دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

سلامممم

پست قبلی رو نصفه نیمه و بدون اینکه حتی بتونم یه نیم نگاهی بهش بندازم نوشتم و فرستادم هوا.همین الان دیدم تو جمله اولش غلط غلوط داره  و ویرایشش کردم.

امروز صب از اون صبح های پاییزی عجیب و غریب الان میشه گفت خوب بوده خدا رو شکر.

هنوز انگشتام بی حس هستن. هوا بس جوانمردانه سرد و ابری و خفن و طبق گزارشات هواشناسی منتظر یه بارووووون درست درمونم هستیم! 

دیشب مهمون داشتم! جاری خواهر پارتنر با همسر و فرزندارن و خود خواهرپارتنر_ مربوطه! البته بهترش میشه بگم که پارتنر خان با برادر شوهر خواهرش دوست و رفیق شفیق چندین و چند ساله بودن که بعد از اینکه ما مزدوج شدیم نمی دونم چرا واقعا! ارتباطشون خیلی کم میشه و این بنده خدا ها هم برای اولین بار بود می اومدن خونمون و منم برای شام دعوتشون کرده بودم. خدارو هزاران مرتبه شکر که خیلی خیلی خیلی از دستپختم و خونم و خودمو و خونه داریم و خلاصه همه چیز خوششون اومده بود و کلی هم تعریف کردن و من الان خیلی دوستشون دارم!!! سختی های دیروز (که صب تا عصر 10 بار اب قطع شد چون عهد همین دیروز پمپمون مشکل پیدا کرده بود و غیر از ما و یه واحد دیگه هیچکدوم از همسایه ها نبودن و ایضا مدیر ساختمونمون تا بداد من بیچاره برسن! و من کارایی که برنامه ریزی کرده بودم تا نهایت ساعت 2 و 3 عصر تمومشون می کنم و بعد یه استراحت خوب میکنم و بعد مهمونام میان! تا 2 دقیقه قبل اینکه مهمونام بیان یعنی ساعت 7ونیم سر پا بودم و شانسی تونستم بپرم قبلش یه دوش بگیرم و از گردن درد و پا درد و کمر درد دارم می میرم تا همین الان!) رو هم به دست فراموشی می سپارم و واقعا با روحیه مثبتی که داشتن از وجودشون خوشحال بودم و دوست دارم بیشتر باهاشون در ارتباط باشیم از خود راضی 

صبم که خواب موندم چون دیشب بیدار مونده بودم تا کار ماشین ظرفشویی تموم بشه و یعد امروز دیدم که همه ظرفام کدرن و لک دارن و نمیدونم چرا!!!! یه کابوس بدی هم می دیدم و با ویبره گوشیم که نمیدونم چطور رو ویبره بود(چون همیشه سایلنته!) و خدا دوستم داشت که همکارم زنگ زد ساعت 9ونیم!! بیدار شدم. داشتم تو خواب دست و پا می زدم و واقعا خیلی بد بود خوابش! ترکیبی از استرس های دانشگاه و فیلم ترستناک و زامبی و استادای دانشگاه و ساختمون خرابه و این چرندیات! الان که دوباره با همکارم حرف زدم ازش تشکرم کردم که بیدارم کرد و من تا چند لحظه دستام سر بود و نمی تونستم گوشی رو لمس کنم و تماس رو برقرار کنم! بعد اومدم سر کار و یهم چند تا مشتری پشت هم.  خدارو شکر همه انرژی مثبت! یکی برام آرزوی یه روز خیلی خوبو کرد و اون یکی هم که پسر همسایمونه اومده بود کارشو تحویل بگیره، در راستای حرف چند روز پیشمون که گفته بود همکار احتیاج نداری و من استقبال کرده بودم یکی رو معرفی کرده که قراره به امید خدا برای امروز عصر بیاد پیشم و امیدوارم خوب باشه و بتونه بمونه که من به زندگی ام برسم!!! قلب

راستی نی نی دوستم پسره! گفتم زنگ بزنم بگم اگه که چون دختر دوست داشته الان پسر شده راضی نیست بدتش من وقتی بدنیا اومد من بزرگش کنم!مژه

امروز عصر قراره برای یکی از کارام با پارتنر خان بریم لب دریا ع.کا.س.ی کنم!

دیگه اینکه فردا به امید خدا با کلی انرژی مثبت می رم دانشگاه و اصلا هم تن و بدن و دلم بابت این ستگینی و خفنی کارامون نمی لرزه!!!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیشب رفتیم شهر موشها 2. در اوج بی حال و حوصلگی ام. درست وقتی هم که وارد سینما شدیم یه جر و بحث مزخرف _ بیخودی داشتیم با هم! فکر کن بعدش سرم رو بلند کردم دیدم رو صندلی ها ی روبرویی سالن انتظار سینما آقای رییس اداره فنی. و .حر.فه.ای شهر با همسر و دوتا بچه هاش نشستن!! (همشون سالهاست مشتری من هستن! و یه نسبت خیلی دور هم با پسرخاله ام داره!) میخواستم از خجالت بمیرم! فقط شانس آوردم باهاشون چشم تو چشم نشدم و دیگه تا لحظه آخر سرم رو گوشیم بود! البته به محض اینکه رفتیم برای دیدن فیلم و فیلم شروع شد پارتنر خان دست منو گرفت! منم که بی اعصاب تر از اون بودم که بخوام بحث و ناراحتی رو کش بدم در یک اقدام ضربتی گفتم برو برام پفک و هوبی بخر!! بعدش هم یه دستم چی .تو.ز.طلا.یی بود و اون یکی هم هوبی! داشتم فیلم میدیدم و میخوردم! راستش من کلاه قرمزی رو بیشتر پسندیدم! کلا کلاه قرمزی با شخصیت تر و داستانهاش هم اجتماعی تره و خب همه سنین ازش بیشتر لذت می برن ولی این شهر.موشها واقعا برای بچه های خیلی کوچیک خوبه! حوصلم سر رفته بود وسطای دیدنش!

یه عالمه کار دارم ، مخم  نمی کشه انگاری! اصلا نمیتونم کارهامو انجام بدم! خیلی خستم، خسسسسسسسسسسسسسسته! 

 

جمعه شام دعوت بودیم خونه خاله پارتنر، ساعت 12 اینا که برگشتیم من نشستم تازه به فیلم دیدن! از اون فیلم ها که دانلود کردم! The Lake House فیلم قشنگی بود، از بعد از Gravity طرفدار ساند.را بو.لا.ک شدم، کیو.نو ری.وز رو هم که از بعد از ما.تر.یکس! تا بخوابم ساعت 4 شده بود! صبحش هم که 8 بیدار شدم با چه حالی، خدا داند!!! میخواستم نیام آفیس که مشتری زنگ زد پشت در بود دنبال کارش! مجبور شدم بدو بدو بیام آفیس!البته خوب شد که اومدم خیلی شلوغ بود دیروز صب تا ظهر. پنجشنبه شب هم About Time رو دیده بودم  اونم همشونو تنهایی! تازه چند تا فیلم دیگم دانلود کردم که هر وقت دیدم تعریف میکنم!اگه فیلمهای درام و فانتزی دوست دارید اینا فیلم های خوبی هستن!       

   × صب نون پنیر گردو خوردم، هنوز لثه هام داره می سوزه! اینقدر آدم حساسی هستم من!

 

 

   

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

صب که بیدار شدم هوا ابری و خنک و زمین خیس بود ، من بودم و اتاق نیمه تاریک و باد ملایم و حس پاییزی

دیشب خیلی دیر خوابیدم.چند تا از اعضای فامیل پارتنر که تو یه سن و سالیم رو دعوت کرده بودم شام و دور همی خوش گذشت خواهر زادش هم که همسن منه همون روز رفته بود ثبت نام ارشد و برامون شیرینی خریده بود آورد و منم که شام قبولی دادمنیشخند. هنوز نمیدونم چرا خستگی مهمونداری 15-20 نفره رسمی برام با مهمونداری خودمونی 6 نفره یه اندازس!!! یه جاش مشکل داره!

دوشب قبل یه مشتری اومده بود(با دخترش و نوش) و داشت نوبت میگرفت برای مهمونی که داشتن و بین این حرف زدن ها اونقدر ازم تعریف کرد و بهم اظهار محبت کرد و گفت دوستم داره(خانووومه بابا!!) که هم کلی حال کردم (هر بار میاد ازم تعریف میکنه!) بعدش یه لحظه فکر کردم شاید داره خرم میکنه! که تخفیف بگیره!!! نمیدونم چرا هر کی ازم خیلی تعریف می کنه بعد از یه لحظه فکر میکنم نکنه ریگی به کفشش باشه! خیلی حس بدیه این شک و تردید و من فکر میکنم حتی اگه یه نفرم ازته قلبش این احساسات رو داشته باشه و به زبون بیاره اونقدری که ما چند رنگی دیدیم تو جامعه ، بازم باورش نمی کنیم ته ته دلمون از ترس اینکه بهمون آسیب بزنه این احساس!

*از صب به خودم گفتم خوش اخلاق باش، لا اقل خوش اخلاق تر از روزهای گذشته. به هر کسی که وارد محیط کارت میشه توجه ویژه بکن، چون اون اومده که روزی و برکت ترو زیاد کنه. همین چند دقیقه پیش یه مامان و یه پسر بچه کوچیک اومدن. بچه هه خیلی بهانه گیر و ترسو بود! میگفت از دور.بین نمی ترسم از نو.ر می ترسم!!! خلاصه که بچه بد قلق بود ولی اونقدر باهاش حرف زدم و شوخی کردم  که یخش باز شد و کارمون راه افتاد. موقع رفتن مامانه گفت پارسالم آورده بودمش پیش شما و به پسرش گفت:دیدی چه خانوم مهربونیه، من که گفته بودم میریم پیش این خاله خوش اخلاقه! حس خوبی داشتم مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)