Start over

 

 

داشتم همینطوری سر سری به صفحه ی وبلاگم و نوشته های قدیمی تر نگاه می اتداختم.. دیدم فروردین تقریبا تموم شده و من جز اون چند تا نوشته ی کوتاهی که با دل چرکینی نوشته بودم هیچی ندارم تو این صفحه...در عوضش آخرین پست سال قبلم چقدر قشنگ و شاد و رنگی رنگی بود.... چقدر خوشحال بودم و میشد گفت غیر از اون مریضی و سرما خوردگی که البته هنوزم خوب نشدم و اذیتم می کنه ، دردی نداشتم... ولی در عوض امسال از اولین ساعاتش همش دپرس و ناراحت و غمگین و سرخورده و بی انگیزه بودم... البته من که خوب بودم.... بدم کردن.... و منم حالا متوجه شدم که چقدر خسته ی این فراز و نشیب هام... چرا؟ چرا اینقدر خستم.. چرا اصلا حوصله جنگیدن رو ندارم و فقط تنها چیزی که احتیاج دارم اینه چند روز اصلا هیچکس با من کاری نداشته باشه و همه بیخیال من بشن، بدون هیچ حرف و توقع و هیچ معاشزتی بزارن هر کار دوس دارم بکنم....یا بهتره بگم هیچکاری نکنم....

 

بزور دارم رو خودم کار میکنم که فردا برم دانشگاه... واقعا بعد بیشتر از یک ماه و نیم بیخیالی و بدون استرس دانشگاه بودن، رفتن دانشگاه تو این حال و روز و بدون اینکه پروژه هامو حتی استارت زده باشم یکی از سخت ترین کارهای دنیاست برا من... فقط تنها کاری که یکم حالمو بهتر می کرد این بود که به همکلاسی_همشهری اس بدم فردا ماشین خودشو بیاره من با اون برم. البته نوبتی هم بخواهیم حساب کنیم فردا نوبت من بود ولی واقعا توانشو ندارم اون همه رانندگی کنم و خب خیلی بارها هم من بردمش و اینبار اشکالی نداره اون منو ببره و من استرس رانندگی با خستگی رو نداشته باشم...

امیدوارم فردا خوب_خوب باشم... دلم گرم باشه... 

×تو این مدت وبلاگ های همه ی دوستای مهربونم که بهم لطف داشتن رو خوندم ولی یا واقعا توانایی ایم که چیزی بیان کنم رو نداشتم یا هر وقت هم که خواستم نظری بدم کامنتم ثبت نشد. همتونو دوست دارم و ممنوم ار توجه ، مهربونی و آرزوهای قشنگتون.

/ 9 نظر / 12 بازدید

این نیز بگذرد.

این نیز بگذرد.

ارزو

وبلاگ زیبایی داری دوست من منم رنگ بنفش رو خیلی دوست دارم

خريد آنتي ويروس

با درود و احترام کمترين قيمت آنتي ويروس اورجينال در ايران با پنل بازاريابي http://vipbazar.ir

azar

[لبخند][گل]

مانیار

حس آزاردهنده ای هستش اینکه انگیزه ای برای جنگیدن نداشته باشی. خودم دو سال پیش همچین حسی داشتم. تابستان همون سال واسه کار رفته بودم پرند تهران و بعدش هم رفتم کار کشاورزی در منطقه محل زندگیم. بعد از این کارا حس جنگیدنم برای زندگی زنده شد. تابستون اون از بهترین تابستان های عمرمه. تو پرند که بودم هنگام عصر یک نوشابه خانواده می گرفتم و می رفتم گوشه ای و تا ته می خوردم. لامصب دوستم خسیس بودم واسه همین هم تنهایی یه گوشه خلوت می کردم. کار کشاورزی باد صبحگاهی خیلی حال می داد. پشت سایپا می نشستیم و یه بادی می خوردم که حسابی حال می داد. باد صبحگاهی رو از بچگی دوست داشتم... به هر حال ما هم دورانی داشتیم... امیدوارم حس جنگیدن شما هم زنده بشه. پیشنهاد میدم یه کار تازه انجام بدین، یه خلاقیت تازه یا هر چیزی که تازه باشه... [لبخند][گل]

فلرتیشیا

در مرد این حس بد و غمناک اینچنینی نمی دونم واقعا باید چی بگم. گاهی اوقات زمان می خواد و بعد از مدتی محو میشن تا دوباره چند وقت بعد سر و کله شون پیدا بشه. چون برای من این مدلیه. اما هر چی بیشتر به مشکلات و این حس های بد فکر کنی گنده تر میشه و سخت تر آدمو رها می کنن. واقعا نمی ئونم چه حرفی بزنم که مسخره بنظر نیاد اما سعی کن یه رده از این فضا دور شی و مثل قدیم زمان بیشتری رو با دوستات باشی. فکر کنم شاید اینظوری یه خرده سرحال بشی و انگیزه ت بیشر بشه دوست بنفشم[ماچ]

فلرتیشیا

الان که هوا بارونی و بهتر شده یه خرده برو قدم بزن. یه کاری که قدیم دوست داشتی انجام بدی رو شروع کن. خیلی مواظب خودت باش عزیزم

آسمان هستی

عزيزم به خودت بيا كارايي رو كه حال و هواتو عوض ميكنه انجام بده. سعي كن زياد تو خودت و تنهايي غرق نشي بيا بيرون گلم.