-دلم برای پسرک تنگ شده... با اون چشمهای طوسی و کنجکاو و با دقتش.تو هفته ی گذشته چند باری تصمیم داشتم برم و ببینمش ولی جور نشد...خاله بودن چه حس قشنگیه... حتی اگه خاله واقعی واقعی هم نباشی ولی همین حس نزدیکی با مادر پسرک برای من از هر حس خاله واقعی بودنی قوی تره...

-امروز یادم افتادم من هنوز هدیه روز مرد برای پارتنر نخریدم! با توجه به اینکه 28 همین ماه 6امین سالگردمونه و 20 تیر هم تولدشونه!!! کسی چیزی به ذهنش میرسه که اون هدیه همه این مناسبت ها رو کاور کنه؟!! خزانه هم تقریبا در وضعیت بحرانی بسر می بره... نمی دونم این همه کار می کنم چرا باز لنگم!!!؟

-فردا امتحانه، خیلی شیک و مجلسی دارم می رم سر جلسه امتحان! برخلاف ترم قبل که خودمو کشتم و از اونور بوم افتادم برای این درس، این ترم با فراغ بالی باور نشدنی و اعتماد بنفس در حد تیم ملی دارم تشریف می برم. آخه وقتی همه چیز به سلیقه و زرنگی و روابط مرتبطه! من چرا خودمو حرص بدم... بی خیال! حالا 19-20 نشم و 14-15 بشم! خوب چی میشه؟!!!!! تازه این امتحان فردا که خوبه! امتحان پس فردا رو که هنوز کتابشم باز نکردم! راحت!!!

-دیروز شنبه بود و برخلاف همه شنبه های قبلی که اصلا برام خوب و قشنگ نبود، آشتی باعث شد که حس خیلی خوبی بگیرم... با ایده ی خوبش و قلب مهربونش که ما رو هم تشویق کرد به کاری که شاید خیلی کوچیک بود ولی به اندازه یه دنیا خوب بود... اتفاقا شاید نیم ساعت قبل اینکه پست آشتی رو بخونم ، یه خانومی از همون ها که برای جمع آوری کمک های مردمی میان به واحد های صنفی سر می زنن اومد پیشم و این خانوم جدید بود و از یه موسسه جدید می اومد چون یه خانوم دیگه هست که چند سالیه هر ماه میاد و من همیشه بهش کمک می کنم (هرچقدر هم کم باشه و برای بچه های بیمار ه)و به این خانوم هم یه مبلغ کوچیک کمک کردم و بعد هم اون پست آشتی و یه کمک کوچولوی دیگه از طرف خودم و پارتنر که می دونم چقدر دوست داره کار خیر و کمک به نیازمند هارو ... بعدش حال_ دلم بهتر شد... یه جورایی انگار آرامشم بیشتر شد... این چند وقت با اینکه میخواستم به روی خودم نیارم ولی از درون خیلی آشفته بودم...همش نگران دانشگاه و جابجایی محل کارم و...چیزهای دیگه... ولی بازم خدارو شکر...خودش بزرگ و مهربونه و ازمحبتش منو بی بهره نمی گذاره...

-چهارشنبه صبح رو سر کار نرفتم، با بچه ها قرار داشتیم بریم مراسم هفتم پدر دوست مشترکمون، همون دوست دوران دبستان... تو همون آرامگاهی که عزیزمون دفنه مراسم بود.... زودتر از بقیه بچه ها رسیدم و شاید بعد از یک سال بود که می رفتم سر خاکش... اونجا رو دوست ندارم چون منو یاد بدترین روز زندگی ام می اندازه... چون یاد اون سیلی سخت و محکمی که حتی سیلی هم نبود و یه مشت محکمی بود که به صورتم کوبیده شد می اندازه... یاد اون روز_ بد.. روز پدر بود...چه روز پر مفهموی برای من و برای اون.... آه... رفتم سر خاک پاره ی تنم و دیدم که چقدر سنگ مزارش هم مثل خودش مظلوم و مهجور افتاده و دوباره از خواب بیدار شدم با دیدن واقعیت تلخ جلوی روم که عکس حکاکی شده ی اون بود که حتی لبخندش هم تلخ بود.... خدایا... چهار سال... دو روز دیگه دقیقا چهار سال میشه... ولی دردش حتی یذره هم کمتر از چهار سال قبل نیست... حالم خیلی بد شد.. تمام مدت مراسم رو واقعا داشتم برای خودم و عزیزم که اونقدر بهش بدهکارم و اونقدر از خودم شرمنده ام عزاداری می کردم...کاش منو بخاطر بدی هام ببخشه... کاش کاش از دستم ناراحت نباشه... کاش بود و بازم بهم میگفت قلنبه، گوشت و پیاز و دنبه !تا حرصم رو در بیاره.. کاش بود بهم می گفت آبجیییییی.. حیف... تموم شد... تو 34 سالگی...البته مطمئنم از خیلی قبل ترش تموم شده بود... خیلی خیلی قبل تر... از همون موقع که حس کرد کسی دوستش نداره...خدایا... دلگیرم ازت...

-پنجشنبه شب تولد پسر پسردایی پارتنر دعوت بودیم. البته اینم از اون مدل دعوتی هایی بود که کفر منو در میاره.. اینکه چهارشنبه ساعت 1ظهر دعوتمون کردن برای فردا شبش! منم با این وضعیت امتحان و .. کلا مهمونی رفتن رو وتو کرده بودم ولی چون سر رفتن خونه این پسردایی اش خیلی داستان شده بود برامون و کلا یه جورایی ارتباط رفت و آمدی مون قطع شده بود، دیگه نه نگفتم و گفتم بریم! همون عصرش رفتم براشون کادو (برای بچه)و گلدون (برای خونشون) خریدم و مهمونی هم بد نبود، من زیاد بهم خوش نگذشت چون برخلاف اینکه فکر می کردیم یه مهمونی خودمونی و تو خونه خودشونه، مهمونی رو تو واحد خالی طبقه بالای خونشون (که مال دایی پارتنره) گرفته بودن (گلدونه رو برا خونشون برده بودم ولی آخرش هم ندیدیم خونشونو!!!)و کلی آدم غریب و آشنا رو هم دعوت کرده بودن! و بدی اش هم اینکه فرداش فهمیدیم صندوق ماشین اون یکی پسردایی پارتنر و ماشین خواهر پارتنر رو دم در خونه این پسرداییه موقع تولد زدن! تو یکیشون مدارک پزشکی و مدارک شخصی دایی پارتنر که بیماره و تازه همون شب از تهران و بیمارستان برگشته ،بوده و همش رو بردن و اون یکی هم لنسر و وسایل ماهیگیریش رو بردن! :/

*اینجا دیگه باید این حرفو گفت که از این دایی و پسر دایی ش کلا به هیچکی هیچوقت خیر نمی رسه!!! با اینکه خیلی آدم های متمولی هستن ولی بد حساب و بی خیر و این دقیقا همون دایی اش و پسر دایی شه که من باهاشون شریکی یه قطعه زمین خریدم و بعد که خواستم بفروشم خیلی خیلی اذیتم کردن و در واقع با بد حسابی و سوء استفاده از احترامی که براشون قائل بودیم، از چنگمون درش اوردن و برداخت مبلغ رو یکسال و نیم طول دادن که عتو این مدل ارزش زمینم چند برابر شد و ارزش پولی که به دستم رسید یک دهم شد!!! و من آخرش هم به پارتنر گفتم که من اصلا از اولش راضی به این معامله نبودم چون می دونستم آخر عاقبتش چی میشه ولی منو تو این شرایط قرار دادید و در حین بدقولی های پرداخت مبلغ هم چندین و چند بار پیشنهاد دادم که معامله رو کنسل کنیم و من هر مبلغی که تا بحال بهم دادن رو با سودش بهشون بر می گردونم ولی بخاطر فامیلیت و این احترام یک طرفه ، حاضر نشد معامله رو کنسل کنه و من از الان تا هر وقت که یادم بیاد همیشه می گم که اصلا راضی نیستم به زمین دار شدن اینطوری اونها و این خسارتی که بهم وارد شد برای من غیر قابل گذشته چون اونها آدم های متمولی هستن ولی من با کار و از جونم مایه گذاشتن و بدون پول و ارث و میراث خانوادگی و با سختی اون سرمایه کم رو بدست آورده بودم ...یه آدمهایی هم مثل اینها با خوردن حق یکی مثل من و پارتنر به ثروت و مال و منالشون اضافه می کنن...

-اینا هیچی، یه جایی رو دیدم... کاش همینجا جای جدید من باشه.. کاش برام خوب و با خیر و برکت باشه... کاش اینجا بهترین من در کائنات باشه... یه حیاط قشنگ داره که می تونم قشنگ ترش هم بکنم... یه ساختمون قدیمی داره که خیلی کار داره... ولی عاشق حیاطش شدم.. مخصوصا وقتی فکر میکنم با یه حوض و فواره چقدر می تونه قشنگ تر هم باشه... ولی خیلی خیلی گرونتر از جای الانمه...تقریبا دوبرابره اجاره اش... با کلی هزینه که باید توش بشه.. نمی دونم یعنی بازم می تونم ریسک کنم و خودمو مسیرمو و روزیمو مثل همیشه بسپرم دست خود خودش؟ کاری که همیشه کردم...کاش خودش یه راهی جلو روم بزاره....همون راهی که بهترینه...

/ 10 نظر / 11 بازدید
نیلوفر

اگر كسي با اطمينان به سمت روياهايش به پيش برود و بكوشد تا آنچنان زندگي كند كه هميشه تصورش را كرده است، با چنان موفقيتي به آنها خواهد رسيد كه در زمانهاي عادي، دست نايافتني به نظر مي رسد.((هنري تورئو))

پرستو

برات انرژی مثبت میفرستم عزیزم [قلب] موفق باشی ♥♥♥

شیرین

مهربون قشنگم امیدوارم روح پاره تنت غرق در آرامش باشه امیدوارم این ایکاش ها به واقعیت تبدیل بشه و بتونی به چیزی که میخوای برسی[قلب]

آسمان هستی

سلام عزیزم چطوری خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ خوش باشی و بزار روزا به خوشی سپری بشه کمتر استرس داشته باش و دختر خوبی باش دیگه در مورد کادو هم نمیدونم چی بهت بگم چون منم تو کادو دادن ادم ضیعفی هستم و اصلا نمیتونم کمکی بهت بکنم. بخشیدا

خانم توت فرنگی

خدا سفر کردتون رو بیامرزه... امیدوارم خونه ای که مد نظرت هست هم نصیبت بشه[گل]

فلرتیشیا

حیاظ و حوض و فواره و حتی یه تاب دو نفره ...چه محیط رو یایی. ایشالا بهترینها اتفاق بیفته. 14-15 هم نمره ی خوبیه که![نیشخند] تا حالا دو بار ماشین همسرجان رو در فاصله ی دو ما ه زدن و و یه بار که کامل لختش کرده بودن و چرخ و باتری و حتی پلاستیک در و دستگیره رو هم برده بودن! روح عزیز رفته شاد باشه. تموم این حس ها رو موبه مو می فهمم.

فلرتیشیا

راستی 16 ؟! من درست دیدم؟!! فکر می کردم 12 امین سال آشنا یی تون باشه. یا شاید 6 مین سال عقدتونه ومن اشتباه دیدم. در هر حال مبارک باشه و ایشالا همیشه شاد و عشقولی باشید. من واسه روز مرد یه ماساطور خریدم با اینکه آلمانیه اما اونقدرها هم خوب نیست.

نرگس

ايشالا كه به خوبي وخوشي امتحاناتت تموم بشه غصه نخور اونا هواي ما زنده هارو بيشتر از قبل دارن ايشالا كه بهترين جارو براي كارت پيدا كني مواظب خودت باش خانوم خانوما

آشتی

سلام عزیز دلم. مگه میشه تو رو از یاد برده باشم. خب یه مدت دیر به دیر می نوشتی. منم دیگه کمتر سرزدم. ولی باور کن هرگز یادم نمیری. اتفاقا روزی که خیرات می کردیم برای همه رفتگان، برادر عزیزت یادم بود. دیروز هم برات کلی دعا کردم. ولی اگه اینجا نیومدم، منو ببخش![خجالت] تو خودت پری از بهترین حس ها. خودت همه کارهای خوب رو میکنی و بلدی. اون فقط یه تلنگر بود وگرنه خودت قبل از تلنگر اون کار رو انجام داده بودی![قلب] وااااااااای محل کارت حیاط داره! چه حالی میده. چه عکسهای قشنگی بندازی توش. اصلا کلی سوژه عکس داره اونجا و میتونی ازش استفاده کنی![قلب]

آنا

من امسال همین مشکل کادو را برای روز مرد داشتم. اخرش هم خودنویس گرفتم روی اونو یک جمله قشنگ نوشتند. جالب شد.