این دیگه پست نیست ،رمان ه .

 

 

 

سلام سلام سلالم

اومدم که تندی بنویسم و برم دنبال کارهای تموم نشدنی ام!

از پنجشنبه بگم فقط که یکم اوضاع با اون چیزی که منتظرش بودم فرق داشت و همین بس که اصلا شب خوبی نبود و تا جمعه یه جورایی همینطوری گذشت! بدون هیچ اتفاق خاصی. فقط خدارو شکر جمعه من به یه بهونه ای تونستم یکی دوساعت رو بیرون از خونه باشم و یکم حال و هوام عوض شد و بعدش دیگه تا شنبه اوضاع تحت کنترل در اومد. شنبه ای به پارتنر گفتم ماشین خیلی خیلی افتضاح شده از کثیفی ببرش کارواش چون من نمی تونم با این ماشین کثیف برم دانشگاه!! اونم برد.با اینکه میدونستیم  از یکشنبه قراره هوا ابری همراه با باران سبک باشه!! نشون به اون نشون که از یکشنبه شب طوفان شد اینجا! بقیه شنبه هم به کار و زندگی گذشت تکالیف دانشگاه رو هم کم و بیش انجام دادم و کوله بار دانشگاهمو بستم و شب هم مثلا میخواستم زود بخوابم که از 12 گذشته بود .

یکشنبه صب ساعت یه ربع به 6 بیدار شدم از هول دانشگاه. کلاس اولی ساعت 8 با مدیر گروهمونه که نمیدونم چرا گیره! یکم دیر میریم به بچه ها میگه غیبت زدم براتون. منم که اصلا توانایی تحمل این برخوردا رو ندارم برا همین کله سحر وقتی هوا تاریکه بیدارم! یکم آب جوش تو فلاسک لنزی ام ریختم و قبل 7 بود که از خونه زدم بیرون. فکر میکردم قراره هوا خنک بشه ولی آفتاب آفتاب بود. تازه با خودم ژاکت هم برداشته بودم!ساعت هشت و ربع بود که رسیدم و دریغ از جای پارک! دقیقا همون موقع که دنبال جای پارک می گشتم دیدم یکی از همکلاسی های پسر مون هم رسیده و درست جلوی ماشین اون جای پارکه. همونجا گذاشتم ماشینو د بدو سر کلاس. خدارو شکر زودتر از استاد رسیده بودم و چتد تا از بچه ها که باهاشون هفته قبل دوست شده بودیم هم اومدن و یکی هم که نیومده بود براش پیام فرستادم و گفت که خواب مونده و تو راهه!یکضرب سر کلاسش بودیم. تجزیه و تحلیل آثار هنری! برای تمرین درسش هم مزخرف ترین عکسی که تو آرشیوش داشت رو برامون گذاشت و گفت که نقدش رو تو 5 دقیقه بنویسید بدون هیچ پش زمینه و اصلاعاتی از خالق اثر و سبکش  ! ((خب یه چیزی بگم اونم اینکه من تو تمام مدت دانشجویی ام تا بحال! مخصوصا دوره کارشناسی کلا فقط به صرف رفتن و مدرک گرفتن تمام روزهاشو و کلاسهاشو سپری کرده بودم. یعنی با وجود استعدادی که میدونم تو یاد گرفتن و تلاش و اینها دارم!!! (وقتی رتبمو با بقیه همکلاسی ها مقایسه کردم فهمیدم! خیلی خوبم من!)هیچوقت ازشون در حد توانم تو درس و حوزه های مرتبتش استفاده نکردم!  این بار با خودم گفتم لا اقل یکم بیشتر تلاش کنم. حالا که با انتخاب خودم و بدون هیچ فشار و یا حتی نیازی به درس خوندن این راهو اومدم. لااقل یکم خوب باشم. همیشه تو این دوره های تحصیلی برای اینکه سرم یه کارمم گرم بوده خیلی بهم فشار میومده. تازه تا قبل از این پارتنری وجود نداشت که هر لحظه مسولیت اونم رو دوشم باشه ولی اینبار اونم مثل شیر حضور داره تو زندگیم!! پس خیلی بیشتر بهم فشار میاد.اینجورم که معلومه استادا عزم کردن پوست مارو هم بکننو هر کدوم برای هر درسی حداقل 5-6 تا کتاب سنگین و قطور از نویسنده های خارجی بهمون معرفی کردن بعنوان منبع ! و هیچ جزوه و سرفصل مشخصی هم در کار نیست! و یه چیز دیگه هم اینکه هیچوقت از دوران دانشجویی ام لذت نبردم! دوره قبل که فقط تمام نگرانی و استرسم مال کارم بود اصلا یه چیزایی الان از یکی از همکلاسی های دوره قبلم در مورد بچه ها و داستانهاشون و اتفاق ها یی که اون موقع در جریان بود میشنوم که شااااااخ در میارم! البته زیادم تعجبی نداره من اصلا با بچه ها نمی پریدم فقط بدو بدو می اومدم سر کلاس و کارگاه ها و بدو بدو بر میگشتم سر کار!!! ولی اینبار گفتم که این دو روز رو من فقط به دانشگاه و بچه ها و لحظه هایی که دیگه هیچوقت تکرار نمی شن فکر کنم و خوب و خوش و بدون دلهره باشم!)) در همین راستای کوشا بودن اون نقدی رو که تو کلاس نوشتم داوطلب شدم که بخونمش! با اینکه میدونستم ایرادات زیادی داشت ولی میخواستم خودمو اعتماد بنفسم رو محک بزنم و پرورش بدم که راضی ام از این بابت. بعد اون کلاس یه 15 دقیقه فرصت به خودمون دادیم برای یه چایی خوردن و دستشویی رفتن!که همین باعث شد چند دقیقه سر کلاس روش تحقیق در گرافیک! دیر برسیم و استاد غیبت بزنه! البته بعدش که توضیح دادیم کوتاه اومد! خب من کلاسش رو دوست دارم و میخوام یه چیزی یاد بگیرم چون واقعا تو این اصل احساس کمبود بسیار زیادی میکنم! وخصوصا وقتی یاد پایان نامه کارشناسی ام می افتم!!! که اگه لطف پارتنر و استاد محترمم نبود هیچوقت اون بیست کذایی که هنوزم وقتی یادش میافتم انگار داره بهم دهن کجی می کنه رو نمی گرفتم!!! اینبار دوست دارم واقعا نمره ام رو بدون عذاب وجدان داشته باشم! اونم یه نمره خوب!!!! گرچه احساس میکنم من تو وجودم استعداد ،برای تحقیقات ندارم! 

بین دوتا کلاس که معمولا بین یک تا یک و نیم ساعت مهلت ناهار خوردن هست رو با هم میریم بیرون و تقریبا هر بار سعی می کنیم یه جای جدیدو امتحان کنیم و خوش باشیم. فعلا که اکیپمون 5 نفره هست و من و همکلاسی سابق و سه تا دوست جدید.خلاصه که یکشنبه هم با بچه ها رفتیم ناهار و حرف زدیم و خندیدیم و بعد هم کلاس بعدی که استادش فوق العاده پر انرژی هست و خیلی حس راحتی داریم سر کلاس اونم تا 5 بود و بعد تعطیل شدیم! دلهره داشتم که به تاریکی بخورم ولی خدارو شکر به موقع رسیدم خونه.

یکم کاسه کوزه های فرداشو جمع کردم و ساعت 9 و خرده ای بود هوا هم طوفانی که بیهوش شدم تا صب چند بار از استرس طوفان و بارون واینکه من چطوری 100 کیلومتر رو تو این هوا رانندگی کنم بیدار شدم! آخرش همه چیزو سپردم دست خدا و پنج و نیم صبح بلند شدم به حاضر شدنو بخاطر شرایط جوی باید حداقل نیم ساعت زودتر راه می افتادم. واقعا دیروز یکی از آرزو هام این بود که یکی که رانندگی اش مطمئنه بیاد منو ببره و من فقط از دیدن این هوای ابری و باروون که هم نم نم ش رو دیدم هم دوقدم بعد سیل بود که می بارید ، فقط لذت ببرم و ذوق زده بشم! ولی خب فقط یه آرزو بود!!! با کلی سلام و صلوات راهی شدم. خدارو هزاران بار که بغیر از یه لحظه هایی که واقعا خطرناک بود! بقیه اش خوب بود! فکر کن یجا داری با 90 تا میری یهو یه قسمت آسفالت شده استخر و تو روش سر میخوری!!!! فقط دو دستی فرمون رومیچسبیدم که منحرف نشم! خاک تو سرشون که برای این منطقه که همیشه بارونیه یه جاده و آسفالت استاندارد نمیتونن ایجاد کنن! همیشه آب گرفته است شهر های شمالی و مخصوصا اونجا که حسابی بارون میاد! نمیدونم این دیگه چه دردیه که ما هر سال تو شش ماه دوم باید داشته باشیم. خلاصه که ساعت یه ربع به 8 رسیدم دم دانشگاه! جای پارک نبود!!! شانس آوردم دم ساختمون دومون جای پارک پیدا کردم. نشستم تا همکلاسی ها برسن! یکی که هنوز خواب بود اون یکی تازه از شهرش راه افتاده بود! خلاصه که من اولی بودم! بارون هم میومد ها! رفتم تو دیدم کلاسهامون  رو آب گرفته!!! دم ورودی هم سکیوریتی صدام زد گفت شما استادین؟؟؟ گفتم نظر لطفتونه ولی من دانشجو ام! مثل اینکه خیلی به استادا میام!!! حال کردم! مخصوصا اینکه روز قبلش دم ورودی دانشگاه یکی دیگه از همکلاسی های کارشناسیمون رو دیدیم که  تو دانشگاه ما به رده های پایین درس میده!!!! خب من که خیلی بیشتر از اون به استادا میام!مژه بعد هم که دیگه استادا و بچه ها اومدن و چهار ساعت کارگاه چاپ فلز داشتیم! خوب بود ولی خداییش با این تعداد بچه ها واقعا نمیشد از اون یذره امکانات استفاده کرد هر چی هم استاد گفت خودتون با هم کنار بیایید دو گروه بشید یه سری بعد ساعت کلاسای امروزتون بمونید و کار کنید هیچکس حاضر نشد بمونه شیفت دوم و همه میخوان بعد کلاسا بدون برن خونه هاشون! بین کلاسا هم یه ساعت وقت داشتیم و نمیدونم چرا!!!  تصمیم گرفتیم تو اون سیل بارون! بریم یه جای جدید و رفتیم یه کافه رستوران که درست روبروی جنگل بود! تا ناهار بخوریم که هزار ساعت طول داد تا درستش کنه!!! یک ساعت هم از زمان کلاس گذشته بود که  برگشتیم دانشگاه! غیبت هم خوردیم! البته من آخر کلاس رفتم درستش کردم غیبت هامونو! 6 نفرم بودیم! استاد میگفت همه با هم آیا!!!هیپنوتیزم دیگه درست کردم به یه تاخیر ساده رضایت داد! همون مدیر گروهه بودااااا! بعد هم که تو سیل و بارون برگشتم . تازه با اون همه تکاپو و خستگی و رانندگی بلیط کنسرت احسان خواجه امیری هم خریده بودم شنبه که بریم کنسرتش! حالا دیگه اینطوری بگم که من دیروز500-400 کیلومتر رو  رفتم و اومدم! شب دیگه شبیه صندلی شده بودم اونقدر نشسته بودم! کنسرت هم با دوستم و همسرش رفتیم اصلا در حد اونچه که تصورش رو میکردیم نبود ولی خب تجربه بدی نبود ،مرتضی پاشایی  با اینکه سالنش افتضاح بود و امکاناتشم اصلا در این حد نبود،بهتر بود.خلاصه که بعدشم شام رفتیم رستوران ایتالیایی و شام در حد ترکیدن و بعد هم فقط به خونه و رختخواب خوبم فکر میکردم خوشمزه

الانم که من و یه دنیا کار باهم تنها شدیم. 

فعلا بای

/ 9 نظر / 13 بازدید
ernest

سلام ویولا : رستوران ایتالیایی و کنسرت و ... خوش بحالت که می تونی این تفریحات رو داشته باشی

nazanin

من این حجم کاریوخوندم خسته شدم جات[خواب] خوبه همکلاسیات جورن میرید بیرون من که یه همکلاسیایی دارم روی ارشدا رو سفید کردن

امیر

دوست نداری نیا[نیشخند] ولی من خوندمت .... دانشگاه شاید بهترین دوران زندگی ادم هست سعی کن ازش لذت ببری و برخی استادا واقعا خودشون چیزی بلد نیستند ولی ادعا زیادی دارن ..تا سختی نباسه لذت راحتی را نمی دانی اینم هدیه من به تو[زبان]

امیر

ممنونم از حضور بسیار زیبای شما ونظر بسیار گلتون گل باشی ولی عمرت اندازه نوح باشه[نیشخند]

آشتی

سلام عزیزم. میگم، اسم من بد درفته به فعالیت زیاد! تو خودت بدتری. هم کار خونه، هم کار بیرون، هم درس خوندن یه شهر دیگه. خدا بهت سلامتی بده عزیز دلم.[قلب]

فلرتیشیا

دختر پر انرزی من، خسته نباشی[قلب] ئلم چقدر برات تنگ شده بود. فکرکنم یسشتر از یه هفته بود که سراغ نت بوک نرفته بودم و نمشد کامنت بذارم. من می دونم تو این ترم کلی استعداد و تواتای از خودت نشون خواهی دادی. خوشحالم روزهات اینطور شلوغ می گدرن. بنظرم اینجور گذشتن روزها خیلی خوبه.

فلرتیشیا

من اولین کنیسرت درست و حسابی پاپ که رفتم، مال احسان بود و واقعا ازش راضی بودم. هر چند مظمئئنم برای تو هیچ کنسرتی مثل محسن یگانه نخواهد شذ. ایشالا که زودتر بری و حالش رو ببری.