دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

مثل یه خواب زود تموم شدی....

 

یلدا مبارک :)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۳٠ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 به خواب روی شانه ات بیا بد عادتم بکن...

جان جوانی مرا ، پیر ترانه کرده ای...

زبان احساس مرا ، تو عاشفانه کرده ای....

جان جوانی

 

دیروز خیلی اتفاقی برای اولین بار کلیپ شو دیدم و ... باز عاشق این آهنگ شدم.... یاد اون آهنگ های قدیمی تر خواننده دوست داشتنی ام و اون لذت سر سپردگی ای که موقع شنیدن آهنگ ها و شعر هاش بهم دست میداد....جان جوانی مرا پیر ترانه کرده ای....   ... مرا به خلوتت ببر، جان بده به نگاه من....ببوس.... دلم رفت...


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

نم نم بارون روی شیشه شبیه کریستال های جواهر...

اونقدری که دلم نمیاد برف پاک کن رو بزنم و تا اونجایی که میتونم مبارزه میکنم...

حس پاییز، حس تنهایی، یه حس عجیب شاید مثل خودم...

چه خوب که می تونم هنوز تجربه کنم زندگی رو...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٥ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلامممم

پست قبلی رو نصفه نیمه و بدون اینکه حتی بتونم یه نیم نگاهی بهش بندازم نوشتم و فرستادم هوا.همین الان دیدم تو جمله اولش غلط غلوط داره  و ویرایشش کردم.

امروز صب از اون صبح های پاییزی عجیب و غریب الان میشه گفت خوب بوده خدا رو شکر.

هنوز انگشتام بی حس هستن. هوا بس جوانمردانه سرد و ابری و خفن و طبق گزارشات هواشناسی منتظر یه بارووووون درست درمونم هستیم! 

دیشب مهمون داشتم! جاری خواهر پارتنر با همسر و فرزندارن و خود خواهرپارتنر_ مربوطه! البته بهترش میشه بگم که پارتنر خان با برادر شوهر خواهرش دوست و رفیق شفیق چندین و چند ساله بودن که بعد از اینکه ما مزدوج شدیم نمی دونم چرا واقعا! ارتباطشون خیلی کم میشه و این بنده خدا ها هم برای اولین بار بود می اومدن خونمون و منم برای شام دعوتشون کرده بودم. خدارو هزاران مرتبه شکر که خیلی خیلی خیلی از دستپختم و خونم و خودمو و خونه داریم و خلاصه همه چیز خوششون اومده بود و کلی هم تعریف کردن و من الان خیلی دوستشون دارم!!! سختی های دیروز (که صب تا عصر 10 بار اب قطع شد چون عهد همین دیروز پمپمون مشکل پیدا کرده بود و غیر از ما و یه واحد دیگه هیچکدوم از همسایه ها نبودن و ایضا مدیر ساختمونمون تا بداد من بیچاره برسن! و من کارایی که برنامه ریزی کرده بودم تا نهایت ساعت 2 و 3 عصر تمومشون می کنم و بعد یه استراحت خوب میکنم و بعد مهمونام میان! تا 2 دقیقه قبل اینکه مهمونام بیان یعنی ساعت 7ونیم سر پا بودم و شانسی تونستم بپرم قبلش یه دوش بگیرم و از گردن درد و پا درد و کمر درد دارم می میرم تا همین الان!) رو هم به دست فراموشی می سپارم و واقعا با روحیه مثبتی که داشتن از وجودشون خوشحال بودم و دوست دارم بیشتر باهاشون در ارتباط باشیم از خود راضی 

صبم که خواب موندم چون دیشب بیدار مونده بودم تا کار ماشین ظرفشویی تموم بشه و یعد امروز دیدم که همه ظرفام کدرن و لک دارن و نمیدونم چرا!!!! یه کابوس بدی هم می دیدم و با ویبره گوشیم که نمیدونم چطور رو ویبره بود(چون همیشه سایلنته!) و خدا دوستم داشت که همکارم زنگ زد ساعت 9ونیم!! بیدار شدم. داشتم تو خواب دست و پا می زدم و واقعا خیلی بد بود خوابش! ترکیبی از استرس های دانشگاه و فیلم ترستناک و زامبی و استادای دانشگاه و ساختمون خرابه و این چرندیات! الان که دوباره با همکارم حرف زدم ازش تشکرم کردم که بیدارم کرد و من تا چند لحظه دستام سر بود و نمی تونستم گوشی رو لمس کنم و تماس رو برقرار کنم! بعد اومدم سر کار و یهم چند تا مشتری پشت هم.  خدارو شکر همه انرژی مثبت! یکی برام آرزوی یه روز خیلی خوبو کرد و اون یکی هم که پسر همسایمونه اومده بود کارشو تحویل بگیره، در راستای حرف چند روز پیشمون که گفته بود همکار احتیاج نداری و من استقبال کرده بودم یکی رو معرفی کرده که قراره به امید خدا برای امروز عصر بیاد پیشم و امیدوارم خوب باشه و بتونه بمونه که من به زندگی ام برسم!!! قلب

راستی نی نی دوستم پسره! گفتم زنگ بزنم بگم اگه که چون دختر دوست داشته الان پسر شده راضی نیست بدتش من وقتی بدنیا اومد من بزرگش کنم!مژه

امروز عصر قراره برای یکی از کارام با پارتنر خان بریم لب دریا ع.کا.س.ی کنم!

دیگه اینکه فردا به امید خدا با کلی انرژی مثبت می رم دانشگاه و اصلا هم تن و بدن و دلم بابت این ستگینی و خفنی کارامون نمی لرزه!!!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روز دیگم پاییزم تموم میشه

فعلا دارم نهایت سعی ام رو می کنم که از روزهای پاییزی ام استفاده کنم و همین الانم که  اینجا نشستم باروووونی بس مبسوط داره میاد و منم انگشتای دست و پام یخ زدن!!!

یه عالمه فشار کارها و تحقیق ها  و مقاله و پروژه های دانشگاه رومه و خیلی این چند روز بهم استرس وارد شده طوری که واقعا کنترل تنش و اضطرابم از دستم داشت در میرفت ولی دیروز و امروز خیلی سعی کردم که به خودم مسلط بشم یه جورایی و الان زدم تو فاز بی خیالی!!!

دختر خاله جان از سفر دور اروپا برگشت هفته ی قبل و من هنوز نتونستم باهاش درست و حسابی حرف بزنم و خبری بگیرم فقط یه تماس کوچولو داشتیم اونم چون من خیلی عجله داشتم و فقط پرسید که کی میایی سوغاتیاتو بگیری!(البته نتونست اون چیزایی که مامان خریده بود برامو بیاره یه تعداد کوچیک و بیشتر لوازم آرایشی هامو آورده) احتمالا برای آخر ماه برنامه ریزی می کنم که بریم پایتخت و هم دیدار ها تازه بشه و هم ما دستمون به ضریح سوغاتی هامون برسه!!!!

به خبر خیلی خوب هم اینکه به امید خدا برای قبل عید مامی میاد پیشمون و هست تا یه مدت و این بهترین چیزیه که منتظرشم. هر روز هم بیرون و مارکت و فروشگاه و در حال عکس رد و بدل کردن و سفارش گرفتن و حسابی دارم اذیتش میکنم با خرده فرمایشام ولی خودش میگه دوست داره و سرگرم میشه اینطوری!

همین یه ساعت پیش هم دوست سوییسی مون که پارسال تو ماموریت پارتنر خان به مشهد باهاش آشنا و رفیق شفیق شده بودیم برام پیام گذاشت که این جمعه داره میاد ایران برای بیزنس و تا 5-6 روز هم می مونه و دوست داره که ببیندمون.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

میخوام بنویسم ولی نمی دونم چرا زبونم تو ذهنم! نمی چرخه!!!

این چند روز تجربیات جدیدی کسب کردم. از چند روز قبل دوستم قرار گذاشته بود پنجشنبه من و یکی دیگه از دوستان که خیلی ساله ندیدمش بریم خونشون که هم ببینیم همو و هم دور هم باشیم.بعد هی این ساعتاش عقب جلو شد ، هی گفت امروز نه، برای جمعه باشه، بعد من هی گفتم من جمعه نمی تونم! باشه همون پنجشنبه! بعد اول قرار بود ساعت 4 به بعد باشه یهو شد 7 به بعد!!! اصلا یه وضعی هی من به دوستم میگفتم بابا چه کاریه بزاریم برا یه روز دیگه که سرت خلوت باشه، کاری نداشته باشی و اون میگفت نه من برام خوبه باز هفته های دیگه معلوم نیست بشه یا نشه! همون پنجشنبه صب هم خواهر پارتنر زنگ زد بهم که همه امشب خونه ما هستن شما هم بیایید! (طبق معمول که همون روز دعوت میکنن بدون توجه به مشغله و برنامه ریزی های دیگران!!!) منم یه لحظه تو رودربایستی مونده بودم نزدیک بود بگم باشه!!! یه لحظه تامل کردم و گفتم من خونه دوستم دعوتم اگه تونستم اونجا رو کنسل کنم!!!! میام! حالا جرات هم نمی کردم به اون دوستم بگم که این هفته رو کنسل کن و خلاصه بی خیال خونه خواهر پارتنر شدم! عصرش خیلی خسته بودم چون صب رفته بودم شهر دوست و همسایه و دیر رسیده بودم خونه دلم میخواست یه دوش بگیرم چون موهام یکم از حالت همیشگی در اومده بود ولی هر چی ساعتو نگاه می کردم می دیدم  وقت ندارم برم دوش بگیرم و دویاره آماده شم برم سر کار و دیرم میشه! یه لحظه نزدیک بود با همون ظاهر داغون برم خونه دوستم ولی گفتم لا اقل موهامو میشورم و سشوار میکشم و سریع همینکارو کردم (و چه کار عاقلانه ای بود!). پارتنر تو اتاق خوابیده بود و ساعت هم نزدیکای 5 عصر بود و من دیگه 5 باید سر کارم می بودم و دیرم شده بود. اونم میخواست بره سر کار رفتم تو اتاق و دیدم پشتش به میزتوالته ، هالوژن بالای میزتوالتو روشن کردم و نمیدونم چطور با اینکه پشتش به چراغ بود! از نورش بیدار شد و شروع کرد بدقلقی و رو ترش کردن!!! خلاصه که سر همین و از لج با اینکه می دونست من عجله دارم ، کلی معطل کرد تا اماده شد  و منو رسوند سر کار و چند تا حرکت ناراحت کننده هم کرد و فقط خدا می دونه چقدر از دستش ناراحت و دلخور شدم و فقط خودمو کنترل می کردم که چیزی نگم که اوضاع رو بدتر کنه و ساکت بودم.بعد هم اون یکی دوساعت تا زمانی که بخوام برم خونه دوستمو همش تو خودم بودم و زیاد سرحال نبودم و دلمم حسابی گرفته بود. بعد دوستم پیام داد که من آماده ام و بیا منتظرتم.خونش تا اینجا 500 متر فاصله داره. منم با کند ترین سرعتی که داشتم وسایلمو ، خودمو جمع و جور کردم و همون دم رفتن هم دو- سه نفری اومدن کارم داشتن!

خلاصه یه چند دقیقه بعد رسیدم و  زنگ درو زدم و با تاخیر درو برام باز کرد تو راه پله همه چراغ ها خاموش بود و من چیزی نمی دیدم. در واحد باز بود و اونجام تاریک بود و دوستم اومد دم در، یکم همه چیز مشکوک بودو بوی دود می اومد. بوتم رو در آوردم و رفتم تو و دیدم یه کیک با شمع ها و فشفشه های روشن دست خواهرشه و اون سه تا دوست دوره دبستانم که هر ماه قرار می زاریم میریم بیرونم اونجا کنار کیک وایستادن و برام تولد مبارک میخونن! وای شکه شدم اصلا نمی دونستم اون دوستای دبستانیم خونه این دوستم چیکار میکنن! آخه نمی شناسن اصلا همو و همین برام خیلی خیلی عجیب بود. کلی ذوق کردم و البته بعد که فیلم اون لحظه رو دیدم ، زیاد قیافم متعجب نبود! بیشتر هول بودم! کیفمو دم در جا گذاشته بودم و رفتم آوردمش و خلاصه که بعد فهمیدم دوستم با کمک ف.ی.س ب.و.ک رفته اونها رو پیدا کرده و یه گروه تو و.ا.یبر تشکیل دادن و کلی برنامه ریزی کردن و با اینکه همشون سر کار می رن و برنامه هاشون همیشه پره بخاطر من بدو بدو از شهر دیگه اومدن بخاطر خوشحال کردن من و من واقعا خیلی احساساتی شده بودم منتها در عین حال مثل مجسمه نمی تونستم اون احساساتم رو نشون بدم. یه کلی دیگه از دوستامم پیام داده بود و یا با کمک پارتنر خان شمارشونو پیدا کرده بود ولی چند تاشون تهران و اطراف بودن و افشان هم رفته بود ولایت و سمت ما نبود.برام بادکنک و تزیینات بنفش هم تهیه کرده بودن!!! کادو خریده بودن و رو کیک هم تولد مبارک برام نوشته بودن و کلی هم برای شام زحمت کشیده بود دوستم. همین کارش برام دنیا ارزش داشت مخصوصا که اصلا حال خوبی نداشتم و دپرس بودم. خلاصه یه ساعت بعد هم کلی با آهنگ ها رقصیدیم و ادا در آوردیم و فیلم و عکس گرفتیم و خوش گذروندیم و بعد هم چون بچه ها از سر کار اومده بودن و خسته بودن قبل ساعت 11 خدا حافظی کردیم و اومدیم خونه هامون...

خیلی حس خوبی بهم دادن با این کارشون مخصوصا که همین چند ماه قبل اون رفتار زشت و ناراحت کننده رو از یکی که به اصطلاح دوست خودم می دنستم دیده بودم و به این فکر کردم که نباید اینقدر نا امید می بودم از همه دوست هام و اینطور قید روابط عاطفی و صمیمت دوستانه رو می زدم پیش خودم. واقعا امیدوارم بتونم منم براشون دوست خوبی باشم. جالبه که دوتا از این دوستای دبستانیم همون زمان دبستان هم تو همه تولد های من بودن و پنجشنبه شب موقع دیدنشون همش یاد اون دوران دبستان و تولد بازی هام می افتادم...

دیگه از پنجشنبه هم به لطف فیس بود که نمیدونم چرا تاریخ تولدا رو خودش جابجا می کنه کلی پیام تبریک و تولد مبارکی گرفتم از دوستان و آشنایان و تو وایبر هم همینطور و یه سری دیگه هم خیلی لطف کردن و تماس گرفتن و بهم تبریک گفتن و پارتنر خان هم حول و حوش ساعت 10ونیم یه "تولدت مبارک" خشک و خالی برام اس ام اس کرد، البته که بینمون بد جوری شکراب ه و من با شناختی که ازش دارم توقع بیشتر از اینم نداشتم!

خلاصه که امروز اولین روز از آخرین ماه _ فصل دوست داشتنی ام هست. مثل برق و باد گذشت و باید بگم که خیلی هم خوب تگذشت... امیدوارم که خدا لطف و محبت بی دریغش رو چه تو این روزهای آخر پاییزی و چه همیشه به هممون روا بداره و دل خوش و تن سلامت بده به بنده هاش. یه متن قشنگی هم در مورد همین شروغ آذر ماه تو وایبر دست به دست می شد دیشب که چند جمله اولش میگه:

سلام آذر

... لطفا کمی مهربانتر از آبان باش،

پر از خبرهای خوب،

اتفاق های دوست داشتنی،

دست های گرم،

چشم های مهربان ...

......

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پنجشنبه ها رو دوست دارم

حتی غروبش رو وقتی برنامه ای ندارم و حوصلمم سر رفته!

تنها روزی که میدونم شبش آزادم تا هر وقت که میخوام بیدار بمونم و فرداشم عجله ای برای بیدار شدن ندارم! گرچه خودم ناخواسته صبح زودش بیدارم.

هشت روز گذشت از آبان عزیزمون مثل برق و باد. فردا تولد مامان _ و مثل 4 سال گذشته نیست پیشم تا حتی اگه جیبم خالیه با یه شاخه گل و یه کیک و یه آغو.ش بهش تبریک بگم تولدشو.دختر خاله داره کمتر از 2 هفته دیگه میره پیشش. کاش می تونستم یه چیز کوچولو برای یادگاری و اینکه بدونه تو فکرشم بفرستم براش.تو صحبت هامون فکر کردم شیرینی خونگیمو دوست داره. کاش بتونم درست کنم و بدم ببره براش.

فردا صبح با بچه های دبستان قرار صبحانه داریم. کاش زودتر فردا بشه و من اون یکی دوساعتو فقط بخندم و حرف بزنم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم.

دانشگاهو دوست دارم. ولی از اینکه این هفته بچه ها برنامه کلاسارو کنسل کردن چون یه روزش تو تعطیلات می افتاد و این هفته نمی ریم، خوشحالم. خیلی به استراحت و بی خیالی احتیاج دارم . قرار بود این چند روز دوستامون از تهران بیان پیش ما ولی اینطور که تا این لحظه معلومه قرارمون کنسل شده و حالا من به پارتنر میگم بیا ما بریم تهران لااقل! هر چی گفتم بریم جنوب گفت نه الان همه جا عزاداری و تعطیلاه اینهمه هزینه کنیم و اینجا هیچ چیزی نداره الان.باشه بعدا بریم! دیگه امیدوارم رضایت بده بریم تهران دو روز حداقل.با دوستمم حرف میزدم اصرارشون این بود ما بریم.کاش بشه لااقل یه بوت هم بخرم از تهران اینجا که چیز جالبی پیدا نکردم. کلا شمال اگه چیزی هم پیدا بشه با قیمت های فضاییه! یعنی میتونی عین همینو تهران با 20تا40 درصد قیمت کمتر بخری و تو شهرای دیگه مثل اصفهان یا مشهد و کیش حتی تا 50 درصد کمتر! البته استان خوزستانم کمتره ولی یه جاهایی اش هم کمتر نیست بستگی به جایی که خرید میکنی داره ولی شمال!!! هیهاته قیمتاش جالب ترین نکتش هم برای من اینه که تا اون سالی که اصفهان و مشهد نرفته بودم اصلا نمیدونستم ما چقدر به خودمون و بقیه اونایی که از اینجا خرید میکنن طلم میشه از نظر قیمتی!!! یعنی هی این مسافرا میگفتن چقدر گرونه شمال! من فکر میکردم الکی میگن که تخفیف بگیرن!!!ابرو بعد که خودم رفتم و از تفاوت قیمت اجناس با استان های دیگه باخبر شدم و فکم یه متر باز مونده بود تازه درکشون کردم! یعنی حکایت همونیه که تا داخل یه ماجراییه اصلا درکی ازش نداره! تا میاد بیرون از اون قضیه میفهمه تو چه داستانی بوده عینک حالا با همه این تفاسیر!!! ما مجبور شدیم یه مبلغ خیلیییییییی گنده ای رو بابت اورکت پارتنر خان! جلیقه زمستونی بنده و بارونی بنده و اورکتی که برای یکی از عزیزانمون بابت تولدش خریده بودیم بپردازیم! تقریبا دو سوم حقوق یه ماه پارتنر خانو!!!! آی سوختیم آی جیب درد گرفتیم! ولی چاره ای نبود هر دومون به طرز شرم آوری لخت و بی لباس زمستونی مونده بودیم من یه بارونی پارسال خریدم که مامان که عید اومد دادم بهش با خودش برد. اونوقت یه چیز شبیه همون بارونی رو البته به نظر خودم با کیفیت پایینتر! جمعه ای خریدم البته 50 درصد رشد قیمت داشت نسبت به پارسال! بقیه لباسای سالهای قبلمم یا کهنه شده بود و بخشیدم یا گشاد شده و نمیتونسم بپوشم و بازم بخشیدم! یکی رو هم که میشد نگه داشت کلی پول دادم تنگ کرد برام! حالا واقعا برای بوت و کفش و بقیه چیزا خیلی زورم میاد پول بدم اینجا! خلاصه که امیدوارم بشه بریم هم روحیمون تازه بشه با دیدن دوستامون وهم این کارا رو انجام بدیم. 

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید همه!

PS:پاییز جونم یکم با این دل بی تاب و قلب عاشقم مدارا کن.... ای ساربان آهسته ران... کارام جانم می رود...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

باور کن همین دیروز بود که با کلی ذوق و خوشحالی اومدم و از اولین روزهای دوست داشتنی ترین فصل مورد علاقه ام نوشتم و حالا آخرین روزه اولین ماه فصل مورد علاقمو بدرقه می کنم....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه حسی از صب میخواد هی بیاد بنویسه هی حرف بزنه هی بگه بگه بگه .اون لحظاتی که پر از حس گفتن بودم و اومدم که دیگه یه چیزی بنویسم دیدم اینترنت آفیس قطعه! تا ظهر فکر کردم مال شرکت سرویس دهنده هست ولی وقتی وصل نشد ، تماس گرفتم و فهمیدم تنظیمات سیستمم بهم ریخته خلاصه که نشد که بشه تا الان.

سه شنبه شب با بچه های دبستانی قرار گذاشتیم که شام برین بیرون. هر بار که میخواهیم هماهنگ کنیم کلی ط.ول میکشه چون من و دوتا دیگه از بچه ها کار می کنیم . خب کار من که مال خودمه درسته بخاطر دانشگاه علنا سه روز رو تعطیلم و فقط 4 روز کار می کنم و کارم دست خودمه اختیارش، ولی دوست ندارم روال ساعات کاریمو خیلی بهم بزنم. ولی با اینحال چون بودن با بچه ها اون خنده ها و جمعمون رو خیلی دوست دارم بازم حاضرم بخاطرش یکم بخودم سخت بگیرم. ولی اون دوتا دیگه تو موسسه معلم هستن و زیاد آزادی عمل نداره ساعت هاشون و از طرفی هم دوتا از بچه ها خانواده هاشون رو شب خیلی دیر اومدن(ما هر بار رفتیم بیرون تا 12 شب طول کشیده!) حساسن! خلاصه که اینطوری میشه که هر دفه میخواییم قرار بعدی فاصله اش از یکماه کمتر باشه ولی همین حدود یا بیشتر طول میکشه، اینبار دیگه همدیگه رو قسم دادیم که زودتر باشه قرارمون. فکرمون هم این بود که یه روز جمعه برای صبانه بریم یه کافه که میشناسیم و البته 20 دقیقه از من و 35 دقیقه از اونا فاصله داره و صبحانه رو با هم بزنیم و دیگه اینطوری نگران دیروقت شدن هم نیستیم و همه موافق بودیم.خلاصه که سه شنبه شب رفتیم یه رستوران بسیار شیک! به اسم ملل که طبقه بالای یه مجتمع تجاری معروف بود و نور و محیطش خیلی خوب بود البته غذاهاش بد نبود! ولی فوق العاده گرون. البته که چون ما شاممون رو شر می کنیم و صورتحسابم شر می کنیم خیلی مهم نیست و اونقدر بهمون خوش می گذره که واقعا ارزششو داره.بعد شام (وای یه عالمه خورده بودم!!!!) رفتیم کافه ای که این چند بار اخیر همش رفتیم اونجا. محیطش کوچیکه ولی خوبه. کافی.من ش هم وارده و دکوریشن های آیتم هاشم خیلی خوبه. خلاصه رفتن اونجا همانا و فهمیدن اینکه امروز که پنجشنبه هست آخرین روز فعالیت این کافه است همانا! پسره گفت که یکسال و نیمه اینجاست و چون از تهران اومده واین مدت هم تنها بوده و بهش سخت گذشته و تو چرخوندن اونجا هم دست تنهاست تصمیم گرفته برگرده تهران و برا همین اخرین روز فعالیتش پنچشنبه است . وای حالمون گرفته شد آخه ما همیشه تو کافش اونقد میخندیدیم و الکی برای همه چیز هر هر و کر کر راه می انداختیم و بهمون خوش می گذشت که حد نداشت. خلاصه که من به بچه ها گفتم بابا شما که اینهمه ار درد تنهایی می نالید و این بنده خدا هم که تنهاست ، بیایید با هم یه مراوداتی داشته باشید دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای بابااااااااااا و دیگه همین شد سورژه شبمون. آخر کاری هم صاحب کافه آدرس اینستا.گ.ر.ا.م کافش رو نوشت رو کارت و داد بهم که وقتی رفت تهران هم بریم اونجا و مشتری اش باشیم.

شبم چون برای اولین بار پارتنر خان رو هم فرستاده بودم خونه دوستش تا اونم با دو سه تا از دوستاش باهم باشن و تنها نباشه،با بچه ها برگشتم شهر دوست و همساده! رفتم دنبال پارتنر خان و باهم برگشتیم خونه.اونقدر بهمون خوش گذشته بود که من اصلا نفهمیدم بین حرفامون اینقدر خوردم تا وقتی اومدم خونه دیدم معده درد دارم !!و تا با بچه ها تو وایبر عکسامونو رد و بدل کنیم منم عر.ق نعنا خوردم تا بهتر بشم و بعدش بخوابم .شب خوبی بود روزش زیاد سرحال نبودم ولی شبش با حال خوبی خوابیدم.

*****************************

امروز صب اصلا حال و اعصاب خوبی نداشتم. پروژه های دانشگاه رو تا همین الان نتونستم به هیچ جایی برسونم و از این بابت خیلی استرس دارم.صبانه درست و درمونی نخورده بودم و اومدم آفیس دیدم دریغ از یه نون خشک که مونده باشه تو یخچال و تو کشو ها! هیچی دیگه تا ظهر که بدو بدو رفتم خونه. به پارتنر خان صبح پشت تلفن گفته بودم که اعصاب ندارم و گشنمه و گفتم که ناهار منو ببر بیرون و اونم چاره ای نداشت جز اینکه قبول کنه، اما وقتی رسیدم خونه گفتم چه کاریه! ما قرارمون از سالهای عزیز دوستی، ناهارهای روزهای بارونیه...

امروزم که اصلا حس روزهای بارونی و حتی ابری و گرفته ی پاییز و نداره. برا همین سریع یه چیزی آماده کردم که ناهار باشه و برای خودم قرار و موکول کردم به امشب! تازه فکر کردم اول میریم شام میخوریم همین شهر دوست داشتنی خودمون و بعد از اونم اگه حسش رو داشتیم مثل دوشنبه میریم خونه یکی از آدم های(اعضای خانواده البته!) مورد علاقه پارتنر شب نشینی. تو همین حین هم اون فرنی ای که قرار بود دو هفته قبل که اول پارتنر سرما خورده بود و پشت بندشم که من کله پا شده بودم،درست کنم رو  پزوندم!خیلی خوب شده بود مخصوصا با زعفرون و گلاب و هل! ولی از دستم در رفت و از اون کم شیرینی ای که خودم میپسندم، بیشتر شیرین شد.

پارتنر ظهر اومد و سر و وضع ل.خ .ت و پتی تو خونه ای  منو که دید و اینکه سر گاز وایستادم، با تعجب گفت مگه قرار نبود بریم بیرون ناهار؟؟؟؟؟؟ گفتم نه! حال ندارم یه چیزی میخوریم تو خونه! تا اومد خوشحال شه!! اضافه کردم که شب منو شام ببر بیرون! دیگه اونم یه لبخند معنی دار تحویلم داد !

این اواخر هر روز موقع ناهار  که میشه پارتنر میگه میخوام کم بخورم بلکه یکم وزن کم کنم!!! آخه از شما چه پنهون یکم (یکمی بیشتر از یکم البته!) شیکم در آورده که باعث میشه کمر درد داشته باشه. حالا اونقدر شیکموعم هم هست که هی می گه ولی هر چی براش بکشم میخوره تا ته و تازه اگه به خواست خودش کم هم بکشم ، تا تموم میشه با یه نگاه حسرت باری به خوراکی های موجود تو سفره نگاه می کنه که معلومه دلش خیلی میخواد بازم بخوره و خب منم تشویقش می کنم که بخوره!  حالا کاری که همیشه و دم لقمه آخر میکنه اینه که میگه واااااای چقد دادی بخورم ، دارم میترکم! هی من میخوام کم بخورم تو هی برام میریزی و منم مجبور میشم بخورم آخه حیفه!!!!! واقعا نمیدونم چی بگم این وقتا!!!! خندم میگیره و گاهی هم حرص می خورم!حالا امروزم همینکارو کرد طبق انتظار، تازه عصر که بیدار شدیم و میخواستیم چایی بخوریم رفتم یه کاسه فرنی در آوردم دوتا قاشق خوردم خوردم ازش و بقیه اش رو دادم دستش و اونم گفت خب دوس دارم بخورم ولی دارم میترکم همچنان نمیخوام بخورم! یه قاشق خورد با چایی و بقیه شو داد دست خودم که منم نخوردمش ، چاییم که تموم شده بود و داشتم لیوانمو میبردم تو آشپرخونه اون ظرف فرنی رو هم گرفتم دستم گفتم بیا بخور، اول گرفت و بعد یهو به خودش اومد گفت چرا داری گولم میزنی و شیطنت می کنی که بخورمش، مگه آزار داری آخه نیشخند منم پسش گرفتم و بردم گذاشتم تو یخچال! پارتنر خان شیکمو ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم ولی حجم وعده های خوراکی اش خیلی کمه! ولی مثلا هر دو ساعت -3 ساعت میگه دارم ضعف میره از گشنگی !! همین الانش هم 12 کیلو از من چاقتره! هعیییییی ، چقدر خوشحالم اون روزهایی که من وزنم ازش بیشتر بود تموم شده و کلی میتونم حس خوب و گاها بدجنس طوری داشته باشم نسبت به این قضیه! از خود راضی 

یکم کار دارم انجام بدم و برم جمع و جور کنم برای رفتن

آخر هفته ی پاییزی  دلچسبی داشته باشید دوستا

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز صب ابری و بارونی من از ساعت هفت و نیم صبح و با نو.ا.ز.ش های پارتنر شروع شد... با اینکه شبش خیلی دیر خوابیده بودم ولی با یه حس خیلی خوب بیدار شدم.

تمام روز خونه بودم. از ظهر یکم کسالت داشتم ولی بازم از اینکه دیروز و خونه بودم راضی ام. کلی به خودم رسیدم به کارهای خونه رسیدم .بازی های رقابت های آسیایی اینچئون رو دنبال کردم وبا شادی بچه های والیبال مثل یه بچه نوجوون همپاشون ذوق کردم و خندیدم و افتخار کردم بهشون. غروبش بعد از مدتها موفق شدم فیلم  Amélieآملی رو که پریشب  دانلود کردم رو ببینم و خوبیش این بود که با پارتنر باهم دیدیم هم اینو همThe Great Gatsby گتسبی بزرگ رو که پنجشنبه شب دیده بودیم. هر دوتاشو دوست داشتم. مخصوصا لئوناردو رو که همیشه جذابه عینک حالا چند تا فیلم دیگم هست که میخوام پارتنر رو گول بزنم بشینه باهام ببینه! یکم از فیلم های روز دنیا عقبم ولی بازم خوشحالم که هر وقت بخوام میتونم فیلمایی که دوست دارمو ببینم! خیلی هاشونم مال ده سال گذشته هستن.

دیشب قبل خواب دوساعت داشتم سه تا( +یکی دیگه که پارتنر صبش مرتب کرده بود!)کشوی میز توالتم که توش لوازم آرایشی و بهداشتی مو چپونده بودم بعد ماه ها مرتب می کردم. اینا از اون کارایی ه که هرچقدرم براش برنامه ریزی کنم، فقط موقعی انجامش میدم که حالشو داشته باشم .دیشبم با اون معده درد وحشتناک یهو ویرش اومد! اونقدرم خوب شد که حد نداره. الان وقتی کشوهامو باز میکنم اونقدر مرتب و خلوت و تمیزن که کیفففففففففففف میکنم. همه چیزا رو دسته بندی و جابجا کردم و دم دست ترین کشومم توش لوازم مورد استفاده هر روزمو چیدم و امروز صب موقع آرایش کلی ذوق کردممژه تازه یک قسمت کمدم رو هم مرتب کردم. احتمالا هفته دیگه(شایدم فردا!) کلا چمدونامو در میارم که از توشون بوت هامو بیارم بیرون وبا کفش ها و صندل هام جابجاشون کنم.

فردا که تعطیله کلاس ندارم ولی دوشنبه رو می رم دانشگاه. الان که آفتاب شده ولی امیدوارم هوا بارونی باشه قلب

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٢ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز صب ساعت پنج و نیم بیدار شدم و بعد از دقیقا یکساعت رانندگی تو جاده ی نسبتا خلوت، ساعت 8 دم دانشگاه بودم. از کارگاه 4 ساعته ی صبح فقط یک ساعت تشکیل شد و از کلاس دو ساعته عصر بجز دیدن استاد، تقریبا هیچی! فقط از 8 تا 3 عصر من دانشگاه بودم! دوباره بعد از یه ساعت رانندگی برگشتم خونه و یه ساعت هم فقط ناهار خوردم و یکم استراحت کردم و بعد رفتم سر کار تا 8 شب! تقریبا مرده بودم! تازه شام درست کردم و ظرفارو شستم و جابجا کردم و فکر کنم تا خوابم ببره 12 بود.خیلی خیلی انرژی ام رفت ولی حس خوبی داشتم! خدا رو شکر بخاطر همه چیز.

اینکه عصری که برگشتم تو حالت داغون و فقط چند دقیقه ای که تونستم دراز بکشم و با گوشیم نظرات رو باز کردم و دیدم اینهمه پیام های خوب و محبت آمیز و با انرژی برام تو همین چند ساعتی که مشغول بدو بدو بودم فرستادید کلی، کلی ذوقیده شدم.

راستش تا حالا این وبلاگ و این نوشته ها فقط برای خودم بود. اصلا برام مهم نبود که خوانندهام کمن یا کامنتی برام نمی نویسن ولی بعد از آشنا شدن و دیدن این همه دوستایی که حتی بدون اینکه خودشون وبلاگ داشته باشن و توقعی بابت اینکه منم برم وبلاگشونو بخونم یا لینک کنم، برام پیام های مهربونی میزارن ،خیلی حالمو عوض کرد و حس دیگه ای نسبت به نوشته هام و مخاطبام پیدا کردم.فقط می تونم بگم که داره بارون میاد الان و من...

...خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

فکر میکردم پاییز که بیاد چند تا کاره که همش مشغول انجام اونام!

پیاده روی روزانه ، اونطور که 6 ماه به خودم وعده اش رو می دادم تو خنکای پاییز و هوای ابری و نم نم بارون...

خواب عصر تو اتاق نیمه تاریک خنک و لذت خزیدن زیر لحاف وقتی پنجره های بالا سرت باز بازن...

تنبلی های ویژه ی پاییز و درست کردن کلی شیرینی و کیک خونگی و خوردن کلی نوشیدنی های گرم و دلچسب که من فقط تو پاییز و زمستون می خورمشون!

.

.

.

.

فعلا که نه تنها هیییییییییییچ کدومشون حتی برای یکبار ! عملی نشدن! بلکم کلاسام از امروز شروع شد و بنده به علت مشغله خیلی زیاد و نرسیدن به برنامه ریزیهام و خستگی مفرط! نتونستم برم و غایب بودم! حالا صب باید آفیس رو تعطیل کنم پاشم برم 100 کیلومتر اونور تر برسم به درس و مقشم! برام آرزوهای خوب بکنید که امسال بتونم به برنامه هام  و خودم برسم و زیاد بهم فشار نیاد.

مرسی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

اولین روز پاییز ...

اولین روز از فصل دوست داشتنی و جادویی و اعجاب بر انگیز من

اولین روز از چهارمین سال همخونه شدنمون...

اولین روز از بچه مدرسه ای شدنم دوباره بعد از چهار سال،

اولین روز از ماهی که یه عدد به عمرم اضافه میشه.

اولین روز از پاییزی که همیشه برام حسی ابهام بر انگیز و تلفیقی از اندوه و شوق و هیجان و نوستالژی باهم داره همیشه... تا همیشه...

 

اومدنت مبارک♥

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان از اینترنت شاتل یه دختر خانوم ناز نازی ای  تماس گرفتن باهام و اطلاعات شناسنامه ایم رو باهام چک کردن و گفتن غرض از تماس، تبریک تولد من بوده! با 3 گیگ ترافیک رایگان که به اکانتم اضافه شده. دستشون درد نکنه!(تولد شناسنامه ای!)لبخند

 

پارتنر خان دیشب به یاد دوران طفولیتم منو برد کتابفروشی و لوازم تحریری مورد علاقه بچگی هام و برام وسایل مدرسه  دانشگاه خرید! تازه رفتم تو قسمت پاکن ها ولی اصلا در حد اون سالها نبود وسایلی که داشتن وقتی به متصدی اش می گفتم خانوم تنوع لوازمتون 20 سال پیشا خیلی بیشتر بود، پارتنر خان بهم سقلمه زد!!! بعد که اومدیم بیرون گفتم چی بود اون حرکتت؟ گفت آخه مثل بچه های 7-8 ساله بودی خانومه همچین نگاهت میکردتعجب! گفتم خب چیه دوس دارم لوازم تحریر تازه چه اشکالی داره من این همه ذوق کنم از بودن وسط دفتر کتابا و بوی خوب نویی شون. بعد یه نگاه تاسف انگیز بهم کرد گفت همسنای تو برا بچه هاشون لوازم تحریر میخرن!  منم خنثی. خلاصه که یه حالی داد و یه حالی هم گرفت وسطاش! منم شب اومدم خونه وسایلم رو چیدم رومیز با کلی ذوق و شوق ازشون عکس گرفتم برای مامی که داشتم تو و.ا.یبر باهاش می حرفیدم فرستادم و ازش تشکر کردم که همیشه برام بهترین و  قشنگ ترین چیزهایی که میخواستم رو می خرید♥ من همیشه زیباترین و فانتزی ترین لوازم تحریر رو داشتم ، خیلی هاشونم تا همین الان تو جعبه های تو انباری دارم، خیلی از دفتر های فانتزی رو هم که استفاده نکرده بودم بخشیدم با کلی عکس برگردون های پری دریایی و سفید برفی  و...بهترین روزهای زندگیم همین روزهای قبل مهر بود که مامانم منو می برد کتابفروشی و من چه عشقی میکردم... یادش بخیر

 

 

دیروز کلا آفیس تشریف نداشتم ، بعد فکر کن N نفر زنگ زدن که کارم داشتن و میخواستن برای پول دادن بهم بیان و خب من که نمیتونستم برم!!! فکر کنم کلی پل از کف دادم! رفته بودم شهر دوست  و همسایه برای خرید و کارهای بانکی و غروب هم نوبت دکتر داشتم برای سونوگرافی سالانه! 

رفتم دوتا تاپ بخرم برا زیر مانتو، یهو یه پیراهن دیدم و گفتم برم پروش کنم! قبلش چند تا مغازه رفته بودم برای پیراهن نیمه رسمی، آخه علاوه بر سالگرد ازدواج، و تولدم که تو راهه، یه عروسی هم خیلی یهویی چند روز قبل دعوت شدم از طرف یه دوست که خیلی صمیمی بود و الان چند ساله اصلا ندیدیم همو! همون که پارسال آذر ماه شب قبل تولدش بهش زنگ زدم و بعد N سال با هم حرفیدیم! گفت عروسی داداششه(که خیلی با اونم صمیمی بودم) و من اسمم تو لیست مهمونهای دعوتی هم داماد بود هم دوستم! یعنی دوبار دعوت شدم و باید باید بیام! به پارتنر خان هم گفته بودم و هنوز جواب قطعی نداده ، خلاصه گفتم برا اطمینان یه لباسی داشته باشم برای این مراسم در راه!خب یه پیرهن پوشیده بودم ولی با اینکه قشنگ بود خیلی به تنم میچسبید و یکم معذبم میکرد و اونو نخریدم تا اومدم تو این مغازه و اون پیراهنه رو همینطوری دیدم وبرداشتم پرو کردم و باورم نمیشد اینقد خوب بود رو تنم، اگه 10 بار هم یه پیراهن رو میدادم بدوزن اینقدر فیت تنم نمیشد و اینقدر خوب به مدل بدنم نمی اومد، قیمتش هم خیلی خوب بود پنجاه و خرده ای! اصلا درنگ نکردم  و سریع خریدمش!!!! فقط یکم کوتاه بود که چون مراسم مختلطه جوراب شلواری میپوشم باهاش :) دیروز همینطوری یهویی کلی خرید کردم از لباس ز.ی.ز تا کیف و مانتو برای دانشگاه! (البته که همه اینها به اسم دانشگاهه وگرنه چه فرقی داره دانشگاه با غیر دانشگاه!)کلا حال کردم که مثلا مانتو رو تو 10 دقیقه خریدم کیف رو تو 20 دقیقه و بقیه خریدامم همینطور! فقط دیروز پلیس نامرد برای 5 دقیقه پارک ممنوع یه فیش 15 هزار تومنی گذاشت زیر برف پاکنم و حالمو گرفت! بقیه اش خوب بود! ناهار هم سالاد الویه درست کرده بودم و نون هم خریدم و  رفتم خونه دوستم که داره مامان میشه و حالش زیاد خوب نیست با هم بودیم و کلی هم حرف زدیم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امسال پاییز با یه عطر و بوی جدید میاد به زندگی ام.. یکم هیجان و تکاپو ی بیشتر....

امسال پاییز دوباره بعد از سالها بچه مدرسه ای دانشگاهی میشم!

اون کوله ی بنفشی که چند هفته قبل از خیابون منوچهری خریدم رو می اندازم رو کولم و می رم دنبال ماجراجویی . تو مسیری که میشه آسمون ابری و زیبای خدا رو با نرکیبی از کوه و جنگل و نم بارون و  دریا و سلکشن مورد علاقه آهنگ هات تخت گاز بری....


خدایا شکرت ♥

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز صب تو راه اومدن و تو این هوای پاییزی و ابری... حدود 50 قدم رو با چشم های بسته راه اومدم... حس جالب و جدیدی بود... زندگی با چشمان بسته...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 

نمیدونم چرا با این که این همه عاشقشم و هر سال 9 ماه تو انتظار رسیدنش لحظه شماری میکنم هر سال هر سال با من بی وفایی میکنه... 

دلم یه جاده ی اینطوری میخواد... برم و برم و برم...

 

معشوق بی وفا ودوست داشتنی من.. چه کنم که عاشقتم هر چقدرم بدی کنی....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/۱ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1- من کنسرت محسن یگانه میخوام!

2-دارم با این هوا بد جوری حال میکنم با اینکه یخ می زنم شبا ولی تا میتونم پیاده در ترددم! حتی شبا ساعت 8ونیم! مثل دختر شجاع با این دماغ سرما خورده و بدن گاهی تب دار ولی لذت پیاده قدم زدن توی این هوای پاییزی که اینقدر منتظرش بودمو با هیچی عوض نمیکنم... کاش یکی هم بود که همین حس و حال منو داشت تو این هوا و با هم شریکش میشدیم...

3-خیلی چیزا که تا یکسال پیش برام رویا بود ، اومد تو دنیای واقعیم... خیلی ها شیرین و دوست داشتنی بود و خیلی هام وقتی رنگ حقیقت گرفتن خیلی متفاوت تر و پوچ تر از اون چیزی بودن که تو تصوراتم داشتمشون... 

4-دوباره اومد ماه مهر و ماه درس و مشق و مدرسه ی من... طبق عادت این سالهای سال دوباره دارم از مهر می رم کلاس و اونم کلاس زبان! یکی بیاد منو شطرنجی کنه! همه همه این سالها ممتد و نان استاپ زبانو ادامه داده بودم الان دکتراشو گرفته بودم نه اینکه هی تو پاییز و زمستون برم سر کلاس و بعد که بهار میشه من همه رو ول کنم و باز دوباره هر سال برگردم خونه اولم! چون یادم میره همه رو!

5-چند باری تو همین حین که سرما خورده بودم رفتم استخر و بعد باز تو این هوای سرد با موهای خیس اومدم بیرون و یه راست هم که میومدم سر کار و برای همین این سرماخوردگی ساده هنوز خوب نشده! بنابر این الان دو جلسه هست که نمیریم استخر! من نمیدونم چرا اونجا اونقدر محیطش سرده!

6-این روزها یکی دیگه از درون من شکوفا شده و اونم من_ سر آشپزه! یعنی  تو  این یه ماه اخیر زدم تو گوش آشپزخونه و فر_ش بس که حس پخت و پز انواع شیرینی جات و دسر ها در من شکوفا شده! یعنی تیرامیسو درست کردم در حد لا لیگا! اونم نه مثل دفعه ی اول با پودر تیرامیسوی آماده ها!!! خودم خامه توشو درست کردم اصلا بیا و ببین! بعدش هم دقیقت تو 24 ساعت یه ظرف گنده که درست کرده بودمو خودم تهش رو در آوردم ینی این پارتنر یه قاشقم ازش نخورد!!!! همش میگفت الان نه بعدا میخورمش که دیگه من مهلتی ندادم که بعدنی بیاد تو کار!!! یعد از عذاب وجدان دارم می میرم! احساس میکنم الان یهویی همه اون 17 تایی که کم کردم با این حرکت ناشایست بر میگردن و بدجور حس چاقالو بودن بهم دست داده ! دیگه قول دادم بی مناسبت از این چیزای پر کالری درست نمی کنم! میخواد جلو فامیل پارتنر اگه بعد یک سال و نیم دعوتشون کردم بالاخره!!!! درستش کنم تا کرک و پرشون بریزه!!!  تازه این که چیزی نیس، من دیروز ظهر ساعت یک و نمی رسیدم خونه و تا ساعت دو و نیم گراتن بادمجون درست کردم برای اولین بار ولی مثل مااااااااااه شده بود اونقدر خوشگل که عکسشو گذاشتم تو  اینستاگرام! بعد چون پنیر پیتزا داره مثل لازانیا یه برش که خوردم ازش داشتم خفه میشدم! پارتنر هم که اصلا بادمجون دوس نداره بر عکس من که خودمو میتونم باهاش دار بزنم، بنابر این من مونده بودم و یه پیرکس گنده گراتن بادمجون و بعد  طی یه اقدام ظربتی سه تا تیکه ازش بریدم و با خودم غروبش آوردم آتلیه و به خورد برادره دادم یه برششو که اومده بود بهم  سر بزنه و بقه اش هم به شاگردم که اونم کلی تعریف کرد و دوست داشت و کلی تشکر کردم و منم اینجوری:)))))))))) بودم! حالا شایدم بقیشم امروز آوردم دادم بهش بخوره بس که دوس داشت بجه!

7==> من کنسرت محسن یگانه میخوامممممممممممممممممممممممم  :|

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ الان چند باره قرار میذاریم که بیام پایتخت و هر بار به یه دلیلی کنسل میشه! کلی هم کار دارم و کلی هم دلم میخواد همه اونهایی که باید رو ببینم!

2/ خدارو شکر این مدت سرم تو کار شلوغ بوده ولی از این به  بعد کم میشه و من دارم افسردگی میگیرم!!! :/

3/ دلم کنسرت محسن یگانه میخواد!!! این پارتنر محترم هم که اصلا و ابدا اهل این چیزا نیست و ذوقی در نمیکنه برای این چیزهایی که من دوس دارم! چیکار کنم حالا؟؟؟ آخرای مهر ه تقریبا! من محسن یگانه میخوام اون آهنگ نمیشه و نرو رو میخوام با تمام وجودم باش همخوانی کنمممممممممممممممم   :/

4/ عروسی فامیل همسر که قرار بود امروز باشه به دلیل فوت یکی از نزدیکان عروس افتاد برای ماه دیگه بعد از مراسم چهلم و خب با اینکه براشون ناراحت شدم که این همه ذوق و شوق عروسی شون خراب شد و میدونم چه حالگیری عظیمیه ولی از طرفی هم باری اینکه فرصت بیشتری برای لاغر شدن دارم خوشحالم! شاید بتونم 5 کیلو دیگه کم کنم و این عالیه! لباسمم به خیاط گفتم فعلا دست نگه داره تا اخرای مهر برم برای پرو :)

5/ دیروز و روز قبلش خیلی حالم بد بود! اصلا روبه راه نبودم. به زووور از خونه میومدم بیرون با اینکه پیش خودم فکر میکردم پاییز که برسه حال منم خوووب میشه و دیگه همه روزهام طلاییه ولی اصلا اینطوری نبود شاید چون غیر از زود تاریک شدن هوا هیچ علائم دیگه ای از پاییز ظهور نکرده هنوز! هوا هم گرمتر شده که خنک تر نشده!!! دیروز عصر که دو ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود! من خیلی حالم بد شد چون زیاد که میخوابم اینطوری میشم! تازه مست خوابم بودم هم بدم میومد از اینکه اینهمه خوابیدم هم نمیتونستم از جام بلند شم، آخرش هم خیلی دیر و با زووووووور خودمو کشوندم بیرون از خونه! اصلا نمیدونستم چمه× شبش هم بسیار آویزون طور برگشتم خونه! پارتنر هم منو دید لب و لوچش آویزون شد!

6/ اون مراسم سالگرد ازدواجمون هم بسیار بد و ناراحت کننده برام پیشرفت ! تقریبا 4-5 بار تو دو ساعت باهاش بحث کردم و کلی هم اشک فشاندم و قسم خوردم دیگه اصلا به این مناسبات دل نمیبندم! چون کسی نیست که قدر بدونه!لبته مثلا آخرش اینطوری نموند ! :|  آخرشم اینطوری شد که اونشب نه از کیک خبری بود نه از شمع و نه از عکس و نه هیچ چیز خوب دیگه ای ولی از فرداش تا دو روز بعد همه کیک رو از رو عصبانیت و بطورت عصبی طور واری خودم بلعیدم و همش هم غصه میخوردم و نمیتونستم جلو خوردن خودمو هم بگیرم ، بیشتر از این ناراحت بودم که این همه زحمت هامو تو دو روز دارم نابود میکنم و بیشتر از خودم بدم میومد! قسم خوردم که دیگه برای هیچ مناسبتی کیک نمیخرم که آخرش اینطوری بشه  و باید جلو خودمو بگیرم! یعنی کمتر از دوماه دیگه هم که تولد خودمه خبری از کیک نیست! :/ با اینکه من عاشق کیک تولدم! بعدش هم با ترس و لرز میرفتم رو ترازو و خودمو میکشیدم و مثلا 300-400 گرم رفته بود رو وزنم  و بازم خدارو شکر کردم که بیشتر نرفت روش. امروز صبم وزنم کم شده بود و خوشحال شدم!

7/ از وقتی من سیر کم کردن وزنمو شروع کردم دختر خالم هم (همونی که با هم خیلی صمیمی هستیم و با هم رفته بودیم مسافرت  تولد قبلی ام)از راه دور رفت تو فاز رژیم و اونم چند کیلویی کم کرده، دیگه کار ما اینه که شب به شبت میشینیم وایبر میدیم به هم و آخرین اخبار و تازه های کاهش وزنمون رو رد و بدل میکنیم. تازه ایندفعه داشتیم میگفتیم که برای عید 2 تا مانکن خوشگل داریم تو خانواده و کلی ذوق می کردیم! البته اون اضافه وزنش نسبت به من خیلی کمتره چون ریزه تر و کوتاه تره ولی خب اونم تپل حساب میشده دیگه! تازه من دو هفته هست نمیرم استخر و عذاب وجدان شدید گرفتم امیدوارم بتونم این هفته که داره میاد رو برم و بیشتر تحرک داشته باشم :)

7+1/ قراره برای اولین بار بعد 4 سال با خانواده پارتنر بریم جایی و شب هم بمونیم ! امشب میریم و فردا به امید خدا بر میگردیم. امیدوارم همه چی خوب و آروم پیش بره!

 

*عکس رو خودم گرفتم مال پاییز 3 سال قبله که رفته بودیم یه جای جالب و عجیب!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

+++ وااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من اومددددددددددددددددددددددش.........

 

 

امروز سومین سالگرد من و پارتنر هست، باورم نمیشه 3 ساااااال گذشته ...

همیشه یاد آوری این روز یه جوری هم ناراحتم میکنه هم بهت زده ام... دیشب داشتم فکر میکردم چقدر تنها و بی نوا بودم یه شب قبل از عروسی... ولی دیگه همه چیز گذشته.. به خودم چند ماهی هست که قول دادم زیاد تو گذشته نمونم و دارم نهایت سعی ام رو می کنم....

+ دیشب خدا جونم به همین مناسبت یه بارووون حسابی برام فرستاد طوری که من تو سر و صدای تی وی و آشپزخونه صداشو شنیدم و دوییدم سمت پنجره ی تراس  تو همین حین با ناباوری به پارتنر که درست تو یه قدمی پنجره نشسته بود رو مبل گفتم باروونه؟ بارووووووووونه؟؟؟ اونم گفت نه بابا باروون چیه من گفتم باروووووووووووونه چطوری صداشو نمیشنوی؟ من از 10 متر اونور تر شنیدمو دیدم که درست هم شنیده بودمممممممممممممممم ♥


 

  

+ صبح تا پامو از خونه گذاشتم بیرون اس ام اس پارتنر اومد که برام هم اومدن پاییز و هم سالگرد مون رو تبریک گفته بود... خوشحالم کرد ، پشت سرش هم بهم زنگ زد...

راستش درست از بعد از عروسی مون تو فکر این بودم که یه جفت رینگ ساده برای خودمون بخرم چون حلقه هامون با اینکه تقریبا ساده هست ولی هم سنگینه و هم زوود خش میافته ، خلاصه نشد که نشد تا اینکه الان یه سالی هست حلقه جناب پارتنر براشون اونقدر تنگ شده که بیشتر از نیم ساعت نمیتونه تو انگشتش نگه داره و بعد انگشتش ورم میکنه! دیگه تصمیم قطعی گرفتم و رفتم یه رینگ ساده ی شیک براش خریدم تا امشب به طور سوپرایز طور بهش هدیه بدم :) حالا ببینم یکی هم هست برای من ستش رو بخره یا نه!   P:

 

 

+دلم برای مدرسه رفتن تنگه...


نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

برای من هر سال دوبار میشه از نو شروع کرد و برنامه ریخت...

یکبارش که با اومدن بهاره... یه بارش که اصلی تره با اومدن پاییزه..

دوباره و چند باره میشینم فکر میکنم به کارهایی که همیشه آرزوشونو داشتم... به کارهایی که دوستشون دارم و به کارهایی که باید انجام بدم.. هی این لیست و بالا و پایین میکنم... هی کم و زیادش میکنم و آخرشم مطمئنن چند تایی شون عملی میشه و خیلی هاشونم میمونه برای بعد ، just in case که بی آرزو نمونم مابقی سالهای عمرم رو !!

الانم در استانه همین فصل دوست داشتنی هستم با یه لیست بلند بالا تو ذهنم که امیدوارم خدا قوت و توانایی انجام لا اقل چند تاشونو بهم بده عینک

 

* من تو این هیر و ویری به سرعت جیمبو جت اومدم یه عالمه نوشتم ولی دستم خورد به دکمه ی بک و اینها هم تو پیشنویس ذخیره نشده بود!!نگران

*** خدا جونم داشتم شکرت میکردمماچ

فکر نکن برکت این روزهام از چشمم پوشیدست . ممنونتم که واقعا به این روزها احتیاج داشتم ♥♥♥

**** کمرم بهتره ولی یه وقتایی که حرکات ژانگولر میزنم میگیره و اذیتم میکنه منم اون چند تا آمپول دگزا که دکی داد رو نمیزنم و لج کردم!!! کورتون تمام این زحمت های یکی دو ماهه ام برای کاهش وزن خراب میکنه! نا سلامتی 15 تا کم کردم  و الان خیلی احساس خود شیفتگی مزمن میکنم!!! البته 20 تا دیگه باید کم کنم! امیدوارم زودتر اون 20 تا رو هم بسوزونم خلاااااااااااااااااص دیگه یه مانکن اساسی بشمممممممممممممممممم مژه

*****امروزم میریم استخررررررررر در همین شهر خودمون! چون در شهر دوست و همساده! بغیر از عقده و اعصاب خرد چیزی بهمون نرسید! الانم 30 تایی بلیط مجانیش که دونه ای 7500 می ارزه مونده رو دستم! نمیدونم چیکارش کنم متفکر

 

### خبر فوری یا همون breaking news!! : امروز قیمت طلا اومد زیر 100 تومن یعنی شده گرمی99 هزار تومن !!میشه دوباره بشه همون سی چهل هزار تومنی که بود قبل؟؟ 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه همچین جاهایی رو بسیار می پسندم....

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

*یه حس پاییزی میخوام!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من بشدت و حدت منتظر پاییز هستممممممممممم این که بتونم تا هرچقدر که میخوام پیاده روی کنم تو هوای فوق العاده و جادویی اش و یه عالمه خیال پردازی های بچگونه!

امروز یهو وقتی تو خیابون بودم بارووووون شدید شدید گرفت از اونهایی که یهوویی میان و خیس میکنن همه چیزو بعد یهووی ناپدید میشن و من خیس خیس رسیدم خونه وقتی هم باروون یهوویی اومد و همه رو غافلگیر کرد من داشتم از خیابون ردمیشدم و نمیدونم چرا نمیتونستم جلو لبخند گل و گشاد خودمو بگیرم بعد از دیدن باروووون همچین خرررر کیف شده بودم که حد نداشتتتتتتتتتتتتتتتتتتت شکرت خدا.

اصلن از وقتی فلر بهم گفتی همش چهل و اندی روز مونده کلی کله قند تو دلم آب شدههههههههههههههههههههههههههههههه پارسال که پاییز تموم شده بود من این روزشمار وبلاگتو میدیدم و هی غصه میخوردم اما چه زود و دیر گذشت بالاخره...

همسر بهم قول داده امسال پاییز یه دونه از اون بارونی های چرم رنگی رنگی برام بخره من هم ذوق دارم نمیدونم چه رنگی میخرم صورتی جیغ سرخابی یا عشقم بنفششششششششششششش نمیدونم کوتاه بخرم یا بلند! اصلا شایدم قرمز خریدم برای اولین بارررررررررررررررررررررر خل شدم حسابی مثل بچه های نوجوون دلم با این چیزا حسابی خوش شده از ظهر تا حالا! خدایا همین خوشی های کوچولوی زیر پوستی رو از ما نگیر ....

 

این روزا خیلی ساعت های کاریمو کم کردمف اولش مجبور بودم ولی الان حس میکنم خیلی تنبل شدم نسبت به کار!

× اینم یه جای خوب از اونهایی که من و فلرم می میریم براشششششششششششششششششششششش

فلز برای تو گذاشتممممممممممم مهم نیست هیشکی اونقدر که ما میخواهیم عشقولانه نیس اصلا خودمون دوتا میریم راجع به ایده ال ها و فانتزی هامون توش میحرفیم! 

اینم مال من شایدم رفتم موهامو شرابی کردم یا قرمزززززززززززز

 

اوه چقدر بجای*پ* ، *ژ* نوشته بودم :)) 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٤ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

از همون سه شنبه ی قبلی که دوستام پیشم بودن ناهار و بالای منبر رفتن و فخر فروختنم راجع به اینکه من هر ساعت شبانه روز اگه بخوابم یا نخوابم صب ساعت 7 یا نهایت نهایتش 8 بیدارم... هر روز به طرف اعجاب آوری , خواب موندم !   :|  

دیروز صب که کلا شاهکاری بود برای خودش اصلن! ساعت 12 خوابیدم و ساعت 9 صب بیدار شدم! اصلن هم یادم نمیاد کی الارم گوشیمو خاموش کردم. بعدش هم که دیدم دیر شده  برا خودم رفتم د×و×ش گرفتم و ساعت 10 رفتم سر کارم!

____________________________________________________________

حالا من نمی خوام پاییزم تموم بشه چی!..................


 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)