دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید بین-ستاره ای اگه هیچی هیچی برامون نداشته باشه لااقل 2-3 ساعت ماها رو تو بزرگی و شگرفی این جهان هستی غرق می کنه، جدای از اینکه یه فیلم کامله که جنبه های مختلف زندگی رو به نمایش می گذاره.. برای من که چیز جالبی بود، بعد از یکسال که از دیدن فیلم جاذبه می گذشت ، همچین چیز عجیبی رو می خواستم تا بازم بهم تلنگر بزنه... راستش همین الانم تو همین لحظه اگه موقعیتش برام جور می شد یکی از داوطلبینی می شدم که حاضر بود بره یه سفر دور و دراز بین ستاره ای و بین کهکشانی و اصلا چند ده سال بعد برگرده شاید تا اون موقع و توی اون شرایط اولویت ها و حساسیت ها و اصلا خود زندگی برام چیز دیگه ای تعریف شده باشه... کاش می شد...

-صبح ها بیشتر حرفم میاد ولی هم کار هست هم فرصت نیست که چیزی بنویسم و حالا هم که اومدم حس و حالش نیست... بعد از یه بحث بد با پارتنر همینم نوشتم که یکم ذهنمو منحرف کنم.... امروز هورمون هام یکی زیاده روی کردن و خب غیر منصفانه هست که نگم بد بهانه ای هم دستم اومده بود برای قشقرق درست کردن!!! خدایا صبر صبر صبررررررررررررر

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 
 
سلام به همه لبخند
امیدوارم خوب باشیدقلب. امروز که از خونه اومدم بیرون دیدم هوا ابر داره و آفتاب نیست(البته الان آفتاب شده) و نیمه ابری و سایه هست، کلی انرژی خوب گرفتم و حس خوشایند اینکه نزدیکه پاییز شده بهم دست داد. از خدا می خوام همه روزهاشونو با کلی حس های خوب و مثبت شروع کنن.
برای فردا قرار گذاشتیم چند نفری بریم بیرون. یه چشمه طبیعی و منحصر بفرد که از اون فقط 4تا تو کل دنیا وجود داره تو حدود 2 ساعتی اینجاست و من و پارتنر برای اولین بار قراره بریم و ببینیمش باداب سورت و این چیزیه که من خیلی وقته دلم میخواسته برم و نمی شده و حالا اینبار قسمت شد که بریم و ایشالا به خیر و خوشی می ریم و بر می گردیم .
*بچه ها فکر کنم پرشین باز دوباره داره عربی می رقصه!!!! هر کاری می کنم نمی تونم تنظیمات قلم رو به شکل اول بر گردونم! واسه همین هم بولده هم ایتالیک!گیر داده ول هم نمی کنه!
دیروز صبح مثل اکثر صبح ها خیلی خسته و بی حال بودم. از ساعت هفت و نیم صبح بیدار شده بودم ولی اصلا نمی تونستم از خونه بیام بیرون. ماشین هم نداشتم و متوجه شدم که این مدت که همش و همش با ماشین تردد می کردم چقدر تنبل و کرخت شدم ولی خداییش هوا هم خیلی گرم و شرجی بود و آفتاب تو مخ آدم بود و شر شر هم عرق می ریختی. تو همین گیر و دار رفتن و نرفتن بودم که دیدم یه آقایی درست رو برو در خونمون با پیکان وانتش بساط  ظروف رویی رو بپا کرده من هم  خیلی ظرف وقابلمه رویی دوست دارم یعنی همه اون سرویس های چدن و استیل و سرامیکی یه طرف! کته تو  قابلمه رویی یه طرف دیگه!!!! دیدم آبکش و ملاقه و لیوان و کاسه و کلی از این ظرف و ظروف ها داره و خدا شاهده فقط این تونست منو اون لحظه از تو خونه بکشونه بیرون! هیچی دیگه رفتم ازش دوتا لیوان رویی خریدم( از اینا که قبلنا توش یخ درست می کردن ولی من برای پیک نیکمون خریدم چون بدم میاد ظرف فلزی تو فریزر به پوست آدم می چسبه انگار می خواد قلفتی بکندش!) و دوتا هم کاسه! البته بعد پشیمون شدم چرا یه ظرف خاصی که داشت وبرای درست کردن آبگوشت استفاده می شد رو نخریدم! البته پارتنر هم گفت می خریدیش ، حالا ایشالا دفعه بعد. بعد هم خرید ها رو گذاشتم تو خونه و رفتم که بیام آفیس! تا ظهر هم زیاد حال و احوال خوبی نداشتم و ظهر هم تو گرما چون باید از سوپر خرید می کردم  با تاکسی برگشتم خونه ، گرما زده و کلافه.چند دقیقه نشده بود که کولرو زده بودم و هنوز خونه خنک نشده بود که برق رفت!!!!!
یاد حرف دیروز پارتنر افتادم که با رییس اداره برق اینجا آشناست و بهش گفته بوده فعلا برنامه روتین اینطوریه که یک روز در میون برق شهر دو ساعت قطع می شه یعنی یه روز سمت ما قعطه و یه روز دیگه اونور شهر قطع ه! خلاصه که دستشون درد نکنه با این برنامه ریزی دقیقشون!!!! درست تو ذل گرما! هیچی دیگه... همینطور تو گرما وایستادم تا یکم شیرینی درست کنم آخه چند وقته دلم خیلی شیرینی می خواد ولی در عین حال منی که اونطور شیرینی دوست بودم دلم اصلا شیرینی های توی قنادی ها رو نمی خواد و یه شیرینی کم شیرین و خاص می خواستم که خیالمم از بابتش راحت باشه، چند تا رسپی مختلف هم داشتم که خیلی وقت بود دوست داشتم امتحانشون کنم و بالاخره تصمیم گرفتم یه چیز سالم تر و کم شیرین تر درست کنم که می شد اون رسپی پای سیب_ آنا... حالا برق رفته،آب هم که پمپ خاموش بشه اصلا نمیاد بالا و منم عرق ریزان مجبور شدم سیب هار و دونه دونه  رنده کنم ، این وسط دوتا ناخن عزیز شست هام به ملکوت اعلی پیوستن با رنده محترم. بخ سیب های رنده شده آبلیمو زدم و اومدم خمیر رو درست کردم دیدم آرد سفید خالص ندارم و آرد شیرینی پزیم با سبوس قاطیه. مجبور شدم به زحمت اون قسمت های سبوس رو جدا کنم( که زیاد هم موفق نبودم ) و از اونجایی که آدم عجول و بی حوصله ای هم هستم و با اینکه می دونستم چیزی که من دارم الان تلاش می کنم درست کنم زیاد پایبند رسپی اورجینالش نیست ولی دل زدم به دریا و کارمو ادامه دادم و خلاصه با برقی که نبود و یخچالی که خاموش بود خمیر رو یه مدت گذاشتم تو فریزر و مارمالادم گذاشتم آماده بشه و خودم رفتم بقیه فیلم زنان کوچکم رو ببینم( از نوجوونی عاشق رمانش و کارتونش بودم) و آخراش که برق اومد و دوباره رفتم سراغ خمیر ولی وقتی که پهن می کردم هم با اینکه زیرشو آرد پاشی کرده بودم میچسبید به سطح زیریش و هم می چسبید به چوب خمیر باز کنم و بعد هم کنده نمی شد و پاره می شد و با یه مکافاتی یه چیزی که زیاد شبیه اون خمیری که باید می شد بدست آوردم و گذاشتم کف قالب و از مارمالادم که چشیدم دیدم هی وای من نه تنها شیرین نیست ، بلکه چون دوتا از اون 4 تا سیبه سیب ترش فرانسوی بودن، ترش هم هست! تازه من بخاطر همین یه قاشقم بیشتر شکر ریخته بودم ولی خب از اونور آبلیموشم دوبرابر ریخته بودم! دیگه سریع سرهمش کردم و دیدم خمیر زیاد اومده و به این پای سیب هم که امیدی نیست سریع یکم خمیر دیگه باز کردم و یه هلو رو اسلایسی کردم با پوست و گذاشتم وسطش و یه قاشق هم پودر قند ریختم روشون و یه خمیر دیگه هم گذاشتم سرش و با اون پای سیب کذایی گذاشتم تو فر، اینم بماند که زمان تو رسپی بود 20 دقیقه با حرارت 180 ولی پای های من 40 دقیقه هم بیستر با حرارت 200 بودن تو فر و آخ نگفته بودن! آخرش مجبور شدم گریل رو روشن کنم تا یکم برشته بشن ولی  وااااااااااااااای بو داشتن یه بوی رویایی و عالی که عاشقش بودم. این وسط ها هم دوستم پیام داد که کی می ری آفیس بیام پیشت و من هم گفتم پارتنر دیر میاد و من خونم پاشو الان بیا که اابته 3-4 ساعت بعدش اومد و  با پای سیب کذایی و پای هلوی خوشمزه که عالی شده بود ازش پذیرایی کردم. البته پای سیبشم خوب بود ولی پای سیب نبود! بعد هم جمع کردیم با نی نی خوشگلمون رفتیم آفیس و تا 9 که پارتنر بیاد دنبالم اونجا بودیم، خوب بود!
 
*شایان ذکره من یه هفتس نمی تونم ناهار شام درست بخورم و همه این چیزایی که تو روز می خورم شامل میوه و شیر موز  و مثلا این تارت ه ، شدن ناهار و شام من! منی که عاشق آشپزی بودم با اکراه در یخچال فریزر رو باز می کنم و یه چیزیبه زور برا پارتنر سرهم میکنم. اگرم یه وقتی یه خوراک درست و درمون هم بخورم باید ساعت ها بعدش جوابگوی دل درد و دلپیچه ای که میگیرم باشم! فقط تنها نکته ی مثبتش اینه برام که تو این دوماه وزن اضافه نکردم و واقعا ملتمسانه از خدا می خوام که بتونم بدون اینکه یه افسردگی عجیبی از اضافه وزن نجومی پیدا کنم، با همین شرایط نرمال این دوران رو بگذرونم.آمین!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٥ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو ده روز گذشته خیلی استرس و فشار روم بوده، اول از همه بابت امتحان ها و پروژه ها و بعد هم کارهای آفیس و دنبال جای جدید گشتن و خرابی کولر که اون خودش داستانی بود!!!! فکر کنم 5-6 باری اومدن و رفتن و هی قطعه عوض کردن تا متوجه شدن اشکال از کجای کولره و تونستن برطرفش کنن! تو گرمای شرجی اینجا واقعا مکافاتی بود اصلا سر کار اومدنم شده بود عذاب الیم! از بدو بدو های تحویل کارهام و واقعا فشارهای بیخوابی و استرس هم چیزی نمیخوام بگم جز اینکه تموم شدن دیروز و آخرین امتحان _ این ترم شده بود مثل یک رویای دست نیافتنی! بعد تحویل کارهامون من و دوستم نمی تونستیم باور کنیم که بالاخره تموم شد!!! البته تا پانزدهم هنوز یه جورایی درگیر هستیم چون باید مقاله مرتبط با یکی از درسهامون رو تحویل بدیم و 5 نمره داره!!! مقاله ای که از ترم اول موندم توش و اونم خودش به نوبه خودش کابوسیه!!!

اما چیزهای خوب این هفته!

وسط این همه بدو بدو برای اولین بار مربا آلبالو درست کردم و خیلی بهتر از اونی شد که فکر می کردم!! پارتنر کلی کمک کرد و هسته های آلبالو ها رو در آورد ولی چون آلبالوهامون زیاد نبود خیلی در نیومد ازش و حالا که امتحانام تموم شده اگه بشه بیشتر بخره و من درست کنم خوبه! اگه بگم همین 4سال قبل تو خوابم نمی دیدم که یه روز با علاقه این کارها رو انجام بدم و این همه هنر داشته باشم، باورتون میشه؟ من بشدت با این ایده که پارتنر میخواد منو از یه دختر مستقل و بیرون خونه ای و تحصیل کرده به یه زن خونه داری که تمام دغدغه اش ناهار و شام و خونه داری و ترشی مربا درست کردنه تبدیل کنه، مقاومت می کردم و هر باری که پارتنر اظهار علاقه می کرد که اینکارهای خونه داری رو خودمون انجام بدیم فکر می کردم بیشترین توهین ها رو بهم کرده و با قصد و غرض اینا رو میگه ولی الان خود خودم با کمال میل این کارا رو می کنم و ازشون لذت می برم البته اینها برای تفنن و تجربه هستن و خیلی راحت می تونم هر وقت خواستم نکنم این کارا رو! ولی بیشتر از همه خودم حس خوبی می گیرم و پارتنر هم خوشحال میشه و ذوق می کنه و پزش رو می ده!!

چند روز پیش ها یه هولاهوپ خریدیم!!! البته قبل از این خرید کلی با پارتنر سرو کله زدم که راضی اش کنم ، برم بخرم!! میگفت نه! اون الپتیکال که شده جالباسی رو هم وقتی میخواستی بخری کلی ذوقش رو داشتی و حالا یکسال بیشتره افتاده گوشه خونه! خلاصه که راضی اش کردم و الان خیلی راضی هستم وسط این همه گرفتاری های هفته گذشته هر فرصتی که گیر می آوردم می رفتم یکم با حلقه ام قر می دادم و بماند که وقتایی که پارتنر بود خونه ،چقدر به من می خندید و منم به اون!! آخه خیلی پوزیشن خنده داریه مخصوصا اوایلش که ناشی هستی!!! امروز صبح تونستنم حدود 200 تا حلقه رو بدون اینکه بندازمش بزنم و حس خوبی دارم و کبودی های بد و زیادی هم که اوایل حقله زدن تو پهلوهام بوجود اومده داره از بین میره! یکی دو روز اول که اصلا نمی شد بخوابم تمام اعماء و احشاعم!(بقول دکتر عشقی!) درد می کرد!

چند تا فیلم هم دیدم تو یک ماه گذشته یکیش آ.ر.ا.یش غل.ی.ظ که واقعا اسمش خیلی مسخره بود!!!! مستا.نه رو دیدم که اونم یکم مسخره بود ولی کم هم جالب بود! یکی دیگه هم که فیلم ستا.ر.ه که خیلی رو اعصاب بود و غیر واقعی!!! فقط حمید ر.ضا پگ.ه ش جذابیت داشت! حالا کلی فیلم ایرانی و فر.نگی هم دارم که اونها رو هم تو نوبت اکران خصوصی هستن!!!!نیشخند

مچ دستم وسط شوخی های شدید من و پارتنر کشیده شده و اذیتم میکنه منتها اصلا فرصتی نشد که برم دکتر و عکس بگیرم و این هر روز بیشتر اذیتم میکنه و فکر می کنم شاید در رفته باشه فعلا به استفغاده از مچ بند طبی قناعت کردم تا وقت بشه برم دکتر امیدوارم چیزی نباشه و داستان نشه!

اونقدر این مدت نرسیدم به سر و وضعم ،که امروز مانیکور برقی مو آوردم آفیس و اول صبحی نشستم ناخن هامو مرتب کردم.. باید بگم بعد از سال های سال این اولین باریه که تونستم بالاخره ناخن هامو یکم بلند کنم و نشکستن! فکر می کنم بخاطر قرص های کلسیم-دی و اسید فولیک و مولتی ویتامین هایی هست که دارم روتین میخورم! وگرنه که سالها داشتن ناخن های یکم مرتب و یکدستی که تا چند میلی متر جونه می زنن، نشکنن، آرزوم شده بود! ولی عوضش حریف ریزش موهام نشدم و موهام تو دو ماه گذشته بازم به طرز عجیب و وحشتناکی می ریزن و واقعا اعصابمو خرد کردن، فقط خدا رحم کنه بهم و کچل نشم... نمی دونم دیگه از چی می تونه باشه همین سه ماه قبل چکاپ کامل کردم و دکتر مولتی ویتامین ها و قرص هامو داد و واقعا چی باعث این مشکل هست و نمی دونم...

 

-مثل کبوتر رها شده از قفس دلم میخواد یه مدت همش برم اینور و اونور و مهمونی و شب گردی و با دوستا بودن و یکم با خودم بهتر و مهربونتر باشم و معاشرت کنم... خیلی دلم برای دوستای دبستانیم و بیرون رفتنامون تنگ شده، دلم برای پسرک عزیز_ دوستم و عشق خاله تنگ شده، دلم برای رستوران گردی و خندیدن و خوشحالی کردن تنگ شده... دلم مسافرت خوب_ تابستونی می خواد... خدارو شکر که میشه به همشون رسید و اینها خوشی های کوچیک ولی ارزشمند زندگی من هستند...

 

فعلا همین ها.. روز تابستونی خوبی داشته باشید!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٠ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/همین الان جواب لا.تا.ر.ی رو چک کردم و خدارو شکر! هیچکدوم از ما 3 نفر سلکت نشده بودیم!

2/دیروز کله سحر پاشدم رفتم دانشگاه ولی بعد از کارگاه 3 ساعت اولی مون احساس کردم اصلا حالم خوب نیست و بعد مطمئن شدم که درست حدس زده بودم!!! از این به بعد باید دقت بیشتری به تاریخ و تقویمم داشته باشم! برا همین ظهر برگشتم خونه، ناهار خونه خوردم و دو ساعت هم خوابیدم و عصر هم برا اینکه به خودم بیشتر توجه کنم نرفتم سر کار و شب هم از نبود پارتنر خان نهایت استفاده رو کردم و تو تنهایی خودم با دیدن یکی دوتا فیلم و سریال مورد علاقم خودمو لوس کردم تا پارتنر برگرده!

3/دیشب ساعت 11 اینا بود که میخواستم برم بخوابم که صبح بدون بهانه و خستگی بتونم همون ساعتی که میخوام بیام بیرون و به کارک برسم که همون لحظه پارتنر رسید و گقت بزن شبکه 3 فوتبال یوونتوس و رئال مادریده! فکر کنید!!! تیم من و تیم پارتنر! تیم من و تیم مامان!!! باهم یه همچین مسابقه حساسی رو داشتن  و من میخواستم به خواب غفلت برم! هیچی دیگه تا ساعت 1 که تیم همیشه قهرمان من  و بوفون عزیزم!!! بردن بیدار بودم! خیلی خنده دار بود حال_ پارتنر! من اهل کری خوندن نیستم ولی اون خیلی کل می انداخت و خب منم یکم جواب میدادم و یکم هم ناراحت می شدم  و یکم هم نگران بودم که نکنه طبق معمول این تیم خوب ولی ناکام! ضایعم کنه جلو پارتنر و کری هایی که میخونه!!! ولی وقتی پنالتی رو گل کرد و بعد هم رفت تو دفاع اتوبوسی!!! و بعد تر هم که بازی رو برد! خیلی بنده خدا پارتنر حالش گرفته شد و البته که من حال کردم! داشتم حساب میکردم الان شده چهارده سال که من فوتبال ایتالیا رو دوست دارم و این دوست داشتن دقیقا از 14 سال قبل و با دیدن بازی های همین یوونتوس و طرفداری از همین تیم شروع شد... هی هی هی... کی این همه سال گذشت و دختر نوجون و آشفته ی اون روزها شد یکی مثل امروز من؟!!! یادش بخیر تا دیر وقت با اون تلویزیون  سیاه رنگ 14 اینچی مون می شستیم فوتبال می دیدیم!من هنوزم نمی خوام بزرگ شم!

4/اون پسره تو بفرمایید شام دیشب! تمام مدت من رو یاد یه نفر می انداخت...کسی که یه تقریبا دوساله که اصلا ندیدمش... تمام این چهار شب.. از ریخت و قیافه و مغرور بودنش تا صداش و مدل حرف زدنش! میشه دونفر اینقدر شبیه هم باشن؟؟؟ چرا این مدت اینقدر آدمهایی میان سر راهم که منو یاد آدمهای گذشته ی زندگی ام می اندازن؟ اون از اون مشتریه، این از این پسره، اون از استاد دانشگاهمون که هر بار می بینمش یاد ....اون می افتم... خودمم موندم، تخیله یا واقعیت؟!!

5/فردا می شه دوهفته از روزی که خاله شدم! دوست عزیزم که روز ثبت نام ارشد من متوجه شدیم بارداره بالاخره نی نی مون رو دنیا آورد... اون روز رفتم دیدنش و یکبار دیگه هم رفتم ولی نی نی مون رو از روزی که بدنیا اومد نشد که ببینم، دلم تنگ شد برای دیدن اون پسر دوست داشتنی_ لپ گلی! اگه بشه امروز برم ببینمش...

6/تو اون حالی که از اول امسال داشتم نشد این دو مورد رو هم ثبت کنم در خاطراتم، یکی اش کنسرت 10 فروردین محسن یگانه بود که مدت ها بود دوست داشتم برم و این فرصت خیلی یهویی و خیلی هیجان انگیزانه! جور شد برام و خیلی خوب بود، یکی هم سفر بعد از تعطیلات عید به جنوب و جزیره دوست داشتنی ام بود و تجربه ی جدید پاراسیل سواری! خب من از ارتفاع وحشت دارم ولی این هم جزو همون تجربیاتی بود که باید توی زندگی ام می داشتم و جالبه بگم که اصلا هم نترسیدم، چون ترس نداشت و بیشتر آرامش بخش بود!

7/یه سری فیلم های جدید و قدیم رو دانلود کردم و می کنم و دیدیم. این وسط جالب بود من با ذهنیت اینکه یه فیلم خیلی ملو و احساسی رو میخوام به خورد پارتنر بدم، Gone Girl رو دانلود کردم ولی نتیجه کلا یه چیز دیگه بود! فیلم جالبی بود ولی درام عشقی مورد علاقه من نبود عوضش برای پارتنر خان( و هر مرد/همسر یا پارتنر ی) می تونست پر باشه از درس عبرت و تجربه!!! :)) میتونم بگم من احتمالا جزو اولین پارسی زبانانی هستم در داخل وطن! که فیلم پنجاه.سایه.خاکستری. رو دانلود کردم و دیدم همون زمان_اکران در اروپا !!! البته الان تو سایت ها برای دانلود موجوده! اگه دنبال یکم هیجان هستید ببینیدش، البته نه در کانون گرم خانواده! به تنهایی یا با م.ع.ش.و.ق.ت.و.ن عینک

8/هوا ابری و خنکه... فکر می کنم حالم خوب تره....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز صب ابری و بارونی من از ساعت هفت و نیم صبح و با نو.ا.ز.ش های پارتنر شروع شد... با اینکه شبش خیلی دیر خوابیده بودم ولی با یه حس خیلی خوب بیدار شدم.

تمام روز خونه بودم. از ظهر یکم کسالت داشتم ولی بازم از اینکه دیروز و خونه بودم راضی ام. کلی به خودم رسیدم به کارهای خونه رسیدم .بازی های رقابت های آسیایی اینچئون رو دنبال کردم وبا شادی بچه های والیبال مثل یه بچه نوجوون همپاشون ذوق کردم و خندیدم و افتخار کردم بهشون. غروبش بعد از مدتها موفق شدم فیلم  Amélieآملی رو که پریشب  دانلود کردم رو ببینم و خوبیش این بود که با پارتنر باهم دیدیم هم اینو همThe Great Gatsby گتسبی بزرگ رو که پنجشنبه شب دیده بودیم. هر دوتاشو دوست داشتم. مخصوصا لئوناردو رو که همیشه جذابه عینک حالا چند تا فیلم دیگم هست که میخوام پارتنر رو گول بزنم بشینه باهام ببینه! یکم از فیلم های روز دنیا عقبم ولی بازم خوشحالم که هر وقت بخوام میتونم فیلمایی که دوست دارمو ببینم! خیلی هاشونم مال ده سال گذشته هستن.

دیشب قبل خواب دوساعت داشتم سه تا( +یکی دیگه که پارتنر صبش مرتب کرده بود!)کشوی میز توالتم که توش لوازم آرایشی و بهداشتی مو چپونده بودم بعد ماه ها مرتب می کردم. اینا از اون کارایی ه که هرچقدرم براش برنامه ریزی کنم، فقط موقعی انجامش میدم که حالشو داشته باشم .دیشبم با اون معده درد وحشتناک یهو ویرش اومد! اونقدرم خوب شد که حد نداره. الان وقتی کشوهامو باز میکنم اونقدر مرتب و خلوت و تمیزن که کیفففففففففففف میکنم. همه چیزا رو دسته بندی و جابجا کردم و دم دست ترین کشومم توش لوازم مورد استفاده هر روزمو چیدم و امروز صب موقع آرایش کلی ذوق کردممژه تازه یک قسمت کمدم رو هم مرتب کردم. احتمالا هفته دیگه(شایدم فردا!) کلا چمدونامو در میارم که از توشون بوت هامو بیارم بیرون وبا کفش ها و صندل هام جابجاشون کنم.

فردا که تعطیله کلاس ندارم ولی دوشنبه رو می رم دانشگاه. الان که آفتاب شده ولی امیدوارم هوا بارونی باشه قلب

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٢ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیشب رفتیم شهر موشها 2. در اوج بی حال و حوصلگی ام. درست وقتی هم که وارد سینما شدیم یه جر و بحث مزخرف _ بیخودی داشتیم با هم! فکر کن بعدش سرم رو بلند کردم دیدم رو صندلی ها ی روبرویی سالن انتظار سینما آقای رییس اداره فنی. و .حر.فه.ای شهر با همسر و دوتا بچه هاش نشستن!! (همشون سالهاست مشتری من هستن! و یه نسبت خیلی دور هم با پسرخاله ام داره!) میخواستم از خجالت بمیرم! فقط شانس آوردم باهاشون چشم تو چشم نشدم و دیگه تا لحظه آخر سرم رو گوشیم بود! البته به محض اینکه رفتیم برای دیدن فیلم و فیلم شروع شد پارتنر خان دست منو گرفت! منم که بی اعصاب تر از اون بودم که بخوام بحث و ناراحتی رو کش بدم در یک اقدام ضربتی گفتم برو برام پفک و هوبی بخر!! بعدش هم یه دستم چی .تو.ز.طلا.یی بود و اون یکی هم هوبی! داشتم فیلم میدیدم و میخوردم! راستش من کلاه قرمزی رو بیشتر پسندیدم! کلا کلاه قرمزی با شخصیت تر و داستانهاش هم اجتماعی تره و خب همه سنین ازش بیشتر لذت می برن ولی این شهر.موشها واقعا برای بچه های خیلی کوچیک خوبه! حوصلم سر رفته بود وسطای دیدنش!

یه عالمه کار دارم ، مخم  نمی کشه انگاری! اصلا نمیتونم کارهامو انجام بدم! خیلی خستم، خسسسسسسسسسسسسسسته! 

 

جمعه شام دعوت بودیم خونه خاله پارتنر، ساعت 12 اینا که برگشتیم من نشستم تازه به فیلم دیدن! از اون فیلم ها که دانلود کردم! The Lake House فیلم قشنگی بود، از بعد از Gravity طرفدار ساند.را بو.لا.ک شدم، کیو.نو ری.وز رو هم که از بعد از ما.تر.یکس! تا بخوابم ساعت 4 شده بود! صبحش هم که 8 بیدار شدم با چه حالی، خدا داند!!! میخواستم نیام آفیس که مشتری زنگ زد پشت در بود دنبال کارش! مجبور شدم بدو بدو بیام آفیس!البته خوب شد که اومدم خیلی شلوغ بود دیروز صب تا ظهر. پنجشنبه شب هم About Time رو دیده بودم  اونم همشونو تنهایی! تازه چند تا فیلم دیگم دانلود کردم که هر وقت دیدم تعریف میکنم!اگه فیلمهای درام و فانتزی دوست دارید اینا فیلم های خوبی هستن!       

   × صب نون پنیر گردو خوردم، هنوز لثه هام داره می سوزه! اینقدر آدم حساسی هستم من!

 

 

   

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

معمولا وقتایی که میخوام برم Email ام رو چک کنم اگه فرصتی داشته باشم سر خط یا همون هد لاین های خبری سایت رو نگاه میکنم و اگه یکی یا چندتاشونم برام جذاب باشن باز میکنم و سر در میارم ازشون.

امروزم وقتی یاهو رو باز کردم با این(12 Things Women Want Their Husbands to Know ) سر مقاله جالب رو برو شدم و خدایی اش ار خوندش کلی حال کردم. تصمیم دارم یا لینکشو یا ترجمه اش رو برای پارتنر خان بفرستم!!! خبر گزاری ها و سایت های بین المللی چه مطالبی می نویسن برا بالا بردن سطع شعور و اگاهی اجتماعی و اونوقت سایت ها و رسانه های ما مشغول نوشتن چه خزعبلاتی هستن صب تا شب!!!چشم

 

×یه عالمه نوشتم پرید!!!!!!! ناراحتمرده شور این پرشین رو ببرن واقعا! 

پنجشنبه درست بعد از نوشتن اون دوخط پست قبلی دوستم هم از راه رسید. خوب بود کلی حرف و حدیث و در کنارش هم بساط چایی و شیرینی باونتی ویولا پز و سوهان لقمه ای هم براه بود.تقریبا تا آخر وقت کاری باهام بود و بعد هم رفت ولایت خودش!شب هم من اولش یه فیلمی که چند وقت قبل خریده بودیم از کلوپی محل رو گذاشتم، پیشنهاد خودش بود وقتی گفتم یه درام عشقی قشنگ میخوام کلی تعریف کرد از این فیلمه و دیگه با اطمینانی که داد بابت فوق العاده بودنش! منم برش داشتم. حالا دیشب تا گذاشتم تو دستگاه دیدم ترکیه!!!! فیلمنامش افتضاااااااااح بود خیلی چیپ و سطحی و غیرقابل باور ولی من عاشق لوکیشن هاشو وطراحی های دکوراسیون داخلس خونه هاش شدم. فوق العاده موندم این ترک ها چطور اینقدر خوب کار میکنن تو طراحی داخلی و دکوراسیون دقیقا عین ژورنال بود خونه ها شون! اینم تنها نکته مثبت این فیلمه! البته که همون شب با پارتنر خان ندیدمش! چون بعد 5 دقیقه گفت خیلی چرته واقعا باید اینو ببینیم! در نتیجه دی وی دی رو عوض کردم و یه سریال اکشن درام که چند سال قبل در دوران غیر تعهد! می دیدم رو گذاشتم از اول با هم ببینیم چون پارتنر ندیده بود و از اون مدلا بود که خیلی دوس داره! 

صب جمعه هم بیدار شدم و دیدم جا تره و بچه نیست! یادم افتاد رفته اضافه کاری نیشخند منم اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا اون بیاد ببینمش که البته بازم فقط یه ساعتش رو دیده بودم که رسید پارتنر خان. فیلمه رو که برا خودش سریالی شده بود دیدنش رو دوباره قط کردم و رفنیم دوتایی به کارهای خونه برسیم، چون تنهایی حال نمیده !!زبان

 

بعد هم دوباره چند قسمت سریال و ناهارم که مهمون پارتنر خان بودیم رستوران و همونجا بود که به این نتیجه رسیدم دوران طلایی رستوران رفتن و رستوران دوستی من به پایان رسیده و دیگه نه میتونم به اندازه قبل بخورم!!! و نه اصلا به اندازه قبل حال میکنم از رفتن به رستوران! شایدم چون این رستوران ها رو 100 بار رفتیم برام اینقدر نچسب شدن! البته این رستوران دیروزیه اولین بار بود میرفتیم اما شعبه چهارم از رستوران مورد علاقه هر دوتامون بود که تازه چند ماهه تو شهر خودمون افتتاح شده. بینهایت شلوغ بود و اصلا انگار باید رو دور تند ناهارتو میخوردی! کلا با اینکه ناهارش خیلی خوشمزه بود اصلا حال نکردیم باهاش! بعد هم اومدیم خونه و بازم یکم سریال و یه چایی و لالا! از 4تا 6 من خوابیدم و پارتنر خان که دیگه خیلی خسته بود انگاری تا 7 خوابید و بعدش هم این من بودم که رفتم بیدارش کردم(البته قبلش اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا بالاخره تموم بشه ببینم داستانش چیه! ) نیشخند دوباره یکم اخبار! و سریال و بعد درحالی که خونه گرفته بود هر دوتامون رو و من حالم یهو خیلی بد و منقلب شده بود تصمیم گرفتیم یکم بریم پیاده روی! یه ساعتی تو هوای گرم و دم گرفته آخر شبی پیاده روی کردیم و برگشتنی دور میدون اصلی شهر یهو دیدم که پارتنر خان از مسیر منحرف شد! یهو چشمم به جمال ماشین خواهرش و دامادش روشن شد! دیگه سلام و احوالپرسی و 500 متر آخر راه هم مهمون اونها بودیم و رسوندنمون خونه و رفتن! ما هم باز چند قسمت سریال دیدیم!! خنده وسطاشم من برا فردا ناهار قرمه سبزی گذاشتم که پارتنر خان اشکش در اومده بود از بوی خوبی که تو خونه پیچیده بود ما هم که ورزشکار بودیم و بعدش هم شام نخوردیم! میگفت صب قبل اینکه برم سر کار قرمه سبزی میخورم حتما خنده دلم برا شیکموییش و این عشقش به خوردن ضعف رفت خدایی  عین یه پسر بچه تخس و شیکموعه یر چیزهایی که دوس داره! و بعد هم  رفتیم لا لا و بی هوش شدیم!زبان این بود شرح مبسوط این دو روز زندگی ما!

اینم بگم که دیروز عصر که از خواب بیدار شدم دیدم رو گوشی کارم پیام اومده از طرف منشی ام که براش مشکلی پیش اومده و دو-3 روز نمی تونه بیاد سر کار(پنجشنبه عصر هم نیومده بود) منم چون بهش خیلی اعتماد ندارم و در حال طلاق و رابطه با یکی دیگه و این داستانا هست گفتم که باشه پس کلید رو بیار به من بده فردا صب(دوس نداشتم کلید اینجا دستش باشه زمانهایی که قرار نیست بیاد) اونم گفت یعنی دیگه نیام؟ گفتم من همچین چیزی نگفتم گفتم کلید رو بیار برام. خلاصه چند دقیقه قبل اومدو کلید رو آورد و پرسیدم کی مشکلت برطرف میشه گفت معلوم نیست، فکر نکنم دیگه بیام! منم گفت اوکی و رفت! به همین سادگی من دوباره دست تنها شدم! کلا این پروسه شاگرد داشتن و منشی داشتن خیلی وحشتناک تر از اون چیزی هست که تموم اون سالهایی که تنها کار می کردم، بنظرم می اومد! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

الان که نشستم تو آفیس و دارم می نویسم آسمون جلوی چشمام دقیقا همینطوریه و من حال عجیبی دارم. .. همیشه تو این هوا و این اتمسفر انگار از قالب همیشگی خودم ناخوداگاه در میام و می رم تو یه فضای دیگه... یه فضای گنگ، دوست داشتنی و دلتنگ کننده و نوستالژیک! دلم میخواد ساعتها خودم باشم و خودم و این هوا و جاده ... 

مثل همین دو ساعت قبل که مثل مسخ شده ها نفهمیدم این 20 کیلومتر رو چطوری روندم تا سرکار و فقط من بودم و آسمون و آهنگ های دوست داشتنی ام و نسیم پاییزی و تخته گاز!

 

 

امروز بالاخره طلسم دندون پزشکی رفتنم شکست و با اینکه خواب مونده بودم صبح با یک ربع تاخیر رسیدم و از صبح تا همین الان بنده یه ویولایی بودم که نصف سمت راست صورتش بی حس و متورم و کمی تا قسمتی دردناک بود! الان بهترم خدارو شکر. نمیتونم مراتب انزجار خودمو از محیط و ابزار آلات دندون پزشکی بیان کنم!فقط خدارو شکر که فعلا تا یه مدتی فرصت دارم که جراتم(و پولام!) رو جمع کنم برای راند بعدی!(لامصب برای یه پرکردن معمولی و بدون عصب کشی 250 تومن گرفت! خنثیحالا من برا این مقدار چقدر باید با مردم سر و کله بزنم خدا میدونه!!زبان)

***************************

 

دیروز متوجه شدم که 6-7 گیگ ترافیک مونده رو دستم و امروز هم آخریم مهلت استفاده ازشونه و در یک اقدام ضربتی و فوری!! بالاخره موفق شدم برای اولین بار یه فیلم رو کامل و با کیفیت قابل قبول د.ا.نلو.د کنم! اونم چی؟ درست حدس زدید! Blue Valentine! .

دیشب با کلی ذوق و شوق رفتم خونه و به پارتنر خان گفتم که برات فیلم آوردم که با هم ببینیم! دیگه اینبار باید با هم بتونیم یه فیلم ببینیم!(عمق فاجعه!)خبری هم از اینکه 10 دقیقه بعد از شروعش بری بخوابی و یا خلاصه یه بهانه بیاری که در بری نیستا!! اونم گفت باشه صبر کن اینا رو ببینیم بعد اون!(مجموعه هفت سنگ رو داشت می داد و بعدش هم مر.دا.ک شروع شد که اونم قول داد ببینه بعد می بینیم فیلم منو!)نشون به اون نشون که کوفتمون کرد!!! اونقدر غر زد که اه این چیه! واقعا محتواش چیه؟ چرا صحنه های س*.ک.*س رو واضح نشون میده!(که البته من اینطور فکر نمیکردم! خیلی هم خوب بود. باید دل می داد که ببینه که نمیداد!) بعد هم با یه قیافه ای شبیه محکومین به حبس ابد دراز کشیده بود با زااااااار نیگا میکرد(فقط واسه اینکه قول گرفته بودم ازش!) که خودم بلند شدم بهش گفتم بابا نخواستیم با ما فیلم ببینی اینقدر فاز منو خراب نکن ، پاشو بیا برو بخواب! که اونم از خدا خواسته رفت!!!! اگه ظهرش کلی سوپرایزم نکرده بود و خودشم مثل بچه ها ذوق زده نشده بود، نمی بخشیدمش!!!

آخر فیلم بازم من بودم و یه بغض گنده و هزار تا سوال و ابهام که حتی تا لحظه ای که بخوابم تو سرم چرخ می خوردن... چرا ... ما آدمها دیگه غیر از عشق و توجه و محبت چی از شریک و پارتنرمون می خواهیم؟ این داستان زندگی خیلی از ماها بود. چرا بعد نوشتن اون برگه مسخره تعهد ، همه چی کن فیکون میشه؟ چرا دیگه هر چی باشه اون عشق دیگه نیست؟ اون شور و هیجان و دیوونه بازی ها و ساده نگری ها؟ چرا درست بعدش همه چیز پیچیده میشه؟ اون چیه که باعث میشه اینطور دست رد به سینه همدیگه بزنیم و تا این حد  اون یکی رو از خودمون برونیم؟ وای اشک های اون، اشک های منم در آورد... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان سر کارم!

امروز صبح بعد از 3 هفته یا بیشتر تنبلی ، پیاده روی از خونه تا اینجا مثل شکستن شاخ غول بود! وقتی هم که رسیدم اصلا بدنم انرژی اش ته ته کشیده بود و هیچی نمونده بود! واقعا تنبلی بد دردیه! صب که بعد از N بار به تعویق انداختن الارم گوشی بالاخره رخت.خواب رو ترک کردم اولین کارم این بود کورمال کورمال بیام تا دم در با امید به اینکه پارتنر ماشین رو صبح نبرده باشه و سوییچ رو جاکلیدی بغل در آویزون باشه که نبود!!! اوه

تو تعطیلات اونقدر ناهار شام های دورهمی خوردیم که من یک کیلو اضافه کردم!!!!! تازه سعی کردم از هر سال دیگه ای شیرینی شکلات کمتر ببلعم که باز اون یکم بیشتر تحت کنترل بود ولی این ناهار شام صبانه های دور همی کار دستم داد هر چقدر هم که کم بخورم  چون اصلا تو این مدت پلو و نون نمیخوردم یا بسیار کنترل شده میخوردم این دیگه از دستم در رفت! ولی خوبیش این بود که تونستم تو همین روزهای عید این یک کیلو رو کم کنم! و برگردم رو وزنی که بودم وگرنه خیلی دپرس می شدم! خدایا این 8-10 تای باقی مونده رو هم از ما بگیررررررررررررررر تا یه نفس راحتی بکشم بالاخره!

همونطور که گفته بودم امسال اولین سالی بود بعد از 8-9 سال که من کل تعطیلات عید رو به خودم مرخصی داده بودم کامللللللللللل و فقط و فقط چند بار برای قرارهای از قبل تعیین شده اومدم و به کارهای مشتری ها رسیدم و بعدش بازم فلنگ رو می بستم و می رفتم به تنبلی و تن پروری و بخور و بخواب! در حدی که امروز صبح اصلااااااااا دلم نمیخواست بیام سر کار و واقعا دوست داشتم یه دوساعتی بیشتر میخوابیدم خجالت

یه چند تا فیلم دیگه هم دیدیم این مدت که اصولا همشون چرت بودن! یکی مشاور بود اسمش و یکی هم کلوپ خریداران دالاس! یه نکته ی عجیب و مشترک هم اینکه همه این فیلم های نامزد جایزه اسکار 2014 به طرز عجیب و افراطی ای ص.ح.ن.ه های ص.ک.ث. رو به تصویر می کشیدن!!! از 15 سال قبل کمتر این تصاویر رو تو فیلم های ها.لی.وو.دی دیده بودم!

فروشگاه "زارا" اینجا آف زده بود. منم رفتم ببینم چه خبره چون هم شوهر دوستم که از تهران اومده بودن و هم دخترخالم رفته بودن خرید کرده بودن اینجا و راضی بودن. من و مامی هم دوتایی پنجشنبه تو اوج ترافیک و شلوغی اون قسما شهرکه روبروی شهرک های ساحلی معروف هست رفتیم و برعکس اینکه برای مامان دنبال شلوار بودیم من دوتا شلوار کتون خریدم! یکی طوسی و یکی هم قهوه ای کاراملی باهم شد 110  تومن! قیمتش خیلی پایین نبود ولی به نسبت همین قیمت هایی که خرید میکردم همیشه در همون حد بود با این تفاوت که با اف های 50% و 70% شد 110 تومن دوتاش! میخواستم بگم از اینکه سایزم از 54-56 شده 44 خیلی خوشحالم! به امید اینکه بزودی برسه به 40! آمین!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

*حدودا 10 روز قبل برای کاری رفته بودم شهر دوست و همسایه. پارتنر اون شب سمینار داشت و دیر می اومد خونه برای همین من غروبش تنها داشتم بر میگشتم. از سر یکی از چهارراه ها که داشتم رد میشدم دیدم تو ایستگاه تاکسی سر چهارراه چند تا خانوم ایستادن ولی تاکسی نیست. منم که تنها بودم گفتم اینها رو سوار کنم تا آخر همین مسیر که خودمم باید برم، ببرمشون. خودمم خیلی پیش میاد که منتظر تاکسی میمونم و واقعا اون موقع ها دلم میخواد یه آشنای مهربونی پیدا شه بیاد منو سوار کنه و از اون انتظار در بیام! خلاصه ایستادم و گفتم من دارم تا فلان جا میرم شما هم می رسونم. یه مادر و دختر بودن و اول یکم نگام کردن! بعد تصمیم گرفتن سوار شن! منم درست سر چهارراه ایستاده بودم و اصلا جای خوبی نبود تو اون ترافیک غروبی! خلاصه همین طور ک اونها سوار میشدن یه لحظه نگاهم دوباره افتاد تو ایستگاه و دیدم یه خانومی با یه عالمه بار و بنه ایستاده اونجا و بسیار ریز و با دقت داره تو ماشین و منو اسکن می کنه! من اون شب عینک نزده بودم و دیدم تار بود!!! یه آن متوجه شدم زن دایی پارتنر هستن ایشون!!!!!!(که خیلی هم  به هم عنایت داریم!ساکت) خلاصه ایشونو هم سوار کردم! البته یکم تعارف کرد که نهههه نمیام و بعد دید بهتره بیاد تا اونجا یه لنگه پا وایسته! خلاصه اومد و کلی ابراز تعجب که من داشتم فکر میکردم این تو هستی واقعا یا نه!!!! (نمیدونم لابد به من نمیاد کارهای انسان دوستانه بکنم و به خودش میاد!!) خلاصه تا آخر اون مسیر حرف از این و اون و همه زدیم و بعد از میون صحبت هامون اون خانونم های اولی متوجه شدن که من دارم میرم شهر دوست و همسایه و اونجا بهم گفتن که اونها هم هم مسیر هستن و می تونن بیان؟ منم گفتم بعله بفرمایید و با هم همراه شدیم. از تو شلوغی شهر که در اومدیم و افتادیم تو کمربندی دختر خانومه گفت من *need for speed بازی کردم؟؟؟ گفتم نه! ولی خب برداشتم این بود که رانندگی من ایشونو یاد این بازی انداخت!!!(البته من بعد تصادفم کلا خیلی خیلی محتاتانه تر رانندگی میکنم) بعد هم که اونها داشتن پیاده میشدن مامانه(که یه زن بسیاررررر ساده ی شمالی بود!!)  گفت من کرایه رو میزارم اینجا!!!  تعجب من گفتم عه کرایه چیه؟؟؟ اون میگفت نه باید بگیری! میگفتم خانوم آخه به ریخت من میاد مسافر کش باشم؟؟؟ هم مسیر بودیم رسوندمتون!چشم و خلاصه به زور پولو گذاشتم کف دستش! خنده ام هم گرفته بوداااا خندهگفتم آخه تو زندگیت مسافر کش به این جدابی دیده بودی؟؟؟مژه

فردا برای پارتنر تعریف کردم و می گفت آخر عاقبتت به مسافر کشی افتاد ها!!! ابلهقهقههمنم ابروزبان گفتم اینبار فک و فامیلت رو ببینم عمرا سوار کنم!!خنثی

*فیلم های blue Jasmine ,Gravity رو دیدم و هر دوشون مخصوصا جاذبه رو خیلی دوست داشتم! خیلی خوب بازی کرده بود سا.ند.را بو.لا.ک و واقعا حقش اسکار هست.من که موقع دیدن این فیلم دست و پاهام یخ کرده بود و فشارمم افتاده بود!!

×پریشب هم خواهر زاده پارتنر اومد پیشمون و دیروز عصر رفت. با هم فیلم دیدیم و حرف زدیم و در کل خوش گذشت لبخند

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/سرماخوردگیم خوب نشده همچنان دماغ آویزون هستم.

2/از وقتی برگشتیم من و پارتنر هر کدوم چند بار خواب فرودگاه و هواپیما رو دیدیم!! یعنی اون خواب فرودگاه رو میدید من خواب سقو.ط هو.ا.پیما !!! اینقدر که بهمون آرامش دادن این مدت!

3/از وقتی برگشتم شدم مثل این موجوات هستن، اسمشون تنبله!! نا ندارن از جاشون تکون بخورن، همشم میخوان بخوابن و چرت بزنن! دقیقا خودمم!!! نمیدونم چرا همش چسبیدم به کاناپه و تخت و اصلا با بدبختی از جام در میام!

4/رفتن و برگشتنم با یک کیلو اضافه وزن همراه بود!! از امروز قول شرف دادم بخودم که ورزشم رو شروع کنم! خدارو شکر دو سه روز قبل ها هوس کیک شکلاتی کرده بودم و از خواب عصرم گذشتم و ساعت ها مواد رو بالا پایین کردم ولی آخرش یه چیز افتضاحی در اومد که همشو ریختم تو سطل زباله!!! اصلا نمیدونم چرا از رو اون سایت آشپزیه تاحالا هر چی درست کردم افتضاح شد! عوضش یه سایت دیگه هست هر چی از رو دستورش درست می کنم عالی در میاد! خلاصه با کلی خسارت وارده!! همه رفت تو سطل زباله! یه جورایی بهتر هم شد! چون باز می خوردم و عذاب وجدان می گرفتم!

5/دیشب فیلم آخرین وگاس*Last Vegas رو با پارتنر دیدیم، بامزه بود و یه جورایی هم دلم برای را.بر.ت د.نیر.و سوخت اون وسطاش ولی خیلی باحال بود کلی خندیدیم خنده شونصد تا فیبم دیگه هم همون دیروز خریدیم که باید دونه دونه ببینیمشون!

6/ اساسا تو کار برنامه ریزی یکی از معتبر ترین و اصلی ترین دانشگا.ه های دو.لتی! اینجا موندم! یه طوری برنامه ریزی کردن که انگار تو خواب اصحاب کهف بودن در حین برنامه چیدن! امروز با همین صدای تو دماغی و افتضاحم بعد کلی تلاش شمارشون رو گرفتم و گفتم واقعا چطور فکر کردید با این برنامه ریزی میتونه کسی به قرار مصاحبه ای که گذاشتید برسه؟؟ خیلی شیک گفتن زمان مصاحبه تا 3 ساعت بعد اون تایم که گذاشتیم هم قابل انجامه خب من تا 10 ساعت بعدش هم نمیتونم برسم برم تهرا.ن! پس ملغی میشه مصاحبه ام! اونم وقتی رتبه دو رو تو گروه خودمون آورده بودم! به همین راحتی!

7/این روزا من و پارتنر سر نگهداری و رسیدگی به بچه.هامون!!!!! حسابی تورنومنت داریم!!! خیلی خنده داریم هر دو! تربیت هیچکدوم دیگه رو هم قبول نداریم قهقهه من به بچه ی اون میگم لوس و ننرابله چون همش الکی بهش توجه میکنه!! هر چی هم که لج کنه نازشو میخره (خدا بده شانس ، نصفشم به من توجه کنه دیگه چیزی از خدا نمیخواستم!!)، اونم به بچه من میگه بی ادب!(چون هر وقت گشنشه ونگ می زنه

!) تعجب  *Pou

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

+ زدم تو کار دانلود کردن موسیقی متن فیلم ها و سریال هایی که می بینم.. نمیدونم واقعا این توانایی خود اون تیکه شعر و آهنگه یا در ترکیب با صحته های رمانتیک و تاچی فیلمه هست که همچین رنگ و بویی میگیره و حس قوی ای بهم منتقل میکنه... حالا هر چی که هست از پیدا کردن و لذت شنیدن اهنگ ها و خواننده هایی که اصلا تابحال اسمشونو هم نشنیدم لذتی وصف ناشدنی میبرم و همچین حس خوبی هم میده:) دستوالعملش  هم اینه که در حین دیدن اون تیکه فیلمه تا جایی که سواد شنیداری و املاء انگلیسیم بهم پر و بال میده لیریکش رو یه جا یادداشت میکنم و بعد با همون یه خط دوخط سرچش میکنم و می یابمش.... خدایی اگه اینطوری دنبال پول و طلا و گنج بودم الان یه چیزی شده بودمم :))

++جمعه رفتیم پل چوبی، البته میدونم دیگه قدیمی شده فیلمش ولی چیکار کنیم که اینجا تازه چند روز بود اکران شده بودش... یکم حرص در ار بود یه جاهاییش ولی در کل فیلم دوست داشتنی ای بود و مخصوصا که من فن _ بهرام هستم گاها دو آتشه و خداییش که خدا جون چی آفریدی.. اصلا تو آبی چشماش غرق میشم از همون پشت پرده ی نقره ای فیلم هاش... 

موقع دیدین این فیلمه هم یه جاهایی اصلا ناخود آگاه هی میرفتم تو کار چش و چال و بقیه قسمت های جذابش و بعد فهمیدم که این پارتنر ما چه جنتلمنی ای از خودشون نشون دادن نزدن ناکارم نکردن اینقدر که توجه و محبت نسبت به بهرام نشون دادم از خودم.

+++این پسرخاله جانمون که اومده بودن یه روزی اینورا و در خدمتشون بودم یه خیری کردن که ایشالاه ثوابشو بگیره و اونم اینه که یه سایت دانلود سریال و فیلم بهم معرفی کرد که در کمال تعجب فیلتر هم نیس!!! البته اگه بود هم من مشکلی نداشتم فقط خواستم مراحل تعجب خودمو از این بابت نشون بدم! و بهم گفت که چطوری می تونم با گیگ گیگ اعتبار رو دست مونده ی اینترنتم سریال دانلود کنم و تازه دانلود منیجر هم همون لحظه دانلود کردم !! که دیگه همه چی جور بشه و از اون موقع تموم اون 10 گیگ اعتباری که تا 10 ماه آبان داشتمو بغیر از فکر کنم یه گیگ شو تموم کردم!!! اونم سریال ومپایر دایریز و دانلو کردم سیرن آخرشو بعد رفتم خونه دیدم 90% رو داشتم و بیخود اینهمه انرژی مصرف کردم! ولی خب  مشکلی نیست این ترافیک بیچاره هر ماه یه مقدار زیادیش میسوخت و من ازش استفاده نمیکردم اصلا!

++++ تازه فیلم Anna karenina  رو هم دانلود کردم و دیشب که پارتنر گیر داده بود یه فیلم بذار ببینیم و من بعد یکساعت گذاشتمش و یه رب نشده بود که گفت این سبک رو دوست نداره و می ره بخوابه!! و من موندم و حوضم! نصف فیلمو تقریبا دیدم و خدارو شکر کردم که ایشون رفتن خوابیدن! بقیش رو هم امروز یا فردا میبینم ببینم این چه کاریه که این زن نا حسابی میکنه!

 

+++++ وای خدا رو شکر که من تازه اواخر 27 سالگی زدم تو کار پخت و پز تیرامیسو. یعنی روم میشد هر روز درست میکردمشاااااا ولی مثلا نجابت می کنم گذر هر کی که از در خونمون رد میشه به بهانه داشتن مهمون می درستمش و همشو هم خودم میخورم! اونوقت بسیار شاکی طور  از اینکه چرا کاهش وزنم اینقدر لاکپشتی شده! :/ ولی شدم 18 تا... میشه زودتر زوود بشه 20 تا آیا؟؟ بعد هم بیشتر؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

× این شبکه ایرا^ن ف×ر×د×ا  خیلی فیلم های ایرانیه خوبی میذاره ها!! این چند تایی رو که من بصورت اتفاقی و نصفه نیمه دیدیم رو خیلی دوست داشتم و جالب اینک هیچکدومشونم ندیده بودم قبلا! دیشب فیلم  یکی میخواد باهات حرف بزنه رو نشون میداد و نمیدونم من اینقدر دل نازکم که هی فرت و فرت اشکام در میاد تو قسمت ها ی احساسی مارجرا یا ... ؟!

فکر کنم این بهترین فیلمی بود که یکتا ناصر تو زندگیش بازی کرده بود، اولش که اصلا نشناختمش ولی بعد که دقت کردم دیدیم عه! این که یکتای خودمونه ! بس که همیشه تو نقش سوسولی و بچه مایه داری بود اینجا واقعا جالب بود بازی متفاوتش.

میخواستم یه چیزایی در باب خوش تیپی و خوش صدایی حمید رضا پگاه بنویسم که بعد یادم اومد تو اون فیلم مسخره و دلقکی ق*لاد*ه های ط*لا ایشون هنر آفرینی کرده کلا بی خیالش شدم!  خنثی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

این روزهای تعطیلی مثل قبل دوباره نوجون شدم و نشستم ادامه سریال The Vampire Diaries رو که از دوستم گرفته بودم رو دیدم! یعنی اون دو روز اونقدر پای لب تاپ بودم و فیلم دیده بودم که چشمام سیاهی میرفت و بازم از رو نمیرفتم

مخصوصا که هوا فوق العاده باب میل من بود ، تیره، ابرهای سیاه خنک با یه عالمه باروووووووووووووووووون میچپیدم تو اتاق تاریکم با همه  پنجره های باز، رو تخت و خودمو ملافه پیچ میکردم که پاهام یخ نزنه و سریالمو میدیم و دوباره بچه میشدم!

یه چیزی که باید باعث خجالت باشه ولی برا من مایه مباهات شده اینه که در مورد این سریال نوشتن برای سن 14-19 سال!!!!! اونوقت من با این هواااااااااااااا سن میبینم و کیف هم میکنممممممممممممممممممممممممممممممم

خب این میتونه هنوز به این معنی باشه که من درونم هنوز زیر 20 ساله! پس جای نگرانی نیست نباید به اعداد و ارغام توجه کرد و این قراریه که من از تولد پارسالم که 27 شدم با خودم گذاشتم و میخوام بهش عمل کنم

همونطوری که رفته بودیم مشهد و من با دختر 8 ساله همراهمون تاب بازی و چرخ و فلک بازی و .. میکردم و اون برگشت گفت خالهههههههههههههههههه شما انگار هنوز کوچیک موندید هاااااااااااااااااااااااا و من کلی تو دلم خندیدم و حال کردممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

چند روز قبل هم یه مشتری که اقای مسنی بود و عکس گرفته بود اومد دنبال کارش و اونقدر افسرده وار به موهای سفید و بالا رفتن سن و سرعت گذشت زمان اشاره کرد و منو انداخت تو اون مود که یادم رفت پول قابشو ازش بگیرم و شبش یادم اومددددددددددددددددددددد  خنده

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز عصر خیلی دیر اومدم سر کار

شبکه ج.م داشت فیلم  21گرم رو نشون میداد. یه سری صحنه هاش برام آشنا بود. نمیدونم شاید تبلیغاتش رو قبلا تو تی وی دیده بودم .

ولی از این فیلم درام با بازی فوق العاده ی شان پن و نائومی واتس (که بخاطر The Impossible   امسال هم اسکار گرفت ) همین بس که هی دیدم هی زاررررررررررر زدم هی دیدم هی همزات پنداری کردم با زن داستان و اون حجم عظیم مصیبت و کلا حالم دگرگون بود بعد از این فیلمه! نائومی بخاطر این فیلم که سال 2003 ساخته شد اسکار گرفت و واقعا هم حقش بود.

*وقتی یک انسان می میره فقط 21 گرم از وزنش رو از دست میده. کی میدونه این 21 گرم یعنی چی... چیه....فقط 21 گرم....21 گرم...

 

 

 

_________________________________

* کلی اطلاعات جالب و عجیب و سوپرایز کننده از شان پن پیدا کردم امروز...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)