اون پیرمرده چی میگفت!

 

هی می خوام بیام بنویسم هی تو روز کلی تو ذهنمه اون چیزای دوست داشتنی و بعضی وقتام دوست نداشتی ولی انگار با اومدن زمستون، علاوه بر سر انگشتای دست و پام، حس و حال نوشتنم هم یخ زده! تو این روزا ده بارم بیشتر هی این صفحه یادداشت جدید رو باز کردم و هی بستم.

راستش استرس و نگرانی حجم کارهایی که باید انجام بشن خیلی بیشتر حجم واقعی خود اون کارهاست و اما مقاله... ای وای از این مقاله....هعی واییییییییییییی نگم یا بگم؟ من کلا تو کارهای تحقیقی خیلی خیلی خیلی... نمیدونم چی بگم؟؟ اینطوری بگم که دوستش ندارم و انگار که توانایی اش رو هم ندارم و علاقه ای هم ندارم ولی خب چه فایده؟؟ من باید اینکارو انجام بدم باید!!!!!! و انجامش هم میدم. چون من می تونمعینک خب الان فکر  کنم متوجه شدید که چقدر دچار پارادکس هستم این روزها!!!!! کلا کشمکش درونی داره منو چند شقه می کنه و یه خوشحالی هم از اینکه روزهایی که میاد و می ره و بعدش می تونم خوشحال و رها باشم  و لذت ببرم! البته امیدوارمخیال باطل

از دیروز که معلوم شد پارتنر خان با اون ماموریت یه روزه ای که یکشنبه رفته تقریبا تمام زحمات و تلاش های منو برای سرما نخوردن در طی این پاییز و زمستون بر باد داده، حس می کنم منم دارم مریض میشم. حال روحی که پر نوسان و کلی هم که فشار روانی رومه و حال جسمی هم با توجه به نزدیک شدن پارتی هورمون ها رو به زواله!!!! کلا امیدوارم اگرم هر چی هست باشه برای بعد امتحانات! همین حالا که سالم و سلامتم مغزم تو مواجهه با تاریخ فلسفه هنر از ارسطو و افلاطون و سوفسطائیان و دوستانشون در حال بندری زدنه چه برسه وقتی بیحال و خواب آلود و فین فین و باشی! خدایا مثل همیشه مرحمتی.....

راستی اون قضیه خوراک لوبیا با تدبیر بنده و عملیات ضربتی با موفقیت و سربلندی ختم به خیر شد و گروهانی رو از قحطی و گشنگی در امان نگه داشت. این سفر یک روزه خوب بود چند تا نکته برام داشت یکی اینکه فهمیدم من چقدر فهمیده و با مسئولیت و عاقل شدم نسبت به سالها پیش که هیییییییییییچ مسئولیت و فکر نداشتم و اون موقع ها هر وقت قرار بود بیرون بریم یا مسافرت من فقط تنها وظیفه ام همراهی جمع بود و هیچ دغدغه فکری ای نداشتم و به قول معروف فقط حالشو می بردم ولی الان مخصوصا این بار از مسئولیت شام گروه و حتی بردن انواع لباس و ملاحفه و گرم کن و چای و نبات وبشقاب و کاسه و لیوان و ..... حتی عرق نعنا و دستمال کاغذی و کرم دست و خیلی خیلی چیزها که لازم بود ولی بقیه حتی فکرشم نمی کردن و اونم نه تنها برای خودم که برای همه با این همه مشغله و بدو بدو جمع و جور کردم و به قول پارتنر تا دندان مسلح بودم!!! اونم در حالی که پسردایی پارتنر و خانومش که مثلا کوهنورده و ورزشکاره(ما که ندیدیم!!!) فقط خودشونو آورده بودن با یه کیسه خواب(برای یکی شون) و مسواک و یه لیوان!!! فکر کن!!! هیچی من نمی دونم رو چه حسابی با اینکه قبلا هم اونها چند بار رفته بودن اونور اینطوری اومده بودن! جالبه که منو برای نگرانی و اون حس تمیزی که دوست داشتم داشته باشه و خب خیلی چیزا رو رعایت می کردم دست می انداختن! راستش خیلی چیزای دیگه هم شد که منو به این نتیجه رسوند که دیگه دور این دوتا رو خط بکشم البته خیلی چیزا رو می دونستم ولی خب این جور موقع ها آدم به یه نتیجه جامع و کامل  می رسه. کلا بعضی ها فکر می کنن خیلی زرنگن  و بقیه احمق یا ساده و نفهمن ولی یه جمله خیلی جالب بود که تو شبکه های اجتماعی دست به دست می شد و اونم این بود که من می فهمم ولی به روت نمیارم دلیل نمیشه که احمق باشم! کلا متاسفانه و متاسفانه تو این مدت نظر من و خود پارتنر نسبت به چند نفر از اعضای خانواده اش حسابی برگشت و خیلی ناراحتمون کرده این قضیه ولی مهم نیست چون جلوی ضرر رو هر جا بگیری اون منفعته و خب ما از همه این رفتار ها داریم یه تجربیاتی به دست میاریم.بازم خدارو شکر.

اینم میخواستم بگم که چند روز قبل برای انجام دادن یه کاری از مسیر هر روزمون نرفتم و محبور شدم صبح موقع اومدن سر کار از مسیر اصلی و داخل شهر تردد کنم. پشت یه کامیون تو ترافیک زیاد و صف طولانی ماشین ها درست نرسیده به میدون اصلی شهر داشتم با سرعت 15 کیلومتر در ساعت میرفتم که یه لحظه با افسر راهنمایی که همونجا ایستاده بود چشم تو چشم شدم و طرف بهم اشاره زد بزن کنار!!!! مونده بودم که چی میخواد آخه من که دست از پا خطا نکردم تو این ترافیک و کمربند بسته و همه چیز عادی! دیگه مجبور شدم وایستم درست بدترین جای ممکنه چون جای دیگه ای نبود! اومد و من شیشه رو دادم پایین ، گفت مدارک!!!! گفتم یا خدا این چه ابله ای هست آخه الان چی فکر کرده راجع به من! احتمالا فکر کرده زیر سن قانونی هستم میخواد گواهینامه ام رو چک کنه!!!! دیگه تو اون لحظه مثبت تر از این نمی تونستم فکر کنم حالا دیرمم شده و کلافه و مگسی بودم کارت و گواهی نامه و بیمه رو کوبوندم کف دستش فکر کنید این ابله 5 دقیقه داره اینها رو نگاه می کنه! فکر کنم داشت مشخصات رو حفظ میکرد وگرنه در حالت عادی 30 ثانیه هم طول نمی کشه این روال!!! حالا تو همین گیر و دار یه پیرمرد روستایی با دوچرخه ش هم در حال رد شدن و غر زدن به من که این چه جای ایستادنه ادم امنیت نداره! جناب سروان می بینی اینا رو فلان فلان شده هاتعجب و... وای می خواستم پیاده بشم بزنمش ها گاگول فکر کرده بوده من سر خوش اونجا پارک کردم افسر هم اومده مچم رو گرفته که جریمه ام بکنه نمی دونست این مامور قانون هست که من رو مجبور به خلاف کرده! حالا پیر مرده ولم هم نمی کرداااا عصبانیدیگه افسره گفت حاج اقا ببخشید شما برید بله بله درست می گید و منم از عصبانیت کبود شده بودم .بعدم مدارک و داد  و گفت به سلامت و منم رومو اونور کردم بدون یه کلمه حرف شیشه رو دادم بالا و گازشو گرفتم! همه عقده ای شدن بخدا!

/ 4 نظر / 12 بازدید
نمايشگاه هاست www.hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز : از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran هاست,هاست رايگان,هاستينگ,فروش هاست,خريد هاست,سرور مجازي,وي پي اس با تشکر[گل] [گل]

نرگس

واقعا بعضی سفرها خیلی خوب وقایع رو نشون میدن ادم طرفاشونو خوب میشناسه امیدوارم کارتحقیقیت هم به خوبی انجام بدی موفقق باشی گلم

فلرتیشیا

سسسسسسلللللللللللللللللللللللللللللللام عزیزم[قلب] دلم برات تنگ شده بود. مهم اینکه روحیه مواجه با کار تحقیقی رو داری! از قدیم گفتن آدما رو باید تو سفر شناخت! من بنظر خودم خیلی آدم مسئولیت پذیری نیستم اما از 14-15 سالگی میون دوستام به "مادربزرگ" معروف بودم چون خیلی از چیزهایی که بقیه همراهشون نیست رو من همراهم می بیرم از دارو گرفته تا چیزهای دیگه. البته به مامانم رفتم. اون خیلی حساسه واسه سفر رفتن و همراه داشتن وسیله. امروز عجله دارم اما ایشالا زودتر بیام ببینم چی اتفاق هایی تو روزهای قبلی اینجا افتاده.