قرارمون یادت نره

 

 

یه حسی از صب میخواد هی بیاد بنویسه هی حرف بزنه هی بگه بگه بگه .اون لحظاتی که پر از حس گفتن بودم و اومدم که دیگه یه چیزی بنویسم دیدم اینترنت آفیس قطعه! تا ظهر فکر کردم مال شرکت سرویس دهنده هست ولی وقتی وصل نشد ، تماس گرفتم و فهمیدم تنظیمات سیستمم بهم ریخته خلاصه که نشد که بشه تا الان.

سه شنبه شب با بچه های دبستانی قرار گذاشتیم که شام برین بیرون. هر بار که میخواهیم هماهنگ کنیم کلی ط.ول میکشه چون من و دوتا دیگه از بچه ها کار می کنیم . خب کار من که مال خودمه درسته بخاطر دانشگاه علنا سه روز رو تعطیلم و فقط 4 روز کار می کنم و کارم دست خودمه اختیارش، ولی دوست ندارم روال ساعات کاریمو خیلی بهم بزنم. ولی با اینحال چون بودن با بچه ها اون خنده ها و جمعمون رو خیلی دوست دارم بازم حاضرم بخاطرش یکم بخودم سخت بگیرم. ولی اون دوتا دیگه تو موسسه معلم هستن و زیاد آزادی عمل نداره ساعت هاشون و از طرفی هم دوتا از بچه ها خانواده هاشون رو شب خیلی دیر اومدن(ما هر بار رفتیم بیرون تا 12 شب طول کشیده!) حساسن! خلاصه که اینطوری میشه که هر دفه میخواییم قرار بعدی فاصله اش از یکماه کمتر باشه ولی همین حدود یا بیشتر طول میکشه، اینبار دیگه همدیگه رو قسم دادیم که زودتر باشه قرارمون. فکرمون هم این بود که یه روز جمعه برای صبانه بریم یه کافه که میشناسیم و البته 20 دقیقه از من و 35 دقیقه از اونا فاصله داره و صبحانه رو با هم بزنیم و دیگه اینطوری نگران دیروقت شدن هم نیستیم و همه موافق بودیم.خلاصه که سه شنبه شب رفتیم یه رستوران بسیار شیک! به اسم ملل که طبقه بالای یه مجتمع تجاری معروف بود و نور و محیطش خیلی خوب بود البته غذاهاش بد نبود! ولی فوق العاده گرون. البته که چون ما شاممون رو شر می کنیم و صورتحسابم شر می کنیم خیلی مهم نیست و اونقدر بهمون خوش می گذره که واقعا ارزششو داره.بعد شام (وای یه عالمه خورده بودم!!!!) رفتیم کافه ای که این چند بار اخیر همش رفتیم اونجا. محیطش کوچیکه ولی خوبه. کافی.من ش هم وارده و دکوریشن های آیتم هاشم خیلی خوبه. خلاصه رفتن اونجا همانا و فهمیدن اینکه امروز که پنجشنبه هست آخرین روز فعالیت این کافه است همانا! پسره گفت که یکسال و نیمه اینجاست و چون از تهران اومده واین مدت هم تنها بوده و بهش سخت گذشته و تو چرخوندن اونجا هم دست تنهاست تصمیم گرفته برگرده تهران و برا همین اخرین روز فعالیتش پنچشنبه است . وای حالمون گرفته شد آخه ما همیشه تو کافش اونقد میخندیدیم و الکی برای همه چیز هر هر و کر کر راه می انداختیم و بهمون خوش می گذشت که حد نداشت. خلاصه که من به بچه ها گفتم بابا شما که اینهمه ار درد تنهایی می نالید و این بنده خدا هم که تنهاست ، بیایید با هم یه مراوداتی داشته باشید دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای بابااااااااااا و دیگه همین شد سورژه شبمون. آخر کاری هم صاحب کافه آدرس اینستا.گ.ر.ا.م کافش رو نوشت رو کارت و داد بهم که وقتی رفت تهران هم بریم اونجا و مشتری اش باشیم.

شبم چون برای اولین بار پارتنر خان رو هم فرستاده بودم خونه دوستش تا اونم با دو سه تا از دوستاش باهم باشن و تنها نباشه،با بچه ها برگشتم شهر دوست و همساده! رفتم دنبال پارتنر خان و باهم برگشتیم خونه.اونقدر بهمون خوش گذشته بود که من اصلا نفهمیدم بین حرفامون اینقدر خوردم تا وقتی اومدم خونه دیدم معده درد دارم !!و تا با بچه ها تو وایبر عکسامونو رد و بدل کنیم منم عر.ق نعنا خوردم تا بهتر بشم و بعدش بخوابم .شب خوبی بود روزش زیاد سرحال نبودم ولی شبش با حال خوبی خوابیدم.

*****************************

امروز صب اصلا حال و اعصاب خوبی نداشتم. پروژه های دانشگاه رو تا همین الان نتونستم به هیچ جایی برسونم و از این بابت خیلی استرس دارم.صبانه درست و درمونی نخورده بودم و اومدم آفیس دیدم دریغ از یه نون خشک که مونده باشه تو یخچال و تو کشو ها! هیچی دیگه تا ظهر که بدو بدو رفتم خونه. به پارتنر خان صبح پشت تلفن گفته بودم که اعصاب ندارم و گشنمه و گفتم که ناهار منو ببر بیرون و اونم چاره ای نداشت جز اینکه قبول کنه، اما وقتی رسیدم خونه گفتم چه کاریه! ما قرارمون از سالهای عزیز دوستی، ناهارهای روزهای بارونیه...

امروزم که اصلا حس روزهای بارونی و حتی ابری و گرفته ی پاییز و نداره. برا همین سریع یه چیزی آماده کردم که ناهار باشه و برای خودم قرار و موکول کردم به امشب! تازه فکر کردم اول میریم شام میخوریم همین شهر دوست داشتنی خودمون و بعد از اونم اگه حسش رو داشتیم مثل دوشنبه میریم خونه یکی از آدم های(اعضای خانواده البته!) مورد علاقه پارتنر شب نشینی. تو همین حین هم اون فرنی ای که قرار بود دو هفته قبل که اول پارتنر سرما خورده بود و پشت بندشم که من کله پا شده بودم،درست کنم رو  پزوندم!خیلی خوب شده بود مخصوصا با زعفرون و گلاب و هل! ولی از دستم در رفت و از اون کم شیرینی ای که خودم میپسندم، بیشتر شیرین شد.

پارتنر ظهر اومد و سر و وضع ل.خ .ت و پتی تو خونه ای  منو که دید و اینکه سر گاز وایستادم، با تعجب گفت مگه قرار نبود بریم بیرون ناهار؟؟؟؟؟؟ گفتم نه! حال ندارم یه چیزی میخوریم تو خونه! تا اومد خوشحال شه!! اضافه کردم که شب منو شام ببر بیرون! دیگه اونم یه لبخند معنی دار تحویلم داد !

این اواخر هر روز موقع ناهار  که میشه پارتنر میگه میخوام کم بخورم بلکه یکم وزن کم کنم!!! آخه از شما چه پنهون یکم (یکمی بیشتر از یکم البته!) شیکم در آورده که باعث میشه کمر درد داشته باشه. حالا اونقدر شیکموعم هم هست که هی می گه ولی هر چی براش بکشم میخوره تا ته و تازه اگه به خواست خودش کم هم بکشم ، تا تموم میشه با یه نگاه حسرت باری به خوراکی های موجود تو سفره نگاه می کنه که معلومه دلش خیلی میخواد بازم بخوره و خب منم تشویقش می کنم که بخوره!  حالا کاری که همیشه و دم لقمه آخر میکنه اینه که میگه واااااای چقد دادی بخورم ، دارم میترکم! هی من میخوام کم بخورم تو هی برام میریزی و منم مجبور میشم بخورم آخه حیفه!!!!! واقعا نمیدونم چی بگم این وقتا!!!! خندم میگیره و گاهی هم حرص می خورم!حالا امروزم همینکارو کرد طبق انتظار، تازه عصر که بیدار شدیم و میخواستیم چایی بخوریم رفتم یه کاسه فرنی در آوردم دوتا قاشق خوردم خوردم ازش و بقیه اش رو دادم دستش و اونم گفت خب دوس دارم بخورم ولی دارم میترکم همچنان نمیخوام بخورم! یه قاشق خورد با چایی و بقیه شو داد دست خودم که منم نخوردمش ، چاییم که تموم شده بود و داشتم لیوانمو میبردم تو آشپرخونه اون ظرف فرنی رو هم گرفتم دستم گفتم بیا بخور، اول گرفت و بعد یهو به خودش اومد گفت چرا داری گولم میزنی و شیطنت می کنی که بخورمش، مگه آزار داری آخه نیشخند منم پسش گرفتم و بردم گذاشتم تو یخچال! پارتنر خان شیکمو ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم ولی حجم وعده های خوراکی اش خیلی کمه! ولی مثلا هر دو ساعت -3 ساعت میگه دارم ضعف میره از گشنگی !! همین الانش هم 12 کیلو از من چاقتره! هعیییییی ، چقدر خوشحالم اون روزهایی که من وزنم ازش بیشتر بود تموم شده و کلی میتونم حس خوب و گاها بدجنس طوری داشته باشم نسبت به این قضیه! از خود راضی 

یکم کار دارم انجام بدم و برم جمع و جور کنم برای رفتن

آخر هفته ی پاییزی  دلچسبی داشته باشید دوستا

 

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
nazanin

خیلی بدجنسی بود اصرارت برای خوردن[گاوچران] ایشاا..همیشه خوش بگذرونی دوستم برامنم دعا کن این روزا با خبرخوب بیام

آسمان هستی

سلام روز بخیر خوبی؟؟ ایشاله همیشه بهت خوش بگذره بعضی از خاطرات همیشه قشنگن و یادشون دل گرمی. امیدوارم این میتینگ هاتون همیشه ادامه داشته باشه و غرق در شادی و نشاط باشی گلم.

nazanin

خواستگاری با اجازتون:)

آسمان هستی

سلام عزیزم خوبی؟ نیستی؟؟؟ کجایی؟؟؟ مگه کارت چیه؟؟