نیمه ی گمشده ی سال...

امشب دلم خیلی گرفته...

مدتها بود که تو بالا و پایین رفتنهای زندگی اینقدر فرصت اینو نداشتم که عمیقا ناراحت و سرخورده باشم از پیش امدی...ولی امروز بازم در اوج امیدواری،امیدم /امیدمون نا امید شد...

پاییزم...پاییز من، پاییز جفاکارم...کاش امروز نوید بهتری از روزهای قشنگت برای من داشتی...بعد از اونهمه غم و اندوه و سختی هایی که هممون گذروندیم و سعی کردیم خمیده نشیم...کاش این حداقل دلخوشی رو مال ما میکردی....امروز اونقدر اشک ریختم که چشمام همه جا رو تار میبینه....سرم منگ_ و تو حال خوشی نیستم...نمیخواستم که دم بزنم ولی دلم خیلی پره و گرچه مهجورتر از سالهای قبل ولی بازم این وبلاگ تنها جاییه که میتونم هرچند اندک، فقط خودم باشم با همه خوب و بد بودنها و احساسات واقعی بدون ترس از قضاوت و سوال پیچ شدن ها...

فکر میکردم خیلی سعی کردم که رو خودم کار کنم که از شکست هام نشکنم و کنار نکشم...ولی حتی همه ی این تکرار و تمرین ها و تلقین ها از سختی و تلخی شکست کم نمیکنه...دردش زمانی برای من بیشتر میشه که میبینم عزیزترینم تز این شکست چقدر اندوهگین و غمگینه و تلخی دیدن غم اون منو نابود میکنه...خدای خوب و مهربونم...شکر به دادهایت شکر به سلامتی و نعمت وجود فرشته کوچولوی پاکم...خدای خوب و مهربونم کاش این دلهای بیتاب رو هم در می یابیدی...

خدایا شکرت

 

/ 1 نظر / 198 بازدید
نرگس

سلام عزیزم نبینم که غمگین باشی ایشالا هر اتفاقی افتاده به زودی زود برطرف بشه وهمیشه شادوسلامت باشی گل پسر نازنینت رو ببوس