بخاطر خودت ازم نخواه که پیش تو برگردم....

دلم تنگه

هیچکی نیست باهاش حرف بزنم

هیچکی نیست که بفهمه تو قلبم چه دردی در جریانه

خدایاا خیلی تنهام

خیلی تنهام

هیچکی نیست هیچکی...

نمیتونم به هیچکس اعتماد کنم

همه اونهایی که یه روزی یه جایی با صداقت و از رو استیصال سنگ صبورم شدن خوب جوابمو دادن بعدش.. دیگه هیچکی نیست.. هیچ دوستی هیچ انسان صادقی همه بدن همه از نابودی ات خوشحال میشن و حتی اگه توان داشته باشن خودشون کمکت میکنن که بیشتر تو بدبختی و ناراحتی بیافتی ولی این دلیل اون نمیشه که من برای دوستان نباشم.. من به درد دلاشون گوش ندم این دلیل نمیشه که من بد باشم.. من هستم گوش میدم و قضاوت نمیکنم .. من همیشه برای اونها هستم ولی نمیذارم که از بدبختی من خوشحال بشه و لذت ببرن.. "واین دنیا پره از صدای پای مردمانی که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند".. فروغ تو چی دیده بودی چه سختی ها و تنهایی ها و درد هایی رو متحمل شده بودی که اینها رو فهمیدی و حس کردی و  نوشتی...

مامان نیستی.. مامان نیستی ... نمیدونم که چقدر خوبه که نیستی یا بهتر بود که می بودی... اگه بودی میتونستی دردی از من کم کنی.. میتونستی حسم رو بفهمی.. اصلا میتونستم بیام تو آغوشت و زار بزنم یا مثل همه 24 سالی که با هم زندگی کرده بودیم باز هم بینمون یه دنیا فاصله و ناراحتی می بود؟! ولی این روزها حال و روزم منطق بر نمیداره.. همش پرم از حس خالی بودن.. این حس تهی بودن داره منو می کشه.. مامان... از اینکه از شدت ناراحتی و استیصال مدتها بغضم رو بخورم و بعد هم در اولین موقعیتی که بتونم خودمو رها کنم.. از اینکه نتونم بهت زنگ بزنم و بگم چقدر داغون و دلتنگ  و مستاصل هستم... از اینکه بعد از چند روز ناراحتی بالاخره خودمو راضی کنم که بهت زنگ بزنم و قبل از اینکه چیزی از حال و روزم بهت بگم بفهمم که نمیتونی الان با من حرف بزنی و موقعیتش رو نداری و با صدایی که از ته چاه حلقم در میاد از  زور ناراحتی بات خداحافظی کنم و قطع کنم....

سکوت و زخم زبون سهم من از این رابطه شد..

تموم روح و تنم زخمی این رابطه شد...

خدایا ... این درد خوب میشه نه؟ جای این حس یه روز یه حس بهتری میاد نه... خدایا بعد 9 سال عاقبتم باید این میشد... یعنی همه حس های انسانی در این آدم از بین رفته... باورم نمیشه...

دیروز که داشتم تو عکس های بالا و پایین میکردم و بصورت اتفاقی رسیدم به عکسی که چندماه قبل انداخته بودم ازش و خب.. وقتی نگاه می کردم انگار که این آدم رو تازه اولین باره دارم میبینم... واقعا انگار این اون ادمی نیست که من تا بحال فکر میکردم دارم می بینم ،چی بود تو نگاهش.. احساس کردم که تو نگاهش صداقت نیست.. این نگاه اون آدمی که من عاشقش شدم  و سالها خودم رو باهاش تصور کردم نبود.. خدایا پس چرا الان دارم اینها رو میبینم... کور بودم تا بحال؟ اون نگاه نگاه اون آدمی که من شناخته بودم نبود....این یه غریبه هست و من تازه دیروز فهمیدم..

کی این اتفاق افتاد.. کی؟؟  من کور شدم .. خیلی وقته... چقدر دیره امروز برای

 

رسیدن به این حقایق و چقدر دردناک و غیر قابل باوره..

 _______________________________________________

امروز نوشت(چهارشنبه): به یه جور بی حسی و بی تفاوتی رسیدم! دیروز نرفتم امتحان فاینال زبانم رو ندادم! کلاسی که از آبان ماه هفته ای 6 ساعت براش وقت گذاشته بودم! برای اولین بار حس بدی هم ندارم!  

کلاس موسیقی ام هم بعد از چند هفته که اصلا دستم به ساز نخورده بود زنگ زدم کنسل کردم و گفتم فعلا دیگه نمیتونم بیام و بعد اگه خواستم باز دوباره بیام باهاتون هماهنگ میکنم! اینم از این...

دیروز به صورت کاملا اتفاقی برنامه ای جور شد و دخترخاله ام از تهران اومد پیشم چند ساعتی با هم تنها بودیم و بعد هم عصر برگشت تهران! با اینکه اصلا نمیخواستم راجع به مشکلات و مسایلمون باهاش حرف بزنم و قبلش با خودم طی کرده بودم که حرفی نمی زنی ولی باهاش حرف زدم و هم مورد انتقاد قرار گرفتم هم مشورت کردم هم خودم رو سبک و سنگین کردم خب حقیقتا من خودم میدونم که چه جاهایی حسابی نقطه ضعف دارم ولی با همه این حرف ها و با اینکه میدونم خیلی چیز ها رو ولی مطمئنم که نمیتونم تو این رابطه بمونم و این رابطه تموم میشه.. فقط امیدوارم بدتر از این نشه و در آرامش همه این اتفاق ها بیافته...

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید