دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

سلام به همه

امیدوارم همه خوب باشید :)

منم فکر می کنم که خوبم ولی این چند روزی هورمونهام انگاری بد قاطی کردن و دوباره دچار نوسانات شدید هورمونی و روانی شدم!!! و در کنار همه این بالا پایین شدن ها بسیار خسته و کوفته و بد خوابم. چند شب پشت هم که بیسن ساعت 12 تا 3 فقط کابوس های خیلی واقعی و ناراحت کننده می دیدم که تو یه نمونه اش پاشدم تا ساعت 6 صبح گریه و زاری و کلی هم ناراحتی با پارتنر کردم! چون تو خوابم منو اذیت کرده بود!! حالم خیلی خراب بود و بد جور هم پارتنر رو ناراحت کردم بعد از اینکه یکم آروم شدم رفتم دیدم رو کاناپه دراز کشیده و چشماشم خیسه! اصلا باورم نمیشد بخاطر اینکه اون حرف ها رو زده بودم بهش اینقدر ناراحت شده بود و واقعا از خودم نا امید شدم و سعی کردم از دلش در بیارم و امیدوارم که فراموش کنه....واقعا دست خودم نیست و قبلا هم خونده بودم که تو این دوران ممکنه کابوس ببینید ولی نوشته بود بیشتر در مورد خود بچه هست ولی این کابوسهای من اصلا ربطی به خود اون بیچاره نداشت و به اوضاع زندگی دوتایی خودمون مرتبط بود.... در هر صورت خیلی احنیاج به آرامش دارم این روزها. متاسفانه صبرم کمتر شده و نقطه جوشمم هم خیلی اومده پایین. من همیشه عاشق رانندگی بودم و این کارو با لذت انجام میدادم ولی چند وقته فهمیدم که همین رانندگی 4 دقیقه ای از خونه تا آفیس چقدر منو متشنج می کنه و اصلا خیلی بد ری اکشن می دم به بد رانندگی کردن بقیه این در صورتیه که من همیشه پارتنر رو بخاطر عجول بودن و بی اعصاب وبودنش تو رانندگی سرزنش می کردم و حالا خودم اینطور شدم....بیشتر روزها نمی تونم آشپزی کنم چون خسته ام و میلی به چیزی خوردن یا درست کردن ندارم در عین اینکه گرسنه ام! احتمالا تا حالا با همچین مورد عجیبی روبرو نشدید ، نه؟!!! خب من کلا همیشه یه مورد پیچیده به حساب می اومدم چون خودمم از خودم سر در نمی آوردم!!! حالا ببین دیگه چی شدم!!!

حالا از اینها که بگذریم می خوام بگم که این چند وقت چه کارهایی کردم که خوشحالم می کنه در عین اینکه کلی هم به جیبم فشار آورده!همون کارهایی که گفتم میام خبرشونو می دم بهتونا!!!

اول اینکه بالاخره عزیز دلمو خریدم!(خداییش حدساتون خیلی باحال بود کاش همینطوری حدس می زدید و من روحم تازه می شد بس که می خندیدمنیشخند) با کلی بالا پایین کردن و نزدیک دوسال خیالپردازی کردن! اصلنم برام مهم نیست که خیلی ها تفاوت بین این مدل با یه مدل 1-2 میلیونی رو متوجه نمی شن! مهم اینه که من می فهمم و به درک و شعور خودم و اونی که براش مهمه، احترام می زارم و امیدوارم این روند پیشرفت برای من و همه اونهایی که دنبال بهتر شدن هستن همیشه میسر و مهیا باشه ... البته به اون قسمت هم که باید 3 سال یه مبلغ قابل توجه رو قسط بدم تا دو سوم پولی که برای این وام گرفتم تسویه بشه هم سعی می کنم زیاد فکر نکنم! چون این چیزیه که در حال حاضر خوشحال و امیدوارم می کنه، این چیزیه که من همیشه می خواستم، اینکه بهترین باشم و بهترین ها رو داشته باشم و این بهترین چیزیه که هر کسی می تونه امروز آرزوشو داشته باشه... درست مثل همون 5 سال قبل که بهترین_ بهترین ها رو من اول از همه داشتم و برای بدست آوردن تک تکشون هم از جونم و هنرم و عمرم مایه گذاشتم...

 چیزای دیگه ای  که این روزها حالم بهتر کرده یکی تابلوی خیلی خوشگل و زیبای جدید آفیسه که طراحی اش با خودم بوده و یکی دیگه هم یسری تغییر و تحولات داخل خود آفیسه که اگر چه با سرعتی بسیااااااااااااار لاک پشت وار داره انجام میشه ولی همین که انجام میشه حالمو بهتر می کنه... خدایا شکرت... خلاصه که ظاهرا امسال سال_ تحوله! هم در کار و هم در زندگی، امیدوارم هر دوشون خیلی خوب و به خواست خدا مثبت باشن و من هم بتونم بهترینم رو انجام بدم.

فردا اگه خدا  بخواد با پارتنر داریم می ریم پایتخت! برای انجام یه سری کارها در کنار اینکه پارتنر خیلی وقت بود که می گفت کاش یه سر تهران می رفتیم! دقیقا نمی دونم دلش برای چیه اون شهر شلوغ و پر دود و آلوده تنگ میشه ولی خب اینبار داریم با یه تیر چند تا هدف می زنیم امیدوارم تو راه اذیت نشم و اونجا هم بتونم به کارهام برسم.

*دوستای گلم آشتی ، مهناز، طرلان،بنفش،توت فرنگی ، اسفندونه، نرگس و ...(حتی فلر که نمی نویسه دیگه و شیرین که وبلاگ نداره به یادتونم) وبلاگهاتونو می خونم ولی اصلا حال و روزم طوری نبوده که بتونم چیزی بنویسم. امیدوارم منو ببخشید و از محبت خودتون محروم نکنید. می بوسمتون و براتون بهترین لحظه ها رو خواستارم....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

بازم یه آخر هفته ی دیگه...

 

به امید یه آخر هفته ی خوب ، به امید یه حال _ خیلی خوب....

به امید اینکه پاییز عزیزمون زودی از راه بیاد وبا هوای فوق العاده اش و راز آلودگی

همیشگی اش، سرمست و شیفته و عاشقمون کنه.....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز اولین روزیه که بعد از اون جمعه ی کذایی! اومدم سر کار!!! 

با اجازتون استراحت مطلق بودم بخاطر بی فکری و بی کله بازی جمعه! فکر کن 10 نفر آدم گنده! پاشدیم رفتیم 180 کیلومتر اونور تر!! دنبال دیدن یکی از 4 جاذبه دنیا! یه تپه نوردی نیم ساعته ساعت 2 ظهر از یه مسیر پرشیب و سنگلاخی! هیچکس هم فکر نمی کرد من آخ بگم-که اونموقع هم نگفتم!!!- از ساعت 7 صبح بیرون بودیم و با حساب اون همه راه رفت و برگشت که در حد 400 کیلومتر شده بود(بغیر از تپه نوردی!) ساعت حدود 11 شب خونه بودیم... تا صبحش از کوفتگی و خستگی بی تاب بودم و نتونستم بخوابم ، صبحش که پارتنر هم خواب موند و دیر رفت سر کار و من بعد اون بلند شدم به آماده شدن و رفتم دستشویی و ..... خب اون چیزی که نباید می شد شد! خ.و.ن.ر.ی.ز.ی داشتم! شوکه شده بودم و باورم نمی شد برای من داره این اتفاق می افته، از ترس نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم و می خواستم به روی خودم نیارم... اولش هم نیاوردم! خیلی شیک و مجلسی آماده شدم که برم آفیس... از تو خیابون فرعی مون که پیچیدم تو جاده اصلی دیدم یا خداااااا قیامت شده انگار! اون میدونی که باید دور می زدم و 600-700متر  بعدش می رسه به آفیس رو بستن و همه خیل ماشین ها رو دارن راهنمایی می کنن به سمت یه خیابونی که از اونور برن و در حالت عادی مثلا این مسیر 7-8 دقیقه فاصله داره با آفیس من چون باید دور شمسی بزنم تا برسم ولی در اون شرایط ترافیک و بسته شدن راه ها توسط نیروی محترم رانندگی( که البته بخاطر آوردن شهید های غواص بود) من این راه رو تو 45 دقیقه تازه از مسیر های فرعی و راه هایی که بلد بودم و خیلی از اون ماشین ها که مسافر بودن بلد نبودن، طی کردم!!!! یعنی داشتم می مردم از کلاج ترمز و اونجا دقیقا یاد اون وقتایی افتادم که آشتی می گفت پاشو دیگه حس نمی کرد از درد بس که کلاچ ترمز می گرفته تو ترافیک. خب ما اینجا اصلا عادت به همچین راه بندون ها و ترافیک هایی نداریم یعنی تو ایام تعطیلات هم که شلوغه و خیابونا کیپه بازم گره نداره و ترافیک روونه ولی اون روز، روز من نبود با اون حال و روز نه راه پس داشتم نه راه پیش! یعنی می خواستم برگردم خونه هم نمی تونستم.می خواستم ماشینو یه جا بزارم پیاده برم هم نمی تونستم چون حال خوشی نداشتم و نباید پیاده می رفتم... خلاصه که رسیدم آفیس و تازه فهمیدم یه کارهایی باید بکنم! اول زنگ زدم پارتنر و داستان و گفتم و اونم خیلی ترسید و نگران شد و گفت که داره میاد بریم دکتر، گفتم صبر کن اول بپرسم باید چیکار کنم بعد تو بیا. خلاصه زنگ زدم به همسر همکار پارتنر که ماما هست و گفت که سریع باید با دکترت تماس بگیری و احتمالا سونوگرافی انجام بدی که ببینی چیه و کلی هم دعوام کرد که تو این شرایط آدم می ره پیاده روی طولانی(روم نشد بگم رفتم تپه نوردی و اونطور هم!!!!!) بعد زنگ زدم مطب که دکترم نبود و خوشبختانه شماره همراهش رو کارتش بود و خوشبختانه تر هم اینکه بعد از 3 بار تماس-برخلاف اکثر متخصص ها!!- گوشیشو جواب داد و گفت سریع برو یه سونو اورژانسی بده برای من بیا و چون خودش نبود مطب بردم پیش دکتر عمومیم و برام سونو نوشت واز ساعت 12 تا ساعت 2 عصر با پارتنر 3-4 تا مرکز سونوگرافی رفتیم که هیچکدوم اون موقع سونو انجام نمی دادن و آخرش هم ساعت 5 عصر رفتیم شهر دوست و همساده و اونجا یه معرف فرستاده بود مارو که قبولمون کرد و بعد نیم ساعت سونو انجام شد و صدای قلب 3میلی متری رو که حالا شده بود 30 میلیمتر رو شنیدم و هیچوقت اینقدر از اینکه دارمش خوشحال نشده بودم! و بعد هم گفت فعلا زندست!!!! می خواستم خانوم دکترو خفه کنم واسه این حرفش! بعد هم گفت جفت خیلی اومده پایین و ببر پیش دکترت ببین چی میگه. بعد هم که بردم دکتر و گفت خدارو شکر بخیر گذشت و باید استراحت کنی و یکسری کارها-اوهوووم-!!!!! رو اصلا نباید انجام بدی!!!!!!! و مواظب باشی و اگه دوباره تکرار شد یه سری دارو نوشت که استفاده کنم و خیالم تا حدودی راحت شد! 

حالا وسط اون همه استرس خودم روزی 10 بار زنگ زدن خواهر بزرگه پارتنر رو که ییهووووو خیلی به سلامت من ! دقت کنید شخص من!! علاقمند شده بود رو فاکتور می گیرم که دیگه با تماس های زیادی و اصرار های خیلی خیلی زیادترش مبتنی بر استراحت کردن و کار نکردن و مخصوصاااااااااااااا سر کار نرفتن!!! دیوونم می کرد!! یعنی دیگه می خواستم سرش جیغ بکشم! شده بود اندازه 10 تا مادر شوهر! با یه لحنی امری و تهدیدی هم حرف می زد که من توش اصلا دلسوزی احساس نمی کردم چند بار گفت پاشو بیا اینجا خونه ما گفتم نه دستت درد نکنه! هر روز هم چند بار زنگ می زد و اگه جواب نمی دادم اس ام اس می داد و اگه اونم جواب نمی دادم و با نمی دیدم تو تلگرام پیام می فرستاد و آمار کارمو می گرفت و تو هر چند بار صحبتم هم من فقط می گفتم چشم باشه چشممممم که تمومش کنه و دست از سرم برداره!!!!! خدارو شکر الان بهترم و به من زنگ نمی زنه و از پارتنر حالمو می پرسه!

دیگه اینکه تا بحال این تجربه رو نداشتم که از استراحت کردن بدم بیاد! مخصوصا اینکه واقعا نتونم کاری انجام بدم و فقط دراز کش باشم و یا نهایتا نشسته! تمام بدنم از شدت بی تحرکی درد می کرد و حالم خیلی بد بود و وضع خورد و خوراکم هم که افتضاح!! خواهر های پارتنر که تماس می گرفتن تعارف می کردن که می خواهی غذا درست کنیم بفرستیم و یا بیاید اینجا ناهار ولی بی معرفت ها من که می دونستم همش الکیه وگرنه یدونشون محض نمونه یه نیمرو درست نکرد بفرسته برامون! هعه! البته اگه من یه درصد توقعی داشته باشم! بیشتر دلم میخواست پارتنر متوجه این تظاهر ها و محبت های تعارفی بشه که خب کسی که نخواد ببینه نمی بینه! تازه خنده دار تر می دونید چیه؟ همشون می دونن من نمی تونم غذا درست بخورم یعنی مثلا هوس یه چیزی هم داشته باشم اگه خودم درستش کنم اصلا یه قاشق هم نمی تونم بخورم چون یکی دوبار امتحان کردم و دیگه از بس میوه و ابمیوه خورده بودم داشتم می مردم! جمعه که بیرون بودیم وناهار کباب بود شاید به زووووور دوتا تیکه فرو کردم تو حلقم و میگفتم میل ندارم واقعا وقتی داشتم با خواهر ها و خالش صحبت می کردم و گفتم اصلا دلم الان بیشتر پلو خورشت می خواست تا کباب ، پرسیدن مثلا چه غذایی گفتم خورشت آلووووو به به.... هووووم.... تازه چند بار هم وصفش رو کردم و کلی هم حال کردم از تصورش!!!(فکر کن چه بلایی  سر من شیکمو اومده که به همین جاها رضایت هم میدم!!!) بعد دیروز که تعطیل بود ومنم این مدت تو خونه بودم و برنامه ای هم نداشتیم و نمی تونستیم هم داشته باشیم پارتنر گفت بریم خونه بچه ها! شب قبلش زنگ زد و قرعه به نام خالش افتاد! چون تنها هم هست سعی می کنیم بیشتر بریم سر بزنیم و من هم از قبل به پارتنر گفته بودم من غذا میخوام!!!! مردم از گشنگی آخ جون میریم پلو خورشت می خوریم(غذای بیرونو اصلا نمی اتونم بخورم نه مزشو دوست دارم نه چربیشو) خلاصه کلی شیکمم رو صابون زدم! هیچی دیگه رفتیم سه شنبه خونشون دیدیم بوی غذا پیچیده ولی اصلا آشنا نیست وبرای من هم اصلا اشتها برانگیز نیست! بعد فکر کن که خاله خانومشون نه گذاشته نه برداشته رفته غذای مورد علاقه خودش و پارتنر رو که من اصلا دوست ندارم و چون هیچوقتم درست نمی کنم پارتنر هر وقت میخواد بره خونه خالش بهش می گه درست کنه که اونجا بخوره رو درست کرده!!!!!!!!!!!!! وای نمی دونم تا بحال همچین شکست عشقی ای رو خوردین یا نه! ولی اصلا دوست ندارم بگم که جاتون خالی بود حال اون لحظه من رو میدیدین!!! میخواستم یه کلاشینمف بردارم خاله و پارتنر رو با هم از رو کره زمین نیست کنم و برای اینکه داشتم از حرص و گشنگی هم می مردم بدون هیچ حس غذاب وجدانی رو کردم به پارتنر گفتم کوفتت بشه الهیییییییییییییییییییی!!!!!! البته که چقدرم براش مهم بود! اونقدر لنبوند که می گفت دارم می ترکم دارم می ترکم و تا شب هیچی نتونست بخوره! منم دلمو به اون ته دیگ نونی خوش کردم که البته نتونستم همونقدر که کشیده بودم رو هم بخورم و یذره قیمه مونده ی بدون گوشت که لپه هاش له شده بود هم ته یخچال بود (که من عمرا قیمه اینشکلی رو اصلا نگهش دارم  و یکراست تو سطل آشغاله جاش!!) که چون من اون غذای مورد علاقشونو دوست نداشتم و لب نمی زدم برام گرم کردن گذاشتن جلوم(الزه اون موقع خاله خانوم فرمودن عههههه من نمی دونستم دوست نداری این غذا رو!!!جل الخالق آخه چطور این همه سال من و پارتنر گفته بودیم من دوست ندارم و درست نمی کنم نمی دونست!!!!) منم به زور شاید یه قاشق از اون خورشت بد قیافه و وامونده رو ریختم رو یه تیکه پلو و خوردم!!! تازه اصرار اصرار که شامم بمونید غذا هست!!! من واقعا دیگه حرفی برای گفتن نداشتم فقط جمع کردم رفتی یکی دوجا کار داشتیم و بعد هم یه لیوان ابمیوه برام خرید پارتنر(البته من مجبورش کردم!!!) و اومدیم خونه! خب بسه دیگه دلم وا شد حرفامو زدم پشت سرشون! مردم بس که بهم توجه می شه این روزا دیگه این تجربه هم لازم بود که خیلی خوش خوشانم نشه!!!!!

این بود انشای من فعلا!

 

*حالا که زحمت می کشید و این همه نوشته های منو می خونید و چشمای قشنگتون رو می زارید منم میخوام چند تا عکس که مال سری های قبل و عکس  چشمه ای هم که رفتیمو براتون آپلود کنم امیدوارم باز بشه برای همه.

از اون مدل سالاد هایی که اسم نداره چون خودم هرچی دوست دارم می ریزم توش و فوق العاده هست!

 

 اینم من در سالن کنسرت گروه سون که پارتنر رو تشویق کردم بره برام از این دستبند شبرنگی ها بخره و رفت این همه برای بقول خودش بچش خرید تا حال کنم :)

 

اینم دوتا عکس از چشمه زیبایی که بعد از تحمل کلی مشقت رسیدیم بهش و حیف که از اون همه زیبایی فقط یه تیکه کوچیک باقی مونده بود و بقیه قسمت ها مثل بیشتر جاها خشک شده بود

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٢ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 
 
سلام به همه لبخند
امیدوارم خوب باشیدقلب. امروز که از خونه اومدم بیرون دیدم هوا ابر داره و آفتاب نیست(البته الان آفتاب شده) و نیمه ابری و سایه هست، کلی انرژی خوب گرفتم و حس خوشایند اینکه نزدیکه پاییز شده بهم دست داد. از خدا می خوام همه روزهاشونو با کلی حس های خوب و مثبت شروع کنن.
برای فردا قرار گذاشتیم چند نفری بریم بیرون. یه چشمه طبیعی و منحصر بفرد که از اون فقط 4تا تو کل دنیا وجود داره تو حدود 2 ساعتی اینجاست و من و پارتنر برای اولین بار قراره بریم و ببینیمش باداب سورت و این چیزیه که من خیلی وقته دلم میخواسته برم و نمی شده و حالا اینبار قسمت شد که بریم و ایشالا به خیر و خوشی می ریم و بر می گردیم .
*بچه ها فکر کنم پرشین باز دوباره داره عربی می رقصه!!!! هر کاری می کنم نمی تونم تنظیمات قلم رو به شکل اول بر گردونم! واسه همین هم بولده هم ایتالیک!گیر داده ول هم نمی کنه!
دیروز صبح مثل اکثر صبح ها خیلی خسته و بی حال بودم. از ساعت هفت و نیم صبح بیدار شده بودم ولی اصلا نمی تونستم از خونه بیام بیرون. ماشین هم نداشتم و متوجه شدم که این مدت که همش و همش با ماشین تردد می کردم چقدر تنبل و کرخت شدم ولی خداییش هوا هم خیلی گرم و شرجی بود و آفتاب تو مخ آدم بود و شر شر هم عرق می ریختی. تو همین گیر و دار رفتن و نرفتن بودم که دیدم یه آقایی درست رو برو در خونمون با پیکان وانتش بساط  ظروف رویی رو بپا کرده من هم  خیلی ظرف وقابلمه رویی دوست دارم یعنی همه اون سرویس های چدن و استیل و سرامیکی یه طرف! کته تو  قابلمه رویی یه طرف دیگه!!!! دیدم آبکش و ملاقه و لیوان و کاسه و کلی از این ظرف و ظروف ها داره و خدا شاهده فقط این تونست منو اون لحظه از تو خونه بکشونه بیرون! هیچی دیگه رفتم ازش دوتا لیوان رویی خریدم( از اینا که قبلنا توش یخ درست می کردن ولی من برای پیک نیکمون خریدم چون بدم میاد ظرف فلزی تو فریزر به پوست آدم می چسبه انگار می خواد قلفتی بکندش!) و دوتا هم کاسه! البته بعد پشیمون شدم چرا یه ظرف خاصی که داشت وبرای درست کردن آبگوشت استفاده می شد رو نخریدم! البته پارتنر هم گفت می خریدیش ، حالا ایشالا دفعه بعد. بعد هم خرید ها رو گذاشتم تو خونه و رفتم که بیام آفیس! تا ظهر هم زیاد حال و احوال خوبی نداشتم و ظهر هم تو گرما چون باید از سوپر خرید می کردم  با تاکسی برگشتم خونه ، گرما زده و کلافه.چند دقیقه نشده بود که کولرو زده بودم و هنوز خونه خنک نشده بود که برق رفت!!!!!
یاد حرف دیروز پارتنر افتادم که با رییس اداره برق اینجا آشناست و بهش گفته بوده فعلا برنامه روتین اینطوریه که یک روز در میون برق شهر دو ساعت قطع می شه یعنی یه روز سمت ما قعطه و یه روز دیگه اونور شهر قطع ه! خلاصه که دستشون درد نکنه با این برنامه ریزی دقیقشون!!!! درست تو ذل گرما! هیچی دیگه... همینطور تو گرما وایستادم تا یکم شیرینی درست کنم آخه چند وقته دلم خیلی شیرینی می خواد ولی در عین حال منی که اونطور شیرینی دوست بودم دلم اصلا شیرینی های توی قنادی ها رو نمی خواد و یه شیرینی کم شیرین و خاص می خواستم که خیالمم از بابتش راحت باشه، چند تا رسپی مختلف هم داشتم که خیلی وقت بود دوست داشتم امتحانشون کنم و بالاخره تصمیم گرفتم یه چیز سالم تر و کم شیرین تر درست کنم که می شد اون رسپی پای سیب_ آنا... حالا برق رفته،آب هم که پمپ خاموش بشه اصلا نمیاد بالا و منم عرق ریزان مجبور شدم سیب هار و دونه دونه  رنده کنم ، این وسط دوتا ناخن عزیز شست هام به ملکوت اعلی پیوستن با رنده محترم. بخ سیب های رنده شده آبلیمو زدم و اومدم خمیر رو درست کردم دیدم آرد سفید خالص ندارم و آرد شیرینی پزیم با سبوس قاطیه. مجبور شدم به زحمت اون قسمت های سبوس رو جدا کنم( که زیاد هم موفق نبودم ) و از اونجایی که آدم عجول و بی حوصله ای هم هستم و با اینکه می دونستم چیزی که من دارم الان تلاش می کنم درست کنم زیاد پایبند رسپی اورجینالش نیست ولی دل زدم به دریا و کارمو ادامه دادم و خلاصه با برقی که نبود و یخچالی که خاموش بود خمیر رو یه مدت گذاشتم تو فریزر و مارمالادم گذاشتم آماده بشه و خودم رفتم بقیه فیلم زنان کوچکم رو ببینم( از نوجوونی عاشق رمانش و کارتونش بودم) و آخراش که برق اومد و دوباره رفتم سراغ خمیر ولی وقتی که پهن می کردم هم با اینکه زیرشو آرد پاشی کرده بودم میچسبید به سطح زیریش و هم می چسبید به چوب خمیر باز کنم و بعد هم کنده نمی شد و پاره می شد و با یه مکافاتی یه چیزی که زیاد شبیه اون خمیری که باید می شد بدست آوردم و گذاشتم کف قالب و از مارمالادم که چشیدم دیدم هی وای من نه تنها شیرین نیست ، بلکه چون دوتا از اون 4 تا سیبه سیب ترش فرانسوی بودن، ترش هم هست! تازه من بخاطر همین یه قاشقم بیشتر شکر ریخته بودم ولی خب از اونور آبلیموشم دوبرابر ریخته بودم! دیگه سریع سرهمش کردم و دیدم خمیر زیاد اومده و به این پای سیب هم که امیدی نیست سریع یکم خمیر دیگه باز کردم و یه هلو رو اسلایسی کردم با پوست و گذاشتم وسطش و یه قاشق هم پودر قند ریختم روشون و یه خمیر دیگه هم گذاشتم سرش و با اون پای سیب کذایی گذاشتم تو فر، اینم بماند که زمان تو رسپی بود 20 دقیقه با حرارت 180 ولی پای های من 40 دقیقه هم بیستر با حرارت 200 بودن تو فر و آخ نگفته بودن! آخرش مجبور شدم گریل رو روشن کنم تا یکم برشته بشن ولی  وااااااااااااااای بو داشتن یه بوی رویایی و عالی که عاشقش بودم. این وسط ها هم دوستم پیام داد که کی می ری آفیس بیام پیشت و من هم گفتم پارتنر دیر میاد و من خونم پاشو الان بیا که اابته 3-4 ساعت بعدش اومد و  با پای سیب کذایی و پای هلوی خوشمزه که عالی شده بود ازش پذیرایی کردم. البته پای سیبشم خوب بود ولی پای سیب نبود! بعد هم جمع کردیم با نی نی خوشگلمون رفتیم آفیس و تا 9 که پارتنر بیاد دنبالم اونجا بودیم، خوب بود!
 
*شایان ذکره من یه هفتس نمی تونم ناهار شام درست بخورم و همه این چیزایی که تو روز می خورم شامل میوه و شیر موز  و مثلا این تارت ه ، شدن ناهار و شام من! منی که عاشق آشپزی بودم با اکراه در یخچال فریزر رو باز می کنم و یه چیزیبه زور برا پارتنر سرهم میکنم. اگرم یه وقتی یه خوراک درست و درمون هم بخورم باید ساعت ها بعدش جوابگوی دل درد و دلپیچه ای که میگیرم باشم! فقط تنها نکته ی مثبتش اینه برام که تو این دوماه وزن اضافه نکردم و واقعا ملتمسانه از خدا می خوام که بتونم بدون اینکه یه افسردگی عجیبی از اضافه وزن نجومی پیدا کنم، با همین شرایط نرمال این دوران رو بگذرونم.آمین!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٥ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو ده روز گذشته خیلی استرس و فشار روم بوده، اول از همه بابت امتحان ها و پروژه ها و بعد هم کارهای آفیس و دنبال جای جدید گشتن و خرابی کولر که اون خودش داستانی بود!!!! فکر کنم 5-6 باری اومدن و رفتن و هی قطعه عوض کردن تا متوجه شدن اشکال از کجای کولره و تونستن برطرفش کنن! تو گرمای شرجی اینجا واقعا مکافاتی بود اصلا سر کار اومدنم شده بود عذاب الیم! از بدو بدو های تحویل کارهام و واقعا فشارهای بیخوابی و استرس هم چیزی نمیخوام بگم جز اینکه تموم شدن دیروز و آخرین امتحان _ این ترم شده بود مثل یک رویای دست نیافتنی! بعد تحویل کارهامون من و دوستم نمی تونستیم باور کنیم که بالاخره تموم شد!!! البته تا پانزدهم هنوز یه جورایی درگیر هستیم چون باید مقاله مرتبط با یکی از درسهامون رو تحویل بدیم و 5 نمره داره!!! مقاله ای که از ترم اول موندم توش و اونم خودش به نوبه خودش کابوسیه!!!

اما چیزهای خوب این هفته!

وسط این همه بدو بدو برای اولین بار مربا آلبالو درست کردم و خیلی بهتر از اونی شد که فکر می کردم!! پارتنر کلی کمک کرد و هسته های آلبالو ها رو در آورد ولی چون آلبالوهامون زیاد نبود خیلی در نیومد ازش و حالا که امتحانام تموم شده اگه بشه بیشتر بخره و من درست کنم خوبه! اگه بگم همین 4سال قبل تو خوابم نمی دیدم که یه روز با علاقه این کارها رو انجام بدم و این همه هنر داشته باشم، باورتون میشه؟ من بشدت با این ایده که پارتنر میخواد منو از یه دختر مستقل و بیرون خونه ای و تحصیل کرده به یه زن خونه داری که تمام دغدغه اش ناهار و شام و خونه داری و ترشی مربا درست کردنه تبدیل کنه، مقاومت می کردم و هر باری که پارتنر اظهار علاقه می کرد که اینکارهای خونه داری رو خودمون انجام بدیم فکر می کردم بیشترین توهین ها رو بهم کرده و با قصد و غرض اینا رو میگه ولی الان خود خودم با کمال میل این کارا رو می کنم و ازشون لذت می برم البته اینها برای تفنن و تجربه هستن و خیلی راحت می تونم هر وقت خواستم نکنم این کارا رو! ولی بیشتر از همه خودم حس خوبی می گیرم و پارتنر هم خوشحال میشه و ذوق می کنه و پزش رو می ده!!

چند روز پیش ها یه هولاهوپ خریدیم!!! البته قبل از این خرید کلی با پارتنر سرو کله زدم که راضی اش کنم ، برم بخرم!! میگفت نه! اون الپتیکال که شده جالباسی رو هم وقتی میخواستی بخری کلی ذوقش رو داشتی و حالا یکسال بیشتره افتاده گوشه خونه! خلاصه که راضی اش کردم و الان خیلی راضی هستم وسط این همه گرفتاری های هفته گذشته هر فرصتی که گیر می آوردم می رفتم یکم با حلقه ام قر می دادم و بماند که وقتایی که پارتنر بود خونه ،چقدر به من می خندید و منم به اون!! آخه خیلی پوزیشن خنده داریه مخصوصا اوایلش که ناشی هستی!!! امروز صبح تونستنم حدود 200 تا حلقه رو بدون اینکه بندازمش بزنم و حس خوبی دارم و کبودی های بد و زیادی هم که اوایل حقله زدن تو پهلوهام بوجود اومده داره از بین میره! یکی دو روز اول که اصلا نمی شد بخوابم تمام اعماء و احشاعم!(بقول دکتر عشقی!) درد می کرد!

چند تا فیلم هم دیدم تو یک ماه گذشته یکیش آ.ر.ا.یش غل.ی.ظ که واقعا اسمش خیلی مسخره بود!!!! مستا.نه رو دیدم که اونم یکم مسخره بود ولی کم هم جالب بود! یکی دیگه هم که فیلم ستا.ر.ه که خیلی رو اعصاب بود و غیر واقعی!!! فقط حمید ر.ضا پگ.ه ش جذابیت داشت! حالا کلی فیلم ایرانی و فر.نگی هم دارم که اونها رو هم تو نوبت اکران خصوصی هستن!!!!نیشخند

مچ دستم وسط شوخی های شدید من و پارتنر کشیده شده و اذیتم میکنه منتها اصلا فرصتی نشد که برم دکتر و عکس بگیرم و این هر روز بیشتر اذیتم میکنه و فکر می کنم شاید در رفته باشه فعلا به استفغاده از مچ بند طبی قناعت کردم تا وقت بشه برم دکتر امیدوارم چیزی نباشه و داستان نشه!

اونقدر این مدت نرسیدم به سر و وضعم ،که امروز مانیکور برقی مو آوردم آفیس و اول صبحی نشستم ناخن هامو مرتب کردم.. باید بگم بعد از سال های سال این اولین باریه که تونستم بالاخره ناخن هامو یکم بلند کنم و نشکستن! فکر می کنم بخاطر قرص های کلسیم-دی و اسید فولیک و مولتی ویتامین هایی هست که دارم روتین میخورم! وگرنه که سالها داشتن ناخن های یکم مرتب و یکدستی که تا چند میلی متر جونه می زنن، نشکنن، آرزوم شده بود! ولی عوضش حریف ریزش موهام نشدم و موهام تو دو ماه گذشته بازم به طرز عجیب و وحشتناکی می ریزن و واقعا اعصابمو خرد کردن، فقط خدا رحم کنه بهم و کچل نشم... نمی دونم دیگه از چی می تونه باشه همین سه ماه قبل چکاپ کامل کردم و دکتر مولتی ویتامین ها و قرص هامو داد و واقعا چی باعث این مشکل هست و نمی دونم...

 

-مثل کبوتر رها شده از قفس دلم میخواد یه مدت همش برم اینور و اونور و مهمونی و شب گردی و با دوستا بودن و یکم با خودم بهتر و مهربونتر باشم و معاشرت کنم... خیلی دلم برای دوستای دبستانیم و بیرون رفتنامون تنگ شده، دلم برای پسرک عزیز_ دوستم و عشق خاله تنگ شده، دلم برای رستوران گردی و خندیدن و خوشحالی کردن تنگ شده... دلم مسافرت خوب_ تابستونی می خواد... خدارو شکر که میشه به همشون رسید و اینها خوشی های کوچیک ولی ارزشمند زندگی من هستند...

 

فعلا همین ها.. روز تابستونی خوبی داشته باشید!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٠ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

هم پنجشنبه هست،

هم تاریخش رونده!

هم حوصلم سر رفته،

هم کارای امتحان یکشنبه ام مونده و این نرم افزار نا محترم InDesign بازی در میاره!!!!

هم کولر آفیس رو امروز اومدن یه ساعت تعمیر و سرویسش کردن و بعد که رفتن تو کمتر از یکساعت بعدش پکید! یعنی برگشت درست همونجایی که بود از اول! الانم خاموشه ومن در حال عرق ریزانم!

گفتم یه غری زده باشم، باشد که رستگار شوم!

تا درودی دیگر، بدرود!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٤/٥ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

* تشکر می کنم از ضد آفتاب_ رنگدار_ برنزه! که این دو روزی که دوباره بعد یکسال ازش استفاده کردم باعث شده پوستم یه نفسی بکشه و از دست کرم پودرهای برنزه ی جور واجوری که میزدم به پوستم راحتش کرده!  دکتر ژیلا مچکریم!

*تشکر می کنم از دکتر ب که 7 سال پیش مستاجرش بودم و از همون موقع هم مشتریمه البته از پارسال بیشتر میاد پیشم و کلی با هم راحتیم و دفعه قبل کلی ازم تشکر کرد بابت آخرین یادگاری های پدرش قبل از فوت که من زحمتشون رو کشیده بودم و برای همیشه یادگاری مونده براشون و امروز هم که اومده بود عکس مدرسه دخترش رو ببره کلی با هم حرف زدیم چون پارسال من راهنمایی شون کرده بودم برای ثبت نام لاتاری و  حرف که اونجا چطوریه و اینجا چطوریه و از همه مهم تر هم بابت یه ربع مشاوره رایگان زیبایی پوست مو ازش ممنونم که با کمال میل داشت برام توضیح می داد هر سوالی رو که می پرسیدم!

*امروز یه روز_ خوبه... اینو پارتنر صب که زنگ زده بود بهم گفت و برام آرزو کرد.. گفت اولین خبر خوبو من بهت میدم و امیدوارم تا آخر امروز کلی خبر خوب بگیری و این حرفش هم برام کلی تازگی و ذوق زدگی داشت هم کلی حس های خوب! گفت به حسابت فلان مبلغ واریز کردم! البته پول خودم بود که بهم برش گردوندنیشخند ولی بازم خوب بود...

*تشکر می کنم از اون مشتری بار اولی که صبح اومد و به سری سفارشات داد و کلی تاکید داشت که تا امروز آخر وقت من کارهاشو انجام و تحویلش بدم خب معمولا روال کاریم اینطوری نیست و برای چیزی که درخواست داشت حداقل 24 ساعت روند کاری شه ولی خب گفتم باشه و بهش گفتم تمام سعی ام رو میکنم گفت نه حتما میخوام گفتم تا 95 درصد حتما حاضر میشه و 5 درصد هم جای خطلا همیشه هست و خلاصه رفت... عصری خیلی خیلی زودتر از زمانی که قرارمون بود تماس گرفتم و گفتم بیاد ببره . اومد و کلی خوشحال شد و تحویل گرفت و تعریف کرد و از در رفت بیرون و در رو بست و یه لحظه مکث کرد و برگشت و در رو باز کرد و گفت ممنون از خوش قولی ات و رفت... وای بهترین حال دنیا بود.. اینکه من تو کارم خوش قولم شکی نیست درش ولی اینکه یکی اینطوری درک کنه و قدردانی کنه یه دنیاس برای من.... ممنون خدا که با همین چیزهای کوچیک میشه محبوب شد و با همین قدر دانی های کوچیک میشه خوشحال شد....

*تشکر می کنم از اولین مشتری امروز عصرم که هنوز در آفیس رو کامل باز نکرده بودم که سر رسید و سلام و حال و احوال کردیم(مشتری  قدیمی) و اومد تو و بعد که داشتم کارش رو انجام میدادم از حال مادر بزرگ و پدر بزرگش پرسیدم چون فکر کنم 7-8 ماهی بود که نیومده بود پیشم و پدر-مادر بزگش هم مشتری ام هستن و گفت تازه از امریکا برگشتن و هنوز جابجا نشدن و میان پیشت و یکاره از اریکا م پرسید... وای یادش بود که آخرین باری که اومده بود گلم داشته خراب میشده و بهم راهنمایی داده و گفته اصلا جای گله خوب نیست و بخاطر همین خراب شده و حالا که چند ماهه اریکا م رو فرستادم بیمارستان_ گلها!! دیده نیست و سراغش رو گرفته از من.. وای خیلی حس خوبی بود اینکه اینها دیگه یه آدم معمولی و یه مشتری ساده نیستن برای من و خیلی بیشتر از اینهاییم .. یه جورایی برای هم مهمیم و دوستی و احترام داریم و پیگیر کار همیم... یادم اومد که زمستون خودش و همسرش رو تو عروسی برادر دوست پارتنر دیده بودم و خب چون من خیلی صمیمی نبودم یه گوشه نشسته بودم و به اون و همسرش که ظاهرا خیلی نزدیک عروس و داماد بودن و دائم وسط بودن نگاه می کردم و متعجب از اینکه وای باز هم اینجا هم یه آشنا می بینم... تو شهری که سه تا شهر فاصله داره با محل زندگیمون و ... برام همیشه جالب هست و خواهد بود این اتفاق ها که کم هم نیستن و بهش گفتم و گفت اره فامیل همسرم بودن و چرا من شما رو ندیدم!! چند بار هم گفت دیگه نزدیک بود بگم ببخشید اینبار میام خودمو نشون می دم که ناراحت نشی... نیشخند خلاصه که همیشه نمیشه نالید و شاکی بود.. یه وقت هایی هم باید شکر گذار و خوشحال بود از داشتن همچین مخاطبانی!

 

- فکر کنم همه این حس های خوب از دیشب اومد.. همون موقع که پارتنر اومد دنبالم و اومد تو آفیس و گفت چطوری؟ دلم برای همسر خوشگلم تنگ شده!عینک فکر کنم فهمیده بود که خیلی ازش شاکی هستم و قصد هایی دارم مبتنی بر متنبه کردنش و اینطوری داشت ...م می کرد!!!نیشخند معلومه.. موفق شد کاملا!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

... منو درکم کن یکم، از پیشم نرو، هر چی تو بخوای،همون میشم(زرشک!) ، نرو! .... قر قر قررررررررررررررر بیا وسط!

سلام ، بله بله، بیت بالا سخی بود چند از یکی از TRACK های آلبوم جدید "محسن یگانه" جان که دیشب ابتیاع فرموده بودیم(اورجینال!) و تا الان که یه 10 باری از صب البومشو گوش دادم فقط از همین یه ترک_ شش و هشتی رو پسندیدیم !! اونم با قر فراوان که امروز صب با این آهنگ در منزل دادیم!خنده اونم من!!!! بقیه 12تا آهنگ های این آلبوم اصلا بدلم ننشست! البته من عادتمه! یه 20-30 باری باید بشنوم تا خوشم بیاد ! فکر کن همیشه از آهنگ های جدید شادمهر رو که گوش می کنم بنظرم خیلی مسخره و چیپ میاد و صداشم همیشه خفه و تو دماغی بنظرم می رسه ولی بعد مثلا 10 بار شنیدنشون میشم یه طرفدار دو آتیشه! البته فقط در مورد آهنگ های محسن و شادمهر اینطوری ام!

امروز حالم خوبه شکر خدا، دیشب تا 3 بیدار بودم و گفتم صب اگه تونستم بیدار بشم ، صبح رو می رم سر کار که ساعت 9 بیدار شدم و تا آماده بشم شد 10 و ربع و در حالی که تقریبا آماده بودم تصمیم گرفتم نیام آفیس و بدین ترتیب موندم خونه و به خودم مرخصی استحقاقی دادم!! هوا معتدل و ابری بود و نشستم یه عالمه Subway surf بازی کردم و فیس و اینستا چک کردم و شارژ گوشیم که تموم شد آلبوم محسن رو که دیشب خریده بودیم گذاشتم تا برا اولی بار گوش کنم، بماند که 10 بار از اول تا آخرش رو گوش کردم و بعد یکی از کا.ند.ید. های ا.نتخا.با.ت اتحا.دیه مون(که یه ما.فیا حساب میشه تو صنف و شهرمون! و خیلی سعی میکنه روابط کاری داشته باشم باهاشون ولی من بدلایلی که دارم و تجربه ی همکاری کوتاه مدت قبلی جوابم همیشه و به هر روشی که متوسل میشه ، منفیه!!! )تماس گرفت باهام و اول نمی خواستم جوابشو بدم. تو هفته ی گذشته به هر مناسبتی برام پیام فرستاده بود (تبریک و تسلیت و ...) ولی دیدم بهتره برم تو شیکمش تا دست از سرم برداره! میدونستم برای گرفتن رای زنگ زده و خلاصه حرف زدیم و با ذکر چند نکته تخصصی و چند تا سوال فنی! یه جورایی ناک اوت ش کردم! و خیلی رک گفتم تا برنامه کاندیدا ها برام معلوم نباشه من رای نمی دم! بعد هم کلی با آهنگ شماره 5 آلبوم جدیدم رقصیدم!!!! بعد هم ناهار و کار خونه و ظهر هم که پارتنر اومد و ناهار زدیم و میخواستم زود بیام آفیس که باز یکم دیر تر از اونی شد که میخواستم بیام و الان من هستم و یه عالمه کار عقب افتاده آفیس و همینطور دانشگاه! ولی حالم خوبه و میخوام همینطوری بمونم.

می بوسمتون و میخوام برم یکم کار کنم و پول حلال در بیارم! فعلا بای!عینک

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

یه مدتی هم بود که سعی می کردم حتما آخر هفته ها یه نوشته بزارم تو وبلاگم، چون مخصوصا پنجشنبه ها حس خوب و مثبتی دارم.. ولی این چند وقته اینقده سرم شلوغ پلوووغ بوده که فرصتی حتی برای فکر کردن به این hobby هم نداشتم! حالا امروز یه آخر هفته ی دیگه و یه پنجشنبه ی صورتی ارغوانی دوست داشتنی_ دیگست... راستش اولش اصلا زبونم نمی چرخید که همین 4 تا کلمه ای که در وصف زیبا و دوست داشتنی بودن این روز از هفته رو ، بیان کنم! چون کلا آدم حرف های لطیف و مهربونانه و عشقولانه زدن نیستم! ولی می بینم می تونم همینطوری حتی به یه چیز بی جان و یه روز معمولی، یه حس خوب و مثبتی ببخشم که خوبی و مثبت بودنش میتونه به سمت خودمم برگرده...(وای ببین  واسه تعریف کردن_ یه روز چقدر سفسطه!!! کردم).

خب دیروز روز خوبی بود... صبح که تقریبا زود اومدم سر کار! البته بعد از اینکه فهمیدم انتخابات اتحادیه دیروز نبوده و بیخودی ساعت6ونیم صب دوییده بودم رفته بودم دوش گرفتم  و آماده شدم و بعد هم که متوجه شدم بیخودی اینهمه استرس کشیدم خواستم لااقل زودتر بیام سر کار که اومدم تا در آفیس و ماشین و پارک کردم و اومدم کلید رو از تو کیفم در بیارم که دیدم ای وااااای کلید آفیس رو تو کوله پشتی دانشگاه که دیروز برده بودم جا گذاشتم!!!! خب مجبور شدم برگردم خونه و کلید و عینک طبی مو که اونم جا گذاشته بودم بردارم ودوباره بیام سر کار!!!!! برا همین خیلی زود هم نیومدم! بعد تا ظهر کلی بدو بدو بدو داشتیم برای اینکه یه سری طراحی های تم تولد داشتیم که باید زودی انجام می دادم و می فرستادم چاپخونه تا دوستم بره بگیره و اماده کنه برای مشتری! بعد هم کارهای خودم که خیلی عقب افتاده و بعد هم میخواستم عصر نیام سر کار و برم شهر دوست و همسایه با اون یکی دوستم برای خرید مانتو که درست ظهر معلوم شد دوستم که خودش پیشنهاد رفتن بیرون رو دیشب داده بوده، نمی تونه بیاد ولی من با اینحال با مامی رفتم بیرون و یه سری گل خریدم برای اون باکس چوبی پایه دار که قراره دکور جدیدمون باشه خریدم و یه سری خرت و پرت برای خونه و یه مانتو هم از اولین فروشگاهی که رفتم مانتوشو دیدم !!! چون دیر شده بود و کلا من همینطوری خرید میکنم! اولین چیزی که دوست داشته باشم و پولمم بهش برسه که البته نمی دونم به کی رفتم چون تقریبا هیچکدوم از اعضای خانواده ام و دوستام این مدلی نیستن!و رسمن من و فروشنده رو دق میدن و البته شایدم چون وقت زیاد دارنخیال باطل این مدلی هستن!فقط من و پارتنر این مدلی هستیم ! تازه با این حال پارتنر با من خرید نمیاد! چون ممکنه بخوام از مغازه اولی خرید نکنم و برم مغازه دومی! کلا حوصله دور زدن و گشتن و خرید کردن رو نداره و اصلا هنر لذت بردن از بودن تو همچین محیط هایی رو هم نداره حتی اگه وقت داشته باشه/باشیم!!!  

ولی بهترین قسمت دیروز قسمت خرید و پول خرج کردن هام نبودوقت تمام بلکه رفتن پارک بعد از شام(که البته ما هیچکدوم شام نخوردیم!!) و بازی بدمینتون بود! من که رسما حریف می طلبم! چون مثل اینکه خرده استعدادی دارم، شاید هم استعداد نباشه و علاقه باشه که باعث میشه تو این بازی بدون هیچ زمینه و تمرین و آمادگی جسمانی ای خوب باشم از خود راضی فکر کنم حدود 45 دقیقه یه ضرب با دونفر که با هم جابجا می شدن بازی کردم! یعنی من بودم ولی حرف هام خسته می شدن جاشونو عوض می کردننیشخند اگه خیلی دیروقت نبود دوست داشتم بیشتر هم بازی کنم ولی خب بفکر امروز هم بودم که کی می خواد بیاد سر کار!!!! و کوتاه اومدم شبتم حدود یک بود که دوش گرفتم و خوابیدم.

امشب هم دوره خونوادگی پارتنر هستیم.دورشون امشب کنسل شده بود چون خواهر کوچیکه پارتنر آنفولانزا شده و بچه هاش هم ابله مرغون گرفتن و من که نگرتم اصلا نباید از سمت های خونشون رد بشم!!! ولی دایی اش باید برای عمل بره تهران چون متاسفانه تازه تشخیص بیماری بدی!!! رو دادن میخواد قبل جراحی همه خانواده رو ببینه خواهر کوچیکه اش نمیاد ولی همه هستن تا دور هم باشیم. امیدوارم خدا خودش همه رو سلامتی ببخشه مخصوصا خانواده و عزیزان و دوستانمون رو...

آخر هفته خوبی داشته باشید ♥

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه روزهایی هم میشه مثل این چند باری که تا بحال پیش اومده، شرایط یه جوری رقم میخوره که بجا اینکه مثل همیشه از خودم و هفت جدم! طلبکار باشم، دیگران تو موقعیت هایی قرارم میدن که به خودم افتخار می کنم! خدارو شکر این روز رو هم به چشمم دیدم! از خودم تشکر می کنم، همین!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٢۸ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

اینجا ایران است!

هوا خوب و خنک و ابری است

ما خوبیم

خدارو شکر

:)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همین یکی دو ساعت قبل یه مشتری جدید اومد اینجا، تا دیدمش هی میگفتم چقدر آشناست، کجا دیدمش قبلا؟ بعد که رفت و داشتم عمیق تر موشکافی می کردم...یادم افتاد، شبیه یکی از همکلاسی های دوره کارشناسی ام بود... نه یه همکلاسی معمولی...یه همکلاسی_ دوست... شبیه ده سال بعدش بود... چهره ی جا افتاده ی همون همکلاسی بود انگار... خوشتیپ بود... از اون چهره ها که تو دهه 40-50 زندگی شون به اوج جذابیت می رسن... فکر کن شکل همون آدمی باشه که چند وقت قبل بعد از 7 سال پرده از راز دلش هم پیشم برداشته باشه... رازی که بهش گفتم حالا تو این زمان گفتنش اصلا چه دلیلی می تونه داشته باشه؟... ولی خب گفت که زندگی اش پر از حسرت همون لحظه هاست که حرفش رو نزده... 

خب همه اینها به کنار، این آدم امروز اونقدر جذاب بود و شبیه س.و.پ.ر ا.ستا.ر ها بود  که میتونست یه هنرپیشه خیلی معروف و محبوب باشه... اگه اینجا زندگی نمیکرد و مثلا تو یینگه دنیا بدنیا اومده بود، حتما مامانش کمکش می کرد تو بچگی تو چند تا تبلیغ تلویزیونی بازی کنه و یا شاید اصلا اگه دانشگاه می رفت همونجا براش اولین جرقه های موفقیت زده می شد، شاید واقعا استعدادش رو هم داشت، شاید یه ستاره موسیقی می شد، شاید حتی بخاطر جذابیت و یکم ه.ی.ز.ی اش می رفت پ...ر.ن ا.س.ت.ا.ر میشد حتی!!!! ولی خب یه راننده معمولی  ماشین خطی بود... داشتم فکر می کردم چند درصد از ما آدم ها قربانی تصادفی این جبر جغرافیایی هستیم؟هان؟!! خیال پردازی دیگعه بسه، باید نون بخرم برم به پارتنری که از کمر درد خونه نشین شده برسم! اینه جبر جغرافیایی خودم!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یعنی قشششششششنگ پرشین بلاگ پوکیده بود!!!

من نمی فهمم قدیمی ترین سرویس دهنده وبلاگ فارسی باید حال و روزش اینطوری باشه؟؟؟؟؟؟؟ واقعا و عمیقا متاسفم که بعد اون باری که زد و کاملا ناجوانمردانه وبلاگ 9 ساله ی منو نابود کرد و آرشیوش رو پاک کرد و وبم رو مسدود کرد، بازم مثل احمق ها(واقعا خنثی) دوباره اومدم رو همین سرور خائن و یه آدرس جدید درست کردم و الانم که خب 3-4 سال شده!!!! شیطونه میگه کاسه کوزتو جمع کن برو رو یه سرور درست و درمون بساط ت رو پهن کن

عهد همین دو روزی که هی اومدم یه چیز مثبت بنویسم و دنیا رو از نیمه پر لیوان ببینم و بلکه حال خودم و حال اونهایی که میان اینجا بهتر تر بشه ایشون مریض حال بودن و هیچکی رو راه نمی دادن.

حالا بگذریم، خوبید؟ چه خبر؟ منم بهترم و بهتره بگم خوبم شکر خدا. اینقدر اولش شکار بودم الان یادم نیست دقیقا قبلش میخواستم چی بنویسم. حالا اگه یادم اومد پی نویسش میکنم :)

فعلا فقط اینکه خوبیم خدارو شکر و جز تنبلی مزمنی که خیلی وقته خفتم کرده ملال دیگه ای نیست :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

اوووووف یه نفس راحت میکشم! رفت تا خرداد ماه!!!! خیلی خستم الان ولی دلم نیومد خس و حال الانمو ثبت نکنم! مگه وبلاگ اصلا برای همین نیست؟؟؟؟؟؟ امروز از ساعت 9 صبح تا 6ونیم عصر که برگشتم خونه کلی استرس پشت سر گذاشتم.از تاخیر رسیدن سر امتحان و رفتن با ماشین همکلاسیم (که بخاطر اون اصلا دیرم شد که کلی مشکل داشت ماشینش) و تا ساعتها تو انتشارات طراحی کردن دیقه نودی برای دوستام و منتظر پلات گرفتن اونها موندن و دوساعت تاخیر استاد برای تحویل و نمره دادن به کارهای عملی مون و شب تو تاریکی و ترافیک رسیدن خونه! حالا پنجشنبه یه بار دیگه باید بریم دانشگاه ولی هیچ استرسی نیست چون کارهامون امادست فقط باید استاد ببینه و نمره بده.همه همکلاسی هامونم امروز خداحافظی کردن و رفتن ولایتشون و فقط ما چند تا بومی موندیم که کارهای اونام دست ماست!

یه عالمه فیلم و سریال که دارن صدام میکنن ببینمشون و از همه مهم تر اومدن عزیزم دو هفته دیگه و ... خیلی خوابم میاد برم بخوابم :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٥ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امروز تو این گروه های فعال وا.یبر.ی یه پیام عاشقانه به این مذمون اومده بود که قبض ها و صورتحساب های خودتونو بجای اینکه با نفرت و حسرت بپردازید، بیایید با عشق و حس مثبت و اینطورا بپردازید چون اینطوری احتمالا کائنات گول میخوره یا شایدم گول، کائنات ور میخوره و چند برابر برکت و ثروت میاد تو زندگیتون. من هم چون خیلی تحت تاثیر این پیام و جو معنوی قرار گرفته بودم، در یک اقدام انتحاری اومدم اون قبض برق صد و چند هزار تومنی آفیس و که چند هفته هست مثل لولو خرخره فیس تو فیس من بغل مانیتور داشته خاک میخورده رو با کلی حس مثبت و خوشحالی! و مناعت طبع بصورت اینترنتی پرداخت نمودم! باشد که رستگار و ثروتمند گردیممژه. آمین!



نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

نم نم بارون روی شیشه شبیه کریستال های جواهر...

اونقدری که دلم نمیاد برف پاک کن رو بزنم و تا اونجایی که میتونم مبارزه میکنم...

حس پاییز، حس تنهایی، یه حس عجیب شاید مثل خودم...

چه خوب که می تونم هنوز تجربه کنم زندگی رو...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٥ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پنجشنبه ها رو دوست دارم

حتی غروبش رو وقتی برنامه ای ندارم و حوصلمم سر رفته!

تنها روزی که میدونم شبش آزادم تا هر وقت که میخوام بیدار بمونم و فرداشم عجله ای برای بیدار شدن ندارم! گرچه خودم ناخواسته صبح زودش بیدارم.

هشت روز گذشت از آبان عزیزمون مثل برق و باد. فردا تولد مامان _ و مثل 4 سال گذشته نیست پیشم تا حتی اگه جیبم خالیه با یه شاخه گل و یه کیک و یه آغو.ش بهش تبریک بگم تولدشو.دختر خاله داره کمتر از 2 هفته دیگه میره پیشش. کاش می تونستم یه چیز کوچولو برای یادگاری و اینکه بدونه تو فکرشم بفرستم براش.تو صحبت هامون فکر کردم شیرینی خونگیمو دوست داره. کاش بتونم درست کنم و بدم ببره براش.

فردا صبح با بچه های دبستان قرار صبحانه داریم. کاش زودتر فردا بشه و من اون یکی دوساعتو فقط بخندم و حرف بزنم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم.

دانشگاهو دوست دارم. ولی از اینکه این هفته بچه ها برنامه کلاسارو کنسل کردن چون یه روزش تو تعطیلات می افتاد و این هفته نمی ریم، خوشحالم. خیلی به استراحت و بی خیالی احتیاج دارم . قرار بود این چند روز دوستامون از تهران بیان پیش ما ولی اینطور که تا این لحظه معلومه قرارمون کنسل شده و حالا من به پارتنر میگم بیا ما بریم تهران لااقل! هر چی گفتم بریم جنوب گفت نه الان همه جا عزاداری و تعطیلاه اینهمه هزینه کنیم و اینجا هیچ چیزی نداره الان.باشه بعدا بریم! دیگه امیدوارم رضایت بده بریم تهران دو روز حداقل.با دوستمم حرف میزدم اصرارشون این بود ما بریم.کاش بشه لااقل یه بوت هم بخرم از تهران اینجا که چیز جالبی پیدا نکردم. کلا شمال اگه چیزی هم پیدا بشه با قیمت های فضاییه! یعنی میتونی عین همینو تهران با 20تا40 درصد قیمت کمتر بخری و تو شهرای دیگه مثل اصفهان یا مشهد و کیش حتی تا 50 درصد کمتر! البته استان خوزستانم کمتره ولی یه جاهایی اش هم کمتر نیست بستگی به جایی که خرید میکنی داره ولی شمال!!! هیهاته قیمتاش جالب ترین نکتش هم برای من اینه که تا اون سالی که اصفهان و مشهد نرفته بودم اصلا نمیدونستم ما چقدر به خودمون و بقیه اونایی که از اینجا خرید میکنن طلم میشه از نظر قیمتی!!! یعنی هی این مسافرا میگفتن چقدر گرونه شمال! من فکر میکردم الکی میگن که تخفیف بگیرن!!!ابرو بعد که خودم رفتم و از تفاوت قیمت اجناس با استان های دیگه باخبر شدم و فکم یه متر باز مونده بود تازه درکشون کردم! یعنی حکایت همونیه که تا داخل یه ماجراییه اصلا درکی ازش نداره! تا میاد بیرون از اون قضیه میفهمه تو چه داستانی بوده عینک حالا با همه این تفاسیر!!! ما مجبور شدیم یه مبلغ خیلیییییییی گنده ای رو بابت اورکت پارتنر خان! جلیقه زمستونی بنده و بارونی بنده و اورکتی که برای یکی از عزیزانمون بابت تولدش خریده بودیم بپردازیم! تقریبا دو سوم حقوق یه ماه پارتنر خانو!!!! آی سوختیم آی جیب درد گرفتیم! ولی چاره ای نبود هر دومون به طرز شرم آوری لخت و بی لباس زمستونی مونده بودیم من یه بارونی پارسال خریدم که مامان که عید اومد دادم بهش با خودش برد. اونوقت یه چیز شبیه همون بارونی رو البته به نظر خودم با کیفیت پایینتر! جمعه ای خریدم البته 50 درصد رشد قیمت داشت نسبت به پارسال! بقیه لباسای سالهای قبلمم یا کهنه شده بود و بخشیدم یا گشاد شده و نمیتونسم بپوشم و بازم بخشیدم! یکی رو هم که میشد نگه داشت کلی پول دادم تنگ کرد برام! حالا واقعا برای بوت و کفش و بقیه چیزا خیلی زورم میاد پول بدم اینجا! خلاصه که امیدوارم بشه بریم هم روحیمون تازه بشه با دیدن دوستامون وهم این کارا رو انجام بدیم. 

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید همه!

PS:پاییز جونم یکم با این دل بی تاب و قلب عاشقم مدارا کن.... ای ساربان آهسته ران... کارام جانم می رود...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

سلام سلام سلالم

اومدم که تندی بنویسم و برم دنبال کارهای تموم نشدنی ام!

از پنجشنبه بگم فقط که یکم اوضاع با اون چیزی که منتظرش بودم فرق داشت و همین بس که اصلا شب خوبی نبود و تا جمعه یه جورایی همینطوری گذشت! بدون هیچ اتفاق خاصی. فقط خدارو شکر جمعه من به یه بهونه ای تونستم یکی دوساعت رو بیرون از خونه باشم و یکم حال و هوام عوض شد و بعدش دیگه تا شنبه اوضاع تحت کنترل در اومد. شنبه ای به پارتنر گفتم ماشین خیلی خیلی افتضاح شده از کثیفی ببرش کارواش چون من نمی تونم با این ماشین کثیف برم دانشگاه!! اونم برد.با اینکه میدونستیم  از یکشنبه قراره هوا ابری همراه با باران سبک باشه!! نشون به اون نشون که از یکشنبه شب طوفان شد اینجا! بقیه شنبه هم به کار و زندگی گذشت تکالیف دانشگاه رو هم کم و بیش انجام دادم و کوله بار دانشگاهمو بستم و شب هم مثلا میخواستم زود بخوابم که از 12 گذشته بود .

یکشنبه صب ساعت یه ربع به 6 بیدار شدم از هول دانشگاه. کلاس اولی ساعت 8 با مدیر گروهمونه که نمیدونم چرا گیره! یکم دیر میریم به بچه ها میگه غیبت زدم براتون. منم که اصلا توانایی تحمل این برخوردا رو ندارم برا همین کله سحر وقتی هوا تاریکه بیدارم! یکم آب جوش تو فلاسک لنزی ام ریختم و قبل 7 بود که از خونه زدم بیرون. فکر میکردم قراره هوا خنک بشه ولی آفتاب آفتاب بود. تازه با خودم ژاکت هم برداشته بودم!ساعت هشت و ربع بود که رسیدم و دریغ از جای پارک! دقیقا همون موقع که دنبال جای پارک می گشتم دیدم یکی از همکلاسی های پسر مون هم رسیده و درست جلوی ماشین اون جای پارکه. همونجا گذاشتم ماشینو د بدو سر کلاس. خدارو شکر زودتر از استاد رسیده بودم و چتد تا از بچه ها که باهاشون هفته قبل دوست شده بودیم هم اومدن و یکی هم که نیومده بود براش پیام فرستادم و گفت که خواب مونده و تو راهه!یکضرب سر کلاسش بودیم. تجزیه و تحلیل آثار هنری! برای تمرین درسش هم مزخرف ترین عکسی که تو آرشیوش داشت رو برامون گذاشت و گفت که نقدش رو تو 5 دقیقه بنویسید بدون هیچ پش زمینه و اصلاعاتی از خالق اثر و سبکش  ! ((خب یه چیزی بگم اونم اینکه من تو تمام مدت دانشجویی ام تا بحال! مخصوصا دوره کارشناسی کلا فقط به صرف رفتن و مدرک گرفتن تمام روزهاشو و کلاسهاشو سپری کرده بودم. یعنی با وجود استعدادی که میدونم تو یاد گرفتن و تلاش و اینها دارم!!! (وقتی رتبمو با بقیه همکلاسی ها مقایسه کردم فهمیدم! خیلی خوبم من!)هیچوقت ازشون در حد توانم تو درس و حوزه های مرتبتش استفاده نکردم!  این بار با خودم گفتم لا اقل یکم بیشتر تلاش کنم. حالا که با انتخاب خودم و بدون هیچ فشار و یا حتی نیازی به درس خوندن این راهو اومدم. لااقل یکم خوب باشم. همیشه تو این دوره های تحصیلی برای اینکه سرم یه کارمم گرم بوده خیلی بهم فشار میومده. تازه تا قبل از این پارتنری وجود نداشت که هر لحظه مسولیت اونم رو دوشم باشه ولی اینبار اونم مثل شیر حضور داره تو زندگیم!! پس خیلی بیشتر بهم فشار میاد.اینجورم که معلومه استادا عزم کردن پوست مارو هم بکننو هر کدوم برای هر درسی حداقل 5-6 تا کتاب سنگین و قطور از نویسنده های خارجی بهمون معرفی کردن بعنوان منبع ! و هیچ جزوه و سرفصل مشخصی هم در کار نیست! و یه چیز دیگه هم اینکه هیچوقت از دوران دانشجویی ام لذت نبردم! دوره قبل که فقط تمام نگرانی و استرسم مال کارم بود اصلا یه چیزایی الان از یکی از همکلاسی های دوره قبلم در مورد بچه ها و داستانهاشون و اتفاق ها یی که اون موقع در جریان بود میشنوم که شااااااخ در میارم! البته زیادم تعجبی نداره من اصلا با بچه ها نمی پریدم فقط بدو بدو می اومدم سر کلاس و کارگاه ها و بدو بدو بر میگشتم سر کار!!! ولی اینبار گفتم که این دو روز رو من فقط به دانشگاه و بچه ها و لحظه هایی که دیگه هیچوقت تکرار نمی شن فکر کنم و خوب و خوش و بدون دلهره باشم!)) در همین راستای کوشا بودن اون نقدی رو که تو کلاس نوشتم داوطلب شدم که بخونمش! با اینکه میدونستم ایرادات زیادی داشت ولی میخواستم خودمو اعتماد بنفسم رو محک بزنم و پرورش بدم که راضی ام از این بابت. بعد اون کلاس یه 15 دقیقه فرصت به خودمون دادیم برای یه چایی خوردن و دستشویی رفتن!که همین باعث شد چند دقیقه سر کلاس روش تحقیق در گرافیک! دیر برسیم و استاد غیبت بزنه! البته بعدش که توضیح دادیم کوتاه اومد! خب من کلاسش رو دوست دارم و میخوام یه چیزی یاد بگیرم چون واقعا تو این اصل احساس کمبود بسیار زیادی میکنم! وخصوصا وقتی یاد پایان نامه کارشناسی ام می افتم!!! که اگه لطف پارتنر و استاد محترمم نبود هیچوقت اون بیست کذایی که هنوزم وقتی یادش میافتم انگار داره بهم دهن کجی می کنه رو نمی گرفتم!!! اینبار دوست دارم واقعا نمره ام رو بدون عذاب وجدان داشته باشم! اونم یه نمره خوب!!!! گرچه احساس میکنم من تو وجودم استعداد ،برای تحقیقات ندارم! 

بین دوتا کلاس که معمولا بین یک تا یک و نیم ساعت مهلت ناهار خوردن هست رو با هم میریم بیرون و تقریبا هر بار سعی می کنیم یه جای جدیدو امتحان کنیم و خوش باشیم. فعلا که اکیپمون 5 نفره هست و من و همکلاسی سابق و سه تا دوست جدید.خلاصه که یکشنبه هم با بچه ها رفتیم ناهار و حرف زدیم و خندیدیم و بعد هم کلاس بعدی که استادش فوق العاده پر انرژی هست و خیلی حس راحتی داریم سر کلاس اونم تا 5 بود و بعد تعطیل شدیم! دلهره داشتم که به تاریکی بخورم ولی خدارو شکر به موقع رسیدم خونه.

یکم کاسه کوزه های فرداشو جمع کردم و ساعت 9 و خرده ای بود هوا هم طوفانی که بیهوش شدم تا صب چند بار از استرس طوفان و بارون واینکه من چطوری 100 کیلومتر رو تو این هوا رانندگی کنم بیدار شدم! آخرش همه چیزو سپردم دست خدا و پنج و نیم صبح بلند شدم به حاضر شدنو بخاطر شرایط جوی باید حداقل نیم ساعت زودتر راه می افتادم. واقعا دیروز یکی از آرزو هام این بود که یکی که رانندگی اش مطمئنه بیاد منو ببره و من فقط از دیدن این هوای ابری و باروون که هم نم نم ش رو دیدم هم دوقدم بعد سیل بود که می بارید ، فقط لذت ببرم و ذوق زده بشم! ولی خب فقط یه آرزو بود!!! با کلی سلام و صلوات راهی شدم. خدارو هزاران بار که بغیر از یه لحظه هایی که واقعا خطرناک بود! بقیه اش خوب بود! فکر کن یجا داری با 90 تا میری یهو یه قسمت آسفالت شده استخر و تو روش سر میخوری!!!! فقط دو دستی فرمون رومیچسبیدم که منحرف نشم! خاک تو سرشون که برای این منطقه که همیشه بارونیه یه جاده و آسفالت استاندارد نمیتونن ایجاد کنن! همیشه آب گرفته است شهر های شمالی و مخصوصا اونجا که حسابی بارون میاد! نمیدونم این دیگه چه دردیه که ما هر سال تو شش ماه دوم باید داشته باشیم. خلاصه که ساعت یه ربع به 8 رسیدم دم دانشگاه! جای پارک نبود!!! شانس آوردم دم ساختمون دومون جای پارک پیدا کردم. نشستم تا همکلاسی ها برسن! یکی که هنوز خواب بود اون یکی تازه از شهرش راه افتاده بود! خلاصه که من اولی بودم! بارون هم میومد ها! رفتم تو دیدم کلاسهامون  رو آب گرفته!!! دم ورودی هم سکیوریتی صدام زد گفت شما استادین؟؟؟ گفتم نظر لطفتونه ولی من دانشجو ام! مثل اینکه خیلی به استادا میام!!! حال کردم! مخصوصا اینکه روز قبلش دم ورودی دانشگاه یکی دیگه از همکلاسی های کارشناسیمون رو دیدیم که  تو دانشگاه ما به رده های پایین درس میده!!!! خب من که خیلی بیشتر از اون به استادا میام!مژه بعد هم که دیگه استادا و بچه ها اومدن و چهار ساعت کارگاه چاپ فلز داشتیم! خوب بود ولی خداییش با این تعداد بچه ها واقعا نمیشد از اون یذره امکانات استفاده کرد هر چی هم استاد گفت خودتون با هم کنار بیایید دو گروه بشید یه سری بعد ساعت کلاسای امروزتون بمونید و کار کنید هیچکس حاضر نشد بمونه شیفت دوم و همه میخوان بعد کلاسا بدون برن خونه هاشون! بین کلاسا هم یه ساعت وقت داشتیم و نمیدونم چرا!!!  تصمیم گرفتیم تو اون سیل بارون! بریم یه جای جدید و رفتیم یه کافه رستوران که درست روبروی جنگل بود! تا ناهار بخوریم که هزار ساعت طول داد تا درستش کنه!!! یک ساعت هم از زمان کلاس گذشته بود که  برگشتیم دانشگاه! غیبت هم خوردیم! البته من آخر کلاس رفتم درستش کردم غیبت هامونو! 6 نفرم بودیم! استاد میگفت همه با هم آیا!!!هیپنوتیزم دیگه درست کردم به یه تاخیر ساده رضایت داد! همون مدیر گروهه بودااااا! بعد هم که تو سیل و بارون برگشتم . تازه با اون همه تکاپو و خستگی و رانندگی بلیط کنسرت احسان خواجه امیری هم خریده بودم شنبه که بریم کنسرتش! حالا دیگه اینطوری بگم که من دیروز500-400 کیلومتر رو  رفتم و اومدم! شب دیگه شبیه صندلی شده بودم اونقدر نشسته بودم! کنسرت هم با دوستم و همسرش رفتیم اصلا در حد اونچه که تصورش رو میکردیم نبود ولی خب تجربه بدی نبود ،مرتضی پاشایی  با اینکه سالنش افتضاح بود و امکاناتشم اصلا در این حد نبود،بهتر بود.خلاصه که بعدشم شام رفتیم رستوران ایتالیایی و شام در حد ترکیدن و بعد هم فقط به خونه و رختخواب خوبم فکر میکردم خوشمزه

الانم که من و یه دنیا کار باهم تنها شدیم. 

فعلا بای

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

صب داشتم دنبال موضوعی تخصصی تو نت می گشتم که با این عکسهای زیبا مواجه شدم.

گفتم برای شما که اینقدر مهربونید هم بزارم تا با هم از این احساس زیبا ، بهرمند بشیم♥

 

  

:)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×طبق معمول این تعطیلات هم جایی نرفتم! البته تو این تعطیلات جایی رفتن هم کفاره داره! همینطور که دختر خالم میگفت از شمال اومدن فقط ...خوردنش براش موند! بعد از اینکه یه مسیر 3 ساعته رو 16 ساعت تو راه موند!

×چند وقتی بود که هر بار نوبتی و به ترتیب لینک های بلاگم  رو که باز میکردم با صورت می رفتم تو در بسته یا قفل شدش!!! امروز دیگه لینکدونی تکونی کردم و از اینکه حدود 10 تا یا یک هفتم پیوند هامو به یکی از دو دلیل ذکر شده مجبور شدم حذف کنم یکم دل چرکینم! کلا بنظرم اونی که نمی نویسه دیگه، هیچ. ولی اونی که تا بحال می نوشته و یهو تصمیم میگیره خودشو گ..ه کنه و رمزی بنویسه و شرطش هم این میزاره هر کی وبلاگ داشته باشه یا درخواست کنه بهش رمز میدم!!! خیلی کمبود داره و از اینکه یه عده یهو بیان و هی م.وس  م.و.س ش کنن که ازش رمز بگیرن، ا.ر.ضا میشه! 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٩ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من خوبم ولی الان یکم ناراحتم. البته خدارو شکر میکنم که ناراحتی ام سر موضوع کوچیکی مثل شکستن و لایه لایه شدن همیشگی ناخن هام از زمان کاهش وزنمه. این موضوع ماه هاست اذیتم میکنه! من قبلن هم ناخن های خیلی مستحکمی نداشتم ولی در این حد هم که وقتی تو کوتاه ترین حالت ممکن هم هستن بازم لایه لایه پوست بشن و از ریخت بیافتن نبودن! کلا سه چیز رو از دست دادم تو این راه. یکی موهام بود!! یکی هم ناخن هام آخری هم به قول دوستان ریخت و قیافه ام رو!!!! البته که من ترجیح میدم یکم بی ریخت متناسب باشم تا چاقالوی خوشگل!!!ولی اینکه هم کچل شی هم ناخن نداشته باشی هم زشت باشی هم چند تا تا متناسب شدن فاصله داشته باشی دیگه خیلی زیادیه!!!    چند سالی بود که قصد کاشت ناخن داشتم ولی همیشه از نگرانی عفونت و قارچی شدن و هزار تا از این مسایل خیلی جدی بهش فکر نمیکردم ولی الان دیگه واجب شده. پس لطفا خانوم ها  و آقایونی!!!! که در این زمینه اطلاعاتی دارید. لطفا به کامنت دونی مراجعه فرموده و این دخترک رو از نگرانی و ناراحتی برهانید :)

البته من زیادم پر توقع نیستم! در این حد ها هم باشه با همین دیزاین ها می پسندم و خوشحال هم خواهم بود!!

 

من کلا تو همین فرم و اندازه ها می پسندم دوست ندارم اصلا معلوم باشه که ناخن طبیعی نیست یا تو سایز بیلچه مکانیکی باشه!! شاید نهایت در حد چند میلی متر بلند تر از این هایی که طرح هاشو گذاشتم...عینک

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

وای خیلی وقته هی میخوام بیام چند کلمه بنویسم ولی همش نمیشه.

یا تنبلی یا کار یا اینکه تنها نیستم اینجا که بتونم راحت فکرم رو متمرکز کنم و هر چی میخوام بنویسم.

امروز دیگه بالاخره بعد هفته ها ، شد که با مامی دوتایی بریم بیرون یه سر و من دلمو زدم به دریا و اینجا رو به دست شاگرد تازه وارد سپردم و برای چند ساعت تشریف نداشتمنگران ، البته بالاخره از یه جایی باید اینکارو میکردم!خدا کنه که زودتر بتونم بهش اعتماد کنم و اینقدر با استرس نرم و نیامآخ.رفتیم شهر دوست و همسایه به صرف خوشگلانس در آرایشگاه ولی هم آرایشگر مورد نظر خیلی اسلو موشن هست و هم آرایشگاه شلوغ بود و هم شهر واقعا پر ترافیک بود بنا به این اوضاع و از اونجایی که من هم همش دلهره داشتم که زودتر برگردم سر کار دیگه نرسیدیم اصلا بریم بازار و یه دور بزنیم و چیزهایی که میخواستیم رو بخریم خنثی . فقط من قبل اینکه خودم برم آرایشگاه مامی رو گذاشتم اونجا و اومدم رفتم یه سر به لابراتوارم زدم و کارمو دادم که انجام بشه و بعد سر راه از اون مغازه که تو عید برای مامی لباس خریده بودم یه لباس مشابه ولی با رنگ دیگه برای دختر خاله جان خریدم که مامان گفته بود از اون لباسه خوشش اومده بوده و بعد هم رفتم پیش مامان ولی مجبور شدم ماشین رو بزارم یه جای بد و برا همین هم چند بار تا نوبتمون بشه اومدم بهش سر زدم که مزاحم مردم نشده باشه و بعد هم موقع برگشت رفتیم از اون ساندویچ فروشی چرکول مورد علاقه من(البته که من هیچ ساندویچ فروشی چرکولی رو دوست ندارم و اینجا هم اصلا چرکول نیست ولی من بخاطر قدیمی بودن اونجا و بخاطر اینکه من و پارتنر به شوخی به همه ساندویچ های با نون ساندویچی سنتی میگیم چرکول، به اینم میگم چرکول) دوتا ساندویچ مغز خریدیم و بصورت صحرایی در حین رانندگی و با ژانگولک صرف کردیم!!!خنده خیلی هم مسخره بود و حال دادم ولباسهای منم به گند کشیده شد از بس ریخت رو لباسم!اینم منم در حال لنبوندن!!! البته با شال مصورم کنید!!زبانعینک

 

دیروز در راستای اینکه ناهار با هم  جمع بودیم و بعد از استراحت تصمیم گرفتیم که عصر بریم بیرون. منم پیشنهاد دادم بریم اون آبندان ی که نزدیکه به اینجا و من خیلی خوشم میاد ازش و توش از این قایق های کایاک چوبی  هست همیشه که یکم هم آب توشون جمع شده و یه حالت نوستالژی ای دارن و چون یکم دیر جنبیده بودیم همش نگران این بودم که هوا تاریک بشه و نتونیم عکس بگیریم ولی خدارو شکر یه زمانی رسیدیم که چند دقیقه برای عکس گرفتن از خودمون و دور و برمون رو داشتیم.کلی عکسهای دوتایی و چند تایی گرفتیم و من خیلی دوستشون دارم دیشب چند تایی رو هم تو اف بی و اینستاگرام گذاشتم ولی نه همشونو.

یه عالمه اسمون ریسمون می خواستم ببافم ولی الان وقتش نیست. امیدوارم به زووودی.

مامی هم فردا داره میره تهران و منم افسردگی گرفتم الان چون نمیتونم همراهش برم.امیدوارم کارش زوود تموم شه و برگرده.ناراحت

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام همگی!

بعد یه مدت نبودن و ننوشتن ،اومدن و نوشتن خیلی سخت میشه!

همونطور که نوشته بودم قبل عید ،یکی از اهداف من در سال جدید کمتر سر کار اومدن و بیشتر با خانواده و دوستان بودن بود که تا به اینجا به شدت و با پشتکار زیاد رسیدم به این هدفم و کلا از اول تعطیلات شاید در جمع 8 ساعت کار کردم! البته غیر امروز که دیگه میخواستم از اول هفته روتین و مرتب بیام سر کار که دیشب دوستم گفت که دارن از تهران میان پیشمون و تا فردا هستن و بعد میرن.و بنابراین امروز عصر هم نمیام! الانم تو راهن و من دیشب که اون دوستم و همسر و دخترش خونمون بودن سریع ناهار امروز رو هم ردیف کردم و فقط یخورده کار مونده که باید انجام بدم. خانواده مادری هم از هفته قبل اومده بودن و خوب بود دور هم و یه سری رفتن و یه سری هنوز هستن!

این وسط 3 روزی میشه که عمه شدم!!! {#emotions_dlg.e28}سوفی خانوممون 6 قلو زایید و الان من عمه 6 تا توله سگ کوچووول هستم! {#emotions_dlg.e22}سه تا سفید یه کرم و دوتا سیاه ! اونقده کوچولو و طفلی هستن که نگو!{#emotions_dlg.e11} فعلا هم پشماشون در نیومده و چشماشونم باز نشده. کلا راز بقاییه برای خودش!

تو این تعطیلات سریال شاهگوش و دیدیم (تا اینجاییش که اومده) و خیلی بامزه و باحاله! نمیدونم چرا فک میکردم سریال مزخرفی باشه! ولی واقعا خیلی قشنگه و بازیگرای درجه یکی توش بازی می کنن. چند تا فیلم هم دیدم که گ.ر.گ وا.ل.استر.یت هم جزوشون بود! خوب شد که این یکی رو تنهایی دیدم!!!!! حتی بدون پارتنر!فکر کن بار اولی که میخواستیم ببینیمش همه بودن! پارتنر گذاشتن تو دستگاه دی وی دی و تو یه لحظه اول چنان صحنه ای اومد جلو که برق سه فاز ازمون پرید ! خوب شد اون لحظه مامانم حواسش به تی وی نبود و ما در یه اقدام ضربتی موضوع رو جم کردیم {#emotions_dlg.e49}

 

این مدت اونقدر پول خرج کردم که واقعا برای اولین بار در 5 سال گذشته حساب و کتابش از دستم در رفته!!! فقط می دونم که حسابام خالی خالیه!!!!  کلی خرید داشتیم و مهمون داری وعیدی دادنی! ولی بازم خدارو شکر که جوانیم و میتونیم پول در بیاریم و کار کنیم و این خرج کردن ها همه تو شادی و دلخوشی بوده و برای باهم بودن و لذت بردن از زندگی.{#emotions_dlg.e54}

خیلی دلم میخواست که تعطیلات امسال بعد حدود 15 سال دوباره تو عید بریم مسافرت ولی نشد . هم بخاطر اینکه مامان بود پیشمون و خب دوست داشت که بمونه اینجا و اعضای فامیل بیان پیشمون برای عید و هم اینکه پارتنر خان فرموده بودن که کدوم آدم عاقای تو عید میره مسافرت وقتی همه جا غلغله هست! فقط تهران یکم خلوته و بقیه همه جاهای دیگه شلوغ و پر ترافیکه مخصوصا جنوب که من دوست دارم! حالا با این اوضاع که دست تنها شدم و شاگردم نیست نمی دونم بشه برای بعد عید بریم سفر یا نه! هر چی خدا بخواد.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٩ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

از اونجایی که به مقادیر متنابهی انرژی + نیازمندیم!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

× یادم رفت تشکر کنم از اون خانوم میانسال که چند روز قبل تو بی آر تی ، وقتی همه پیاده شده بودن و ما سوار شدیم و اون تازه یادش اومده بود باید پیاده بشه و داشت تو اون ازدحام جمعیت همه رو میزد کنار و فشار میداد تا بتونه پیاده بشه ، به من که رسید گفت بیا برو کنار با اون "قد درازت" !! منم نه راه پس داشتم نه راه پیش!!  همین طور با دهن باز داشتم نگاش میکردم و تازه دوباره تکرار کرد "با اون قد درازش" راه و بسته!! تعجبالبته دو سه تا خانوم جوون اونجا بودن که بهش خاطر نشان کردن خانوم چرا بی احترامی میکنی یا اینکه یکی برگشت بهش گفت حالا خدا به تو قد نداده چرا حسودی میکنی! خندهمنم که نمیدونستم بخندم یا ناراحت باشم! ابلهولی تهش خیلی خندم گرفته بود!! تازه خوبیشم این بود که بقیه فکر میکنن من قد بلندم! ولی خودم اگه همقد ماریا شاراپوا بودم به خودم میگفتم قد بلند! لا مصب 13 سانت از من بلند تره!!!!

قسمت خجالت آور داستان هم این بود که چند ساعت بعد که با پارتنر داشتیم بر می گشتیم یه این ماجرا یادم اومد و براش گفتم که اینطوری شد و اون خانومه اینو گفت که یهو گفت عه!! به تو گفته بود؟ گفتم مگه تو شنیده بودی ؟؟؟؟؟ گفت آره بعد برگشتم دیدم تو داری می خندی فکر کردم با تو نبوده!! قیافه من دیدنی بود وقتی متوجه شدم صداش اونقد بلند بوده که همه آقایون بی آر تی سوار هم مستفیض شدن و برگشتن منو نگاه کردن!!ابرو

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

میگن نیاز مادر اختراعه! حکایت الان_منه!

اینجا تو آفیس دوتا سیستم دارم یکیش مال منه یکیش مال شاگردمه سیستم طفلی من بعد از سالها خدمتگزاری صادقانه و ماه ها بیماری الان چند روزی هست عمرش رو داده به من و شما و من در نتیجه سیستم ندارم اینجا سر کار. اینترنت و تمام نرم افزار های مورد نیازم +فایل های کاری ام هم رو اون سیستم خدا بیامرز شده هست و من چند روزه اینجا بیکار می گردم و فقط وقت تلف میکنم! یه سیستمی هم شونصد ساله به پارتنر خان سفارش دادم و بعد از عمری بالاخره دیروز با تهدید و ارعاب آماده شد به اصطلاح ومن دیشب تا 9 شب اینجا یه لنگه پا منتظر نزول اجلال سیستم به همراه پارتنر بودم! نشون به اون نشون که وقتی کابل ها و مانیتور و همه چیز رو وصل کردیم و من کلی مشاقانه منتظر روشن شدن سیستم جدیدم که پارتنر هم فرموده بود سرعتش با سرعت نور یکی هست چشم به مانیور خشک شد ولی سیستم بالا نیومد که نیومد!!! کارد میزدی خونم در نمی اومد از ناراحتی و حال بد! شونصد بار ری بوتش کردیم و بازش کردیم کابل ها رو جابجا کردیم رفتیم تو تنظیمات بایوس سیستم و همه آپشن ها رو بالا پایین کردیم ولی بلا نیومد که نیومد!!!! آخرش هم بعد 1 ساعت سر و کله زدن دوباره کول کردیم سیستم رو که ببریم بزنیم تو سر شرکتی که خریدیم ازشون.(البته من اگه بودم میزدنم تو سرشون پارتنر اگه دستی بهشون چیزی نده تشکر میکنم ازش!)پول یه لپتاپ رو پا یه کیس دادیم ولی بالا نمی اومد! تازه سر همین هم با پارتنر روابطمون شکراب شد چون اعتقاد دارن که من نباید از این موضوع اعصابم خرد میشد و سرش غر میزدم و بهش میگفتم همه سرش و سرمون کلاه میزارن!  قهر حالا هم که امروز بیکار موندم بازم اومدم اینترنت و پرینتر و خلاصه امکانات اولیه رو روی این یکی سیستم نصب کردم که الان بیکار نباشم!!! البته بماند که من تابحال نمیدونم چرا فکر می کردم نمیشه پرینتر و مودم رو روی این سیستم ست کرد!خنثیالانم میدونم که کار نشد نداره و بنده هر کاری اراده کنم می فرمایم!

 در اولین اقدام هم قبض تلفن اینجا که  نداده بودم و زدن یکطرفش کردن رو اینترنتی پرداخت کردم.من می خواستم سرمو بکونم به دیوار از بابتش چون صد تومن ناقابل شده وبعد دیدم76 هزار تومنش فقط خارجه هست !! و بعد بیخیال شدم !چیکار کنم دوری از مادر بغیر از خلا ، هزینه هم داره فدای سرمون .

یه سری چیزهایی هم تو ذهنم میومد روزای گذشته که دوست داشتم بنویسم ولی الان حضور ذهن ندارم.

*اون بچه هایی که پست قبل نوشتم منظورم بازی pou روی گوشی هامون بود

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/سرماخوردگیم خوب نشده همچنان دماغ آویزون هستم.

2/از وقتی برگشتیم من و پارتنر هر کدوم چند بار خواب فرودگاه و هواپیما رو دیدیم!! یعنی اون خواب فرودگاه رو میدید من خواب سقو.ط هو.ا.پیما !!! اینقدر که بهمون آرامش دادن این مدت!

3/از وقتی برگشتم شدم مثل این موجوات هستن، اسمشون تنبله!! نا ندارن از جاشون تکون بخورن، همشم میخوان بخوابن و چرت بزنن! دقیقا خودمم!!! نمیدونم چرا همش چسبیدم به کاناپه و تخت و اصلا با بدبختی از جام در میام!

4/رفتن و برگشتنم با یک کیلو اضافه وزن همراه بود!! از امروز قول شرف دادم بخودم که ورزشم رو شروع کنم! خدارو شکر دو سه روز قبل ها هوس کیک شکلاتی کرده بودم و از خواب عصرم گذشتم و ساعت ها مواد رو بالا پایین کردم ولی آخرش یه چیز افتضاحی در اومد که همشو ریختم تو سطل زباله!!! اصلا نمیدونم چرا از رو اون سایت آشپزیه تاحالا هر چی درست کردم افتضاح شد! عوضش یه سایت دیگه هست هر چی از رو دستورش درست می کنم عالی در میاد! خلاصه با کلی خسارت وارده!! همه رفت تو سطل زباله! یه جورایی بهتر هم شد! چون باز می خوردم و عذاب وجدان می گرفتم!

5/دیشب فیلم آخرین وگاس*Last Vegas رو با پارتنر دیدیم، بامزه بود و یه جورایی هم دلم برای را.بر.ت د.نیر.و سوخت اون وسطاش ولی خیلی باحال بود کلی خندیدیم خنده شونصد تا فیبم دیگه هم همون دیروز خریدیم که باید دونه دونه ببینیمشون!

6/ اساسا تو کار برنامه ریزی یکی از معتبر ترین و اصلی ترین دانشگا.ه های دو.لتی! اینجا موندم! یه طوری برنامه ریزی کردن که انگار تو خواب اصحاب کهف بودن در حین برنامه چیدن! امروز با همین صدای تو دماغی و افتضاحم بعد کلی تلاش شمارشون رو گرفتم و گفتم واقعا چطور فکر کردید با این برنامه ریزی میتونه کسی به قرار مصاحبه ای که گذاشتید برسه؟؟ خیلی شیک گفتن زمان مصاحبه تا 3 ساعت بعد اون تایم که گذاشتیم هم قابل انجامه خب من تا 10 ساعت بعدش هم نمیتونم برسم برم تهرا.ن! پس ملغی میشه مصاحبه ام! اونم وقتی رتبه دو رو تو گروه خودمون آورده بودم! به همین راحتی!

7/این روزا من و پارتنر سر نگهداری و رسیدگی به بچه.هامون!!!!! حسابی تورنومنت داریم!!! خیلی خنده داریم هر دو! تربیت هیچکدوم دیگه رو هم قبول نداریم قهقهه من به بچه ی اون میگم لوس و ننرابله چون همش الکی بهش توجه میکنه!! هر چی هم که لج کنه نازشو میخره (خدا بده شانس ، نصفشم به من توجه کنه دیگه چیزی از خدا نمیخواستم!!)، اونم به بچه من میگه بی ادب!(چون هر وقت گشنشه ونگ می زنه

!) تعجب  *Pou

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آخر هفته ی آینده و هفته ی بعدش دوتا امتحان سرنوشت ساز دارم که اصلا به هیچ جام نگرفتمشون و دارم الان وبلاگ آپدیت میکنم!! ولی امیدم مثل همیشه به خداست که مطمئنم منو تنها نمی زاره♥

دیشب دوساعتی بیشتر موندم سر کار و جناب پارتنر اومد و با هم قدم زدیم که بریم خونه و تو مسیر یهو راهمونو کج کردیم و رفتیم خرید برای خونه نتیجه اینکه خیلی دیر و با کلی وسایل و کیسه های خرید رسیدیم خونه. من نمیدونم چرا؟ ولی اینطوری دونفره پیاده و بارکشون رفتن خرید رو خیلی دوست دارم!! برای ما که پیاده رفتن خرید زیاد اتفاق نیافتاده چون معمولا با ماشین ماهی یکی دوبار میریم یه مرکز خرید بزرگ و هر چی که برای یه ماه نیاز داریم رو خرید میکنیم و بار میکنیم ومیاریم خونه. ولی این مدل خرید تیکه تیکه کردن و با هم آوردن خونه هم حس جالبی داره!

دیروز عصر یه چرت کوچولو زده بودم یعنی به نسبت روزهای دیگه که گاهی بعد ناهار نا 2 ساعت هم میخوابم!!! فقط نیم ساعت شاید خوابیده بودم ولی نشون به اون نشون که تا ساعت 5ونیم صب من پلک نزدم! یه ساعتی تو تخت غلت زدم و بعد که دیدیم چاره ساز نیست پاشدم اومدم تو هال نشستم و کتاب درسیمو بعد یه هفته گرفتم دستم و دو صفحه نخونده بودم که دیدم بعله بازم این داروی خواب آور منحصر به فرد "کتاب درسی" کارساز بود و بعد کشون کشون اومدم افتادم تو تخت!

بنابراین صب هم با بدبختی بیدار شدم! این آلارم گوشیم کی هست که اعتصاب کنه بس که از ساعت هفت تا 8!! هر 10 مین یه آلارم داد و من هی چپش کردم تا بره رو snooz! و بعد اگه یه کار واجبی نداشتم اصلا نمیتونستم خودمو بکشم بیرون ولی سریع آماده شدم و یه نوشیدنی با یه اسلایس نون تست جو و پنیر خوردم و اومدم بیرون کارمو رسیدم و بعد هم برا اینکه بیدار بیدار بشم پیاده تو این هوای ابری و خنک!! اومدم تا سر کارم. جالب اینکه دقیقا به موقع رسیدم و اصلا دیر هم نکردم!

میگم احتمالا همه دهه شصتی ها باید "کا.ر.گا.ه. گجت" دوست داشتنی رو یادشون باشه! من خیلی دوستش داشتم مخصوصا اونجاهای که میگفت دستان پرتوان برسید به داد این ناتوان و پاهای پرتوان برسید به داد این ناتوان! من حتی از این شعارهاش هنوز هم استفاده میکنم!!! برای خودم زبان به بعضی ها هم میگم کار..گا.ه گجت!!!

حالا میخواستم بگم که امروز وقتی داشتم کیف پولم رو مرتب میکردم و اومدم اون کاور کارت های اعتباری و کارت اقساط رو مرتب کنم و رسید های پرداختی اقساط وام رو که با خودپرداز می پردازم هر ماه رو اومدم ردیف کنم که دیدم تمام اون برگه های پرینتی پرداخت اقساط که دستگاه عابر بانک بعوان رسید پرداخت بهمون میده فقط برگه های سفید هستن و هیچ اثری از جوهر پرینت و نوشته های روشون نیست! یعنی تو چند ماه گذشته که من اینها رو تا کرده بودم و گذاشته بودم تو کاور کارتم رنگ جوهرشون همه پریده!! دقیقا همون لحظه یاد کا.رگا.ه گجت افتادم وقتی اون رییسش بهش برگه ابلاغیه! ماموریتش رو میداد و بعد میگفت که این برگه بعد از 5 ثانیه خود به خود منهدم میشه و البته همیشه هم تو سر و صورت خودش میترکید! 

من عاشق ساعت اون دختره بودم که باهاش کارهای خارق العاده میکرد! از همون موقع فکر کنم عشق ساعت شدم! اسمش چی بود؟ وندی؟!

الان چند وقته جناب پارتنر به اطرافیانی که میبینیم حالا یا دوست و آشنا یا تو فیلم و تی وی یا خیابون و اضا.فه و.زن دارن میگه خ.پ.ل! البته به شوخی به اصطلاح ولی من هر بار ناراحت میشم چون یاد زمان نه چندان دور خودم میافتم و بهش هر بار میگم که دوست ندارم راجع به اونهایی که این مشکل رو دارن اینطوری صحبت میکنه! واقعا ناراحت میشم و غصه میخورم چون میدونم چه عذابی برای طرف داره این شرایط! و از نظر من اضا.فه و.ز.ن و چا.قی یه بیماریه که خیلی هم ناراحت کننده و عذاب دهنده هست! بهش گفتم یعنی اون موقع که من هم اون مشکل رو داشتم تو همینطوری فکر میکردی؟! اون میگه نه تو هیچوقت این.قدر چا.ق نبودی! ولی من فکر میکنم که بودم و خب دوست ندارم اینطوری فکر کنه یا قضاوت کنه! البته  مثل اینکه من دارم  چربی هامو منتقل میکنم به اون! چون الان وزنم از اون کمتره و اون هر ماه داره وزنش بالاتر میره!!! حالا قول داده هر روز صب زود پاشه با دستگاه ورزش کنه! من که تا بحال یه روزش رو هم ندیدم! خودم هم سه چهار روزی میشه نتونستم ورزش کنم و از برنامه ام عقب افتادم ولی در کل میدونم که  انجامش میدم و مواظب خودم خواهم بود. 

در همین راستا دیشب دوتا از مشتر.ی هام که یه مدت طولانی بود منو ندیده بودن اومده بودن و هر دو تا میگفتن وااااای چقدر لاغر شدی چه خوب شدی و کلی تعریف و تمجید! یکی شون که اشک شوق حلقه زده بود تو چشمش اومد لپم رو هم کشید!!!!قهقهه یا خدا! خنده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

×اونقدر خوبه بشینی تو  محیط سرد و بخاری رو روشن کنی و  چای سبز و یاس ت رو با شیرینی خونگی عالی و خوشمزه ای که دوستت  دیروز برات آورده بنوشی.

هووووووم ... خیلی خوبه .... ♥

 

 

شنبه شب سوپرایز پا.ر.تی دعوت شده بودیم از طرف همسر دوست جا.ن! که جمعه شب زنگ زد گفت فردا شب تشریف بیارید تولد بازی! من هم که کلا میخوان داغونم کنن باید یهوویی برنامه مهونی برام بذارن!!  داشتم حرص میخوردم که چرا به ما زودتر نگفت!! حالا من کی آماده بشم کی برم کادو بخرم کی برسم مهمونی ولی خب بالاخره این کارها رو انجام دادم و ساعت 8 اولین مهمون های مهمونی من و پارتنر بودیم!! تا ساعت 9ونیم داشت مهمون میومد و یعد ما 12و نیم اومدیم که بیاییم شهر خودمون! خوب بود و خوش گذشت و بقول دوستم اون قر.هایی که مونده بود رو از قفس رهانیدیم! فقط بنده خدا سوپرایزش رو یه از همه جا بی خبری خراب کرده بود همون روز! اونم صب زنگ زده به دوستم  ازش پرسیده برنامه تولد امشب قطعی هست؟؟؟!!! اونم دوزاریش افتاده که براش تولد گرفتن و برنامه های همسر و خواهرش بدین ترتیب نقش بر آب شد! این وسط فقط ما مهمونها از این مهمونی یهویی سوپرایز شدیم  خنده

یه چیز جالب هم اینکه این دوستم عاشق رنگ آبی فیروزه ای هست و 95 درصد کادوهاش همین رنگی بودن!!!! خب دوستم هم باید مثل خودم باشه دیگه! هر دو علاقه مندی به یه رنگ بخصوص رو به حد اعلاء رسوندیم زبان

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

* گمونم سرمائه رو خوردم!! صب از ترسم سریع ابلیمو طبیعی و عسل و اب ولرم و قاطی کردم و یه نصف لیوان خوردم. احساس میکنم بهترم الان! دوست ندارم قرص بخورم اصلا!قهر دلم برا معدم می سوزه خب!

دیشب کلی انرژی داشتم که بنویسم ولی منتظر بودم که پارتنر بیاد دنبالم و برا همین نمیخواستم نوشته ام نصفه نیمه بمونه و ننوشتم گفتم امروز صب مینویسم و الان هم زیاد حسش رو ندارم! کلا وقتی این صفحه رو باز می کنم و سفیدی اش رو میبینم نطقم کور میشه! تگه یه رنگ تیره یا کلا یه صفحه ی رنگی بود دلم بیشتر میخواست  روش رو خط خطی کنم!

×فلر داغون شدما الان با این آهنگه!

/ خب یه سری چیزهای کوچیک کوچیک الان یاعث شدن که حس دپ خفیف نوستالژیک داشته باشم.

+ اینکه  دیشبم داشتم از تو گوشی اف بی رو بالا پایین میکردم و رسیدم به یه عکس که ب.ن.ی.امین رو نشون می داد یه جا ایستاده و داره به یه نقطه خیره نگاه میکنه و پایینش هم نوشته بود که این عکس رو تو اینستاگرامش شر کرده و نوشته به یاد یه همچین روزی 22 دی سالیان قبل که برای اولین بار تو همین روز و همین نقطه با همسر.ش روبرو شده و خب با اینکه خیلی فن آهنگ هاش نبودم ولی خب با یه سری شون تو سالهای 83-84 خیلی خاطره دارم و اصلا تو همچین موقعیتی و با همچین ناراحتی ای لازم نیست حتما فن طرف باشی تا دلت ریش ریش بشه و بغض کنی، فقط یکم آدم باشی بسه برای همدردی و ناراحتی و غصه ...  ناراحت

 

دیشبم بعد اینکه پارتنر با یک ساعت و اندی تاخیر ، له و داغون و خسته و گشنه! اومد دنبالم رفتیم برای یه کاری و بعد اون گفتم کاهو بخرم برای سالاد و رفتیم بازار روز اینجا . خب باید اعتراف کنم اولین بارم بود میرفتم بازار روز اینجا!! چند باری قبلا فقط از جلوش رد شده بودم و هیچوقت تو بریا خرید نرفته بودم و اول اینکه خیلی باحال بود! بعد اینکه قیمت ها واقعا با میوه فروشی تفاوت فاحش داشت!! پارنتر هم از فرصت استفاده کرد و یه کوه سبزی خوردن خرید برای خودش!( من چون تو شستن سبزی و سبزی جات کلا بقول پارتنر وسواس دارم نهایت سعی ام رو می کنم که نخریم و استفاده نکنیم! چون پوستم کنده میشه تا بشورم و  بشورم ، خلاصه حسابی له میشم !) بنده خدا خودشم با خستگی نشست همشو پاک کرد و من فقط دو ساعت شستم و ضدعفونی کردم و جم کردمشون!

 در ضمن ، ما دیکه تو خونمون شیرینی و کیک و ماست و زیتون پرورده و اینهای اماده نمیاد! همشونو خودم درست می کنم! 

*دیروز صب هم باید میرفتیم همایش از طرف اصناف و پ.لی.س و ا.م.ن.ی.ن!!! اونوقت من چون صب خونه بودم تا وقتی که باید می رفتم همایش کلی سر فرصت موهامو سشوار کشیدم و لباسامو ست کردم و یه آرایش خوشگل طور  هم کردم و بعد که رسیدیم دم سا.لن ا.ر.ش.ا.د   ا.س.ل.ا.می ! متوجه شدم زیادی خوشگل کردم و تیپ زدم برای مدعوین محترم و نیمه محترم!!! تازه ناخن همم یه لاک نارنجی ملیحی داشت که نمی تونستم از جیبم درشون بیارم و برا همین اونجا که اسم واح.د ص.ن.ف.ی مو.ن رو باید مینوشتیم با اسم و رسم خودمون و امضاش می کردیم من با دستکش های زمستونی خوشگل بنفشم به دست این مهم رو انجام دادم!! کلا 100 تا اقا بودن از همون نهاد های نامبرده شده و نهایاتا 10 تا خانوم هم نبودیم! یه دوساعت و نیمی مارو اونجا تو اون سالن  آمفی تاتر سرد یخچالیشون نشوندن و در کل 5-10 دقیق در مورد موضوعات مرتبط با من صحبت کردن و بقیه اش راجع به ارزش ش.ه.د.ا . و باقی مسایل مرتبط با همون ها  داد سخن دادن!!! یعنی میخواستم خودمو بکشم ها! تاحالا نشده بود دوساعت تو نیم سر همچین سخنرانی کسل کننده ای بشینم ولی خب در کل باید می رفتم چون دعوتنامه کتبی فرستاده بودن! کلا اونجا من مثل فلشر  شده بودم با اون تیپ رنگی و زیبایی و رشادت و   باقی قضایا ! عینک اون موقعی که بالاخره اجازه مرخصی دادن و از در اونجا پامو گذاشتم بیرون یه نفس راحت کشیدم! فکر میکردم منو با خودشون ببرن ارش.ادم کنن  خنثی

 

همکارم چند ماه بود ندیده بودم و تا منو دید گفت واااای چقد لاغر شدی چقد خوب شدی!! و کلی ذوق از خودم در وکردم بصورت زیر پوستی!

 

یه چیز عجیب هم راجع به پروسه ورزش کردن و تناسب اندامم هم اینکه اون یه هفته ای که روتین ورزش کردم و خودمم به هزار زحمت گول زدم و راضی کردم که تو اون یه هفته وزن نکنم و بعدش که سر یه هفته اومدم بالا ترازو دیدم یه کیلو و نیم چاقتر از قبل شدم و من داشتم سکته میکردم! گریهبا اون همه جون کندن و کالری سوزوندن چای سبز خودن و شام نخوردن و کالری شمردن همینم مونده بوده که یک کیلو و نیم  هم بعد یه ماه استپ بودن برم بالا!ناراحت واقعا دپرس و دلزده شده بودم ولی پارتنر می گفن که طبیعیه چون عضله هات حجیم میشن با ورزش و خب اولش وزن میگیرن و من فکر میکردم الکی برا دل خوش کنک من میگه ولی دقیقا دو روز بعد که اصلا ورزش نکرده بودم و رعایت انچنانی هم نکرده بودم خودمو کشیدم و دیدیم اون یک کیلو و نیم کم شده هیچ یه 700 گرم دیگه هم کم شده! کلی خوشحال شدم و دیدیم اوکی هست اینطوری و خیالم یکم راحت شد!آخ

فعلا همینا یادم بود که ثبتشون کنم!

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مژه

هزار خط نوشته بودم از دلایل این بیداری و بدخوابی ولی همش پاک شد فقط شکلک اخرش موند !!! دست پرشین بلاگ درد نکنه که فقط تو کار ضرر رسوندن ه!

حالا صب اگه شد یه چیزایی مینویسم

ّّّّّ××××××××××××××

 

الان دیگه کاملا صبه!

در حالی که چشمام از شدت کم خوابی میسوزه و گمونم قرمز هم باشه از سر کار دارم این پست رو هوا میکنم!

دیشب یا شایدم باید بگم امروز صب! از 5 گذشته بود که بالاخره یه چرت زدم و ساعت شش و نیم که پارتنر داشت می رفت سر کار بیدار شدم دوباره با صدای سرفه اش! نمیدونم با دوتا آدلت کلد و یه کلداستاپ ی که دیروز خورده بودم چطور خوابم نمی برد! شب قبلش هم که چون پارتنر تا صب تب و لرز داشت و حالش بد بون نتونسته بودیم بخوابیم و صبش هم دوساعت تو درمونگاه بودیم تا پذیرش بشیم و اونم سرمش رو تموم کنه و بیاییم خونه. تمام دیروز رو هم در حل خدمت به خانواده بودم! مخصوصا که این روزا که خانواده مریض شدن و ویروسی هستن خدمت رسوندن بهشون یکم زیادی سخت میشه و صبرو تحمل زیادی میطلبه که معمولا از توان من _بی اعصاب خارجه ولی دیروز سنگ تموم گذاشتم و به هر سازی که بود رقصیدم(ایکن و.یو.لا در حال انجام همه مدل حرکات موزون!!! خنده)

بنده خدا پارتنر هم هر وقت من بهش احتیاج دارم و در شرایط نا مناسب جسمی هستم برام همه کار میکنه و حسابی ازم care میکنه و من تازه داره بعد این همهم مدت یکم ازش یاد میگیرم. تازه اون بنده خدا دیروز تا امروز حداقل 10 بار ازم بابت نگهداری و توجه تشکر و قدر دانی و حتی عذرخواهی کرد! خب خدارو شکر تونستم اونقدر که دوست داره بهش توجه کنم بغل

*تازه دیشب برا اولین بار از رو هوس (چیکار کنم چاره ای نیست نمیشه ترک عادت کرد چون موجبات مرض ه!!! به خوبی خودتون ببخشید) چیز کیک نیویورکی درست کردم اونم از رو رسپی تلویزیونی تا در ارصه  ی (شایدم ارثه ی ) شکمی جات به پیشرفت و استقلال مکفی برسم و خودکفا بشممممممم. باید بگم با اینکه با اعتماد بنفس اون رسپی نصفه نیمه ی تلویزیونی رو هم دست کاری کردم ولی نتیجه ی کار عالی شد عالی!!! الان من جدی جدی به خودم افتخار میکنم! خب من تا بحال فقط یه بار چیز کیک مدل غیر یخچالی خورده بودم ! اونم کافه ویونا 2 سال قبل بقیه هر چی خریده یا خورده بودم مدل یخچالی بود که با اینکه اونم خیلی دوست دارم ولی چون توش تخم مرغ خام دارم من اصلا ترجیحش نمیدم و حالا خودم میتونم مدل توی فرش رو خیلی هم خوب درست کنم!!!! جالب اینکه این مدل خیلی ساعت طول میکشه تا آماده بشه یعنی زمان پختش یک ساعت و چهل و پنج دقیقه و زمان تو یخچال موندنش قبل سرو حداقل 6 ساعته! اونوقت من همون موقع که بیخوابی زده بود به سرم بعد از N ساعت انتظار یواش رفتم سروقتش و تستش کردم و بالاخره خیالم راحت شد که نتیجه رضایت بخشه ! الانم چون پارتنر کیک پنیری دوست نداره!!! ( مثل همه چیزهایی که دوست نداره!!) تصمیم کبری گرفتم حداقل نصفش رو اهدا کنم تا دوباره اون نیم کیلو که با بدبختی کم کردم بعد از اینکه اضافش کرده بودم بر نگرده!

 

راستش تا وقتی این کیک رو درست نکرده بودم هیچ تصور درستی از میزان کالری سرسام آوری که میتونه داشته باشه نداشتم!!! تا با دستای خودم  اون 3تا و نصفی بسته پنیر خامه ای و اون یه بسته خامه صبحانه رو به اصافه 3/4 لیوان شکر و پودر قند  و یه بسته بیسکوییت پنی بور(بعنوان کراست ش) و اون 100 گرم کره ذوب شده و پودر نشاسته ذرت رو بعنوان اینگردینسش مخلوط کردم با هم! برا همین الان میدونم که نباید در مصرفش زیاده روی کنم و این یه نکته ی آموزشی برای من بوده آشتی جونزبان

حالا ببینم این برنده ی خوشبختی که قرعه ی نوش جان کردن نصف چیزکیک دستپخت سر آشپز بهش میافته کی هست!از خود راضی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

بنظرتون برای شامی که قرار ه جمعه خانواده ی پارتنر رو بعد یه سال بهش مهمون کنم این منو آبرو دار هست؟؟؟

حلیم بادمجان

میگو پفکی

و سیب زمینی سرخ شده

سالاد ماکارونی

کیک مرغ

سالاد انار و کلم

سالاد ژامبون و اسفناج

تیرامیسو!

پونزده نفریم و منم دست تنها!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٩ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

این پاییز و این محرم هر چی نداشت برای توفیق اجباری زیاد داشت !

یکی اش که شب تاسوعا اتفاق افتاد و بصورت کاملا یهویی برای اولین بار شرایط طوری رقم خورد که رفتم پلوی نذری گرفتم! البته که قیافه ام دیدنی بود! انگار داشتم مرتکب جنایت میشدم! و جناب پارتنر هم کم نذاشت برام همه جا تا ی هفته بعد می گفت که اهههههههههههههههههه و.یو.لا رفت پلو نذری گرفت برای اولین بار تو زندگیشتعجبشیطان بعد من واقعا نمیدونستم چی بگم! خنثی

یکی دیگه هم از این توفیق های اجباری هم پریشب بود که مجبور شدم اون برنجی که پارتنر خان اشتباهی خیس داده بود رو بالاخره بعد از دو روز بکنمش شله زرد! اونقدر اون سه تا پیمونه زیاد شد که نمیدونستم با اون قابلمه گنده شله زرد چیکار کنم! تازه خودم اصلا برنج نمیخورم و اون موقع هم که میخوردم اصلا شله زرد دوست نداشتم! تازه یه خروار زعفرون و  گلاب وبادوم ریخته بودم توش و کلی هم خوشمزه شده بودنیشخند ! در نتیجه شد 6 تا کاسه گنده و همه اش هم بغیر از یکی اش که رسید به پارتنر همون داغ داغ بین همساده ها پخش شد!!!  از  همه هم کلی حاجت روایی دریافتیدیم!!! یعمی قیافه ومن و پارتنر دیدنی بوداااااااااااااااااا گفتم کاش لا اقل یه نیتی کرده بودما!  ...خخخخخخخخخخخخخخخخ   خنده 

سال دیگه چی بشه نمی دونم! احتمالا سال دیگه خودم دست به کار شم برم نذری بپزم تو هیات!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

من کلا سالی دوبار خواب می مونم ، از قضا تو پاییز ، اونم دیروز و امروز بعد سه روز تعطیلی ای که هر روزش ساعت هفت بیدار بودم !

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز آخرین روز مهر_ ه...

باور نمی کنم یه ماه به همین زودی گذشت :/

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۳٠ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

+ زدم تو کار دانلود کردن موسیقی متن فیلم ها و سریال هایی که می بینم.. نمیدونم واقعا این توانایی خود اون تیکه شعر و آهنگه یا در ترکیب با صحته های رمانتیک و تاچی فیلمه هست که همچین رنگ و بویی میگیره و حس قوی ای بهم منتقل میکنه... حالا هر چی که هست از پیدا کردن و لذت شنیدن اهنگ ها و خواننده هایی که اصلا تابحال اسمشونو هم نشنیدم لذتی وصف ناشدنی میبرم و همچین حس خوبی هم میده:) دستوالعملش  هم اینه که در حین دیدن اون تیکه فیلمه تا جایی که سواد شنیداری و املاء انگلیسیم بهم پر و بال میده لیریکش رو یه جا یادداشت میکنم و بعد با همون یه خط دوخط سرچش میکنم و می یابمش.... خدایی اگه اینطوری دنبال پول و طلا و گنج بودم الان یه چیزی شده بودمم :))

++جمعه رفتیم پل چوبی، البته میدونم دیگه قدیمی شده فیلمش ولی چیکار کنیم که اینجا تازه چند روز بود اکران شده بودش... یکم حرص در ار بود یه جاهاییش ولی در کل فیلم دوست داشتنی ای بود و مخصوصا که من فن _ بهرام هستم گاها دو آتشه و خداییش که خدا جون چی آفریدی.. اصلا تو آبی چشماش غرق میشم از همون پشت پرده ی نقره ای فیلم هاش... 

موقع دیدین این فیلمه هم یه جاهایی اصلا ناخود آگاه هی میرفتم تو کار چش و چال و بقیه قسمت های جذابش و بعد فهمیدم که این پارتنر ما چه جنتلمنی ای از خودشون نشون دادن نزدن ناکارم نکردن اینقدر که توجه و محبت نسبت به بهرام نشون دادم از خودم.

+++این پسرخاله جانمون که اومده بودن یه روزی اینورا و در خدمتشون بودم یه خیری کردن که ایشالاه ثوابشو بگیره و اونم اینه که یه سایت دانلود سریال و فیلم بهم معرفی کرد که در کمال تعجب فیلتر هم نیس!!! البته اگه بود هم من مشکلی نداشتم فقط خواستم مراحل تعجب خودمو از این بابت نشون بدم! و بهم گفت که چطوری می تونم با گیگ گیگ اعتبار رو دست مونده ی اینترنتم سریال دانلود کنم و تازه دانلود منیجر هم همون لحظه دانلود کردم !! که دیگه همه چی جور بشه و از اون موقع تموم اون 10 گیگ اعتباری که تا 10 ماه آبان داشتمو بغیر از فکر کنم یه گیگ شو تموم کردم!!! اونم سریال ومپایر دایریز و دانلو کردم سیرن آخرشو بعد رفتم خونه دیدم 90% رو داشتم و بیخود اینهمه انرژی مصرف کردم! ولی خب  مشکلی نیست این ترافیک بیچاره هر ماه یه مقدار زیادیش میسوخت و من ازش استفاده نمیکردم اصلا!

++++ تازه فیلم Anna karenina  رو هم دانلود کردم و دیشب که پارتنر گیر داده بود یه فیلم بذار ببینیم و من بعد یکساعت گذاشتمش و یه رب نشده بود که گفت این سبک رو دوست نداره و می ره بخوابه!! و من موندم و حوضم! نصف فیلمو تقریبا دیدم و خدارو شکر کردم که ایشون رفتن خوابیدن! بقیش رو هم امروز یا فردا میبینم ببینم این چه کاریه که این زن نا حسابی میکنه!

 

+++++ وای خدا رو شکر که من تازه اواخر 27 سالگی زدم تو کار پخت و پز تیرامیسو. یعنی روم میشد هر روز درست میکردمشاااااا ولی مثلا نجابت می کنم گذر هر کی که از در خونمون رد میشه به بهانه داشتن مهمون می درستمش و همشو هم خودم میخورم! اونوقت بسیار شاکی طور  از اینکه چرا کاهش وزنم اینقدر لاکپشتی شده! :/ ولی شدم 18 تا... میشه زودتر زوود بشه 20 تا آیا؟؟ بعد هم بیشتر؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1- من کنسرت محسن یگانه میخوام!

2-دارم با این هوا بد جوری حال میکنم با اینکه یخ می زنم شبا ولی تا میتونم پیاده در ترددم! حتی شبا ساعت 8ونیم! مثل دختر شجاع با این دماغ سرما خورده و بدن گاهی تب دار ولی لذت پیاده قدم زدن توی این هوای پاییزی که اینقدر منتظرش بودمو با هیچی عوض نمیکنم... کاش یکی هم بود که همین حس و حال منو داشت تو این هوا و با هم شریکش میشدیم...

3-خیلی چیزا که تا یکسال پیش برام رویا بود ، اومد تو دنیای واقعیم... خیلی ها شیرین و دوست داشتنی بود و خیلی هام وقتی رنگ حقیقت گرفتن خیلی متفاوت تر و پوچ تر از اون چیزی بودن که تو تصوراتم داشتمشون... 

4-دوباره اومد ماه مهر و ماه درس و مشق و مدرسه ی من... طبق عادت این سالهای سال دوباره دارم از مهر می رم کلاس و اونم کلاس زبان! یکی بیاد منو شطرنجی کنه! همه همه این سالها ممتد و نان استاپ زبانو ادامه داده بودم الان دکتراشو گرفته بودم نه اینکه هی تو پاییز و زمستون برم سر کلاس و بعد که بهار میشه من همه رو ول کنم و باز دوباره هر سال برگردم خونه اولم! چون یادم میره همه رو!

5-چند باری تو همین حین که سرما خورده بودم رفتم استخر و بعد باز تو این هوای سرد با موهای خیس اومدم بیرون و یه راست هم که میومدم سر کار و برای همین این سرماخوردگی ساده هنوز خوب نشده! بنابر این الان دو جلسه هست که نمیریم استخر! من نمیدونم چرا اونجا اونقدر محیطش سرده!

6-این روزها یکی دیگه از درون من شکوفا شده و اونم من_ سر آشپزه! یعنی  تو  این یه ماه اخیر زدم تو گوش آشپزخونه و فر_ش بس که حس پخت و پز انواع شیرینی جات و دسر ها در من شکوفا شده! یعنی تیرامیسو درست کردم در حد لا لیگا! اونم نه مثل دفعه ی اول با پودر تیرامیسوی آماده ها!!! خودم خامه توشو درست کردم اصلا بیا و ببین! بعدش هم دقیقت تو 24 ساعت یه ظرف گنده که درست کرده بودمو خودم تهش رو در آوردم ینی این پارتنر یه قاشقم ازش نخورد!!!! همش میگفت الان نه بعدا میخورمش که دیگه من مهلتی ندادم که بعدنی بیاد تو کار!!! یعد از عذاب وجدان دارم می میرم! احساس میکنم الان یهویی همه اون 17 تایی که کم کردم با این حرکت ناشایست بر میگردن و بدجور حس چاقالو بودن بهم دست داده ! دیگه قول دادم بی مناسبت از این چیزای پر کالری درست نمی کنم! میخواد جلو فامیل پارتنر اگه بعد یک سال و نیم دعوتشون کردم بالاخره!!!! درستش کنم تا کرک و پرشون بریزه!!!  تازه این که چیزی نیس، من دیروز ظهر ساعت یک و نمی رسیدم خونه و تا ساعت دو و نیم گراتن بادمجون درست کردم برای اولین بار ولی مثل مااااااااااه شده بود اونقدر خوشگل که عکسشو گذاشتم تو  اینستاگرام! بعد چون پنیر پیتزا داره مثل لازانیا یه برش که خوردم ازش داشتم خفه میشدم! پارتنر هم که اصلا بادمجون دوس نداره بر عکس من که خودمو میتونم باهاش دار بزنم، بنابر این من مونده بودم و یه پیرکس گنده گراتن بادمجون و بعد  طی یه اقدام ظربتی سه تا تیکه ازش بریدم و با خودم غروبش آوردم آتلیه و به خورد برادره دادم یه برششو که اومده بود بهم  سر بزنه و بقه اش هم به شاگردم که اونم کلی تعریف کرد و دوست داشت و کلی تشکر کردم و منم اینجوری:)))))))))) بودم! حالا شایدم بقیشم امروز آوردم دادم بهش بخوره بس که دوس داشت بجه!

7==> من کنسرت محسن یگانه میخوامممممممممممممممممممممممم  :|

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

*همین اول پاییزی و بدون اینکه هوا حتی پاییزی شده باشه بنده سرما خوردم بدددددددددددددددددددددددد

/ هوا هم اینطوریه که روزا صاف و آفتاب شدید و گرم هستش ولی یکمی هم نسیم داره و شب از 12 به بعد هوا خنک میشه طوری که صبا شیش دور لحافو پیچوندیم دور خودمون و من حتی گاهی پنجره بالای سرم رو میبندم! البته اگه بارون بیاد که اوضاع فرق میکنه و من اصلا امکان نداره پنجره رو ببندم حتی اگه خیس بشم ! ♥

 

// فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم رو دیدم که بسی چرند بود بنظرم! اینکه زنه اینقدر خنگول و ساده باشه و مرده هم اینقدر را به راه بیاد اینو بکوبه و هی ایراد بگیره! اصلا مزخرف بود !

/// برادر جان تو وایبر یه عکسی رو شر میکنه و میگه ایشون عضو جدید خونم هستن، خانوم سوفی! بعد که عکسه لود میشه میبینم یه هاپوی پشمالوئه! 

 

 

 

*** جناب نستراداموس باید میومدن از رو خواب های من آینده و گذشته رو  تفسیر و پیش بینی میکردن! اینقدر که این خوابهای عجیب و پیچیده و مفهومی هستن :/

+تازه بعدش هم دوباره خواب دیدم اونم علمی تخیلی ! در مورد فضایی ها و اشغال زمین و اینکه منم hero بودم اون وسط! با چند نفر دیگه! :))

__________________________________________________

خب همه ی این نطق های بالا مربوط به پنجشنبه بود که دیگه نمیدونم چی شد که آپ نکردم و نصفه موند افاضاتم!

این چند روزی از بس حجم اینترنتم بلا استفاده مونده بود ولی تایمش داشت تموم میشد نشستم تا جایی که سرعت اینترنت و وقت آزادم یاری میکرد یه سری آهنگ های خاطره انگیز ابی رو دانلود کردم و با اینکه همه اونها رو تو یه آرشیو درست و کامل داشتم منتها دلم میخواست یه سری گلچینشونو دانلود کنم بریزم رو فلش که همینطوری دلی دلی گوش کنم یه روزایی سر کارم و خب بسیار خرسندم از این بابت ! گرچه بازم از تموم ترافیک باقی مونده ام استفاده نکردم و بازم یکی دو گیگش سوخت!

چهارشنبه شب ناهار فرداشو به اوامر جناب پارتنر *فوریت همه ی مردهای تیپیکال ایرانی پخته بودم,  برای همین هم طی یه اقدام ضربتی پنجشنبه صب به برادر ه گفتم  اونم پاشه بیاد ناهار خواهر پز بخوره! ایشون هم با عضو جدید خانوادشون که به ضرب تهدید و ارعاب اینجانت قبلش رفته بود حموم و چیتان فیتان شده بود تشریف آوردن منزل ما! و خوش گذشت ، البته ناگفته نماند که بیشتر سر من با مهمون تازه وارد و عضو جدید خانواده گرم بود! بعد هم که سر کار تا آخر وقت...

+ _ + جمعه ی بنده این هفته بصورت کاملا افتخاری از ساعت 7ونیم صب موقعی که پارتنر آماده شده بود میرفت بیرون نون بخره شروع شد ! بعد هم که صبانه خوردیم و پارتنر رفت سر کار چون شیفت داشت! و بنده به امور کوزتینگ پرداختم تا ظهر شد و من کارم هنوز تموم نشده بود! کلا تمام دیروز کار داشتم! با اینکه روز قبلش پارتنر زحمت کشیده بود و یه سری کارهای اساسی رو انجام داده بودم ولی این خرده ریزه کاری ها ولم نکردن تا شب شد! آخرش هم از خونه بیرون نیومدم و کل جمعه تو خونه قرنطینه بودم! الان که بهش فکر میکنم حالم بد میشه! چطور تونستم تمام روزو تو خونه بچپم!!! البته جون سرم یکم گرم کارهام بود زیاد دیوونه نشدم ولی در کل شبش خیلی کلافه بودم! ببین خانه داری در چه حدی بود دیروز که قبل ناهار یه کیک کاکائویی تلخ هم پزونده بودم! گرچه نتیجه دقیقا اونی نشد که میخواستم چون زیاد پودر کاکائو ریختم سهوا و همینطور اومدم مثلا سالم درستش کنم بجا شکر توش عسل ریختم و بنا بر این خیلی کم شیرین شد یعنی در واقع اصلا شیرین نشد تلخ هم نشد! یکم پودر قند ریختم تا کلک رشتی بزنم و با این روش قابل تحمل شد!

الانم که شنبه باشه و من دارم جم میکنم برم خونه بعد هم ظهر استخر با دوست محترم و بعدش مستقیم آتلیه و کار و کار و کار :) صبم که خواب موندم یه ساعت! و بعد هم با کمال پر رویی پیاده اومدم  چون دیدم هوا عالی و بارون هم اومده بوده و زمین خیسه♥

** میخواستم با چند تا عکس اینجا رو مزین کنم که خب هر کاری کردم فعلا نشد! 

ایشالاه اگه بشه بعدا اضافه میکنم ^

×× اینم عکسای از رو بیکاری روز جمعه ای + عکس خانوم سوفی که بالاست!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

کفش معروفم! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۳٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

***فقط 4 روز دیگه مونده تا بیایی ....ساکت

 

+هنوز فرصت نکردم برم عکس رادیولوژی کمرم رو بگیر! یکم تنبلی و یکم هم شلوغ پلوغی کارم

-دیشب رفتم اون کفشه که سفارش داده بودم برام بدوزن رو تحویل بگیرم، وای خیلی بهتر از اون چیزی شده بود که فکرشو میکردم، پوشیدمش، اولین کفش پاشنه دار من تو زندگیم!!! یعنی من برای رسمی ترین مراسم زندگی ام  هم 3 سانتی پوشیده بودم ! الان این 9 سانته!!! البته مه خیلی جدی میخواستم 10 سانتی سفارش بدم ولی پارتنر خیلی حسود طور وار! گفت نههههههه اونوقت اگه بری آرایشگاه و موهاتو درست کنی قدت از من بلند تر میشه! دوست ندارم!!! هر چی گفتم نه من موهامو خیلی پف نمیدم بذار گفت نه دوس ندارم!!! (حسود حسود حسودشیطان! خوبه 12 سانت از من بلند تره وگرنه از حسودی قدم منو کشته بود تا حالا×) خلاصه همون دیشب پوشیدمش و کنارش روبرو آینه قدر وایستادم و تا دید هنوز چند سانتی جا داره تا بزنم بالا تر ازش گفت عه چه خوبه!!! خب 10 سانتی سفارش میدادی!! وقت تمامخلاصه اوکی بود کفشه و بنظرم 100 تومن هم برای کفش دست دوزی که خودت مدل و طرحش رو انتخاب میکنی و صرفا برای تو دوخته میشه خیلی هم خوبه! همون دیشب همسر پول یه جفتشو بهم داد که میخوام برم دوباره سفارش بدم یه طرح دیگه برام بدوزه به مناسبت تولدم! شایدم رفتم یه پارچه دامنی مخمل خریدم بعد از همون پارچه برای کفشمم گرفتم که ست کنمممممممممم الان خیلی این موضوع برام جذابیت پیدا کرده نمیدونم چرا؟ درست شدم مثل اون دختر کوچولوهایی که برا اولین بار کفش تق تقی مامانشونو می پوشن و  از ذوق نمیدونن چی کار کنن!!  خجالت

+چرا بعضی فروشنده ها وقتی خودشون تنهان تو مغازه و میری خرید میکنی(مشتری شونی ) اونقدر بهت تخفیف میدن و اونقدر حال و احوال میکنن و اونقدر توجه و ارادت دارن!! اونوقت یه بار دیگه مثلا فرداش می ری، میبینی زنش یا دوست دخترش اونجاست اونوقت حتی سلام هم میخوان بکنن سرشون به یه سمت دیگست!!! خیلی منزجر کنندن کلا اینجور آدما! 

-امروز هم عروس دارم، داریم میریم یه باغ جدید که خیلی دوستش دارم. امیدوارم اون ساعت که میریم خیلی شلوغ نباشه و من بتونم با آرامش کارمو انجام بدم یول

+ هفته قبل که با دوستم که عروسیش بود رفته بودم باغ و کلی هم دیر کرده بودن و کلی هم با استرس تاریکی هوا عکس گرفتم و ... شبش زودتر اومدم خونه سریع آماده بشم برم عروسیش که سه تا شهر اونورتر از ما بود و حدود یه ساعت و خرده ای فاصله داشت. تا رسیدم خونه دیدیم برق نداریمممممممممممممممممممممم وای یعنی قیافه و حالم دیدنی بود! خیلی اعصابم خرد شد. خودمم که له و داغون و نم کشیده رسیده بودم خونه، تازه فقط لباسم رو از تو کمد از قبل در آورده بودم و میخواستم همون موقع دنبال کفش و کیف و شال و جوراب شلواریم تو کمد ووپی بگردم و دوش هم بگیرم و بعد بریم عروسی!!! نشون به اون نشون تا 10 شب طول کشید که برق بیاد وخب منم 11 گرفتم خوابیدم!کلی هم خجالت کشیدم از دوستم و شوهرش!

-دیشب نشستم یه سری لاک هایی که داشتمو یا تموم شده بودن یا بخاطر رنگشون اصلا استفاده نشده بودنو با هم ترکیب کردم و 5تا رنگ جدید ابداع شدن!!! یکیشونم همون دیشب تست کردم رو ناخونامو راضی هستم از این حسن سلیقه و رنگشناسی ام در تلفیق  رنگ ها

-اون روزی که بادوستم رفتم استخر همینجا خیلی خوب بووود با اینکه من بخاطر کمرم نتونستم مثل قبل شنا کنم و یکم مثل مامان بزرگ ها فقط تو آب راه رفتم و یکم هم نتونستم خودمو کنترل کنم و شنا کردم، بصورتی که دستهام قورباغه میزد و پاهام کرال و وسطش قاطی میکردم چی به چیه خنده ولی خوبیش این بود که اولن استخر اینجا از جای قبلی بزرگتره ثانین فقط من و دوستم و یه نفر دیگه تو قسمت عمیق بودیم. بعدش عمق این استخر بیشتره یعنی تا 4 متر داره، و از همه مهم تر اینکه هیشکی بهت نمیگه بالا چشمت ابروئه! خانوم شیرجه نزن، مایوت بندی نباشه، زیر آبی نرو، نپر تو آب و از این دست زر زر ها!!! تازه تایمش هم نیم ساعت بیشتره و مبلغش هم کمتر!!(البته من جای قبلی بلیط داشتم مجانی میرفتم ولی اینجا باید پول اخ  کنم که با توجه به آرامش روانی که داره با کمال میل اخ می کنم پولش رو!!) تازه کلی هم مثل این ندید بدید ها هی رفتم بالا سکو و پریدم تو استخر!!! دوستم که میترسید بپره و من اونجا خیلی احساس شجاع بودن بهم دست داد!!! تازشم کلی زیر آبی رفتم کم استخر و به دوستمم داشتم آموزش می دادم ... خلاصه حال داد خوب بود بعدش هم یه سره اومدم سر کار و تا 9 بودم و له له رسیدم خونه و شبش بی هووووووووووش شدم خیلی فاز داد. حالا قرار گذاشتیم تا جایی که میتونیم رو این روال بمونیم و بریم استخر، امروزم  اگه قرار عکس نداشتم حتما میرفتم ولی نمیشه و احتمالا اگه تا شنبه "اوف" نشم شنبه میریم نیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

× این شبکه ایرا^ن ف×ر×د×ا  خیلی فیلم های ایرانیه خوبی میذاره ها!! این چند تایی رو که من بصورت اتفاقی و نصفه نیمه دیدیم رو خیلی دوست داشتم و جالب اینک هیچکدومشونم ندیده بودم قبلا! دیشب فیلم  یکی میخواد باهات حرف بزنه رو نشون میداد و نمیدونم من اینقدر دل نازکم که هی فرت و فرت اشکام در میاد تو قسمت ها ی احساسی مارجرا یا ... ؟!

فکر کنم این بهترین فیلمی بود که یکتا ناصر تو زندگیش بازی کرده بود، اولش که اصلا نشناختمش ولی بعد که دقت کردم دیدیم عه! این که یکتای خودمونه ! بس که همیشه تو نقش سوسولی و بچه مایه داری بود اینجا واقعا جالب بود بازی متفاوتش.

میخواستم یه چیزایی در باب خوش تیپی و خوش صدایی حمید رضا پگاه بنویسم که بعد یادم اومد تو اون فیلم مسخره و دلقکی ق*لاد*ه های ط*لا ایشون هنر آفرینی کرده کلا بی خیالش شدم!  خنثی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

با امروز میشه ده روز که اینجا پاییزه و فقط خدا میدونه که چقدر. خوشحال و شکر گذارشم

صب هوا بی نهایت ابری و خنک بودو میخواستم پیاده تا سر کار بیام ولی یهو حالم منقلب شد و مجبور شدم بیشتر خونه بمونم و استراحت کنم و دیرتر بیام بیرون ،اگه حالم بهتر شد ظهر حتما پیاده بر میگردم و این هوا رو زندگی میکنم

این هوا نوید اومدن و نزدیک شدن پاییز عزیزمو میده خیلی دلم براش تنگه و بی صبرانه منتظرشمممممممم

#فکر کنم حالم از چند روز قبل بهتره،ممنون از همتون

##دلم میخواست شونصد خط دیگه هم بنویسم ولی نتونستم اینترنتم رو فعال کنم الان با گوشی دارم پست میذارم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

این دقیقا منم از وقتی هوا گرمه تا وقتی که هوا گرمه!

 

اینجور موقع ها اگه پرنده بودیم خوب بود. کوچ میکردم سیبری اون سمت ها!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

این آمار گیر کنار بلاگ میگه میانگین بازدید روزانه 45 تاست فعلا!

اونوقت میانگین کامنت های دریافتی هر 10 روز 3 تاست!! 

حالا درسته غیر از تغیرات روحی ام و بالا پایینش اینجا بار علمی فرهنگی هنری دیگه ای نداره! ولی همینکه هر کی میاد یه دالی هم بکنه اینجا و یه تیک بزنه تو کامنت ها آدم حالش خوب میشه! مخصوصا این روزها که کلی دچار بحران "هیشکی منو دوس نداره"{#emotions_dlg.e10} هستم! و به قول پارتنر همش"لبت پیچ خوردست!"

روزانه نوشت!

1: امروز بعد از اینکه کلی فکر کردم باز ناهار چی بپزم! تصمیم گرفتم در یک عملیات مهیج میرزا قاسمی که بدون تخم مرغ باشه درست کنم برای اولین بار!( من کلا شونصد ساله  تخم مرغ نمیخورم اصلا!) آخه هم بادمجون داریم هم گوجه و سیر! نمیدونم چی از آب دربیاد مخصوصا که باید تو فر بادمجونا رو کباب کنم! 

 

2: سر صبی بهمون شوک وارد کردن! سوار تاکسی شدم دیدم 100 تومن دیگه کرایه تاکسی بیشتر شده اونم واسه 400 - 300متر مسیر دارم 400 تومن میدم! پدرسوخته بازیشون هم اینه که فرقی نداره 400 متر هم  نباشه راهت تا آخر مسیر که شاید 2-3 کیلومتر باشه همینقدره کرایه! این دیگه چه کلکیه نمیدونم. حالا بذار اون راننده تاکسیه که دوستمه {#emotions_dlg.e29} رو ببینم تو خط ازش میپرسم!

 

3: کلی حال میکنم با این مشتری های عجیت و غریب و منحصر به فردم!{#emotions_dlg.e6} کلا ریدن به هر چی ذوق هنری که داشتم ! این مدت فقط باید لبخند بزنم و دندونامو رو هم فشار بدم از دستشون{#emotions_dlg.e27}

4: دیروز به این تنیجه رسیدم در راستای بحران های جسمی دارم به اجبار روزی 8تاااااااا قرص میخورم اونم منی که قرص خوردن سخت ترین کار دنیا براشه یعنی هر 10 تا آمپولی که بزنم برام سختی اش در حد یه قرص قورت دادنه! برا همین 4 تاشو بصورت خود مختار طور از سبد خانوار حذف کردم کلی هم شیک! الان فقط همون قرص های هورمونی رو میخورم  تا ببینم این هورمون های بلا گرفته ام متعادل میشن یا نه! امروز صبم معده درد داشتم .

5: میخوام برم دومینو بخرم بزنم به بازی دومینو ! آخه اصلا بازی و سرگرمی ای نداریم و روزهایی که مجبور میشم تو خونه بمونم دقیقا میپوسم و دیوونه میشم! تازه برنامه دارم دور هم اگه بودیم لیگ دومینو هم برگزار کنیم!{#emotions_dlg.e28}

 6: همسر برادر  یکی از دوستای پارتنر که اتفاقا تازه هم ازدواج کردن -البته سنشون بالاست حدود 40- خودش رو برای ش^ورا^ی ش^ه^ر  کاندیدا کردن.

چند روز قبل یه اس تبلیغاتی از یه شماره ناشناس ایرانسل اومد برام که توش اسم این خانوم بود(که اون موقع فامیلیش رو نمیدونستم) به پارتنر گفتم که این خانومه(اسمش) رو میشناسی ؟گفت نه! بعد از چند ساعت از همون خط برای خودش هم اون اس تبلیغاتیه رفت و تازه اون موقع گفت واااااای این فلانیه چون شماره ای که ازش اس تبلیغاتی رسیده بود براش رو به اسم برادر همون دوست ذخیره داشته و منم اسم اون خانومو می دونستم ولی فامیلیشو نه! برای همین به این تنیجه رسیدیم که بعله! همون عروس خانوم چند ماه قبله که خودشو کاندید کرده برای شورا ! کف نمودیم بسی زیاد بسان همون کفی که روی آب×جو تشکیل میشه از اعتماد به نفس این خانوم.

البته ظاهرا من بیشتر کف کرده بودم! پارتنر هم که با دوستش حرف میزد گفت که کاندید شده چون دوست داشته و دلش میخواسته! حقیقتش همون موقع یاد اون یه بار کاندیداتوری خودم افتادم برای اتحادیه که وقتی انتخاب نشدم حس کنفی شدیدی بهم دست داده بود.

البته من ساده لوحانه فکر می کردم همین که چشم و ابروم قشنگهمژه !!کافیه برا انتخابم و دیگه لازم نیست با اینکه همشون میدونن، برم براشون جار بزنم که بنده تحصیلات مرتبط دارم و البته کلی سابقه کاری حرفه ای! ولی بعدش فهمیدم که من خیلی بچه بودم که همچین تصوراتی داشتم چون "انتخاب" از هر نوعش مستلزم کلی خالی بندی و وعده وعید و خود بزرگ بینی و قربون خود رفتنه که بنده کلی در تار و پودم همچین چیزی تنیده نشده! در حدی که آدم هایی هم که میان از کار و سلیقه و تخصص من تعریف می کنن من آب میشم از خجالت و کلی سرخ میشم ! 

 

7: خلاصه میخواستم بگم خیلی به اعتماد به نفس این آدم ها حسودیم میشه! 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

هوا گرم شده

منم فراری از گرما

خیلی بی حال میشم

دیروز اولین هندونه امسال رو خوردم و خیلی هم شیرین بود و چسبید

ولی نمیدونم چرا هر سال به تعداد ماه هایی که هوا گرمه اضافه میشه!و از تعداد ماه های هوای سر کاسته میشه! الان به طور میانگین 6ماه تا بستونه 3ماه پاییز و زمستونه 3ماه هم بهار افسوس

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

I'm Back

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

داریم برای اولین بار بعد از عرو×سی مون میریم مسافرت!

 

دوست داشتم همچین جاده ی سبز و خلوتی میبود ولی احتمال زیاد آسفالت و بیابونیه!

البته دقیقا مسافرت_مسافرت نیست, ماموریت پارتنره که کلی اصرار کرد منم باهاش برم و 5 روز هم هست! من در حالت عادی بیشتر از یک یا نهایت دو روز نمیتونم جایی رو تحمل کنم. به طرز وحشتناکی حوصله ام سر میره و دلم برای کارم و خونه ام تنگ میشه ولی امیدوارم این سفر طوری باشه که ازش لذت ببرم و گذشت زمان رو حس نکنم.

ناگفته نماند که با ماشین شخصی میریم و همچنین 2تا همسفر هم داریم!!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نوشتنم نمیاد و بد جوری خوابم میاد و بی حسمخمیازه

در صورتی که پارسال اصلا اینطوری نبودم و برنامه ی روزانه ام این بود که کله سحر میومدم بیرون از خونه و سر کار بودم و بعد ناهار نخورده میدوییدم میرفتم شهر دوست و همساده با دوستم باشگاه و بعد هم پشتش کلاس زبان و بعد هم دوباره میومدم سر کار تا ساعت حدود 10 شب! ولی الان این من کجا و اون من کجا! یعنی بخاطر بالارفتن سن هست؟؟؟ اونقدر گرد شدم که کلی از خودم بدم میاد و دلم میخواد بخوابم و پاشم و 30 کیلو کم کرده باشم !

اصلا دست و دلم به درس خوندن هم نمیره و مثل یه موجود بی خاصیت پاشدم رفتم سر کلاس زبان بدون اینکه تو یک ماه گذشته اصلا لای کتابام رو باز کرده باشم و یا حتی اون تکالیفی که بهمون داده رو انجام داده باشم!

شنبه تا دوشنبه هم تهران بودم و با برادر جان رفتیم ولی جدای اونی که خیلی خوش گذشت موقع رفتن و اونجا هم کلی دوستای عزیزم رو دیدم برگشتن خیلی بد بود مخصوصا با اون ناراحتی هایی که بین من و اشی پیش اومد و جلوی پسرخاله ام کلی زدیم به تیپ و تاپ همدیگه و نصف مسیر رو با هم قهر بودیم!!!! کلا تصمیم گرفتم دیگه باهاش نرم مسافرت یا جایی که مجبور باشیم بیشتر از چند ساعت با هم وقت بگذرونیم چون بطرز عجیب غریبی رابطه ی خوبمون در عرض چند ثانیه به گه کشیده میشه!

×دیدن دوستا خیلی خوب بود چه اون دوست عزیزی که برا اولین بار همو میدیدیم و چه اون دوستای قدیمی و اون نی نی ناز کوچولو که تازه تونستم ببینمش و خاله اش باشم... حالا که فکر میکنم می بینم تو یک سال  و اندی گذشته من چقدر خاله شدم :))

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

امروز خواب موندم اونم چه خوابی!! بعد از دوشب پشت هم نخوابیدن و تا ساعت 5 و 4 صب بیدار موندن و مهمانداری در طول روز و استراحت نکردن .خیلی شیک صب الارم رو قطع کردم و تا 11 خوابیدم . جالبه وقتی بیدار شدم فکر میکردم نهایتا 8ونیم صب باشه:))  در همین راستا نرفتم سر کار چون تا بخوام آماده بشم  و برم میشد 12!! خب چه کاری بود آخه!

بعد هم دوستم دیروز پیام داده بود که امروز میان شمال و بعد دیشب پیام داد که کنسل شده و صب که بیدار شدم و گوشی ام رو چک کردم دیدم پیام داده تو راه شمالیم!! منم زنگ زدم پرسیدم اسگل کردیم!!! و کلی خندیدیم و گفت رسید برام تعریف میکنه ماجرا رو !! حالا منتظرم تا عصری که برسن.. 

این عید دیدنی های نچسب  هم به حول و قوه ی  الهی داره تموم میشه! البته دیروز دوتا از دوستام اومدن که اونها خوب بود کلی تو سر و کول هم زدیم و مواظب بودیم که یوقت مثل دفعه ی قبل تو جمع 3نفره مون ناراحتی و دلخوری پیش نیاد,چیزی که دفعه ی قبل خیلی ناراحتم کرد و حالمو گرفت.

منم که بعد تعطیلات با برادره دارم میرم تهران و همون موقع هم عید دیدنی های دوستا و اقوام تهرانی رو پس میدم :)

______________________

معلم کلاس زبانم یه عالمه تکلیف نوروزی داده بوده همون جلسه ی آخری که من دو در کرده بودم و از همون روزهای اول و دوم تو فکر این پیک نوروزیه با یه عالمه رایتینگ و .. بودم و همش میگفتم من یه عالمه وقت دارم . حالا هم که تعطیلات تموم شده و من هنوز لای کتابامو باز نکردم! البته خیلی هم غیر قابل پیش بینی نبود!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٠ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همش خسته ام و خوابم میاد!

ای بابا این منم که همیشه میگفتم من اصلا بر عکس همه توی بهار خوابم کم میشه و تو زمستون و پاییز میشم خرس قطبی و میخوام همش بخوابم ! چی شد پس؟

الانم که منتظرم دختر خاله و پسرش و پسرخاله و برادری ام بیان خونمون احتمالا تا برسن از اقصی نقات استان میشه عصــــــــــــر . منم فرصت دارم زودی یه ناهار بخورم و یکم بخوابم تا عصر روبه راه باشم. صب هم بیدار شدم و کلی تمیز کاری و مرتب کردن خونه داشتم واسه خودم! الانم کمرم گرفته یکمی و احساس یه وری بودن دارم!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱/٥ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز:....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

×××××××××××××××××

اونقده خوبه که  بیشتر از 90% مشتری های اینجا ,فرقی هم نداره پیر و جوون و زن یا مرد! فکر میکنن من مجردم! بعد من هم "هر دفعه" ... کیف می شم!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

^ صبح کلی تو بارووون دوست داشتنی ام رفتم بیرون و کلی هم خیس شدم ولی حال کردمقلب اونم با دوست عزیزم

^|^رفتم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم و بعد 10 سال مدرکم رو گرفتم و خب به همون خانوم های مهربون معاون که داشتن کارهامو می رسیدن و من هم  از قبل نمیشناختمشون گفتم که باورم نمیشه بیشتر از 10 سال از روزی که دیپلم گرفتم میگذره اونهام میگفتن زمان برای اونها هم خیلی خیلی تند میگذره نه فقط برای من...

^×^صبح تا ظهر 3 ساعتی که بیرون بودم 700 هزار تومن از جیبم رفت!خنثی

+ البته 500 تومنش رفت برا یه انگشتر خیلی ظریفی که یه نگین آمیتیس (بنفش)♥ داشت

# دارم فکر میکنم برای در آوردن این مقدار پول چقدر با مردم سر و کله میزنم  و خرج کردنشون چقدر راحته!

کلا من تو خرید کردن اصلا به خودم سخت نمیگیرم و خب این دوستم که برای چندمین باره با هم میریم خرید کلا تو کف خرید کردن من بود! خب قبلن شاید اینطوری نبودم! البته زیاد یادم نمیاد فکر میکنم همین طوری بودم از اول، چیزی که ببینم و خوشم بیاد و قیمتش هم با جیبم جور در بیاد رو میخرمش فرقی نداره تو مغازه ی اول دیده باشم یا آخر ! یعنی کلا اصلا وقت و حوصله و انرژی اینو ندارم مثلا برای یه جفت کفش یکی دو روز وقت بذارم  تو بیشتر از 50% موارد از همون فروشگاه اول که از وسایلش خوشم اومده بوده خریدم رو انجام میدم و کم پیش میاد برم کلی جاها رو متر کنم !تصمیم میگیرم یه روز رو تو این هفته برم خرید و یه نصفه روز براش وقت خالی میکنم و لیستم رو مینویسم و میرم خرید! مثلا امروز 2 جفت کفش خریدم یکی کتونی یکی طبی یه مانتو یه انگشتر طلا یه سری وسیله برای آشپزخونه و مدرسه ام هم رفتم برای مدرکم  و یه جای دیگه هم یه طلایی رو دادم برام سفید کنه! خب من وقت اینو ندارم هر کدوم از این کارها رو بذارم برای یه روز و کلی هم دلی دلی کنم !

% خیلی هم پیش اومده که یه چیزی رو خردیم و بعدا فهمیدم میتونستم بهتر یا ارزونترش رو از جای دیگه ای پیدا کنم و بخاطر اینکه نگشتم دنبالش ضرر کردم ولی همیشه به این نتیجه میرسم که اختلاف قیمت و یا کیفیتشون به اندازه ی وقتی که از من میگیرن تفاوت نداشته و خیالم راحت میشه ! اینم از من!

ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دوست دوران دبستانم که تو کلاس زبان ترم قبل همدیگه رو دوباره تو دنیای واقعی پیدا کردیم(تو اف بی هم بودیم) چند دقیقه قبل زنگ زد و برای دورهمی بچه های کلاس زبان دعوتم کرد! البته گفت بیشتر بخاطر من که چون تو شهر دوست و همسایه به سر میرم و نمیتونه ببینتم و دلش برام تنگ شده :))

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

# تصمیم گرفته بودم برای انجام پاره ای کارهای اداری و غیر اداری برم به شهر دوست و همساده! که با در نظر گرفتن تولد دوست "پینک" عزیزم و دلتنگی باری نی نی گوگولی اش قرار رو انداختم برای دیروز یعنی پنجشنبه ، خودمم فکرشو میکردم که روز پنجشنبه نتونم به کارهای اداری ام درست و حسابی برسم و خب کاملا درست حدس زده بودم صبح ساعت 7 رسیده بودم و اونجا و ساعت 7ونیم رفته بودم دم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم برای گرفتن اصل مدرک دیپلم و ریز نمره هام که پشت در موندم! بعد هم به نا چار تا ساعت 9 صبر کردم و برای یه سری کارهای مربوط به طلاجات میخواستم برم پیش همون جواهری که ازش بیشتر خریدهامون رو میکنیم و یه جورایی آشنا و دوست! هم شدیم که اونجا هم بسته بود و خلاصه من قشنگ به هیچکدوم از کارهام نرسیدم،

فقط رفتم یه گلدون گل پینک خریدم و به آقای گلفروش گفتم که با  پارچه کنفی بنفش خوشگلی که توش رگ های طلایی داشت تزینش کنه  که نماد جداناپذیری من"ویولت" و دوستم"پینک" قشنگ توش مشهود باشه! و رفتم پیش دوست عزیز نازم . اونجا هم کلی بهم خوش گذشت از شیرینی خونگی های عالی ای که درست میکنه و تازه برای عید هم کلی سفارش میگیره برای بیرون خوردم و به دوستم گفتم فکر کنه من یه مشتری هستم که اومدم تیست (taste) کنم شیرینی ها رو تا سفارش بدم و برای همین هم ار هر کدوم "چند تا" چند تا می خورم تا بتونم خوب تصمیم بگیرم خجالت و کلی شیکمو بازی در آوردم! بعد هم نی نی گوگولی که آخر همین ماه تولد یک سالگی اش هست از اینکه من و مامانش با هم کلی حرف داشتیم که بزنیم و با ایشون صحبت نمیکردیم بسی شاکی شده بودم و تا ما 2 تا کلمه حرف میزدی الارم میزدن قلب و خلاصه من سعی کردم  همون طور که دارم خطاب به مامانش داستان ! تعریف میکنم نگاهم به خانوم باشه که یه وقت حس نکنه خاله هه اومده باعث شده دیگه به ایشون توجه نشه! کلی هم خنده دار بودیم!

بعد هم ناهار رفتیم رستوران و بعد در حالی که از خواب چرت میزدم و 2 ساعت بعدش هم کلای زبان داشتم برگشتیم به دیار خودمون و یه چرت کوچولو زدم که به زووووووور بیدار شدم و با یه رب تاخیر اومدم سر کلاس و تمام مدت منگ بودم و اصلا نتونستم  تو کلاس بدرخشم!!!

* چهار شنبه یه دختر و پسر جون اومدن برای امروز(جمعه) نوبت عکس عقد بگیرن و بعد از صحبت کردن ها و نمونه دیدن ها و کاشف به عمل اومدن ها! که قبلا رفتن چند جا گشتن و با قیمت های پایین تر و سرویس های بیشتر(همون سواری دادن های خودمون!!)  با اینحال اومدن پیش من چون با اینکه خودشون قبلن نمونه کارهای منو ندیده بودن ولی خیلی تعریف منو شنیده بودن!! و با اینکه همه میدونن من قیمت هام مقطوعه و اصلا تخفیف تو کارم نیست بازم اینجا رو انتخاب کردن! قرار شده بود برای عقدشون یه عکس بزرگ آماده کنم که با خودشون ببرن توی سالن و  توافق کرده بودیم و منم قول داده بودم! بعدش که رفتن من تماس گرفتم با لابراتوارم تا هماهنگ کنم که متوجه شدم اون همکاری که مسئول اینکاره جمعه اون ساعت نیست و اصلا توی اون ساعتی که من قول داده بودم( که خیلی هم بد ساعتی بود دقیقا ظهر جمعه) اصلا امکان این قضیه وجود نداره و از اونجایی هم که من فقط با همین لابراتوار خودم کار میکنم  نمیشد کاریش کرد! برای همین که بد قول نشم پیش مشتری زنگ زدم همون شب به داماد و بهش گفتم اون قوله رو نمیتونم عملی کنم و اگه میخوان میتونن بیان و کنسل کنن قرار داد و بیعانشون رو پس بگیرن! اونم گفت یه فکر میکنه و میاد خلاصه که دیروز که من نبودم زنگ زد و گفت من قرار رو کنسل نمیکنم و میخواهیم بیاییم پیش شما! من هم که بال در آوردم آخه دیشبش که داشتم کنسل میکردم خیلی حالم گرفته شده بود! و بعد هم با خودم میگفتم خودشون اومدن و اگه خدا بخواد بازم میان پیش خودم که همین طور هم شد !:)

@ برنامه ی "دنسینگ آن آیس" رو خیلی خیلی دوست دارم و بی صبرانه هر هفته منتظر پخشش هستم همش فکر میکنم  چی میشه اگه تو زندگی من هم موقعیت همچین اتفاق های خوب و هیجان انگیزی پیش بیا د و چقدر حالم رو خوب میکنه و چقدر حس بهتری به خودم میتونم پیدا کنم... بیشتر از همه هم از جورجی و مت و اون روحیه و ظاهر ظریف و زیبای جورجی و اون مردونگی و جذابیت پارتنرش خوشم میاد .

 

اینم جورجی و مت 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من و باروون و همشهری ...   آهنگ مجید رو خیلی دوست داشتم.. البته خب صدای خود بابک جهانبخش یه لطافت دیگه ای داره ولی این بچه همشهریمون هم خیلی با احساس خوند و من از او صدای تو دماغی بامزه اش که نمیدونم چرا منو یاد خودم میاندازه!! خوشم میاد بد جور... اینکه اینم یه مهر تایید بیشتر و بهتر به عقیده ی قوی من نسبت به مهربون و دوست داشتنی بودن همشهری های جنوبی مون و تو دل برو بودنشون و گرم بودنشون.. این بچه رو خیلی دوس دارم!


امیر بچه خیلی گند زد طوری که دهنم باز مونده بود! خودش هم خیلی مرد بود که نزد زیر گریه خدایی اش! احتمالا این + یا هلن یا آدرین  حذف بشن! گرچه خیلی دلم میخواد اون دلسا که اصلا صداش در نمیاد و اصلا لهجه اش جالب نیست حذف شه ولی از اونجایی که عزیز کرده ی خانوم شاه ماهی شده چشمم آب نمیخوره!

ندا خوب بود خیلی خوب نسبت به بقیه بچه ها ولی با اینکه من از خودش خیلی خوشم میاد ولی صداشو و طرز آهنگ خوندناش رو دوس ندارم! برام گرم و دلچسب نیست! ولی عاشق اعتماد بنفسش هستم خدایی کاش من همچین اعتماد به نفسی داشتم!

امیر حسین قشنگ گند زد به آهنگ مورد علاقه ی من از ناصر عزیز که حالم خیلی گرفته شد آخه این آهنگ چیزی نیست که آدم یادش بره شعرش رو! حال بابک هم گرفته شد بد جوری...

آدرین هم تن محسن یگانه ی عزیزم رو حسابی لرزوند با اون خوندنش! اصلا از چشمم افتاد این بچه!

-------------------------------------------------------------

حالا که از این پست آبدو خیاری ها نوشتم بذار اینم بگم که دیشب اونجایی که تو سریال لاله دوری! داشت به یشیم میگفت که اون خودخواهی و تکبر و غرور و لجبازی ات ترو تنها کرده و همه اطرافیان و عزیزانت رو ازت رونده و دور کرده منو به شدت یاد خودم و اون عصبی بودن ها و بقول اون طرف پنجول کشیدن هام به اطرافیان و عزیزانم انداخت! گرچه تقریبا سالهای زیادی از اون روزهای عصیانگری ام گذشته ولی هر از چندی همین خوی پرخاشگر و چنگول بیانداز میاد بالا و خب بد کارهایی دستم میده! همین که فکر میکردم همه فکر میکنن خودشون نرمالن و من آنرمال هستم! اینکه هیچکی حال منو نمی فهمه و هیچکی طرف من نیست و من یه نفرم در مقابل همه! قشنگ انگار این حرف ها رو به من بود... برا اولین بار با این "یشیم"ه همذات پنداری کردم بد جوور!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

بعد از اینکه کلاس موسیقی ای که 10 سال به تحقق پیوستنش طول کشید رو ول کردم و همچنین  نرفتم و فاینال زبانم رو بدم! دوباره الان مشغول کلاس زبان رفتنم اونم خودش جور شد و من تو فکرش نبودم اینطوری که اون معلمی که قبلتر ها بااش کلاس داشتم برام پیغام گذاشت که چرا نیومدی فاینال ندادی با اون نمره های خوب کلاسی ات و منم تقصیر رو انداختم سر اون معلم خیلی بدی که این ترم باهاش کلاس داشتم که کلا یه موجود عقده ای از خود متشکره و خیلی عوضیه! و اونم گفت چیکار اون داری حالا این ترم من معلمتونم و تو نیستی! بعد هم گفت میره با مدیر موسسه حرف میزنه که من بیام ترم جدید بشینم سر کلاس! و خب اینطوری دوباره هفته ای 8-9 ساعت زبان می خونم!

حالا اینها هیچی ! یه موضوعی هست که من تو کلاس کشف کردم ! لازم به ذکره 5 نفریم کلا و 2 تا دختر و 3 تا پسر! بعد یکی از این آقایون پسر که اولین ترمه با هم همکلاس شدیم ولی به دلایلی هممون از قبل در حد اسم و سلام و علیک میشناختیمشون یه تیکه کلامی دارن تو کلاس که من هر دفعه میشنومش اول قرمز میشم و بعد نمیتونم جلو خندمو بگیرم و کلا خیلی وضع معذب کننده ای بوجود میاد ! اونم اینه که بعد از هر پرسش و پاسخی و بعد از هر توضیحی که دریافت میکنه به علامت تایید میگن O~h ya! و خب من نمیدونم اون "اوه" هه واسه چی همش اول اون " یاه"هه میاد! همش یاد فیلم های ناجور و عشوه های خانوم های متشخص توش میافتم! هر چی هم فکر می کنم این آقا باید بدونه که نباید اول_ "Ya-یا" شون "اوه" بیاره فایده ای نداره که نداره!!!

خلاصه که اصلا یه وضعی! بعد با یه جدیتی و هم معصومانه میگه که خیلی دلم میخواد خود معلممون هم که شده بصورت دوستانه و برادرانه(همه هم سنیم تقریبا) بکشدش کنار و بگه برادر من نکن این کارو اینجا خانواده رد میشه! ولی خب نشده که فعلا!!

منم تو این هاگیر واگیر و بی برنامگی ه زندگی ام دلم خوشه میرم کلاس زبان!! هی خدا این امید به زندگی رو از ما نگیر، تازه نمیدونم چرا! رفتم ارشد آزاد هم ثبت نام کردم اونم رشته ی زبان انگلیسیعینک!! کلا اعتماد به نفس در حد ستاره های هالیوود! مژه

کلا خوشم و منتظرم ببینم سرنوشت منو تو کدوم یکی از موقعیت های موجود "پرتاب" میکنه! چون تو هر حالی که باشم و تو هر شرایطی که باشم این زندگی در جریان و در حال گذره... دیگه تو 27 سالگی این نکته رو نباید نادیده بگیرم!

 

---------------------------------------------------------------------------------------

برای فلر

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


اگه یه روز در هفته بودم : پنجشنبه
اگه یه عدد بودم : 9

اگه یه همراه بودم : ساعت
اگه یه نوشیدنی بودم : آب
اگه یه گناه بودم : نگاه

اگه یه درخت بودم : سرو
اگه یه گُل بودم : یاس
اگه آب و هوا بودم : بارونی،ابری،باروونی

اگه یه رنگ بودم : بنفش

اگه یه پرنده بودم : پرستو  
اگه یه صدا بودم : صدای باروون روی ناودون


اگه یه فعل بودم : رفتن
اگه یه خیابون بودم :  منتهی به رهایی
اگه یه پنجره بودم : یه پنجره بالای یه برج

اگه تاریخ بودم : 50 سال بعد
اگه یه فیلم بودم : درام عاشقونه
اگه پزشک بودم : زیبایی


اگه یه وسیله ی آشپزخونه بودم :یخچال!
اگه یه بازی بودم :تنیس
اگه یه ساز بودم : پیانو


اگه یه کتاب بودم : آن شرلی
اگه یه اسم بودم :اسم خودم♥
اگه طبیعت بودم : قله 


اگه یه حس بودم : تنهایی
اگه یه بیماری بودم : عاشقی
اگه یه حیوون بودم : گربه


اگه یه هنر بودم : موسیقی 
اگه یه جاده بودم : چالوس
اگه یه میوه بودم :انار

اگه حکم ِ دادگاه بودم : برابری زن و مرد
اگه یه قارچ بودم : صد.فی :)


اگه یکی از اعضای بدن بودم : چشم 
اگه یه بازیگر بودم : گلشیفته
اگه یه خواننده بودم : انریکه اگلیسیاس


اگه یه کشور بودم : ایتالیا
اگه یه سایت بودم : فیس بوک!


اگه چیزی که میخواستم بودم : در کمال ناباوریم بازم "خودم"

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دلم خواست خب!...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٢۳ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز غروبی درست همون موقع ای که پکر و گیج و غم آلود و در به داغون جلو لب تاپ نشسته بودم و به ناراحتی ای که برای مامان پیش اومده بود فکر میکردم و کاری از دستم بر نمی اومد ,شب قبلش هم نخوابیده بودم ، صمیمی ترین دوست دوران نوجوونی و جوونی ام(نه که الان پیر باشیم ها!!! چون اون ازدواج کرده و بچه و تو این 6 سال کلی دور افتادیم نسبت به اون صمیمیتی که داشتیم) و یکی از مهربون ترین و مظلوم ترین آدمهایی که تا بحال تو زندگی ام دیدم تماس گرفت باهام و گفت که در شهر ما به سر میبره!

اومده بودن هوا خوری و گفت اگه شما هم دوست دارید بیان دنبالمون و بریم بیرون هوا بخوریم... بماند که چقدر داغون بودم و چقدر هم دلم میخواست نی نی گوگولی 8 ماهه اش رو بچلونم و بخورم مثلا من خاله اش هستم چون دوستمم هم خواهر نداره و خلاصه اومدن دنبالمون و رفتیم یکی دو ساعتی بیرون... واقعا نمیدونم چطوری بود انگاری تله پاتی بود.. بهش گفتم که حالم اینطوری بود و چقدر خوب کرد که اومد و دیدیم همو و نی نی گوگولی دوست داشتنی اش هم باعث شد حسابی حال و هوامون عوض بشه...

باز هم بماند که پارنتر یکم غر زد که این چند هفته ی اخیر هر جمعه که قصد کرده یکم درس بخونه و رو مقاله اش کار کنه دوستای من دست به یکی کردن و نذاشتن :))) راست هم میگه بنده خدا در طی 5 هفته ی گذشته هر جمعه یکی از دوستام یهوویی راهش به خونمون افتاد اونم برای منی که اصلا تو کار رفت و آمد با کسی نیستم خیلی عجیب بود.. حالا داشت میگفت برای هفته ی دیگه هم اون یکی دوستم فلانی حتما قراره بیاد  :D ولی من اصلا دلخور نشدم ازش چون میدونم خودش بیشتر از من این رفت و آمد ها رو دوس داره....

این دوستم رو خیلی دوست دارم.. و خیلی خاطره های خوبی هم با هم داریم.. یه زمانی نزدیک ترین آدم ها به هم بودیم و الانم با اینکه راهمون دور شده و رفت و آمدمون کم شده ولی دلامون نزدیکه... یادش بخیر من ویولت بود اسمم و اون پینک همین الانشم تو گوشی ام با اسم پینک  ذخیره شده :)) دقیقا همین شکلی!

 

**چطور یادم رفته بود که یه دوست خوب و مهربون میتونه چقدر حال آدم رو خوب کنه... چقدر احمقانه تمام زندگی ام خودم رو با قرنطینه کردن از همه اونهایی که دوستشون دارم و دوستم دارن دور کردم.... اینطور نباید باشه...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)