شاید الان درست ترین زمان ممکن باشد...

 

شاید وقتشه بیدار شم،

یکم بزرگ شم...

دیگه اون دختر دیوونه ای که فکر می کنه 17 سالشه نباشم!

یکم جدی باشم،

صبور تر باشم...

دست از خیال پردازی و بلند پروازی و ایده آلیست بودن بردارم...

بیشتر مواظب در و دیوار های خونه و خیابون و کوچه باشم که باهام برخورد نکنن...

.

.

.

شایدم باید فقط خودم باشم،

درست همینی که هستم...

 باید واقع بین باشم،

باید هضم کنم که من _ خودخواه_ احساساتی دیگه فقط خودم نیستم... 

که یکی میاد که برای همیشه منو از تو حال _ خودم در میاره...

که منو از تنهایی در میاره...

باورش خیلی بزرگتر از حد_ تصورمه و هنوز دارم سعی می کنم....

همین الانشم فکر کنم تاثیر خودشو گذاشته چون آرومم.... 

فقط آخه دیگه چطور میشه با این همه سر به هوا بودنم... بتونم مواظب یکی دیگه هم باشم...

.

.

.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:دوستای مهربونم از اینکه صفحه وبلاگمو باز کردم و این همه توجه و محبت بی دریغ شما رو دیدم، حسابی غافلگیر و خجالت زده شدم، امیدوارم لحظه لحظه های زندگیتون پر از خوشی و حس آرامش و خوشبختی باشه... راستش دیروز که این پست رو کامل می کردم-بعد از 10 بار تلاش نوشتن و قطع شدن برق و پشیمون شدن خودم و...- بنظرم اومد که برای آخرین بار پست موقت ثبتش کردم.. مثل یکی دوتا نوشته ی آخرم و اون پست رمز دار، آخه میخواستم تا کاملا مطمئن نشدم و سونوگرافی و آزمایشهای مرتبط رو انجام ندادم تو دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی، به هیچکس چیزی نگیم(حتی خانواده هامون-حتی مامانم! نمی دونن هنوز) ولی نمی دونم چی شد که پست پابلیش شد و خب حتما قسمت این بوده ... فقط باید تا آخر هفته ی دیگه صبر کنم تا بعد از اون با خیال راحت تری بتونم این موضوع رو با دوستان و خانواده و عزیزانم در میون بزارم . دوستتون دارم♥

/ 18 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهناز

ای جااااااان,قراره نی نی دار بشی؟!چه خوووووب[بغل]من واسه همه زنها آرزوی مادرشدن میکنن,چون واقعأ شیرینترین و ناب ترین احساسه!!!! مبارکه عزیزم[ماچ][قلب]

نرگس

نكنه بارداري خانومي؟ايشالا كه دوتايي خوب وخوش باشيد

غزال

من تا امروز فقط خاموش خواننده نوشته هات بودم. اما الان اینقدر ذوق کردم که داری مامان میشی که دلم خواست بیام و تبریک بگم بهت. امیدوارم باهم به خوبی این دوران رو سپری کنین و ازش کلی خاطره خوب توی قلبت بمونه تا یه روز براش تعریف کنی. نیمدونم چرا حس کردم دختره[لبخند]

ghasedak

vayyyyy viola joon nini dari!!!!!!!!!!!!!! kheili zogh kardam....... tabrik migam ye alameh [ماچ][گل][گل][گل]

رزسفید

ای جااااااااااان دلللللللللم...مبارک باشه...الهی به دل خوش...الهی به سلامتی...باورت میشه چند وقته منتظر همچین پستی هستم ازت؟از همون موقع که یه عکسی گذاشته بودی که دو نفر بودن و دست یه بچه رو گرفته بودن و فقط عکس پاهاشون معلوم بود... مراقب خودت باش [قلب][قلب]

طرلان

ای جووووووون دلم.. اشکم درومد ..بهت تبریک میگم ویولا، خیلی خیلی خوشحال شدم چه خبری بهتر ازین میتونستم ازت بخونم...واقعا خدا تورو لایق مادری دونست...خداروشکر ایشالا بهترین دوران بارداری رو داشته باشی عزیزم...چقدر شیرین.... ای جااااان[قلب]

فلرتیشیا

عزیز م[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][ماچ][ماچ][ماچ] خیلی خیلی خیلی تبریک میگم. می دونم حتما روزهای قشنگی در انتظارتونه. خدا رو شکر انتظارش رو داشتم وگرنه از تعجب پس می افتادم[نیشخند] اما از خوشحالی کمونده اشکم دربیاد، البته از تصور اینکه همسرت چقدر خوشحال شده هم ذوق زده میشه. پس تولد امسال آقای همسر خاص بوده حسابی... هوووووم دارم خاله میشم[قلب][قلب]

فلرتیشیا

اون مشکل دوماهه بلاگفا هم کلا منو از فضای مجازی دور کرده، ببین چه لحظاتی رو از دست دادم!

آنا

من یادداشتت را رمز داشت نخوندم اما ظاهرا داری مادر می شی آره؟! واااای ویولا چقدر خوب. نگران نباش من هم فکر نمی کردم بتونم مراقب یکی دیگه باشم اما شد. تو یک مادر فوق العاده می شی.

آشتی

من رمز ندارم. حتما از بس دیر به دیر اومدم، بهم ندادی!!!!!