همیشه... هیچوقت...

 

همیشه به اینجاش که می رسه ،آرزو می کنم کاش مامان اصلا بر نمی گشت و هیچوقت هم بر نگرده... همیشه به اینجاش که می رسه ، قلبم فشرده می شه و بعد مثل یه دختر بچه ی ترسیده و وامونده و در مونده می شم و قلبم تند تند می زنه....

+مامان رفته سر خاک برادره و گوشیشم خاموش کرده و من هیچ غلطی نمی تونم بکنم تا اون و دلداری بدم  و از ضجه هاش کم کنم...می ترسم...

/ 8 نظر / 14 بازدید
علی

سلام چرا بر نميگشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علی

وب زيبايي داري موفق باشين

نرگس

ناراحت نشو ويولا جون مادرعزيزت هم نياز داره به اينكه ارامش بگيره ايشالا كه اتفاقي براش نميافته اصلا اينطوري نگو به فكر لحظه هاي شادي باش كه دركنارهم هستين

آسمان هستی

سلام عزیزم خوبی؟ این همه خاطرات قشنگ کنار هم بودنا نگو عزیزم خوش باشید دیگه زمانه اس کاریش نمیشه کرد

اسفندونه

[گریه][گریه][گریه] شاید مامان اینطوری براش بهتر باشه قربونت برم

آشتی

جیگرم تیکه پاره است واسه مامانت![گریه][گریه][گریه]

فلرتیشیا

واقعا این دردها وصف ناشدنیه.خدا صبرتون بده[ناراحت]