دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

قبض دوتا خط تلفن آفىس رو میز کارمه و به لطف گوشی های اندرویدی و اینترنت وای فای و  و.ا.ی.ب.ر عزیز جمعادوتایی زیر 20هزار تومن شده پولش و تازه هفته قبل هم که اس ام اس قبض موبایل همراه اولم اومد چشام شیش تا شد!!! چون برا اولین بار در تاریخخخخخخخخخخخخخخخ پول موبایلم 7600 تومن اومده بود! از خوشحالی شوکه شده بودم! به پارتنر خان گفتم جایزه چی برام میخری!!! البته ایشونم خاطر نشان کردن بنده یه خط اعتباری هم دارم که مسئولیت دائم الشارژی اون خط با اونه! بیچاره!! چه کار خوبی کردم برا مامی گوشی خریدم هزینه هنگفت تلفن خارجه از رو جیبامون برداشته شد واقعا! تو این سه سالی گمونم بالای 2-3 میلیون پول تلفن خارجه داده باشم! 

پستچی مهربون یه بسته پستی که چارشنبه سفارش داده بودمو برام آورد! روز شنبه ای حالمون کمی بهتر شد! البته اون چیزی که از توش دریافتم یکم کمتر از سطح توقعم بود! داستانش هم اینه که برا خودم بعنوان هدیه! یه فلاسک به شکل لنز دوربین خریدم! گرون هم هست البته! گفتم نه اینکه هنرمندم و دانشجو امخجالت و عاشق این چیزام، یکم خودمو تحویل بگیرمعینک! بامزس اگه حال داشتم عکس هم میزارم بعدا!

 

×بعدا نوشت:

اینم یه مدل دیگشه که ماگ ه 

دیروز که جمعه بود کله سحر شیش صب!!! دقیقا بیدار شدم و شب هم خیلی دیر خوابیدیم! دعوت شده بودیم و.ر.سک ، پارسال هم رفته بودیم و خیلی خوب بود ولی بیشتر از 4 ساعت بود رفت و آمدمون و اونجا هم کلی حرکات موزون و پیاده روی و تپه نوردی کرده بودیم و خییلییییییییییییی خسته بودیم شب! برگشتنی 4 تا ماشین بودیم و همسر خواهر پاتنر لیدرمون بود! که مثلا همه با هم هماهنگ برگردیم و ساپورت هم باشیم اونم نامردی نمیکرد بیشتر از 70-80 تا بره! یعنی یه جاهایی که 100 تا میرفت من از خوشحالی اشک شوق می ریختم! چند بارم هی به پارتنر گفتم ترو خدا بیا ما خودمون سریعتر بریم اینطوری تا صب نمی رسیم خونه! ولی خب نمیشد دیگه همه با هم بودیم و پشت هم! منکه عمرا تو ماشین نمی خوابم یک ساعت آخر راه یه چشم باز بود یکی بسته و همش چرت زدم واقعا از ترس اینکه نکنه تو اون جاده کوهستانی و بد پارتنر خوابش بگیره با اشک و آه خودمو بیدار نگه داشته بودم! اومدم خونه هم بی هوووووووووووش شدم الانم با بدن درد در خدمت دوستان و مشتری ها و شما هستم!

دیشبم وقتی ما بیهوش بودیم یه بارون باحالی اومده بوده صب هوا ابری و تاریک و نسبتا خنک بود. البته که الان آفتاب شده!! :|

×وبلاگ ها دونه دونه بدون خدافظی  تعطیل میشن... حس خیلی بدیه. هی بری تو یه وبلاگی به امید یه نوشته ی تازه، هی بخوری تو  خط اول پست قبلی، تا حدی که حالت بهم بخوره از دیدن اون جمله تکراری! درک نمی کنم این مدل رفتن ها رو...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یعنی 11 روزه که ننوشتم اینجا! جالبه که 10  11 بار میخواستم بیام و بنویسم ولی خب نشده و نیومدم و تمام اون داستانهایی هم که قصد طول و تفسیرشونو داشتنم یادم رفته تا الان! نیشخند

خدارو شکر خوبم و چند روزی  یکم سرم شلوغ پلوغ بوده و بعد هم چند روزی تنبلی کردم و الانم میگذرونم

تو هفته ی گذشته چهارشنبه تا جمعه رو برای یه *ورک شاپ بین المللی تهران بودم و واقعا از نظر جسمی خیلی بهم فشار اومد هم ساعات طولانی تو راه بودن و هم ساعت های طولانی ورک شاپ فشرده و هم گرمای طاقت فرسای مرکز ایران!!!!

مخصوصا که همیشه هر جایی غیر از ر.ختخو.ا.ب خودم خوابم مختل میشه و تو دو شب حدود 6 ساعتم نخوابیدم!

ولی تجربه ی خوبی بود. چون قبلن دوره ها با استاد های خارجی و مخصوصا ایتالیایی نبود  و همه داخلی بودن در کل راضی ام! از خود راضی

یعنی وقتی برگشتم حس اون سرباز آموزشی رو داشتم که دوماه پدرشو در آورده بودن و تیکه پاره رسیده خونه تا جونی دوباره بگیره! بدیش هم اینه که از اون روز تا بحال یه سردرد مزمن بدی دارم. طوری که تو 24 ساعت فقط چند ساعتش رو سردرد ندارم و بقیه ساعات مخصوصا شب موقع خواب دارم میمیرم از این سر درد لعنتی! کلا متاسفانه مدل سر درد های من همینه یا چند ماه سر درد نمیشم یا اگه بشم کمتر از یه هفته باشه افت داره!آخ

الانم برای هفته آینده میخوام یه دوره برای مربیگری فنی و حرفه ای شرکت کنم و کارت مربیگری بگیرم. احتمال میدم به کارم بیاد.

***تا شهریور قراره اتفاق های مثبت زیادی برام رخ بده البته اگه خدا بخواد و حسم اینو میگه شدید! به امید پیشرفت و موفقیت و البته همه اینها همراه با سلامتی برای همه

♠ یه چیز بامزه هم اینکه دیروز خونه قلوی سابق بودم از صب به صرف صبانه تا عصر به صرف عصرانه اونجا بودم! عصری که میخواست کاپوچینو درست کنه صدام کرد دم کابینتی که فنجون های مخصوص کاپوچینو توشون بر عکس چیده شده بود و گفت بیا اینجا ببینم ! یکی از اینها رو انتخاب کن تا ببینم رنگت چیه؟!( داخل هر فنجون یه رنگ خاص بود که البته چون برعکس چیده شده بودن قابل دیدن نبود!) منم یه لحظه نگاه کردم به ردیف فنجون ها و گفتم سومی! وقتی برش گردوند و رنگش رو دیدیم دهن اون باز موند و نیش منم باز شدددددددددددددددد خندهخب معلومه دختر همیشه بنفش!!! این حس قلبیه برا همین هیچوقت اشتباه نمی کنه! خیلی ذوقیده شدم! عینکمژه مثل همیشه باید به حس هام اعتماد کنم 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

من برگشتم :)

چارشنبه تا جمعه شب رفته بودیم ویلا خوش گذورنی. حسابی هم آفتاب گرفتم و الان یک عدد ویولای نیم سوز در خدمتتون هست! نیم سوز از اون جهت که روم سوخته پشتم سفید موندهخنده حالا قراره این نهضت دریا رفتن و آفتاب گرفتن ادامه داشته باشه تا سیاه برزنگی بشم خلاص! در واقعا بعد از دوره نوجوانی! این اولین باره که اینقدر برای برنزه کردن اشتیاق دارم! اونم احتمالا برای اینه که از نظر وزنی تقریبا دوباره برگشتم به همون دوران و این خیلی خوشحالم میکنه!

تو این مدت نشد که برم و بازم دوستای دوره دبستانمو ببینم. یه چند شبی بخاطر اینکه پارتنر افطاری دعوت میشد تنها موندم خونه و اون دیروقت برگشت و منم هیچکاری نکردم فقط دراز کشیدم و تی وی دیدم! یعنی خب جور نشد که با بچه ها برم بیرون!

جمعه قبل هم خانواده پارتنر اومدن به مناسبت تولدش و با اینکه نمیخواستم زیاد مثل دفعات قبل خودمو خسته کنم و تو معذوریت بذارم ولی این روحیه پرفکشنیست من نزاشت و بازم کلی خسته و داغون شدم و خدا خدا میکردم که زودتر برن! که البته از 12 و نیم شب گذشته بود که رفتن و من موندم و یه خونه بمب خورده که تا دیروز نشده بود که تمیزش کنم!!

دیگه اینکه بعد از مهمونی تولد دیگه درست و حسابی آشپزی نکردم و حسابی پشتم باد خورده و اصلنم یادم نمیاد که اخرین بار کی قیمه و فسنجون درست کردم!!

بعد هم اینکه از همون روزا که ویلا بودیم و بعد از آفتاب گرفتن و خوردن یه عالمه ناهار و شام های تند و تیزززززززززز بنده یه عدد موجودی هستم که تمام وجودش کهیر زده  و ملتهبه!! البته که من از وقتی یادم میاد تو گرمای تابستون تمام بدنم میریخت بیرون ولی تا بحال نشده بود به این شدت و وسعت حساسیت بزنم ! خیلی بده خیلی بد! دیگه پاشدم دیروز رفتم داروخانه شبانه روزی و دکترش منو دید و گفت خانوم! شما طبعتون خیلی گرمه! فقط خوراکی هایی با طبع سرد بخور و زیادم تو افتاب نباش که بدترت میکنه! خب من که عاشق خوراکی هایی با طبع گرم هستم و تصمیم هم دارم برم زیر آفتاب و حسابی برنزه کنم! بهم یه پماد موضعی و یه قرص داد که گفت شبی یه دونه بخور! حالا اگه بتونم خودمو راضی کنم که این یه قرصه رو شب به شب ببلعم!!!

امشبم قرار گذاشتیم با پارتنر بریم بدمینتون! البته اگه یکی از ما دونفر زیرش نزنه مثل دفعات قبل!!! چند هفته قبل رفتم دوتا راکت فوق حرفه ای خریدم به این بهانه که بیشتر تکون بدم به خودم! الپتیکال که چند هفته هست به عنوان یه وسیله دکوری مونده تو خونه و من اینقدر از خودم و این حس تنبلی ام بی زار و شرمنده ام که اصلا نمیتونم تو روش نیگا کنم و برم باهاش کار کنم! :/

دیگه اینکه فردا شبم خونه خواهر پارتنر دعوتیم آش پشت پای خواهر زادشو بخوریم که رفته سربازی و اینکه یه بهانه بشه یه سری به شهر دوست و همسایه بزنم و یکسری خرید دارم انجام بدم! 

روز آخر که میخواستیم از ویلا برگردیم ولایت خودمون من عصرش یکم لباس رنگی پوشیدم و یه آرایش کوچولو کردم و با کیتی! (پاپی کوچولوی 4 ماهه) رفتیم تو حیاط و از پارتنر خواستم که ازم چند تایی عکس بگیره که بعد از گرفتن کلی عکسف از توشون حدود 10 تایی که از همه بهتر بود رو کادر بندی و رنگشون رو ادیت کردم با همون گوشی و حالا اون عکسا شدن بهترین عکسای امسالم تا بحال! واقعا رنگی و خوشگل تو محوطه خیلی قشنگ اونجا که وقتی گذاشتم رو فیس  همه دوستام و خانوادم خوششون اومده بود مثل خودم! مژه

 

پی نوشت!: الان نگاه کردم تا الان 45 تا بازدید داشته وبلاگم ولی فقط یدونه کامنت آشتی داده! عجبا!!! شیطونه میگه رمزی بنویسم! نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٩ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

هوووووووومبغل

 

یک ساعتی میشه با خاله جان صحبت کردم که داشت همراه با دختر خاله جان از فرودگاه و بدرقه ی مادر خانومی برمیگشت خونشون و در حال رانندگی بود. خیالم راحت شد وقتی گفت مامان به سلامتی سوار و راهی شد و کمتر از 12 ساعت دیگه میرسه ایر.ان البته چون در حال رانندگی بود خیلی مختصر و مفید حرف زدیم ولی واقعا الان یه حس آرامش خوبی دارم. حتی لج و لجبازی های قبل اومدن سرکارم با پارتنر هم نمی تونه باعث کدورتم بشه الان... خیال باطل


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

× یادم رفت تشکر کنم از اون خانوم میانسال که چند روز قبل تو بی آر تی ، وقتی همه پیاده شده بودن و ما سوار شدیم و اون تازه یادش اومده بود باید پیاده بشه و داشت تو اون ازدحام جمعیت همه رو میزد کنار و فشار میداد تا بتونه پیاده بشه ، به من که رسید گفت بیا برو کنار با اون "قد درازت" !! منم نه راه پس داشتم نه راه پیش!!  همین طور با دهن باز داشتم نگاش میکردم و تازه دوباره تکرار کرد "با اون قد درازش" راه و بسته!! تعجبالبته دو سه تا خانوم جوون اونجا بودن که بهش خاطر نشان کردن خانوم چرا بی احترامی میکنی یا اینکه یکی برگشت بهش گفت حالا خدا به تو قد نداده چرا حسودی میکنی! خندهمنم که نمیدونستم بخندم یا ناراحت باشم! ابلهولی تهش خیلی خندم گرفته بود!! تازه خوبیشم این بود که بقیه فکر میکنن من قد بلندم! ولی خودم اگه همقد ماریا شاراپوا بودم به خودم میگفتم قد بلند! لا مصب 13 سانت از من بلند تره!!!!

قسمت خجالت آور داستان هم این بود که چند ساعت بعد که با پارتنر داشتیم بر می گشتیم یه این ماجرا یادم اومد و براش گفتم که اینطوری شد و اون خانومه اینو گفت که یهو گفت عه!! به تو گفته بود؟ گفتم مگه تو شنیده بودی ؟؟؟؟؟ گفت آره بعد برگشتم دیدم تو داری می خندی فکر کردم با تو نبوده!! قیافه من دیدنی بود وقتی متوجه شدم صداش اونقد بلند بوده که همه آقایون بی آر تی سوار هم مستفیض شدن و برگشتن منو نگاه کردن!!ابرو

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خب هر چی فکر می کنم می بینم اصلا حالشو ندارم بیام سفر نامه بنویسم!

کلا من همچین فکر منسجمی هم ندارم مثل "آشتی جونم" بدونم دیروز یا روزهای قبل سر ساعت فلان دقیقا داشتم چیکار می کردم. حتی همین دوساعت که بیدار شدم نمیدونم ساعت چند صبانه خوردم یا کی از خونه زدم بیرون! کلا آدم بی توجهی هستم نیشخند پس نکته وار و بنویسم بهتره اونطوری مهم هم نیست اولی چی شد بعد چه اتفاقی افتاد!

-نمیدونم چرا اینبار که پارتنر رفت ماموریت من اینقد دل نازک شدم که تصمیم گرفتم دو  سه روز آخر ماموریتش ، سوپرایزش!! کنم و پاشم برم اونجا تا با هم بعدش برگردیم خونه! مثل سریال قه.وه ت.لخ که میگفت همه چیز با نوشیدن یه قه.وه شروع شد! این اسیری و دربدری ما هم با این تصمیم نابجای من شرو شد!!! البته من در هر صورت اون پنجشنبه ای که جمعه اش پرواز کردم به شهر محل ماموریتش باید تهران می بودم! پیش خودم فکر کرده بودم حالا که این چند ساعت راه رو به جون میخری و میری تا پایتخت از اونور هم بلیط بگیر بپر سمت پارتنر که با یه تیر دو نشون بزنی!

-خب اون شب که رسیدم دوستم اومد دنبال و باهم رفتیم خونشون و فردا صبش هم رفتیم بیرون و ظهرش هم من رفتم امتحانم رو دادم و عصرش برگشتم خونشون و شب باز یه دور رفتیم بیرون و من صبح فرداش رفتم فرودگاه و قبل ظهر رسیدم پیش پارتنر. البته تا برم و برسم یه چندین بار پارتنر بخاطر بی خیالی ها و بی توجهی هاش مورد خشم و غضب من قرار گرفت و یه جورایی هم بهش گفتم کاش اصلا نمیومدم بخاطر تو!! فکر کن من کله سحر پاشدم آماده شدم رفتم فرودگاه اونوقت روز جمعه ای آقا نکرده از خوابش بزنه. تا دم پرواز که ساعت 9 بود اصلا یه زنگ هم بهم نزد که چیکار کردی رفتی ، اومدی یا ... منم زنگ زدم با کلی عصبانیت و تازه میگه از خواب بیدارم کردی که اینطوری باهام صحبت کنی؟؟؟فرودگاهم نمیخواست بیاد دنبالم گفت یه آژانس بگیر بیا فلان هتل! قشنگ میخواستم خفش کنم!تازه بلیط رو هم خودم خریدم چون گفت پول نداره! یعنی اینقده خوشحال بودم اون موقع!!! که حد نداشت!فقط شانس آورد خودش از ترس جونش پاشده بود اومده بود فرودگاه دنبالم وگرنه که واقعا بدا به حالش بود! حتی با اینکه خودم گفته بودم لازم نیست بیایی خودم میام ولی خب اون لابد دونسته بود عاقبت خوشی نداره آخرش و اومده بود!

-تو اون 4 روزی که اونجا بودم واقعا حوصله سر بر ترین روزهای زندگی مو گذروندم. از صب تا ظهر که پارتنر تو کلاس بود ظهر یکساعت ناهار میخوردیم و بازم میرفت کلاس تا  غروب! بعدش اونقدر خسته و داغون بود که باید حداقل یه ساعتی استراحت میکردو دیگه شب شاید دوساعت میشد که بریم بیرون. روز اول گفتم که خب من که نمیتونم این همه ساعت و روز تنها تو اتاق بمونم پاشم برم دور و اطراف ولی چون همون روزی که رسیدم برف اومده بود اون یه ساعتی که تنها صب شنبه رفتم بیرون تمام مدت فقط خدا خدا میکردم که صحیح و سالم برگردم هتل چون زمین کلی برفی و لغزنده بود و خب اونهاییکه منو میشناسن میدونن من همچین سابقه ی خوبی تو سالم نگه داشتن دست  و پام ندارم ! مضاف اینکه هوا بشدت سرد بود و باد میخورد تو صورتم و بعد برگشتن تا 24 ساعت من یه سردرد وحشتناکی داشتم که کاملا میدونستم بخاطر بادهایی هست که به سینوس هام خورده!

-از شانس خوبمون تا من رسیدم دمای هوای اون شهر رسید تا منفی 16 درجه و حتی تو روزهای بعد تا منفی 22 درجه هم پایین رفت. من تا قبل این تجربه هیچ درکی از هوایی که اینقدر هم میتونه سرد باشه نداشتم. یعنی اصلا تو مخیله ام نمیگنجید این شدت سرما! جالب اینکه خود بومی های اونجا میگفتن این اولین برف اونجاست(گرچه همش شاید 10 سانت هم نشد ) وای اونقدر سرد بود که همه چیز قندیل بسته بود و خب با این اوصاف اصلا بیرون رفتن منطقی بنظر نمیرسید. یه شب هم رفتیم بیرون و با اینکه هر چی داشتیم پوشیده بودیم اونقدر سرما تو جونمون رفته بود که من پاهامو حس نمیکردم!دیگه بعد این داستان ترجیح دادیم تو همون هتل حوصله سر بر بمونیم. بدیش هم این بود که اینترنت هتل هر 30ثانیه قط میشد و وصل میشد و اصلا نمیشد تو اتاق ها از وای فای استفاده کرد! یکم تو لابی اوضاع بهتر بود. 

 

-بهترین اتفاق این توفیق اجباری هم آشنا شدن با دو تا خارجی بود. یکی ژاپنی که همسن من بود و یکی رییس ژاپنیه که سوییسی بود و هر دو برای یه میتینگ یه روزه در مورد دوره مرتبط با دوره ی پارتنر ، روز آخری اومده بودن هتل و خب یه بار قبل آشنایی تو لابی دیده بودیمشون و اونها با هم نشستن و حرف زدن و ما هم با خودمون سرگرم بودیم ولی فرداش که تو دوره با هم آشنا شده بودن پارتنر و این آقایون .بعد ناهار که تو لابی نشسته بودیم اونها هم اومدن که بشینن و تا مارو دیدن اومدن سمت ما و پرسیدن انگلیسی میتونید حرف بزنید؟ ما هم گفتیم بله تا حدودی!! یعنی همینقدر بگم که این تا حدودی!! در حدی بود که از اون لحظه آشنایی تا لحظه ی آخر تو فرودگاه که میشد پس فرداش ،مابالای 15-20 ساعت با هم حرف زدیم!!! از هر چی که فکرش رو بکنی! از یلدا و نوروز و روابط زن. و مر.د  در جامعه ی خودمون و حق داشتن تعدد زو.جین برای آقایون در د.ی.ن مبین اس.لا.م !!!! و دیز.ی و آبگوشت و شی.شلیک!!!! بعد من بسیار وظیفه ی ملی! خودم میدونستم که اونها رو از تصورات اشتباهی که از ما و ممل.کتمون در ذهن داشتن کامل در بیارم! در حدی من به اینها تو این دو سه روزی چیز یاد دادم عمرا تو همه سالهای تحصیلشون هیشکی اینقدر بهشون اطلاعات نداده بود!!!! در مورد اون قضیه تعدد!! هم گوشی رو کامل دادم دستشون ،که میخندیدن و آخرش می گفتن thats so dangerous! استرسنگران

- یه چیز بامزه هم این بود که همون اولین روز که نشستیم به آشنایی و دوستی و همصحبتی بهمون گفتن که فکر کردن پارتنر آلما.نیه!چون قد و قواره اش شبیه بقیه نیست! کچل هم نیست و تازه از همه مهم تر جین و اسپرت پوشیده و مثل بقیه همکار هاش لباس نپوشیده! یکی دوبار هم از همکارش پرسید که این خانوم ایرانیه؟؟ چون خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنه!! (بنده خدا حق داشت وقای تو کل اون محیط فقط خانوم های متصدی رسپشن بلد بودن انگلیسی صحبت کنن و بقیه بوق! اونهام پکیده بودن از بی همزبونی!البته برای میتینگشون مترجم کرایه کرده بودن!!! ازشون برای دو ساعت 200 دلار گرفته بود!گفتیم اینبار منو بعنوان مترجم ببرن عینک)بعد باز به پارتنر گفت وقتی دیدمتون فکر کردم شما یه آقای آلما.نی هستید که یه همسر زیبای ایرا.نی گرفتید! مژهبعد  دستیارش رو فرستاد تو اتاقشون و اونم با یه بسته شکلات سوییسی بعنوان سوغاتی و هدیه برگشت.به پارتنر هم یه سری روان نویس و خودکار داد.حتی شب بعدش شام هم دعوتمون کرد ! من خیلی حال کردم و خوشحال شدم.کلا برخلاف تصورمون از اروپایی ها خیلی آدم گرم و باحالی بود!تازه رفتن نقشه ایران رو هم آوردن تا محل و اسم جایی که زندگی میکنیم رو نشونشون بدیم و براشون بنویسیم.سالها تو آفریقای جنوبی کار و زندگی کرده بود و چند سالی هم تو رو.سیه  بوده و وقتی میگفتیم کاسپین سی! میگفت از اونورش میشه راشا رو دید! گفتیم ای آقا میگن دریاچه ولی شما فکر نکن اینقدره ! بزرگترین دریاچه دنیاست و همون دریای  خودمونه! البته اون دستیار ژاپنی هم خیلی خیلی بامزه بود. یعنی قیافه اصل تیپیکال ژاپنی!با اون عینک های مستعطیلی کائوچویی و اون میمیک های صورتشون وقتی سوپرایز میشن یا تعجب میکنن! خیلی نایس بود. 

-موقع برگشت ساعت 4 صب بلیط داشتیم یه سره برای اینجا و ساعت 2 پاشدیم و ساعت 3 صب فرودگاه بودیم. رفتیم بارامون رو دادیم و نشستیم و پرواز رو اعلام کردن و رفتیم و سوار شدیم. از هواپیماش نگم که با بهترین شرکت هواپیمایی داخلی مثلا گرفته بودیم و یه چیز وحشتناکی بود هواپیماش که من دیدمش نزدیک بود قالب تهی کنم!در حد مینی بوس های 20 سال قبل که فقط دوتا بال داشت!همون لحظه واقعا پشیمون شده بودم و حاضر بودم  از خیر پول بلیطم بگذرم و با اون برنگردم!ولی دیگه چاره ای نبود!20 دقیقه ای توش بودیم و بعد که موتور رو روشن کرد چند دقیقه ای نگذشته بود که متوجه شدیم چند ردیف جلوتر انگار ولوله شده هی اون سه نفر کنار هم صحبت میکردن و هی بیرون رو نگاه میکردن و آخر هم مهماندار رو صدا کردن و یه چیزایی نشونش دادن ولی خب با هوای تاریک و یخ زده ی منفی 16-17 درجه اصلا ما که چیزی نمی دیدیم!آخرش کاشف به عمل اومد که وقتی موتور هواپیما روشن شده از تو یکی از موتورهاش آتیش زده بیرون! اول گفتن نه چیزی نیست ولی ساعت ها بعد که پرواز رو کنسل کردن متوجه شده بودیم مخزن سوختش نشتی داشته و بنزین میریخته بیرون و اسه همین آتیش گرفتهوقت تمام. واقعا نمیدونم اگه رحم خدا نبود پس چی بود که ما با اون هواپیمای داغون به معنی واقعی کلمه پرواز نکردیم.البته بهاش هم 13 ساعت تو اون فرودگاه بی در و پیکر و یخ زده بدون امکانات مناسب گرمایشی آواره بودن بود که خب پرداختیم!فکر کن همه پرواز ها با ساعت ها تاخیر انجام میشد یا بعد از ساعت ها تاخیر کنسل میشد. کل کشور داشت برف میومد +استان خودمون که اصلا برف نمیاد ولی اینبار چنان برفی اومده بود که اصلا از همه جا سنگین تر هم بوده! نه برای تهران نه برای هیچ جای نزدیک دیگه ای پرواز نبود. یا همه کنسل بودن یا اونهایی که انجام میشدن پر بودن! آخرش مجبور شدیم برای کیش بلیط بگیریم! اونم دیشبش دوستم زنگ زده بود که هوا بده شما بیایید چند روزپیش ما و ما گفته بودیم بلبیط برگشت داریم و نه ولی خب با این اتفاق های عجیب و غریب و ساعت ها آوارگی و بلا تکلیفی آخرش قرعه به نام جنوب افتاد.

-بعد از بیبشتر از 36 ساعت بی خوابی وقتی هم رسیدیم جنوب دیدیم یکی از چمدون هامون گم شده(چمدون پارتنر! اگه مال من بود که اصلا دق میکردم بعد اون همه ماجرا!). یک ساعتی هم درگیر گشتن دنبال اون بودیم بعد گفتن برید فردا زنگ میزنیم! شبش زنگ زدن که اشتباهی رفته تهران!!! بازم خدارو شکر که صبحش برامون زنگ زدن که رسیده  و بیایید تحویل بگیرید!  حتی برای برگشت از کیش هم سختی کشیدیم بلیط نیود و ما بعد کمتر از 2 روز که رفته بودیم مجبور شدیم با یه بلیط فوری برگردیم. پروازمون هم دو ساعت تاخیر داشت در نتیجه نرسیدیم که از تهران یه سره برگردیم شهرمون. ساعت یک و خرده ای صب رفتیم خونه دختر خالم شب خوابیدیم و فردا ظهرش هم باز با یه تاخیر یک ساعته راهی شهرمون شدیم! اصلا اون موقع ها که آدم تو همچین موقعیت هایی قرار میگیره انگار خونه و آرامشش خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میاد. وقتی رسیدیم خونه اصلا میخواستم همه جای خونمون رو بوسه باران کنم اینقدر که تو این مدت ازش دور افتاده بودیم!

درکل سفر پرماجرایی بود! دلم میخواست شرایط با ثبات تر و با آرامش بیشتر پیش میرفت. خب ما اصلا قرار نبود اینطوری بریم جنوب. همه پولهامون برای بلیط های هواپیما رفت  و نه پولی و نه فرصتی داشتیم بریم برای خرید و گشت و گذار.تازه چمدون هامونم تا خرخره پر بود و تازه اگه پول و وقتش هم بود جایی نبود که بار با خودمون بیاریم.

-من می خواستم برم پاراسیلینگ ولی از شانسمون اوتقدر هوا باد داشت و دریا مواج بود که اصلا نمی شد و نمی بردن و فقط یه روز یکم دوچرخه سواری کردیم که خیلی خوب بود.من و پارتنر هر کدوم قبلن چند بار رفته بودیم کیش ولی این اولین باری بود که با هم می رفتیم. در کل بازم خدارو شکر میکنم یکم حال و هوامون عوض شد.

+یسری از عکس هایی که گرفتم رو هم برای خالی نبودن عریضه میذارم گاوچران

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

بعد از 10 روز برگشتم

خدارو شکر که رفتیم و سالم برگشتیم

یه عالمه دلم برای کارم و بیشتر خونه ام تنگ شده بود.

یه عالمه سختی هم داشت این سفر که سر فرصت میام تعریف میکنم.

فعلا من موندم و کلی کار و یه سرماخوردگی بد! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ جناب پارتنر رفته ماموریت و من فعلا مجردی سیر میکنم!

2/این هفته 3 روز تهران بودم و در کل خوب بود هم کلی خرید کردم و جیب درد گرفتم و هم کلی دوستان و فامیل رو دیدم (البته کلی ها رو هم نرسیدم ببینم !!)

3/همون روز  شنبه که رسیدم یه 50 مین  بطور خودجوش تنها پاشدم رفتم بیرون سمت مفتح و هفت تیر(چون همون سمت ها بودم) و تو همون چند دقیقه یه جفت کفش باشخصیت طور (یعنی غیر از کتونی!!!!) و یه روسری پاییزه از تی تی ( که بعد N سال روسری خریدم چون من فقط شال سرم میکنم ولی این خیلی خوبه و یه مدلی می بندم که شبیه روسری نیست) و یه کیف خریدم!!! یعنی کلی جای دوستمو خالی کردم که هر بار یه چیز میخواد بخره حداقل یه هفته طول میکشه پیدا کردن و قیمت گرفتن و سبک و سنگین کردن و چونه زدن و خریدنش!!!خنده

4/ یکشنبه با دوست عزیزمممممممممممم رفتیم یه روز صب تا عصر بیرون و کلی راه رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و از هوای گرم- سرد پاییزی و تجریش و ولیعصر و ... لذت بردیم تازه کافه ویونا هم بختش باز شد و رفتیم کالری دریافت کردیم اونجا! بعد هم ناهار مهمونم کرد و بقیه ناهارمون هم که زیاد اومد بردیم دادیم به یه بچه ای که پایین پاساژ تندیس داشت مشق مینوشت و ترازو هم جلوش بود! غروب که رسیدم خونه له  له له بودم ولی خیلی بهم خوش گذشته بود یک ساعت نشده بود که دختر خالم گفت میایی بریم پارک آب و آتش ! منم که تو این سالها فقط تعریفش رو شنیده بودم و با اینکه اصلا توانایی اینکه راه برم رو نداشتم با پر رویی تمام گفتم باشه و دوباره شال و کلاه کردم و سه تایی رفتیم بیرون شام هم تو راه چوبی مهمونم کردن که البته من چون هم صب کلی تو ویونا خورده بودم و  هم ظهر کلی پیتزا بلعیده بودم (که هم خوشمزه بود هم خیلی گنده!!!) دیگه واقعا از خودم خجالت میکشیدم برا همین یه سالاد سزار سفارش دادم(با تشویق دختر خالم آخه گولم زد چون من هیچوقت بیرون سالاد نخوردم ولی اون شب دیگه اونقدر خسته بودم هر چی اونا میگفتن من گوش میدادم!!) خلاصه سالاد خوردم اونم سالاد کاهو!!!!!!! من کاهو ها رو تو خونه خودم با شک و تردید می خورم همونایی که خودم میشورمشون رو !!! البته یکم بیشتر نخوردم ازش و بعد شب ساعت 11 اینا بود بیهوش شدم !

5/ دوشنبه رفتم به یکی دیگه از دوستام که الان مامان دو تا فسقلی بامزه و خوش اخلاق_ سر زدم و از  آش خوشمزه ای هم که پخته بود خوردم و به زور یه ظرف بهم داد با خودم بیارم .

عصرش هم با دختر خالم رفتیم خونه خالم دو ساعتی.  گمونم دو سه سالی بود ندیده بودمش بنا به دلایلی ! ولی اینبار دلم میخواست همه چیزا رو فراموش کنم و برا همین خودم زنگ زده بودمو باهاش برنامه گذاشته بودم و اونم خوشحال شده بود و همینطور پسر خاله هامو دیدم که کلی بزرگ شده بودن و دلمم براشون خیلی تنگ شده بود.

6/سه شنبه هم که کاسه کوزمو جمع کردم که برگردم و ساعت 9 صب راه افتادم ، ایندفعه فرقش این بود که برعکس دفعات قبل که می نشستم تو آژانس و میگفتم منو اینور و اونور ببر و کلی پول آژانس میدادم راحت با اتوبوس و تاکسی مسیر هامو می پرسیدم و میرفتم و غیر از موقع برگشت که وسایلم زیاد بود و باید با آژانس میرفتم ترمینال بقیه اش رو اینطوری اینور و اونو رفتم و بنظرم خیلی هم خوب و راحت بود.

7/ کلا نمیدونم چه مرضی هست که من پامو از خونم میذارم بیرون خوابم به فنا می ره اصلا تو هر جایی غیر از رختخواب خوم نمیتونم با خیال راحت و با آرامش و پیوسته بخوابم! بعد تازه همه اون نخوابیدن ها هم تبدیل به انرژی جنبشی میشه!! یعنی من تو همین شهر کوچیک خودمون عمرا تو یک روز بتونم اینقدر اینور و اونور برم!

8/گمونم به 40 نرسیده لغوه بگیرم و تموم پیچ و مهره هام جدا شده باشن از هم!!! غیر از اون مشکل زانو و همینطور ریزش شدید موهام بخاطر کاهش وزن ، بغیر از اون کمر درد و دیسک و این چیزا ، الان چند روزی میشه به شدت مچ دست سمت راستم درد می کنه موقع تکون دادن واقعا گاهی اوقات اذیتم میکنه! خودم دیگه خجالت میکشم از این وضع آخه یعنی چی؟؟؟؟ پیش دکتر ارتوپد خودم هم روم نمیشه برم تازه 28 شدم ولی مثل مامان بزرگ ها کلی اینور و اونورم درد میکنه و ناقصه آخه چرا؟؟ گاهی فکر میکنم قشنگ الان دارم گذشت زمان و بالا رفتن سن رو همه جوره حس میکنم! الانم میخوام برم از داروخانه یا لوازم پزشکی مچ بند بخرم چند روز استفاده کنم ببینم بهتر میشم!

9/ سه شنبه که میخواستم برگردم از قبلش هم پارتنر هم دختر خالم و شوهرش هم دوستام میگفتن نه چند روز دیگه بمون الان میخواهی بری چیکار کنی و هی اونا اصرار هی من انکار که میخوام برم سر خونه زندگی خودم و اینجا بمونم چیکار کنم و نه نمیمونم. اصلا یه حسی بهم میگفت برم. یه دلشوره ای داشتم منتها برا اینکه بقیه رو ناراحت نکنم و خودمم مسخره اونها نشم چیزی بابت حسم نمیگفتم. نمیدونم بعد این همه سال چرا بازم گاهی اوقات به حسم شک می کنم. خدا رحم کرد که برگشتم وگرنه اگه یه روز دیرتر میشد واقعا خیلی خیلی گرون تموم میشد و اصلا داغون ترم میکرد. من ساعت حدود 2 بود که رسیدم و کلید انداختم اومدم تو خونه ، یه بوی بدی خورد به دماغم و تعجب کردم که بوی چیه؟ همه در و پنجره ها قفل بود و گاز هم قط بود. اومدم تو آشپزخونه دیدم کف آشپزخونه پر آب و خون خشک شده و خیس شده هست. اصلا مغزم کار نمی کرد که چی میتونه باشه گفتم از لباسشویی و ماشین ظرفشویی که نمیتونه باشه! یه لحظه به ذهنم رسید و در فریزر رو باز کردم و دیدم تمام چیزهای توش آب شده و داره شر شر می ریزه پایین و اونها هم خونابه ها گوشت  مرغ های تو فریزر هست . دیدم برقمون قطعه و مثل فشنگ پریدم پایین و جعبه فیوز ها رو باز کردم دیدم  فیوز واحد ما نیست!!!!!!!  اصلا لال شده بودم و در عین حال از شدن عصبی شدن و ناراحتی تپش قلب گرفته بودم دوییدم سمت واحد اولی که دو هفته پیش ها هم یه روز صب تا ظهر که ما خونه نبودیم و از اداره برق اومده بودن بخاطر عدم پرداخت پول برق مشترک فیوزش رو کنده بودن برده بودن، این احمق فیوز واحد مارو کنده بود زده بود به اون قسمت که پمپ آب و موتور خونه کار کنه! و من که اومدم دیدیم فیوز ندارم به مدیر ساختمون گفتم  و اونم رفت به اینها گفت و بهش گفت حق نداشتی اینکار و بکنی و از اونور هم با پارتنر گفت من با این پیر مرده حرف زدم شما دیگه هیچی بهش نگو ، که منم کلی مخالفت کردم که باید بری بهش بگی چرا این غلط و کرد و اونم طبق معمول به حرف من گوش نداد و حالا اینبار که ما سه روز خونه نبودیم و ظاهرا همون داستان تکرار شده بود و من داشتم میسوختم و میخواستم همه رو بکشم . رفتم دم درشون که خبر مرگش خود نکبتش نبود و رفتم پیش مدیر ساختنمون و در حالی که از خشم میلرزیدم گفتم بازم همون کارو کردن و تا ما نبودیم فیوزمون رو کندن و همه یخچال فریزرم اب شده و خونمو بو گرفته و اونم خیلی ناراحت شد دویید پایین ببینه چه خبره. خلاصه حالم دیدنی بود. خسته و کوفته و داغون بیایی و با همچین صحنه ای مواجه بشی و بمونی تو گاو بودن و عوضی بودن و احمق بودن بعضی ها که فقط به خودشون فکر میکنن. بعد زنگ زدم و برا پارتنر داستانو تعریف کردم و اونم از راه دور داشت بد جور حرص میخورد و ناراحت بود و پیگیری میکرد و هر چی هم میخواست منو آروم کنه من بهش میتوپیدم که بابت اون دفه اگه کوتاه نمی اومدی اینا باز جرات نمیکردن دوباره همون کارو بکنن! اونم معذرت خواهی میکرد ازم. دوباره رفتم پایین ببینم چی میشه و  خیلی حالم بد بود همین وسط هم طبقه بالایی ما یه زن و شوهر نکبتی هستن داشتن میرفتن بیرون و تو پارکینگ بودن و من هم داشتم فقط بد و بیراه میگفتم به اونی که اینکارو کرده و چون دفه قبل فیوز مارو اون طرف برداشته بود و بهمون یه فیوز بدهکار بود منم فیوز اونها رو کندم زدم برا خودم!! به مدیر ساختمونه گفتم اگه پرسید بگو فلانی کنده فیوز رو چون بهمون فیوز بدهکارن و برن برا خودشون بخرن بزنن سر جاش و دلم میخواد ببینم کسی جرات میکنه دست به فیوز ما بزنه عصبانی. اینبار خودم پیگیر هستم و کاری با پارتنر ندارممنتظر و داشتم میرفتم بالا که این زنیکه همسایه بالایی خودشو انداخت وسط که وای خانوم شما حق نداری فیوز اون بنده خدا رو بکنی بزنی برا خودت و از این چرندیات که با چنان خشمی گفتم به شما ربطی نداره تو موضوعی که نمیدونی دخالت نکن و بهت مربوط نیسن که شکر خدا لال شد و هیچی نگفت و منم رفتم بالا.

10/دیشب هم رفتم در خونه همین پیر مرد خرفت که مطمئنم اینبار هم کار خود احمقش بوده و گفتم من بابت این قضیه شخص شما رو مقصر میدونم . اونبار هم اینکارو کردی و حق نداشتی بهتره تا وقتی بهت احترام میذاریم تو هم همینکارو بکنی و گرنه دیگه اینطوری برخورد نمیکنیم. باعث و بانی اش هم سپردم دست خدا و اومدم بالا! حالا داستان تمیز کردن آشپزخونه و بو دادن یخچال و فریزر هام هم که داستانی بود برا خودش فقط خدا بهم رحم کرد اگه یه روز دیرتر رسیده بودم همه مواد گوشتی کرم می افتاد و نمیدونم اون موقع باید چیکار می کردیم....خنثی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو این روز ها نمیتونم زمان با ارزشم رو زیاد برای چیزهای بی اهمیتی مثل اینترنت و .. هدر بدم.

7 ساعت قبل از اومدن مامان به اشی خبر دادم و بچم طفلک اول که فکر کرد شوخیه و بعد که دید نه ما جدی میگیم  فشارش افتاد و رنگش گچ شد و بهش آب قند دادیم. میگفت باورم نمیشه باورم نمیشههههههههه ناراحت طفلک از بزرگی این اتفاق تو انکار بود.

مامان بعد از 3 سال پنجشنبه ساعت 1.30 بامداد بالاخره رسید ... تمام اون سالها و ساعت های انتظار و بی تابی بالاخره سر اومد و ما دیدیمش و بوش کردیم و نفس کشیدیمش...

تمام زمان رسیدن مامان رو تا زمان برگشتن (حدود 24 ساعت) رو مشغول سوپرایز خانواده مادری بودیم و آخ که چقدر حال میداد دیدن قیافه های شک زده و دهن های بازشون و خنده و خوشحالی هممون....

ما جمعه بعد از 8 ساعت تو ترافیک موندن(و له شدن و داغون شدن از خستگی) 3 تایی برگشتیم شمال(من و مامی و اشی)

همه چی خیلی خوبه بغیر از سر و کله زدن های من و اشی که باز وقتی با هم افتادیم شدیم تام و جری و یکم همدیگه رو آزار میدیم! ولی خب اشکال نداره درست میشه فعلا سر اینکه کی بیشتر مامانو دوسات داره و کی بیشتر نزدیک مامان باشه با هم گیس و گیس کشی داریم زبان

خدایا شکرت که بالاخره  صدای قلبای دلتنگمون رو شنیدی و ما رو  به عزیزمون و عزیزمون رو به ما رسوندی. صحیح و سالم. دوستت داریم♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آقای کمال الملک که بنظرم خیلی خوشتیپ بوده

 

آقای خیام که خیلی اهل حال بوده :) 

 

آقای عطار که چیز زیادی ازش نمیدونستم

 

فردوسی عزیزم که بدجوری دوستش دارم و آرزو می کنم بازم یکی مثل اون پیدا بشه

 

و در آخر بلندترین فانفار ایران که کلی با خودم حساب کتاب کردم و بعد سوارش شدم! به من میگن بچه پر رو!

 

_____________________________________________________

حرف برای گفتن از این سفر ریاده ولی نمیدونم چرا نمیتونم باز ،بیانشون کنم!

پس بهتره فقط بنویسم که تو این سفر که قرار بود 2تا همسفر داشته باشیم بصورت کاملا بدون هماهنگ با ما 2 نفر دیگه هم بهمون اضافه شده و در کل شدیم 6 نفر.

توی مسیر رفت خیلی اذیت شدم چون هم جامون تنگ بود و هم اینکه برای اولین بار با اون چند نفر آشنا میشدم و هم مسیر برای من که بیشتر از 10-15 دقیقه نمیتونه تو ماشین و جاده بمونه خیلی طولانی بود تقریبا 12 ساعت!!!!!!

توی این سفر از یه نفر که ازش خیلی ذهنیت بدی داشتم ،خاطره های خنده دار خوبی برام موند و از یه نفر که ازش متنفر بودم، بیشتر متنفر شدم و شخصیت مرموز و آب زیرکاهش بیشتر برام رو شد!

عاشق جنگل گلستان شدم! با اون درختهایی که شبیه طاق شده بودن و جاده رو زیباتر از هر جای دیگه ای کرده بودن و اون مه خوشگلی که موقع برگشت تو ارتفاع پایین بوجود اومده بود و بوی خوب جنگل شمال خودمون و نمناکیه دلچسب و خنکای دوست داشتنی اش حالمو خیلی خوب کرد...

توی این سفر بطور میانگین روزی 6 بار با پارتنر قهر و جر و بحث داشتیم ولی در کل با هم کنار اومدیم!

این اولین بارم بود که میرفتم خراسان! بدون هیچ منظوری باید بگم که اصلا فکر نمیکردم مشهد اینقدر بزرگ و آباد باشه! همش یه جای گرم و خشک و بی آب و علف رو در پس ذهنم داشتم! نمیدونم شاید هم بخاطر این باشه که از مشهدی ها خاطره های بدی دارم! شایدم اونهایی که گیر من افتادن آدم های بدبخت و پایینی بودن! در کل شهر خوبی بود.فقط من  فوبی شهر های بزرگ رو دارم و ترجیح میدم تو یه شهر کوچیک زندگی کنم نه تو یه جایی که میتونه نیم ساعت تو بزرگراه هاش از اینور به اونور رفتنم طول بکشه!حرم هم که منو یه بار با خودشون کشون کشون بردن و هر کاری کردم نتونستم در برم! البته باید اعتراف کنم که خیلی آینه کاری های توشو دوست داشتم و از اینکه رفتم و اونجا رو دیدم ناراحت نیستم. برای بارهای بعد هم دیگه کسی با من کاری نداشت چون گفتم که من همون یه بار برام کافی بود و نمیام اونجا دیگه!

تو همه ی این یه هفته فقط یه قضیه بود که منو تا سر حد جنون آزرد اونم کاملا بصورت اتفاقی پیش اومد و اینجا باید لعنت فرستاد به دهانی که بی موقع باز میشه! موقع برگشت یکی از همسفر های شیرین سخن که کلا" متکلم وحده بود از اولین روز برخورد تا آخرین روز دیدارمون و من طی جمع بندی ای که داشتم با یه حساب سر انگشتی دیدیم به اندازه ی سهم حرف زدن 2 سال من، ایشون تو 6-7 روزی که با هم بودیم حرف زدن! یه موضوعی رو مطرح کرد که مال سال 83 بود یعنی تقریبا 9 سال قبل و من سر این اتفاق نا خوشایند خیلی اذیت و آزرده خاطر شده بودم و تا حرفی از اون دوران زده شد من چنان با تمام جزئیات اون روزها و اون آدم برام روشن شد که خودم هم از همراهی فوق العاد ه ی حافظه ام هنگ کرده بودم! البته غیر از من و پارتنر و احتمالا اون انسان مرموزی که من ازشون بیشتر بدم اومد هیچکدوم دیگه متوجه من و حال بدم نشدن حتی گوینده! سر یاداوری همین کابوس چند دقیقه بعد که رسیدیم خونمون من چنان داغی کرده بودم که با اینکه باخودم کلی طی کردم که اصلا عصبانی نمیشی و بروی خودت نمیاری نتونستم خودمو جمع و جور کنم و شرو کردم از زمین و زمان ایراد گرفتن و گیر های 6پیچ دادن و آخرش هم اعتراف کردم که واسه اون قضیه حالم بده! پارتنر هم گفت میدونه و بعد از مقدار متنابهی غرولند و تهدید های من گفت که حق دارم از یادآوریش ناراحت و دل آزرده باشم! امیدوارم این حس های بدی که در من بوجود اومده خصوصا این بد بینی بزودی دود شه بره هوا و دیگه هم برنگرده پیشم!

______________________

من به نظر و عقاید همه احترام میذارم و دوست دارم بقیه هم به نظر من احترام بذارن و کسی بد برداشت نکنه. این چیزهایی هم که نوشتم همه صرفا برای ثبت در خاطراتم بود و هیچ ارزش دیگه ای ندارن!عکس ها رو هم با موبایل گرفتم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

داریم برای اولین بار بعد از عرو×سی مون میریم مسافرت!

 

دوست داشتم همچین جاده ی سبز و خلوتی میبود ولی احتمال زیاد آسفالت و بیابونیه!

البته دقیقا مسافرت_مسافرت نیست, ماموریت پارتنره که کلی اصرار کرد منم باهاش برم و 5 روز هم هست! من در حالت عادی بیشتر از یک یا نهایت دو روز نمیتونم جایی رو تحمل کنم. به طرز وحشتناکی حوصله ام سر میره و دلم برای کارم و خونه ام تنگ میشه ولی امیدوارم این سفر طوری باشه که ازش لذت ببرم و گذشت زمان رو حس نکنم.

ناگفته نماند که با ماشین شخصی میریم و همچنین 2تا همسفر هم داریم!!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نوشتنم نمیاد و بد جوری خوابم میاد و بی حسمخمیازه

در صورتی که پارسال اصلا اینطوری نبودم و برنامه ی روزانه ام این بود که کله سحر میومدم بیرون از خونه و سر کار بودم و بعد ناهار نخورده میدوییدم میرفتم شهر دوست و همساده با دوستم باشگاه و بعد هم پشتش کلاس زبان و بعد هم دوباره میومدم سر کار تا ساعت حدود 10 شب! ولی الان این من کجا و اون من کجا! یعنی بخاطر بالارفتن سن هست؟؟؟ اونقدر گرد شدم که کلی از خودم بدم میاد و دلم میخواد بخوابم و پاشم و 30 کیلو کم کرده باشم !

اصلا دست و دلم به درس خوندن هم نمیره و مثل یه موجود بی خاصیت پاشدم رفتم سر کلاس زبان بدون اینکه تو یک ماه گذشته اصلا لای کتابام رو باز کرده باشم و یا حتی اون تکالیفی که بهمون داده رو انجام داده باشم!

شنبه تا دوشنبه هم تهران بودم و با برادر جان رفتیم ولی جدای اونی که خیلی خوش گذشت موقع رفتن و اونجا هم کلی دوستای عزیزم رو دیدم برگشتن خیلی بد بود مخصوصا با اون ناراحتی هایی که بین من و اشی پیش اومد و جلوی پسرخاله ام کلی زدیم به تیپ و تاپ همدیگه و نصف مسیر رو با هم قهر بودیم!!!! کلا تصمیم گرفتم دیگه باهاش نرم مسافرت یا جایی که مجبور باشیم بیشتر از چند ساعت با هم وقت بگذرونیم چون بطرز عجیب غریبی رابطه ی خوبمون در عرض چند ثانیه به گه کشیده میشه!

×دیدن دوستا خیلی خوب بود چه اون دوست عزیزی که برا اولین بار همو میدیدیم و چه اون دوستای قدیمی و اون نی نی ناز کوچولو که تازه تونستم ببینمش و خاله اش باشم... حالا که فکر میکنم می بینم تو یک سال  و اندی گذشته من چقدر خاله شدم :))

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

×یه پیشنهادی هم هست میگه از یه روز قبل سال جدید تا 3-4 عید پاشیم بریم جنوب ! اونم زمینی! اونم با 4نفر آدم که اصلا دلت نمیخواد یه شام یا ناهار باهاشون باشی و به عبارتی چشم دیدن مادر و پدر اون خانواده رو نداری! بچه ها که مسئله ی خاصی نیستن این میون/ Ahhhhhhhhhhhhhh  سبز 

خدا چقد دوستم داشته که من برای 3و 4 عید همین دیروز نوبت دادم، ها؟ امیدوارم اگه قراره  سفری در کار باشه بعد عمری،بمونه برای هفته ی دوم و خودمون بریم!آمین

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

پرواز کن آنگونه که می‌خواهی . . .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امسال اولین سالی بود که تو روز تولدم اینجا چیزی ننوشتم..

از حس و حال و  هوام نگفتم ولی خب چه میشه کرد...  ظلمی ه که به من ناخواسته روا شده... خدا از باعث و بانی اش نگذره...

تولد امسالم حتی از پارسال هم خلاصه تر بود! حتی کیک تولد هم نداشت!!! گرچه من اون روز که تولدم بود ، هم تو فرودگاه چای و کیک سفارش دادم و هم شب تو کافی شاپ هتل کاپوچینو و کیک سفارش دادم ولی  هیچکدومشون "کیک تولد" نبود!!

ولی سفرم خیلی دوست داشتنی بود.. 

هوای ملس و دوست داشتنی جنوب .. آدم های خوب و مهربون و خونگرم... ساحل و دریای زیبا و دوست داشتنی... و از همه مهم تر دور بودن از تنش های روزمره ام حداقل برای یه مدت کوتاه... 

اون من_ پر از رخوت و کم انرژی شده بود گلوله ی اترژی که حتی همراه پر انرژی و اکتیوم هم حسابی کم میاورد و داشت شاخ در میاورد که من کی این همه انرژی نهفته داشتم و رو نکرده بودم! البته خودم هم تعجب کرده بودک کلا در شبانه روز 3-4 ساعت میخوابیدم و بعد همش اینور و اونور بودم... 

این سفر دخترونه برام خیلی خوب بود ولی تمام مدت جای خالی دونفری بودن ور حس میکردم! یعنی باید حتما یه باری دونفره بریم اونجا مخصوصا هم که همه با بچه های کوچیکشون اومده بودن و کلا خیلی برام جالب بود این همه پدر و مادر و بچه های قد و نیم قد! مردم هم که ظاهرا" افتادن تو کار حذف کردن اون قضیه تنظیم خانواده اونم با جدیت و قاطعانه! والا به ما که اینطوری ثابت شد این چن  روزه!

 

ساحل مرجان که خیلی دوستش داشتم! مخصوصا برای دوچرخه سواری!

 

پانارامای هتلمون تو شب :)

 

حالا هم که برگشتم به دنیای واقعی ولی خدا رو شکر حالم خیلی خوبه و اون کلافگی مرگ بار ی که تو روحم بود ازم دست شسته... خدایا ممنونم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٧ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

هوا عالی

آدم ها مهربون

دنیا زیبا....

 

*آسمون زیبای من...

*آبهای زیبای و دوست داشتنی جنوب....

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)