دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

خب هر چی فکر می کنم می بینم اصلا حالشو ندارم بیام سفر نامه بنویسم!

کلا من همچین فکر منسجمی هم ندارم مثل "آشتی جونم" بدونم دیروز یا روزهای قبل سر ساعت فلان دقیقا داشتم چیکار می کردم. حتی همین دوساعت که بیدار شدم نمیدونم ساعت چند صبانه خوردم یا کی از خونه زدم بیرون! کلا آدم بی توجهی هستم نیشخند پس نکته وار و بنویسم بهتره اونطوری مهم هم نیست اولی چی شد بعد چه اتفاقی افتاد!

-نمیدونم چرا اینبار که پارتنر رفت ماموریت من اینقد دل نازک شدم که تصمیم گرفتم دو  سه روز آخر ماموریتش ، سوپرایزش!! کنم و پاشم برم اونجا تا با هم بعدش برگردیم خونه! مثل سریال قه.وه ت.لخ که میگفت همه چیز با نوشیدن یه قه.وه شروع شد! این اسیری و دربدری ما هم با این تصمیم نابجای من شرو شد!!! البته من در هر صورت اون پنجشنبه ای که جمعه اش پرواز کردم به شهر محل ماموریتش باید تهران می بودم! پیش خودم فکر کرده بودم حالا که این چند ساعت راه رو به جون میخری و میری تا پایتخت از اونور هم بلیط بگیر بپر سمت پارتنر که با یه تیر دو نشون بزنی!

-خب اون شب که رسیدم دوستم اومد دنبال و باهم رفتیم خونشون و فردا صبش هم رفتیم بیرون و ظهرش هم من رفتم امتحانم رو دادم و عصرش برگشتم خونشون و شب باز یه دور رفتیم بیرون و من صبح فرداش رفتم فرودگاه و قبل ظهر رسیدم پیش پارتنر. البته تا برم و برسم یه چندین بار پارتنر بخاطر بی خیالی ها و بی توجهی هاش مورد خشم و غضب من قرار گرفت و یه جورایی هم بهش گفتم کاش اصلا نمیومدم بخاطر تو!! فکر کن من کله سحر پاشدم آماده شدم رفتم فرودگاه اونوقت روز جمعه ای آقا نکرده از خوابش بزنه. تا دم پرواز که ساعت 9 بود اصلا یه زنگ هم بهم نزد که چیکار کردی رفتی ، اومدی یا ... منم زنگ زدم با کلی عصبانیت و تازه میگه از خواب بیدارم کردی که اینطوری باهام صحبت کنی؟؟؟فرودگاهم نمیخواست بیاد دنبالم گفت یه آژانس بگیر بیا فلان هتل! قشنگ میخواستم خفش کنم!تازه بلیط رو هم خودم خریدم چون گفت پول نداره! یعنی اینقده خوشحال بودم اون موقع!!! که حد نداشت!فقط شانس آورد خودش از ترس جونش پاشده بود اومده بود فرودگاه دنبالم وگرنه که واقعا بدا به حالش بود! حتی با اینکه خودم گفته بودم لازم نیست بیایی خودم میام ولی خب اون لابد دونسته بود عاقبت خوشی نداره آخرش و اومده بود!

-تو اون 4 روزی که اونجا بودم واقعا حوصله سر بر ترین روزهای زندگی مو گذروندم. از صب تا ظهر که پارتنر تو کلاس بود ظهر یکساعت ناهار میخوردیم و بازم میرفت کلاس تا  غروب! بعدش اونقدر خسته و داغون بود که باید حداقل یه ساعتی استراحت میکردو دیگه شب شاید دوساعت میشد که بریم بیرون. روز اول گفتم که خب من که نمیتونم این همه ساعت و روز تنها تو اتاق بمونم پاشم برم دور و اطراف ولی چون همون روزی که رسیدم برف اومده بود اون یه ساعتی که تنها صب شنبه رفتم بیرون تمام مدت فقط خدا خدا میکردم که صحیح و سالم برگردم هتل چون زمین کلی برفی و لغزنده بود و خب اونهاییکه منو میشناسن میدونن من همچین سابقه ی خوبی تو سالم نگه داشتن دست  و پام ندارم ! مضاف اینکه هوا بشدت سرد بود و باد میخورد تو صورتم و بعد برگشتن تا 24 ساعت من یه سردرد وحشتناکی داشتم که کاملا میدونستم بخاطر بادهایی هست که به سینوس هام خورده!

-از شانس خوبمون تا من رسیدم دمای هوای اون شهر رسید تا منفی 16 درجه و حتی تو روزهای بعد تا منفی 22 درجه هم پایین رفت. من تا قبل این تجربه هیچ درکی از هوایی که اینقدر هم میتونه سرد باشه نداشتم. یعنی اصلا تو مخیله ام نمیگنجید این شدت سرما! جالب اینکه خود بومی های اونجا میگفتن این اولین برف اونجاست(گرچه همش شاید 10 سانت هم نشد ) وای اونقدر سرد بود که همه چیز قندیل بسته بود و خب با این اوصاف اصلا بیرون رفتن منطقی بنظر نمیرسید. یه شب هم رفتیم بیرون و با اینکه هر چی داشتیم پوشیده بودیم اونقدر سرما تو جونمون رفته بود که من پاهامو حس نمیکردم!دیگه بعد این داستان ترجیح دادیم تو همون هتل حوصله سر بر بمونیم. بدیش هم این بود که اینترنت هتل هر 30ثانیه قط میشد و وصل میشد و اصلا نمیشد تو اتاق ها از وای فای استفاده کرد! یکم تو لابی اوضاع بهتر بود. 

 

-بهترین اتفاق این توفیق اجباری هم آشنا شدن با دو تا خارجی بود. یکی ژاپنی که همسن من بود و یکی رییس ژاپنیه که سوییسی بود و هر دو برای یه میتینگ یه روزه در مورد دوره مرتبط با دوره ی پارتنر ، روز آخری اومده بودن هتل و خب یه بار قبل آشنایی تو لابی دیده بودیمشون و اونها با هم نشستن و حرف زدن و ما هم با خودمون سرگرم بودیم ولی فرداش که تو دوره با هم آشنا شده بودن پارتنر و این آقایون .بعد ناهار که تو لابی نشسته بودیم اونها هم اومدن که بشینن و تا مارو دیدن اومدن سمت ما و پرسیدن انگلیسی میتونید حرف بزنید؟ ما هم گفتیم بله تا حدودی!! یعنی همینقدر بگم که این تا حدودی!! در حدی بود که از اون لحظه آشنایی تا لحظه ی آخر تو فرودگاه که میشد پس فرداش ،مابالای 15-20 ساعت با هم حرف زدیم!!! از هر چی که فکرش رو بکنی! از یلدا و نوروز و روابط زن. و مر.د  در جامعه ی خودمون و حق داشتن تعدد زو.جین برای آقایون در د.ی.ن مبین اس.لا.م !!!! و دیز.ی و آبگوشت و شی.شلیک!!!! بعد من بسیار وظیفه ی ملی! خودم میدونستم که اونها رو از تصورات اشتباهی که از ما و ممل.کتمون در ذهن داشتن کامل در بیارم! در حدی من به اینها تو این دو سه روزی چیز یاد دادم عمرا تو همه سالهای تحصیلشون هیشکی اینقدر بهشون اطلاعات نداده بود!!!! در مورد اون قضیه تعدد!! هم گوشی رو کامل دادم دستشون ،که میخندیدن و آخرش می گفتن thats so dangerous! استرسنگران

- یه چیز بامزه هم این بود که همون اولین روز که نشستیم به آشنایی و دوستی و همصحبتی بهمون گفتن که فکر کردن پارتنر آلما.نیه!چون قد و قواره اش شبیه بقیه نیست! کچل هم نیست و تازه از همه مهم تر جین و اسپرت پوشیده و مثل بقیه همکار هاش لباس نپوشیده! یکی دوبار هم از همکارش پرسید که این خانوم ایرانیه؟؟ چون خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنه!! (بنده خدا حق داشت وقای تو کل اون محیط فقط خانوم های متصدی رسپشن بلد بودن انگلیسی صحبت کنن و بقیه بوق! اونهام پکیده بودن از بی همزبونی!البته برای میتینگشون مترجم کرایه کرده بودن!!! ازشون برای دو ساعت 200 دلار گرفته بود!گفتیم اینبار منو بعنوان مترجم ببرن عینک)بعد باز به پارتنر گفت وقتی دیدمتون فکر کردم شما یه آقای آلما.نی هستید که یه همسر زیبای ایرا.نی گرفتید! مژهبعد  دستیارش رو فرستاد تو اتاقشون و اونم با یه بسته شکلات سوییسی بعنوان سوغاتی و هدیه برگشت.به پارتنر هم یه سری روان نویس و خودکار داد.حتی شب بعدش شام هم دعوتمون کرد ! من خیلی حال کردم و خوشحال شدم.کلا برخلاف تصورمون از اروپایی ها خیلی آدم گرم و باحالی بود!تازه رفتن نقشه ایران رو هم آوردن تا محل و اسم جایی که زندگی میکنیم رو نشونشون بدیم و براشون بنویسیم.سالها تو آفریقای جنوبی کار و زندگی کرده بود و چند سالی هم تو رو.سیه  بوده و وقتی میگفتیم کاسپین سی! میگفت از اونورش میشه راشا رو دید! گفتیم ای آقا میگن دریاچه ولی شما فکر نکن اینقدره ! بزرگترین دریاچه دنیاست و همون دریای  خودمونه! البته اون دستیار ژاپنی هم خیلی خیلی بامزه بود. یعنی قیافه اصل تیپیکال ژاپنی!با اون عینک های مستعطیلی کائوچویی و اون میمیک های صورتشون وقتی سوپرایز میشن یا تعجب میکنن! خیلی نایس بود. 

-موقع برگشت ساعت 4 صب بلیط داشتیم یه سره برای اینجا و ساعت 2 پاشدیم و ساعت 3 صب فرودگاه بودیم. رفتیم بارامون رو دادیم و نشستیم و پرواز رو اعلام کردن و رفتیم و سوار شدیم. از هواپیماش نگم که با بهترین شرکت هواپیمایی داخلی مثلا گرفته بودیم و یه چیز وحشتناکی بود هواپیماش که من دیدمش نزدیک بود قالب تهی کنم!در حد مینی بوس های 20 سال قبل که فقط دوتا بال داشت!همون لحظه واقعا پشیمون شده بودم و حاضر بودم  از خیر پول بلیطم بگذرم و با اون برنگردم!ولی دیگه چاره ای نبود!20 دقیقه ای توش بودیم و بعد که موتور رو روشن کرد چند دقیقه ای نگذشته بود که متوجه شدیم چند ردیف جلوتر انگار ولوله شده هی اون سه نفر کنار هم صحبت میکردن و هی بیرون رو نگاه میکردن و آخر هم مهماندار رو صدا کردن و یه چیزایی نشونش دادن ولی خب با هوای تاریک و یخ زده ی منفی 16-17 درجه اصلا ما که چیزی نمی دیدیم!آخرش کاشف به عمل اومد که وقتی موتور هواپیما روشن شده از تو یکی از موتورهاش آتیش زده بیرون! اول گفتن نه چیزی نیست ولی ساعت ها بعد که پرواز رو کنسل کردن متوجه شده بودیم مخزن سوختش نشتی داشته و بنزین میریخته بیرون و اسه همین آتیش گرفتهوقت تمام. واقعا نمیدونم اگه رحم خدا نبود پس چی بود که ما با اون هواپیمای داغون به معنی واقعی کلمه پرواز نکردیم.البته بهاش هم 13 ساعت تو اون فرودگاه بی در و پیکر و یخ زده بدون امکانات مناسب گرمایشی آواره بودن بود که خب پرداختیم!فکر کن همه پرواز ها با ساعت ها تاخیر انجام میشد یا بعد از ساعت ها تاخیر کنسل میشد. کل کشور داشت برف میومد +استان خودمون که اصلا برف نمیاد ولی اینبار چنان برفی اومده بود که اصلا از همه جا سنگین تر هم بوده! نه برای تهران نه برای هیچ جای نزدیک دیگه ای پرواز نبود. یا همه کنسل بودن یا اونهایی که انجام میشدن پر بودن! آخرش مجبور شدیم برای کیش بلیط بگیریم! اونم دیشبش دوستم زنگ زده بود که هوا بده شما بیایید چند روزپیش ما و ما گفته بودیم بلبیط برگشت داریم و نه ولی خب با این اتفاق های عجیب و غریب و ساعت ها آوارگی و بلا تکلیفی آخرش قرعه به نام جنوب افتاد.

-بعد از بیبشتر از 36 ساعت بی خوابی وقتی هم رسیدیم جنوب دیدیم یکی از چمدون هامون گم شده(چمدون پارتنر! اگه مال من بود که اصلا دق میکردم بعد اون همه ماجرا!). یک ساعتی هم درگیر گشتن دنبال اون بودیم بعد گفتن برید فردا زنگ میزنیم! شبش زنگ زدن که اشتباهی رفته تهران!!! بازم خدارو شکر که صبحش برامون زنگ زدن که رسیده  و بیایید تحویل بگیرید!  حتی برای برگشت از کیش هم سختی کشیدیم بلیط نیود و ما بعد کمتر از 2 روز که رفته بودیم مجبور شدیم با یه بلیط فوری برگردیم. پروازمون هم دو ساعت تاخیر داشت در نتیجه نرسیدیم که از تهران یه سره برگردیم شهرمون. ساعت یک و خرده ای صب رفتیم خونه دختر خالم شب خوابیدیم و فردا ظهرش هم باز با یه تاخیر یک ساعته راهی شهرمون شدیم! اصلا اون موقع ها که آدم تو همچین موقعیت هایی قرار میگیره انگار خونه و آرامشش خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میاد. وقتی رسیدیم خونه اصلا میخواستم همه جای خونمون رو بوسه باران کنم اینقدر که تو این مدت ازش دور افتاده بودیم!

درکل سفر پرماجرایی بود! دلم میخواست شرایط با ثبات تر و با آرامش بیشتر پیش میرفت. خب ما اصلا قرار نبود اینطوری بریم جنوب. همه پولهامون برای بلیط های هواپیما رفت  و نه پولی و نه فرصتی داشتیم بریم برای خرید و گشت و گذار.تازه چمدون هامونم تا خرخره پر بود و تازه اگه پول و وقتش هم بود جایی نبود که بار با خودمون بیاریم.

-من می خواستم برم پاراسیلینگ ولی از شانسمون اوتقدر هوا باد داشت و دریا مواج بود که اصلا نمی شد و نمی بردن و فقط یه روز یکم دوچرخه سواری کردیم که خیلی خوب بود.من و پارتنر هر کدوم قبلن چند بار رفته بودیم کیش ولی این اولین باری بود که با هم می رفتیم. در کل بازم خدارو شکر میکنم یکم حال و هوامون عوض شد.

+یسری از عکس هایی که گرفتم رو هم برای خالی نبودن عریضه میذارم گاوچران

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه

باز من با یه عالمه انرژی اومدم که یه چیزایی رو تعریف کنم! بعد با دیدن این صفحه سفید یخچالی!! مدیریت ذوقم کور شد! احساس می کنم یه سطل آب یخ می ریزن رو ذوقم! یخ می زنه ، تازه اون چیزایی هم که تو ذهنم نگه داشته بودم تا یادم نرفته اینجا یاد داشت کنم هم یادم میره خنده

اول اینکه این ماشین حساب محل کارم خراب شده گویا! اینم من دیروز متوجه شدم وقتی مشتری که همسایه اینجا هم هست اومده بود ع.ک.س ش رو تحویل بگیره و حساب کنه و بعد اون عکس ها رو با دوتا قا.ب  براش حساب کردم و قیمتش کمتر از پول عکساش شد و من IQ وقتی پول و داد و از در داشت خارج میشد دوزاریم افتاد که دیگه نمیشد کاری کرد!!! مخصوصا که همسایه هم بود و من خودم هم همیشه ازش خرید می کنم و تازه کلی هم گرونفروش ن! اونوقت من موندم و یه جاهایی که داش می سوخت و هم حرص میخوردم و هم میخواستم به خودم دلداری بدم که اشکال نداره فدای سرت!کلافه تنت سلامت خیال باطل تازه خنده ام هم گرفته بود!

 البته که واقعا بعدش به همین نتیجه رسیدم که فدای سرم خب اشکال نداره فکر میکنم برای خودم یه کاری کردم! و مبلغش هم طوری نبود که حالا خیلی بهم فشار بیاره ولی بیشتر نگرانی ام از این بود که تا بحال چقدر از این اشتباه ها کرده و من متوجه نشدم؟ رو حساب اینکه ماشین حساب گرونم که پارتنر برام دو سه سال قبل خریده خیلی قابل اعتماده همینطوری حسابارو فقط یه بار باهاش زدم نگو ایشون به ضرر صاحبش کار میکرده و بنده مار در آستین پرورش دادم!!! دیگه چاره ای هم نیست از این به بعد باید حواسم رو جم کنم!

 

من از این دستبند های sagittarius کیا.گالری می خوااااام  . اونی که گرده و توش کمون هست رو میخوام! 

الانم هر کاری کردم یه سری عکس رو از گوشیم منتقل کنم اینجا نشد که نشد!

ولی خب من نا امید نمیشم یه سری عکس تو سیستم هست که اونها رو آپلود میکنم!

 

این یکی از اون عکس هایی که خودم چند سال قبل گرفتم و واقعا عاشقشم! اینکه چقدر آسمون زیباست و یه روز تابستونی بود که همراه مامان و پارتنر رفته بودیم دریا و من رو ماسه ها نشسته بودم و این صحنه رو شکار کردم ♥

این عکسم رو هم خیلی خیلی دوس دارم ♥

 

×چند روز پیش صب که اومده بودم سر کار و میخواستم بخاری گازی رو روشن کنم دیدم تو جعبه کبر.یت  فقط دوتا چوب کبریت مونده. اونم دوتا لاغر و نحیف  که معلومه ازشون آبی گرم نمیشه! کلا من چند روز بود هی میگفتم یادم باشه از خونه کبریت بیارم چون فندک این بخاریه خراب شده و شب که خاموشش میکنیم صب باید با کبریت روشنش کنیم! این نزدیک هم قبلا 3 تا سوپر مارکت بود که به لطف خدا یکی یکی بستن و تا 50 متر بالاتر خبری نیست و منم خیلی زورم میومد دوباره شال و کلا کنم و در اینجا رو ببندم و برم بخرم و بیام و دعا کردم با همون دوتا بتونم روشن کنم بخاری رو! نشون به اون نشون که هر دو تا چوب کبریت موقع ساییدن به گوگرد از وسط نصف شدن! و با اون نصفه اش هم نمیشد بردشون داخل بخاری و سرش رو به شمعک گاز نزدیک کرد تا روشن بشه! من مونده بودم تو سرما و محیط بزرگ یخ زده اینجا و با اینکه اصلا دوس ندارم  این حرکت رو رفتن از همسایه بغلی ببینم داره کبریت قرض بگیرم اونم هی بالا رو گشت هی پایین رو گشت تا یدونه چون بکبریت بدون جعبه پیدا کرد و داد بهم!!!!! یعنی صحنه تاریخی بود اون لحظه که می خواستم بخحاری رو با تنها چوب کبریت موجود روشن کنم قبلش یه سری دعا کردم  وکلی هم با "کوزت" همذات پنداری کردم که من تو قرن 21 دقیقا حال و روز اون بیچاره رو درک کردم ولی موندم اون یدونه چوب کبریته مگه چقدر گرما داشته! خلاصه که تمام انرژی و دقتم رو جمع کردم و بالاخره موفق شدم با تنها چون کبریت موجود در اون ایالت بخاریه رو روشن کنم! یعد هم رفتم به پسر همساده گفتم من موفق شدم و بنده خدا رو از نگرانی رهانیدم!

 

 معلم کلاس زبانمون که خودش رییس موسسه هم هست !!!خیلی دو دره بازه! یعنی کل کلاس  که داره خمیازه میکشه نیم ساعت بعد کلاس هم همه چی رو میسپره دست خودمون و با جملاتی نظیر اینکه من امروز مریضم. من حال ندارم ،من خوابم میاد! من حوصله ندارم من خستم !! کلا خودشو میکشه کنار. بین نیم تا یکساعت هم زودتر مارو میاندازه بیرون از کلاس و تعطیلمون می کنه و اونوقت  از 4 هفته مونده به امتحان کلاس دو روز در هفته مونکه 4 ساعته رو کرده یه روز در هفته یه ساعت! خیلی ممنون واقعا! فقط دویست تومن شهریه ازمون گرفته! البته خدارو شکر چون من از وسط ترم رفتم نصف مبلغو پرداخت کردم وگرنه که میکشتمش با این درس دادنش!

دیشب اومدم 4 صفه درس بخونم که 3 صفحه بیشتر نتونستم لامصب اصلا این 3 صفحه برابر با 30 صفحه هست از بس فقط اسم و تاریخ و سبک هنری و نقل قول ه! من نمیدونم واقعا راجع به مخ ما چی فکر میکنن که یه درس فقط همین ها رو برامون تهیه و تدارک دیدن همش اسمو اینکه فلانی چی میگه ، فلانی چی گفته از 100 سال پیش تا همین الان هم ایران و هم جهان! ای خدا!

*خواهر کوچیکه پارتنر همین الان زنگ زده به من _ کارمند! میگه برنامه شبتون چیه! گفتم چطور گفت آخه بچه ها رو دعوت کرده بودم برای شام امشب،گفتم اگه دوست دارید شما هم بیایید!  تو این 3 سال آخر نتونستم بهشون یاد بدم که اینطوری مهمون دعوت نمیکنن!  البته که اگه بخوان اصلا دعوت کنن!  اونم منی که حداقل یه هفته قبل همه رو دعوت میکنم خونم تا یوقت خدای نکرده برنامه های دقیقشون بهم نخوره نیست که خیلی سر کار میرن و بیزی هستن!!نمیدونم چی بگم واقعا :| البته که اینها خیلی دوست دارن من بگم نه من که کار دارم و مشتری دارم ولی پارتنر رو میفرستم بیاد اونجا دور هم خواهر ها با برادرتون خوش باشید ولی خب باید تو خواب ببینن!خنده منم مثل همیشه احتمالا بخاطر پارتنر موافقت می کنم امیدوارم متوجه رفتار غلط خانوادش بشه یه روزی! چند روز پیشا بعد از خوندن یه مطلبی واقعا دلم خواست که مامان پارتنر تو قید حیات بود و من میتونستم باهاش رابطه خوبی داشته باشم و دیگه اصلا مجبور نبودم  رفتار های خواهر هاشو تحمل کنم. اونم زمانی که من سالهاست از مامانم دورم و این دوری خیلی خلاء توم ایجاد کرده. ولی حالا من یه زمانی وارد خانوادش شدم که مامانش چند ماه قبل فوت شده بود بعد کلی مریضی و من فقط یه بار قبل فوتش از نزدیک دیده بودمش شاید برای 5 دقیقه اونم وقتی که تو بستر بیماری بود و یه هفته بعدش هم فوت شد... از همه شنیده بودم که خیلی خانوم آروم وبی حاشیه ای بوده. من در عجبم که چرا دختراش اینطوری از آب در اومدن و هیچی به مادرشون نرفتن! به قول آشتی که من برای همه آرامش میخوام و اونهایی هم که بهم بدی کردن رو هم سعی میکنم ببخشم. امیدوارم خدا بهم اونقدر شجاعت بده که بتونم دلمو از غم و کینه ای اونها توش ریختن خالی کنم و اینطوری سبکبال تر باشم.البته من سالها پیش اینو تو کتاب اسکاول شین خونده بودم که باید همیشه خودتونو از تنفر و همه حس های بد خالی کنید تا زندگی و کائنات هم انرژی های بد رو ازتون دور کنه و برکت بهتون بده. خب خوندنش خیلی راحت تر از عمل کردنشه ولی همین که این فکر تو ذهن من هست فکر کنم شروع خوبی باشه .البته آدم های خیلی بد تر و خبیث! تر شیطاناز خو.ا.ه.ر ش.و.ه.ر ها هم تو زندگی من بودن که خب بهم آسیب های بدی رسوندن و نمیدونم اصلا هیچوقت تو زندگی ام به مرحله ای برسم که حتی بتونم بخشش و آمرزش اونها رو از خدا به زبون بیارم یا نه! خنثی

 

♥♥♥ گاهی وقتا هم یه اتفاق هایی هم میافته که باعث میشه یکم از خودت خجالت بکشی بخاطر این عینک بد بینی که به چشمات زدی... باید آدم ها رو دونه دونه شناخت... نمیدونم چرا تصمیم گرفته بودم بعد از یه سری اتفاق های اخیر همه رو از خودم با یه چوب برونم... اینکه فکر کنم همه همیشه به فکر مناقع خودشونن و ترو تا وقتی میخوان که سودی براشون داشته باشی.. ولی خب بازم خدا مثل همیشه گوشمو میکشه و میگه نه، مشکل از چشمای توئه که همه رو مثل هم میبینه... 

اینکه تصمیم گرفته بودم دیگه برای همه هر چقدر که توان دارم مایه نذارم.. چون از خیلی هاشون که یه زمانی حتی عزیزترین هام بودن خیلی چیزهای دلسرد کننده دیده بودم و دلمو شکونده بودن و حس حماقت رو بهم القا کرده بودن ولی الان میدونم هنوز "همه" اینطوری نیستن، خیلی ها هنوز براشون تره هم خرد نکردی چه برسه که سودی براشون داشته باشی ولی هر کاری از دستشون بر اومده رو برات انجام دادن با حسن نیت. پس درس امروزم اینه که آدمها و خصوصیاتشون رو تک تک بشناسم و درک کنم و اگه کسی نا امیدم کرده برای تنبیه اون همه رو با یه چوب نزنم بلکه با خود اون درست و منتطقی و عقلانی بر خورد کنم و منم نذارم احساساتم بیشتر خدشه دار شه.. البته که این کاریه که همیشه سعی می کنم انجام بدم. برای اونها هم که بهم  بها دادن بیشتر از قبل ارزش قایل شم و دوستی و مصاحبتشون رو  خوب نگه دارم.♥

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

چند شب پیشا آخر شب که بیخواب شده بودم ،علی سنتوری رو اتفاقی از یکی از این کانالا پیدا کردم که داشت میداد. البته از وسط های فیلم بود.. یع چند دقیقه ای میخش شدم.. مخصوصا اونجایی بود که بهرام کنسرت گذاشته بود و یاد دورانی بود که با همسرش اشنا شده بود...بعد هم برای جلو گیری از دپریشن مزمن تی وی رو خاموش کردم و رفتم خوابیدم... فیلم قشنگی بود.. یاد اون موقع که سی دی ش پخش شده بود افتادم..

 

ایشون  فوبی جدید این روزهای بنده می باشن!!!استرس از اونجایی که هر چی فکر کردم و پرس و جو کردم از سالها قبل کاشف به عمل اومد که من نگرفتمش تا بحال و الان چند ماهی میشه که استرسش رو دارم و این روزها هم بیشتر شده، دوستم که دیشب بعد دو-سه  ماه دیده بودمش داشت تعریف میکرد تو این مدت چه اتفاقاتی براش افتاده من جمله اینکه یه آبله مرغونی گرفته بوده که اون سرش نا پیدا !!! هنوز که هنوزه آثار و علائم باقی مونده رو سر و صورت و بقیه جاهای بدنشو خیلی بد بود.. مخصوصاااااااااااا اون سه تا جای آبله ی گنده رو پیشونی و بینی اش. 3 تا خواهر هم تقریبا با هم گرفتن یکیشون ماه 8 بارداری!!! یکیشون 3 هفته قبل جشن عروسیش و این یکی گویا از همه اوضاعش بهتر بوده فقط 2 هفته تموم میگه تو خونه بودیم!! :/

 

این سریال کوزی گونی که چند خط در میون میدیمش و این دو قسمت آخری داغووونم کرد... یعنی اشک میریختماااااا اصلا بی اختیار ،انگار اون من بودم.. اون بد بختی ها و نو میدی ها و از دست دادن هاش رو یطوری همذات پنداری میکنم که اصلا ........ چقدر دلم برای این پسره میسوزه که اینقدر بد میاره و اینطور زندگیش نابود شده.... 

 بعد هم امروز که تو اف بی اون خبر رو خوندم که دو روز قبل اون فوتبالیست 23 ساله وسز بازی دچار ایست قلبی شد و از دنیا رفت دیگه حال و روزم دیدنی بود... اه این جور موقع ها میخوام برم یقه ی یکی رو بگیرم و جیغ بزنم که چرا؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟؟؟! :((((

خودم هم که نمیدونم خوبم یا بد فقط خیلی متناقضم... دو-3 هفته هست که دارم کچل میشم.. موهام مشت مشت و دسته دسته میریزه . واقعن وحشتناک.. هر چی هم که مولتی ویتامین و سبزی جات و امپول و شربت خوردم هیچی نشده ! خیلی سعی کردم ایگنورش کنم و به روی خودم نیارم تا ببینم چی میشه ولی دیگه جمعه نتونستم... پشت تلفن برای مامان تعریف کردم و اشکامم می ریختن.. طفلی اونم گناه داشت خیلی ناراحت شده بود...هی میگفت چیزی نمیشه خوب میشی نگران نباش.. بخاطر همین موضوع نتونستم خیلی رژیمم رو اونطور که قبلا بود نگه دارم... مجبور شدم پلو رو بذارم تو برنامه ام و نون هم مرتب بخورم.. حداقل روزی یه تیکه نون جو ی تست البته این چند روزی بیشتر از یه تیکه هم خوردم!!

___________________________________

خب اون بالایی ها مال دیشب بودن که نشد همهه چی رو بنویسم و پابلیش کنم الان اینها بقیه اش هستن!

بارووووون میاد جر جر.. پشت شیشه ی آتلیه .. به به... دیشب از شدت صدای بارون چند بار سرمو از تخت بلند کردم تا ازپشت پنجره با چشمای خودم ببینم تا باور کنم این شدت صدا مال باروونه!!! ولی دوست میدارم این هوای پاییزی رو! به مناسبت همین بارون هم من دیرم شد صب تا بیان آتلیه و جالب اینکه تو مسیر دیدم همه دیرشون شده امروز تمام فروشگاه ها و همسایه هام هم خواب مونده بودن گویا! :))

دیشب رسیدم خونه جناب پارتنر تا 15 دقیقه بعد رسیدن من همچنان مشغول تلفنی صحبت کردن بود. بعد که تموم شد و سلام علیک کردیم، بهم گفت که عذاب وجدان داره! من فکر کردم در مورد موضوعات کاریه و پرسیدم چرا؟؟ بعد رفت تو اتاق و با یه چیزی که پشتش قایم کرده بود اومد جلو رومو من یه لحظه فکر کردم یعنی آیا رفته برای من بی مناسبت چیزی خریده؟؟؟ داشتم ذوق مرگ میشدم که یهو دستشو آورد جلو و دیدم یه جعبه تو دستش ه و در بازبینی بعدی متوجه شدم بععععله!!!! رفت بالاخره اینو خریدش! البته نه برای من ! برای خودش!!! با ذوق و شوقی کودکانه گفت قشنگه نه؟؟؟ بعد هم گفت که خیلی احساس بی سوادی میکنه و ازم کمک خواست یه چیزایی شو بهش یاد بدم. ولی اونجایی که هی از سر و شکلش ازم میپرسید که قشنگه ، زیباست خیلی خوبه نتونستم زیاد دروغ بگم و گفتم گوشی خودم بسیار خوشگلتره!!! تازه این قابلیت رو هم داره !! ضد ضربه هم هست!!! گفتم نه آقا جون مال خودم خیلی خوشگل تر و ناناز تره مخصوصا که بنفشه ! و تازه اگه مدلش بالاتر از مال تو نباشه پایین ترم نیس! عینک ولی خب ور رفتن و بازی کردن با یه گوشی ه خیلی خیلی نو حس خوبی داره که من مستفیض شدم ازش! طفلی بچم هم همش میگفت فردا با خودت ببرش یکم تنظیماتشو برام درست کن و هر چقدرم که میخواهی باهاش بازی کن ماچ ، بعد یطوری هم خاطر نشان میکرد که من گوشی مو دوس دارم ولی ترو بیشتر تر دوس دارم! داشت می گفت حواست باشه من مثل تو 24 ساعته با گوشیم ور نمیرم که بخوام یا باهاش بازی کنم یا اینترنت بازی کنم باهاش منم به روی خودم نیاوردم خجالت

ثبت نام لا^تا^ر^ی روزهای آخرشه من که همین امصب برا خودمو  اوشون ثبت نام کردم جالب اینه که یه ماهی میشه میان پیشم عکسش رو می گیرن و هر کی می پرسید خودت ثبت نام کردی میگفتم نه! آخه عکس ندارم براش! تا بالاخره دیروز عکسشو گرفتم و امروز  رجیستر کردم!

 آخر هفته ی دیگه عروسی فامیل پارتنره و من هنوز خیاطم از 10 شهریور که بهش پارچه دادم لباسمو حتی برای پرو آماده نکرده!! دیروزم که زنگ زدم میگه مسافرتم ولی اصلا نگران نباش بهت می رسونمش!!! خدا خودت بخیر بگذرون وگرنه مجبورم با لباس عروسی خودم که تازه به زور اندازم شده برم عروسیشون شیطان

وزنم هم که با این تیرامیسو هایی که خودمو باشون خفه کردم خیلی خانومی کرده که بالا نرفته، پایین اومدنش پیش کشم. دیگه مجبور شدم به خودم قول بدم اصلا و ابدا درستش نکنم دیگه! من باید 2 تا دیگه کم کنم تا 9 آبان که عروسیه! میفهمی؟؟؟؟با خودم قرار گذاشته بودممممم خیال باطل

 این روزا به شدت به یه جفت کفش پاییزی زمستونی و یه بارونی و سوشرت نیازمندم! اینجاها که هیچی پیدا نکردم! تهران اومدنم هم که طلسم شده! خدایا خودت منو به مکانی مناسب با قیمتی بسیار بسیار مناسب رهنمون بفرمااااااا  . آمین

 

 ×× این چندتا عکس هم از بارووون که بعد هوا کردن این پست گرفتم هم می ذارم ♥

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آقای کمال الملک که بنظرم خیلی خوشتیپ بوده

 

آقای خیام که خیلی اهل حال بوده :) 

 

آقای عطار که چیز زیادی ازش نمیدونستم

 

فردوسی عزیزم که بدجوری دوستش دارم و آرزو می کنم بازم یکی مثل اون پیدا بشه

 

و در آخر بلندترین فانفار ایران که کلی با خودم حساب کتاب کردم و بعد سوارش شدم! به من میگن بچه پر رو!

 

_____________________________________________________

حرف برای گفتن از این سفر ریاده ولی نمیدونم چرا نمیتونم باز ،بیانشون کنم!

پس بهتره فقط بنویسم که تو این سفر که قرار بود 2تا همسفر داشته باشیم بصورت کاملا بدون هماهنگ با ما 2 نفر دیگه هم بهمون اضافه شده و در کل شدیم 6 نفر.

توی مسیر رفت خیلی اذیت شدم چون هم جامون تنگ بود و هم اینکه برای اولین بار با اون چند نفر آشنا میشدم و هم مسیر برای من که بیشتر از 10-15 دقیقه نمیتونه تو ماشین و جاده بمونه خیلی طولانی بود تقریبا 12 ساعت!!!!!!

توی این سفر از یه نفر که ازش خیلی ذهنیت بدی داشتم ،خاطره های خنده دار خوبی برام موند و از یه نفر که ازش متنفر بودم، بیشتر متنفر شدم و شخصیت مرموز و آب زیرکاهش بیشتر برام رو شد!

عاشق جنگل گلستان شدم! با اون درختهایی که شبیه طاق شده بودن و جاده رو زیباتر از هر جای دیگه ای کرده بودن و اون مه خوشگلی که موقع برگشت تو ارتفاع پایین بوجود اومده بود و بوی خوب جنگل شمال خودمون و نمناکیه دلچسب و خنکای دوست داشتنی اش حالمو خیلی خوب کرد...

توی این سفر بطور میانگین روزی 6 بار با پارتنر قهر و جر و بحث داشتیم ولی در کل با هم کنار اومدیم!

این اولین بارم بود که میرفتم خراسان! بدون هیچ منظوری باید بگم که اصلا فکر نمیکردم مشهد اینقدر بزرگ و آباد باشه! همش یه جای گرم و خشک و بی آب و علف رو در پس ذهنم داشتم! نمیدونم شاید هم بخاطر این باشه که از مشهدی ها خاطره های بدی دارم! شایدم اونهایی که گیر من افتادن آدم های بدبخت و پایینی بودن! در کل شهر خوبی بود.فقط من  فوبی شهر های بزرگ رو دارم و ترجیح میدم تو یه شهر کوچیک زندگی کنم نه تو یه جایی که میتونه نیم ساعت تو بزرگراه هاش از اینور به اونور رفتنم طول بکشه!حرم هم که منو یه بار با خودشون کشون کشون بردن و هر کاری کردم نتونستم در برم! البته باید اعتراف کنم که خیلی آینه کاری های توشو دوست داشتم و از اینکه رفتم و اونجا رو دیدم ناراحت نیستم. برای بارهای بعد هم دیگه کسی با من کاری نداشت چون گفتم که من همون یه بار برام کافی بود و نمیام اونجا دیگه!

تو همه ی این یه هفته فقط یه قضیه بود که منو تا سر حد جنون آزرد اونم کاملا بصورت اتفاقی پیش اومد و اینجا باید لعنت فرستاد به دهانی که بی موقع باز میشه! موقع برگشت یکی از همسفر های شیرین سخن که کلا" متکلم وحده بود از اولین روز برخورد تا آخرین روز دیدارمون و من طی جمع بندی ای که داشتم با یه حساب سر انگشتی دیدیم به اندازه ی سهم حرف زدن 2 سال من، ایشون تو 6-7 روزی که با هم بودیم حرف زدن! یه موضوعی رو مطرح کرد که مال سال 83 بود یعنی تقریبا 9 سال قبل و من سر این اتفاق نا خوشایند خیلی اذیت و آزرده خاطر شده بودم و تا حرفی از اون دوران زده شد من چنان با تمام جزئیات اون روزها و اون آدم برام روشن شد که خودم هم از همراهی فوق العاد ه ی حافظه ام هنگ کرده بودم! البته غیر از من و پارتنر و احتمالا اون انسان مرموزی که من ازشون بیشتر بدم اومد هیچکدوم دیگه متوجه من و حال بدم نشدن حتی گوینده! سر یاداوری همین کابوس چند دقیقه بعد که رسیدیم خونمون من چنان داغی کرده بودم که با اینکه باخودم کلی طی کردم که اصلا عصبانی نمیشی و بروی خودت نمیاری نتونستم خودمو جمع و جور کنم و شرو کردم از زمین و زمان ایراد گرفتن و گیر های 6پیچ دادن و آخرش هم اعتراف کردم که واسه اون قضیه حالم بده! پارتنر هم گفت میدونه و بعد از مقدار متنابهی غرولند و تهدید های من گفت که حق دارم از یادآوریش ناراحت و دل آزرده باشم! امیدوارم این حس های بدی که در من بوجود اومده خصوصا این بد بینی بزودی دود شه بره هوا و دیگه هم برنگرده پیشم!

______________________

من به نظر و عقاید همه احترام میذارم و دوست دارم بقیه هم به نظر من احترام بذارن و کسی بد برداشت نکنه. این چیزهایی هم که نوشتم همه صرفا برای ثبت در خاطراتم بود و هیچ ارزش دیگه ای ندارن!عکس ها رو هم با موبایل گرفتم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

پرواز کن آنگونه که می‌خواهی . . .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

آسمون زیبای امروز غروب... 

یه جور دلتنگی همراه با آرامش و زیبایی....

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٩ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)