دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

نمیدونم چرا نوشته های جدیدم رو نمی تونم ببینم تو صفحه ولی الان احتیاج داشتم که بنویسم.

الان تو کلینیک هستم و منتظریم که دکتر بیاد و مامانم بره برای عمل.هر چند عملش بگفته ی دکتر کوچیک و جزعیه ولی خب همین تو اتاق عمل رفتن کلی استرس و دلواپسی هست همین بیهوشی یا اسپاینال و... بالاخره ادم دلش برای عزیزانش نگرانه.امیدوارم که هیچکس هیچوقت اسیر بیمارستان نباشه و همیشه همه ی عزیزانمون سلامت در کنارمون باشن.آمین

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همیشه به اینجاش که می رسه ،آرزو می کنم کاش مامان اصلا بر نمی گشت و هیچوقت هم بر نگرده... همیشه به اینجاش که می رسه ، قلبم فشرده می شه و بعد مثل یه دختر بچه ی ترسیده و وامونده و در مونده می شم و قلبم تند تند می زنه....

+مامان رفته سر خاک برادره و گوشیشم خاموش کرده و من هیچ غلطی نمی تونم بکنم تا اون و دلداری بدم  و از ضجه هاش کم کنم...می ترسم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

سلام

دلم میخواد یه عالمه بیام و بنویسم ولی روزها و ساعت ها و لحظه ها در حال پرواز کردن هستن  و من هم در حال دویدن . کلا همش کمبود وقت دارم. خیلی زود خسته می شم و کلی هم باید به خودم فشار بیارم که دست از این تنبلی هایی که اسیرم می کنه بردارم.

مامان دوشنبه عصری اومد به شهر و دیار ما! و منم در حالی که همون روز در شهر دوست و همساده بودم و نوبت دکتر داشتم به طور کاملا اتفاقی و شانسی موفق شدم نیم ساعت قبل اینکه برسه خودمو برسونم ومنتظر بمونم تا بیاد و بعد هم یکم کار داشتم بیرون و شب هم اومدیم خونه و کلا حس گرما و امنتیت بیشتری دارم نسبت به قبل. فقط یکم از خودم دلخورم چون این حساسیت های بیجامو نتونستم اونقدری که باید کنترل کنم و  یه جاهایی حسابی از خودم بدم میاد چون نمیتونم تعادل رو برقرار کنم بین خودم و کارم  و خونه و روابط با پارتنر که همیشه این جور موقع ها بی نهایت حساس و بد قلق میشه.... کلا دوست داره فقط من و اون باشیم و من توجه به هیچ چیز و هیچ کس نداشته باشم و همش حواسم به اون باشه. کلا یه بچه 4 ساله رو در نظر بگیرید این وقتا نه یه مرد تحصیل کرده ی تقریبا 40 ساله!قهر

امروزم که سر کارم و ظهر هم که زودی می رم خونه چون باید ناهار و خودم آماده کنم! یه مقدار از کارهاشو انجام دادم دیشب و یکم دیگه مونده. مامان اصرار کرد که بگو من انجام می دم من گفتم نه خودم میام. شب هم خونه خواهر کوچیکه ی پارتنر خان دعوتیم شام.فردا هم که تعطیه ولی من مشتری دارم و میام سر کار.

راستی سه شنبه یه پست گنده نوشته بودم ولی وقتی دکمه ی ثبت رو زدم پر.شین بلا.گ  لاگ اوت شد! میخواستم خودمو بکشم! این چند دهمین باریه که این بلا رو سرم آورده و کلا پدر کشتگی داره با من !

خب آخر هفته ی خیلی خوبی داشته باشید. من برم بوس بای

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

ای زندگی سلام ای زندگی سلاااام!

یک دونه ویولای خسته ی کم خواب_ شاد!!! در خدمت شماست!

امروز صب ساعت شش و خرده ای با ناز و نبازش! های پارتنر خان بیدار شدم چون گفته بودم بیدارم کنه برم دانشگاه حضوری انتخاب واحد کنم و میخواستم برای شهریه هم چک بدم به امور مالی و از اون طرف هم باید زودی بر می گشتم و می رفتم شهر دوست و همسایه برای کلی کار خودم و همچنین چک کردن ماشین چون فردا میخواهیم بریم پایتخت استقبال مامانه که داره میاد! نشون به اون نشون که کاری که کلا نیم ساعته می شد تموم بشه از ساعت یک ربع به 9 صبح تا نزدیکای 11 طول کشید و کلی حرص خوردم و معطل شدم. و بعد هم که بگاز داشتم بر می گشتم و تو کمربندی شهر خودمون!!! پلیس مهربون!!! جلومو گرفت و قبض جریمه رو دودستی تقدیمم کرد! تابلوی محدودیت سرعت رو ندیده بودم و به خیال اینکه تو کمربندی می تونم 110 تا برم! داشتم خوشحال و خندان رانندگی میکردم نگو زده بوده 90 تا! خلاصه که هر چی به جناب سرهنگ گفتم من حسابم پاکه تا بحال برا این چیزا جریمه نشدم و نمره منفی ندارم گفت نگران نباش دخترم! کد تخلف رو چیزای دیگه ثبت کردم که نمره منفی برات نیاد!دلقک جالب اینه که ازم می پرسه کجا گواهینامه گرفتی! بعد که اومدم و قبض جریمه رو نگاه کردم متوجه شدم که چرا این سوالو پرسیده حتما تو دلش داشته کلی فحش می داده به اون افسری که به من گواهینامه داده تو مرداد 93!!!! بعد من تو زمستون همون سال دارم تو کمربندی 110 تا می رم! خنگول یعنی شک نکرد که  گواهینامه 10 ساله بوده و این یکی تعویضیه تاریخش! یا شایدم میخواسته از افسره و مربیه! تشکر کنه بابت این دست فرمون و اعتماد بنفسی که به من داده تو این چند ماه گرفتن تصدیقمژه! خخخخخخخخخخخ خندهخنده

×ای بابا یه عالمه نوشته بودم که! پس چرا همینقدرش پیش نویس شده؟گریه

هیچی دیگه حال ندارم دوباره بنویسم همشو! فقط همین که فردا عصری دارم می رم پایتخت که مامانه شب میاد برم استقبالش فرودگاه و به احتمال خیلی زیادددددد(اگه حریف مامانه و دخی خالهه و داداشه شدم!) پنجشنبه یعنی صبح همون شبی که مامی می رسه بر می گردم شهر و دیار خودمون و چمدون های مامی رو میارم وخودش هم چند روز دیگه یا یکم بیشتر میاد پیشم و می خواد فعلا چند روز پیش برادره بمونه و منم حرفی ندارم در این مورد بزار چند روز اول خوش باشن تا بعدش سر مامانه دعوامون نشه باز!کلافه

**قیض جریمه رو هم بدون اینکه پارتنر بویی ببره زودی رفتم پرداخت کردم تا یادم نرهخجالت

 مواظب خودتون باشید

بای♥

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

¥ مامانم که تو این روزهای نزدیکی که به رفتن دخترخالم پیشش مونده با یه ذوق و شوق مثال زدنی تو فروشگاه ها و مارکت ها دنبال خرید چیزهای مورد علاقمه و هر چی میگم نه نمیخواد این همه پول این چیزا رو بدی گوش نمیده و یه دلخوشی بزرگه برای این روزهاش.البته من باهاش قرار گذاشتم هر چی خریده برام باید پولشو ازم بگیره برا همین خودمم بدم نمیاد از این کارش :-P برا منم خوبه هی عکسایی که میگیره رو تو وایبر میفرسته و نظر میدیم در موردش.

¥ اون خانوم ساده نیمه روستایی، زن اقای شاطر همسایه که اومده بود چند هفته قبل و یهویی وسط کارم اونقدر از خوب بودن کارم ذوق زده شد که به زور گرفت ماچم کرد!!! با اینکه اولش دوس نداشتم ماچیده بشم ولی بعدش کلی تو دلم ذوق کردم از این اتفاق.از اینکه هنوز، گرچه اندک، ادم های قدر شناس و ساده و مهربونم پیدا میشن که ریاکاری بلد نیستن.

¥ دوست اروم و دوست داشتنی ام که داره مامان میشه و اخرین باری که هفته قبل وسط بدو بدوها و گرفتاری ها یه وقتی جور کردم و رفتم دیدمش.موقع خداحافظی دم در یهو برگشت گفت امروز که از خواب عصر بیدار شدم یهو یه صدایی تو ذهنم گفت که اون کیه که تو زندگیت اگه نبود یه جای خالی یا کمبودی حس میکردی و "تو" توی ذهنم بودی همش. یه حال خوبی شدم.اینکه میتونم اینقدر برای یکی باشم،برام یه دنیا می ارزه.

¥ از مشتری (هایی) که برام کامنت و مسیج می فرسته و از عکسم یا خودم تعریف میکنه،حتی یه کلمه،حتی وقتی هیچوقت جوابی نمیدم بهش.با اینکه برام مهم نیست نیتشون چیه، نمیتونم از حس خوبی که بهم میده بگذرم.

¥ بارون و ابر که همیشه حالمو خوب میکنه،حتی وقتی دلم از دیدنش میگیره و یاد دلتنگی هام می افتم و بازم دوسش دارم و خواهم داشت

¥ دوستی که همیشه گفته و ثابت کرده تو روزهای سخت و تنهایی هست و هرکاری بلد باشه میکنه تا حالم یکمی هم شده بهتر بشه.

 

# کیکی اسفنجی. با کمی گردو و مویز !که تو بی حوصلگی و کسال. بیحد روز جمعه ام پختم و با چای و لیمو ترش تازه یکی از بهترین کیک هایی شد که تابحال پزوندم و خوردم!!!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/۱٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

از صبح که اومدم آفیس مثل یه دختر کاردان و خوب نشستم به کار کردن و انجام پروژه های مشتری ها. حالا فکر نکنید خواب نما شدمااااا الان اوضاع اقتصادی_ جیب مبارکم اینطوری می طلبه!!!!  نیست که با پرداخت شهریه دانشگاه نیمه دولتی شوک الکتریکی به خودش  و موجودی حسابا  و کارتهای بانکیم وارد شده، در صدد جبران _ نیشخند فکر کن که در این حد که طرف پنجشنبه 10 تا سفارش داده الان آماده تو نوبت چاپ _ کارش!!! می دونم، خودمم باورم نمیشه به این سرعت عمل! عینک

باید یکی رو بیارم برای کارهای اینجا، حتی فرصت دکتر رفتن و خرید رفتنم ندارم این روزا! دقیقا یک ماهه! خدایا خودت یه آدم درست و سالم و حرف گوش کن رو به راه آفیس من راهنمایی بفرما،آمین!فرشته (خداییش اصلا حال و حوصله سر و کله زدن با شاگرد جماعت رو ندارم!)بیشتر نگرانی ام هم اینه که از مهر کلاسهامم هم دقیقا آخر هفته هاست که من پیک کاریمه! حالا یعنی یکی هم بیاد بنده خسته و کوفته بعد از دو سه ساعت رانندگی بعد کلاس هام باید بیام اینجا مشتری راه بندازم اونم با کار یدی!!! آخ خدایا خودت توان و انرژی و اعصابش رو بده.

پنجشنبه می خواستم بیام بنویسم ولی نشد، هم یکم کسل بودم هم بعدش یهو سرم خیلی شلوغ شد و تا ویروقت اینجا مشغول کار بودم و خلاصه نشد، از اینکه اون پست قبلی مونده بود رو جدید ترین یادداشتم خودم هم حس منفی می گرفتم.

ظهر تو راه برگشت از کار رفتم یه مقنعه بنفشخجالت خریدم برا خودم! رنگش رو دوست دارمو با کوله ام هم سته! ولی وقتی اومدم خونه و سرم کردمش دیدم قدش از اونی که می خواستم کوتاه تره و من مقنعه کوتاه نمی پوشم! حالا اگه بشه دو سه تا رنگ مختلف پارچه بخرم بدم برام بدوزن بهتر و بصرفه تره!

دوستم که فهمیده داره مامان میشه پنجشنبه تو وایبر برام عکس یه لباس سر همی گوگولی رو که رفته بود خریده بود فرستاد ، وای اصلا یه حس خوبی داشت که نگوووووو، اینکه تصور کنم چند ماه دیگه یه جفت پای گوگولی تپلو قراره از اون سرهمی آویزون بشه وااااااای خیلی حس خوبی داشت خیلی!

پنجشنبه بعد از کار زیاد و با حال بدی که داشتم چون پارتنر گفته بود بریم بعد شام خونه فامیلش شب نشینی و منم نمیخواستم نه بیارم تو کارش یه شامی خوردیم و حاضر شدیم رفتیم شهر دوست و همسایه ، یکی دوساعتی خونه خواهرش بودیم و بازم موقع برگشتن خواهر زاده دوسال و نیمه اش چسبید به من که تو نرو. گفتم نمیشه من باید برم خونه خودمون.گفت پس من میام باهات. میدونستم پروسه چیه! باید با خودمون می بردیمش مثل همیشه یه دور می زدیم و برش می گردوندیم خونش.با اینجال اون طوری که به من چسبیده بود هر چی مامان و بابا و خواهرش و خالش و بقیه میگفتن نرو دلمون تنگ میشه مامان گریه می کنه نمیتونه بدون تو بمونه که مثلا این بچه یکم دلش بلرزه و با من نخواد بیاد ، هیچ فایده ای نداشت چنان بهم چسبیده بود که حاضر نبود یه لحظه از من جدا بشه بره بغل پارتنر/داییش حتی!!!موقعی هم که میخواستم کفش بپوشم همش می گفت صبر کن ، نرو من میام! یکم که نق میزد می گفتم من بچه نق نقو دوس ندارما! یه لبخند گشاد بهم میزد که فقط بخواد دل منو بدست بیاره. کلا هر چی میگفتم (حتی یکم با بدجنسی که بیخیال اومدن بشه!) فایده نداشت و حرفمو گوش می کرد. آخرش هم اومد و بازم بعد نیم ساعت تو خیابون گشتن و دور زدن با اشک و آه ازمون جدا شد !

دوتا نکته هم هست تو این جریان یکی ناراحتم می کنه و یکیش خوشحالم! اول اینکه  از اینکه این بچه هر بار با ناراحتی از من جدا میشه ناراحت میشم واقعا، آخه خیلی کوچولوعه و واقعا نمیشه رو حساب حرف الانش برش دارم بیارم خونه اونوقت بهانه بگیره و گریه زاری کنه چون میدونم تو این سن اصلا بچه نمی مونه پیش کسی تنهایی وگرنه حتما می آوردمش. دوم خوشحالم از اینکه این بچه با توجه به جدیت من و الکی آوانس ندادنم به بچه ها و اینطور دوستم داره اونم تو خانواده ای که بچه ها اجازه ببخشید ر.ی.د.ن رو سر بزرگتر ها رو هم دارن از طرفشون! یعنی اینقدر محبت خاله خرسی میشه به بچه ها تو اون خانواده که آدم حالش بهم میخوره. نمونه اش هم خواهر بزرگه این بچه هست که ادم حالش بهم میخوره از لوسی و بی ادبی اش! منم واقعا تحمل این مدل محبت کردن و این بی ادبی ها رو ندارم چون با اینکه خودم تک دختر بودم یادم نمیاد که مامانم یه بار لوسم کرده باشه یا از اشتباه و بی تربیتی ام چشم پوشی کرده باشه!! بعد هم اینکه این بچه در حالی بهم وابسته و علاقه مند هست که با هیچکدوم از اونهای دیگه چه خاله و عروس و هیچ کس دیگه تو خانواده اینطور نیست  و  این بازم در حالیه که من اصلا و ابدا محبت و توجه ای از اعضای خانواده پارتنر دریافت نمی کنم! هر چی هست از سر ادب و اجبار هست و نه هیچ حس نزدیکی! نمیخوام اینجا سر ناراحتی و درد دل باز کنم ولی دیدن این وابستگی که مثل یه خار تو چشم اونهایی که واقعا چشم دیدن منو ندارنه، خیلی حس خوب و پیروز مندانه ایه! همین منو بس عینک

دیروز هم که جمعه بود یکم کسل شدیم رفتیم بیرون دیدیم اونقدر وحشتناک شلوغه که بعد نیم ساعت توبه کنان ،فقط از سوپر خرید کردیم و فیلم خریدیم و پریدیم تو خونه !! آخر شب هم با مامی حرف زدم ،اونم دلگرفته بود و متاسفانه بجر چند دقیقه حرف زدن باهاش کاری از دست من بر نمی اومد. بعد هم ساعت 12 بی هوش شدم.خدارو شکر این مشکل نخوابیدن داره کم کم رفع میشه و دو سه روزه وضعم بهتر از قبله!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/۱٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

مامان برگشت . یه حس پیچیده ای دارم اینبار، از خودم راضی نیستم و خیلی هم شاکی ام! بقیه اش بمونه برای خودم...

روز مرد برای من یاد آور بدترین روز دنیاست... از سه سال قبل که بهم زنگ زدن و اون خبر وحشتناک و غیر قابل باور رو دادن و از 15 سال قبل ترش که دیگه من ، من نبودم

برای روز مرد برای پارتنر هیچی! نخریدم! مجبور شد اون تاپ زردی که براش خریده بودم همینطوری روز قبل روز مرد رو بعنوان هدیه اش حساب کنه!

 

برادره هم تصمیم داره بره...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢۳ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام من اومدم  مژه

امروز صبح ساعت هفت و رب بیدار شدم و از ساعت هفت و نیم تا 10 یه سره ایستاده بودم به قطا.ب درست کردن برای مامان . چون بهش قول داده بودم ولی اصلا فرصت درست و حسابی نداشتم و فردا هم آخرین روزه و نمیدونستم که اصلا بتونم یا نه دیگه دیروز تصمیم گرفته بودم هر طور هست امروز قطاب ها رو بدرستم! نمیدونم چرا به خوبی بارهای قبل نشد بنظرم! البته من به خواست مامان یکم شیرینی مواد فیلینگش رو بیشتر کردم از اونی که تو رسپی اش بود. ولی خب بازم خوب و ابرومندانه شده ! با این ذیق وقت و بااین ریخت و پاشی که داشت و اون قسمت پیچوندنش که از همه وقت گیر تره خوب پیش رفت حدود 60 تا شد. یه مدل دیگه هم هفته ی قبل درست کرده بودم براش و اگه فردا فرصتش باشه یه مدل دیگه هم براش درست می کنم که لا اقل ببره با خودش.

دیروز روز جالبی بود. به دعوت قبلی یکی ار همکلاسی های اول دبیرستانم به دوره ای که با بچه های مدرسه چند ساله دارن دعوت شده بودم و یه بارم چند ماه قبل دعوتم کرده بود که نتونسته بودم برم ولی اینبار هم خودم دلم میخواست برم ببینمش( آخریت بار قبل عروسی ام رفته بودیم خرید کفش و کیف . اونم با همسرش و مامانش اومده بود همون فروشگاه معروف برای خرید ) دیده بودمش و می دونستم که دوقلوهای  دختر و پسر خوشگل یک سال ویک ماهه داره. اونم خیلی بهم گفته بود که بیام و اصرار اونم برام دلگرمی بود که این اشتیاق دیدن دو طرفه هست. و خب بالاخره بعد از خرید سه تا کادوی کوچولو برای خودش و بچه ها و یه شاخه گل دیروز عصری از کارم مرخصی گرفتم و  رفتم  خونشون. خب  راستش درست قبل از اینکه بخوام برم پشیمون شده بودم!!! چون من کلا آدم گروهی نیستم و مخصوصا تو جمعی که غریب باشم اصلا حاضر نیستم یه لحظه هم بمونم بس که معذب میشم! ولی یکی زدم تو سر این احساس و حس ضعف و با یه هیجان خاصی راه افتادم رفتم! اونجا 15 نفر بودیم و بغیر از صاحب خونه که خب منو میشناخت و یادش بود! من فقط یه نفر رو یادم بود که اون منو اصلا یادش نمی اومد!!!!! و دو نفر دیگه هم بودن که منو یادشون بود ولی من یادم نمی اومدشون!!! چون اینا با هم 4 سال یه مدرسه بودن ولی من فقط سال اول و پایه دبیرستان اون مدرسه بودم و بعد بنا به رشته ام که هنر بود رفتم هنرستان .تازه بیشتراشون دوره راهنمایی هم باهم بودن و دوستیشون قدیمی تر بود و سالها هم بود که دوره ماهیانه داشتن با هم. یک ساعت اول خیلی سخت گذشت بهم چون دوستم هم میزبان بود و هم  قل دخترش پیشش بود برا همین فرصت زیادی برای صحبت کردن با من نداشت و منم که دیدم اینطوری نمیشه شروع کردم کم کم با یکی شون حرف زدن  و یکم بعد تر هم که با دوتای دیگشون بیشتر صحبت کردم. همه متاهل بودن و نصف بیشترشونم بچه داشتن. جالبه که از این دوره پولی ها بود و صندوق داشتن و قرعه کشی میکردن و همه هم ماشالا حسابی به سر و تیپشون رسیده بودن و سانتی مانتال بودن و ساده ترینشون و من و صاحب خونه بودیم. 

با اینکه دیروز خوب بود ولی مطمئن نیستم که بخوام تو دوره باشم. راستش من واقعا آدم این خاله بازی ها نیستم مخصوصا که از سه-چهار نفر  تو گروه حس خوبی نگرفتم و لی عوضش از دوتاشون خیلی خیلی حس خوبی گرفتم و هم من مشتاق بودم بیشتر باهاشون اشنا بشم و هم اونا اظهار تمایل میکردن. راستش ترجیح می دم با همین دوستم و این دو یه نفر که آشنا شدم و خوشم اومده بیشتر رفت و آمد داشته باشم تا بقیه رو به زور بخوام تحمل کنم. حالا دیشب موقع خداحافظی دوستم و اون دختر که خوشم اومده ازش ازم پرسیدم از این به بعد هستی تو دوره هامون، منم واقعا نمیدونستم چی جواب بدم فقط گفتم باید ببینم برنامه هام چطوری میشه الان کارم رو سپردم دست شاگردم و اومدم اینجا تا یه فرصتی برای فکر کردن و سبک سنگین کردن داشته باشم. تا ببینم چی میشه...

دیشب بعد مهمونی دوره افتتاحیه جشنوا.ره بها.ر نا.رنج بود تو بوستان بزرگترین پارک شهر و پارتنر که بواسطه شغلش یکی از مهره های کلیدی برگزاری این جشنواره بود و خب منم چون پارسال بدلایلی نرفته بودم جشنواره امسال میخواستم حتما لا اقل افتتاحیه رو برم و پارتنر رو هم خوشحال کنم. خلاصه من با همون سر و وضع مهمونی ای پاشدم هلک و هلک رفتم جشنواره نیشخندو تو اون سیل جمعیت که لا اقل یک سوم جمعیت کل شهر بودن رفتم تو قسمت وی آی پی نشستم زباناونم در حالی که شونصد نفر ایستاده بودن پشت سر و اطراف حالا فکر کن پارتنر تو یه ا.ر.گ.ا.ن د.و.لتی کار میکنه من جلو ترین قسمت ،اولین ردیف با مانتوی حریر جلو باز و آستین های تا آرنج و شلوار بنفش و شال رنگی رنگی هلک و هلک رفتم اونجا نشستم!!! از خود راضینمی دونستم چطوری خودمو و استینمو موهامو جمع کنم!!!  پیش خودم میگفتم دستت درد نکنه برای اینکه چشم بعضی ها رو در بیاری یه کاری میکنی فردا این پسره رو اخراج میکنه حراست و شو.ر.ا.ی اسل.ا.می شهر!!! خندهتازه فکر کن تا پارسال حرف این بود که منم برم تو اداره همکارشون بشم گمونم اینا سکته کردن منو دیدن!!!

تاره تو مص.احبه .ها و کلیپ های پخش شده پارتنر خان هم حضور داشت و از همه خوش تیپ تر بود!نیشخند دیگه کلا ترکوندیم دونفری اونجا رو ! عینک تا بیایم خونه ساعت 12بود و منم که له لههه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

فقط از خدا برای همه انسان ها مخصوصا همه زن ها  و  برای همه مادر ها سلامت جسم و روان و دل خوش آرزو می کنم.... اگه اینها رو داشته باشی ،  دیگه دنیا رو داری...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام همگی!

بعد یه مدت نبودن و ننوشتن ،اومدن و نوشتن خیلی سخت میشه!

همونطور که نوشته بودم قبل عید ،یکی از اهداف من در سال جدید کمتر سر کار اومدن و بیشتر با خانواده و دوستان بودن بود که تا به اینجا به شدت و با پشتکار زیاد رسیدم به این هدفم و کلا از اول تعطیلات شاید در جمع 8 ساعت کار کردم! البته غیر امروز که دیگه میخواستم از اول هفته روتین و مرتب بیام سر کار که دیشب دوستم گفت که دارن از تهران میان پیشمون و تا فردا هستن و بعد میرن.و بنابراین امروز عصر هم نمیام! الانم تو راهن و من دیشب که اون دوستم و همسر و دخترش خونمون بودن سریع ناهار امروز رو هم ردیف کردم و فقط یخورده کار مونده که باید انجام بدم. خانواده مادری هم از هفته قبل اومده بودن و خوب بود دور هم و یه سری رفتن و یه سری هنوز هستن!

این وسط 3 روزی میشه که عمه شدم!!! {#emotions_dlg.e28}سوفی خانوممون 6 قلو زایید و الان من عمه 6 تا توله سگ کوچووول هستم! {#emotions_dlg.e22}سه تا سفید یه کرم و دوتا سیاه ! اونقده کوچولو و طفلی هستن که نگو!{#emotions_dlg.e11} فعلا هم پشماشون در نیومده و چشماشونم باز نشده. کلا راز بقاییه برای خودش!

تو این تعطیلات سریال شاهگوش و دیدیم (تا اینجاییش که اومده) و خیلی بامزه و باحاله! نمیدونم چرا فک میکردم سریال مزخرفی باشه! ولی واقعا خیلی قشنگه و بازیگرای درجه یکی توش بازی می کنن. چند تا فیلم هم دیدم که گ.ر.گ وا.ل.استر.یت هم جزوشون بود! خوب شد که این یکی رو تنهایی دیدم!!!!! حتی بدون پارتنر!فکر کن بار اولی که میخواستیم ببینیمش همه بودن! پارتنر گذاشتن تو دستگاه دی وی دی و تو یه لحظه اول چنان صحنه ای اومد جلو که برق سه فاز ازمون پرید ! خوب شد اون لحظه مامانم حواسش به تی وی نبود و ما در یه اقدام ضربتی موضوع رو جم کردیم {#emotions_dlg.e49}

 

این مدت اونقدر پول خرج کردم که واقعا برای اولین بار در 5 سال گذشته حساب و کتابش از دستم در رفته!!! فقط می دونم که حسابام خالی خالیه!!!!  کلی خرید داشتیم و مهمون داری وعیدی دادنی! ولی بازم خدارو شکر که جوانیم و میتونیم پول در بیاریم و کار کنیم و این خرج کردن ها همه تو شادی و دلخوشی بوده و برای باهم بودن و لذت بردن از زندگی.{#emotions_dlg.e54}

خیلی دلم میخواست که تعطیلات امسال بعد حدود 15 سال دوباره تو عید بریم مسافرت ولی نشد . هم بخاطر اینکه مامان بود پیشمون و خب دوست داشت که بمونه اینجا و اعضای فامیل بیان پیشمون برای عید و هم اینکه پارتنر خان فرموده بودن که کدوم آدم عاقای تو عید میره مسافرت وقتی همه جا غلغله هست! فقط تهران یکم خلوته و بقیه همه جاهای دیگه شلوغ و پر ترافیکه مخصوصا جنوب که من دوست دارم! حالا با این اوضاع که دست تنها شدم و شاگردم نیست نمی دونم بشه برای بعد عید بریم سفر یا نه! هر چی خدا بخواد.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٩ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

خدارو شکر ما هستیم 

اومدن مامان اتفاق خیلی خوبی بود و بعدش هم روز پنجشنبه یه اتفاق خوب دیگه افتاد دم عیدی و تو حال پکری که داشتم حالمو بهتر کرد...

فعلا هم مامان خونه برادر جان سکنی گزیدن و من سهم کمتری از مامان می برم بنا به تاهلم!!! شانس نداریم دیگه! :/

امیدوارم برای تعطیلات عید همه چیز خوب پیش بره.

*یه جورایی تصمیم گرفتم  عید امسال کمتر کار کنم و بیشتر حال کنم . خصوصا که به مناسبت بودن مامان، بیشتر خانواده از تهران میان پیشمون و شاید هم دوستم و خانوادش از تهران بیان و بخوایم یه زمانی رو دور هم باشیم و اینبار بر خلاف 8 سال گذشته تمام تعطیلاتم رو توی آتلیه نگذرونم! اینم از امسال! پول کمتر تفریح بیشتر!

×به قول "لیتیوم" تیک تاک! تا آخر سال...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

هوووووووومبغل

 

یک ساعتی میشه با خاله جان صحبت کردم که داشت همراه با دختر خاله جان از فرودگاه و بدرقه ی مادر خانومی برمیگشت خونشون و در حال رانندگی بود. خیالم راحت شد وقتی گفت مامان به سلامتی سوار و راهی شد و کمتر از 12 ساعت دیگه میرسه ایر.ان البته چون در حال رانندگی بود خیلی مختصر و مفید حرف زدیم ولی واقعا الان یه حس آرامش خوبی دارم. حتی لج و لجبازی های قبل اومدن سرکارم با پارتنر هم نمی تونه باعث کدورتم بشه الان... خیال باطل


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

به قول آشتی امروز یه روز جدیده یه صبح جدید ه خدا رو شکر که هستیم و فرصت زندگی داریم. بعد از طوفان و مه دو سه روز قبل و حتی خبر های ناامید کننده دیشب و روزهای قبل  که از تو اف بی  پیگیرشون بودم امروز هوای دلم خیلی خوبه قلب

چون امروز صب که تو رخت.خواب فیس ام رو چک کردم یه خبر خوب توش برام بود و کلی خوشحال و ذوقیده شدم♥ خدارو شکر می کنم برای محبتش.

چند دقیقه قبل پستچی مهربون برام یه بسته که فکر نمی کردم تا هفته دیگه بهم برسه رو آورد و بازم خوشحالم کرد چون قراره از توش پول در بیاد که الان بد جوری احتیاج دارم بهش. تازه دور بسته بندی از این ضربه گیر های پلاستیکی حبابی بود!!!! نیشخنداز اینها که میترکوندیمشونزبان! منم بی اراده شروع کردم دونه دونه مثل معتا.د ها ترکوندن این حباب های هوا و هیپنوتیزم شده بودم باهاشونهیپنوتیزم. حتی وقتی مشتری هم اومد داخل و داشت باهام حرف میزدم من هم باهاش حرف میزدم و هم حباب هامو میترکوندم ابلهتا یهو هر دوتایی زدیم زیر خنده و من پلاستیک حباب دار رو گذاشتم کنار!!!خندهقهقههخجالت

قراره امسال بعد سالها بازم عید برام بوی خوش و آشنای قدیمی رو داشته باشه.... خدایا شکرت شکرت شکرت....

 اگه یکم حوصله دارید تشریف بیارید ادامه مطلب!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1-جمعه از صب تا ظهر برای من یکی از پر استرس ترین روزهای این چند ماه اخیر بود

صب ساعت 5 و خرده ای از خواب پریدم و گوشیمو چک کردم و دیدم هیچ اس ام اسی از پارتنر ندارم مبنی بر اینکه سوار هواپیما شده و راه افتاده یهو قلبم اومد تو دهنم که نکنه از خستگی این دو هفته خواب مونده باشه و صب به پروازش  نرسیده باشه که یکم که دور خودم چرخیدم و براش اس دادم که امیدوارم خواب نمونده باشی و بعد رفتم اون یکی گوشیمو چک کردم دیدم بنده خدا به اون خطم  مسیج داده بوده که سوار هواپیما شدم و تازه یه نفس راحتی کشیدم! 

2-همون صب جمعه ساعت هفت و نیم به وقت اروپا !! قرار بود مامان بره بیمارستان برای عملی که سالهاست به تعویقش انداخته و مثلا قرار بود من تو این شرایط کنارش باشم که بر مسببش لعنت نشد که تو این شرایط کنارش باشم. همه اینها + اینکه مامانم بشدت از این عمل هراس داشت و عمل نسبتا سنگینی هم بود و هم  اینکه مامانم هم مثل من با بیهوشی مشکل شدیدی داره و قبلش همش میگفت نمیخوام عمل کنم چون اصلا معلوم نیست بعدش بهوش بیام یا نه. حالا تصور حال منو بکنید وقتی مامانم تو اتاق عمل بود و پارتنر هم زنگ زده بود که رسیده تهران و از اونجا راه افتاده داره میاد ولی جاده برف و کولاک شدیده و برای همین که دید ندارن خیلی خیلی آهسته دارن میان. من که همینطوری تو روز عادی فقط یک دهم این اتفاق ها میتونه از پا درم بیاره یه باره همه این چیزا با هم اتفاق افتاد و هر چی هم سعی کردم که به خودم مسلط باشم و سرخودمو با یه چیزی کرم کنم فایده نداشت که نداشت هر چند دقیقه باید یه زنگ به قاره ی اروپا میزدم که با اون وضع آب و هوا اصلا خط راه نمیداد و به سختی میشد تماس گرفت و هم باید هر چند دقیقه به پارتنر زنگ میزدم. آخرشم دیدم حالم بشدت بد شده و دیگه گفتم با خودت راحت باش و زدم زید گریه چنان اشک هام میومد که اصلا خودم شوک شده بودم که این همه فشار رو داشتم تحمل میکردم. خلاصه یه نیم ساعتی این قضیه طول کشید و بعد که چشمام اندازه قورباغه شد!!! یکم سبک شدم و باز تونستم به خودم مسلط باشم ولی همه اینها تا ظهر که به فاصله 5 دقیقه هم با مامانم که از اتاق عمل در اومده بود و تازه بهوش اومده بود و فقط تونست بگه خوبم  حرف زدم و بعد هم پارتنر رسید طول کشید و  خلاصه دوباره آروم شدم...

3- تو دو هفته اخیر رکورد خانه داری مو  زدم !! هم شیرینی خونگی پختم که عالی شد هم آش رشته برای اولین بار که اونم عالی شد و هم ماست خونگی که اونم خیلی خوووووب شد!!!!! اصلا اگه من بجای پارتنر بودم یه طرح تشویقی  برای این همه هنر و همت و کدبانوگری همسرم در نظر میگرفتم!

4- پاشدم بعد از اینکه نصف بیشتر ترم زبان گذشته بود رفتم موسسه گفتم من میخوام از این به بعد بیام که چون شاگرد خوبی بودم و ممتاز بودم گفتن بفرمایید! امروز دارم میرم کلاس!

5- این چند وقت یکم خوب بودم دوباره تعادلم داره بهم میخوره نمیدونم چرا صبا بزور از خونه در میام ولی بعدش خوبم تا غروب ولی غروب که میشه (درست همون موقع که پارتنر میاد خونه!!) من انگار شات دانم میکنن!!! اصلا یهو تخلیه انرژی میشم و داغووون و هاپو و طلبکار میشم یهوو!!!

6- من که 23 تا کم کردم! یکم استپ خوردم دارم میرم الپتیکال بخرم و پارتنر هم تعهد گرفته که باهاش کار میکنی نه اینکه بخری بندازی کنار خونه!!! ایشالا این 12 تای باقی مونده تا عید میره به دیار باقی میشتابه!

7- فعلا چیزی یادم نمیاد بیشتر از این! آهان شاید بعد امتحان ارشد برم نقاشی یاد بگیرم پیش دوستم! 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

مامان همین الان رفت

خیلی حس غمی دارم

آه خدا باز تنها شدم

بازم فقط من موندم و تو

 

انگار یه بغضی تو گلوم 
داره شکسته میشه
اینجوری که پلکای تو 
هی باز و بسته میشه
میشه نوازشم کنی 
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو 
آخه شکسته بالم...

میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو 
آخه شکسته بالم
می فهمی چی میگم بهت 
می بینی خستگیمو
میشه بذارم پیش تو 
چند روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشم و 
یه شعر برام بخونی 
امشب یه کم تنها شدم 
میشه پیشم بمونی
...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام من برگشتم

زنده و خوبم فعلا

بازم به دعاهاتون محتاجم

مامی هم داره فردا می ره و من یه عالمه غم دارم ولی سعی میکنم مثل سه سال قبل به روی خودم نیارم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

قراره امروز مامان آش رشته معروفشو درست کنه که ما چند ساله تو کفش هستیم و هر جایی هر آشی خوردیم بازم یک صدم مزه اش مامان پز رو نداشت. بعدش نیست که خیلی ما دلمون کوچیکه قرار شد همه کله گونجشکی حساب شه روز هامون و ظهر افطار کنیم با آشه نیشخند

فردا هم قراره همه خانوادگی بریم ویلا ولی من و پارتنر چهارشنبه می ریم مامی و اشی فردا میرن با بقیه. البته من با اینکه اونجا و ساحل اختصاصی اش رو خیلی دوست دارم ولی بیشتر از 24 ساعت تو اون محیط آروم باشم کلافه میشم! دلم برا خونه و کارم تنگ میشه ولی میدونم با بقیه حسابی خوش میگذره مخصوصا که مامی هم هست به به بغل

این هفته ای که گذشت من کلا از کار خونم استعفا دادم و کلا مثل مهمون رفتم از کار خونه و خوردمو خوابیدم و تو آشپزخونه نرفتم! موندم مامان که بر گرده کی دوباره می خواد بره تو آشپزخونه آشپزی کنه و مسئولیت بپذیره! خنثی

نمیدونم چرا این همه این روزها تنبل و خوابالود شدم. برعکس اینکه هر جای دیگه ای بغیر از خونه خودم نمیتونم اصلا بخوابم اینجا مثل خرس قطبی همش در حال خمیازه کشیدن و خوابیدن هستم! اینم حتما از اثرات بی خیالی و بی مسئولیتی هستشعینک

 

* پست قبلی که رمز دار بود درد دل های خودم با خودم و خدا بود بعد از اینکه رفتیم سر خاک برادرم با مامان و فقط خدا میدونه چقدر عذاب آور و ناراحت کننده بود دیدن بی تابی های مامانم و منم کاری از دستم بر نمی اومد تا آرومش کنم. خدا به هممون آرامش و توان بده. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو این روز ها نمیتونم زمان با ارزشم رو زیاد برای چیزهای بی اهمیتی مثل اینترنت و .. هدر بدم.

7 ساعت قبل از اومدن مامان به اشی خبر دادم و بچم طفلک اول که فکر کرد شوخیه و بعد که دید نه ما جدی میگیم  فشارش افتاد و رنگش گچ شد و بهش آب قند دادیم. میگفت باورم نمیشه باورم نمیشههههههههه ناراحت طفلک از بزرگی این اتفاق تو انکار بود.

مامان بعد از 3 سال پنجشنبه ساعت 1.30 بامداد بالاخره رسید ... تمام اون سالها و ساعت های انتظار و بی تابی بالاخره سر اومد و ما دیدیمش و بوش کردیم و نفس کشیدیمش...

تمام زمان رسیدن مامان رو تا زمان برگشتن (حدود 24 ساعت) رو مشغول سوپرایز خانواده مادری بودیم و آخ که چقدر حال میداد دیدن قیافه های شک زده و دهن های بازشون و خنده و خوشحالی هممون....

ما جمعه بعد از 8 ساعت تو ترافیک موندن(و له شدن و داغون شدن از خستگی) 3 تایی برگشتیم شمال(من و مامی و اشی)

همه چی خیلی خوبه بغیر از سر و کله زدن های من و اشی که باز وقتی با هم افتادیم شدیم تام و جری و یکم همدیگه رو آزار میدیم! ولی خب اشکال نداره درست میشه فعلا سر اینکه کی بیشتر مامانو دوسات داره و کی بیشتر نزدیک مامان باشه با هم گیس و گیس کشی داریم زبان

خدایا شکرت که بالاخره  صدای قلبای دلتنگمون رو شنیدی و ما رو  به عزیزمون و عزیزمون رو به ما رسوندی. صحیح و سالم. دوستت داریم♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

×صب زود باید برم ترمینال که راهی تهران شم. بعد از کلی غلت ,خوابم  نبرده!

×تنها نیستم. عروس خانوم دوهفته قبل هم باهامه. هر دومون با هم جمعه امتحان داریم.خوبه که تنها نیستم.

×فردا شب همین موقع ها من تو امن ترین جای دنیام, آغوش مادرم...

×یه غم گنده ای امشب , همون وقتی که از زور بی خوابی داشتم اون سریال رو می دیدم اومد بیخ گلوم و چشمامو سوزند.. منو تو چند ثانیه با چند تا دیالوگ ساده و عکس العمل های بعدش انداخت تو اون شب وحشتناک که با زبون خودم اون خبر وحشتناک رو به یه مادر تنها و بی پناه, هزاران کیلومتر اونورتر دادم. چقدر از خود اون روزهام بدم میاد... خدا  میدونه..

×خدایا یعنی میشه یه روزی این درد ها این غصه ها اینقدر سنگین و عذاب دهنده نباشه؟....

////////////////////////////

من خیلی خوشحالم... غم دارم ولی خوشحالم. از تصور چشم های براق اشی وقتی فردا بهش خبر اومدن مامان رو می دم... فکر نکنم نگفتنم رو تا لحظه ی آخر بذار پای بد جنسی ام. همیشه دلم میخواست یکی منو با همچین خبر های خوب و فوق العاده ای سوپرایز کنه... فردا شب می اییم استقبالت...<3

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه حس خاص وقت دیدن بازی ابر و نور و فرم درست روبروی چشمام....

 

 

شمام شریکید....♥

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

X این عکس ها نوشته های بالایی مال پنجشنبه غروب همون موقعی که این عکس ها رو انداخته بودمه ولی اون ساعت هر کاری کردم نتونستم عکس ها رو آپلود کنم که داغ و تازه بذارم تو وب تا الان.

XX جمعه تمام روز تو خونه بودم و با اینکه خیلی از کارهای تمیزکاری خونه رو روز قبلش انجام داده بودم با اینحال تا خود ظهر کارهام طول کشید و بقیه روز هم به خودم مشغول بودم واصلا از خونه بیرون نرفتم. جناب پارتنر هم که موقع امتحاناش هست و حسابی داشت درس میخوند و تو اتاق بود. دیگه واقعا کلافه شدم از تموم روز تو خونه موندن برای همین هم دوستم که زنگ زد و گفت شب بریم دوچرخه سواری با کله قبول کردم و ساعت 10 قرار گذاشتیم خودمون و همسرانمون بریم که ما دوتا دوچرخه سواری کنیم .

نشون به اون نشون که تا سوار دوچرخه شدم و یکی دو دور زدم حس کردم کمرم رگش گرفت ولی  به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم . یکی دوباری هم این وسط متذکر شدم به پارتنر که گفت وا نیستا تا امشب هر کدومتون 5 کیلو کم نکنید بر نمیگردیم خونه!!! ما هم حدود یک ساعت و رب هی تو اون بوستانه دور خورمون چرخیدیم و از لای آدمهایی که اومده بودن شام بخورن لایی کشیدیم و کلی سورژه شدیم تا برگشتیم خونه.

من دیگه می دونستم بی برو برگرد کمرم هنگ کرده ولی یه جورایی چون بدنم گرم بود متوجه عمق تراژدی نشده بودم . بعد هم که  رسیدیم خونه پریدم زود یه دوش آبگرم گرفتم و بعد با کمری دردناک خوابیدم! که البته تا صب خوابم نبرد از درد کمر و صب زود هم که پارتنر داشت میرفت بیرون یه چشمم رو باز کردم به زور و گفتم کمرم درد میکنه و احتمالا عکس العمل خاصی ندیدم از طرف مقابل چون خوابم برد بعدش و خبری هم از طرف نبود!! خلاصه همین شد که من چهار چنگولی موندم تو تخت و با هزار بدبختی خودمو کشیدم پایین وچند تا قرص خوردم و کیسه آبگرم گذاشتم و ژل مالیدم به کمرم و چون به مشتری قول داده بودم واقعا به سختی خودمو رسوندم سر کار.

میدونستم یه بلایی سرم اومده که خیلی جدیه تو عمرم کمر درد به این وحشتناکی ندیده بودم. دیگه زنگ زدم به پارتنر که آی کجایی و چرا به من توجه نکردی که من گفتم کمرم درد میکنه و یکم کولی بازی در آوردم و یکم حالگیری هم کردم و زنگ زدم به شاگردم که بدو بیا من باید برم دکتر و از اونطرف هم پارتنر تماس گرفت که داره میاد منو ببره دکتر .

خلاصه نیم ساعت بعد رفتم درمونگاه و چند تا آمپول دردناک که دردشون از خود کمر درده بیشتر بود زدم و راهی خونه شدم و بصورت افقی تمام دیروز رو با کمردرد شدیدی که انگار نه قرص و آمپول و کیسه آبگرم حریفش نبودن تا کردم! این وسط هم به مامانم زنگ زدم و تعریف کردم که چه بلای خانمان برا اندازی سر گل دخترش اومده و مقدار متنابهی هم بغض و اینها کردم که دل اون بنده خدا کباب شد که نیست که مواظبم باشه و اینها... :(  ولی خدایی پارتنر خیلی بهم توجه کرد و خواسش بهم بود بنده خدا با اینکه امتحان داشت تا قبل اینکه بره برای امتحان کلی به من سرویس داد و برای همین هم از اینکه صبش توجه نکرده بود و رفته بود سر کار از سر تقصیراتش گذشتم!!

امروز صب شکر خدا بهتر بودم و از ترس اینکه نکنه مجبور شم یه روز دیگه هم تو خونه بمونم و بپوسم و مثل خرس قطبی فقط بخورم تا معده درد بگیرم ساعت 7 صب از خونه زدم بیرون و برای اولین بار بعد از نمیدونم چند مدت اینجا ساعت 7ونیم  صب باز بود امروز!!

این بود انشای من!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

.

.

چقدر رقت انگیزم....

درست همون جایی که برای تو اسمایل یاهوو  می فرستم و میگم که خوبم و رو به راه... که زندگی عالیه و در جریان... که من حالم خوبه... اشکان مریض نیست... زندگی ام آرومه و دغدغه ای ندارم این روزها...همون موقع که دارم زار می زنم اینور مانیتور و قلبم هزار پاره هست از همه چی.... از تنهایی و دلتنگی و نگرانی و آشفتگی و استیصال...

و چقدر امیدوارم که حرفهای قشنگمو باور کنی... که شک نکنی به دروغ های شاخدار مصلحتی ای که این روزها بر خلاف قبل شاید استعدادی هم پیدا کرده باشم در گفتنشون....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

- انگاری عادت کردم همه ی ییهو قاطی کردن ها و دلتنگی ها و خفقان هامو بندازم تقصیر هورمون ها و حالا که هر چی میگردم یه بهانه ای برا  انداختن این حال و روزم  گردنشون پیدا نمی کنم و خب... باید قبول کنم که خودم داغونم....

- باز شدم همون من_ دیوونه ی افسارگسیخته ای که همه رو از خودش می رونه و شمشیر می کشه براشون و همه رو از خودش دور میکنه و با هر ناراحتی ای که پیش میاد یه خنجر هم تو قلب خودش فرو میره...

- باز دارم عقب عقبکی میرم تو غار خودم که دور خودم پیله بکشم.... که تنها باشم...

- این روزا اصلا تحمل هیچکس رو ندارم.... نمیخوام هیچکس دور  برم باشه.. شایدم برا اینه که اونی که بهش نیاز دارم نمیتونه باشه و من کس دیگه ای رو نمیخوام....نه..

- دلم می خواد تنها باشم... تنها ی تنها... هیچکی حالم رو نپرسه.. هیچکی نگرانم نباشه .. هیچکی هیچ سوالی ازم نپرسه.. هیچکی توقعی ازم نداشته باشه.. هیچکی نخواد ازم خوب باشم یا بخندم یا بد اخلاق نباشم.. هیچکی نخواد برم جایی یا با کسی ملاقت کنم... اصلا دلم نمیخواد به کسی زنگ بزنم و حرف بزنم.. اصلا دستم به اس دادن هم نمی ره... دلم نمیخواد هیچ دوستی رو ببینم... خیلی زیاده که بخوام تو حال خودم باشم.. برای خودم برم و بیام و تو سکوت خودم آهنگ گوش بدم و فکر کنم و بغض کنم.... 

-

 

 

 

 

× یه رازی توی "یه دل سیر گریه کردن و با چشمای خیس به خواب عمیق رفتن " هست که بعضی وقتا بیشنر از انتظارت حالتو خوب میکنه.....

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

یلدا هم اومد و رفت...

همون طور که پاییزم اومد و رفت...

شد سومین سالی که عزیزترینم سفره یلدامون رو تدارک ندیده بود...

من اینجا بین این همه آدم و  تنها...

اون اونجا اونور دنیا تنها..

اشی تو شهر دیگه تنها...

آرش هم زیر خاک سرد تنها....

.................................................................

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۱ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امروز تمام مدت خونه بودم و الانم بد جوری حوصله ام سر رفته و دمغم...

تمام روز بیشترش رو مشغول کارای خونه بودم و اصلا به کارهای شخصی خودم که تو فکرشون بودم نرسیدم.. فقط یه ساعت تمرین موسیقی.. که الانم دستم خیلی درد میکنه..

ساعت 8 میخواستم برم بیرون یکم هوا بخورم و پیاده روی کنم که همون موقع دقیقا یه باروون خیلی شدیدی گرفت که خب نمیشد زیرش پیاده روی کرد...

تی وی هم که مزخرف ترین برنامه هاشونو برای پنجشنبه و جمعه می زاره...

امروز خیلی خالی بودم... خیلی سرد.. گر چه دریم های قشنگی برای خودم داشتم....

فردا روز جدیدی ه....

---------------------------------------------

×کاش لا اقل تو رو اینجا داشتم....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)