دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

سلام 

امروز بعد از مدتها قورباغه ام رو قورت دادم و چیزی که تقریبا دوساله-شایدم بیشتر-میخوام انجام بدم رو رفتم که عملی بکنم! هنوز بطور کامل پروسه اش انجام نشده ولی به محض تموم شدن کار میام و خبر رو میدم! البته امیدوارم اون موقع به بی فکری و سرخوشی متهم نشم! همینطوری اش هم ندای عقلم! یه خط در میون داره بندری میزنه در مورد این تصمیم! در هر صورت چه تصمیم صد در صد درست یا احساسی، چیزیه که مدت خیلی طولانی تو دلم بوده و حالا که دارم انجامش می دم میدونم خوشحالم میکنه اگر هم یک درصد بعدش فکر کنم که الان موقع انجام این کار نبوده، بازم از میزان اینکه چقدر از تصمیمی که گرفتم درسته و راضی هستم کم نمیکنه!!! خب این از این!

دوم اینکه امروز ظهر که بیرون بودم با اینکه هوا نیمه ابری بود ولی یهوویی همچین داغ کرد و آفتاب شد که اون چند دقیقه ای که تو خیابون بودم شر شر عرق می ریختم و تازه اصلا فکر نمی کردم آفتاب بیاد برای همین عینک هم نداشتم و آفتاب رو مخم بود و تو ماشین هم تا خونه کولر رو زده بودیم.  ساعت 2ونیم هم بعد  ناهار وقتی جلو تی وی رو کاناپه ولو بودیم هر کدوممون ،یهو دیدیم آسمون تیره و تار شد انگار شبه و همه جا تاریک شد و یهو یه صداهای عجیبی اومد و تو چند دقیقه طوفانی شد عجیب که باورکردنی نبود، چنان بارون شلاقی ای می اومد که نصف گلدونهای رو تراس آپارتمان روبرویی مون پرت شد پایین و اصلا چیزی بود که من و پارتنر تابحال مثل اونو ندیده بودیم! از شدت هیجان نمی دونستیم چیکار کنیم هم ترسناک بود و هم جالب و زیبا! من فقط دعا دعا می کردم کسی تو این بارون و طوفان غافلگیر کننده تو خیابون گیر نیافتاده باشه چون واقعا تصورش هم ترسناک بود، اینکه بگم نیم ساعت یا بیشتر ما از پشت در تراس داشتیم این صحنه ها رو می دیدیم و نمیتونستیم بی خیالش بشیم باورکردنی نیست تو چند دقیقه کوچمون حدود نیم متر آب جمع شده بود طوری که اصلا ماشین نمی تونست از اون قسمت رد بشه و مسیرشون رو عوض می کردن بارون با شدت و بصورت عجیبی می خورد به سقف شیرونی خونه های روبرویی و تغییر مسیر میداد و مثل آبپاش پخش می شد اصلا یه چیز حیرت آوری بود. بعدش نیست که ما این چند وقته داریم سریال  under the Dome رو می بینیم واقعا یه لحظه حال اون بدبختا رو که زیر گنبد و زیر رگباری از بلایای طبیعی گیر کردن و راه فراری ندارن و قشنگ درک کردم و به پارتنر می گفتم نکنه واقعا آخر زمون شده!!!! نکنه گنبد افتاده رومون!!! بعد هم یه چند دقیقه آسمون استراحت داد به زمین و بند اومد طوفان و بعدش یکم بارون عادی طور_ تند زد!!!! و مابین این دوتا هم آب جمع شده تو کوچه از کانال فاضلاب رفت پایین و خدارو شکر ختم به خیر شد! فقط از یکی شنیده چند تا سقف خونه اومده پایین و امیدوارم که کسی صدمه ندیده باشه و خدا بهشون رحم کرده باشه، شانسی هم که من آوردم این بود که تو همین هفته قبل که کلی بارون شدید اومده بوده، برای اولین بار از سقف آفیسمون آب چکه می کرده و فکر کن تو اوج شلوغی و رفت و آمد مشتری ها ما وسط آفیس یه لگن گذاشته بودیم اینجا رو آب نبره!!! و چون سقفش کاذبه اصلا معلوم نبود اون بالا چه خبره! دیگه زنگ زدم به مالک و گفتم بیا تا سقف رو سرمون پایین نیومده یه کاری بکن و چون تو مدتی که بارون هست نمیشه کاری کرد موند تا یکشنبه که ایزوگام کار اومد اون قسمتی رو که حدس می زدیم نشتی از اونجا باشه رو ایزوگام زد و شکر خدا که امروز کلی نگران بودم و اومدم دیدم خبری از آبگرفتگی نیست و درست تعمیر کرده سقفو!

بقیشو فردا می نویسم فعلا بای

خب الان فرداعه!

از وقتی که سال جدید اجاره ام رو تمدید کردم(برای سال هشتم ولی با مالک جدید امسال!)تصمیم داشتم یه سری تغییرات رو تو ظاهر و باطن کارم اعمال کنم و یکم از این حالت یکنواختی در بیام ولی نمیدونم چرا و وافعا چرا همه این اتفاق ها داره به کند ترین شیوه ممکن و با سختی های فراوان انجام میشه و برای عملی شدن هر کدومشون باید اینقدر فکر و ذهنم درگیر باشه و انرژی مصرف کنم و محض نمونه تا الان یدونه اش هم عملی نشده!!!!! همه در حال طی کردن پروسه اجرا شدن هستن! خدایا بهم یه توان مضاعف و یه بودجه نامحدود بده! الهی آمین!

بعد هم اینکه این روزها برای بار چندم!!! یه کاراموز جدید دارم که امیدوارم زمانی که از حالت کاراموزی در اومد و به همکار تبدیل شد ،دم و زبونش همزمان در نیان!!! و بتونم برای یه مدت اینجا پیشم نگهش دارم و بابت کمک تو این روزها و شرایط جدیدم روش حساب کنم. به امید خدا... ظاهرا که دختر خوب و مودبیه ولی بشدت و حدت هر چه تمام تر صفر کیلومتره در حدی که بعد از دیپلم تاحالا که 25-6 سالشه تو خونه نشسته بوده و کلا اونقدر خجالتی و ناشی هست که نمیشه گفت!!! حالا حالا ها کار داره و یه چیز جالب هم اینکه در مواجه با همچین کیسی با اینکه خیلی خیلی ازم انرژی میگیره یاد دادن و برخورد داشتن باهاش ولی میبینم که خیلی دارم باهاش منعطف و مهربونانه برخورد می کنم-بیشتر برای اینکه اولین تجربه ای که داره براش خوب و آرامش بخش باشه-و این نوع برخورد حتی برای خودم هم عجیب و تازه هست! یعنی من_ استرسی _ سخت گیر _ پرفکشنیست!!! دارم با یه آدم تازه کار اینقدر قشنگ و خوب و نایس و مهربونانه و صبورانه تا می کنم! یعنی عاشق این زوایای مخفی درونی وجودی خودمم که برا خودمم سوپرایزه! خدارو شکر تا الانم خوب پیش رفتیم و چند باری خودش برگشت گفت اینجا وکار کردن رو دوست داره و بهش خوش می گذره! همچین رییس کول ی هستم من مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به دوستای خوبمقلب

روز یکشنبه ی  دوشنبه خوشگلتون بخیر!

اینجا که هوا بس جوانمردانه ابری و پاییزی ه و اگه خدا در های رحمتشو تا آخر برومون باز کنه و بارون زیبا و دوست داشتنی اش رو هم بفرسته خوشحالی من چندین برابر می شه و البته همینطوری اش هم خدارو شکررررررررررررررررر همین که خوبیم و سلامتیم و می تونیم معمولی زندگی کنیم و با دستای خودمون زندگیمون رو شکل بدیم و پیشرفت کنیم خیلی خوب و خوشحال کننده هست و از این بیشتر خوشحالم که می بینم بالاخره تو این سن و سال!! یه روزهایی برام اومده که می تونم با حداقل ها هم احساس رضایت نسبی داشته باشم و شاید این با گذر زمان و بالاتر رفتن تجربه و سن برام رقم خورده چون خیلی روشن و واضح یادم میاد اون روزهایی رو که همین جا (یا احتمالا تو آرشیو وبلاگ قبلی که پرشین خوردش!) از زیاده خواهی هام نوشته بودم علی رغم اینکه از هر نظر آدم موفقی به حساب می اومدم ولی خودم هیچوقت از خودم راضی نبودم... ولی حالا این روزها حس می کنم از نظر درونی یکم آرومترم.... یکم کم توقع تر! البته هست زمانهایی که هورمون های خوشگلم افسار زندگی و حال رو روزمو دستشون می گیرن و دیگه یه حال و احوالی هم به پارتنر می دن این وسط! البته خیلی زیاد پیش نمیاد مثلا روزی یه بار!!!!! یا شایدم دو بار!!!!کلافه

حالا این روزهام که انگاری داره واقعا به سمت مسیری نو پیش می ره... یه معجزه ی کوچولو درونم هست که روز به روز داره بیشتر به زندگی وابسته می شه و تنها دلیلش هم وجود منه... شاید واقعا وقتشه عاقل تر بشم.... کاش بتونم یکم بیشتر آروم باشم واز این عجول و عصبی بودنم کم کنم... کاش بتونم این خواسته ام رو هم مثل همون خواسته ی قبلی که احساس می کنم الان بهش نزدیک تر هستم، بدست بیارم... فقط خود خداست که می تونه اون آرامش و صبوری رو به من عطا کنه...

پی نوشت: دیروز رفتم سونوی ان تی و خدارو شکر همه چیز رو به راه بود امروز هم آزمایش مخصوص  و مرتبط با سونوی دیروز رو دادم . دیروز موقع سونو دوتا چیز خیلی جالب برام وجود داشت اولین اندازه سه میلی متری بود که حالا شده 61 میلی متر!!!! و دقیقا تو مدت دو هفته بیشتر از دو برابر شده اندازه اش و دوم هم شکلش بود که تو صفحه مانیتور می دیدم و هر چند ثانیه مثل آقای سکسکه می پرید بالا !!بینی اش هم کاملا نشون می داد که به پارتنر کشیده و ژن من هیچچچچچچ دخالتی تو ابعاد  بینی نی نی آینده نخواهد داشت!!!نگران

سه شنبه نوشت: صبح با صدای دلنشین بارون از خواب بیدار شدم و پنجره ی بالای سرم رو باز کردم و بارون و عطرش رو نفس کشیدم و لذت بردم و از براورده شدن آروزم ، حس کردم بهشت از حالا زیر پای من ه.....ممنونم ای خدا ♥

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید بین-ستاره ای اگه هیچی هیچی برامون نداشته باشه لااقل 2-3 ساعت ماها رو تو بزرگی و شگرفی این جهان هستی غرق می کنه، جدای از اینکه یه فیلم کامله که جنبه های مختلف زندگی رو به نمایش می گذاره.. برای من که چیز جالبی بود، بعد از یکسال که از دیدن فیلم جاذبه می گذشت ، همچین چیز عجیبی رو می خواستم تا بازم بهم تلنگر بزنه... راستش همین الانم تو همین لحظه اگه موقعیتش برام جور می شد یکی از داوطلبینی می شدم که حاضر بود بره یه سفر دور و دراز بین ستاره ای و بین کهکشانی و اصلا چند ده سال بعد برگرده شاید تا اون موقع و توی اون شرایط اولویت ها و حساسیت ها و اصلا خود زندگی برام چیز دیگه ای تعریف شده باشه... کاش می شد...

-صبح ها بیشتر حرفم میاد ولی هم کار هست هم فرصت نیست که چیزی بنویسم و حالا هم که اومدم حس و حالش نیست... بعد از یه بحث بد با پارتنر همینم نوشتم که یکم ذهنمو منحرف کنم.... امروز هورمون هام یکی زیاده روی کردن و خب غیر منصفانه هست که نگم بد بهانه ای هم دستم اومده بود برای قشقرق درست کردن!!! خدایا صبر صبر صبررررررررررررر

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز اولین روزیه که بعد از اون جمعه ی کذایی! اومدم سر کار!!! 

با اجازتون استراحت مطلق بودم بخاطر بی فکری و بی کله بازی جمعه! فکر کن 10 نفر آدم گنده! پاشدیم رفتیم 180 کیلومتر اونور تر!! دنبال دیدن یکی از 4 جاذبه دنیا! یه تپه نوردی نیم ساعته ساعت 2 ظهر از یه مسیر پرشیب و سنگلاخی! هیچکس هم فکر نمی کرد من آخ بگم-که اونموقع هم نگفتم!!!- از ساعت 7 صبح بیرون بودیم و با حساب اون همه راه رفت و برگشت که در حد 400 کیلومتر شده بود(بغیر از تپه نوردی!) ساعت حدود 11 شب خونه بودیم... تا صبحش از کوفتگی و خستگی بی تاب بودم و نتونستم بخوابم ، صبحش که پارتنر هم خواب موند و دیر رفت سر کار و من بعد اون بلند شدم به آماده شدن و رفتم دستشویی و ..... خب اون چیزی که نباید می شد شد! خ.و.ن.ر.ی.ز.ی داشتم! شوکه شده بودم و باورم نمی شد برای من داره این اتفاق می افته، از ترس نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم و می خواستم به روی خودم نیارم... اولش هم نیاوردم! خیلی شیک و مجلسی آماده شدم که برم آفیس... از تو خیابون فرعی مون که پیچیدم تو جاده اصلی دیدم یا خداااااا قیامت شده انگار! اون میدونی که باید دور می زدم و 600-700متر  بعدش می رسه به آفیس رو بستن و همه خیل ماشین ها رو دارن راهنمایی می کنن به سمت یه خیابونی که از اونور برن و در حالت عادی مثلا این مسیر 7-8 دقیقه فاصله داره با آفیس من چون باید دور شمسی بزنم تا برسم ولی در اون شرایط ترافیک و بسته شدن راه ها توسط نیروی محترم رانندگی( که البته بخاطر آوردن شهید های غواص بود) من این راه رو تو 45 دقیقه تازه از مسیر های فرعی و راه هایی که بلد بودم و خیلی از اون ماشین ها که مسافر بودن بلد نبودن، طی کردم!!!! یعنی داشتم می مردم از کلاج ترمز و اونجا دقیقا یاد اون وقتایی افتادم که آشتی می گفت پاشو دیگه حس نمی کرد از درد بس که کلاچ ترمز می گرفته تو ترافیک. خب ما اینجا اصلا عادت به همچین راه بندون ها و ترافیک هایی نداریم یعنی تو ایام تعطیلات هم که شلوغه و خیابونا کیپه بازم گره نداره و ترافیک روونه ولی اون روز، روز من نبود با اون حال و روز نه راه پس داشتم نه راه پیش! یعنی می خواستم برگردم خونه هم نمی تونستم.می خواستم ماشینو یه جا بزارم پیاده برم هم نمی تونستم چون حال خوشی نداشتم و نباید پیاده می رفتم... خلاصه که رسیدم آفیس و تازه فهمیدم یه کارهایی باید بکنم! اول زنگ زدم پارتنر و داستان و گفتم و اونم خیلی ترسید و نگران شد و گفت که داره میاد بریم دکتر، گفتم صبر کن اول بپرسم باید چیکار کنم بعد تو بیا. خلاصه زنگ زدم به همسر همکار پارتنر که ماما هست و گفت که سریع باید با دکترت تماس بگیری و احتمالا سونوگرافی انجام بدی که ببینی چیه و کلی هم دعوام کرد که تو این شرایط آدم می ره پیاده روی طولانی(روم نشد بگم رفتم تپه نوردی و اونطور هم!!!!!) بعد زنگ زدم مطب که دکترم نبود و خوشبختانه شماره همراهش رو کارتش بود و خوشبختانه تر هم اینکه بعد از 3 بار تماس-برخلاف اکثر متخصص ها!!- گوشیشو جواب داد و گفت سریع برو یه سونو اورژانسی بده برای من بیا و چون خودش نبود مطب بردم پیش دکتر عمومیم و برام سونو نوشت واز ساعت 12 تا ساعت 2 عصر با پارتنر 3-4 تا مرکز سونوگرافی رفتیم که هیچکدوم اون موقع سونو انجام نمی دادن و آخرش هم ساعت 5 عصر رفتیم شهر دوست و همساده و اونجا یه معرف فرستاده بود مارو که قبولمون کرد و بعد نیم ساعت سونو انجام شد و صدای قلب 3میلی متری رو که حالا شده بود 30 میلیمتر رو شنیدم و هیچوقت اینقدر از اینکه دارمش خوشحال نشده بودم! و بعد هم گفت فعلا زندست!!!! می خواستم خانوم دکترو خفه کنم واسه این حرفش! بعد هم گفت جفت خیلی اومده پایین و ببر پیش دکترت ببین چی میگه. بعد هم که بردم دکتر و گفت خدارو شکر بخیر گذشت و باید استراحت کنی و یکسری کارها-اوهوووم-!!!!! رو اصلا نباید انجام بدی!!!!!!! و مواظب باشی و اگه دوباره تکرار شد یه سری دارو نوشت که استفاده کنم و خیالم تا حدودی راحت شد! 

حالا وسط اون همه استرس خودم روزی 10 بار زنگ زدن خواهر بزرگه پارتنر رو که ییهووووو خیلی به سلامت من ! دقت کنید شخص من!! علاقمند شده بود رو فاکتور می گیرم که دیگه با تماس های زیادی و اصرار های خیلی خیلی زیادترش مبتنی بر استراحت کردن و کار نکردن و مخصوصاااااااااااااا سر کار نرفتن!!! دیوونم می کرد!! یعنی دیگه می خواستم سرش جیغ بکشم! شده بود اندازه 10 تا مادر شوهر! با یه لحنی امری و تهدیدی هم حرف می زد که من توش اصلا دلسوزی احساس نمی کردم چند بار گفت پاشو بیا اینجا خونه ما گفتم نه دستت درد نکنه! هر روز هم چند بار زنگ می زد و اگه جواب نمی دادم اس ام اس می داد و اگه اونم جواب نمی دادم و با نمی دیدم تو تلگرام پیام می فرستاد و آمار کارمو می گرفت و تو هر چند بار صحبتم هم من فقط می گفتم چشم باشه چشممممم که تمومش کنه و دست از سرم برداره!!!!! خدارو شکر الان بهترم و به من زنگ نمی زنه و از پارتنر حالمو می پرسه!

دیگه اینکه تا بحال این تجربه رو نداشتم که از استراحت کردن بدم بیاد! مخصوصا اینکه واقعا نتونم کاری انجام بدم و فقط دراز کش باشم و یا نهایتا نشسته! تمام بدنم از شدت بی تحرکی درد می کرد و حالم خیلی بد بود و وضع خورد و خوراکم هم که افتضاح!! خواهر های پارتنر که تماس می گرفتن تعارف می کردن که می خواهی غذا درست کنیم بفرستیم و یا بیاید اینجا ناهار ولی بی معرفت ها من که می دونستم همش الکیه وگرنه یدونشون محض نمونه یه نیمرو درست نکرد بفرسته برامون! هعه! البته اگه من یه درصد توقعی داشته باشم! بیشتر دلم میخواست پارتنر متوجه این تظاهر ها و محبت های تعارفی بشه که خب کسی که نخواد ببینه نمی بینه! تازه خنده دار تر می دونید چیه؟ همشون می دونن من نمی تونم غذا درست بخورم یعنی مثلا هوس یه چیزی هم داشته باشم اگه خودم درستش کنم اصلا یه قاشق هم نمی تونم بخورم چون یکی دوبار امتحان کردم و دیگه از بس میوه و ابمیوه خورده بودم داشتم می مردم! جمعه که بیرون بودیم وناهار کباب بود شاید به زووووور دوتا تیکه فرو کردم تو حلقم و میگفتم میل ندارم واقعا وقتی داشتم با خواهر ها و خالش صحبت می کردم و گفتم اصلا دلم الان بیشتر پلو خورشت می خواست تا کباب ، پرسیدن مثلا چه غذایی گفتم خورشت آلووووو به به.... هووووم.... تازه چند بار هم وصفش رو کردم و کلی هم حال کردم از تصورش!!!(فکر کن چه بلایی  سر من شیکمو اومده که به همین جاها رضایت هم میدم!!!) بعد دیروز که تعطیل بود ومنم این مدت تو خونه بودم و برنامه ای هم نداشتیم و نمی تونستیم هم داشته باشیم پارتنر گفت بریم خونه بچه ها! شب قبلش زنگ زد و قرعه به نام خالش افتاد! چون تنها هم هست سعی می کنیم بیشتر بریم سر بزنیم و من هم از قبل به پارتنر گفته بودم من غذا میخوام!!!! مردم از گشنگی آخ جون میریم پلو خورشت می خوریم(غذای بیرونو اصلا نمی اتونم بخورم نه مزشو دوست دارم نه چربیشو) خلاصه کلی شیکمم رو صابون زدم! هیچی دیگه رفتیم سه شنبه خونشون دیدیم بوی غذا پیچیده ولی اصلا آشنا نیست وبرای من هم اصلا اشتها برانگیز نیست! بعد فکر کن که خاله خانومشون نه گذاشته نه برداشته رفته غذای مورد علاقه خودش و پارتنر رو که من اصلا دوست ندارم و چون هیچوقتم درست نمی کنم پارتنر هر وقت میخواد بره خونه خالش بهش می گه درست کنه که اونجا بخوره رو درست کرده!!!!!!!!!!!!! وای نمی دونم تا بحال همچین شکست عشقی ای رو خوردین یا نه! ولی اصلا دوست ندارم بگم که جاتون خالی بود حال اون لحظه من رو میدیدین!!! میخواستم یه کلاشینمف بردارم خاله و پارتنر رو با هم از رو کره زمین نیست کنم و برای اینکه داشتم از حرص و گشنگی هم می مردم بدون هیچ حس غذاب وجدانی رو کردم به پارتنر گفتم کوفتت بشه الهیییییییییییییییییییی!!!!!! البته که چقدرم براش مهم بود! اونقدر لنبوند که می گفت دارم می ترکم دارم می ترکم و تا شب هیچی نتونست بخوره! منم دلمو به اون ته دیگ نونی خوش کردم که البته نتونستم همونقدر که کشیده بودم رو هم بخورم و یذره قیمه مونده ی بدون گوشت که لپه هاش له شده بود هم ته یخچال بود (که من عمرا قیمه اینشکلی رو اصلا نگهش دارم  و یکراست تو سطل آشغاله جاش!!) که چون من اون غذای مورد علاقشونو دوست نداشتم و لب نمی زدم برام گرم کردن گذاشتن جلوم(الزه اون موقع خاله خانوم فرمودن عههههه من نمی دونستم دوست نداری این غذا رو!!!جل الخالق آخه چطور این همه سال من و پارتنر گفته بودیم من دوست ندارم و درست نمی کنم نمی دونست!!!!) منم به زور شاید یه قاشق از اون خورشت بد قیافه و وامونده رو ریختم رو یه تیکه پلو و خوردم!!! تازه اصرار اصرار که شامم بمونید غذا هست!!! من واقعا دیگه حرفی برای گفتن نداشتم فقط جمع کردم رفتی یکی دوجا کار داشتیم و بعد هم یه لیوان ابمیوه برام خرید پارتنر(البته من مجبورش کردم!!!) و اومدیم خونه! خب بسه دیگه دلم وا شد حرفامو زدم پشت سرشون! مردم بس که بهم توجه می شه این روزا دیگه این تجربه هم لازم بود که خیلی خوش خوشانم نشه!!!!!

این بود انشای من فعلا!

 

*حالا که زحمت می کشید و این همه نوشته های منو می خونید و چشمای قشنگتون رو می زارید منم میخوام چند تا عکس که مال سری های قبل و عکس  چشمه ای هم که رفتیمو براتون آپلود کنم امیدوارم باز بشه برای همه.

از اون مدل سالاد هایی که اسم نداره چون خودم هرچی دوست دارم می ریزم توش و فوق العاده هست!

 

 اینم من در سالن کنسرت گروه سون که پارتنر رو تشویق کردم بره برام از این دستبند شبرنگی ها بخره و رفت این همه برای بقول خودش بچش خرید تا حال کنم :)

 

اینم دوتا عکس از چشمه زیبایی که بعد از تحمل کلی مشقت رسیدیم بهش و حیف که از اون همه زیبایی فقط یه تیکه کوچیک باقی مونده بود و بقیه قسمت ها مثل بیشتر جاها خشک شده بود

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٢ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 
 
سلام به همه لبخند
امیدوارم خوب باشیدقلب. امروز که از خونه اومدم بیرون دیدم هوا ابر داره و آفتاب نیست(البته الان آفتاب شده) و نیمه ابری و سایه هست، کلی انرژی خوب گرفتم و حس خوشایند اینکه نزدیکه پاییز شده بهم دست داد. از خدا می خوام همه روزهاشونو با کلی حس های خوب و مثبت شروع کنن.
برای فردا قرار گذاشتیم چند نفری بریم بیرون. یه چشمه طبیعی و منحصر بفرد که از اون فقط 4تا تو کل دنیا وجود داره تو حدود 2 ساعتی اینجاست و من و پارتنر برای اولین بار قراره بریم و ببینیمش باداب سورت و این چیزیه که من خیلی وقته دلم میخواسته برم و نمی شده و حالا اینبار قسمت شد که بریم و ایشالا به خیر و خوشی می ریم و بر می گردیم .
*بچه ها فکر کنم پرشین باز دوباره داره عربی می رقصه!!!! هر کاری می کنم نمی تونم تنظیمات قلم رو به شکل اول بر گردونم! واسه همین هم بولده هم ایتالیک!گیر داده ول هم نمی کنه!
دیروز صبح مثل اکثر صبح ها خیلی خسته و بی حال بودم. از ساعت هفت و نیم صبح بیدار شده بودم ولی اصلا نمی تونستم از خونه بیام بیرون. ماشین هم نداشتم و متوجه شدم که این مدت که همش و همش با ماشین تردد می کردم چقدر تنبل و کرخت شدم ولی خداییش هوا هم خیلی گرم و شرجی بود و آفتاب تو مخ آدم بود و شر شر هم عرق می ریختی. تو همین گیر و دار رفتن و نرفتن بودم که دیدم یه آقایی درست رو برو در خونمون با پیکان وانتش بساط  ظروف رویی رو بپا کرده من هم  خیلی ظرف وقابلمه رویی دوست دارم یعنی همه اون سرویس های چدن و استیل و سرامیکی یه طرف! کته تو  قابلمه رویی یه طرف دیگه!!!! دیدم آبکش و ملاقه و لیوان و کاسه و کلی از این ظرف و ظروف ها داره و خدا شاهده فقط این تونست منو اون لحظه از تو خونه بکشونه بیرون! هیچی دیگه رفتم ازش دوتا لیوان رویی خریدم( از اینا که قبلنا توش یخ درست می کردن ولی من برای پیک نیکمون خریدم چون بدم میاد ظرف فلزی تو فریزر به پوست آدم می چسبه انگار می خواد قلفتی بکندش!) و دوتا هم کاسه! البته بعد پشیمون شدم چرا یه ظرف خاصی که داشت وبرای درست کردن آبگوشت استفاده می شد رو نخریدم! البته پارتنر هم گفت می خریدیش ، حالا ایشالا دفعه بعد. بعد هم خرید ها رو گذاشتم تو خونه و رفتم که بیام آفیس! تا ظهر هم زیاد حال و احوال خوبی نداشتم و ظهر هم تو گرما چون باید از سوپر خرید می کردم  با تاکسی برگشتم خونه ، گرما زده و کلافه.چند دقیقه نشده بود که کولرو زده بودم و هنوز خونه خنک نشده بود که برق رفت!!!!!
یاد حرف دیروز پارتنر افتادم که با رییس اداره برق اینجا آشناست و بهش گفته بوده فعلا برنامه روتین اینطوریه که یک روز در میون برق شهر دو ساعت قطع می شه یعنی یه روز سمت ما قعطه و یه روز دیگه اونور شهر قطع ه! خلاصه که دستشون درد نکنه با این برنامه ریزی دقیقشون!!!! درست تو ذل گرما! هیچی دیگه... همینطور تو گرما وایستادم تا یکم شیرینی درست کنم آخه چند وقته دلم خیلی شیرینی می خواد ولی در عین حال منی که اونطور شیرینی دوست بودم دلم اصلا شیرینی های توی قنادی ها رو نمی خواد و یه شیرینی کم شیرین و خاص می خواستم که خیالمم از بابتش راحت باشه، چند تا رسپی مختلف هم داشتم که خیلی وقت بود دوست داشتم امتحانشون کنم و بالاخره تصمیم گرفتم یه چیز سالم تر و کم شیرین تر درست کنم که می شد اون رسپی پای سیب_ آنا... حالا برق رفته،آب هم که پمپ خاموش بشه اصلا نمیاد بالا و منم عرق ریزان مجبور شدم سیب هار و دونه دونه  رنده کنم ، این وسط دوتا ناخن عزیز شست هام به ملکوت اعلی پیوستن با رنده محترم. بخ سیب های رنده شده آبلیمو زدم و اومدم خمیر رو درست کردم دیدم آرد سفید خالص ندارم و آرد شیرینی پزیم با سبوس قاطیه. مجبور شدم به زحمت اون قسمت های سبوس رو جدا کنم( که زیاد هم موفق نبودم ) و از اونجایی که آدم عجول و بی حوصله ای هم هستم و با اینکه می دونستم چیزی که من دارم الان تلاش می کنم درست کنم زیاد پایبند رسپی اورجینالش نیست ولی دل زدم به دریا و کارمو ادامه دادم و خلاصه با برقی که نبود و یخچالی که خاموش بود خمیر رو یه مدت گذاشتم تو فریزر و مارمالادم گذاشتم آماده بشه و خودم رفتم بقیه فیلم زنان کوچکم رو ببینم( از نوجوونی عاشق رمانش و کارتونش بودم) و آخراش که برق اومد و دوباره رفتم سراغ خمیر ولی وقتی که پهن می کردم هم با اینکه زیرشو آرد پاشی کرده بودم میچسبید به سطح زیریش و هم می چسبید به چوب خمیر باز کنم و بعد هم کنده نمی شد و پاره می شد و با یه مکافاتی یه چیزی که زیاد شبیه اون خمیری که باید می شد بدست آوردم و گذاشتم کف قالب و از مارمالادم که چشیدم دیدم هی وای من نه تنها شیرین نیست ، بلکه چون دوتا از اون 4 تا سیبه سیب ترش فرانسوی بودن، ترش هم هست! تازه من بخاطر همین یه قاشقم بیشتر شکر ریخته بودم ولی خب از اونور آبلیموشم دوبرابر ریخته بودم! دیگه سریع سرهمش کردم و دیدم خمیر زیاد اومده و به این پای سیب هم که امیدی نیست سریع یکم خمیر دیگه باز کردم و یه هلو رو اسلایسی کردم با پوست و گذاشتم وسطش و یه قاشق هم پودر قند ریختم روشون و یه خمیر دیگه هم گذاشتم سرش و با اون پای سیب کذایی گذاشتم تو فر، اینم بماند که زمان تو رسپی بود 20 دقیقه با حرارت 180 ولی پای های من 40 دقیقه هم بیستر با حرارت 200 بودن تو فر و آخ نگفته بودن! آخرش مجبور شدم گریل رو روشن کنم تا یکم برشته بشن ولی  وااااااااااااااای بو داشتن یه بوی رویایی و عالی که عاشقش بودم. این وسط ها هم دوستم پیام داد که کی می ری آفیس بیام پیشت و من هم گفتم پارتنر دیر میاد و من خونم پاشو الان بیا که اابته 3-4 ساعت بعدش اومد و  با پای سیب کذایی و پای هلوی خوشمزه که عالی شده بود ازش پذیرایی کردم. البته پای سیبشم خوب بود ولی پای سیب نبود! بعد هم جمع کردیم با نی نی خوشگلمون رفتیم آفیس و تا 9 که پارتنر بیاد دنبالم اونجا بودیم، خوب بود!
 
*شایان ذکره من یه هفتس نمی تونم ناهار شام درست بخورم و همه این چیزایی که تو روز می خورم شامل میوه و شیر موز  و مثلا این تارت ه ، شدن ناهار و شام من! منی که عاشق آشپزی بودم با اکراه در یخچال فریزر رو باز می کنم و یه چیزیبه زور برا پارتنر سرهم میکنم. اگرم یه وقتی یه خوراک درست و درمون هم بخورم باید ساعت ها بعدش جوابگوی دل درد و دلپیچه ای که میگیرم باشم! فقط تنها نکته ی مثبتش اینه برام که تو این دوماه وزن اضافه نکردم و واقعا ملتمسانه از خدا می خوام که بتونم بدون اینکه یه افسردگی عجیبی از اضافه وزن نجومی پیدا کنم، با همین شرایط نرمال این دوران رو بگذرونم.آمین!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٥ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام عزیزانم

صبح بخیررررررررررر(آشتی جون ببخشیدا ولی تا ساعت 12 هنوز برای من صبه عینک!)

خوبید همگی؟ من که امروز خوبم شکر خدا. البته اگه دل درد امروز صبو که یه ساعت معطلش بودم تا خوب شه و بتونم بیام سر کار و نادیده بگیرم ! الان خوبم خیلی خوب! تازه فکر کن در حدی که تو راه آفیس داشت یکی از آهنگ های قشنگ ولی غمگین ابی پخش میشد من ییهوویی فولدر رو عوض کردم و یه آهنگ شاد از شها.ب جون_ تیام گذاشتم و خیلی شادتر شدم از خود راضی کاری که معمولا نمی کنم و آهنگ های ملو و آروم و عاشقونه رو بیشتر می پسندم ابی هم باشه که خیلی بیشتر!

خب اون یه پاراگراف بالا رو صبح نوشتم و پیشنویس کردم و الان ساعت از9 شب گذشته و همچنان شکر خدا حالم خوبه. این وسط هر بار اومدم یه کار مهم انجام بدم با سیستم، کل برقامون و کامپیوتر بعلت ضعف ولتاژ برق منطقه خاموش می شد و همه کارام از صب نصفه نیمه مونده...

آخرین خبر اینکه پارتنر برای فردا عصر بلیط کنسرت خریده گروه سون که بریم و البته ما می خواستیم سانس آخرش باشه که تموم شده بود و مجبوری سانس اولش رو گرفتیم! البته پنجشنبه که من سایت رو چک کرده بودم هنوز چند نفری جا داشت برای سانس آخر ولی اون موقع با پارتنر حرف نمی زدم و برای همین هم اصلا نمی تونستم بلیط بخرم چون ممکن بود تا فردا هم با هم قهر بمونیم!!!! ولی شبش که اومد دنبالم و رفتیم خونه ، تو زمانی که پایین بود(آخه داشتن در آپارتمانمون رو ریموتی می کردن و تا 11 شب پایین بودن آقایون بالا سر اوستا کاره) رفتم تو آشپزخونه و دیدم سینک آشپزخونه که هفته ای چند بار از دست این جرم و گچ آب ، کدر و پر لکه!، داره برق می زنه!!! آخه کارهای تمیز کاری رو ما معمولا جمعه ها یا روزهای تعطیل از صب تا ظهر انجام میدیم ولی پارتنر سینک رو شسته بود و برق انداخته بود و بعد که یکم به دور و برم دقیق شدم و چراغ ها رو روشن کردم دیدم خونه هم تمیزه و همه خونه رو جارو برقی کشیده و کلی ذوووق کردم!!!!! یعنی از سر کار یکی دوساعت زودتر اومده بود و کارهای خونه رو بیشترش رو انجام داده بود و تازه کلی هم گوشت خریده بود برای خونه و ساعت 11 و خرده ای که اومد بالا میخواست کباب درست کنه که من گفتم نمیخواد آخه اگه اون وقت شب میخوردم که تا صب نمی تونستم بخوابم و هضم نمی شد و برای همین هم گفتم باشه برای بعد و بچه نشست تموم گوشت های خورشتی و کبابی رو خرد کرد و من بسته بندی کردم و  بعدم رفت خوابید!  - همینجا اعتراف می کنم که با اینکه از ذوق این کارهاش دلم میخواستم بپرم بغلش کنم و ماچش کنم ، ولی چون شب قبلش خیلی خیلی ناراحتم کرده بود و اشکمو در آورده بود و با لجبازی های دیوونه کننده اش سوهان روحم شده بود هر طوری بود جلو خودمو گرفتم و اصلا بروی خودمم نیاوردم که این کارها رو انجام داده!!! چیزی که می دونم دوست داره بروش بیارم و کلی هم ازش قدردانی بکنم ولی این یه بار و حق داشتم اون کارو نکنم و پشیمون هم نیستم!_ بعدش همون شب پارتنر رفت خوابید ولی من تا ساعت 3 صب نتونستم بخوابم و گشنم هم بود آخرش یه لقمه نون پنیر خوردم و به زور خودمو خواب کردم!!!!!

.... ادامه داره... شاید فردا بقیشو نوشتم الان دیره مشتری دارم و بعدم باید برم!

خب بقیش اینکه: بخاطر دیر خوابیدن پنجشنبه شب، جمعه هم ساعت 10ونیم از جام بلند شدم! البته از ساعت 8 و خرده ای چند باری از سر و صدای آب و شستن دستشویی و حموم پارتنر بیدار شدم ، یه بارم متوجه شدم داره تی می کشه ولی نه حالشو داشتم نه اصلا موقعیت مناسبی بود که بخوام بیدار بشم!!! گفتن بذارم خوب کارهاش تموم شد بعد منم بیدار شم!فرشته دیگه همون ساعت 10 ونیم هم دیدم داره یه کوه لباس هاشو اتو می کنه و منم سرم درد میکرد ولی چون برای ناهار خونه خواهر وسطی پارتنر دعوت بودیم( به مناسبت هفتین سالگرد فوت مامان پارتنر) دیگه بدود رفتم دوش گرفتم و یه چیزی خوردم و حاضر شدم و تا برسیم ساعت 12 شده بود و همه جمع بودن از جمله خاله و دایی ها و پسر دایی و خانومش(که تقریبا هم سن و سالیم و اوندفعه رفتیم فوتبال!!!) بعد اینجا تا رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم خواهر کوچیکه پارتنر دویید اومد پیشم تو اتاق ( آخه به این خواهر کوچیکش سه شنبه شب که ییهوویی شد رفتیم خونشون شام ، گفتم قضیه عمه شدن رو!!! و لی قبلش گفتم این موضوعی که الان میخوام بهت بگم رو تا جمعه پیش خودت نگه دار و اونم قبول کرد و اون موقع که بهش گفتم خیلی ذوق کرد و خوشحال شد و داشت بال در می آورد) بهم گفت الان میگی؟ الان بگوووو بگووو به بقیه!!! یعنب ابن قضیه که دیگه نمی تونه نگه داره این مطلبو پیش خودش از تو چشماش داشت میزد بیرون!!!! ولی من گفتم آخه الان که همه هستن و من معذبم پیش شوهرهاشون و پیش دایی ها و پسردایی و اینها گفت که اشکال نداره و خجالت نداره و بعد هم دلیل اصلی مو گفتم که چون همسر پسردایی پارتنر پارسال باردار شد و بعد از یک ماه و اذیت هایی که شد متوجه شدن که خارج از ر.حم هست و با جراحی س.ق.ط کرد بچه رو و یه تخم.دان.ش رو هم از دست داد و فکر کردم اگه جلو اینها این خبرو بدیم و همه خوشحالی کنن و تبریک بگن این دختر شاید دلش بشکنه یا ناراحت بشخ ژیش خودش و از شرایط خودش و بخاطر همین دوست نداشتم برم وسط جمعیت این قضیه رو جار بزنم و برای همین هم دونه دونه خواهر های پارتنر رو کشوندم تو اتاق و قضیه رو بهشون گفتم و اونهام خدایی اش خیلی خوشحال شدن و کلی تبریک گفتن و از همه بیشتر هم از ابراز احساسات و اشک شوقی که خواهر بزرگه پارتنر ( که یه زمانی میخواست سر به تن من  نباشه!!!!) متعجب شدم و چشاش اشکی بود و میگفت اشک شوقه و جای مامان خالی که الان اینجا باشه(مامان خودشون که به رحمت خدا رفته رو می گفت ) و خوشحال بودن از این خبر خوب و من هم از روی برنامه گذاشته بودم امروز بهشون بگم که چون سالگرده این قضیه باعث بشه یکم حال و روحیه شون بهتر شه و زیاد ناراحتی نکنن.... البته اون ملاحظات من چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد و یهو خواهر وسطی پارتنر که خونشون بودیم پرید وسط جمعیت و گفت هورااااااااااا من دارم عمه می شم!!!!!(آخه تو بگو عمه شدن هم این همه خوشحالی داره آخه؟؟؟!) شیطانو خلاصه کل ملت رو در جریان قرار داد و منم چند کیلو عرف شرم ریختم و کلی خجالت کشیدم!

دیگه نمی تونم بقیشو بگم باشه برای بعد ، دیره فعلا بای!!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٥/۱٠ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

شاید وقتشه بیدار شم،

یکم بزرگ شم...

دیگه اون دختر دیوونه ای که فکر می کنه 17 سالشه نباشم!

یکم جدی باشم،

صبور تر باشم...

دست از خیال پردازی و بلند پروازی و ایده آلیست بودن بردارم...

بیشتر مواظب در و دیوار های خونه و خیابون و کوچه باشم که باهام برخورد نکنن...

.

.

.

شایدم باید فقط خودم باشم،

درست همینی که هستم...

 باید واقع بین باشم،

باید هضم کنم که من _ خودخواه_ احساساتی دیگه فقط خودم نیستم... 

که یکی میاد که برای همیشه منو از تو حال _ خودم در میاره...

که منو از تنهایی در میاره...

باورش خیلی بزرگتر از حد_ تصورمه و هنوز دارم سعی می کنم....

همین الانشم فکر کنم تاثیر خودشو گذاشته چون آرومم.... 

فقط آخه دیگه چطور میشه با این همه سر به هوا بودنم... بتونم مواظب یکی دیگه هم باشم...

.

.

.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:دوستای مهربونم از اینکه صفحه وبلاگمو باز کردم و این همه توجه و محبت بی دریغ شما رو دیدم، حسابی غافلگیر و خجالت زده شدم، امیدوارم لحظه لحظه های زندگیتون پر از خوشی و حس آرامش و خوشبختی باشه... راستش دیروز که این پست رو کامل می کردم-بعد از 10 بار تلاش نوشتن و قطع شدن برق و پشیمون شدن خودم و...- بنظرم اومد که برای آخرین بار پست موقت ثبتش کردم.. مثل یکی دوتا نوشته ی آخرم و اون پست رمز دار، آخه میخواستم تا کاملا مطمئن نشدم و سونوگرافی و آزمایشهای مرتبط رو انجام ندادم تو دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی، به هیچکس چیزی نگیم(حتی خانواده هامون-حتی مامانم! نمی دونن هنوز) ولی نمی دونم چی شد که پست پابلیش شد و خب حتما قسمت این بوده ... فقط باید تا آخر هفته ی دیگه صبر کنم تا بعد از اون با خیال راحت تری بتونم این موضوع رو با دوستان و خانواده و عزیزانم در میون بزارم . دوستتون دارم♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

ساعت یک و بیست و پنج دقیقه ی ظهر یه روز گرم تابستونی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز یه روز گرمه ، یه روز خیلی گرم ، یه روز خیلی خیلی خیلی گرمممممممممم یعنی هنوز که هنوزه بعد از یک ساعت و ربع نشستن زیر کولر آفیس، من هنوز گرممه و دارم خفه میشم!!! یعنی اداره برق نا محترم! مصبتونو شکر!! هم خدا تومن پول برق بدی تابستون و زمستونم نداشته باشه ولی تا کولر رو می زنی سیستمت 10 بار خاموش کنه از نوسان و فشار ضعیف برق و 10 بار کارات نصفه نیمه بمونه و سیستمت نیمه جون بشه و...کولرت بهش فشار بیاد و.... آخه آدم چی بگه؟؟؟؟

سه شنبه بعد از امتحان آخری(ساعت 5 عصر!) موقع برگشتن با همکلاسی رفتیم یه کته کبابی معروف درست بعد از جنگل نور و ناهار کباب زدیم! ولی اصلا در حد و اندازه های تعاریفی که شنیده بودم ازش نبود!!! هم خیلی خیلی گرون بود!!! خلاصه بعدش در حالی که کم مونده بود بزنم کنار بخوابم!!! تا مقصد روندم و یعد هم در یک عملیات ژانگولر آفیس رو پیچونده و همراه با پارتنر به سمت شهر دوست و همساده تاختم و رفتم پیش پسر گوگولی و کلی از دیدنش و بوییدنش و اون ریخت بامزش لذت بردم!!! حالا جالبیش هم اینه که هی این رفیق شفیق_ تازه مامان شده ی ناباب مون میگه زودتر نی نی دار شو هیجان دارم ببینم بچت چه شکلی میشه!!! نه جان_ من ! اینم شد دلیل و منطق برای بچه دار شدن واقعن؟؟؟ خو یعنی چی؟؟؟ چه توقعاتی دارن ها! حالا اگه اومدیم و خام شدیم و بچه دار هم شدیم و بچمون شکلش در حد و اندازه های توقعات دوستان و وابستگان نبود چه باید بکنیم؟؟؟؟ بزاریمش دم در؟؟؟نه! جدا" خلاصه که تا ساعت 8ونیم اینا بودم پیششون و بعد کاسه کوزمونو جمع کردیم اومدیم خونه و از اون روز هم دلم با اون عکسی که از پسرک گرفتم و خیلی بامزه افتاده توش، خوشه...

چهارشنبه شب پارتنر شام دعوت بود تالار برای سمینار و دور همی که همکارای کارشناس هر چند وقت درمیون دارن و ماشین رو هم ازش نگرفته بودم و بعد از مدت ها پیاده و قدم زنان برگشتم سمت خونه و سر راه هم دوتا لاک از آرایشی بهداشتی جدیدی که باز شده خریدم... تازه میخواستم یه شب دنج و خلوت و خودمونی برای خودم درست کنم و یکم کارهای خونه رو انجام داده بودم که سر و کله پارتنر خیلی زودتر از اونی که توقع داشتم پیدا شد و اینگونه بود که یه شب آرامش و خلوت با خودم بر بار فنا رفت.. متاسفانه از سال قبل که موقعیت شغلی پارتنر تو آفیس تغییر کرد ، دیگه ماموریت نمی ره و الان می فهمم که چقدر به اون چند روزی که در سال تنها و با خودم خلوت می کردم احتیاج داشتم و دارم...

پنجشنبه هم که برخلاف اون چیزی که فکرش رو می کردم اصلا روز من نبود. فکر می کردم که حالا بعد این همه سال که همیشه یه دلیل برای ناراحتی ها و دلخوری هامون داشتیم امسال خیلی خوب داریم پیش میریم و میتونیم یه سالگرد خیلی خوب داشته باشیم.. بهش پیشنهاد دادم که عصر پنجشنبه هیچکدوم نریم سر کار و باهم وقت بگذرونیم ... ولی متاسفانه... خیلی قابل پیش بینی بود رفتارش که آخرش نمیتونه خیلی خوب برخورد کنه و به بیراهه می ره.. مثل همه سالگرد ها و تولد هام و روزهای زن  و روز فلان و بیسار و .... خیلی خیلی عجبیه و دیگه برام عقده شده... اینکه چی میشه که یهو تو اون روز خاص یا از قبل ترش با هم دعوامون میشه و همیشه و همیشه و همیشه هم از جانب پارتنر شروع میشه و سر چیزهای مسخره و اعصاب خرد کنه... یه وقتی باید بالاخره بفهمم این مرض از کجا میاد و درمونش چیه... خلاصه که پنجشنبه نه از شام و خنده و خوشحالی خبری بود نه از هیچی دیگه و تا جمعه عصر قهر بودیم و آخرش هم باز من بودم که اوضاع رو درستش کردم... پیرم کرد این آدم! :| خدایا مددی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳۱ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

مامان برگشت..

هنوز لای یکی از جزوه هامم باز نکردم!

دنبال جا می گردم و خبری نشده هنوز و این نگرانم می کنه...

میخوام بزنم به فاز بی خیالی.... خب چی میشه اصلن....البته اگه بتونم....

دیشب قلو میگفت دوست و همکلاسی دوره کاردانی ام، جدا شده... خب خیلی ناراحت کننده هست... البته خودش 100% مطمئن نبود و از یکی از دوست های همسرش شنیده بود... رفتم تو اینستاگرامش و دیدم چقدر پست ها و عکس هاش غمگینن.. چقدر از خیانت نوشته....دیدم عکس های تکی و دو تایی همسرش رو پاک کرده و ... گرچه دوست نداشتم باور کنم به این زودی به آخر راهشون رسیدن ولی انگار واقعیته... حیف که از اون همه روزهای خوش و صمیمیت بینمون این همه فاصله گرفتیم... وگرنه به خاطر همون روزها هم که شده می رفتم پیشش و می گفتم اون روزها خیلی با هم خندیدیم.. الان تو آغوشم گریه کن....ولی حتی نمی تونم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم.... دیگه الان من تنها دوست صمیمی و عزیز و مورد اطمینان دور و برش نیستم و اونهایی که دورم کردن، پیششن... کاش اگه مرهم من نبودن، مرهم اون باشن....

امروز عصر هم ختم پدر دوست دوره دبستانم می ریم... بعد از 5ماه که ندیدم همدیگه رو ... حالا اینجا باز 4 تایی دور هم جمعیم...

×یوونتوس هم باخت دویاره تا بازم مثل همیشه اسطوره ی دست نیافتی و غمگین من بمونه....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

سلام :)

فکر نمی کردم واقعا امروزو بتونم بیام و بنویسم ولی الان همین حالا تو آفیس نشستم در حالی که اصلا قرار نبوده امروزو بیام سر کار! حکایت الان_ من حکایت حسنی به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه آخرین روز سال و می رفت شده!!! والا!!!! 

امروز رو دوست داشتم چون صب به خودم اجازه دادم تا هر وقت که میخوام بخوابم و یعنی تا ساعت  11 تو رختخواب بودم! البته همشو خواب نبودما!!! پارتنر خان اغفالم کرد و یه ساعتی با هم داشتیم معاشرت صمیمانه می کردیم بعد N سال دقیقا!!! بعد هم که یه صبحانه مبسوط زدیم بر بدن و ساعت یک با پارتنر خان و داداشه از خونه رفتیم بیرون! اونقدر شلوغ بود خیابون بازار که بیخیال خرید میوه شدیم و پارتنر رو تو میدون اصلی پیاده کردیم و من و داداشه زدیم به جاده! تا بریم سمت اون فروشگاه های بزرگ خارج از شهر(البته شاید یک کیلومتر فاصله داشته باشه نه اونقدر ها دوووور دووووور!!) داداشه دیروز رفته بوده همونجاها و یه چیزهایی پسندیده بوده ولی قرار شد امروز بره بخره که منم بهش پیشنهاد دادم اگه دوست داره منم باهاش برم کمک! که اونم شدیدا استقبال کرد!!! خلاصه تا نزدیکای ساعت 3 عصر همونجاها مشغول خرید بودیم و منم یه کمربند چرم رنگی خیلی خوشگل و یه ست مانیکور برقی!!! خریدم برای خودم و یه چیز کوچولوی خصوصی!!هم برای پارتنر خان خریدم!!! و اومدیم خونه و ناهار خوردیم و من خمیر شیرینی برنجی رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا فردا استراحت کنه و فردا بقیه روند شیرینی پزیمو ادامه بدم!!! نگفتم؟؟!؟!؟مژه دیروز کلیییییییییییی شیرینی پزوندم! البته هنوز چند تا از اون مدلهایی که تو نظرم بود رو نرسیدم درستشون کنم اونم بخاطر اینکه هر کدوم از اون رسپی هایی که داشتم رو با 3 برابر مواد درست کردم و رسما از کت و کول افتادم!!!  حالا اگه شد بقیه اش رو امشب یا فردا ردیف می کنم.

راستی دم عیدی تونستم بعد از ماه ها حدود 2 کیلو وزن کم کنم! البته نه با قدرت اراده ام! بلکه با مریضی و بی اشتهایی که این چند روزه پدرمو در آورده و منو انداخته! ولی این رو هم به فال نیک می گیرم و ازش ممنونم که باعث شد یکم وزن کم کنم دم عیدی و دوز دپرشن حاصله از تپلو بودنم بیاد پایین و تقریبا صفر بشه و همینطور باعث شد که توجه پارتنر خان بهم بیشتر شه!بغل

امیدوارم بهترین روزها در انتظار هممون باشه و شروع این سال جدید همزمان با شروع بهترین فصل زندگی ماها باشه، آمین.

دوستتون دارم. می بوسمتون ماچ

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام فکر کن از هفته قبل چهارشنبه میخوام بیام چهار کلوم بنویسم ولی جور نمیشه. الانم که یه کوچولو این وسط مسط ها وقت خفت کردم گفتم بیام بنویسم ولس چون هم فرصتم کمه هم حال خیلی خوشی ندارم شماره میزنم و تیتر وار ، بدون در نظر گرفتن ترتیب و اولویت بندی می نویسم و رد میشم.

1-الان همین لحظاتی که نشستم پشت سیستم و دارم بگاز می تایپم! خیلی مریض و حال ندارم دم عیدی!!!! فکر کن 6 ماه تمام ، از هیچ تلاشی مضایقه نکردم تا از خودم مواظبت کنم که یه سال زمستون و پاییزش رو صحیح  و سالم و بدون سرما خوردگی بگذرونم ولی متاسفانه این گلو درد های دوهفته پیش بالاخره خفتم رو گرفت و منو انداخت! اونهمه قرص جوشان_ خارجی!!! خوردن و اون همه لیتر لیتر عسل آبلیمو و آب نمک قرقره کردن باد هوا شذ رفت پی کارش!!!! از دوهفته قبل هی این گلودرد لعنتی اظهار وجود می کرد و من بهش رو نمی دادم ولی بالاخره از دوشب پیش که اونقدر حالم بد بود و تا صب 100 بار با هر پهلو به پهلو شدن بیدار شدم و یه بارم همین وسط مسط ها سرمو نمیدونم چطوری بعد 4 سال که رو این تخت می خوابم، کوبوندم به تاج تخت!!!! و بیدار شدم و دوباره با تب و حال نزار خوابیدم و این بین پارتنر خان یه بار هم نگفت که خرت به چند من؟!! فردا شبش که داشتم برای مامان میگفتم حالم اصلا خوش نبود و پارتنر میگه آره همش داشتی تو خواب هذیون می گفتی!!!!! میخواستم خفش کنم دقیقا!!! گفتم حال آدمو که نمی پرسی مواظبت هم که نمی کنی حالا لااقل بیدارم میکردی اونقدر حالم بد بود و جون کندم تا صبح!!! گفت بیدارت میکردم که چی بشه!!! دیگه امروز رفتم دکتر و فشارم که طبق معمول پایین بود حسابی و بهش گفتم برای من و پارتنر  آزمایش کلی هم بنویسه و آخرش که کلی خندید به حرفهام که پرسید چتونه و  میگفتم من و پارتنر کلا خسته ایم! و گفت برای تو که  یه کتاب آزمایش نوشتمنیشخند رفتی آزمایشگاه موقع پول دادن فحشم ندی!خنده

2-دیروز هم تو یه دقیقه تصمیم گرفتیم با قلوی سابق که بریم استخر و با همون حال نسبتا نزار رفتیم و من اومدم بعد عمری که رفتم استخر،برای ارضای حس هیجان طلبی ام از بالای دایو دو متر و خرده ای یه شیرجه ای بزنم و یکم به ریش قلو که جرات نمیکنه بپره تو آب بخندم که شیرجه زدن همانا و تاب برداشتن کمرم هم همانا!!!! یعنی زاویه ام زیادی عمودی شد چون معمولا زیر آبی می رم و کمرم یه صدایی داد و با شدت افتادم تو آب ، اون لحظه اونقدر ترسیده بودم و فقط از خدا می خواستم که قطع نخاع نشده باشم!!! با ترس و لرز انگشتای پامو تکون دادم و تا یکساعت بعد هم خیالم جمع نشده بود از این بابت و جرات نمیکردم از تو آب بیام بیرون! خلاصه که بخیر گذشت وخدا رحم کرد ولی این کمر هم چند مدت بود که سیاتیک و دیسکش زده بود بیرون و درد میکرد و تا رسیدم خونه یه دیکلوفناک خوردم و کمر بند طبی بستم و تا الان هم بازش نکردم!

3-یه حس خوبی گرفتم از اون خانوم مسن_ ترک و خوش زبون که امسال کلی براش کار ترمیمی انجام دادم و اونقدر ذوق زده می شد و قدر دانم بود که بعد این همه سال اولین عیدی ام رو از مشتری اون بهم داد و کلی هم تشکر کرد ، جالب اینکه یکم یعد اون ماجرا از یه نفر دیگه هم عیدی گرفتم و با اینکه مبلغش واقعا ناچیز بود ولی کلی حس های خوب بهم داد و خوشحالم کرد...

4- خوشحالم بخاطر اون چندباری که پیش اومد تا به چند تا آدم کمک کنم... من بجای خود ، پارتنر خان هم کمک کرده چند بار و میدونم که یه جایی که ما هم فکرش رو نمی کنیم خدا بدادمون می رسه... کاش بتونیم آدمهای بهتری باشیم...

5-اون یه باری هم که پشت تلفن با دوستم "پینک" اونقدر به خرابکاری خودمون خندیدیم که کبود شدیم!! بعد واقعا نمی دونم چند وقت بود که اینطور تونستم بخندم و دل درد گرفته بودم....

6-اینکه می رم خونه و ناهار و شام آمادست و خونه تمیزه، با اینکه عذاب وجدان می گیرم ولی خیلی هم حال می کنم... خدارو شکر...

7-امشب اگه قسمت بشه می خوام موهامو رنگ کنم و یکم شبیه آدم بشم! موهای سفیدم در اومده حسابی و کهولت سنم رو به روم میارهساکت!!!! اون هفته که رفته بودم آرایشگاه و دیدم اون دختره که موهاشو براش نسکافه ای مش کرده چقدر قشنگ شده تصمیم گرفتم برای تابستون حتما یه تغییر اساسی بدم و برم موهامو همونطوری مش کنم ولی بنظرم برای فصل هایی که هوا خنکه همون  رنگهای تن_ گرم مثل قرمز وشرابی قشنگ تر در میاد...

7+1 فردا هم اگه طبق همین روال برناممون پیش بره میخوام ظهرش رو برم استخر با قلو و اون یکی دوست و اگر هم اونها نیان قراره بریم خونه همون دوست ثالث عصر نشینی! اینم از آخرین برنامه سال 93! البته اگه همه چی رو به راه باشه میخوام برای پنجشنبه صبح هم یکم شیرینی خونگی بالاخره بپزونم!

~+7 از همه چیز بیشتر و بیشتر میخوام که روزهای جدید پر از سلامتی و سلامتی و برکت باشه برای خودم و همه آدمهای اطرافم.... خوب باشیم♥...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

همین الان تو آخرین دقایق ساعت کاری امروز چهارشنبه از معدود لحظاتیه که دارم سر کار آهنگ های مورد علاقمو گوش میدم و آهنگ احساسی و  مسحور کننده The Power of Love که سلین دیون هم خوندش رو با صدای خواننده اصلی اش "جنیفر راش"  گوش میدم برای بار چندم....  دلم نمیاد نصفه ولش کنم و برم خونه... اونقدر حالم یه جوری میشه و قلبم مثل دختر کوچولوی عاشقی می تپه که دووم نمیارم و با یه بغضی که نمیدونم اصلا چرا هر وقت به شدت احساسی می شم گلومو میگیره و چشمامو تر میکنه ، برای پارتنر یه پیام مهربونانه میدم و اونم به سرعت نور جوابمو میده و قربون صدقم می ره... یه وقتایی مثل حالا یهو به شدت یاد 10 سال قبل می افتم و انگار که دارم خاطرات یکی دیگه رو مرور میکنم ...اونقدر مه گرفته و دور به نظرم میاد... یاد اون همه شور و هیجان و خواهش و رویا... که ختم به خیر شد ولی اصلا داستانم اونطور که تصور می کردم عاشقانه و پر. ح.را.رت پیش نرفت... زمان زیادیش رو  که تا به اینجا برسه یخ زدم و منجمد شدم و حتی مردم...

ولی حالا بالاخره همینجا هستم... جایی که دلم گرمه...شاید خیلی وقتا آتشین نباشه حالم ولی حداقل بیشتر وقتا گرمه... که یه وقتایی که به خودم نگاه می کنم و از خودم متعجب و وحشت زده هستم... می فهمم کسی هست که چقدر دوستم داره که باهام راه میاد و دیوونگی هامو هم دوست داره و حتی شده بخاطر این علاقه تحمل میکنه... یه چیزهایی که مطمئنم خیلی ها که از گوشت و پوست خودمم هم نمی تونن اینطوری و از این زاویه ببینن و بازم اینقدر دوستم داشته باشن... این روزها که مثل همیشه این همه قهر و آشتی و کل کل و حتی بحث وجود داره ولی عمرشون کوتاه تر از دقایقه... که یکی هست که بخاطر دوست داشتن ناراحتی هاشو با یه جمله ی "دوست باشیم" من، به دست فراموشی می سپاره ....و اندازه ی این علاقه زمانی به من_ بدبین _ آدم گریز و منزوی ثابت شد که ماه ها و سالهایی رو بخاطر لج و لج بازی و کینه جویی همین آدم روبه رو ام به تلخی و تنهایی و گمگشنگی و بی پناهی و بعض و هزاران ترس و تردید گذروندم... من اون روی تلخ- مثل زهر مار- عاشقی رو هم دیده بودم ....ولی حالا چیزهایی که من و ما رو نکشت، پایه های روابطمون رو محکم تر کرد... که حالا با اون همه ترس و تردید و خاطرات بد_ گذشته ی زندگی ام ... وقتی پارتنر این اواخر تو وایبر یکی دوباری با شیطنت عکس بچه ی تپل و دوست داشتنی و یا اون عکس سه نفره  رو برام فرستاد، یه لحظه برای اینکه اون بچه ی خودمون باشه دلم پر زد... حسی که اونقدر منقلب کننده و اونقدر ترسناک و بزرگه برام که حتی هنوز جرات نکردم به خودشم بگم این حس رو....شاید هنوز فکر می کنه من از باهم موندمون مطمئن نیستم...ولی یه حسی این من_ اقسار گسیخته ی سرکش رو بدجوری داره پیوند می زنه به این روزها و این باهم بودن...

 

"Cause I am your lady 
And you are my man 
Whenever you reach for me 
I'll do all that I can 

Lost is how I'm feeling 
Lying in your arms 
When the world outside's too much to take 
"That all ends when I'm with you ....

.

.

 داره بارون می باره و من از همیشه دیوونه ترم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

سلام

دلم میخواد یه عالمه بیام و بنویسم ولی روزها و ساعت ها و لحظه ها در حال پرواز کردن هستن  و من هم در حال دویدن . کلا همش کمبود وقت دارم. خیلی زود خسته می شم و کلی هم باید به خودم فشار بیارم که دست از این تنبلی هایی که اسیرم می کنه بردارم.

مامان دوشنبه عصری اومد به شهر و دیار ما! و منم در حالی که همون روز در شهر دوست و همساده بودم و نوبت دکتر داشتم به طور کاملا اتفاقی و شانسی موفق شدم نیم ساعت قبل اینکه برسه خودمو برسونم ومنتظر بمونم تا بیاد و بعد هم یکم کار داشتم بیرون و شب هم اومدیم خونه و کلا حس گرما و امنتیت بیشتری دارم نسبت به قبل. فقط یکم از خودم دلخورم چون این حساسیت های بیجامو نتونستم اونقدری که باید کنترل کنم و  یه جاهایی حسابی از خودم بدم میاد چون نمیتونم تعادل رو برقرار کنم بین خودم و کارم  و خونه و روابط با پارتنر که همیشه این جور موقع ها بی نهایت حساس و بد قلق میشه.... کلا دوست داره فقط من و اون باشیم و من توجه به هیچ چیز و هیچ کس نداشته باشم و همش حواسم به اون باشه. کلا یه بچه 4 ساله رو در نظر بگیرید این وقتا نه یه مرد تحصیل کرده ی تقریبا 40 ساله!قهر

امروزم که سر کارم و ظهر هم که زودی می رم خونه چون باید ناهار و خودم آماده کنم! یه مقدار از کارهاشو انجام دادم دیشب و یکم دیگه مونده. مامان اصرار کرد که بگو من انجام می دم من گفتم نه خودم میام. شب هم خونه خواهر کوچیکه ی پارتنر خان دعوتیم شام.فردا هم که تعطیه ولی من مشتری دارم و میام سر کار.

راستی سه شنبه یه پست گنده نوشته بودم ولی وقتی دکمه ی ثبت رو زدم پر.شین بلا.گ  لاگ اوت شد! میخواستم خودمو بکشم! این چند دهمین باریه که این بلا رو سرم آورده و کلا پدر کشتگی داره با من !

خب آخر هفته ی خیلی خوبی داشته باشید. من برم بوس بای

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

ای زندگی سلام ای زندگی سلاااام!

یک دونه ویولای خسته ی کم خواب_ شاد!!! در خدمت شماست!

امروز صب ساعت شش و خرده ای با ناز و نبازش! های پارتنر خان بیدار شدم چون گفته بودم بیدارم کنه برم دانشگاه حضوری انتخاب واحد کنم و میخواستم برای شهریه هم چک بدم به امور مالی و از اون طرف هم باید زودی بر می گشتم و می رفتم شهر دوست و همسایه برای کلی کار خودم و همچنین چک کردن ماشین چون فردا میخواهیم بریم پایتخت استقبال مامانه که داره میاد! نشون به اون نشون که کاری که کلا نیم ساعته می شد تموم بشه از ساعت یک ربع به 9 صبح تا نزدیکای 11 طول کشید و کلی حرص خوردم و معطل شدم. و بعد هم که بگاز داشتم بر می گشتم و تو کمربندی شهر خودمون!!! پلیس مهربون!!! جلومو گرفت و قبض جریمه رو دودستی تقدیمم کرد! تابلوی محدودیت سرعت رو ندیده بودم و به خیال اینکه تو کمربندی می تونم 110 تا برم! داشتم خوشحال و خندان رانندگی میکردم نگو زده بوده 90 تا! خلاصه که هر چی به جناب سرهنگ گفتم من حسابم پاکه تا بحال برا این چیزا جریمه نشدم و نمره منفی ندارم گفت نگران نباش دخترم! کد تخلف رو چیزای دیگه ثبت کردم که نمره منفی برات نیاد!دلقک جالب اینه که ازم می پرسه کجا گواهینامه گرفتی! بعد که اومدم و قبض جریمه رو نگاه کردم متوجه شدم که چرا این سوالو پرسیده حتما تو دلش داشته کلی فحش می داده به اون افسری که به من گواهینامه داده تو مرداد 93!!!! بعد من تو زمستون همون سال دارم تو کمربندی 110 تا می رم! خنگول یعنی شک نکرد که  گواهینامه 10 ساله بوده و این یکی تعویضیه تاریخش! یا شایدم میخواسته از افسره و مربیه! تشکر کنه بابت این دست فرمون و اعتماد بنفسی که به من داده تو این چند ماه گرفتن تصدیقمژه! خخخخخخخخخخخ خندهخنده

×ای بابا یه عالمه نوشته بودم که! پس چرا همینقدرش پیش نویس شده؟گریه

هیچی دیگه حال ندارم دوباره بنویسم همشو! فقط همین که فردا عصری دارم می رم پایتخت که مامانه شب میاد برم استقبالش فرودگاه و به احتمال خیلی زیادددددد(اگه حریف مامانه و دخی خالهه و داداشه شدم!) پنجشنبه یعنی صبح همون شبی که مامی می رسه بر می گردم شهر و دیار خودمون و چمدون های مامی رو میارم وخودش هم چند روز دیگه یا یکم بیشتر میاد پیشم و می خواد فعلا چند روز پیش برادره بمونه و منم حرفی ندارم در این مورد بزار چند روز اول خوش باشن تا بعدش سر مامانه دعوامون نشه باز!کلافه

**قیض جریمه رو هم بدون اینکه پارتنر بویی ببره زودی رفتم پرداخت کردم تا یادم نرهخجالت

 مواظب خودتون باشید

بای♥

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلامی چو بوی خوش آشنایییییییییییییییییییییییییی

سلام علیکم!

حالتون چطوره؟

من خوبم

یعنی الان خیلی خوبممممممممممممممممممم امتحان هام امروز تمونم شدن و واقعا احساس می کنم از قفس آزاد شدم خیلی حس خوبی دارم . مخصوصا که امروز همین امتحان کارگاهی مونو نمرشون رد کرد تو سایت و بدین وسیله اولین بیست رو بنده شکار کردم بالاخره! البته باید بگم که آخرینش هم هست!!!

بعد هم در یک اقدام انتحاری!!! رفتم تا به نمره دوتا از درسا که سخت ترین هاشونم بود اعتراض کنم! اونم به کی؟؟؟؟ به مدیر گروه_ بسیار زیبامون! که همینطوری تو طول ترم میخواست مارو (گروه دوستان ما چند نفر رو!) بکشه!!! یه آدم بسیار غیر قابل پیش بینی و بسیار دمدمی و بسیار حساس و بی ملاحضه و قاطی!!!! تا اونجا که من دیدم تمام اطرافیان و دوستانم از نمره هاشون شاکی بودن چون به هر کدوممون دو نمره کمتر از اونی که مطمئن بودیم می شدیم، داده بوده! من حتی امیدوار بودم امتحان اولو بشم 20 ولی وقتی نمره رو دیدم مثل بستنی وا رفتم!! خلاصه تقریبا هیچکدوم از همین بچه هایی که میگفتن حقشون پایمال شده حاضر نشدن تو سایت اعتراض بزنن -چون مطمئن بودن استاد باهاشون لج می کنه اساسی - چه برسه به اینکه پاشن بیان تو ذفترش فیس تو فیس اظهار نارضایتی بکنن! بماند اینکه 4 نفر پاشدیم رفتیم تا در پشت دفترش و یه ربع وایستاده بودیم موقعیت جغرافیایی و اقلیم حال و روز و مود استاد رو ارزسابی کنیم! بدیش این بود که 4 تا جوجه دانشجوی کارشناسی هم تو دفترش بست نشسته بودن و هر چی منتظر شدیم برن پی کارشون تکون نمی خوردن!!! آخه این استاده یکم جو گیره میدونستم تو جمع اصلاااااااااا نباید باهاش صحبت کرد چون یهو جو گیر میشه جلو همه ممکنه رنگی ات کنه!! به بچه ها هم گفته بودم حتی اگه خواستیند شما هم حرف بزنید و اعتراض کنید، بزارید من تنها اول حرف بزنم چون مطمئن بودم اینطوری بیشتر جواب می ده! خلاصه بعد از کلی ایستادن و سرک کشیدن و سبک سنگین کردن دلو زدیم به دریا و رفتیم تو اتاقش و دیدیم به به یه جواب سلام سنگیییییییییییین بهمون داد که آدم سکته میزد‍!! ولی یکم سرمونو چرخوندیم تازه دیدیم به استاد روش تحقیقمون هم اونجا نشسته و اتاق هر دوتاشون اونجاست!و اونم تا مارو دید شروع کرد از درس گفتن و از امتحانمون گله کردن!!! البته با شوخی و خنده و روی گشاده و مهربونی!!! خاصیت جنوبی هاست دیگه ! این استادمون هم جنوبیه!!!! بعد لیستش رو باز کرد و نمره ها رو رو کرد و دیدم به به چه گندی زدمخجالت ولی خدارو شکر استاد اونقدر خوب و باحال بود بعد از اینکه 10 بار مارو سکته داد ! راضی شد که بخاطر کارهای کلاسی مون که براش هیچ نمره ای در نظر نگرفته بود! بهمون نمره های بهتری بده! بعد وسط همین حال و احوال ها و بگو بخند ها و خاطره سازی ها!!! دیگه ما دیدیم اون استاد و بستن اصلا نمیشه بهش نزدیک شد! در شرف خداحافظی بودیم که استاد اصلی گفت کجا؟؟ آفرین جه نمره های خوبی گرفتید!!!! مارو میگی دهنمون رو زمین پهن بود و چشما گرد همگی! بعد یکی از این همراهانمونو که سریع فلنگو از اتاق بسته بود و رفته بود تو راهرو رو صدا کرد و گفت فلانی!! بیا!این دوستمون که همشهری منم هست رو استاد یه بار در مقابل چشمان بهت زده هممون از کلاس بیرونش کرد سر هیچی!!!! و خلاصه اوضاع روابطشون خیلی خرابه! اونم لروزن اومد تو و گفت امتحان دومت خیلی خوب بود افرین! خب همینو گفت و اون دوستمون تشکر کرد و رفت تو افق محو شد ولی همین یه جمله استاد باعث شد که سر صحبت نمره های ما باز بشه و من بتونم یواش یواش بحث رو بکشونم به اینکه نمره من خیلی بیشتر از اینی میشد که الان داده بهم و خدا می دونه که این موقعیت رو اول مدیون اون استاد دومیه هستم که اونقدر با ما گرم و صمیمی و خوب برخورد کرد و گفت و خندید و گپ زد که انگار همین استاد اولیه حسابی شرمنده شد که بچه ها هیچکدوم بجز یه سلام علیک ساده هیچ حرف و صمیمیتی نسبت به اون نشون ندادن و زود رفتن بیرون و اینطوری خواست خودشو محبوب نشون بده جلو همکارش و بقیه دانشجوهای تو دفترش. بعد هم مدیون خودمم که تونستم با این زبون تند و تیز و روح حساس و فوق العاده احساساتی ام حرفمو آروم  و بدون ناراحتی و یا پرخاش بزنم به استاد جوری که خیلی تحت تاثیر قرار بگیره. گفت میخوای برگتو بیارم ببینی؟ اول گفتم اشکال نداره؟ بعد یه لحظه به ذهنم رسید که به خودش و وجدانش بسپارم و بهش اعتماد کنم و گفتم من نمی خوام ببینم ،چون می دونم خوب امتحانمو دادم ولی ممکنه شما یه بازبینی بکنید برگه ام رو؟ گفت باشه می بینم. گفتم هر دوتا امتحانو! گفت باشه و یه سری حرف های دیگه هم زدیم که خیلی تاثیر داشت تو رسوندن منظور و گرفتن حقمون و حالا کمتر از چند ساعت دیدیم رو سایت که هر درسو یه نمره بیشتر داده و برای همه اون بچه هایی که با هم بودیم و اونهایی که گفتم از تو سایت اعتراض بزنن این تغیراتو اعمال کرده! درسته بازم نمره ام اونی نشد که میدونستم حقمه ولی اینکه برخلاف ترس و لرز دوستان دیگه ام راضی نشدم به همون نمره ها و کاری که میدونستم درسته رو انجام دادم ، خیلی خوشحالمممممممممممممممممممم. اون استاد دومیه هم نمره ها رو رد کرد و اونم یه نمره خوب داد بهمون و میدونم اون لحظه که پشت در اتاق مدیر گروه داشتم تو دلم با خودم شرط میکردم که دختر هر چی شنیدی بعض نمی کنی ، تو چشماتم اشک جمع نمیشه و چونتم نمی لرزه  مثل همه اون وقتایی که زور بهت تحمیل میشه و تو جلو روی دشمنت می شکنی!!!!و اینبار خیلی خوب و با اعتماد بنفس حرفاتو میزنی، خدا صدامو شنید و این قدرتو تو وجودم قرار داد تا حق خودمو همه اون دوستامو که حقشون بخاطر وجون چند تا نخاله تو کلاس داشت ضایع می شد رو بگیرم و حالا همشون از من متشکر باشن! مرسی خدا بغل

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

هی می خوام بیام بنویسم هی تو روز کلی تو ذهنمه اون چیزای دوست داشتنی و بعضی وقتام دوست نداشتی ولی انگار با اومدن زمستون، علاوه بر سر انگشتای دست و پام، حس و حال نوشتنم هم یخ زده! تو این روزا ده بارم بیشتر هی این صفحه یادداشت جدید رو باز کردم و هی بستم.

راستش استرس و نگرانی حجم کارهایی که باید انجام بشن خیلی بیشتر حجم واقعی خود اون کارهاست و اما مقاله... ای وای از این مقاله....هعی واییییییییییییی نگم یا بگم؟ من کلا تو کارهای تحقیقی خیلی خیلی خیلی... نمیدونم چی بگم؟؟ اینطوری بگم که دوستش ندارم و انگار که توانایی اش رو هم ندارم و علاقه ای هم ندارم ولی خب چه فایده؟؟ من باید اینکارو انجام بدم باید!!!!!! و انجامش هم میدم. چون من می تونمعینک خب الان فکر  کنم متوجه شدید که چقدر دچار پارادکس هستم این روزها!!!!! کلا کشمکش درونی داره منو چند شقه می کنه و یه خوشحالی هم از اینکه روزهایی که میاد و می ره و بعدش می تونم خوشحال و رها باشم  و لذت ببرم! البته امیدوارمخیال باطل

از دیروز که معلوم شد پارتنر خان با اون ماموریت یه روزه ای که یکشنبه رفته تقریبا تمام زحمات و تلاش های منو برای سرما نخوردن در طی این پاییز و زمستون بر باد داده، حس می کنم منم دارم مریض میشم. حال روحی که پر نوسان و کلی هم که فشار روانی رومه و حال جسمی هم با توجه به نزدیک شدن پارتی هورمون ها رو به زواله!!!! کلا امیدوارم اگرم هر چی هست باشه برای بعد امتحانات! همین حالا که سالم و سلامتم مغزم تو مواجهه با تاریخ فلسفه هنر از ارسطو و افلاطون و سوفسطائیان و دوستانشون در حال بندری زدنه چه برسه وقتی بیحال و خواب آلود و فین فین و باشی! خدایا مثل همیشه مرحمتی.....

راستی اون قضیه خوراک لوبیا با تدبیر بنده و عملیات ضربتی با موفقیت و سربلندی ختم به خیر شد و گروهانی رو از قحطی و گشنگی در امان نگه داشت. این سفر یک روزه خوب بود چند تا نکته برام داشت یکی اینکه فهمیدم من چقدر فهمیده و با مسئولیت و عاقل شدم نسبت به سالها پیش که هیییییییییییچ مسئولیت و فکر نداشتم و اون موقع ها هر وقت قرار بود بیرون بریم یا مسافرت من فقط تنها وظیفه ام همراهی جمع بود و هیچ دغدغه فکری ای نداشتم و به قول معروف فقط حالشو می بردم ولی الان مخصوصا این بار از مسئولیت شام گروه و حتی بردن انواع لباس و ملاحفه و گرم کن و چای و نبات وبشقاب و کاسه و لیوان و ..... حتی عرق نعنا و دستمال کاغذی و کرم دست و خیلی خیلی چیزها که لازم بود ولی بقیه حتی فکرشم نمی کردن و اونم نه تنها برای خودم که برای همه با این همه مشغله و بدو بدو جمع و جور کردم و به قول پارتنر تا دندان مسلح بودم!!! اونم در حالی که پسردایی پارتنر و خانومش که مثلا کوهنورده و ورزشکاره(ما که ندیدیم!!!) فقط خودشونو آورده بودن با یه کیسه خواب(برای یکی شون) و مسواک و یه لیوان!!! فکر کن!!! هیچی من نمی دونم رو چه حسابی با اینکه قبلا هم اونها چند بار رفته بودن اونور اینطوری اومده بودن! جالبه که منو برای نگرانی و اون حس تمیزی که دوست داشتم داشته باشه و خب خیلی چیزا رو رعایت می کردم دست می انداختن! راستش خیلی چیزای دیگه هم شد که منو به این نتیجه رسوند که دیگه دور این دوتا رو خط بکشم البته خیلی چیزا رو می دونستم ولی خب این جور موقع ها آدم به یه نتیجه جامع و کامل  می رسه. کلا بعضی ها فکر می کنن خیلی زرنگن  و بقیه احمق یا ساده و نفهمن ولی یه جمله خیلی جالب بود که تو شبکه های اجتماعی دست به دست می شد و اونم این بود که من می فهمم ولی به روت نمیارم دلیل نمیشه که احمق باشم! کلا متاسفانه و متاسفانه تو این مدت نظر من و خود پارتنر نسبت به چند نفر از اعضای خانواده اش حسابی برگشت و خیلی ناراحتمون کرده این قضیه ولی مهم نیست چون جلوی ضرر رو هر جا بگیری اون منفعته و خب ما از همه این رفتار ها داریم یه تجربیاتی به دست میاریم.بازم خدارو شکر.

اینم میخواستم بگم که چند روز قبل برای انجام دادن یه کاری از مسیر هر روزمون نرفتم و محبور شدم صبح موقع اومدن سر کار از مسیر اصلی و داخل شهر تردد کنم. پشت یه کامیون تو ترافیک زیاد و صف طولانی ماشین ها درست نرسیده به میدون اصلی شهر داشتم با سرعت 15 کیلومتر در ساعت میرفتم که یه لحظه با افسر راهنمایی که همونجا ایستاده بود چشم تو چشم شدم و طرف بهم اشاره زد بزن کنار!!!! مونده بودم که چی میخواد آخه من که دست از پا خطا نکردم تو این ترافیک و کمربند بسته و همه چیز عادی! دیگه مجبور شدم وایستم درست بدترین جای ممکنه چون جای دیگه ای نبود! اومد و من شیشه رو دادم پایین ، گفت مدارک!!!! گفتم یا خدا این چه ابله ای هست آخه الان چی فکر کرده راجع به من! احتمالا فکر کرده زیر سن قانونی هستم میخواد گواهینامه ام رو چک کنه!!!! دیگه تو اون لحظه مثبت تر از این نمی تونستم فکر کنم حالا دیرمم شده و کلافه و مگسی بودم کارت و گواهی نامه و بیمه رو کوبوندم کف دستش فکر کنید این ابله 5 دقیقه داره اینها رو نگاه می کنه! فکر کنم داشت مشخصات رو حفظ میکرد وگرنه در حالت عادی 30 ثانیه هم طول نمی کشه این روال!!! حالا تو همین گیر و دار یه پیرمرد روستایی با دوچرخه ش هم در حال رد شدن و غر زدن به من که این چه جای ایستادنه ادم امنیت نداره! جناب سروان می بینی اینا رو فلان فلان شده هاتعجب و... وای می خواستم پیاده بشم بزنمش ها گاگول فکر کرده بوده من سر خوش اونجا پارک کردم افسر هم اومده مچم رو گرفته که جریمه ام بکنه نمی دونست این مامور قانون هست که من رو مجبور به خلاف کرده! حالا پیر مرده ولم هم نمی کرداااا عصبانیدیگه افسره گفت حاج اقا ببخشید شما برید بله بله درست می گید و منم از عصبانیت کبود شده بودم .بعدم مدارک و داد  و گفت به سلامت و منم رومو اونور کردم بدون یه کلمه حرف شیشه رو دادم بالا و گازشو گرفتم! همه عقده ای شدن بخدا!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امیدوارم همه خوب باشید و شب یلدای خوبی رو سپری کرده باشید.

شب گذشته ما خونه دایی وسطی پارتنر خان دعوت بودیم برای شب نشینی و ای بد نبود! البته که خیلی دوست تر میداشتم با عزیزان و فامیل و خانواده خودم بگذرونم این شب رو ولی مقدور نبود. امیدوارم همه کنار عزیزانشون شاد و سلامت و با آرامش خیال باشن.

امروز قراره برای کمپینگ با خواهر زاده پارتنر و پسر داییش و همسرش و دایی کوچیکش و خودمون برین یکی از این مناطق بکر اطراف و شبم بمونم و فردا عصر برگردیم. دیروز من و پارتنر فکر کردیم که برای امشب شام من خوراک لوبیا درست کنم و دیروز از صب لوبیا ها رو خیس دادم و چند بار آب ش رو عوض کردم  و از اونجایی که دیشب تا برگردیم خونه خیلی دیر شد نشد که دیشب بپزمش و پارتنر گفت که صب زود که بیدار میشه زیر قابلمه رو روشن میکنه که تا وقتی که من بیدار میشم نیم پز شده باشه و بقیه روند پخت رو هم میزاریم برای ظهر که من برگشتم از سر کار. منم همه چیزو آماده کردم و قابلمه رو گذاشتم رو گاز و شب تا صب هم خواب خوراک لوبیا چیتی می دیدم تا اینکه ساعت هفت و نیم صب با بوی شدیدددددددددددد سوختگی مثل فنر با چشمای بسته از تو تخت پریدم و دوییدم تا آشپزخونه و دیدم بعله! شد آنچه که نباید میشد!!!!! احتمالا زیرش رو زیاد کرده بوده که اون همه آب که توش بود تموم شده !!!! خلاصه که چون دیشبم اعلام کرده بودیم به همه که من میخوام شام اینو آماده کنم و یه ملتی منتظر این شامه هستن و مخصوصا اینکه نمیخوام جلوی همسر پسر دایی پارتنر بهانه بدم دستشون که کل بندازه همش بامن! در یک اقدام ضربتی رفتم از قروشگاه نزدیک خونه لوبیا خریدم (چون نداشتیم تو خونه!)و با کاسه و قابلمه تو آفیس خیسشون دادم! که الان بردارم ببرم خونه و بپزونمشون!!!!! تازه به پارتنر خان فقط گفتم سوخت و نابود شد و دیگه نگفتم که میخوام دوباره درست کنم اونم انگاری که عذاب وجدان گرفته باشه زنگ زده میگه داری می ری خونه 6 تا کنسرو لوبیا بخر و باز کن بریز تو قابلمه یکمم آب بریز روشون و بزار چند تا قل بخورن  و به روی خودمونم نیاریم که اونها سوختن!!!نیشخندنیشخندخنده  راستش به روش نیاوردم ولی خدایی اش خیلی حال کردم با راه کارش! مخصوصا اون مدل کنسروایی که خودمون گاهی میخریم خیلی خوش مزه و درست و حسابی ان و احتمالا کففففففففف اونها می برید اگه اینکارو می کردیم ولی خب من تصمیم دارم خودم دوباره درستشون کنم! بعله یه همچین دخدری ام من مژه

 

تعطیلات خوبی داشته باشید♥

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 به خواب روی شانه ات بیا بد عادتم بکن...

جان جوانی مرا ، پیر ترانه کرده ای...

زبان احساس مرا ، تو عاشفانه کرده ای....

جان جوانی

 

دیروز خیلی اتفاقی برای اولین بار کلیپ شو دیدم و ... باز عاشق این آهنگ شدم.... یاد اون آهنگ های قدیمی تر خواننده دوست داشتنی ام و اون لذت سر سپردگی ای که موقع شنیدن آهنگ ها و شعر هاش بهم دست میداد....جان جوانی مرا پیر ترانه کرده ای....   ... مرا به خلوتت ببر، جان بده به نگاه من....ببوس.... دلم رفت...


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

میخوام بنویسم ولی نمی دونم چرا زبونم تو ذهنم! نمی چرخه!!!

این چند روز تجربیات جدیدی کسب کردم. از چند روز قبل دوستم قرار گذاشته بود پنجشنبه من و یکی دیگه از دوستان که خیلی ساله ندیدمش بریم خونشون که هم ببینیم همو و هم دور هم باشیم.بعد هی این ساعتاش عقب جلو شد ، هی گفت امروز نه، برای جمعه باشه، بعد من هی گفتم من جمعه نمی تونم! باشه همون پنجشنبه! بعد اول قرار بود ساعت 4 به بعد باشه یهو شد 7 به بعد!!! اصلا یه وضعی هی من به دوستم میگفتم بابا چه کاریه بزاریم برا یه روز دیگه که سرت خلوت باشه، کاری نداشته باشی و اون میگفت نه من برام خوبه باز هفته های دیگه معلوم نیست بشه یا نشه! همون پنجشنبه صب هم خواهر پارتنر زنگ زد بهم که همه امشب خونه ما هستن شما هم بیایید! (طبق معمول که همون روز دعوت میکنن بدون توجه به مشغله و برنامه ریزی های دیگران!!!) منم یه لحظه تو رودربایستی مونده بودم نزدیک بود بگم باشه!!! یه لحظه تامل کردم و گفتم من خونه دوستم دعوتم اگه تونستم اونجا رو کنسل کنم!!!! میام! حالا جرات هم نمی کردم به اون دوستم بگم که این هفته رو کنسل کن و خلاصه بی خیال خونه خواهر پارتنر شدم! عصرش خیلی خسته بودم چون صب رفته بودم شهر دوست و همسایه و دیر رسیده بودم خونه دلم میخواست یه دوش بگیرم چون موهام یکم از حالت همیشگی در اومده بود ولی هر چی ساعتو نگاه می کردم می دیدم  وقت ندارم برم دوش بگیرم و دویاره آماده شم برم سر کار و دیرم میشه! یه لحظه نزدیک بود با همون ظاهر داغون برم خونه دوستم ولی گفتم لا اقل موهامو میشورم و سشوار میکشم و سریع همینکارو کردم (و چه کار عاقلانه ای بود!). پارتنر تو اتاق خوابیده بود و ساعت هم نزدیکای 5 عصر بود و من دیگه 5 باید سر کارم می بودم و دیرم شده بود. اونم میخواست بره سر کار رفتم تو اتاق و دیدم پشتش به میزتوالته ، هالوژن بالای میزتوالتو روشن کردم و نمیدونم چطور با اینکه پشتش به چراغ بود! از نورش بیدار شد و شروع کرد بدقلقی و رو ترش کردن!!! خلاصه که سر همین و از لج با اینکه می دونست من عجله دارم ، کلی معطل کرد تا اماده شد  و منو رسوند سر کار و چند تا حرکت ناراحت کننده هم کرد و فقط خدا می دونه چقدر از دستش ناراحت و دلخور شدم و فقط خودمو کنترل می کردم که چیزی نگم که اوضاع رو بدتر کنه و ساکت بودم.بعد هم اون یکی دوساعت تا زمانی که بخوام برم خونه دوستمو همش تو خودم بودم و زیاد سرحال نبودم و دلمم حسابی گرفته بود. بعد دوستم پیام داد که من آماده ام و بیا منتظرتم.خونش تا اینجا 500 متر فاصله داره. منم با کند ترین سرعتی که داشتم وسایلمو ، خودمو جمع و جور کردم و همون دم رفتن هم دو- سه نفری اومدن کارم داشتن!

خلاصه یه چند دقیقه بعد رسیدم و  زنگ درو زدم و با تاخیر درو برام باز کرد تو راه پله همه چراغ ها خاموش بود و من چیزی نمی دیدم. در واحد باز بود و اونجام تاریک بود و دوستم اومد دم در، یکم همه چیز مشکوک بودو بوی دود می اومد. بوتم رو در آوردم و رفتم تو و دیدم یه کیک با شمع ها و فشفشه های روشن دست خواهرشه و اون سه تا دوست دوره دبستانم که هر ماه قرار می زاریم میریم بیرونم اونجا کنار کیک وایستادن و برام تولد مبارک میخونن! وای شکه شدم اصلا نمی دونستم اون دوستای دبستانیم خونه این دوستم چیکار میکنن! آخه نمی شناسن اصلا همو و همین برام خیلی خیلی عجیب بود. کلی ذوق کردم و البته بعد که فیلم اون لحظه رو دیدم ، زیاد قیافم متعجب نبود! بیشتر هول بودم! کیفمو دم در جا گذاشته بودم و رفتم آوردمش و خلاصه که بعد فهمیدم دوستم با کمک ف.ی.س ب.و.ک رفته اونها رو پیدا کرده و یه گروه تو و.ا.یبر تشکیل دادن و کلی برنامه ریزی کردن و با اینکه همشون سر کار می رن و برنامه هاشون همیشه پره بخاطر من بدو بدو از شهر دیگه اومدن بخاطر خوشحال کردن من و من واقعا خیلی احساساتی شده بودم منتها در عین حال مثل مجسمه نمی تونستم اون احساساتم رو نشون بدم. یه کلی دیگه از دوستامم پیام داده بود و یا با کمک پارتنر خان شمارشونو پیدا کرده بود ولی چند تاشون تهران و اطراف بودن و افشان هم رفته بود ولایت و سمت ما نبود.برام بادکنک و تزیینات بنفش هم تهیه کرده بودن!!! کادو خریده بودن و رو کیک هم تولد مبارک برام نوشته بودن و کلی هم برای شام زحمت کشیده بود دوستم. همین کارش برام دنیا ارزش داشت مخصوصا که اصلا حال خوبی نداشتم و دپرس بودم. خلاصه یه ساعت بعد هم کلی با آهنگ ها رقصیدیم و ادا در آوردیم و فیلم و عکس گرفتیم و خوش گذروندیم و بعد هم چون بچه ها از سر کار اومده بودن و خسته بودن قبل ساعت 11 خدا حافظی کردیم و اومدیم خونه هامون...

خیلی حس خوبی بهم دادن با این کارشون مخصوصا که همین چند ماه قبل اون رفتار زشت و ناراحت کننده رو از یکی که به اصطلاح دوست خودم می دنستم دیده بودم و به این فکر کردم که نباید اینقدر نا امید می بودم از همه دوست هام و اینطور قید روابط عاطفی و صمیمت دوستانه رو می زدم پیش خودم. واقعا امیدوارم بتونم منم براشون دوست خوبی باشم. جالبه که دوتا از این دوستای دبستانیم همون زمان دبستان هم تو همه تولد های من بودن و پنجشنبه شب موقع دیدنشون همش یاد اون دوران دبستان و تولد بازی هام می افتادم...

دیگه از پنجشنبه هم به لطف فیس بود که نمیدونم چرا تاریخ تولدا رو خودش جابجا می کنه کلی پیام تبریک و تولد مبارکی گرفتم از دوستان و آشنایان و تو وایبر هم همینطور و یه سری دیگه هم خیلی لطف کردن و تماس گرفتن و بهم تبریک گفتن و پارتنر خان هم حول و حوش ساعت 10ونیم یه "تولدت مبارک" خشک و خالی برام اس ام اس کرد، البته که بینمون بد جوری شکراب ه و من با شناختی که ازش دارم توقع بیشتر از اینم نداشتم!

خلاصه که امروز اولین روز از آخرین ماه _ فصل دوست داشتنی ام هست. مثل برق و باد گذشت و باید بگم که خیلی هم خوب تگذشت... امیدوارم که خدا لطف و محبت بی دریغش رو چه تو این روزهای آخر پاییزی و چه همیشه به هممون روا بداره و دل خوش و تن سلامت بده به بنده هاش. یه متن قشنگی هم در مورد همین شروغ آذر ماه تو وایبر دست به دست می شد دیشب که چند جمله اولش میگه:

سلام آذر

... لطفا کمی مهربانتر از آبان باش،

پر از خبرهای خوب،

اتفاق های دوست داشتنی،

دست های گرم،

چشم های مهربان ...

......

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پنجشنبه ها رو دوست دارم

حتی غروبش رو وقتی برنامه ای ندارم و حوصلمم سر رفته!

تنها روزی که میدونم شبش آزادم تا هر وقت که میخوام بیدار بمونم و فرداشم عجله ای برای بیدار شدن ندارم! گرچه خودم ناخواسته صبح زودش بیدارم.

هشت روز گذشت از آبان عزیزمون مثل برق و باد. فردا تولد مامان _ و مثل 4 سال گذشته نیست پیشم تا حتی اگه جیبم خالیه با یه شاخه گل و یه کیک و یه آغو.ش بهش تبریک بگم تولدشو.دختر خاله داره کمتر از 2 هفته دیگه میره پیشش. کاش می تونستم یه چیز کوچولو برای یادگاری و اینکه بدونه تو فکرشم بفرستم براش.تو صحبت هامون فکر کردم شیرینی خونگیمو دوست داره. کاش بتونم درست کنم و بدم ببره براش.

فردا صبح با بچه های دبستان قرار صبحانه داریم. کاش زودتر فردا بشه و من اون یکی دوساعتو فقط بخندم و حرف بزنم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم.

دانشگاهو دوست دارم. ولی از اینکه این هفته بچه ها برنامه کلاسارو کنسل کردن چون یه روزش تو تعطیلات می افتاد و این هفته نمی ریم، خوشحالم. خیلی به استراحت و بی خیالی احتیاج دارم . قرار بود این چند روز دوستامون از تهران بیان پیش ما ولی اینطور که تا این لحظه معلومه قرارمون کنسل شده و حالا من به پارتنر میگم بیا ما بریم تهران لااقل! هر چی گفتم بریم جنوب گفت نه الان همه جا عزاداری و تعطیلاه اینهمه هزینه کنیم و اینجا هیچ چیزی نداره الان.باشه بعدا بریم! دیگه امیدوارم رضایت بده بریم تهران دو روز حداقل.با دوستمم حرف میزدم اصرارشون این بود ما بریم.کاش بشه لااقل یه بوت هم بخرم از تهران اینجا که چیز جالبی پیدا نکردم. کلا شمال اگه چیزی هم پیدا بشه با قیمت های فضاییه! یعنی میتونی عین همینو تهران با 20تا40 درصد قیمت کمتر بخری و تو شهرای دیگه مثل اصفهان یا مشهد و کیش حتی تا 50 درصد کمتر! البته استان خوزستانم کمتره ولی یه جاهایی اش هم کمتر نیست بستگی به جایی که خرید میکنی داره ولی شمال!!! هیهاته قیمتاش جالب ترین نکتش هم برای من اینه که تا اون سالی که اصفهان و مشهد نرفته بودم اصلا نمیدونستم ما چقدر به خودمون و بقیه اونایی که از اینجا خرید میکنن طلم میشه از نظر قیمتی!!! یعنی هی این مسافرا میگفتن چقدر گرونه شمال! من فکر میکردم الکی میگن که تخفیف بگیرن!!!ابرو بعد که خودم رفتم و از تفاوت قیمت اجناس با استان های دیگه باخبر شدم و فکم یه متر باز مونده بود تازه درکشون کردم! یعنی حکایت همونیه که تا داخل یه ماجراییه اصلا درکی ازش نداره! تا میاد بیرون از اون قضیه میفهمه تو چه داستانی بوده عینک حالا با همه این تفاسیر!!! ما مجبور شدیم یه مبلغ خیلیییییییی گنده ای رو بابت اورکت پارتنر خان! جلیقه زمستونی بنده و بارونی بنده و اورکتی که برای یکی از عزیزانمون بابت تولدش خریده بودیم بپردازیم! تقریبا دو سوم حقوق یه ماه پارتنر خانو!!!! آی سوختیم آی جیب درد گرفتیم! ولی چاره ای نبود هر دومون به طرز شرم آوری لخت و بی لباس زمستونی مونده بودیم من یه بارونی پارسال خریدم که مامان که عید اومد دادم بهش با خودش برد. اونوقت یه چیز شبیه همون بارونی رو البته به نظر خودم با کیفیت پایینتر! جمعه ای خریدم البته 50 درصد رشد قیمت داشت نسبت به پارسال! بقیه لباسای سالهای قبلمم یا کهنه شده بود و بخشیدم یا گشاد شده و نمیتونسم بپوشم و بازم بخشیدم! یکی رو هم که میشد نگه داشت کلی پول دادم تنگ کرد برام! حالا واقعا برای بوت و کفش و بقیه چیزا خیلی زورم میاد پول بدم اینجا! خلاصه که امیدوارم بشه بریم هم روحیمون تازه بشه با دیدن دوستامون وهم این کارا رو انجام بدیم. 

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید همه!

PS:پاییز جونم یکم با این دل بی تاب و قلب عاشقم مدارا کن.... ای ساربان آهسته ران... کارام جانم می رود...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

سلام سلام سلالم

اومدم که تندی بنویسم و برم دنبال کارهای تموم نشدنی ام!

از پنجشنبه بگم فقط که یکم اوضاع با اون چیزی که منتظرش بودم فرق داشت و همین بس که اصلا شب خوبی نبود و تا جمعه یه جورایی همینطوری گذشت! بدون هیچ اتفاق خاصی. فقط خدارو شکر جمعه من به یه بهونه ای تونستم یکی دوساعت رو بیرون از خونه باشم و یکم حال و هوام عوض شد و بعدش دیگه تا شنبه اوضاع تحت کنترل در اومد. شنبه ای به پارتنر گفتم ماشین خیلی خیلی افتضاح شده از کثیفی ببرش کارواش چون من نمی تونم با این ماشین کثیف برم دانشگاه!! اونم برد.با اینکه میدونستیم  از یکشنبه قراره هوا ابری همراه با باران سبک باشه!! نشون به اون نشون که از یکشنبه شب طوفان شد اینجا! بقیه شنبه هم به کار و زندگی گذشت تکالیف دانشگاه رو هم کم و بیش انجام دادم و کوله بار دانشگاهمو بستم و شب هم مثلا میخواستم زود بخوابم که از 12 گذشته بود .

یکشنبه صب ساعت یه ربع به 6 بیدار شدم از هول دانشگاه. کلاس اولی ساعت 8 با مدیر گروهمونه که نمیدونم چرا گیره! یکم دیر میریم به بچه ها میگه غیبت زدم براتون. منم که اصلا توانایی تحمل این برخوردا رو ندارم برا همین کله سحر وقتی هوا تاریکه بیدارم! یکم آب جوش تو فلاسک لنزی ام ریختم و قبل 7 بود که از خونه زدم بیرون. فکر میکردم قراره هوا خنک بشه ولی آفتاب آفتاب بود. تازه با خودم ژاکت هم برداشته بودم!ساعت هشت و ربع بود که رسیدم و دریغ از جای پارک! دقیقا همون موقع که دنبال جای پارک می گشتم دیدم یکی از همکلاسی های پسر مون هم رسیده و درست جلوی ماشین اون جای پارکه. همونجا گذاشتم ماشینو د بدو سر کلاس. خدارو شکر زودتر از استاد رسیده بودم و چتد تا از بچه ها که باهاشون هفته قبل دوست شده بودیم هم اومدن و یکی هم که نیومده بود براش پیام فرستادم و گفت که خواب مونده و تو راهه!یکضرب سر کلاسش بودیم. تجزیه و تحلیل آثار هنری! برای تمرین درسش هم مزخرف ترین عکسی که تو آرشیوش داشت رو برامون گذاشت و گفت که نقدش رو تو 5 دقیقه بنویسید بدون هیچ پش زمینه و اصلاعاتی از خالق اثر و سبکش  ! ((خب یه چیزی بگم اونم اینکه من تو تمام مدت دانشجویی ام تا بحال! مخصوصا دوره کارشناسی کلا فقط به صرف رفتن و مدرک گرفتن تمام روزهاشو و کلاسهاشو سپری کرده بودم. یعنی با وجود استعدادی که میدونم تو یاد گرفتن و تلاش و اینها دارم!!! (وقتی رتبمو با بقیه همکلاسی ها مقایسه کردم فهمیدم! خیلی خوبم من!)هیچوقت ازشون در حد توانم تو درس و حوزه های مرتبتش استفاده نکردم!  این بار با خودم گفتم لا اقل یکم بیشتر تلاش کنم. حالا که با انتخاب خودم و بدون هیچ فشار و یا حتی نیازی به درس خوندن این راهو اومدم. لااقل یکم خوب باشم. همیشه تو این دوره های تحصیلی برای اینکه سرم یه کارمم گرم بوده خیلی بهم فشار میومده. تازه تا قبل از این پارتنری وجود نداشت که هر لحظه مسولیت اونم رو دوشم باشه ولی اینبار اونم مثل شیر حضور داره تو زندگیم!! پس خیلی بیشتر بهم فشار میاد.اینجورم که معلومه استادا عزم کردن پوست مارو هم بکننو هر کدوم برای هر درسی حداقل 5-6 تا کتاب سنگین و قطور از نویسنده های خارجی بهمون معرفی کردن بعنوان منبع ! و هیچ جزوه و سرفصل مشخصی هم در کار نیست! و یه چیز دیگه هم اینکه هیچوقت از دوران دانشجویی ام لذت نبردم! دوره قبل که فقط تمام نگرانی و استرسم مال کارم بود اصلا یه چیزایی الان از یکی از همکلاسی های دوره قبلم در مورد بچه ها و داستانهاشون و اتفاق ها یی که اون موقع در جریان بود میشنوم که شااااااخ در میارم! البته زیادم تعجبی نداره من اصلا با بچه ها نمی پریدم فقط بدو بدو می اومدم سر کلاس و کارگاه ها و بدو بدو بر میگشتم سر کار!!! ولی اینبار گفتم که این دو روز رو من فقط به دانشگاه و بچه ها و لحظه هایی که دیگه هیچوقت تکرار نمی شن فکر کنم و خوب و خوش و بدون دلهره باشم!)) در همین راستای کوشا بودن اون نقدی رو که تو کلاس نوشتم داوطلب شدم که بخونمش! با اینکه میدونستم ایرادات زیادی داشت ولی میخواستم خودمو اعتماد بنفسم رو محک بزنم و پرورش بدم که راضی ام از این بابت. بعد اون کلاس یه 15 دقیقه فرصت به خودمون دادیم برای یه چایی خوردن و دستشویی رفتن!که همین باعث شد چند دقیقه سر کلاس روش تحقیق در گرافیک! دیر برسیم و استاد غیبت بزنه! البته بعدش که توضیح دادیم کوتاه اومد! خب من کلاسش رو دوست دارم و میخوام یه چیزی یاد بگیرم چون واقعا تو این اصل احساس کمبود بسیار زیادی میکنم! وخصوصا وقتی یاد پایان نامه کارشناسی ام می افتم!!! که اگه لطف پارتنر و استاد محترمم نبود هیچوقت اون بیست کذایی که هنوزم وقتی یادش میافتم انگار داره بهم دهن کجی می کنه رو نمی گرفتم!!! اینبار دوست دارم واقعا نمره ام رو بدون عذاب وجدان داشته باشم! اونم یه نمره خوب!!!! گرچه احساس میکنم من تو وجودم استعداد ،برای تحقیقات ندارم! 

بین دوتا کلاس که معمولا بین یک تا یک و نیم ساعت مهلت ناهار خوردن هست رو با هم میریم بیرون و تقریبا هر بار سعی می کنیم یه جای جدیدو امتحان کنیم و خوش باشیم. فعلا که اکیپمون 5 نفره هست و من و همکلاسی سابق و سه تا دوست جدید.خلاصه که یکشنبه هم با بچه ها رفتیم ناهار و حرف زدیم و خندیدیم و بعد هم کلاس بعدی که استادش فوق العاده پر انرژی هست و خیلی حس راحتی داریم سر کلاس اونم تا 5 بود و بعد تعطیل شدیم! دلهره داشتم که به تاریکی بخورم ولی خدارو شکر به موقع رسیدم خونه.

یکم کاسه کوزه های فرداشو جمع کردم و ساعت 9 و خرده ای بود هوا هم طوفانی که بیهوش شدم تا صب چند بار از استرس طوفان و بارون واینکه من چطوری 100 کیلومتر رو تو این هوا رانندگی کنم بیدار شدم! آخرش همه چیزو سپردم دست خدا و پنج و نیم صبح بلند شدم به حاضر شدنو بخاطر شرایط جوی باید حداقل نیم ساعت زودتر راه می افتادم. واقعا دیروز یکی از آرزو هام این بود که یکی که رانندگی اش مطمئنه بیاد منو ببره و من فقط از دیدن این هوای ابری و باروون که هم نم نم ش رو دیدم هم دوقدم بعد سیل بود که می بارید ، فقط لذت ببرم و ذوق زده بشم! ولی خب فقط یه آرزو بود!!! با کلی سلام و صلوات راهی شدم. خدارو هزاران بار که بغیر از یه لحظه هایی که واقعا خطرناک بود! بقیه اش خوب بود! فکر کن یجا داری با 90 تا میری یهو یه قسمت آسفالت شده استخر و تو روش سر میخوری!!!! فقط دو دستی فرمون رومیچسبیدم که منحرف نشم! خاک تو سرشون که برای این منطقه که همیشه بارونیه یه جاده و آسفالت استاندارد نمیتونن ایجاد کنن! همیشه آب گرفته است شهر های شمالی و مخصوصا اونجا که حسابی بارون میاد! نمیدونم این دیگه چه دردیه که ما هر سال تو شش ماه دوم باید داشته باشیم. خلاصه که ساعت یه ربع به 8 رسیدم دم دانشگاه! جای پارک نبود!!! شانس آوردم دم ساختمون دومون جای پارک پیدا کردم. نشستم تا همکلاسی ها برسن! یکی که هنوز خواب بود اون یکی تازه از شهرش راه افتاده بود! خلاصه که من اولی بودم! بارون هم میومد ها! رفتم تو دیدم کلاسهامون  رو آب گرفته!!! دم ورودی هم سکیوریتی صدام زد گفت شما استادین؟؟؟ گفتم نظر لطفتونه ولی من دانشجو ام! مثل اینکه خیلی به استادا میام!!! حال کردم! مخصوصا اینکه روز قبلش دم ورودی دانشگاه یکی دیگه از همکلاسی های کارشناسیمون رو دیدیم که  تو دانشگاه ما به رده های پایین درس میده!!!! خب من که خیلی بیشتر از اون به استادا میام!مژه بعد هم که دیگه استادا و بچه ها اومدن و چهار ساعت کارگاه چاپ فلز داشتیم! خوب بود ولی خداییش با این تعداد بچه ها واقعا نمیشد از اون یذره امکانات استفاده کرد هر چی هم استاد گفت خودتون با هم کنار بیایید دو گروه بشید یه سری بعد ساعت کلاسای امروزتون بمونید و کار کنید هیچکس حاضر نشد بمونه شیفت دوم و همه میخوان بعد کلاسا بدون برن خونه هاشون! بین کلاسا هم یه ساعت وقت داشتیم و نمیدونم چرا!!!  تصمیم گرفتیم تو اون سیل بارون! بریم یه جای جدید و رفتیم یه کافه رستوران که درست روبروی جنگل بود! تا ناهار بخوریم که هزار ساعت طول داد تا درستش کنه!!! یک ساعت هم از زمان کلاس گذشته بود که  برگشتیم دانشگاه! غیبت هم خوردیم! البته من آخر کلاس رفتم درستش کردم غیبت هامونو! 6 نفرم بودیم! استاد میگفت همه با هم آیا!!!هیپنوتیزم دیگه درست کردم به یه تاخیر ساده رضایت داد! همون مدیر گروهه بودااااا! بعد هم که تو سیل و بارون برگشتم . تازه با اون همه تکاپو و خستگی و رانندگی بلیط کنسرت احسان خواجه امیری هم خریده بودم شنبه که بریم کنسرتش! حالا دیگه اینطوری بگم که من دیروز500-400 کیلومتر رو  رفتم و اومدم! شب دیگه شبیه صندلی شده بودم اونقدر نشسته بودم! کنسرت هم با دوستم و همسرش رفتیم اصلا در حد اونچه که تصورش رو میکردیم نبود ولی خب تجربه بدی نبود ،مرتضی پاشایی  با اینکه سالنش افتضاح بود و امکاناتشم اصلا در این حد نبود،بهتر بود.خلاصه که بعدشم شام رفتیم رستوران ایتالیایی و شام در حد ترکیدن و بعد هم فقط به خونه و رختخواب خوبم فکر میکردم خوشمزه

الانم که من و یه دنیا کار باهم تنها شدیم. 

فعلا بای

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

فکر میکردم پاییز که بیاد چند تا کاره که همش مشغول انجام اونام!

پیاده روی روزانه ، اونطور که 6 ماه به خودم وعده اش رو می دادم تو خنکای پاییز و هوای ابری و نم نم بارون...

خواب عصر تو اتاق نیمه تاریک خنک و لذت خزیدن زیر لحاف وقتی پنجره های بالا سرت باز بازن...

تنبلی های ویژه ی پاییز و درست کردن کلی شیرینی و کیک خونگی و خوردن کلی نوشیدنی های گرم و دلچسب که من فقط تو پاییز و زمستون می خورمشون!

.

.

.

.

فعلا که نه تنها هیییییییییییچ کدومشون حتی برای یکبار ! عملی نشدن! بلکم کلاسام از امروز شروع شد و بنده به علت مشغله خیلی زیاد و نرسیدن به برنامه ریزیهام و خستگی مفرط! نتونستم برم و غایب بودم! حالا صب باید آفیس رو تعطیل کنم پاشم برم 100 کیلومتر اونور تر برسم به درس و مقشم! برام آرزوهای خوب بکنید که امسال بتونم به برنامه هام  و خودم برسم و زیاد بهم فشار نیاد.

مرسی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روز قبل تو مدت زمان یک روز هم کلید یدکی آفیس بنده رو که تازه بعد رفتن شاگردم عوضش هم کرده بودم گم کرده بودن!! هم پارتنر خان کیف پول خودشو گم کرد!!! جدای از اون مبلغی که توش پول بود، خود کیف پول چرم دست دوز گرون قیمت و هدیه تولد مامانم برای تولد پارسال پارتنر خان بودش! یعنی آه از نهادم در اومده بودا! کلی کارت اعتباری و اینها هم توش بود، مقدار متنابهی هم غر زدم به جونش و گفتم شما می خواهید منو دق بدید! 

امروز صبح به فاصله نیم ساعت کمتر! هم کلیدم پیدا شد و هم پارتنر خان فرمودن که مدیر مدرسه سرکوچمون زنگ زده بهش که آقا شنبه بیا کیف پولتو از من بگیر! خدارو شکر،خیلی خوشحال شدم. گفتم که فقط میخوان من دق بکنم!

×طبق معمول پنجشنبه ها دلم گرفته! کلی کار دارم آفیس که بیشترشونو تو این ساعت ها با بی حوصلگی کامل دارم انجام میدم! امروز پارتنر گفت که شب منو می بره شهر موشها ببینم ! نیم ساعت قبل که زنگ زدم گفت اونقدر کار داره که هر وقت کارش تموم شد میاد دنبالم! البته که خودمم زیاد حوصله سینما رفتن نداشتم امشو بجاش کلی فیلم عشقولانه دانلود کردم که دوس دارم ببینمشون.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان از اینترنت شاتل یه دختر خانوم ناز نازی ای  تماس گرفتن باهام و اطلاعات شناسنامه ایم رو باهام چک کردن و گفتن غرض از تماس، تبریک تولد من بوده! با 3 گیگ ترافیک رایگان که به اکانتم اضافه شده. دستشون درد نکنه!(تولد شناسنامه ای!)لبخند

 

پارتنر خان دیشب به یاد دوران طفولیتم منو برد کتابفروشی و لوازم تحریری مورد علاقه بچگی هام و برام وسایل مدرسه  دانشگاه خرید! تازه رفتم تو قسمت پاکن ها ولی اصلا در حد اون سالها نبود وسایلی که داشتن وقتی به متصدی اش می گفتم خانوم تنوع لوازمتون 20 سال پیشا خیلی بیشتر بود، پارتنر خان بهم سقلمه زد!!! بعد که اومدیم بیرون گفتم چی بود اون حرکتت؟ گفت آخه مثل بچه های 7-8 ساله بودی خانومه همچین نگاهت میکردتعجب! گفتم خب چیه دوس دارم لوازم تحریر تازه چه اشکالی داره من این همه ذوق کنم از بودن وسط دفتر کتابا و بوی خوب نویی شون. بعد یه نگاه تاسف انگیز بهم کرد گفت همسنای تو برا بچه هاشون لوازم تحریر میخرن!  منم خنثی. خلاصه که یه حالی داد و یه حالی هم گرفت وسطاش! منم شب اومدم خونه وسایلم رو چیدم رومیز با کلی ذوق و شوق ازشون عکس گرفتم برای مامی که داشتم تو و.ا.یبر باهاش می حرفیدم فرستادم و ازش تشکر کردم که همیشه برام بهترین و  قشنگ ترین چیزهایی که میخواستم رو می خرید♥ من همیشه زیباترین و فانتزی ترین لوازم تحریر رو داشتم ، خیلی هاشونم تا همین الان تو جعبه های تو انباری دارم، خیلی از دفتر های فانتزی رو هم که استفاده نکرده بودم بخشیدم با کلی عکس برگردون های پری دریایی و سفید برفی  و...بهترین روزهای زندگیم همین روزهای قبل مهر بود که مامانم منو می برد کتابفروشی و من چه عشقی میکردم... یادش بخیر

 

 

دیروز کلا آفیس تشریف نداشتم ، بعد فکر کن N نفر زنگ زدن که کارم داشتن و میخواستن برای پول دادن بهم بیان و خب من که نمیتونستم برم!!! فکر کنم کلی پل از کف دادم! رفته بودم شهر دوست  و همسایه برای خرید و کارهای بانکی و غروب هم نوبت دکتر داشتم برای سونوگرافی سالانه! 

رفتم دوتا تاپ بخرم برا زیر مانتو، یهو یه پیراهن دیدم و گفتم برم پروش کنم! قبلش چند تا مغازه رفته بودم برای پیراهن نیمه رسمی، آخه علاوه بر سالگرد ازدواج، و تولدم که تو راهه، یه عروسی هم خیلی یهویی چند روز قبل دعوت شدم از طرف یه دوست که خیلی صمیمی بود و الان چند ساله اصلا ندیدیم همو! همون که پارسال آذر ماه شب قبل تولدش بهش زنگ زدم و بعد N سال با هم حرفیدیم! گفت عروسی داداششه(که خیلی با اونم صمیمی بودم) و من اسمم تو لیست مهمونهای دعوتی هم داماد بود هم دوستم! یعنی دوبار دعوت شدم و باید باید بیام! به پارتنر خان هم گفته بودم و هنوز جواب قطعی نداده ، خلاصه گفتم برا اطمینان یه لباسی داشته باشم برای این مراسم در راه!خب یه پیرهن پوشیده بودم ولی با اینکه قشنگ بود خیلی به تنم میچسبید و یکم معذبم میکرد و اونو نخریدم تا اومدم تو این مغازه و اون پیراهنه رو همینطوری دیدم وبرداشتم پرو کردم و باورم نمیشد اینقد خوب بود رو تنم، اگه 10 بار هم یه پیراهن رو میدادم بدوزن اینقدر فیت تنم نمیشد و اینقدر خوب به مدل بدنم نمی اومد، قیمتش هم خیلی خوب بود پنجاه و خرده ای! اصلا درنگ نکردم  و سریع خریدمش!!!! فقط یکم کوتاه بود که چون مراسم مختلطه جوراب شلواری میپوشم باهاش :) دیروز همینطوری یهویی کلی خرید کردم از لباس ز.ی.ز تا کیف و مانتو برای دانشگاه! (البته که همه اینها به اسم دانشگاهه وگرنه چه فرقی داره دانشگاه با غیر دانشگاه!)کلا حال کردم که مثلا مانتو رو تو 10 دقیقه خریدم کیف رو تو 20 دقیقه و بقیه خریدامم همینطور! فقط دیروز پلیس نامرد برای 5 دقیقه پارک ممنوع یه فیش 15 هزار تومنی گذاشت زیر برف پاکنم و حالمو گرفت! بقیه اش خوب بود! ناهار هم سالاد الویه درست کرده بودم و نون هم خریدم و  رفتم خونه دوستم که داره مامان میشه و حالش زیاد خوب نیست با هم بودیم و کلی هم حرف زدیم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

Hi buddies!

چقد این چند روزه حرف برا زدن دارم! خسته نباشم، گمونم آشتی که حجم و زمان نویسندگی اش رو کم کرده، من اومدم جاشو پر کردم! البته که خب اونهایی که آشتی مینویسه درس زندگیه و مال من فقط لحظه هایی از زندگی خودمه .

دیروز که اون پست رو نوشتم ، تازه اول داستانم بود! ظهرش ساعت 12 پارتنر خان اومد آفیس پیشم و یکم نشست و بعد هم برای کار دانشگاهش باید تماس میگرفت دانشگاه که هر چی به 3 تا شماره ای که از دانشگاه تو سایتشون پیدا کرده بودم براش زنگ زدیم جواب ندادن که ندادن! بدون اغراق نیم ساعت داشتیم تماس میگرفتیم ولی یک آدم زنده وجود نداشت تا گوشی رو برداره! دانشگاه هم از اینجا یکمی کمتر از 2 ساعت راهه. خلاصه نشون به اون نشون که پارتنر مجبور شد برای یه کار یه دقیقه ای این همه راه رو بره تا اونجا، به من گفت میایی با هم بریم؟ منم از اونجایی که بسسسسسسسسسیار دلرحم و مهربون و پایه هستم و اصلنم خسته و گیج ومنگ و داغون نبودم! قبول کردم!!!ساعت 12 و نیم راه افتادیم رفتیم و کار یه دقیقه ای رو انجام دادیم و ناهار هم یکم دور تر از شهر مزبور رفتیم کته کبابی با اعمال شاقه! اینطوری که یه کته کبابی نسبتا معروف!(به گفته پارتنر خان!) بعد کلا 4 تا میز 6 نفره بود تو یه وجب جا با 50 تا آدم گشنه ی منتظر که تو گرمای 40 درجه منتظر بودن جا خالی بشه برن بشینن! البته ما 10 مین منتظر موندیم چون درست پشت سر ما کلی آدم اومد تازه! بعد هم که ما نشستیم و یه زوج دیگه هم اومدن سر میز ما، روبرومون نشستن. بعد اونقدر گرم بود که من شر شر عرق می ریختم و با جعبه دیتمال کاغذی خودمو باد میزدم همش، به محض قورت دادن آخرین لقمه هم پریدیم که عذاب وجدان کمتری داشته باشیم از چهره های پشت شیشه مغازه که زار زار مارو نیگا میکردن که کی میخوایم پاشیم اونا بیان بشینن ناهار بخورن! بعد فکر کن یه کفگیر پلو ی شفته و یه دوغ و 4تا سیخ کباب چنجه و دوتا زیتون شد 50 هزار تومن!!! کلا یه ربع نشستیم و خوردیم و فرار کردیم! خیلی مسخره بود بنظرم و اصلا نسبت به کیفیت محیطش نمی ارزید! 

بعد هم تو راه برگشت چند جا نگه داشتیم و فروشگاه ها رو از نظر گذروندیم(البته که پارتنر اصلا علاقه ای نداره و در واقع من تنها از نظر گذروندم ) یه فروشگاه بزرگ خانه و آشپزخانه  هم بود که رفتیم از اونجایی که سطل زباله میخواستم برای آشپزخونه و یه طبقه فقط این چیزا ب/د . دوییدم رفتم بالا دیدیم به به چه سطل زباله های خوشگل استیل و رنگی رنگی ای. بعد دیدم قیمتش از 250 هزار تا اونی که من پسندیده بودم 750 هزار تومنیه!! خیلی باحال بود . به پارتنر می گفتم بیا بخریمش!!! گفتم بالاخره پولداری باید از یه جا شر.ع بشه دیگه!! بیا اینم از جاش خلاصه که به حرف من گوش نداد! گفت با این قیمت باید ربات باشه یا حداقل سطل هوشمند!!! خنده

خلاصه که برگشتیم و من رسما داشتم تلف می شدم از گرمای وحشتناک و خستگی . از همونور یه راست اومدم آفیس! چون اگه میرفتم خونه و لباسمو در میا وردم دیگه نمیتونستم بیام بعد پشت هم چند نفر اومدن که کارهاشونو انجام دادم و با دوستم حرف میزدم که یهو حالم بد شد. یه دل درد خیلی بد و وحشتناک و عرق سردی که نشسته بود رو تنم و واقعا یه حال مزخرف. از اونور هم پارتنر خان قبلش زنگ زده بود که من موقع رفتنمون در خونه رو یه قفل کرده بودم و حالا که اومدم خونه در و باز کنم میبینم دوتا قفل شده! یعنی چی؟؟؟؟ هر چی میگفتم مطمئنی، اشتباه نمیکنی میگفت نه که نه! گفتم خب چیزی شده؟ خونه بهم ربخته؟ رفتی ببینی طلاهام سر جاشونه یا نه، گفت نه دیدم خونه بهم نریخته منم دیگه چیزی رو چک نکردم و اومدم سر کار!!!! فکررررررررررر کن!!! دیگه با همه این داستانا حالم خیلی بد شده بود هم جسمی و هم دلشوره گرفته بودم از بیخیالی پارتنر و نگرانی خونه. با اینکه گفته بود زود میاد دنبالم که بریم خونه دیدم اصلا جایز نیست موندنم! واسه همین دیگه ساعت 7 زنگ زدم آژانس و دوییدم رفتم خونه ، بعد از اینکه همه جا رو چک کردم و خدارو شکر امن و امان بود. رفتم یه د.و.ش گرفتم و کتری روشن کردم و افتادم رو مبل تا همون ساعتی که پارتنر خان بیاد! البته این وسط ها ظرفهای شسته مهمونی دیروز رو جابجا کردم و ظرفهای مونده رو شستم و ماشسن لباسشویی هم روشن کردم و بعد همش اینترنت بازی بود و باد خنک کولر و حال من که کم کم بهتر میشد. شبم مثلا میخواستم زود بخوابم که باز تا ساعت 12ونیم 1 طول کشید و صب هم اومدم آفیس و عصر هم که باز استراحت نکردم و الانم دوباره آفیس تشریف دارم!!!

* امروز صب از تو .ر.خ.ت.خ.ا.ب که اینترنتم رو چک میکردم دیدم اون کنسرتی که هفته قبل مرتضی پاشایی تو اینستا.گرامش زده بود برای مرکز استان ما و آدرس ایران کنسرت رو زده بود برای تهیه بلیط و من رفتم تو سایت ایران کنسرت دیدم خبری نیست از این کنسرته و زنگ زدم و گفتن که کنسل شده!!! در واقع کنسل نشده بود و تازه بلیطش رو گذاشتن رو سایت برای فروش و من کلی دوباره خوشحال شدم! همون هفته قبل که شنیده بودم و کلی ذوق کرده بودم به پارتنر گفتم که بریم؟؟ اونم گفت بریم. بعد که زنگ زدم و گفتن کنسل شده بهش گفتم و حالمم خیلی گرفته بود و امروز کلی ذوقیده زنگ زدم که نههههههههههه بر قراره کنسرت و بلیط بخرم؟ گفت ازه مگه میشه تو دوست داشته باشی و بخوای و من بگم نه! و بخر! منم گفتم تنها بریم یا به کس دیگه ای هم بگم که بیشتر باشیم که گفت هر طور که دوست داری خودت به قلوی سابق زنگ زدم اول که گفت از شوهرش می پرسه و میگه که بعد نیم ساعت معطلی!!(عجله داشتم چون رفتم دیدیم ردیف های جلو همه فروخته شده و فقط دو تا نصفه ردیف از وسط سالن مونده و بقیه همه ردیف های خیلی تهه!) گفت که ما نمیاییم و شما برید خوش بگذره! و منم به اون دوستم که جمعه ژیشمون بودن زنگ زدم و اونم گفت میاییم و 4 تا بلیط خریدم با یه عالمه ذوقیده گی برای اولین کنسرت زندگی ام!!! خجالت

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

معمولا وقتایی که میخوام برم Email ام رو چک کنم اگه فرصتی داشته باشم سر خط یا همون هد لاین های خبری سایت رو نگاه میکنم و اگه یکی یا چندتاشونم برام جذاب باشن باز میکنم و سر در میارم ازشون.

امروزم وقتی یاهو رو باز کردم با این(12 Things Women Want Their Husbands to Know ) سر مقاله جالب رو برو شدم و خدایی اش ار خوندش کلی حال کردم. تصمیم دارم یا لینکشو یا ترجمه اش رو برای پارتنر خان بفرستم!!! خبر گزاری ها و سایت های بین المللی چه مطالبی می نویسن برا بالا بردن سطع شعور و اگاهی اجتماعی و اونوقت سایت ها و رسانه های ما مشغول نوشتن چه خزعبلاتی هستن صب تا شب!!!چشم

 

×یه عالمه نوشتم پرید!!!!!!! ناراحتمرده شور این پرشین رو ببرن واقعا! 

پنجشنبه درست بعد از نوشتن اون دوخط پست قبلی دوستم هم از راه رسید. خوب بود کلی حرف و حدیث و در کنارش هم بساط چایی و شیرینی باونتی ویولا پز و سوهان لقمه ای هم براه بود.تقریبا تا آخر وقت کاری باهام بود و بعد هم رفت ولایت خودش!شب هم من اولش یه فیلمی که چند وقت قبل خریده بودیم از کلوپی محل رو گذاشتم، پیشنهاد خودش بود وقتی گفتم یه درام عشقی قشنگ میخوام کلی تعریف کرد از این فیلمه و دیگه با اطمینانی که داد بابت فوق العاده بودنش! منم برش داشتم. حالا دیشب تا گذاشتم تو دستگاه دیدم ترکیه!!!! فیلمنامش افتضاااااااااح بود خیلی چیپ و سطحی و غیرقابل باور ولی من عاشق لوکیشن هاشو وطراحی های دکوراسیون داخلس خونه هاش شدم. فوق العاده موندم این ترک ها چطور اینقدر خوب کار میکنن تو طراحی داخلی و دکوراسیون دقیقا عین ژورنال بود خونه ها شون! اینم تنها نکته مثبت این فیلمه! البته که همون شب با پارتنر خان ندیدمش! چون بعد 5 دقیقه گفت خیلی چرته واقعا باید اینو ببینیم! در نتیجه دی وی دی رو عوض کردم و یه سریال اکشن درام که چند سال قبل در دوران غیر تعهد! می دیدم رو گذاشتم از اول با هم ببینیم چون پارتنر ندیده بود و از اون مدلا بود که خیلی دوس داره! 

صب جمعه هم بیدار شدم و دیدم جا تره و بچه نیست! یادم افتاد رفته اضافه کاری نیشخند منم اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا اون بیاد ببینمش که البته بازم فقط یه ساعتش رو دیده بودم که رسید پارتنر خان. فیلمه رو که برا خودش سریالی شده بود دیدنش رو دوباره قط کردم و رفنیم دوتایی به کارهای خونه برسیم، چون تنهایی حال نمیده !!زبان

 

بعد هم دوباره چند قسمت سریال و ناهارم که مهمون پارتنر خان بودیم رستوران و همونجا بود که به این نتیجه رسیدم دوران طلایی رستوران رفتن و رستوران دوستی من به پایان رسیده و دیگه نه میتونم به اندازه قبل بخورم!!! و نه اصلا به اندازه قبل حال میکنم از رفتن به رستوران! شایدم چون این رستوران ها رو 100 بار رفتیم برام اینقدر نچسب شدن! البته این رستوران دیروزیه اولین بار بود میرفتیم اما شعبه چهارم از رستوران مورد علاقه هر دوتامون بود که تازه چند ماهه تو شهر خودمون افتتاح شده. بینهایت شلوغ بود و اصلا انگار باید رو دور تند ناهارتو میخوردی! کلا با اینکه ناهارش خیلی خوشمزه بود اصلا حال نکردیم باهاش! بعد هم اومدیم خونه و بازم یکم سریال و یه چایی و لالا! از 4تا 6 من خوابیدم و پارتنر خان که دیگه خیلی خسته بود انگاری تا 7 خوابید و بعدش هم این من بودم که رفتم بیدارش کردم(البته قبلش اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا بالاخره تموم بشه ببینم داستانش چیه! ) نیشخند دوباره یکم اخبار! و سریال و بعد درحالی که خونه گرفته بود هر دوتامون رو و من حالم یهو خیلی بد و منقلب شده بود تصمیم گرفتیم یکم بریم پیاده روی! یه ساعتی تو هوای گرم و دم گرفته آخر شبی پیاده روی کردیم و برگشتنی دور میدون اصلی شهر یهو دیدم که پارتنر خان از مسیر منحرف شد! یهو چشمم به جمال ماشین خواهرش و دامادش روشن شد! دیگه سلام و احوالپرسی و 500 متر آخر راه هم مهمون اونها بودیم و رسوندنمون خونه و رفتن! ما هم باز چند قسمت سریال دیدیم!! خنده وسطاشم من برا فردا ناهار قرمه سبزی گذاشتم که پارتنر خان اشکش در اومده بود از بوی خوبی که تو خونه پیچیده بود ما هم که ورزشکار بودیم و بعدش هم شام نخوردیم! میگفت صب قبل اینکه برم سر کار قرمه سبزی میخورم حتما خنده دلم برا شیکموییش و این عشقش به خوردن ضعف رفت خدایی  عین یه پسر بچه تخس و شیکموعه یر چیزهایی که دوس داره! و بعد هم  رفتیم لا لا و بی هوش شدیم!زبان این بود شرح مبسوط این دو روز زندگی ما!

اینم بگم که دیروز عصر که از خواب بیدار شدم دیدم رو گوشی کارم پیام اومده از طرف منشی ام که براش مشکلی پیش اومده و دو-3 روز نمی تونه بیاد سر کار(پنجشنبه عصر هم نیومده بود) منم چون بهش خیلی اعتماد ندارم و در حال طلاق و رابطه با یکی دیگه و این داستانا هست گفتم که باشه پس کلید رو بیار به من بده فردا صب(دوس نداشتم کلید اینجا دستش باشه زمانهایی که قرار نیست بیاد) اونم گفت یعنی دیگه نیام؟ گفتم من همچین چیزی نگفتم گفتم کلید رو بیار برام. خلاصه چند دقیقه قبل اومدو کلید رو آورد و پرسیدم کی مشکلت برطرف میشه گفت معلوم نیست، فکر نکنم دیگه بیام! منم گفت اوکی و رفت! به همین سادگی من دوباره دست تنها شدم! کلا این پروسه شاگرد داشتن و منشی داشتن خیلی وحشتناک تر از اون چیزی هست که تموم اون سالهایی که تنها کار می کردم، بنظرم می اومد! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یعنی 11 روزه که ننوشتم اینجا! جالبه که 10  11 بار میخواستم بیام و بنویسم ولی خب نشده و نیومدم و تمام اون داستانهایی هم که قصد طول و تفسیرشونو داشتنم یادم رفته تا الان! نیشخند

خدارو شکر خوبم و چند روزی  یکم سرم شلوغ پلوغ بوده و بعد هم چند روزی تنبلی کردم و الانم میگذرونم

تو هفته ی گذشته چهارشنبه تا جمعه رو برای یه *ورک شاپ بین المللی تهران بودم و واقعا از نظر جسمی خیلی بهم فشار اومد هم ساعات طولانی تو راه بودن و هم ساعت های طولانی ورک شاپ فشرده و هم گرمای طاقت فرسای مرکز ایران!!!!

مخصوصا که همیشه هر جایی غیر از ر.ختخو.ا.ب خودم خوابم مختل میشه و تو دو شب حدود 6 ساعتم نخوابیدم!

ولی تجربه ی خوبی بود. چون قبلن دوره ها با استاد های خارجی و مخصوصا ایتالیایی نبود  و همه داخلی بودن در کل راضی ام! از خود راضی

یعنی وقتی برگشتم حس اون سرباز آموزشی رو داشتم که دوماه پدرشو در آورده بودن و تیکه پاره رسیده خونه تا جونی دوباره بگیره! بدیش هم اینه که از اون روز تا بحال یه سردرد مزمن بدی دارم. طوری که تو 24 ساعت فقط چند ساعتش رو سردرد ندارم و بقیه ساعات مخصوصا شب موقع خواب دارم میمیرم از این سر درد لعنتی! کلا متاسفانه مدل سر درد های من همینه یا چند ماه سر درد نمیشم یا اگه بشم کمتر از یه هفته باشه افت داره!آخ

الانم برای هفته آینده میخوام یه دوره برای مربیگری فنی و حرفه ای شرکت کنم و کارت مربیگری بگیرم. احتمال میدم به کارم بیاد.

***تا شهریور قراره اتفاق های مثبت زیادی برام رخ بده البته اگه خدا بخواد و حسم اینو میگه شدید! به امید پیشرفت و موفقیت و البته همه اینها همراه با سلامتی برای همه

♠ یه چیز بامزه هم اینکه دیروز خونه قلوی سابق بودم از صب به صرف صبانه تا عصر به صرف عصرانه اونجا بودم! عصری که میخواست کاپوچینو درست کنه صدام کرد دم کابینتی که فنجون های مخصوص کاپوچینو توشون بر عکس چیده شده بود و گفت بیا اینجا ببینم ! یکی از اینها رو انتخاب کن تا ببینم رنگت چیه؟!( داخل هر فنجون یه رنگ خاص بود که البته چون برعکس چیده شده بودن قابل دیدن نبود!) منم یه لحظه نگاه کردم به ردیف فنجون ها و گفتم سومی! وقتی برش گردوند و رنگش رو دیدیم دهن اون باز موند و نیش منم باز شدددددددددددددددد خندهخب معلومه دختر همیشه بنفش!!! این حس قلبیه برا همین هیچوقت اشتباه نمی کنه! خیلی ذوقیده شدم! عینکمژه مثل همیشه باید به حس هام اعتماد کنم 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

حالا عهد همین یکی دو روزی که وقت درست و درمونی برای نوشتن بلاگ برام نیستف هی دلم میخواد بنویسم و بنویسم! 

حتی شده همین چند تا خط عجولانه و تند تند رو

امشب با بچه ها ی دبستان قراره بریم شام بیرون! خیلی حس خوبی دارم♥

الان سه روزه که صبا یکم به تنبلی ام فائق میام و یه کوچولو ورزش می کنم و کلی حس خوب بهم دست میده.

دیروز عصری رفتم شهر دوست و همسایه و در یک اقدام ضربتی قبلش با دندون پزشکی ای که چند سال قبل می رفتم و کارهاش خیلی خوب بود و البته گرون! تماس گرفتم و نوبت ویزیت گرفتم . تا نوبتم شد و رفتم تو دکتر که زیر دستش یه مریض دیگه در حال مراحل پایانی کارش بود یه نظر بهم انداخت و  روشو  سمت مریض زیر دستش کرد و سلام و احوالپرسی گرم و  حالو احوال  "مهندس" رو ازم پرسید و منم جواب دادم (من دو سه سال مرتب برای دندونام پیشش میرفتم و نمی دونم چرا هی دوس داشت با من کل کل کنه همیشه و گیر میداد بهم و آخرین بارم 4 سال قبل رفته بودم با پارتنر که اونو ویزیت کنه و دیگه تا دیروز نرفته بودم!)و بعد گفت شما لنز گذاشتید یه نظر نشناختمتون! بعد من  گفتم من که لنز نذاشتم!!!تعجب نیشخندبعد دوباره نگام کرد گفت وااااای ببخشید من شما رو با یه مراجه دیگه اشتباه گرفتم و شروع کرد که خانوم فلانی شما چقدر عوض شدید اصلا نشناختمتون(تازه یادش افتاده بود منو!) بعد اصلا فکر نکرد که یه پسر خوشتیپ هم زیر دستش داره پر پر میزنه !!! و یکاره گفت از آخرین باری که دیدمتون بدون اغراق نصف شدید!!! خنثی گفتم در این حد؟؟؟؟گفت آره دقیقا! زبانحسم موقع شنیدن اینطور تعریف ها!!! کاملا متناقضه! نمیدونم باید خوشحال شم و تشکر کنم یا از خجالت اون اضافه وزن چشمگیر آب شم برم تو زمین!!!هیپنوتیزم  اینطورم که بوش میاد برای پر کردن چند تا پوسیدگی باید حداقل 1 تومن بسلفم! البته این کارایی بود که اگه من همون 4 سال قبل انجام داده بودم اینقدر هزینه و تعداش زیاد نمیشد. حالا خدارو شکر من از اون آدمهایی هستم که دندون های مرتب و سفیدی دارن وگرنه با این اوضاع بی کیفیتی جنس دندونام باید زندگیمو میفروختم هزینه های ارتودنسی و درمان ریشه و فک هم انجام میدادم! همیشه اینجور موقع ها برام سواله اون بیچاره هایی که اینقدر نمیتونن هزینه درمان دندون هاشونو بدن باید چیکار کنن آخه؟ این بیمه هم که کلا بدرد لای جرز میخوره!زبان

دیروز  که وبلاگ چی نپوشیم رو می خوندم و همینطوری از تو لینک هایی که به مطالب گذشته اش داده بود رسیدم به مطلبی در مورد مراقبت از پوست و نحوه استفاده از اسکراب ها و مرطوب کننده ها و ... یهو دلم خواست اینبار از روی اصول از این مواد و امکاناتی که دارم برای خودم استفاده کنم و در کل یه تایم کوچولو رو هم شده برای مراقبت از ظاهر خودم اختصاص بدم در هفته. برای همین دیشب که با کلی خستگی و تازه دیر وقت رسیدم خونه بعد از کارهای روتین تو اون فرصتی که جلو تی وی نشسته بودم لاکامو پاک کردم و رفتم ژل لایه بردار اورئال که مامان پارسال برام اورده بود رو آوردم و یه ده دقیقه ای پوستمو باهاش درگیر! کردم و بعد که شستم صورتمو و کرم مرطوب کننده زدم خیلی خس خوبی داشتم پوستمم خیلی صاف و نرم شده بود و کلا از خودم خوشم میومد! مژه

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

من برگشتم :)

چارشنبه تا جمعه شب رفته بودیم ویلا خوش گذورنی. حسابی هم آفتاب گرفتم و الان یک عدد ویولای نیم سوز در خدمتتون هست! نیم سوز از اون جهت که روم سوخته پشتم سفید موندهخنده حالا قراره این نهضت دریا رفتن و آفتاب گرفتن ادامه داشته باشه تا سیاه برزنگی بشم خلاص! در واقعا بعد از دوره نوجوانی! این اولین باره که اینقدر برای برنزه کردن اشتیاق دارم! اونم احتمالا برای اینه که از نظر وزنی تقریبا دوباره برگشتم به همون دوران و این خیلی خوشحالم میکنه!

تو این مدت نشد که برم و بازم دوستای دوره دبستانمو ببینم. یه چند شبی بخاطر اینکه پارتنر افطاری دعوت میشد تنها موندم خونه و اون دیروقت برگشت و منم هیچکاری نکردم فقط دراز کشیدم و تی وی دیدم! یعنی خب جور نشد که با بچه ها برم بیرون!

جمعه قبل هم خانواده پارتنر اومدن به مناسبت تولدش و با اینکه نمیخواستم زیاد مثل دفعات قبل خودمو خسته کنم و تو معذوریت بذارم ولی این روحیه پرفکشنیست من نزاشت و بازم کلی خسته و داغون شدم و خدا خدا میکردم که زودتر برن! که البته از 12 و نیم شب گذشته بود که رفتن و من موندم و یه خونه بمب خورده که تا دیروز نشده بود که تمیزش کنم!!

دیگه اینکه بعد از مهمونی تولد دیگه درست و حسابی آشپزی نکردم و حسابی پشتم باد خورده و اصلنم یادم نمیاد که اخرین بار کی قیمه و فسنجون درست کردم!!

بعد هم اینکه از همون روزا که ویلا بودیم و بعد از آفتاب گرفتن و خوردن یه عالمه ناهار و شام های تند و تیزززززززززز بنده یه عدد موجودی هستم که تمام وجودش کهیر زده  و ملتهبه!! البته که من از وقتی یادم میاد تو گرمای تابستون تمام بدنم میریخت بیرون ولی تا بحال نشده بود به این شدت و وسعت حساسیت بزنم ! خیلی بده خیلی بد! دیگه پاشدم دیروز رفتم داروخانه شبانه روزی و دکترش منو دید و گفت خانوم! شما طبعتون خیلی گرمه! فقط خوراکی هایی با طبع سرد بخور و زیادم تو افتاب نباش که بدترت میکنه! خب من که عاشق خوراکی هایی با طبع گرم هستم و تصمیم هم دارم برم زیر آفتاب و حسابی برنزه کنم! بهم یه پماد موضعی و یه قرص داد که گفت شبی یه دونه بخور! حالا اگه بتونم خودمو راضی کنم که این یه قرصه رو شب به شب ببلعم!!!

امشبم قرار گذاشتیم با پارتنر بریم بدمینتون! البته اگه یکی از ما دونفر زیرش نزنه مثل دفعات قبل!!! چند هفته قبل رفتم دوتا راکت فوق حرفه ای خریدم به این بهانه که بیشتر تکون بدم به خودم! الپتیکال که چند هفته هست به عنوان یه وسیله دکوری مونده تو خونه و من اینقدر از خودم و این حس تنبلی ام بی زار و شرمنده ام که اصلا نمیتونم تو روش نیگا کنم و برم باهاش کار کنم! :/

دیگه اینکه فردا شبم خونه خواهر پارتنر دعوتیم آش پشت پای خواهر زادشو بخوریم که رفته سربازی و اینکه یه بهانه بشه یه سری به شهر دوست و همسایه بزنم و یکسری خرید دارم انجام بدم! 

روز آخر که میخواستیم از ویلا برگردیم ولایت خودمون من عصرش یکم لباس رنگی پوشیدم و یه آرایش کوچولو کردم و با کیتی! (پاپی کوچولوی 4 ماهه) رفتیم تو حیاط و از پارتنر خواستم که ازم چند تایی عکس بگیره که بعد از گرفتن کلی عکسف از توشون حدود 10 تایی که از همه بهتر بود رو کادر بندی و رنگشون رو ادیت کردم با همون گوشی و حالا اون عکسا شدن بهترین عکسای امسالم تا بحال! واقعا رنگی و خوشگل تو محوطه خیلی قشنگ اونجا که وقتی گذاشتم رو فیس  همه دوستام و خانوادم خوششون اومده بود مثل خودم! مژه

 

پی نوشت!: الان نگاه کردم تا الان 45 تا بازدید داشته وبلاگم ولی فقط یدونه کامنت آشتی داده! عجبا!!! شیطونه میگه رمزی بنویسم! نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٩ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

8888888888888888888888888888888

 

همین که دیروز از دلگرفتگی ام اینجا نوشتم

همین که دیشب بعد از افطار با اون حال نزار برای دل پارتنر خان ، برای خداحافظی با خواهر زادش که امروز راهی سر.بازی بود ، پاشدم رفتم شهر دوست و همسایه

همین که همونجا خواهر هاشو برای افطار و شام جمعه شب دعوتشون کردم.

همین که وقت خداحافظی خواهر زاده ی دوسال و چند ماهه پارتنر مثل همیشه خودشو چسبوند به من و میگفت تو نرووووو، آخرشم اومد تو ماشین ما و نیم ساعتی توخیابونا دور زدیم و براش بستنی خریدیم و آخرش هم مثل همیشه بدون رضایت و با گریه از من جدا شد و نمیخواست بره خونشون. حس خوبی گرفتم که هیچوقت فکر نمیکردم من که با بچه ها خیلی نزدیک نیستم یه وقتی یه بچه ای که این همه تو خانواده بهش توجه میشه و همه نازش رو حسابی میخرن، جذب من بشه که هیچوقت بچه ها رو لوس نمی کنم و بهشون باج نمیدم و خیلی معمولی باهاشون رفتار می کنم.

همین که امروز با همه ناراحتی ای که از اون یکی خواهرش داشتم و اون حرص هایی که پارتنر خان بهم داد بابت خرید های مهمونی و دیر اومدنش و بیخیالیش. ولی یه لحظه دلم رو از همه اون عصبانیت ها و دلخوری ها خالی کردم و زنگ زدم هم به پارتنر بابت خرید ازش تشکر کردم و هم زنگ زدم خواهر بزرگش و دعوتش کردم برای فردا شب.

یه حس خوبی دارم

که فردا تولد پارتنره و درسته من هنوز نرسیدم براش کادوشو بخرم و این ماه مبلغ خرجام حداقل 5 برابر درامدم بوده تا بحال ، ولی می دونم که خدا بزرگه و از اینکه فردا پارتنر خوشحال خواهد بود، خوشحالم .مژه

خدارو شکر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام !

من اومدم مژه

چند روزی بود هی میخواستم بیام و هی جور نمیشد!

اون زمانی که حس نوشتن داشتم موقعیتش جور نبود و اون زمان که موقعیتش جور بود حسشو نداشتم!

الانم تا همین چند دقیقه قبل دلم قیلی ویلی میرفت که آخ جوووون الان میام و سریع کلی وراجی میکنم ولی اومدم آفیس و تا چند تا کارو هندل کنم! حسم نصفش پرید!!!

الانم مشتری اومد وسط تایپ کردنام!

خب اون دو شبی که پارتنر خان نبود، شب اولش یکی از دوستام از عصرش اومد پیشم و شب فوتبال ایران-بوسنی رو هم با هم دیدیم(البته فقط نیمه اولش رو و به محض خوردن گل دوم در اول نیمه دوم تی وی رو قط کردیم و فیلم گذاشتیم که ببینیم و حالمون بیشتر از این گرفته نشه!!!) و بعد هم شب ساعت 3 اینا بود که خوابیدیم!!!

منم صب برا اولین بار ساعت 10 ونیم از خواب پریدم! دیدیم 17 تا میس کال دارم رو دوتا گوشی هام و همون موقع هم که چشمامو باز کرده بودم دیدم گوشیم داره همچنان زنگ میخوره و هول کردم! دستمم خواب رفته بود زیر تنم و نمیتونستم مانیتور گوشی رو برای برقراری تماس لمس کنمابله! اصلا یه وضعی خلاصه جواب دادم و دیدم پارتنر خان هست که کجایی؟؟؟؟ چرا ج نمیدی؟؟؟ نگرانت شدیم× (ببینیم چقدر تا این ساعت خوابیدن من عجیب و منحصر به فرد بوده که اینها از نگرانی داشتن سکته می کردن)! بعد گفت که دایی اش تو راهه که بیاد به من سر بزنه ببینه من زندم یا مرده که ج تلفنشون رو نمیدم!تعجب!!! بیچاره رو زا به راه کرده و اونارم نگران کرده بودهنگران! که من سریع زنگ زدم که خوبم و خواب مونده بودم و گوشی هامم سایلنت بودن و شما نیا!! بیچاره وسط راه بود خیلی هم نگران بود و دور زد و برگشت شهر خودشون!! چند بار هم خاطر نشان کرد حالا که تنها موندی خونه و کسی نیست بی زحمت شبها تلفن هاتو سایلنت نکن!!! خلاصه کاری کردن که فقط خواجه حافظ شیرازی نهمید که من خواب موندم اون روز! چند بارم هر کدومشون زنگ زده بودن آفیس و سراغ منو گرفته بودن که شاگردمم گفته بود از صب نیومده و خبری ندارم!

بعد که بالاخره بیدار شدیم و صبحانه (ساعت 11)!! خوردیم دوستم گفت که موهاشو براش کوتاه کنم! البته شب قبلش هم گفته بود و من فکر نمیکردم که تصمیمش قطعی باشه! ولی بعد که دیدم خودش دوست داره و تصمیمش رو گرفته منم از خدام بود!!! فکر کنید من دویار آخر موهای پارتنر خان رو که دیگه میشد دم اسبیشون کرد بس که بلند شده بودن رو خودم تو خونه کوتاه کردم! بمیرم براش که اینقدر دل شیر داشت برا اولین بار کله و موهای نازنینش رو که اینقدرم براش مهم بده دست من! تازه کلی هم خوب انجام داده بودم! شما فکر کنید کوتاه کردن موی یه آقا چقدر سخته! اونم  موهای پر و  تقریبا صاف! بعد که دوبار براش کوتاه کردم این ماه که میخواست هر چی گفت برام کوتاه کن من نمی دونم چرا بهش گفتم نه! برو آرایشگاه خودت! اونم حرصش گرفته بود گفت آره دیگه رو سر من استاد کار شدی حالا من بهت میگم کوتاه کن کلاس میزاری برام!! خنده بیچاره راست میگه!

 حالا این دوستمو بهش گفته بودم جریان پارتنر رو و اونم خب دیده بود کله اونو! احتمالا متوجه شده بود که یه نیمچه اعتمادی میشه بهم کرد!!! چند ماه قبلش هر چی بهش می گفتم هر وقت خواستتی موهاتو کوتاه کنی بده من میگفت عه!!!!! باوووشه حتما!!!! (منظورش این بود که پشت گوشتو دیدی این ماجرا رو هم دیدی یا اینکه شتر در خواب بیند./...!!) بعد که اینبار خودش بهم پیشنها داد من استقبال کردم و یه ساعتی شایدم بیشتر طول کشید تو ح.م.و.م! و با یه قیچی فقط!! موهای این دوستم عالی و فوق العاده هستو خیلی پر و لخت و بلند! کور هم که از خدا چی میخواد؟؟؟ دو چشم بینا!!!  یکم نگران این بودم که دوستم بعدش پشیمون بشه چون کلا تو چیزهای ساده هم بسیار سخت میگیره و برعکس منه! حالا این که موهای کلش بود و خب برا منم که این همه مو ندارم هم ، مهمه!!!! ولی خوشبختانه دوستم همه چیز رو سپرد دست من و هر چی هم نظر میخواستم میگفت هر چی که خودت انجام دادی اوکی هست و بعدش هم خیلی خیلی از نتیجه راضی بود و گفت که مشتریم شده!!! عینک منم کلی خوشحال شدم که خوب از پسش برا اولین بار در اومدم! بعد هم که دیگه ظهر شده بود و ما ناهار نداشتیم! اولش دوستم تصمیم گرفته بود که بره به همسرش بپردازه! ولی بعد که رفتیم ناهار "کی.اف.سی" و اومدیم تصمیم گرفتیم که بمونه و با هم بریم برای عک.ا.س.ی توی  با.غ چون عر.و.س داشتم و  اونم دوست داشت بیاد. با هم رفتیم و خوب بود و بعد که کار تو با.غ تموم شد اون برگشت شهر دوست و همسایه و من هم اومدم بقیه کارای زوج خوشبخت رو تو آفیس! انجام بدم! شب داشتم از خستگی می مردم چون تو این شبها بشدت خواب و استراحتم کم  شده بود. خوبیش این بود فرداش جمعه بود.پارتنر خان هم جمعه شب که من یه سر مجبور شده بودم بیام دوباره برای پروژه مشتری آفیس اومده بود خونه و من رفتم و دیدم اون خونست و یه حس خوب گرفتم که دیگه خالی نیست خونه و میتونم کلی غر بزنم سرش خندهکلی هم شیرینی و کلوچه و کوکی و قرابیه و باقلوا آورده بود که من هم از دیدنشون هیجان زده شدم هم  سکته زده که حالا چقدر باید جلو خودمو بگیرم تا اینها رو نبلعم!!!  

یکمم بابت این همه شیرینی و اینکه بعضی هاشونم اونی نبود که من گفته بودم بهش غر زدم!( خدا منو ببخشه که آدم نمیشم!!!) بعد هم مهربونی و ...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دیشب از سر کار رفتم خونه با کلی انرژی مثبت و مهربونی و حس های خوب.بعد یه ساعت بعدِِش که لباس ورزش پوشیده داشتم پای وایبر با دوستم صحبت میکردم و پارتنر از اون اتاق مطالعه اش که داشت توش روی تز پایان نامش کار میکرد اومد بیرون که منو تشویق کنه زودتر ورزشم رو شروع کنم و خب منم داشتم با دوستم حرف میزدم و داشتم نهایت سعی ام رو میکردم که زود تموم کنم این مکالمه رو و بعد پارتنر هم بالا سرم وایستاده بود که گوشی ام (هووش رو !) از دستم بگیره!(مثلا داشت بهم لطف میکرد که زودتر راهی ام کنه برم رو دستگاه کار کنم!!) و همزمان چشمش هم رو صفحه موبایل من و نوشته های در حال رد و بدل شدن بود و هی غر میزد که زودباش بگو بای و قط کن!! منم موقع خداحافظی به رسم صحبت های همه دوستها و دختر ها کلی بوص! و بقل ! و قلب و عشقو@لا@نگی برای دوستم در کردم و جالب اینه که پارتنر باهام قهر کرد سر همین قضیه!!!! که چرا اینقدر قر@بون صد@قه دوستات می ری ولی اینقدر به من توجه نمیکنی؟!!! در صورتی که دقیقا دیروز کلی کلی بهش توجه کرده بودم! بی جنبه رو!!! من اول فکر کردم داره شوخی میکنه ولی وقتی رفتارش 180 درجه برگشت و برام قیافه گرفت و دیگه مهربون نبود فهمیدم جدی جدی بهانه گرفته سر این موضوع و داره حال گیری میکنه! اصلا مونده بودم تو این تعادل رفتاری!!! بهش گفتم شما از این به بعد عصرا اصلا خونه نمون چون قاطی میکنی دست خودت نیست!

خلاصه که همین موضوع حال منو گرفت! منم ورزشم رو کردم و رفتم دوش حسابی گرفتم و بعد هم موقع فوتبال اروگوئه و کاستاریکا که من فقط بخاطر اینکه اون نشسته بود فوتبال ببینه پیشش نشسته بودم و داشتم با موبایلم ور میرفتم و بازم شرو کرد به عیب و ایراد گرفتن که تو همش دستت به موبایله واصلا کار و زندگیت شده همین  همش تو وایبر و اینجاها هستی و داری با دوستات می حرفی و معتاد شدی و ...! این در حالیه که خودش تمام  مدت تا هر وقت که بخواد داره با گوشیش بازی میکنه!!! خب اگه گوشی دست گرفتن بده! تو چرا دستت میگیری؟ بازی کردن تو با حرف زدن من با دوستام چه فرقی داره؟؟؟ بهش گفتم شما از خودت کوری از بقیه بینا! تا وقتی خودتم با گوشیت ور میری و بازی میکنی همینه که هست!

بعدم قهر کردم رفتم تو اتاق بخوابم ولی تا یکساعت بعدش داشتم همش این پهلو به اون پهلو میشدم بعدم دیدیم چرا من خودمو عذاب بدم! پاشدم رفتم تو هال و یکم بهش غر زدم و دوباره اومدم تو اتاق ! بازم خوابم نمی برد اونم فوتبالش تموم شد اومد بخوابه بعد از چند مین من پاشدم رفتم اونقدر خوابم پریده بود که قشنگ نشستم با دل سیر فوتبال تیم محبوبم  *ایتالیا رو دیدم و با اون بردی هم که داشتیم کلی حال کردم و تا بخوام بخوابم 5 صب بود ! خوابمم نمیومدا یعنی قشنگ میتونستم بشینم بازی ژاپن و ساعل عاج رو هم ببینم ولی گفتم بیخیال ! تا ساعت 8 خوابیده بودم و بعد با سرو صدای پارتنر بیدار شدم . میخواست بره اداره داشت یه چیزایی می گفت که من متوجه نشدم و بعد هم که اون رفت من پاشدم ولی خیلی گیج بودم از خواب! و یه درد بدی هم تو قسمت سمت چپ س#ی#نه ام داشتم انگار یه رگی می کشید و اصلا دستم رو نمیتونستم تکون بدم. یه یکی دوساعتی بیتوجهی کردم ولی هر چی میگذشت بد تر میشد! منم تو اون فاصله رفته بودم یه سر بیرون برای سالاد مواد خریده بودم و ماشینو که دم در گذاشته بود پارتنر اورده بودم تو پارکینگ و بعد هم چون بی حال بودم دراز کشیده بودم رو تخت. ناهارم هیچی درست نکرده بودم اونم گفته بود دیر میاد ولی از درد نمیتونستم بخوابم! دیگه یه جاهایی ترس برم داشته بود گفتم نکنه تو این سن و سال دارم سکته می کنم؟؟؟؟  سریع با بدبختی برای پارتنر اس ام اس دادم و اونم یک دقیقه بعد زنگ زد که چی شد  چته و ... منم گفتم حالم اینطوریه اونم گفت سعی میکنم تا یه ساعت دیگه خودمو برسونم! منم گفتم دیگه من مرده بودم بدون داستان این بوده! یه نیم ساعت بعد یکم بهتر بودم یا شایدم داشتم سعی میکردم که بهتر باشم! پاشدم یواش یواش حاضر شم برم سر کارم و همون موقع پارتنر هم رسید و گفت بریم دکتر! منم اشتباه کردم گفتم نه نمیخواد الان که دکتر قلب نیست تازه من باید نوار قلب بدم! و اونم بی خیال شد!

***ولی همین الان زنگ زدم که بعد کارم منو ببر دکتر برام نوار قلب بنویسه من فردا برم بدم!!!

والا بخدا چرا گفتم مهم نیست و نرفتم اولش نمی دونم! احتمالا همون حس قهرمان پنداری همیشگی یا ارزش ندادن به خود! حالا بزنه بیافتم بمیرم که چی؟! خودمو قوی نشون بدم تو زندگیم؟؟؟ همین حالا یاد نوشته های وبلاگ دوستم افتادم که هر روز میخونمش ! خودم هم قبلا به این نتیجه رسیده بودم که خیلی جاها برخلاف ظاهر زنانه ام خیلی زیادی دارم نقش مردونه بازی میکنم. همه جا خودم تنها میرم همه کار خودم تنها میکنم. همه هزینه هامم که دارم خودم از کار و درامدی که دارم می پردازم! پس این پارتنر دقیقا چیکارست؟ قفط همین ؟ (تازه همیشه هم از من شاکیه که اونقدر که شاید و باید کمکش نمیکنم تو پرداخت هزینه ها! مثلا من همه خرج خونه رو بدم که بتونیم یه وام دیگه بگیریم که اون بجاش قسطاشو بده! ) فقط یکی باشه که تنها نباشیم و هر وقت خودش صلاح بدونه بهمون محبت کنه؟! خب یه جاهایی ما باید مجبورشون کنیم بهمون بیشتر توجه و محبت کنن و اصلا بخاطر ما تو زحمت بیافتن! چی میشه مگه؟؟؟ آخه خود پارتنر دقیقا همین طوریه ! یعنی خدا نکنه سرش درد بکنه یا مثلا انگشت پاش کوبیده شده باشه لب مبل، حتما حتما هر چند دقیقه یاد آوری میکنه درد ش رو و خب طبیعتا منتظر توجه و سرویس دادنم هست! منم با جون و دل براش انجام میدم چون دوستش دارم ولی خب....حالا من_ خنگول دوشنبه شب تا سه شنبه شب داشتم از درد بال بال میزدم، یه درد عجیب و غریب که خب تو دوران ماهیانه اومده بود با این قاطی شده بود و اصلا کمرم داشت دوتا میشد و از درد زی/ر ش/ک/م داشتم می مردم و جون میدادم! تمام این ساعت ها هم پارتنر خان منزل تشریف داشتن ولی هیچی دقیقا هیچکاری نکرد برام من اون شب تا صب سه بار پاشدم کیسه آب داغ برا خودم درست کردم و از درد به خودم پیچیدم و صب که بیدار شده بودم و گفتم شب نتونستم پلک رو هم بزارم فقط گفت عه! خب به من می گفتی! خب تو که دیده بودی من حالم بده یه چایی دستم ندادی تازه من کلی به خونه رسیده بودم و تمام وظایفم رو انجام داده بودم! منم گفتم باشه اینبار دارم برات! نه که ادم بدی باشه یا بی توجه باشه! این طبیعت زشت آقایونه که باید هر چیزی رو تو چشماشون فرو کرد!!! یعنی باید هی میگفتم فلانی اینکارو برام بکن فلانی اینو بیار اونو ببر. کیسه ابگرم درست کن. چایی نبات بده.  ش/ک/مم  رو ب/م/ا/ل و ...!

 

امسالم سال استفاده از تجریات ارزشمند دوستان و اطرافیان در زمره ی زندگی ز/نا/شو/یی و خانوادگی نامگذاری کردم از همین الان! خیلی چیزا ارزش امتحان کردنو نداره وقتی دیدی آخرش چی از آب در میاد! 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٥ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان سر کارم،

بابت پست قبل هنوز تصمیمی اتخاذ نکردم و اون بنده خدا هم مدام در حال پرس و جو و پیگیری از من هست!

دیروز قرار گذاشته بودیم با دوست جان فعلی و "قلو" ی سابق! که امروز صب بریم استخر و صب رفتم اول بنزین زدم و بعد دنبالش رفتم و اونم با تاخیر 5 دقیقه ای اومد و گازیدیم سمت استخر متل که رفتیم و پارک کردیم و تا پیاده شدیم یکی از خانوم هایی که جلوتر از ما رفته بود سمت باجه که ورودی اش رو بده و بره تو استخر گفت که نیایید! تعطیله به علت تعمیرات! حالمون گرفته شداااااا الان دوهفته بود که هی میگفتم بریم استخر و نمیشد و امروز هم که کلی آماده شده بودیم گفتن تعطیله! جالبه که از قبل اعلام نمیکنن ملت اسکل نشن! ما هم اول داشتیم دپ میزدیم که من گفتم راه نداره امروز باید بریم استخر! راه افتادیم هلک و هلک اومدیم شهر دوست  و همساده استخر و بهای بلیط یک برابر و نیم پرداختیم برای یه استخر کوچیک تر و بدون سو*نا و جکو*ز*ی و ...! جالبه که بهای بلیط شامل همه اینها می شد ولی خدمه میگفتن صبحها سو#نا براه نیست!!! تو روحشون! خلاصه یکم شنا کردیم و من کلی موقع زیر آبی رفتن و ملق زدن! آب رفت تو بینی و سینوس هام سبز چون دماغگیرم تو ساک بود و حال نداشتم برم دوباره برش دارم! آخدر کل بد نبود. دوست جان هم از همونور رفت سر کارش که تو همون شهر دوست و همساده هست و منم بگاز برگشتم ولایت! یه سر هول هولکی به کارم زدم و بعد دیدم میتونم فلنگ رو ببندم و رفتم خونه ناهار و قاقا لی لی جات و لالا! پارتنر خان هم گفته بود احیانا نمیاد ناهار که نیومد!

دیروز کلا از در خونه بیرون نیومدم! کلی کار خونه داشتم که بازم همه شو اونطور که دوست داشتم نرسیدم! حدود 4 کیلو هم توت فرنگی همکار پارتنر فرستاده بود برامون. یه کیلو هم قبلا فرستاده بود و مشغول شستن و سر گرفتن و تفکیک اونها بودم یه سری رو برای مربا و مارمالاد جدا کردم و یه سری درشت تر هاشون برای خوردن خودمون و یه سری هم برای فریزر کردن! یه ناهار ساده و سریع و خوشمزه هم درست کردم  و کلی خوردم در حد ترکیدن!!!!!! با کلی عذاب وجدان دوساعت خوابیدم و بعد بیدار شدیم و چند بار پارتنر گفت بریم بیرون و من با قیافه ژولی پولی اصلا حسش رو نداشتم و بعد چند دقیقه هم که خودمو جم و جور کردم که خب حالا بریم بیرون اون دبه کرد و دیدم پانشد منم سریع لباس رزم!نه ببهشید لباس ورزش تنم کردم و پربدم رو الپتیکال و حالا جون نکن! کی جون بکن! یه 350 تایی کالری سوزوندم بلکه از عذاب وجدان اون ته دیگ چرب خوشمزه ی ظهر و اون کرانچی فلفلی عصر کم کنم و بعد هم یه ربعی دمبل زدم و دوش گرفتم و لاک زدم و تی وی دیدم تا وقت خواب

! البته این وسط ها پارتنر خان لطف فرمودن یه مقاله ی پرینت شده ی حدودا 20 صفحه ای به زبان اصلی! دادن دستم که مرتبط با پروپوزالشه و من براش ترجمه کنم! گرچه اصلا در خودم نمیبینم با کلی لغت های تخصصی رشته اونها کلا من نمی فهمم این چی میگه! ولی یه پاراگرافشو برای دل اون ترجمه کردم! الانم با خودم آوردم آفیس! مثل آینه ی دق جلومه ببینم میتونم یه صفحشو ترجمه کنم خوشحال شه پارتنر یا نه!هیپنوتیزم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو این آرتیکل اسمش رو نوشتن : این چیزیه که بهش می گن  جاذبه گاسلینگ!

یه جا هم بجای OMG معروف نوشتن "OMGOSLING!" خیلی باحاله من نمیدونم چرا تا من یه چیزی رو میپسندم، کلا جهانی میشه جذابیتش! یه مدت هم که جویی تریبیانی بود!

کلا می خوام بگم سلیقم خوبه ! امتحان شده هست این قضیه!از خود راضی

----------------------------------------------------------------------------

سوتی دادم خفنگ!!!  اینطوری که یه روز تو هفته ی قبل دم ظهر درست یه ساعت قبل اینکه پارتنر بیاد من داشتم یکم خونه رو مرتب میکردم و چند روزی بود که این جاکفشی بی نظم بیرون خونه و اون جاکفشی بزرگه ی توی خونه که کفشا بزور توشن جا شده بودن و نصفشونم بیرون بودن رو اعصابم بود و میخواستم کفشای زمستونی و تابستونی رو جدا کنم و خلاصه یکم سر و سامون بدم بهشون. تو همین راستا مشغول شدم و یکم مرتب میکردم و یکم تمیز دیگه آخراش گفتم ببینم تو جاکفشی بیرون که کفش های دم دستی هست چیزی اضافه اگه هست برش دارم بزارم تو کمد یا داخل که دیدم اره یه جفت کفش خودمو باید بردارم همین که یه لنگه اش رو برداشتم.... هیپنوتیزم

<<


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/ شانس دوباره زندگی کردن و بودن بین خانواده .و فرصتی که خدا منو از آغوش مرگ کشید بیرون و تو اون تصادف وحشتناک لایق اون دونستم که بهم یه شانس دوباره بده و من اینو هیچوقت فراموش نخواهم کرد.

2/کار خودم که  توی 20 سالگی راهش انداختم و مدیریتش رو  تمام و کمال بعده گرفتم و شد نقطه عطف همه زندگی ام.

3/دیدن مامانم بعد از 3 سال دوری و دلتنگی و ناراحتی.

4/قبولی دانشگاه اونم وقتی اولین نفر تو همه دوستام و اطرافیانم بودم و با کلی مشغله و کار تونستم بازم بدستش بیارم و همینطور قبولی  ارشدم تو دانشگاه هنر تهران با رتبه 2 با اینکه نرفتم بخونم ولی یکی از بهترین اتفاق های زندگی ام بود!

5/کاهش اون همه اضافه وزن که مثل یه وزنه ی سنگین هر روز بیشتر غرق و نابودم میکرد.

*به ترتیب اهمیت ننوشتم. یه جورایی به ترتیب اتفاق نوشتم .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان هزار روزه که میخوام بیام یه چیزایی بنویسم ولی نمیشه همش!

اینکه بیشتر وقتا تنها نیستم و شاگرد جدیدم هم هست و از اونجایی که هیچی بلد نیست همش من باید بهش آموزش بدم و همینطور هم همش سرش روی مانیتور منه!!!

 

دیروز اصلا حال خوبی نداشتم ولی الان خدارو شکر خیلی خیلی بهترم.  البته کلا چند روز بود که حال خوبی نداشتم . سر درد مزمن وحشتناکی گرفته بودم که اون سرش نا پیدا   بود واقعا توان انجام هیچکاری رو نداشتم. دیروز صبح هم با مامی میخواستیم بریم شهر دوست و همسایه! هم برای متخصص چشم پزشکی که فکر میکردم شاید بخاطر بالا رفتن نمره چشمم باشه (که نبود!!!) و هم بخاطر خرید . همون اول صبح که داشتم ماشینو از پارکینگ در می آوردم. زدم آینه سمت راننده رو کوبوندم به در انباری! ماشین صفر که هنوز سند و کارت سوختش به دستمون نرسیده!!!! یه حالی ازم گرفته شد که میخواستم گریه کنم! میدونستم پارتنر ناراحت میشه ولی امکان نداره چیزی بهم بگه ولی از خودم ناراحت شده بودم که زدم ماشین نازنین رو ناقص کردم و میدونم اگه بجای من پارتنر اینکارو کرده بود به قول مامی  خ.ش.ت.ک براش نمیذاشتم!!!! منتظردو سه ساعتی غصه و مقدار متنابهی حرص خوردم و پیش خودم حساب کتاب کردم که هر آینه حدود 300 هزار تومن پولشه و تو این اوضاع قاراشمیش مالی که الان دارم  واویلا!!! و آخرش دیگه یکی زدم تو دهن اون ذهن ملامتگرم عصبانیو گفتم اصلا فدای سرم خدارو شکر که بد تر نشدآخ . دیگه بمیر و خفه شو و اینقدر غصه این چیزا رو نخور!!!! ناراحت دیشبم اخر وقت با اون سردرد بد که رسیدم خونه ماشین رو نیم متری با فاصله از دیوار کناری تو پارکینگ پارک کردم و دیگه هیچ اصراری نداشتم که بچسبونم به دیوار و جا برای ماشین همسایه بیشتر بزارم  خنثی

 

امیدوارم حال همه اونهایی که تو بهار بجای پاییز دچار یاس فلسفی میشن بهتر بشه ، من جمله خودم! تمام مدت بی حس و کرخت و خستم و تمام وجودم کهیر و حساسیت زده!!! یک ماه هم بیشتره که یک گرم هم کم نکردم و بلکم چند صد گرمی بیشتر هم کردم و الان چند روزه بالای ترازو نمیرم! :/ خدا همه دیوونه ها رو شفا بده به امید خودش.

حتما تو روزهایی که حالم بهتر بود میام برای اون بازی که طرلان عزیزم دعوتم کرده.

خوب باشید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

وای خیلی وقته هی میخوام بیام چند کلمه بنویسم ولی همش نمیشه.

یا تنبلی یا کار یا اینکه تنها نیستم اینجا که بتونم راحت فکرم رو متمرکز کنم و هر چی میخوام بنویسم.

امروز دیگه بالاخره بعد هفته ها ، شد که با مامی دوتایی بریم بیرون یه سر و من دلمو زدم به دریا و اینجا رو به دست شاگرد تازه وارد سپردم و برای چند ساعت تشریف نداشتمنگران ، البته بالاخره از یه جایی باید اینکارو میکردم!خدا کنه که زودتر بتونم بهش اعتماد کنم و اینقدر با استرس نرم و نیامآخ.رفتیم شهر دوست و همسایه به صرف خوشگلانس در آرایشگاه ولی هم آرایشگر مورد نظر خیلی اسلو موشن هست و هم آرایشگاه شلوغ بود و هم شهر واقعا پر ترافیک بود بنا به این اوضاع و از اونجایی که من هم همش دلهره داشتم که زودتر برگردم سر کار دیگه نرسیدیم اصلا بریم بازار و یه دور بزنیم و چیزهایی که میخواستیم رو بخریم خنثی . فقط من قبل اینکه خودم برم آرایشگاه مامی رو گذاشتم اونجا و اومدم رفتم یه سر به لابراتوارم زدم و کارمو دادم که انجام بشه و بعد سر راه از اون مغازه که تو عید برای مامی لباس خریده بودم یه لباس مشابه ولی با رنگ دیگه برای دختر خاله جان خریدم که مامان گفته بود از اون لباسه خوشش اومده بوده و بعد هم رفتم پیش مامان ولی مجبور شدم ماشین رو بزارم یه جای بد و برا همین هم چند بار تا نوبتمون بشه اومدم بهش سر زدم که مزاحم مردم نشده باشه و بعد هم موقع برگشت رفتیم از اون ساندویچ فروشی چرکول مورد علاقه من(البته که من هیچ ساندویچ فروشی چرکولی رو دوست ندارم و اینجا هم اصلا چرکول نیست ولی من بخاطر قدیمی بودن اونجا و بخاطر اینکه من و پارتنر به شوخی به همه ساندویچ های با نون ساندویچی سنتی میگیم چرکول، به اینم میگم چرکول) دوتا ساندویچ مغز خریدیم و بصورت صحرایی در حین رانندگی و با ژانگولک صرف کردیم!!!خنده خیلی هم مسخره بود و حال دادم ولباسهای منم به گند کشیده شد از بس ریخت رو لباسم!اینم منم در حال لنبوندن!!! البته با شال مصورم کنید!!زبانعینک

 

دیروز در راستای اینکه ناهار با هم  جمع بودیم و بعد از استراحت تصمیم گرفتیم که عصر بریم بیرون. منم پیشنهاد دادم بریم اون آبندان ی که نزدیکه به اینجا و من خیلی خوشم میاد ازش و توش از این قایق های کایاک چوبی  هست همیشه که یکم هم آب توشون جمع شده و یه حالت نوستالژی ای دارن و چون یکم دیر جنبیده بودیم همش نگران این بودم که هوا تاریک بشه و نتونیم عکس بگیریم ولی خدارو شکر یه زمانی رسیدیم که چند دقیقه برای عکس گرفتن از خودمون و دور و برمون رو داشتیم.کلی عکسهای دوتایی و چند تایی گرفتیم و من خیلی دوستشون دارم دیشب چند تایی رو هم تو اف بی و اینستاگرام گذاشتم ولی نه همشونو.

یه عالمه اسمون ریسمون می خواستم ببافم ولی الان وقتش نیست. امیدوارم به زووودی.

مامی هم فردا داره میره تهران و منم افسردگی گرفتم الان چون نمیتونم همراهش برم.امیدوارم کارش زوود تموم شه و برگرده.ناراحت

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان سر کارم!

امروز صبح بعد از 3 هفته یا بیشتر تنبلی ، پیاده روی از خونه تا اینجا مثل شکستن شاخ غول بود! وقتی هم که رسیدم اصلا بدنم انرژی اش ته ته کشیده بود و هیچی نمونده بود! واقعا تنبلی بد دردیه! صب که بعد از N بار به تعویق انداختن الارم گوشی بالاخره رخت.خواب رو ترک کردم اولین کارم این بود کورمال کورمال بیام تا دم در با امید به اینکه پارتنر ماشین رو صبح نبرده باشه و سوییچ رو جاکلیدی بغل در آویزون باشه که نبود!!! اوه

تو تعطیلات اونقدر ناهار شام های دورهمی خوردیم که من یک کیلو اضافه کردم!!!!! تازه سعی کردم از هر سال دیگه ای شیرینی شکلات کمتر ببلعم که باز اون یکم بیشتر تحت کنترل بود ولی این ناهار شام صبانه های دور همی کار دستم داد هر چقدر هم که کم بخورم  چون اصلا تو این مدت پلو و نون نمیخوردم یا بسیار کنترل شده میخوردم این دیگه از دستم در رفت! ولی خوبیش این بود که تونستم تو همین روزهای عید این یک کیلو رو کم کنم! و برگردم رو وزنی که بودم وگرنه خیلی دپرس می شدم! خدایا این 8-10 تای باقی مونده رو هم از ما بگیررررررررررررررر تا یه نفس راحتی بکشم بالاخره!

همونطور که گفته بودم امسال اولین سالی بود بعد از 8-9 سال که من کل تعطیلات عید رو به خودم مرخصی داده بودم کامللللللللللل و فقط و فقط چند بار برای قرارهای از قبل تعیین شده اومدم و به کارهای مشتری ها رسیدم و بعدش بازم فلنگ رو می بستم و می رفتم به تنبلی و تن پروری و بخور و بخواب! در حدی که امروز صبح اصلااااااااا دلم نمیخواست بیام سر کار و واقعا دوست داشتم یه دوساعتی بیشتر میخوابیدم خجالت

یه چند تا فیلم دیگه هم دیدیم این مدت که اصولا همشون چرت بودن! یکی مشاور بود اسمش و یکی هم کلوپ خریداران دالاس! یه نکته ی عجیب و مشترک هم اینکه همه این فیلم های نامزد جایزه اسکار 2014 به طرز عجیب و افراطی ای ص.ح.ن.ه های ص.ک.ث. رو به تصویر می کشیدن!!! از 15 سال قبل کمتر این تصاویر رو تو فیلم های ها.لی.وو.دی دیده بودم!

فروشگاه "زارا" اینجا آف زده بود. منم رفتم ببینم چه خبره چون هم شوهر دوستم که از تهران اومده بودن و هم دخترخالم رفته بودن خرید کرده بودن اینجا و راضی بودن. من و مامی هم دوتایی پنجشنبه تو اوج ترافیک و شلوغی اون قسما شهرکه روبروی شهرک های ساحلی معروف هست رفتیم و برعکس اینکه برای مامان دنبال شلوار بودیم من دوتا شلوار کتون خریدم! یکی طوسی و یکی هم قهوه ای کاراملی باهم شد 110  تومن! قیمتش خیلی پایین نبود ولی به نسبت همین قیمت هایی که خرید میکردم همیشه در همون حد بود با این تفاوت که با اف های 50% و 70% شد 110 تومن دوتاش! میخواستم بگم از اینکه سایزم از 54-56 شده 44 خیلی خوشحالم! به امید اینکه بزودی برسه به 40! آمین!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام همگی!

بعد یه مدت نبودن و ننوشتن ،اومدن و نوشتن خیلی سخت میشه!

همونطور که نوشته بودم قبل عید ،یکی از اهداف من در سال جدید کمتر سر کار اومدن و بیشتر با خانواده و دوستان بودن بود که تا به اینجا به شدت و با پشتکار زیاد رسیدم به این هدفم و کلا از اول تعطیلات شاید در جمع 8 ساعت کار کردم! البته غیر امروز که دیگه میخواستم از اول هفته روتین و مرتب بیام سر کار که دیشب دوستم گفت که دارن از تهران میان پیشمون و تا فردا هستن و بعد میرن.و بنابراین امروز عصر هم نمیام! الانم تو راهن و من دیشب که اون دوستم و همسر و دخترش خونمون بودن سریع ناهار امروز رو هم ردیف کردم و فقط یخورده کار مونده که باید انجام بدم. خانواده مادری هم از هفته قبل اومده بودن و خوب بود دور هم و یه سری رفتن و یه سری هنوز هستن!

این وسط 3 روزی میشه که عمه شدم!!! {#emotions_dlg.e28}سوفی خانوممون 6 قلو زایید و الان من عمه 6 تا توله سگ کوچووول هستم! {#emotions_dlg.e22}سه تا سفید یه کرم و دوتا سیاه ! اونقده کوچولو و طفلی هستن که نگو!{#emotions_dlg.e11} فعلا هم پشماشون در نیومده و چشماشونم باز نشده. کلا راز بقاییه برای خودش!

تو این تعطیلات سریال شاهگوش و دیدیم (تا اینجاییش که اومده) و خیلی بامزه و باحاله! نمیدونم چرا فک میکردم سریال مزخرفی باشه! ولی واقعا خیلی قشنگه و بازیگرای درجه یکی توش بازی می کنن. چند تا فیلم هم دیدم که گ.ر.گ وا.ل.استر.یت هم جزوشون بود! خوب شد که این یکی رو تنهایی دیدم!!!!! حتی بدون پارتنر!فکر کن بار اولی که میخواستیم ببینیمش همه بودن! پارتنر گذاشتن تو دستگاه دی وی دی و تو یه لحظه اول چنان صحنه ای اومد جلو که برق سه فاز ازمون پرید ! خوب شد اون لحظه مامانم حواسش به تی وی نبود و ما در یه اقدام ضربتی موضوع رو جم کردیم {#emotions_dlg.e49}

 

این مدت اونقدر پول خرج کردم که واقعا برای اولین بار در 5 سال گذشته حساب و کتابش از دستم در رفته!!! فقط می دونم که حسابام خالی خالیه!!!!  کلی خرید داشتیم و مهمون داری وعیدی دادنی! ولی بازم خدارو شکر که جوانیم و میتونیم پول در بیاریم و کار کنیم و این خرج کردن ها همه تو شادی و دلخوشی بوده و برای باهم بودن و لذت بردن از زندگی.{#emotions_dlg.e54}

خیلی دلم میخواست که تعطیلات امسال بعد حدود 15 سال دوباره تو عید بریم مسافرت ولی نشد . هم بخاطر اینکه مامان بود پیشمون و خب دوست داشت که بمونه اینجا و اعضای فامیل بیان پیشمون برای عید و هم اینکه پارتنر خان فرموده بودن که کدوم آدم عاقای تو عید میره مسافرت وقتی همه جا غلغله هست! فقط تهران یکم خلوته و بقیه همه جاهای دیگه شلوغ و پر ترافیکه مخصوصا جنوب که من دوست دارم! حالا با این اوضاع که دست تنها شدم و شاگردم نیست نمی دونم بشه برای بعد عید بریم سفر یا نه! هر چی خدا بخواد.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٩ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

داشتم فکر میکردم امسال تقریبا تموم شد و الان خیلی وقته که بارون نیومده و من آرزو به دلش می مونم اما... صب تو تاریکی و خیلی زود از یه خواب ناراحت کننده که این روزها زیاد پیش میاد ببینمش بیدار شدم... سایه پارتنر رو تو اتاق روبرویی دیدم که داره پیرهنش رو اتو می کنه و بلند شدم رفتم اونور و  دستشو گرفتم تا بیاد و پیشم دراز بکشه .متوجه شد که ناراحتم و ب.غ.ل.م کرد و بهم گفت بیرون داره بارون میاد و من کلی حالم بهتر شد و با اینکه داشت دیرش میشد اونقدر باهام موند تا حالمو خوب کنه و بهم ثابت کنه خوابه چرت بوده و اون چقدر منو دوست داره وشارژ شدیم و  بعد رفت...

 

 

منم سریعتر آماده شدم و پیاده تو این هوای عالی و قشنگ پاییزی قدم زدم با کلی انرژی اومدم سر کار.

 

در آخر هم شعار من اینه خجالت

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

از اونجایی که به مقادیر متنابهی انرژی + نیازمندیم!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

*حدودا 10 روز قبل برای کاری رفته بودم شهر دوست و همسایه. پارتنر اون شب سمینار داشت و دیر می اومد خونه برای همین من غروبش تنها داشتم بر میگشتم. از سر یکی از چهارراه ها که داشتم رد میشدم دیدم تو ایستگاه تاکسی سر چهارراه چند تا خانوم ایستادن ولی تاکسی نیست. منم که تنها بودم گفتم اینها رو سوار کنم تا آخر همین مسیر که خودمم باید برم، ببرمشون. خودمم خیلی پیش میاد که منتظر تاکسی میمونم و واقعا اون موقع ها دلم میخواد یه آشنای مهربونی پیدا شه بیاد منو سوار کنه و از اون انتظار در بیام! خلاصه ایستادم و گفتم من دارم تا فلان جا میرم شما هم می رسونم. یه مادر و دختر بودن و اول یکم نگام کردن! بعد تصمیم گرفتن سوار شن! منم درست سر چهارراه ایستاده بودم و اصلا جای خوبی نبود تو اون ترافیک غروبی! خلاصه همین طور ک اونها سوار میشدن یه لحظه نگاهم دوباره افتاد تو ایستگاه و دیدم یه خانومی با یه عالمه بار و بنه ایستاده اونجا و بسیار ریز و با دقت داره تو ماشین و منو اسکن می کنه! من اون شب عینک نزده بودم و دیدم تار بود!!! یه آن متوجه شدم زن دایی پارتنر هستن ایشون!!!!!!(که خیلی هم  به هم عنایت داریم!ساکت) خلاصه ایشونو هم سوار کردم! البته یکم تعارف کرد که نهههه نمیام و بعد دید بهتره بیاد تا اونجا یه لنگه پا وایسته! خلاصه اومد و کلی ابراز تعجب که من داشتم فکر میکردم این تو هستی واقعا یا نه!!!! (نمیدونم لابد به من نمیاد کارهای انسان دوستانه بکنم و به خودش میاد!!) خلاصه تا آخر اون مسیر حرف از این و اون و همه زدیم و بعد از میون صحبت هامون اون خانونم های اولی متوجه شدن که من دارم میرم شهر دوست و همسایه و اونجا بهم گفتن که اونها هم هم مسیر هستن و می تونن بیان؟ منم گفتم بعله بفرمایید و با هم همراه شدیم. از تو شلوغی شهر که در اومدیم و افتادیم تو کمربندی دختر خانومه گفت من *need for speed بازی کردم؟؟؟ گفتم نه! ولی خب برداشتم این بود که رانندگی من ایشونو یاد این بازی انداخت!!!(البته من بعد تصادفم کلا خیلی خیلی محتاتانه تر رانندگی میکنم) بعد هم که اونها داشتن پیاده میشدن مامانه(که یه زن بسیاررررر ساده ی شمالی بود!!)  گفت من کرایه رو میزارم اینجا!!!  تعجب من گفتم عه کرایه چیه؟؟؟ اون میگفت نه باید بگیری! میگفتم خانوم آخه به ریخت من میاد مسافر کش باشم؟؟؟ هم مسیر بودیم رسوندمتون!چشم و خلاصه به زور پولو گذاشتم کف دستش! خنده ام هم گرفته بوداااا خندهگفتم آخه تو زندگیت مسافر کش به این جدابی دیده بودی؟؟؟مژه

فردا برای پارتنر تعریف کردم و می گفت آخر عاقبتت به مسافر کشی افتاد ها!!! ابلهقهقههمنم ابروزبان گفتم اینبار فک و فامیلت رو ببینم عمرا سوار کنم!!خنثی

*فیلم های blue Jasmine ,Gravity رو دیدم و هر دوشون مخصوصا جاذبه رو خیلی دوست داشتم! خیلی خوب بازی کرده بود سا.ند.را بو.لا.ک و واقعا حقش اسکار هست.من که موقع دیدن این فیلم دست و پاهام یخ کرده بود و فشارمم افتاده بود!!

×پریشب هم خواهر زاده پارتنر اومد پیشمون و دیروز عصر رفت. با هم فیلم دیدیم و حرف زدیم و در کل خوش گذشت لبخند

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

میگن نیاز مادر اختراعه! حکایت الان_منه!

اینجا تو آفیس دوتا سیستم دارم یکیش مال منه یکیش مال شاگردمه سیستم طفلی من بعد از سالها خدمتگزاری صادقانه و ماه ها بیماری الان چند روزی هست عمرش رو داده به من و شما و من در نتیجه سیستم ندارم اینجا سر کار. اینترنت و تمام نرم افزار های مورد نیازم +فایل های کاری ام هم رو اون سیستم خدا بیامرز شده هست و من چند روزه اینجا بیکار می گردم و فقط وقت تلف میکنم! یه سیستمی هم شونصد ساله به پارتنر خان سفارش دادم و بعد از عمری بالاخره دیروز با تهدید و ارعاب آماده شد به اصطلاح ومن دیشب تا 9 شب اینجا یه لنگه پا منتظر نزول اجلال سیستم به همراه پارتنر بودم! نشون به اون نشون که وقتی کابل ها و مانیتور و همه چیز رو وصل کردیم و من کلی مشاقانه منتظر روشن شدن سیستم جدیدم که پارتنر هم فرموده بود سرعتش با سرعت نور یکی هست چشم به مانیور خشک شد ولی سیستم بالا نیومد که نیومد!!! کارد میزدی خونم در نمی اومد از ناراحتی و حال بد! شونصد بار ری بوتش کردیم و بازش کردیم کابل ها رو جابجا کردیم رفتیم تو تنظیمات بایوس سیستم و همه آپشن ها رو بالا پایین کردیم ولی بلا نیومد که نیومد!!!! آخرش هم بعد 1 ساعت سر و کله زدن دوباره کول کردیم سیستم رو که ببریم بزنیم تو سر شرکتی که خریدیم ازشون.(البته من اگه بودم میزدنم تو سرشون پارتنر اگه دستی بهشون چیزی نده تشکر میکنم ازش!)پول یه لپتاپ رو پا یه کیس دادیم ولی بالا نمی اومد! تازه سر همین هم با پارتنر روابطمون شکراب شد چون اعتقاد دارن که من نباید از این موضوع اعصابم خرد میشد و سرش غر میزدم و بهش میگفتم همه سرش و سرمون کلاه میزارن!  قهر حالا هم که امروز بیکار موندم بازم اومدم اینترنت و پرینتر و خلاصه امکانات اولیه رو روی این یکی سیستم نصب کردم که الان بیکار نباشم!!! البته بماند که من تابحال نمیدونم چرا فکر می کردم نمیشه پرینتر و مودم رو روی این سیستم ست کرد!خنثیالانم میدونم که کار نشد نداره و بنده هر کاری اراده کنم می فرمایم!

 در اولین اقدام هم قبض تلفن اینجا که  نداده بودم و زدن یکطرفش کردن رو اینترنتی پرداخت کردم.من می خواستم سرمو بکونم به دیوار از بابتش چون صد تومن ناقابل شده وبعد دیدم76 هزار تومنش فقط خارجه هست !! و بعد بیخیال شدم !چیکار کنم دوری از مادر بغیر از خلا ، هزینه هم داره فدای سرمون .

یه سری چیزهایی هم تو ذهنم میومد روزای گذشته که دوست داشتم بنویسم ولی الان حضور ذهن ندارم.

*اون بچه هایی که پست قبل نوشتم منظورم بازی pou روی گوشی هامون بود

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

بعد از 10 روز برگشتم

خدارو شکر که رفتیم و سالم برگشتیم

یه عالمه دلم برای کارم و بیشتر خونه ام تنگ شده بود.

یه عالمه سختی هم داشت این سفر که سر فرصت میام تعریف میکنم.

فعلا من موندم و کلی کار و یه سرماخوردگی بد! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آخر هفته ی آینده و هفته ی بعدش دوتا امتحان سرنوشت ساز دارم که اصلا به هیچ جام نگرفتمشون و دارم الان وبلاگ آپدیت میکنم!! ولی امیدم مثل همیشه به خداست که مطمئنم منو تنها نمی زاره♥

دیشب دوساعتی بیشتر موندم سر کار و جناب پارتنر اومد و با هم قدم زدیم که بریم خونه و تو مسیر یهو راهمونو کج کردیم و رفتیم خرید برای خونه نتیجه اینکه خیلی دیر و با کلی وسایل و کیسه های خرید رسیدیم خونه. من نمیدونم چرا؟ ولی اینطوری دونفره پیاده و بارکشون رفتن خرید رو خیلی دوست دارم!! برای ما که پیاده رفتن خرید زیاد اتفاق نیافتاده چون معمولا با ماشین ماهی یکی دوبار میریم یه مرکز خرید بزرگ و هر چی که برای یه ماه نیاز داریم رو خرید میکنیم و بار میکنیم ومیاریم خونه. ولی این مدل خرید تیکه تیکه کردن و با هم آوردن خونه هم حس جالبی داره!

دیروز عصر یه چرت کوچولو زده بودم یعنی به نسبت روزهای دیگه که گاهی بعد ناهار نا 2 ساعت هم میخوابم!!! فقط نیم ساعت شاید خوابیده بودم ولی نشون به اون نشون که تا ساعت 5ونیم صب من پلک نزدم! یه ساعتی تو تخت غلت زدم و بعد که دیدیم چاره ساز نیست پاشدم اومدم تو هال نشستم و کتاب درسیمو بعد یه هفته گرفتم دستم و دو صفحه نخونده بودم که دیدم بعله بازم این داروی خواب آور منحصر به فرد "کتاب درسی" کارساز بود و بعد کشون کشون اومدم افتادم تو تخت!

بنابراین صب هم با بدبختی بیدار شدم! این آلارم گوشیم کی هست که اعتصاب کنه بس که از ساعت هفت تا 8!! هر 10 مین یه آلارم داد و من هی چپش کردم تا بره رو snooz! و بعد اگه یه کار واجبی نداشتم اصلا نمیتونستم خودمو بکشم بیرون ولی سریع آماده شدم و یه نوشیدنی با یه اسلایس نون تست جو و پنیر خوردم و اومدم بیرون کارمو رسیدم و بعد هم برا اینکه بیدار بیدار بشم پیاده تو این هوای ابری و خنک!! اومدم تا سر کارم. جالب اینکه دقیقا به موقع رسیدم و اصلا دیر هم نکردم!

میگم احتمالا همه دهه شصتی ها باید "کا.ر.گا.ه. گجت" دوست داشتنی رو یادشون باشه! من خیلی دوستش داشتم مخصوصا اونجاهای که میگفت دستان پرتوان برسید به داد این ناتوان و پاهای پرتوان برسید به داد این ناتوان! من حتی از این شعارهاش هنوز هم استفاده میکنم!!! برای خودم زبان به بعضی ها هم میگم کار..گا.ه گجت!!!

حالا میخواستم بگم که امروز وقتی داشتم کیف پولم رو مرتب میکردم و اومدم اون کاور کارت های اعتباری و کارت اقساط رو مرتب کنم و رسید های پرداختی اقساط وام رو که با خودپرداز می پردازم هر ماه رو اومدم ردیف کنم که دیدم تمام اون برگه های پرینتی پرداخت اقساط که دستگاه عابر بانک بعوان رسید پرداخت بهمون میده فقط برگه های سفید هستن و هیچ اثری از جوهر پرینت و نوشته های روشون نیست! یعنی تو چند ماه گذشته که من اینها رو تا کرده بودم و گذاشته بودم تو کاور کارتم رنگ جوهرشون همه پریده!! دقیقا همون لحظه یاد کا.رگا.ه گجت افتادم وقتی اون رییسش بهش برگه ابلاغیه! ماموریتش رو میداد و بعد میگفت که این برگه بعد از 5 ثانیه خود به خود منهدم میشه و البته همیشه هم تو سر و صورت خودش میترکید! 

من عاشق ساعت اون دختره بودم که باهاش کارهای خارق العاده میکرد! از همون موقع فکر کنم عشق ساعت شدم! اسمش چی بود؟ وندی؟!

الان چند وقته جناب پارتنر به اطرافیانی که میبینیم حالا یا دوست و آشنا یا تو فیلم و تی وی یا خیابون و اضا.فه و.زن دارن میگه خ.پ.ل! البته به شوخی به اصطلاح ولی من هر بار ناراحت میشم چون یاد زمان نه چندان دور خودم میافتم و بهش هر بار میگم که دوست ندارم راجع به اونهایی که این مشکل رو دارن اینطوری صحبت میکنه! واقعا ناراحت میشم و غصه میخورم چون میدونم چه عذابی برای طرف داره این شرایط! و از نظر من اضا.فه و.ز.ن و چا.قی یه بیماریه که خیلی هم ناراحت کننده و عذاب دهنده هست! بهش گفتم یعنی اون موقع که من هم اون مشکل رو داشتم تو همینطوری فکر میکردی؟! اون میگه نه تو هیچوقت این.قدر چا.ق نبودی! ولی من فکر میکنم که بودم و خب دوست ندارم اینطوری فکر کنه یا قضاوت کنه! البته  مثل اینکه من دارم  چربی هامو منتقل میکنم به اون! چون الان وزنم از اون کمتره و اون هر ماه داره وزنش بالاتر میره!!! حالا قول داده هر روز صب زود پاشه با دستگاه ورزش کنه! من که تا بحال یه روزش رو هم ندیدم! خودم هم سه چهار روزی میشه نتونستم ورزش کنم و از برنامه ام عقب افتادم ولی در کل میدونم که  انجامش میدم و مواظب خودم خواهم بود. 

در همین راستا دیشب دوتا از مشتر.ی هام که یه مدت طولانی بود منو ندیده بودن اومده بودن و هر دو تا میگفتن وااااای چقدر لاغر شدی چه خوب شدی و کلی تعریف و تمجید! یکی شون که اشک شوق حلقه زده بود تو چشمش اومد لپم رو هم کشید!!!!قهقهه یا خدا! خنده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

* گمونم سرمائه رو خوردم!! صب از ترسم سریع ابلیمو طبیعی و عسل و اب ولرم و قاطی کردم و یه نصف لیوان خوردم. احساس میکنم بهترم الان! دوست ندارم قرص بخورم اصلا!قهر دلم برا معدم می سوزه خب!

دیشب کلی انرژی داشتم که بنویسم ولی منتظر بودم که پارتنر بیاد دنبالم و برا همین نمیخواستم نوشته ام نصفه نیمه بمونه و ننوشتم گفتم امروز صب مینویسم و الان هم زیاد حسش رو ندارم! کلا وقتی این صفحه رو باز می کنم و سفیدی اش رو میبینم نطقم کور میشه! تگه یه رنگ تیره یا کلا یه صفحه ی رنگی بود دلم بیشتر میخواست  روش رو خط خطی کنم!

×فلر داغون شدما الان با این آهنگه!

/ خب یه سری چیزهای کوچیک کوچیک الان یاعث شدن که حس دپ خفیف نوستالژیک داشته باشم.

+ اینکه  دیشبم داشتم از تو گوشی اف بی رو بالا پایین میکردم و رسیدم به یه عکس که ب.ن.ی.امین رو نشون می داد یه جا ایستاده و داره به یه نقطه خیره نگاه میکنه و پایینش هم نوشته بود که این عکس رو تو اینستاگرامش شر کرده و نوشته به یاد یه همچین روزی 22 دی سالیان قبل که برای اولین بار تو همین روز و همین نقطه با همسر.ش روبرو شده و خب با اینکه خیلی فن آهنگ هاش نبودم ولی خب با یه سری شون تو سالهای 83-84 خیلی خاطره دارم و اصلا تو همچین موقعیتی و با همچین ناراحتی ای لازم نیست حتما فن طرف باشی تا دلت ریش ریش بشه و بغض کنی، فقط یکم آدم باشی بسه برای همدردی و ناراحتی و غصه ...  ناراحت

 

دیشبم بعد اینکه پارتنر با یک ساعت و اندی تاخیر ، له و داغون و خسته و گشنه! اومد دنبالم رفتیم برای یه کاری و بعد اون گفتم کاهو بخرم برای سالاد و رفتیم بازار روز اینجا . خب باید اعتراف کنم اولین بارم بود میرفتم بازار روز اینجا!! چند باری قبلا فقط از جلوش رد شده بودم و هیچوقت تو بریا خرید نرفته بودم و اول اینکه خیلی باحال بود! بعد اینکه قیمت ها واقعا با میوه فروشی تفاوت فاحش داشت!! پارنتر هم از فرصت استفاده کرد و یه کوه سبزی خوردن خرید برای خودش!( من چون تو شستن سبزی و سبزی جات کلا بقول پارتنر وسواس دارم نهایت سعی ام رو می کنم که نخریم و استفاده نکنیم! چون پوستم کنده میشه تا بشورم و  بشورم ، خلاصه حسابی له میشم !) بنده خدا خودشم با خستگی نشست همشو پاک کرد و من فقط دو ساعت شستم و ضدعفونی کردم و جم کردمشون!

 در ضمن ، ما دیکه تو خونمون شیرینی و کیک و ماست و زیتون پرورده و اینهای اماده نمیاد! همشونو خودم درست می کنم! 

*دیروز صب هم باید میرفتیم همایش از طرف اصناف و پ.لی.س و ا.م.ن.ی.ن!!! اونوقت من چون صب خونه بودم تا وقتی که باید می رفتم همایش کلی سر فرصت موهامو سشوار کشیدم و لباسامو ست کردم و یه آرایش خوشگل طور  هم کردم و بعد که رسیدیم دم سا.لن ا.ر.ش.ا.د   ا.س.ل.ا.می ! متوجه شدم زیادی خوشگل کردم و تیپ زدم برای مدعوین محترم و نیمه محترم!!! تازه ناخن همم یه لاک نارنجی ملیحی داشت که نمی تونستم از جیبم درشون بیارم و برا همین اونجا که اسم واح.د ص.ن.ف.ی مو.ن رو باید مینوشتیم با اسم و رسم خودمون و امضاش می کردیم من با دستکش های زمستونی خوشگل بنفشم به دست این مهم رو انجام دادم!! کلا 100 تا اقا بودن از همون نهاد های نامبرده شده و نهایاتا 10 تا خانوم هم نبودیم! یه دوساعت و نیمی مارو اونجا تو اون سالن  آمفی تاتر سرد یخچالیشون نشوندن و در کل 5-10 دقیق در مورد موضوعات مرتبط با من صحبت کردن و بقیه اش راجع به ارزش ش.ه.د.ا . و باقی مسایل مرتبط با همون ها  داد سخن دادن!!! یعنی میخواستم خودمو بکشم ها! تاحالا نشده بود دوساعت تو نیم سر همچین سخنرانی کسل کننده ای بشینم ولی خب در کل باید می رفتم چون دعوتنامه کتبی فرستاده بودن! کلا اونجا من مثل فلشر  شده بودم با اون تیپ رنگی و زیبایی و رشادت و   باقی قضایا ! عینک اون موقعی که بالاخره اجازه مرخصی دادن و از در اونجا پامو گذاشتم بیرون یه نفس راحت کشیدم! فکر میکردم منو با خودشون ببرن ارش.ادم کنن  خنثی

 

همکارم چند ماه بود ندیده بودم و تا منو دید گفت واااای چقد لاغر شدی چقد خوب شدی!! و کلی ذوق از خودم در وکردم بصورت زیر پوستی!

 

یه چیز عجیب هم راجع به پروسه ورزش کردن و تناسب اندامم هم اینکه اون یه هفته ای که روتین ورزش کردم و خودمم به هزار زحمت گول زدم و راضی کردم که تو اون یه هفته وزن نکنم و بعدش که سر یه هفته اومدم بالا ترازو دیدم یه کیلو و نیم چاقتر از قبل شدم و من داشتم سکته میکردم! گریهبا اون همه جون کندن و کالری سوزوندن چای سبز خودن و شام نخوردن و کالری شمردن همینم مونده بوده که یک کیلو و نیم  هم بعد یه ماه استپ بودن برم بالا!ناراحت واقعا دپرس و دلزده شده بودم ولی پارتنر می گفن که طبیعیه چون عضله هات حجیم میشن با ورزش و خب اولش وزن میگیرن و من فکر میکردم الکی برا دل خوش کنک من میگه ولی دقیقا دو روز بعد که اصلا ورزش نکرده بودم و رعایت انچنانی هم نکرده بودم خودمو کشیدم و دیدیم اون یک کیلو و نیم کم شده هیچ یه 700 گرم دیگه هم کم شده! کلی خوشحال شدم و دیدیم اوکی هست اینطوری و خیالم یکم راحت شد!آخ

فعلا همینا یادم بود که ثبتشون کنم!

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

های اوری بادی!

یه عدد موجود دریایی ورزشکار عضلانی هستم الان در خدمتتون!

بالاخره بعد از ماه ها چشم انتظاری!!! پنجشنبه بعد از اینکه از خونه ی دوست جان و مهمونی دخترونه برگشتیم!! دست پارتنر مریض خانه نشینی که اصلا انگار قصد خوب شدن نداشت رو گرفتیم و بردیمش تا برامون الپتیکال بخره!! رفتیم همونی که قبلا دیده و پسندیده بودیم و قیمتش هم به جیبمون میومد! رو ابتیاع فرمودیم. جمعه ظهر هم برامون فرستادنش و من از جمعه تا امروز روزی نیم ساعت و یکم بیشتر، باهاش کار کردم! اول فکر میکردم که خیلی سبک و راحته ورزش کردن باهاش و میتونم حداقل!!! روزی یک ساعت روش کار کنم ولی برای اولین بار وقتی رفتم بالاش و هنوز 30 ثانیه نشده بود متوجه شدم که سخت در اشتباهم!!!! واقعا ورزشی که باهاش میکنی خیلی استقامت و انرژی می خواد و من الان همون موجود دریایی هستم که عضلات پشت ساق پاهاش (مخصوصا پای راستش!) بد فرم گرفته در حدی که به سختی میتونه 10 قدم راه بره ولی خیلی دوست دارم این حالم رو! یه چیز جالب و عذاب وجدان دهنده هم راجع به این دستگاه اینه که روش تمام مشخصاتت رو ثبت میکنه اینکه ضربان قلبت چنده و چند کیلومتر طی کردی و چند دقیقه هست داری تمرین میکنی و با چه درجه مقاوتی داری تمرین میکنی و از همه جالب تر و دردناک تر اینکه: بهت میگه اون یدونه شیرینی که خوردی و 100 کالری داشت رو باید تو چند دقیقه تلاش که  پدر جدتو میاره جلو چشمات بسوزونی!!! الان از پریروز تا بحال من جرات نمیکنم هیچ کدوم از چیزهای مورد علاقمو ببلعم! حتی آب پرتقالی که خودم گرفتم یا میوه اگه میخوام بخورم یاد اون عدد میافتم که چقدر تلاش و کوشش میکردم تا یدونه از اون کالری ها رو بسوزونم و خب احتیاط میکنم!

پارتنر هم حسابی تشویق میکنه و هر بار که ورزش میکنم میگه خیلی لاغر شدی زبان

بعدش هم از دیروز که خودمو وزن کردم و دیدم همون عددی رو نشون میده که تو سه هفته گذشته نشون می داده! تصمیم گرفتم ترازو رو بذارم تو کمد و هفته دیگه خودمو وزن کنم چون اینطوری اگه هر روز قبل و بعد ورزش برم رو ترازو ممکنه یا دلزده بشم یا خیلی امیدوار بشم. هفته ای یه بار خیلی خوبه و من میتونم تحمل کنم که نرم یه هفته رو ترازو! اینطور که خودم تو ذهنم برنامه ریزی کردم امیدوارم بتونم هفته ای حداقل یک کیلو بسوزونم ، اونوقت تا عید میشه دقیقا همون وزنی که میخواستم باشم. البته بعد عید تا چند ماه بعدترش میتونم یکم دیگه هم بخودم سخت بگیرم و رکورد وزن خودمو بشکونم! یعنی میتونم؟؟؟ اگه تا عید بیشتر هم کم کردم که فبها!! این از این!

جناب پارتنر دیگه حسابی شورش رو در آورده و هر چی تشویقش میکنم که خوب شه زودتر فایده نداره انگاری!! الان دقیقا یه هفته هست که افتاده و من سعی کردم نهایت تلاشم رو بکنم و بهش برسم همه جوره تا زودتر خوب شه ولی با اینکه خیلی خیلی به خودم فشار آوردم و اونم خیلی استراحت کرده ، هنوز خوب نشده و این دیگه واقعا هر دومون رو کلافه کرده. کلا من آدم صبوری نیستم و وای به روزی که صبرم تموم شه. حالا در نظر داشته باش یه هفته ی تموم بیخوابی و کم خوابی و اینکه تو یه محیط مریض باشی و همش هم سرویس بدی و خودت هم با تمام وجود سعی کنی نیافتی و مریض نشی! من الان روزهاست که سر درد بدی دارم و احساس میکنم خودم هم مریض شدم حتی تب هم کردم ولی ضعیف شدن و دل نازک شدن و بهانه گیری های پارتنر این موقعیت رو به من نمیده که اصلا فرصتی برای مریض شدن داشته باشم و احساس میکنم خیلی به بدنم فشار اومده تو این مدت. یجورایی هم خودم مریضم و هم نیستم!!! نمیدونم امیدوارم زود همه چی مثل قبل بشه و هر دو سالم و سرحال بشیم و به روال سابق برگردیم آخ

کلاس زبانم رو دیروز نتونستم برم چون خیلی سرم درد میکرد و گفتم که باید استراحت کنم و اگه تونستم بعد یه چرت کوچولو بلند بشم میرم که خب وقتی بلند شده بودم که یک سوم از کلاس گذشته بود زمانش و من هم به بقیه خوابم ادامه دادم! و بعدش به سختی پاشدم اومدم سر کار دوساعت. پارتنر هم که دیروز صب بعد یه هفته رفت سر کار، اما چند ساعت نشده بود که دیدیم از خونه بهم زنگ زده که حالم خوب نبود و برگشتم!

این چند وقت هم زدم تو کار طبخ خوراک های سالم! از ماهی و آش رشته و مرغ آبپز زعفرونی و آب پرتقال طبیعی  و اینها! امیدوارم بیشتر بتونیم رو روال سالم خوری بیافتیم.

*یه چیز جالبی که دلم میخواد اینجا ثبتش کنم اینه که من تو دوهفته ی گذشته یه تعداد زیادی از همکلاسی های دوران های مختلف زندگی مو تو کتاب صورت!!! پیدا کردم. از دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و با بیشترشون شماره رد و بدل کردیم و کلی از خاطرات اون دوران برامون زنده شد و اظهار دلتنگی کردیم برای اون زمان ها... باید بگم خیلی خوشحالم از این بابت قلب حتی یه جورایی دلم خواست یه قرار بذاریم همو بعد این همه سال ببینیم. مچکرم آقای مارک زاکربرگ ♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مژه

هزار خط نوشته بودم از دلایل این بیداری و بدخوابی ولی همش پاک شد فقط شکلک اخرش موند !!! دست پرشین بلاگ درد نکنه که فقط تو کار ضرر رسوندن ه!

حالا صب اگه شد یه چیزایی مینویسم

ّّّّّ××××××××××××××

 

الان دیگه کاملا صبه!

در حالی که چشمام از شدت کم خوابی میسوزه و گمونم قرمز هم باشه از سر کار دارم این پست رو هوا میکنم!

دیشب یا شایدم باید بگم امروز صب! از 5 گذشته بود که بالاخره یه چرت زدم و ساعت شش و نیم که پارتنر داشت می رفت سر کار بیدار شدم دوباره با صدای سرفه اش! نمیدونم با دوتا آدلت کلد و یه کلداستاپ ی که دیروز خورده بودم چطور خوابم نمی برد! شب قبلش هم که چون پارتنر تا صب تب و لرز داشت و حالش بد بون نتونسته بودیم بخوابیم و صبش هم دوساعت تو درمونگاه بودیم تا پذیرش بشیم و اونم سرمش رو تموم کنه و بیاییم خونه. تمام دیروز رو هم در حل خدمت به خانواده بودم! مخصوصا که این روزا که خانواده مریض شدن و ویروسی هستن خدمت رسوندن بهشون یکم زیادی سخت میشه و صبرو تحمل زیادی میطلبه که معمولا از توان من _بی اعصاب خارجه ولی دیروز سنگ تموم گذاشتم و به هر سازی که بود رقصیدم(ایکن و.یو.لا در حال انجام همه مدل حرکات موزون!!! خنده)

بنده خدا پارتنر هم هر وقت من بهش احتیاج دارم و در شرایط نا مناسب جسمی هستم برام همه کار میکنه و حسابی ازم care میکنه و من تازه داره بعد این همهم مدت یکم ازش یاد میگیرم. تازه اون بنده خدا دیروز تا امروز حداقل 10 بار ازم بابت نگهداری و توجه تشکر و قدر دانی و حتی عذرخواهی کرد! خب خدارو شکر تونستم اونقدر که دوست داره بهش توجه کنم بغل

*تازه دیشب برا اولین بار از رو هوس (چیکار کنم چاره ای نیست نمیشه ترک عادت کرد چون موجبات مرض ه!!! به خوبی خودتون ببخشید) چیز کیک نیویورکی درست کردم اونم از رو رسپی تلویزیونی تا در ارصه  ی (شایدم ارثه ی ) شکمی جات به پیشرفت و استقلال مکفی برسم و خودکفا بشممممممم. باید بگم با اینکه با اعتماد بنفس اون رسپی نصفه نیمه ی تلویزیونی رو هم دست کاری کردم ولی نتیجه ی کار عالی شد عالی!!! الان من جدی جدی به خودم افتخار میکنم! خب من تا بحال فقط یه بار چیز کیک مدل غیر یخچالی خورده بودم ! اونم کافه ویونا 2 سال قبل بقیه هر چی خریده یا خورده بودم مدل یخچالی بود که با اینکه اونم خیلی دوست دارم ولی چون توش تخم مرغ خام دارم من اصلا ترجیحش نمیدم و حالا خودم میتونم مدل توی فرش رو خیلی هم خوب درست کنم!!!! جالب اینکه این مدل خیلی ساعت طول میکشه تا آماده بشه یعنی زمان پختش یک ساعت و چهل و پنج دقیقه و زمان تو یخچال موندنش قبل سرو حداقل 6 ساعته! اونوقت من همون موقع که بیخوابی زده بود به سرم بعد از N ساعت انتظار یواش رفتم سروقتش و تستش کردم و بالاخره خیالم راحت شد که نتیجه رضایت بخشه ! الانم چون پارتنر کیک پنیری دوست نداره!!! ( مثل همه چیزهایی که دوست نداره!!) تصمیم کبری گرفتم حداقل نصفش رو اهدا کنم تا دوباره اون نیم کیلو که با بدبختی کم کردم بعد از اینکه اضافش کرده بودم بر نگرده!

 

راستش تا وقتی این کیک رو درست نکرده بودم هیچ تصور درستی از میزان کالری سرسام آوری که میتونه داشته باشه نداشتم!!! تا با دستای خودم  اون 3تا و نصفی بسته پنیر خامه ای و اون یه بسته خامه صبحانه رو به اصافه 3/4 لیوان شکر و پودر قند  و یه بسته بیسکوییت پنی بور(بعنوان کراست ش) و اون 100 گرم کره ذوب شده و پودر نشاسته ذرت رو بعنوان اینگردینسش مخلوط کردم با هم! برا همین الان میدونم که نباید در مصرفش زیاده روی کنم و این یه نکته ی آموزشی برای من بوده آشتی جونزبان

حالا ببینم این برنده ی خوشبختی که قرعه ی نوش جان کردن نصف چیزکیک دستپخت سر آشپز بهش میافته کی هست!از خود راضی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/وای شادمهر  همین الان چه حسی داره..... اما دوست دارم... اما دوست دارم..

2/ آشتی جون فکر کنم بد جور اعتیاد پیدا کردم به هر صب خوندت.سلامت باشی همیشه و به من انرژی مثبت بدی هر صب...

3/دیرزو صب پارتنر دوباره مجبور شد بره ماموریت! ای خدا من نمیدونم به اون اداره چی بگم که گیر داده به کانون خانواده ما! اینبار دیگه خودم پا میشم میرم خفتشون میکنم اگه بخوان بفرستنش ماموریت! خدارو شکر یه روزه بود ولی من از صب زود تا شب که بره و برگرده خیلی حس نا امنی داشتم و خیلی دلم تنگ شده بود براش.خدارو شکر که خودش نگهدار ما و عزیزامون هست♥

4/دیروز اومدم شیرینی درست کنم که پارتنر میاد بخوردش بدم با چایی (اون بیچاره اصلا شیرینی خور نیس خیلی کم میخوره) که تایمش رو بیشتر از اونی که باید باشه گذاشتم و سرم به بازی با موبایل گرم بود که اون شیرینی های بیچاره یکمی زیاد برشته شدن!!! در نتیجه با چشمانی اشکبار!! راهی سطل زبالشون کردم! کلی هم کره حروم شد این وسط :/ عوضش براش شام گرم و خوب درست کردم که مراتب توجه و توجه خودمو بهش نشون بدم. عصرش هم سر کار نرفتم بسیار شیک و مجلسی الان چند هفته ای میشه که هفته ای چند بار عصرا نمیرم سر کار!!! خیلی بد عادت شدما!

5/چرا اولین نقطه بدن که یخ میزنه بینی هست؟؟؟ باید یه چیزی مثل دستکش برای دست بینیکش برای بینی هم ابداع کنه یکی!

6/ ده روزه از برادر خبری ندارم اونم خبری نمیگیره!شاید تنها چیزی که این روزها مکدرم میکنه همینه.

7/چند تا برنامه در نظر گرفتیم برای زندگیمون ولی هنوز از بینشون معلوم نیست قرعه اخر به کدوم می افته. هر کدوم که صلاحمونه به امید خدا...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1-جمعه از صب تا ظهر برای من یکی از پر استرس ترین روزهای این چند ماه اخیر بود

صب ساعت 5 و خرده ای از خواب پریدم و گوشیمو چک کردم و دیدم هیچ اس ام اسی از پارتنر ندارم مبنی بر اینکه سوار هواپیما شده و راه افتاده یهو قلبم اومد تو دهنم که نکنه از خستگی این دو هفته خواب مونده باشه و صب به پروازش  نرسیده باشه که یکم که دور خودم چرخیدم و براش اس دادم که امیدوارم خواب نمونده باشی و بعد رفتم اون یکی گوشیمو چک کردم دیدم بنده خدا به اون خطم  مسیج داده بوده که سوار هواپیما شدم و تازه یه نفس راحتی کشیدم! 

2-همون صب جمعه ساعت هفت و نیم به وقت اروپا !! قرار بود مامان بره بیمارستان برای عملی که سالهاست به تعویقش انداخته و مثلا قرار بود من تو این شرایط کنارش باشم که بر مسببش لعنت نشد که تو این شرایط کنارش باشم. همه اینها + اینکه مامانم بشدت از این عمل هراس داشت و عمل نسبتا سنگینی هم بود و هم  اینکه مامانم هم مثل من با بیهوشی مشکل شدیدی داره و قبلش همش میگفت نمیخوام عمل کنم چون اصلا معلوم نیست بعدش بهوش بیام یا نه. حالا تصور حال منو بکنید وقتی مامانم تو اتاق عمل بود و پارتنر هم زنگ زده بود که رسیده تهران و از اونجا راه افتاده داره میاد ولی جاده برف و کولاک شدیده و برای همین که دید ندارن خیلی خیلی آهسته دارن میان. من که همینطوری تو روز عادی فقط یک دهم این اتفاق ها میتونه از پا درم بیاره یه باره همه این چیزا با هم اتفاق افتاد و هر چی هم سعی کردم که به خودم مسلط باشم و سرخودمو با یه چیزی کرم کنم فایده نداشت که نداشت هر چند دقیقه باید یه زنگ به قاره ی اروپا میزدم که با اون وضع آب و هوا اصلا خط راه نمیداد و به سختی میشد تماس گرفت و هم باید هر چند دقیقه به پارتنر زنگ میزدم. آخرشم دیدم حالم بشدت بد شده و دیگه گفتم با خودت راحت باش و زدم زید گریه چنان اشک هام میومد که اصلا خودم شوک شده بودم که این همه فشار رو داشتم تحمل میکردم. خلاصه یه نیم ساعتی این قضیه طول کشید و بعد که چشمام اندازه قورباغه شد!!! یکم سبک شدم و باز تونستم به خودم مسلط باشم ولی همه اینها تا ظهر که به فاصله 5 دقیقه هم با مامانم که از اتاق عمل در اومده بود و تازه بهوش اومده بود و فقط تونست بگه خوبم  حرف زدم و بعد هم پارتنر رسید طول کشید و  خلاصه دوباره آروم شدم...

3- تو دو هفته اخیر رکورد خانه داری مو  زدم !! هم شیرینی خونگی پختم که عالی شد هم آش رشته برای اولین بار که اونم عالی شد و هم ماست خونگی که اونم خیلی خوووووب شد!!!!! اصلا اگه من بجای پارتنر بودم یه طرح تشویقی  برای این همه هنر و همت و کدبانوگری همسرم در نظر میگرفتم!

4- پاشدم بعد از اینکه نصف بیشتر ترم زبان گذشته بود رفتم موسسه گفتم من میخوام از این به بعد بیام که چون شاگرد خوبی بودم و ممتاز بودم گفتن بفرمایید! امروز دارم میرم کلاس!

5- این چند وقت یکم خوب بودم دوباره تعادلم داره بهم میخوره نمیدونم چرا صبا بزور از خونه در میام ولی بعدش خوبم تا غروب ولی غروب که میشه (درست همون موقع که پارتنر میاد خونه!!) من انگار شات دانم میکنن!!! اصلا یهو تخلیه انرژی میشم و داغووون و هاپو و طلبکار میشم یهوو!!!

6- من که 23 تا کم کردم! یکم استپ خوردم دارم میرم الپتیکال بخرم و پارتنر هم تعهد گرفته که باهاش کار میکنی نه اینکه بخری بندازی کنار خونه!!! ایشالا این 12 تای باقی مونده تا عید میره به دیار باقی میشتابه!

7- فعلا چیزی یادم نمیاد بیشتر از این! آهان شاید بعد امتحان ارشد برم نقاشی یاد بگیرم پیش دوستم! 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دیشب حال جسمی ام یکمی افول پیدا کرد یعنی هم مشکل ثابت داشتم هم مشکل متغییر!!  خدا رو شکر از خودم سعی کردم خوب نگهداری کنم تا وقتی تنهام پس نیافتم و بدارم ناز و اینهارو برا وقتی که پارتنر برمیگرده که فردا باشه!! 

در حالی که زیاد خوب نبودم ولی قرار امروز ناهارمونو با دوستام بهم نزدم ، قرار بود به صرف آش رشته بیان خونمون که اومدن و خیلی خوب بود.

 

برای حسن ختام هم کلی عکس گرفتیم سه تایی و کلی هم خندیدیم در حین عکس گرفتن و حالا یه سری که بهترن رو میذارم تو اف بی عینک

الانم که اومدمیه سر به محل کار! بزنم و کارهای شنبه رو ردیف کنم و بعد برم خونه برای فردا خونه و خودمو اماده کنم که یار میاد زبان

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام سلام

من الان خیلی حس خوبی دارم

از دیشب این بارون خوشگلم داره یه بند میباره

یه وقتایی نم نم مثل دیشب و یه وقتایی هم شر شر مثل این چند ساعت اخیر

جای همه اونهایی که عاشق این هوای سرد و بارونی پاییزی هستن خالی ♥

 الانم هوا  5 درجه هست! یعنی نه کمتر میشه نه بیشتر همون 5 درجه می مونه.

منم الان یه هفته هست که تصمیم کبرا گرفتم آش رشته بپزونم برای اولین بار و حبوباتش رو هم دو روزی خیس دادم الان گذاشتم تو یخچال. سبزی اش هم صبی تو بارون که داشتم می اومدم به خانوم سبزی فروشه سفارش دادم که پاکشون کنه و من ببرم خونه ظهر بشورمشون و بعد اگه خدا بخواد بزنم تو کارش ببینم میتونم از پس  این چلنج بزرگ هم بر بیام یا نه! این هفته دو روز هم کلاس شیرینی پزی رفتم و چند مدل شیرینی که خیلی دوست دارم و پارسال برای عید سفارش داده بودمو یاد گرفتم. البته یکی از دوستامم با خودم بردم کلاس و بقول دوستم دقت کردی ما این روزا همش داریم در مورد آشپزی و آشپزخونه حرف میزنیم شدیم مثل این مامان ها! آخه قبلا همش داشتیم از پارتنر هامون می نالیدیم و در مورد اونها تفحص و تبادل نظر میکردیم!

بقول من و دوستم این نشون می ده یه قدم بیشتر به خانوم شدن!!! نزدیک شدیم! البته که من دوست ندارم اینطوری فکر کنم ولی الان یه حسی دارم که نمیدونم مودی ه یا موندگاریه و اونم اینه یه سری چیزهای جدید رو امتحان کنم و البته بابت امتحان کردنشون خودمو تو فشار نذارم و بذارم حسم هر کار دلش میخواد بکنه! 

دیروز ناهار هم خونه همین دوستم مهمون بودم به صرف هویج پلوی محبوبمون!و من که خیلی کم پلو میخورم اونجا یه دوتا کفگیر کشیدم و ترکیدم بعد هم که رفتیم شیرینی پزی و  قبلش هم یه پارچه کتون بنفش خریده بودم که ندادم خیاط و نگهش داشتم تا این دوستم که میره کلاس خیاطی به مرحله ی مانتو دوختن برسه!! بعد بردم دادم بهش اونم خیلی لطف کرد و گفت با ضمانت خودت اگه پارچتو خراب کردم برات میدوزم و منم خیلی خوشحال!!  شدم که پارچه ی متری بیست و خرده ای رو دادم با اطمینان دستش خنده

من نمیدونم چطور از دوسال قبل که مامانم دو جفت چکمه ساق بلند حسابی برام از اونور فرستاده بود تا همین الان که 23 کیلو کم کردم همچمنان زیپ چکمه ها رو قسمت ساق پام بالا نمیره!!! یعنی چی آخه؟؟ اون موقع هم همینطور بود الانم همینطوره تعجب البته من چون قبلن ورزشکار بودم پاهام عضلانیه مخصوصا ساق پام ولی خب طبیعتا با این مقدار اضافه وزنی که من داشتم این باید شامل چربی هم میشد که گویا نشده!! خب امروز می رم یه ساپورت می خرم بلاخره!! ببینم با جوراب زیپش بالا میره یا نه!

جناب پارتنر جمعه میاد فقط از رو بی طاقتی هر دوتامو بلیط جمعه ساعت 11 شب رو کرد ساعت 7 صب جمعه که لااقل تا عصرش برسه خونه. امیدوارم آش رشته ی محبوبمون خوب در بیاد و براش قورمه می پزونم که خیلی دوست داره تا خوشحال شه! راستش تو این مدت 11 روز که تنهام البته 3 روزش که تهران بودم و میشه 8 روز تنهام ولی منی که عاشق خلوت و تنهایی و لاک خودمم میبینم که الان زیاد دیگه فازم اونطوری نیست. این مدت خیلی زمان با دوستام گذورندم والبته به نسبت قبل منظورمه و خب یه زمانهایی هم برا خودم داشتم اما حس میکنم خیلی زیاد بود این تنهایی الان اگه بخوتم انتخاب کنم ماهی دو روز کفایت میکنه برام، نه اینطور طولانی. مخصوصا شبهایی مثل دیشب که هوا طوفانی بود و شب تموم نمیشد و منم با سر و صدای طوفان ساعت سه و خرده ای تا چهار و خرده ای کاملا بیدار شده بودم و راستش با اینکه دختر شجاعی در این زمینه ها هستم!! ولی واقعا ترجیح میدادم تو همچین موقعیتهایی تنها نباشم و حداقل یه آغو.ش ی چیزی باشه بهش پناهنده شم این وقتا!

اینم احتمالا منم چون دقیقا چترم همین شکلی و رنگیه!

 

 

*یه موضوعی هم که مینویسم تا یادم نره ولی نمیخوامم خودمو بخاطرش ناراحت کنم اینه که تو همه این شبهایی که تنها بودم از خانواده ی پارتنر حتی یکیشون محض رضای خدا بهم زنگ نزد بگه خب زنده ای مرده ای برادرمون نیست حالت خوبه چیزی احتیاج نداری؟ حتی برای تعارف چون میدونن من اصلا من به وجودشون نیاز ندارم ولی خب اینطوری خودشونو ضایع کردن. نمیخواستم پارتنز رو از راه دور بخاطر حماقت اینها ناراحت کنم و بهشم گفتم که نمیخوام ناراحتت کنم.ولی وقتی ازم پرسید عیادت خواهرم رفتی؟(عمل کرده) در صورتی که سه روز قبلش رفته بودم عیادتش و اون باز توقع داشت من هر روز پاشم برم اونجا(در صورتی که حال خواهرش خیلی خوب بود و با اینکه عمل کرده بود ماشالاه از من روپا تر بود و فکش هم مثل همیشه نان استاپ کار میکرد!!!) و من بهش گفتم مگه چند بار باید برم عیادتش در حالی که از بین سه تا خواهرت یکیشون تو این مدت حتی حال منو نپرسید و تعارف نکرد که اگه کاری داشتی ما هستیم!  اونم ناراحت شد و چیزی نگفت دیگه!

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ جناب پارتنر رفته ماموریت و من فعلا مجردی سیر میکنم!

2/این هفته 3 روز تهران بودم و در کل خوب بود هم کلی خرید کردم و جیب درد گرفتم و هم کلی دوستان و فامیل رو دیدم (البته کلی ها رو هم نرسیدم ببینم !!)

3/همون روز  شنبه که رسیدم یه 50 مین  بطور خودجوش تنها پاشدم رفتم بیرون سمت مفتح و هفت تیر(چون همون سمت ها بودم) و تو همون چند دقیقه یه جفت کفش باشخصیت طور (یعنی غیر از کتونی!!!!) و یه روسری پاییزه از تی تی ( که بعد N سال روسری خریدم چون من فقط شال سرم میکنم ولی این خیلی خوبه و یه مدلی می بندم که شبیه روسری نیست) و یه کیف خریدم!!! یعنی کلی جای دوستمو خالی کردم که هر بار یه چیز میخواد بخره حداقل یه هفته طول میکشه پیدا کردن و قیمت گرفتن و سبک و سنگین کردن و چونه زدن و خریدنش!!!خنده

4/ یکشنبه با دوست عزیزمممممممممممم رفتیم یه روز صب تا عصر بیرون و کلی راه رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و از هوای گرم- سرد پاییزی و تجریش و ولیعصر و ... لذت بردیم تازه کافه ویونا هم بختش باز شد و رفتیم کالری دریافت کردیم اونجا! بعد هم ناهار مهمونم کرد و بقیه ناهارمون هم که زیاد اومد بردیم دادیم به یه بچه ای که پایین پاساژ تندیس داشت مشق مینوشت و ترازو هم جلوش بود! غروب که رسیدم خونه له  له له بودم ولی خیلی بهم خوش گذشته بود یک ساعت نشده بود که دختر خالم گفت میایی بریم پارک آب و آتش ! منم که تو این سالها فقط تعریفش رو شنیده بودم و با اینکه اصلا توانایی اینکه راه برم رو نداشتم با پر رویی تمام گفتم باشه و دوباره شال و کلاه کردم و سه تایی رفتیم بیرون شام هم تو راه چوبی مهمونم کردن که البته من چون هم صب کلی تو ویونا خورده بودم و  هم ظهر کلی پیتزا بلعیده بودم (که هم خوشمزه بود هم خیلی گنده!!!) دیگه واقعا از خودم خجالت میکشیدم برا همین یه سالاد سزار سفارش دادم(با تشویق دختر خالم آخه گولم زد چون من هیچوقت بیرون سالاد نخوردم ولی اون شب دیگه اونقدر خسته بودم هر چی اونا میگفتن من گوش میدادم!!) خلاصه سالاد خوردم اونم سالاد کاهو!!!!!!! من کاهو ها رو تو خونه خودم با شک و تردید می خورم همونایی که خودم میشورمشون رو !!! البته یکم بیشتر نخوردم ازش و بعد شب ساعت 11 اینا بود بیهوش شدم !

5/ دوشنبه رفتم به یکی دیگه از دوستام که الان مامان دو تا فسقلی بامزه و خوش اخلاق_ سر زدم و از  آش خوشمزه ای هم که پخته بود خوردم و به زور یه ظرف بهم داد با خودم بیارم .

عصرش هم با دختر خالم رفتیم خونه خالم دو ساعتی.  گمونم دو سه سالی بود ندیده بودمش بنا به دلایلی ! ولی اینبار دلم میخواست همه چیزا رو فراموش کنم و برا همین خودم زنگ زده بودمو باهاش برنامه گذاشته بودم و اونم خوشحال شده بود و همینطور پسر خاله هامو دیدم که کلی بزرگ شده بودن و دلمم براشون خیلی تنگ شده بود.

6/سه شنبه هم که کاسه کوزمو جمع کردم که برگردم و ساعت 9 صب راه افتادم ، ایندفعه فرقش این بود که برعکس دفعات قبل که می نشستم تو آژانس و میگفتم منو اینور و اونور ببر و کلی پول آژانس میدادم راحت با اتوبوس و تاکسی مسیر هامو می پرسیدم و میرفتم و غیر از موقع برگشت که وسایلم زیاد بود و باید با آژانس میرفتم ترمینال بقیه اش رو اینطوری اینور و اونو رفتم و بنظرم خیلی هم خوب و راحت بود.

7/ کلا نمیدونم چه مرضی هست که من پامو از خونم میذارم بیرون خوابم به فنا می ره اصلا تو هر جایی غیر از رختخواب خوم نمیتونم با خیال راحت و با آرامش و پیوسته بخوابم! بعد تازه همه اون نخوابیدن ها هم تبدیل به انرژی جنبشی میشه!! یعنی من تو همین شهر کوچیک خودمون عمرا تو یک روز بتونم اینقدر اینور و اونور برم!

8/گمونم به 40 نرسیده لغوه بگیرم و تموم پیچ و مهره هام جدا شده باشن از هم!!! غیر از اون مشکل زانو و همینطور ریزش شدید موهام بخاطر کاهش وزن ، بغیر از اون کمر درد و دیسک و این چیزا ، الان چند روزی میشه به شدت مچ دست سمت راستم درد می کنه موقع تکون دادن واقعا گاهی اوقات اذیتم میکنه! خودم دیگه خجالت میکشم از این وضع آخه یعنی چی؟؟؟؟ پیش دکتر ارتوپد خودم هم روم نمیشه برم تازه 28 شدم ولی مثل مامان بزرگ ها کلی اینور و اونورم درد میکنه و ناقصه آخه چرا؟؟ گاهی فکر میکنم قشنگ الان دارم گذشت زمان و بالا رفتن سن رو همه جوره حس میکنم! الانم میخوام برم از داروخانه یا لوازم پزشکی مچ بند بخرم چند روز استفاده کنم ببینم بهتر میشم!

9/ سه شنبه که میخواستم برگردم از قبلش هم پارتنر هم دختر خالم و شوهرش هم دوستام میگفتن نه چند روز دیگه بمون الان میخواهی بری چیکار کنی و هی اونا اصرار هی من انکار که میخوام برم سر خونه زندگی خودم و اینجا بمونم چیکار کنم و نه نمیمونم. اصلا یه حسی بهم میگفت برم. یه دلشوره ای داشتم منتها برا اینکه بقیه رو ناراحت نکنم و خودمم مسخره اونها نشم چیزی بابت حسم نمیگفتم. نمیدونم بعد این همه سال چرا بازم گاهی اوقات به حسم شک می کنم. خدا رحم کرد که برگشتم وگرنه اگه یه روز دیرتر میشد واقعا خیلی خیلی گرون تموم میشد و اصلا داغون ترم میکرد. من ساعت حدود 2 بود که رسیدم و کلید انداختم اومدم تو خونه ، یه بوی بدی خورد به دماغم و تعجب کردم که بوی چیه؟ همه در و پنجره ها قفل بود و گاز هم قط بود. اومدم تو آشپزخونه دیدم کف آشپزخونه پر آب و خون خشک شده و خیس شده هست. اصلا مغزم کار نمی کرد که چی میتونه باشه گفتم از لباسشویی و ماشین ظرفشویی که نمیتونه باشه! یه لحظه به ذهنم رسید و در فریزر رو باز کردم و دیدم تمام چیزهای توش آب شده و داره شر شر می ریزه پایین و اونها هم خونابه ها گوشت  مرغ های تو فریزر هست . دیدم برقمون قطعه و مثل فشنگ پریدم پایین و جعبه فیوز ها رو باز کردم دیدم  فیوز واحد ما نیست!!!!!!!  اصلا لال شده بودم و در عین حال از شدن عصبی شدن و ناراحتی تپش قلب گرفته بودم دوییدم سمت واحد اولی که دو هفته پیش ها هم یه روز صب تا ظهر که ما خونه نبودیم و از اداره برق اومده بودن بخاطر عدم پرداخت پول برق مشترک فیوزش رو کنده بودن برده بودن، این احمق فیوز واحد مارو کنده بود زده بود به اون قسمت که پمپ آب و موتور خونه کار کنه! و من که اومدم دیدیم فیوز ندارم به مدیر ساختمون گفتم  و اونم رفت به اینها گفت و بهش گفت حق نداشتی اینکار و بکنی و از اونور هم با پارتنر گفت من با این پیر مرده حرف زدم شما دیگه هیچی بهش نگو ، که منم کلی مخالفت کردم که باید بری بهش بگی چرا این غلط و کرد و اونم طبق معمول به حرف من گوش نداد و حالا اینبار که ما سه روز خونه نبودیم و ظاهرا همون داستان تکرار شده بود و من داشتم میسوختم و میخواستم همه رو بکشم . رفتم دم درشون که خبر مرگش خود نکبتش نبود و رفتم پیش مدیر ساختنمون و در حالی که از خشم میلرزیدم گفتم بازم همون کارو کردن و تا ما نبودیم فیوزمون رو کندن و همه یخچال فریزرم اب شده و خونمو بو گرفته و اونم خیلی ناراحت شد دویید پایین ببینه چه خبره. خلاصه حالم دیدنی بود. خسته و کوفته و داغون بیایی و با همچین صحنه ای مواجه بشی و بمونی تو گاو بودن و عوضی بودن و احمق بودن بعضی ها که فقط به خودشون فکر میکنن. بعد زنگ زدم و برا پارتنر داستانو تعریف کردم و اونم از راه دور داشت بد جور حرص میخورد و ناراحت بود و پیگیری میکرد و هر چی هم میخواست منو آروم کنه من بهش میتوپیدم که بابت اون دفه اگه کوتاه نمی اومدی اینا باز جرات نمیکردن دوباره همون کارو بکنن! اونم معذرت خواهی میکرد ازم. دوباره رفتم پایین ببینم چی میشه و  خیلی حالم بد بود همین وسط هم طبقه بالایی ما یه زن و شوهر نکبتی هستن داشتن میرفتن بیرون و تو پارکینگ بودن و من هم داشتم فقط بد و بیراه میگفتم به اونی که اینکارو کرده و چون دفه قبل فیوز مارو اون طرف برداشته بود و بهمون یه فیوز بدهکار بود منم فیوز اونها رو کندم زدم برا خودم!! به مدیر ساختمونه گفتم اگه پرسید بگو فلانی کنده فیوز رو چون بهمون فیوز بدهکارن و برن برا خودشون بخرن بزنن سر جاش و دلم میخواد ببینم کسی جرات میکنه دست به فیوز ما بزنه عصبانی. اینبار خودم پیگیر هستم و کاری با پارتنر ندارممنتظر و داشتم میرفتم بالا که این زنیکه همسایه بالایی خودشو انداخت وسط که وای خانوم شما حق نداری فیوز اون بنده خدا رو بکنی بزنی برا خودت و از این چرندیات که با چنان خشمی گفتم به شما ربطی نداره تو موضوعی که نمیدونی دخالت نکن و بهت مربوط نیسن که شکر خدا لال شد و هیچی نگفت و منم رفتم بالا.

10/دیشب هم رفتم در خونه همین پیر مرد خرفت که مطمئنم اینبار هم کار خود احمقش بوده و گفتم من بابت این قضیه شخص شما رو مقصر میدونم . اونبار هم اینکارو کردی و حق نداشتی بهتره تا وقتی بهت احترام میذاریم تو هم همینکارو بکنی و گرنه دیگه اینطوری برخورد نمیکنیم. باعث و بانی اش هم سپردم دست خدا و اومدم بالا! حالا داستان تمیز کردن آشپزخونه و بو دادن یخچال و فریزر هام هم که داستانی بود برا خودش فقط خدا بهم رحم کرد اگه یه روز دیرتر رسیده بودم همه مواد گوشتی کرم می افتاد و نمیدونم اون موقع باید چیکار می کردیم....خنثی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خب بالاخره این شتر 28 سالگی هم اومد در خونم خوابید!

 

از شب قبلش دختر خاله و پسر خالم بهم تبریک گفته بودن و من هم از همون پنجشنبه مشغول تهیه تدارک مهمونهای فردام بودم که بصورت کاملا توفیق اجباری ای  بعد یه سال و نیم این مهمونی دقیقا افتاد تو روز تولدم! برای همین من تقریبا اصلا نفهمیدم چطوری جمعه گذشت از بس داشتم می دوییدم. خوراکی ها و منویی هم که این همه فکر کرده بودم و زحمت کشیده بودم براش خیلی خیلی خوب و عالی شد و البته اول خودم شک داشتم ولی از بس ازم تقدیر و تشکر کردن فهمیدم نه مثل اینکه خوب بوده واقعا از خود راضی

خواهر های پارتنر که دستور میگو پفکی رو ازم گرفتن و نوشتن و بغل دستم ایستادن وقتی داشتم سرخشون میکردم! کلی هم ذوق زده بودن بابت همچین منو ی جدیدی! در کل خوب بود.

یه نکته هم اینکه با اینکه وسط مهمونی کلی از دوستام زنگ زدن و تولدمو تبریک گفتن و حتی چند تا از فامیل های جناب پارتنر مثل دختر دایی و زن پسر دایی و خود پسر دایی اش ولی هیچکدوم از اعضای خانوادش یادشون به تولد من نبود یا شایدم به روی خودشون نمی آوردن!! تا اینکه آخر شب بعد از آخرین چایی که خوردن خواهر کوچیکش گفت وای امروز تولدت بود؟ ما یادمون نبود!!! منم  خنثی

راستش برای من زیاد مهم نبود که اینها بهم تبریک بگن یا نه ، با اینکه همین آخرین باری که خونه خواهر وسطی اش بودیم حدودا سه ، چهار هفته قبل، تولد شوهر خواهرش بود و منم اونجا گفته بودم عه ، چه جالب شما اول آبان ه تولدتون و منم اول آذر هستم و همه هم شنیده بودم و اظهار نظر کرده بودن!با اینجال  در کل اینطوری شد.چشم

این وسط هم کلی تبریک توی فیس بوک و اینستاگرام و وایبر و با اس ام اس و تماس تلفنی داشتم و کلی ذوقیده شدم. همون  روز جمعه قبل از  ظهر هم یه کیک کوچیک خرید پارتنر +هدیه نقدی و اینطوری یکم تولد بازی کردیم.

دوتا موضوع بود که یکم ناراحتم کرد البته یکی اش بیشتر تر ناراحتم کرد اونم اینکه تنها برادرم اصلا کلا یادش نبود تولدمه! حتی یه روز قبل یا بعدش هم یادش نبود!!!! و از این بابت خیلی دلم گرفت. اخه فقط ما دوتا موندیم. اینکه من اینقدر پیگیر حال و احوال اونم شاید اصلا خوب نباشه ولی لا لقل بخاطر دل خودم و اینکه تو قلبم همش نگرانشم که کجاست چی کار میکنه ، خوبه یا نه. ولی اون اصلا نمیدونم تو کدوم باغ داره سیر میکنه!  یکی هم اینکه دوتا از دوستای قدیمی ام که همیشه یادشون بود تولدمو و با اینکه در ارثه ی فیس بوک حضور پر رنگی دارن ، بهم تبریک نگفتن!چمی دونم! آخه من خودم هیچوقت تو این 10 سالی تولدشونو یادم نرفته! 

 

* یه خوشبحالی هم داشتم دیشب اونم اینکه چون روز تولدم مهمون داشتم دوستام نتونستن بیان پیشم ولی دیشب اون دوستم که همینجا زندگی میکنه و خیلی با هم اینور اونور می رفتیم تو تابستون اومد اینجا و یه بسته ی با کادوی بنفش هم دستش بود و بعد که بازش کردم دیدم بعلههههههههههههههههههههههه این همون استند جواهرات  که من 10 بار رفتم تی تی دیدمش ولی زورم اومد 40-50 تومن پولش رو بدم و بخرمش  هست، واااای خیلی خوشحال شدم واقعا کادوشو دوست داشتم و کلی ازش تشکر کردم و از همه مهم تر اینکه مثل اینکه یه بار از اون 10 باری که رفته بودم اینو  دید زدم این دوستم هموام بوده و یادش مونده و رفته اینو برام خریده واقعا این نکته برام بیشتر اهمیت داشت! شب هم که اومدم خونه زودی دوییدم بازش کردم و سر همش کردم و چند جفت گوشواره ازش آویزون کردم و با ذوق بته پارتنر نشونش دادم و اونم گفت اگه میدونستم با این اینقدر ذوق می کنی خودم برات می خریدمش!!! 

 *عکس تزئینی است!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 

× مخصوصا همین الان که با حوله تن پوش بنفشم تازه از حموم در اومدم و زیر نور چراغ مطالعه در حالی که پنجره نیمه بازه و صدای شر شر بارووون میاد دارم این پست رو هوا می کنم . . . 

** پارتنر محترم هم در حین اینکه من داشتم دوش می گرفتم رفته تخت گرفته خوابیده!

+++ الان بد جوری حس HOT بودن دارم!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٩/۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

این پاییز و این محرم هر چی نداشت برای توفیق اجباری زیاد داشت !

یکی اش که شب تاسوعا اتفاق افتاد و بصورت کاملا یهویی برای اولین بار شرایط طوری رقم خورد که رفتم پلوی نذری گرفتم! البته که قیافه ام دیدنی بود! انگار داشتم مرتکب جنایت میشدم! و جناب پارتنر هم کم نذاشت برام همه جا تا ی هفته بعد می گفت که اهههههههههههههههههه و.یو.لا رفت پلو نذری گرفت برای اولین بار تو زندگیشتعجبشیطان بعد من واقعا نمیدونستم چی بگم! خنثی

یکی دیگه هم از این توفیق های اجباری هم پریشب بود که مجبور شدم اون برنجی که پارتنر خان اشتباهی خیس داده بود رو بالاخره بعد از دو روز بکنمش شله زرد! اونقدر اون سه تا پیمونه زیاد شد که نمیدونستم با اون قابلمه گنده شله زرد چیکار کنم! تازه خودم اصلا برنج نمیخورم و اون موقع هم که میخوردم اصلا شله زرد دوست نداشتم! تازه یه خروار زعفرون و  گلاب وبادوم ریخته بودم توش و کلی هم خوشمزه شده بودنیشخند ! در نتیجه شد 6 تا کاسه گنده و همه اش هم بغیر از یکی اش که رسید به پارتنر همون داغ داغ بین همساده ها پخش شد!!!  از  همه هم کلی حاجت روایی دریافتیدیم!!! یعمی قیافه ومن و پارتنر دیدنی بوداااااااااااااااااا گفتم کاش لا اقل یه نیتی کرده بودما!  ...خخخخخخخخخخخخخخخخ   خنده 

سال دیگه چی بشه نمی دونم! احتمالا سال دیگه خودم دست به کار شم برم نذری بپزم تو هیات!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

من کلا سالی دوبار خواب می مونم ، از قضا تو پاییز ، اونم دیروز و امروز بعد سه روز تعطیلی ای که هر روزش ساعت هفت بیدار بودم !

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز صب تو راه اومدن و تو این هوای پاییزی و ابری... حدود 50 قدم رو با چشم های بسته راه اومدم... حس جالب و جدیدی بود... زندگی با چشمان بسته...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1- من کنسرت محسن یگانه میخوام!

2-دارم با این هوا بد جوری حال میکنم با اینکه یخ می زنم شبا ولی تا میتونم پیاده در ترددم! حتی شبا ساعت 8ونیم! مثل دختر شجاع با این دماغ سرما خورده و بدن گاهی تب دار ولی لذت پیاده قدم زدن توی این هوای پاییزی که اینقدر منتظرش بودمو با هیچی عوض نمیکنم... کاش یکی هم بود که همین حس و حال منو داشت تو این هوا و با هم شریکش میشدیم...

3-خیلی چیزا که تا یکسال پیش برام رویا بود ، اومد تو دنیای واقعیم... خیلی ها شیرین و دوست داشتنی بود و خیلی هام وقتی رنگ حقیقت گرفتن خیلی متفاوت تر و پوچ تر از اون چیزی بودن که تو تصوراتم داشتمشون... 

4-دوباره اومد ماه مهر و ماه درس و مشق و مدرسه ی من... طبق عادت این سالهای سال دوباره دارم از مهر می رم کلاس و اونم کلاس زبان! یکی بیاد منو شطرنجی کنه! همه همه این سالها ممتد و نان استاپ زبانو ادامه داده بودم الان دکتراشو گرفته بودم نه اینکه هی تو پاییز و زمستون برم سر کلاس و بعد که بهار میشه من همه رو ول کنم و باز دوباره هر سال برگردم خونه اولم! چون یادم میره همه رو!

5-چند باری تو همین حین که سرما خورده بودم رفتم استخر و بعد باز تو این هوای سرد با موهای خیس اومدم بیرون و یه راست هم که میومدم سر کار و برای همین این سرماخوردگی ساده هنوز خوب نشده! بنابر این الان دو جلسه هست که نمیریم استخر! من نمیدونم چرا اونجا اونقدر محیطش سرده!

6-این روزها یکی دیگه از درون من شکوفا شده و اونم من_ سر آشپزه! یعنی  تو  این یه ماه اخیر زدم تو گوش آشپزخونه و فر_ش بس که حس پخت و پز انواع شیرینی جات و دسر ها در من شکوفا شده! یعنی تیرامیسو درست کردم در حد لا لیگا! اونم نه مثل دفعه ی اول با پودر تیرامیسوی آماده ها!!! خودم خامه توشو درست کردم اصلا بیا و ببین! بعدش هم دقیقت تو 24 ساعت یه ظرف گنده که درست کرده بودمو خودم تهش رو در آوردم ینی این پارتنر یه قاشقم ازش نخورد!!!! همش میگفت الان نه بعدا میخورمش که دیگه من مهلتی ندادم که بعدنی بیاد تو کار!!! یعد از عذاب وجدان دارم می میرم! احساس میکنم الان یهویی همه اون 17 تایی که کم کردم با این حرکت ناشایست بر میگردن و بدجور حس چاقالو بودن بهم دست داده ! دیگه قول دادم بی مناسبت از این چیزای پر کالری درست نمی کنم! میخواد جلو فامیل پارتنر اگه بعد یک سال و نیم دعوتشون کردم بالاخره!!!! درستش کنم تا کرک و پرشون بریزه!!!  تازه این که چیزی نیس، من دیروز ظهر ساعت یک و نمی رسیدم خونه و تا ساعت دو و نیم گراتن بادمجون درست کردم برای اولین بار ولی مثل مااااااااااه شده بود اونقدر خوشگل که عکسشو گذاشتم تو  اینستاگرام! بعد چون پنیر پیتزا داره مثل لازانیا یه برش که خوردم ازش داشتم خفه میشدم! پارتنر هم که اصلا بادمجون دوس نداره بر عکس من که خودمو میتونم باهاش دار بزنم، بنابر این من مونده بودم و یه پیرکس گنده گراتن بادمجون و بعد  طی یه اقدام ظربتی سه تا تیکه ازش بریدم و با خودم غروبش آوردم آتلیه و به خورد برادره دادم یه برششو که اومده بود بهم  سر بزنه و بقه اش هم به شاگردم که اونم کلی تعریف کرد و دوست داشت و کلی تشکر کردم و منم اینجوری:)))))))))) بودم! حالا شایدم بقیشم امروز آوردم دادم بهش بخوره بس که دوس داشت بجه!

7==> من کنسرت محسن یگانه میخوامممممممممممممممممممممممم  :|

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

*همین اول پاییزی و بدون اینکه هوا حتی پاییزی شده باشه بنده سرما خوردم بدددددددددددددددددددددددد

/ هوا هم اینطوریه که روزا صاف و آفتاب شدید و گرم هستش ولی یکمی هم نسیم داره و شب از 12 به بعد هوا خنک میشه طوری که صبا شیش دور لحافو پیچوندیم دور خودمون و من حتی گاهی پنجره بالای سرم رو میبندم! البته اگه بارون بیاد که اوضاع فرق میکنه و من اصلا امکان نداره پنجره رو ببندم حتی اگه خیس بشم ! ♥

 

// فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم رو دیدم که بسی چرند بود بنظرم! اینکه زنه اینقدر خنگول و ساده باشه و مرده هم اینقدر را به راه بیاد اینو بکوبه و هی ایراد بگیره! اصلا مزخرف بود !

/// برادر جان تو وایبر یه عکسی رو شر میکنه و میگه ایشون عضو جدید خونم هستن، خانوم سوفی! بعد که عکسه لود میشه میبینم یه هاپوی پشمالوئه! 

 

 

 

*** جناب نستراداموس باید میومدن از رو خواب های من آینده و گذشته رو  تفسیر و پیش بینی میکردن! اینقدر که این خوابهای عجیب و پیچیده و مفهومی هستن :/

+تازه بعدش هم دوباره خواب دیدم اونم علمی تخیلی ! در مورد فضایی ها و اشغال زمین و اینکه منم hero بودم اون وسط! با چند نفر دیگه! :))

__________________________________________________

خب همه ی این نطق های بالا مربوط به پنجشنبه بود که دیگه نمیدونم چی شد که آپ نکردم و نصفه موند افاضاتم!

این چند روزی از بس حجم اینترنتم بلا استفاده مونده بود ولی تایمش داشت تموم میشد نشستم تا جایی که سرعت اینترنت و وقت آزادم یاری میکرد یه سری آهنگ های خاطره انگیز ابی رو دانلود کردم و با اینکه همه اونها رو تو یه آرشیو درست و کامل داشتم منتها دلم میخواست یه سری گلچینشونو دانلود کنم بریزم رو فلش که همینطوری دلی دلی گوش کنم یه روزایی سر کارم و خب بسیار خرسندم از این بابت ! گرچه بازم از تموم ترافیک باقی مونده ام استفاده نکردم و بازم یکی دو گیگش سوخت!

چهارشنبه شب ناهار فرداشو به اوامر جناب پارتنر *فوریت همه ی مردهای تیپیکال ایرانی پخته بودم,  برای همین هم طی یه اقدام ضربتی پنجشنبه صب به برادر ه گفتم  اونم پاشه بیاد ناهار خواهر پز بخوره! ایشون هم با عضو جدید خانوادشون که به ضرب تهدید و ارعاب اینجانت قبلش رفته بود حموم و چیتان فیتان شده بود تشریف آوردن منزل ما! و خوش گذشت ، البته ناگفته نماند که بیشتر سر من با مهمون تازه وارد و عضو جدید خانواده گرم بود! بعد هم که سر کار تا آخر وقت...

+ _ + جمعه ی بنده این هفته بصورت کاملا افتخاری از ساعت 7ونیم صب موقعی که پارتنر آماده شده بود میرفت بیرون نون بخره شروع شد ! بعد هم که صبانه خوردیم و پارتنر رفت سر کار چون شیفت داشت! و بنده به امور کوزتینگ پرداختم تا ظهر شد و من کارم هنوز تموم نشده بود! کلا تمام دیروز کار داشتم! با اینکه روز قبلش پارتنر زحمت کشیده بود و یه سری کارهای اساسی رو انجام داده بودم ولی این خرده ریزه کاری ها ولم نکردن تا شب شد! آخرش هم از خونه بیرون نیومدم و کل جمعه تو خونه قرنطینه بودم! الان که بهش فکر میکنم حالم بد میشه! چطور تونستم تمام روزو تو خونه بچپم!!! البته جون سرم یکم گرم کارهام بود زیاد دیوونه نشدم ولی در کل شبش خیلی کلافه بودم! ببین خانه داری در چه حدی بود دیروز که قبل ناهار یه کیک کاکائویی تلخ هم پزونده بودم! گرچه نتیجه دقیقا اونی نشد که میخواستم چون زیاد پودر کاکائو ریختم سهوا و همینطور اومدم مثلا سالم درستش کنم بجا شکر توش عسل ریختم و بنا بر این خیلی کم شیرین شد یعنی در واقع اصلا شیرین نشد تلخ هم نشد! یکم پودر قند ریختم تا کلک رشتی بزنم و با این روش قابل تحمل شد!

الانم که شنبه باشه و من دارم جم میکنم برم خونه بعد هم ظهر استخر با دوست محترم و بعدش مستقیم آتلیه و کار و کار و کار :) صبم که خواب موندم یه ساعت! و بعد هم با کمال پر رویی پیاده اومدم  چون دیدم هوا عالی و بارون هم اومده بوده و زمین خیسه♥

** میخواستم با چند تا عکس اینجا رو مزین کنم که خب هر کاری کردم فعلا نشد! 

ایشالاه اگه بشه بعدا اضافه میکنم ^

×× اینم عکسای از رو بیکاری روز جمعه ای + عکس خانوم سوفی که بالاست!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

+++ وااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من اومددددددددددددددددددددددش.........

 

 

امروز سومین سالگرد من و پارتنر هست، باورم نمیشه 3 ساااااال گذشته ...

همیشه یاد آوری این روز یه جوری هم ناراحتم میکنه هم بهت زده ام... دیشب داشتم فکر میکردم چقدر تنها و بی نوا بودم یه شب قبل از عروسی... ولی دیگه همه چیز گذشته.. به خودم چند ماهی هست که قول دادم زیاد تو گذشته نمونم و دارم نهایت سعی ام رو می کنم....

+ دیشب خدا جونم به همین مناسبت یه بارووون حسابی برام فرستاد طوری که من تو سر و صدای تی وی و آشپزخونه صداشو شنیدم و دوییدم سمت پنجره ی تراس  تو همین حین با ناباوری به پارتنر که درست تو یه قدمی پنجره نشسته بود رو مبل گفتم باروونه؟ بارووووووووونه؟؟؟ اونم گفت نه بابا باروون چیه من گفتم باروووووووووووونه چطوری صداشو نمیشنوی؟ من از 10 متر اونور تر شنیدمو دیدم که درست هم شنیده بودمممممممممممممممم ♥


 

  

+ صبح تا پامو از خونه گذاشتم بیرون اس ام اس پارتنر اومد که برام هم اومدن پاییز و هم سالگرد مون رو تبریک گفته بود... خوشحالم کرد ، پشت سرش هم بهم زنگ زد...

راستش درست از بعد از عروسی مون تو فکر این بودم که یه جفت رینگ ساده برای خودمون بخرم چون حلقه هامون با اینکه تقریبا ساده هست ولی هم سنگینه و هم زوود خش میافته ، خلاصه نشد که نشد تا اینکه الان یه سالی هست حلقه جناب پارتنر براشون اونقدر تنگ شده که بیشتر از نیم ساعت نمیتونه تو انگشتش نگه داره و بعد انگشتش ورم میکنه! دیگه تصمیم قطعی گرفتم و رفتم یه رینگ ساده ی شیک براش خریدم تا امشب به طور سوپرایز طور بهش هدیه بدم :) حالا ببینم یکی هم هست برای من ستش رو بخره یا نه!   P:

 

 

+دلم برای مدرسه رفتن تنگه...


نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

***فقط 4 روز دیگه مونده تا بیایی ....ساکت

 

+هنوز فرصت نکردم برم عکس رادیولوژی کمرم رو بگیر! یکم تنبلی و یکم هم شلوغ پلوغی کارم

-دیشب رفتم اون کفشه که سفارش داده بودم برام بدوزن رو تحویل بگیرم، وای خیلی بهتر از اون چیزی شده بود که فکرشو میکردم، پوشیدمش، اولین کفش پاشنه دار من تو زندگیم!!! یعنی من برای رسمی ترین مراسم زندگی ام  هم 3 سانتی پوشیده بودم ! الان این 9 سانته!!! البته مه خیلی جدی میخواستم 10 سانتی سفارش بدم ولی پارتنر خیلی حسود طور وار! گفت نههههههه اونوقت اگه بری آرایشگاه و موهاتو درست کنی قدت از من بلند تر میشه! دوست ندارم!!! هر چی گفتم نه من موهامو خیلی پف نمیدم بذار گفت نه دوس ندارم!!! (حسود حسود حسودشیطان! خوبه 12 سانت از من بلند تره وگرنه از حسودی قدم منو کشته بود تا حالا×) خلاصه همون دیشب پوشیدمش و کنارش روبرو آینه قدر وایستادم و تا دید هنوز چند سانتی جا داره تا بزنم بالا تر ازش گفت عه چه خوبه!!! خب 10 سانتی سفارش میدادی!! وقت تمامخلاصه اوکی بود کفشه و بنظرم 100 تومن هم برای کفش دست دوزی که خودت مدل و طرحش رو انتخاب میکنی و صرفا برای تو دوخته میشه خیلی هم خوبه! همون دیشب همسر پول یه جفتشو بهم داد که میخوام برم دوباره سفارش بدم یه طرح دیگه برام بدوزه به مناسبت تولدم! شایدم رفتم یه پارچه دامنی مخمل خریدم بعد از همون پارچه برای کفشمم گرفتم که ست کنمممممممممم الان خیلی این موضوع برام جذابیت پیدا کرده نمیدونم چرا؟ درست شدم مثل اون دختر کوچولوهایی که برا اولین بار کفش تق تقی مامانشونو می پوشن و  از ذوق نمیدونن چی کار کنن!!  خجالت

+چرا بعضی فروشنده ها وقتی خودشون تنهان تو مغازه و میری خرید میکنی(مشتری شونی ) اونقدر بهت تخفیف میدن و اونقدر حال و احوال میکنن و اونقدر توجه و ارادت دارن!! اونوقت یه بار دیگه مثلا فرداش می ری، میبینی زنش یا دوست دخترش اونجاست اونوقت حتی سلام هم میخوان بکنن سرشون به یه سمت دیگست!!! خیلی منزجر کنندن کلا اینجور آدما! 

-امروز هم عروس دارم، داریم میریم یه باغ جدید که خیلی دوستش دارم. امیدوارم اون ساعت که میریم خیلی شلوغ نباشه و من بتونم با آرامش کارمو انجام بدم یول

+ هفته قبل که با دوستم که عروسیش بود رفته بودم باغ و کلی هم دیر کرده بودن و کلی هم با استرس تاریکی هوا عکس گرفتم و ... شبش زودتر اومدم خونه سریع آماده بشم برم عروسیش که سه تا شهر اونورتر از ما بود و حدود یه ساعت و خرده ای فاصله داشت. تا رسیدم خونه دیدیم برق نداریمممممممممممممممممممممم وای یعنی قیافه و حالم دیدنی بود! خیلی اعصابم خرد شد. خودمم که له و داغون و نم کشیده رسیده بودم خونه، تازه فقط لباسم رو از تو کمد از قبل در آورده بودم و میخواستم همون موقع دنبال کفش و کیف و شال و جوراب شلواریم تو کمد ووپی بگردم و دوش هم بگیرم و بعد بریم عروسی!!! نشون به اون نشون تا 10 شب طول کشید که برق بیاد وخب منم 11 گرفتم خوابیدم!کلی هم خجالت کشیدم از دوستم و شوهرش!

-دیشب نشستم یه سری لاک هایی که داشتمو یا تموم شده بودن یا بخاطر رنگشون اصلا استفاده نشده بودنو با هم ترکیب کردم و 5تا رنگ جدید ابداع شدن!!! یکیشونم همون دیشب تست کردم رو ناخونامو راضی هستم از این حسن سلیقه و رنگشناسی ام در تلفیق  رنگ ها

-اون روزی که بادوستم رفتم استخر همینجا خیلی خوب بووود با اینکه من بخاطر کمرم نتونستم مثل قبل شنا کنم و یکم مثل مامان بزرگ ها فقط تو آب راه رفتم و یکم هم نتونستم خودمو کنترل کنم و شنا کردم، بصورتی که دستهام قورباغه میزد و پاهام کرال و وسطش قاطی میکردم چی به چیه خنده ولی خوبیش این بود که اولن استخر اینجا از جای قبلی بزرگتره ثانین فقط من و دوستم و یه نفر دیگه تو قسمت عمیق بودیم. بعدش عمق این استخر بیشتره یعنی تا 4 متر داره، و از همه مهم تر اینکه هیشکی بهت نمیگه بالا چشمت ابروئه! خانوم شیرجه نزن، مایوت بندی نباشه، زیر آبی نرو، نپر تو آب و از این دست زر زر ها!!! تازه تایمش هم نیم ساعت بیشتره و مبلغش هم کمتر!!(البته من جای قبلی بلیط داشتم مجانی میرفتم ولی اینجا باید پول اخ  کنم که با توجه به آرامش روانی که داره با کمال میل اخ می کنم پولش رو!!) تازه کلی هم مثل این ندید بدید ها هی رفتم بالا سکو و پریدم تو استخر!!! دوستم که میترسید بپره و من اونجا خیلی احساس شجاع بودن بهم دست داد!!! تازشم کلی زیر آبی رفتم کم استخر و به دوستمم داشتم آموزش می دادم ... خلاصه حال داد خوب بود بعدش هم یه سره اومدم سر کار و تا 9 بودم و له له رسیدم خونه و شبش بی هووووووووووش شدم خیلی فاز داد. حالا قرار گذاشتیم تا جایی که میتونیم رو این روال بمونیم و بریم استخر، امروزم  اگه قرار عکس نداشتم حتما میرفتم ولی نمیشه و احتمالا اگه تا شنبه "اوف" نشم شنبه میریم نیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

برای من هر سال دوبار میشه از نو شروع کرد و برنامه ریخت...

یکبارش که با اومدن بهاره... یه بارش که اصلی تره با اومدن پاییزه..

دوباره و چند باره میشینم فکر میکنم به کارهایی که همیشه آرزوشونو داشتم... به کارهایی که دوستشون دارم و به کارهایی که باید انجام بدم.. هی این لیست و بالا و پایین میکنم... هی کم و زیادش میکنم و آخرشم مطمئنن چند تایی شون عملی میشه و خیلی هاشونم میمونه برای بعد ، just in case که بی آرزو نمونم مابقی سالهای عمرم رو !!

الانم در استانه همین فصل دوست داشتنی هستم با یه لیست بلند بالا تو ذهنم که امیدوارم خدا قوت و توانایی انجام لا اقل چند تاشونو بهم بده عینک

 

* من تو این هیر و ویری به سرعت جیمبو جت اومدم یه عالمه نوشتم ولی دستم خورد به دکمه ی بک و اینها هم تو پیشنویس ذخیره نشده بود!!نگران

*** خدا جونم داشتم شکرت میکردمماچ

فکر نکن برکت این روزهام از چشمم پوشیدست . ممنونتم که واقعا به این روزها احتیاج داشتم ♥♥♥

**** کمرم بهتره ولی یه وقتایی که حرکات ژانگولر میزنم میگیره و اذیتم میکنه منم اون چند تا آمپول دگزا که دکی داد رو نمیزنم و لج کردم!!! کورتون تمام این زحمت های یکی دو ماهه ام برای کاهش وزن خراب میکنه! نا سلامتی 15 تا کم کردم  و الان خیلی احساس خود شیفتگی مزمن میکنم!!! البته 20 تا دیگه باید کم کنم! امیدوارم زودتر اون 20 تا رو هم بسوزونم خلاااااااااااااااااص دیگه یه مانکن اساسی بشمممممممممممممممممم مژه

*****امروزم میریم استخررررررررر در همین شهر خودمون! چون در شهر دوست و همساده! بغیر از عقده و اعصاب خرد چیزی بهمون نرسید! الانم 30 تایی بلیط مجانیش که دونه ای 7500 می ارزه مونده رو دستم! نمیدونم چیکارش کنم متفکر

 

### خبر فوری یا همون breaking news!! : امروز قیمت طلا اومد زیر 100 تومن یعنی شده گرمی99 هزار تومن !!میشه دوباره بشه همون سی چهل هزار تومنی که بود قبل؟؟ 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

این روزهای تعطیلی مثل قبل دوباره نوجون شدم و نشستم ادامه سریال The Vampire Diaries رو که از دوستم گرفته بودم رو دیدم! یعنی اون دو روز اونقدر پای لب تاپ بودم و فیلم دیده بودم که چشمام سیاهی میرفت و بازم از رو نمیرفتم

مخصوصا که هوا فوق العاده باب میل من بود ، تیره، ابرهای سیاه خنک با یه عالمه باروووووووووووووووووون میچپیدم تو اتاق تاریکم با همه  پنجره های باز، رو تخت و خودمو ملافه پیچ میکردم که پاهام یخ نزنه و سریالمو میدیم و دوباره بچه میشدم!

یه چیزی که باید باعث خجالت باشه ولی برا من مایه مباهات شده اینه که در مورد این سریال نوشتن برای سن 14-19 سال!!!!! اونوقت من با این هواااااااااااااا سن میبینم و کیف هم میکنممممممممممممممممممممممممممممممم

خب این میتونه هنوز به این معنی باشه که من درونم هنوز زیر 20 ساله! پس جای نگرانی نیست نباید به اعداد و ارغام توجه کرد و این قراریه که من از تولد پارسالم که 27 شدم با خودم گذاشتم و میخوام بهش عمل کنم

همونطوری که رفته بودیم مشهد و من با دختر 8 ساله همراهمون تاب بازی و چرخ و فلک بازی و .. میکردم و اون برگشت گفت خالهههههههههههههههههه شما انگار هنوز کوچیک موندید هاااااااااااااااااااااااا و من کلی تو دلم خندیدم و حال کردممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

چند روز قبل هم یه مشتری که اقای مسنی بود و عکس گرفته بود اومد دنبال کارش و اونقدر افسرده وار به موهای سفید و بالا رفتن سن و سرعت گذشت زمان اشاره کرد و منو انداخت تو اون مود که یادم رفت پول قابشو ازش بگیرم و شبش یادم اومددددددددددددددددددددد  خنده

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام من برگشتم

زنده و خوبم فعلا

بازم به دعاهاتون محتاجم

مامی هم داره فردا می ره و من یه عالمه غم دارم ولی سعی میکنم مثل سه سال قبل به روی خودم نیارم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دارم  می رم یه جایی یه کاری بکنم!!

برای زندگی بهتر 

ایشالاه به خیر و سلامتی انجام میشه!

برگشتم خبر میدم

دعا کنید به خیر بگذره و خدا همرام باشه خیال باطل

ببخشید که خیلی گنگه!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

قراره امروز مامان آش رشته معروفشو درست کنه که ما چند ساله تو کفش هستیم و هر جایی هر آشی خوردیم بازم یک صدم مزه اش مامان پز رو نداشت. بعدش نیست که خیلی ما دلمون کوچیکه قرار شد همه کله گونجشکی حساب شه روز هامون و ظهر افطار کنیم با آشه نیشخند

فردا هم قراره همه خانوادگی بریم ویلا ولی من و پارتنر چهارشنبه می ریم مامی و اشی فردا میرن با بقیه. البته من با اینکه اونجا و ساحل اختصاصی اش رو خیلی دوست دارم ولی بیشتر از 24 ساعت تو اون محیط آروم باشم کلافه میشم! دلم برا خونه و کارم تنگ میشه ولی میدونم با بقیه حسابی خوش میگذره مخصوصا که مامی هم هست به به بغل

این هفته ای که گذشت من کلا از کار خونم استعفا دادم و کلا مثل مهمون رفتم از کار خونه و خوردمو خوابیدم و تو آشپزخونه نرفتم! موندم مامان که بر گرده کی دوباره می خواد بره تو آشپزخونه آشپزی کنه و مسئولیت بپذیره! خنثی

نمیدونم چرا این همه این روزها تنبل و خوابالود شدم. برعکس اینکه هر جای دیگه ای بغیر از خونه خودم نمیتونم اصلا بخوابم اینجا مثل خرس قطبی همش در حال خمیازه کشیدن و خوابیدن هستم! اینم حتما از اثرات بی خیالی و بی مسئولیتی هستشعینک

 

* پست قبلی که رمز دار بود درد دل های خودم با خودم و خدا بود بعد از اینکه رفتیم سر خاک برادرم با مامان و فقط خدا میدونه چقدر عذاب آور و ناراحت کننده بود دیدن بی تابی های مامانم و منم کاری از دستم بر نمی اومد تا آرومش کنم. خدا به هممون آرامش و توان بده. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

×صب زود باید برم ترمینال که راهی تهران شم. بعد از کلی غلت ,خوابم  نبرده!

×تنها نیستم. عروس خانوم دوهفته قبل هم باهامه. هر دومون با هم جمعه امتحان داریم.خوبه که تنها نیستم.

×فردا شب همین موقع ها من تو امن ترین جای دنیام, آغوش مادرم...

×یه غم گنده ای امشب , همون وقتی که از زور بی خوابی داشتم اون سریال رو می دیدم اومد بیخ گلوم و چشمامو سوزند.. منو تو چند ثانیه با چند تا دیالوگ ساده و عکس العمل های بعدش انداخت تو اون شب وحشتناک که با زبون خودم اون خبر وحشتناک رو به یه مادر تنها و بی پناه, هزاران کیلومتر اونورتر دادم. چقدر از خود اون روزهام بدم میاد... خدا  میدونه..

×خدایا یعنی میشه یه روزی این درد ها این غصه ها اینقدر سنگین و عذاب دهنده نباشه؟....

////////////////////////////

من خیلی خوشحالم... غم دارم ولی خوشحالم. از تصور چشم های براق اشی وقتی فردا بهش خبر اومدن مامان رو می دم... فکر نکنم نگفتنم رو تا لحظه ی آخر بذار پای بد جنسی ام. همیشه دلم میخواست یکی منو با همچین خبر های خوب و فوق العاده ای سوپرایز کنه... فردا شب می اییم استقبالت...<3

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

ْْ

×چهار سال قبل همین موقع.. من و تو بعد 5 سال پر فراز و نشیب "ما" شدیم..

همون موقعی که همه تو جنب و جوش و تکاپو و تنش بودن... ما رو ابرا بودیم....

چهار سال.. چهار سال پر فراز و نشیب....و ما هنوز با همیم...

5+4=9 سالگی مون مبارک...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نشستم یه عالمه آ.هنگ هایی که نتونسته بودم تو این چند هفته گوش کنم رو از اینتر.نت بدون فیل.تر دانلو.د کردم و می کنم. اینقدر سر.عت نفتیه که با این وجود هم خیلی کنده همه چیز !

چند هفته ای بود که باید می گشتم و وسایل طراحی و رنگ و شابلون ها و مقوا ها و کلا همه چیز های مرتبط با رشته ام رو از جایی که نمی دونستم کجاست پیدا میکردم و میاوردم دم دست چون نیاز مبرم داشتم بهشون.

از اونجایی که قیمت همه چیز و همینطور هم این رنگ و وسایل دیزاین و طراحی و گرافیک بطرز وحشتناک و گریه داری بالا رفته و همون چند قلم وسیله ی پیش پا افتاده ای که مجبور شدم با وجود اینکه داشتمشون(ولی پیداشون نکرده بودم) دوباره هزینه کنم و حداقل هاشو بخرم و یه هزینه ی گزاف غیر قابل باوری براشون بپردازم، از پارتنر کمک خواستم و از اونجایی که حدس میزدم بالای کمد گذاشتمشون وسایل و  همه جعبه های سنگین کتاب و دفتر و ... از بالا کشوندیم پایین و من نشستم تا بگردم و جعبه ها رو باز کنم... درست حدس زده بودم و خوشبختانه سریع پیداشون کردم.حتی در عین نا باوری اولین مداد رنگی 24تایی راهنمایی و  گواش و رنگ روغن های هنرستانم رو!!!!


فکرشم مو به تنم سیخ میکنه که چه چیز های دیگه ای هم توی این جعبه ها بود و من فراموششون کرده بود... چیزهای خاطره انگیز و دوست داشتنی و عجیبی که بعضی هاشونم یاد آور خاطرات خیلی تلخی بودن و همین چیزهای کوچیک منو ساعت ها تو اتاق و وسط اون همه خرت و پرت نشوند و غرقم کرد...


از پاکن ها و تراش های فانتزی ای که از وقتی یادم میاد جمعشون می کردم و البته خیلی هاشونو بخشیدم و یا آخر استفاده کردم ولی همون چند تا تیکه ی کوچیک هم کافی بود تا دوباره و چند باره عشقم رو به انواع لوازم تحریر شعله ور کنه باز، تا کارت پستال ها ی تبریک عید 15 سال قبل و بعد ترش.عکس هایی که نمیدونم اصلا چرا لای اون وسایل بود...نامه های دوستم از یه شهری که سال دوم راهنمایی یه ثلثش رو تو شهر اونها درس خونده بودم یعنی حدود 3 ماه و اینقدر این بچه ها و مخصوصا این دختر عزیز روستایی با محبت بود که برام هر چند روز نامه مینوشت و  غمناک شدنم از اینکه چطور یکهو این رابطه از هم پاشید و هیچ رد و نشونی هم ازمون نموند برای هم. حالا هم بعد 15 سال من امکان نداره بتونم به راحتی پیداش کنم . حتی اگه به روز باشه و از شبکه های اجتماعی استفاده کنه چون اصلا و ابدا چهره اش تو خاطرم نیست حتی اسمش هم یادم نبود تا قبل دوباره دیدن و خوندن این نامه ها...                 نامه. .  نامه .  . نامه های دختر خالم که 12 ساله ندیدمش.. اصلا نمیدونم الان کجاست... زنده هست یا زبونم لال اتفاقی براش افتاده...دغدغه هایی که اونقدر مشغولم کرده بود... دغدغه هایی که اون هم داشت...نامه . . نامه های خواهر همکلاسی ام به من.. توش نوشته بود که از اولین باری که چند روز قبلش منو تو مدرسمون و تو کلاس دیده بود من جذبش کردم.. گفت که خیلی تنهاست و از حسی که معصومیت پشت نگاهم بهش داده ، جرات اینو پیدا کرده که برام از حس مثبتش نسبت به من بنویسه و ازم بخوا که با هم دوست باشیم...گفت که من مثل هیچکدوم دیگه از بچه ها نبودمف دوم دبیرستان بودم  و اون یه سال بزرگتر بود... نمیدونم چند تا نامه بهم داد و من چند تاشو جواب دادم... فقط میدونم که تو پیله ی خودم بودم .. همیشه از وقتی یادمه تا الان..              نامه  . . نامه های من به پارتنر وقتی دور بودیم....               نامه . . .  نامه ی مامانم  برای من 12 ساله... همونی که دیگه وقتی خوندمش بالاخره بغضم رو ترکوند و دوباره بعد از نمیدونم چند وقت منو یاد روزهای سخت و سیاه و دردناک زندگی گذشته ام انداخت...   سر رسید ها و دفتر چه خاطراتی که توش کودکانه و صادقانه از اولین احساساتم نوشتم...           از اون روزجدایی از اولین شور نوجونی ام... از اون روزی نوشتم که از فشار روانی ای که یه نفر بهم تحمیل کرد و منو تو بزرگترین دو راهی زندگی ام تا اون زمان قرار داد و من برای اولین بار و آخرین بار تو زندگی ام  قصد جونم رو کردم...    

 

  از روزی که رابطه ی جدیدی با خدا برقرار کردم تو یه دنیای جدید و خوشرنگ و جذاب.. از روزی که د.دی . نون. رو هم با خودم کشوندم بردم تا نظرش رو راجع به خدا و دین و ایمان عوض کنم و چقدر حس خوب و قشنگی داشتم اون روزها... از خیلی چیزها... به خیلی جاها رفتم.. خیلی جاها چیزهای فراموش شده یادم اومدن. خیلی جاها به خودم خندیدم و کارهامو حماقت پنداشتم.. .خیلی جاها دلم برای اون من_ کوچولوی صاف و ساده و بی آلایش سوخت... از بلاهایی که اطرافیان سرش آوردن، از اعتماد هایی که تیکه تیکه ازش گرفتن تا حالا کسی باشه که به همه چیز به دید شک و تردید نگاه می کنه و سخت و سرده...آه خدا.. دیشب من تو همه زمانهای زندگی ام از 18 سال قبل سفر کردم و هی تعجب کردم که خدایا این زندگی من ه .. این روزهای عمر منه... این فراز و نشیب ها رو من پشت سر گذاشتم و موفق شدم...تازه اون زمان بود که یادم افتاد چه آرامشی دارم الان... چه سختی ها یی با اومدن پارتنر به زندگی ام به من آسون شد... چقدر خدا بهم برکت داد از روزی که کار خودم رو تو 20 سالگی شروع کردم  و چقدر نمی دیدم چون یادم رفته بود از کجا به کجا اومدم... چقدر اون لحظه حس متاقضی بهم دست داد... حس خوشبختی و حق نشناسی ام همزمان به من مستولی شد... چقدر دل تنگ شدم...دلم خواست برم تو بغل پارتنر و بگم که چقدر بهش مدیونم... چقدر بهش بد کردم و گذاشتم که اونم بد بشه... ازش بخوام بیاد دوباره عاشق هم باشیم... 


 

جدا از حال و روز این روزهام که شعله های کوچیک هیجان و امید تو دلم گاهی سو سو می زنه یه دلشوره ی بزرگ هم دارم... اینکه فردا دومین  سالگرد تلخ مرگ برادرمه و اگه ما.مان چند روز دیگه بیاد و بره سر خا.ک من چطور باید رفتار کنم. جطور این بغض چند ساله رو ازش بگیرم و آرومش کنم... خدایا خودت میدونی که اصلا طاقت دیدن بی تابی و اشک ها شو ندارم... حتی از فکرش چشمام نمناک میشه... خودت کمکمون کن و بهمون آرامش بده...

 

 

.ر.ا.ی ندادم آخر! همون بار قبل به خودم قول داده بودم که دیگه تو آی کارتم رو خط خطی نمیکنم!!!

 

+ دلم  حسابی باروون  می خواد. . .  

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

این آمار گیر کنار بلاگ میگه میانگین بازدید روزانه 45 تاست فعلا!

اونوقت میانگین کامنت های دریافتی هر 10 روز 3 تاست!! 

حالا درسته غیر از تغیرات روحی ام و بالا پایینش اینجا بار علمی فرهنگی هنری دیگه ای نداره! ولی همینکه هر کی میاد یه دالی هم بکنه اینجا و یه تیک بزنه تو کامنت ها آدم حالش خوب میشه! مخصوصا این روزها که کلی دچار بحران "هیشکی منو دوس نداره"{#emotions_dlg.e10} هستم! و به قول پارتنر همش"لبت پیچ خوردست!"

روزانه نوشت!

1: امروز بعد از اینکه کلی فکر کردم باز ناهار چی بپزم! تصمیم گرفتم در یک عملیات مهیج میرزا قاسمی که بدون تخم مرغ باشه درست کنم برای اولین بار!( من کلا شونصد ساله  تخم مرغ نمیخورم اصلا!) آخه هم بادمجون داریم هم گوجه و سیر! نمیدونم چی از آب دربیاد مخصوصا که باید تو فر بادمجونا رو کباب کنم! 

 

2: سر صبی بهمون شوک وارد کردن! سوار تاکسی شدم دیدم 100 تومن دیگه کرایه تاکسی بیشتر شده اونم واسه 400 - 300متر مسیر دارم 400 تومن میدم! پدرسوخته بازیشون هم اینه که فرقی نداره 400 متر هم  نباشه راهت تا آخر مسیر که شاید 2-3 کیلومتر باشه همینقدره کرایه! این دیگه چه کلکیه نمیدونم. حالا بذار اون راننده تاکسیه که دوستمه {#emotions_dlg.e29} رو ببینم تو خط ازش میپرسم!

 

3: کلی حال میکنم با این مشتری های عجیت و غریب و منحصر به فردم!{#emotions_dlg.e6} کلا ریدن به هر چی ذوق هنری که داشتم ! این مدت فقط باید لبخند بزنم و دندونامو رو هم فشار بدم از دستشون{#emotions_dlg.e27}

4: دیروز به این تنیجه رسیدم در راستای بحران های جسمی دارم به اجبار روزی 8تاااااااا قرص میخورم اونم منی که قرص خوردن سخت ترین کار دنیا براشه یعنی هر 10 تا آمپولی که بزنم برام سختی اش در حد یه قرص قورت دادنه! برا همین 4 تاشو بصورت خود مختار طور از سبد خانوار حذف کردم کلی هم شیک! الان فقط همون قرص های هورمونی رو میخورم  تا ببینم این هورمون های بلا گرفته ام متعادل میشن یا نه! امروز صبم معده درد داشتم .

5: میخوام برم دومینو بخرم بزنم به بازی دومینو ! آخه اصلا بازی و سرگرمی ای نداریم و روزهایی که مجبور میشم تو خونه بمونم دقیقا میپوسم و دیوونه میشم! تازه برنامه دارم دور هم اگه بودیم لیگ دومینو هم برگزار کنیم!{#emotions_dlg.e28}

 6: همسر برادر  یکی از دوستای پارتنر که اتفاقا تازه هم ازدواج کردن -البته سنشون بالاست حدود 40- خودش رو برای ش^ورا^ی ش^ه^ر  کاندیدا کردن.

چند روز قبل یه اس تبلیغاتی از یه شماره ناشناس ایرانسل اومد برام که توش اسم این خانوم بود(که اون موقع فامیلیش رو نمیدونستم) به پارتنر گفتم که این خانومه(اسمش) رو میشناسی ؟گفت نه! بعد از چند ساعت از همون خط برای خودش هم اون اس تبلیغاتیه رفت و تازه اون موقع گفت واااااای این فلانیه چون شماره ای که ازش اس تبلیغاتی رسیده بود براش رو به اسم برادر همون دوست ذخیره داشته و منم اسم اون خانومو می دونستم ولی فامیلیشو نه! برای همین به این تنیجه رسیدیم که بعله! همون عروس خانوم چند ماه قبله که خودشو کاندید کرده برای شورا ! کف نمودیم بسی زیاد بسان همون کفی که روی آب×جو تشکیل میشه از اعتماد به نفس این خانوم.

البته ظاهرا من بیشتر کف کرده بودم! پارتنر هم که با دوستش حرف میزد گفت که کاندید شده چون دوست داشته و دلش میخواسته! حقیقتش همون موقع یاد اون یه بار کاندیداتوری خودم افتادم برای اتحادیه که وقتی انتخاب نشدم حس کنفی شدیدی بهم دست داده بود.

البته من ساده لوحانه فکر می کردم همین که چشم و ابروم قشنگهمژه !!کافیه برا انتخابم و دیگه لازم نیست با اینکه همشون میدونن، برم براشون جار بزنم که بنده تحصیلات مرتبط دارم و البته کلی سابقه کاری حرفه ای! ولی بعدش فهمیدم که من خیلی بچه بودم که همچین تصوراتی داشتم چون "انتخاب" از هر نوعش مستلزم کلی خالی بندی و وعده وعید و خود بزرگ بینی و قربون خود رفتنه که بنده کلی در تار و پودم همچین چیزی تنیده نشده! در حدی که آدم هایی هم که میان از کار و سلیقه و تخصص من تعریف می کنن من آب میشم از خجالت و کلی سرخ میشم ! 

 

7: خلاصه میخواستم بگم خیلی به اعتماد به نفس این آدم ها حسودیم میشه! 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه حس خاص وقت دیدن بازی ابر و نور و فرم درست روبروی چشمام....

 

 

شمام شریکید....♥

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

X این عکس ها نوشته های بالایی مال پنجشنبه غروب همون موقعی که این عکس ها رو انداخته بودمه ولی اون ساعت هر کاری کردم نتونستم عکس ها رو آپلود کنم که داغ و تازه بذارم تو وب تا الان.

XX جمعه تمام روز تو خونه بودم و با اینکه خیلی از کارهای تمیزکاری خونه رو روز قبلش انجام داده بودم با اینحال تا خود ظهر کارهام طول کشید و بقیه روز هم به خودم مشغول بودم واصلا از خونه بیرون نرفتم. جناب پارتنر هم که موقع امتحاناش هست و حسابی داشت درس میخوند و تو اتاق بود. دیگه واقعا کلافه شدم از تموم روز تو خونه موندن برای همین هم دوستم که زنگ زد و گفت شب بریم دوچرخه سواری با کله قبول کردم و ساعت 10 قرار گذاشتیم خودمون و همسرانمون بریم که ما دوتا دوچرخه سواری کنیم .

نشون به اون نشون که تا سوار دوچرخه شدم و یکی دو دور زدم حس کردم کمرم رگش گرفت ولی  به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم . یکی دوباری هم این وسط متذکر شدم به پارتنر که گفت وا نیستا تا امشب هر کدومتون 5 کیلو کم نکنید بر نمیگردیم خونه!!! ما هم حدود یک ساعت و رب هی تو اون بوستانه دور خورمون چرخیدیم و از لای آدمهایی که اومده بودن شام بخورن لایی کشیدیم و کلی سورژه شدیم تا برگشتیم خونه.

من دیگه می دونستم بی برو برگرد کمرم هنگ کرده ولی یه جورایی چون بدنم گرم بود متوجه عمق تراژدی نشده بودم . بعد هم که  رسیدیم خونه پریدم زود یه دوش آبگرم گرفتم و بعد با کمری دردناک خوابیدم! که البته تا صب خوابم نبرد از درد کمر و صب زود هم که پارتنر داشت میرفت بیرون یه چشمم رو باز کردم به زور و گفتم کمرم درد میکنه و احتمالا عکس العمل خاصی ندیدم از طرف مقابل چون خوابم برد بعدش و خبری هم از طرف نبود!! خلاصه همین شد که من چهار چنگولی موندم تو تخت و با هزار بدبختی خودمو کشیدم پایین وچند تا قرص خوردم و کیسه آبگرم گذاشتم و ژل مالیدم به کمرم و چون به مشتری قول داده بودم واقعا به سختی خودمو رسوندم سر کار.

میدونستم یه بلایی سرم اومده که خیلی جدیه تو عمرم کمر درد به این وحشتناکی ندیده بودم. دیگه زنگ زدم به پارتنر که آی کجایی و چرا به من توجه نکردی که من گفتم کمرم درد میکنه و یکم کولی بازی در آوردم و یکم حالگیری هم کردم و زنگ زدم به شاگردم که بدو بیا من باید برم دکتر و از اونطرف هم پارتنر تماس گرفت که داره میاد منو ببره دکتر .

خلاصه نیم ساعت بعد رفتم درمونگاه و چند تا آمپول دردناک که دردشون از خود کمر درده بیشتر بود زدم و راهی خونه شدم و بصورت افقی تمام دیروز رو با کمردرد شدیدی که انگار نه قرص و آمپول و کیسه آبگرم حریفش نبودن تا کردم! این وسط هم به مامانم زنگ زدم و تعریف کردم که چه بلای خانمان برا اندازی سر گل دخترش اومده و مقدار متنابهی هم بغض و اینها کردم که دل اون بنده خدا کباب شد که نیست که مواظبم باشه و اینها... :(  ولی خدایی پارتنر خیلی بهم توجه کرد و خواسش بهم بود بنده خدا با اینکه امتحان داشت تا قبل اینکه بره برای امتحان کلی به من سرویس داد و برای همین هم از اینکه صبش توجه نکرده بود و رفته بود سر کار از سر تقصیراتش گذشتم!!

امروز صب شکر خدا بهتر بودم و از ترس اینکه نکنه مجبور شم یه روز دیگه هم تو خونه بمونم و بپوسم و مثل خرس قطبی فقط بخورم تا معده درد بگیرم ساعت 7 صب از خونه زدم بیرون و برای اولین بار بعد از نمیدونم چند مدت اینجا ساعت 7ونیم  صب باز بود امروز!!

این بود انشای من!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

تاریخ امروز رو دوست داشتم برای همین میخواستم هر طوری که شده یه چیزی توی این تاریخ روی این صفحه ثبت کنم ولی از صب هر چی این صفحه رو باز گذاشتم و اینور و اونور کردم چیزی به ذهن و زبونم نیومد حتی نتونستم یه عکس خوب پیدا کنم بذارم ولی الان! همین چند دقیقه قبل یه خبر دست اول جور شد! جواب ارشد اومده بود و از عصری اون دوست صمیمی ام که خیلی زخمت کشیده بود برای امتحان و کلی رفته بود کتابخونه و درس خونده بود بهم پیام داد که رتبه اش رو گرفته تو مرحله اول و شده 103 من واقعا براش خوشحال شدم گفت میخوای من برات مال ترو بگیرم گفتم بابا من فقط اومدم سر جلسه امتحان همینطوری خیلی خوشحال طور اصلا روم نمیشه برم تو سایت چک کنم گفت نه برو من میدونم تو خوب زدی میگم بابا من جز زبان انگلیسی و چند تا دونه سوال درس تخصصی از یکی از درس ها هیچی نزدم یعنی واقعا هیچی نزدم!! اومدم اینجا در به در دنبال شماره پرونده یا داوطلبی ! هیچکدوم رو ژیدا نکردم گمونم موقع خونه تکونی عید همه اون دخترچه و کاغذ پاره های مرتبط رو ریختم تو سطل آشغال فقط لای یکی از سر رسید ها یه تیکه کاغذ بود که از قضا یه شماره 6 رقمی روش بود همونو شانسی وارد کردم و درست همون شماره پرونده ام بود! یعد از مقدار متنابهی بالا و پایین کردن صفحه تا پیدا کردن رتبه مورد نظر میون انبود اعداد و ارقام دیدم 

رتبه ارشدم شده 531 !! و تو 4تا از 6 تا رشته مجاز شدم!جل الخالق اونم فقط با 30% انگلیسی زدن و 4درصد از یکی از درس های تخصصی بقیه همه سفید سفید و سفید !

× رتبه 531 توی رشته هنر اصلا رتبه ی خوبی نیست ولی برای کسی که اصلا تصورش رو هم نمیکرد که مجاز بشه خیلی عالیه! با توجه به اینکه دوستم پارسال با 2-3 ماه درس خوندن رتبه اش شده بود هشتصد و اندی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آقای کمال الملک که بنظرم خیلی خوشتیپ بوده

 

آقای خیام که خیلی اهل حال بوده :) 

 

آقای عطار که چیز زیادی ازش نمیدونستم

 

فردوسی عزیزم که بدجوری دوستش دارم و آرزو می کنم بازم یکی مثل اون پیدا بشه

 

و در آخر بلندترین فانفار ایران که کلی با خودم حساب کتاب کردم و بعد سوارش شدم! به من میگن بچه پر رو!

 

_____________________________________________________

حرف برای گفتن از این سفر ریاده ولی نمیدونم چرا نمیتونم باز ،بیانشون کنم!

پس بهتره فقط بنویسم که تو این سفر که قرار بود 2تا همسفر داشته باشیم بصورت کاملا بدون هماهنگ با ما 2 نفر دیگه هم بهمون اضافه شده و در کل شدیم 6 نفر.

توی مسیر رفت خیلی اذیت شدم چون هم جامون تنگ بود و هم اینکه برای اولین بار با اون چند نفر آشنا میشدم و هم مسیر برای من که بیشتر از 10-15 دقیقه نمیتونه تو ماشین و جاده بمونه خیلی طولانی بود تقریبا 12 ساعت!!!!!!

توی این سفر از یه نفر که ازش خیلی ذهنیت بدی داشتم ،خاطره های خنده دار خوبی برام موند و از یه نفر که ازش متنفر بودم، بیشتر متنفر شدم و شخصیت مرموز و آب زیرکاهش بیشتر برام رو شد!

عاشق جنگل گلستان شدم! با اون درختهایی که شبیه طاق شده بودن و جاده رو زیباتر از هر جای دیگه ای کرده بودن و اون مه خوشگلی که موقع برگشت تو ارتفاع پایین بوجود اومده بود و بوی خوب جنگل شمال خودمون و نمناکیه دلچسب و خنکای دوست داشتنی اش حالمو خیلی خوب کرد...

توی این سفر بطور میانگین روزی 6 بار با پارتنر قهر و جر و بحث داشتیم ولی در کل با هم کنار اومدیم!

این اولین بارم بود که میرفتم خراسان! بدون هیچ منظوری باید بگم که اصلا فکر نمیکردم مشهد اینقدر بزرگ و آباد باشه! همش یه جای گرم و خشک و بی آب و علف رو در پس ذهنم داشتم! نمیدونم شاید هم بخاطر این باشه که از مشهدی ها خاطره های بدی دارم! شایدم اونهایی که گیر من افتادن آدم های بدبخت و پایینی بودن! در کل شهر خوبی بود.فقط من  فوبی شهر های بزرگ رو دارم و ترجیح میدم تو یه شهر کوچیک زندگی کنم نه تو یه جایی که میتونه نیم ساعت تو بزرگراه هاش از اینور به اونور رفتنم طول بکشه!حرم هم که منو یه بار با خودشون کشون کشون بردن و هر کاری کردم نتونستم در برم! البته باید اعتراف کنم که خیلی آینه کاری های توشو دوست داشتم و از اینکه رفتم و اونجا رو دیدم ناراحت نیستم. برای بارهای بعد هم دیگه کسی با من کاری نداشت چون گفتم که من همون یه بار برام کافی بود و نمیام اونجا دیگه!

تو همه ی این یه هفته فقط یه قضیه بود که منو تا سر حد جنون آزرد اونم کاملا بصورت اتفاقی پیش اومد و اینجا باید لعنت فرستاد به دهانی که بی موقع باز میشه! موقع برگشت یکی از همسفر های شیرین سخن که کلا" متکلم وحده بود از اولین روز برخورد تا آخرین روز دیدارمون و من طی جمع بندی ای که داشتم با یه حساب سر انگشتی دیدیم به اندازه ی سهم حرف زدن 2 سال من، ایشون تو 6-7 روزی که با هم بودیم حرف زدن! یه موضوعی رو مطرح کرد که مال سال 83 بود یعنی تقریبا 9 سال قبل و من سر این اتفاق نا خوشایند خیلی اذیت و آزرده خاطر شده بودم و تا حرفی از اون دوران زده شد من چنان با تمام جزئیات اون روزها و اون آدم برام روشن شد که خودم هم از همراهی فوق العاد ه ی حافظه ام هنگ کرده بودم! البته غیر از من و پارتنر و احتمالا اون انسان مرموزی که من ازشون بیشتر بدم اومد هیچکدوم دیگه متوجه من و حال بدم نشدن حتی گوینده! سر یاداوری همین کابوس چند دقیقه بعد که رسیدیم خونمون من چنان داغی کرده بودم که با اینکه باخودم کلی طی کردم که اصلا عصبانی نمیشی و بروی خودت نمیاری نتونستم خودمو جمع و جور کنم و شرو کردم از زمین و زمان ایراد گرفتن و گیر های 6پیچ دادن و آخرش هم اعتراف کردم که واسه اون قضیه حالم بده! پارتنر هم گفت میدونه و بعد از مقدار متنابهی غرولند و تهدید های من گفت که حق دارم از یادآوریش ناراحت و دل آزرده باشم! امیدوارم این حس های بدی که در من بوجود اومده خصوصا این بد بینی بزودی دود شه بره هوا و دیگه هم برنگرده پیشم!

______________________

من به نظر و عقاید همه احترام میذارم و دوست دارم بقیه هم به نظر من احترام بذارن و کسی بد برداشت نکنه. این چیزهایی هم که نوشتم همه صرفا برای ثبت در خاطراتم بود و هیچ ارزش دیگه ای ندارن!عکس ها رو هم با موبایل گرفتم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

طبق معمول این روزها صب خواب موندم و ساعت 10 و خرده ای بیدار شدم دیدم میس کال افتاده از اونهایی که میخواستیم با هم بریم بیرون! و جا موندیم البته ناراحت هم نشدم ، تمایلی نداشتم که با اونها بریم چون بغیر از یک نفرشون دلم نمی خواست با بقیه وقتمو بگذرونم ! همون موقع دیدم پارتنر داره با دل خوری آماده میشه بره بیرون! گفت حوصله تو خونه موندن رو نداره و من هم در طی یه اقدام انتحاری!! تا چشمامو باز کردم و دیدم داره میره گفتم صبر کن منم میام! یه ساعتی هم طول کشید تا آماده شدم و سبزه مون رو زدم زیر بغلم و رفتیم بیرون. سبزه ه رو از روی پل انداختیم تو رودخونه و تا یه مسیری با چشم دنبالش کردم چون هم مسیر بودیم و هر دو داشتیم به سمت دریا میرفتیم منتها چون اون سرعتش پایین بود از ما عقب موند و دیگه بیخیالش شدیم.تو مسیر پیاده تا اسکله یه جایی بعد از پل اومدیم چن دقیقه بشینیم تا خستگی در کنیم و بعد ادامه بدیم  تو همون موقع دیدم که اتوبوس دریاییه که شونصد ساله دلم میخواست سوارش بشم داره با یه عالمه مسافر از دریا بر می گرده و همون موقع پیشنهاد دادم بریم سوارش بشیم و از اونجایی که ما اونور رودخونه بودیم و باید میرفتیم از رو پل رد می شدیم و یه عالمه آدم هم تو ایستگاهش منتظر بودن که سوار بشن ما بعد از این تصمیم بدو بدو دوییدم تا خودمونو برسونیم بهش و جا نمونیم. 

خیلی جالب بود مخصوصا اینکه بعد از چند صد متری که از ساحل دور میشدیم رنگ آب سبز سبز میشد و یه جورایی منو یاد دریای جنوب می انداخت ! یه سری عکس و فیلم هم گرفتیم که دوستشون دارم و هم اینکه تمام مدت قبل وموقع سواری من دلم بدجوری میخواست که برم رو سقف این اتوبوسه تازه نردبونی هم که میره رو سقف یا همون تراسش رو هم پیدا کرده بودم ولی چه کنم که هیچکس نیست که استعداد های نهفته ی منو کشف کنه و تازه کورشون هم میکنه!!! خلاصه نشد که برم اون بالا حس تایتانیک سواری ام شکوفا بشه. تازه وسط دریا تو عمق 30 متری که برای چند دقیقه توقف کرده بود همچین حس شیرجه زدنم اومده بود که اگه یکی دوتا پایه داشتم حتما این کارو میکردم. البته هوا یکمی سرد بود ولی خیلی زیبا بود حتی شهر کوچیک ساحلی مون از وسط دریا شبیه نیویورک سیتی شده بود! کلا همه چی از اون فاصله خیلی بهتر و زیبا تر به نظر می رسید....

دلم میخواست یه چن تایی عکس بذارم ولی الان یه هفته هست که می خوام عکس هفت سینمو آپلود کنم و نمیتونم! حالا بعدا اگه حس و حال و موقعیتش بود اینکارو میکنم .

این بود یه سیزده به در متفاوت و خوب. نه خبری از ترافیک های چند صد متری پارسال بود نه بقیه چیزها.... مرسی خدا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/۱۳ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همش خسته ام و خوابم میاد!

ای بابا این منم که همیشه میگفتم من اصلا بر عکس همه توی بهار خوابم کم میشه و تو زمستون و پاییز میشم خرس قطبی و میخوام همش بخوابم ! چی شد پس؟

الانم که منتظرم دختر خاله و پسرش و پسرخاله و برادری ام بیان خونمون احتمالا تا برسن از اقصی نقات استان میشه عصــــــــــــر . منم فرصت دارم زودی یه ناهار بخورم و یکم بخوابم تا عصر روبه راه باشم. صب هم بیدار شدم و کلی تمیز کاری و مرتب کردن خونه داشتم واسه خودم! الانم کمرم گرفته یکمی و احساس یه وری بودن دارم!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱/٥ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

^ صبح کلی تو بارووون دوست داشتنی ام رفتم بیرون و کلی هم خیس شدم ولی حال کردمقلب اونم با دوست عزیزم

^|^رفتم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم و بعد 10 سال مدرکم رو گرفتم و خب به همون خانوم های مهربون معاون که داشتن کارهامو می رسیدن و من هم  از قبل نمیشناختمشون گفتم که باورم نمیشه بیشتر از 10 سال از روزی که دیپلم گرفتم میگذره اونهام میگفتن زمان برای اونها هم خیلی خیلی تند میگذره نه فقط برای من...

^×^صبح تا ظهر 3 ساعتی که بیرون بودم 700 هزار تومن از جیبم رفت!خنثی

+ البته 500 تومنش رفت برا یه انگشتر خیلی ظریفی که یه نگین آمیتیس (بنفش)♥ داشت

# دارم فکر میکنم برای در آوردن این مقدار پول چقدر با مردم سر و کله میزنم  و خرج کردنشون چقدر راحته!

کلا من تو خرید کردن اصلا به خودم سخت نمیگیرم و خب این دوستم که برای چندمین باره با هم میریم خرید کلا تو کف خرید کردن من بود! خب قبلن شاید اینطوری نبودم! البته زیاد یادم نمیاد فکر میکنم همین طوری بودم از اول، چیزی که ببینم و خوشم بیاد و قیمتش هم با جیبم جور در بیاد رو میخرمش فرقی نداره تو مغازه ی اول دیده باشم یا آخر ! یعنی کلا اصلا وقت و حوصله و انرژی اینو ندارم مثلا برای یه جفت کفش یکی دو روز وقت بذارم  تو بیشتر از 50% موارد از همون فروشگاه اول که از وسایلش خوشم اومده بوده خریدم رو انجام میدم و کم پیش میاد برم کلی جاها رو متر کنم !تصمیم میگیرم یه روز رو تو این هفته برم خرید و یه نصفه روز براش وقت خالی میکنم و لیستم رو مینویسم و میرم خرید! مثلا امروز 2 جفت کفش خریدم یکی کتونی یکی طبی یه مانتو یه انگشتر طلا یه سری وسیله برای آشپزخونه و مدرسه ام هم رفتم برای مدرکم  و یه جای دیگه هم یه طلایی رو دادم برام سفید کنه! خب من وقت اینو ندارم هر کدوم از این کارها رو بذارم برای یه روز و کلی هم دلی دلی کنم !

% خیلی هم پیش اومده که یه چیزی رو خردیم و بعدا فهمیدم میتونستم بهتر یا ارزونترش رو از جای دیگه ای پیدا کنم و بخاطر اینکه نگشتم دنبالش ضرر کردم ولی همیشه به این نتیجه میرسم که اختلاف قیمت و یا کیفیتشون به اندازه ی وقتی که از من میگیرن تفاوت نداشته و خیالم راحت میشه ! اینم از من!

ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دوست دوران دبستانم که تو کلاس زبان ترم قبل همدیگه رو دوباره تو دنیای واقعی پیدا کردیم(تو اف بی هم بودیم) چند دقیقه قبل زنگ زد و برای دورهمی بچه های کلاس زبان دعوتم کرد! البته گفت بیشتر بخاطر من که چون تو شهر دوست و همسایه به سر میرم و نمیتونه ببینتم و دلش برام تنگ شده :))

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

# تصمیم گرفته بودم برای انجام پاره ای کارهای اداری و غیر اداری برم به شهر دوست و همساده! که با در نظر گرفتن تولد دوست "پینک" عزیزم و دلتنگی باری نی نی گوگولی اش قرار رو انداختم برای دیروز یعنی پنجشنبه ، خودمم فکرشو میکردم که روز پنجشنبه نتونم به کارهای اداری ام درست و حسابی برسم و خب کاملا درست حدس زده بودم صبح ساعت 7 رسیده بودم و اونجا و ساعت 7ونیم رفته بودم دم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم برای گرفتن اصل مدرک دیپلم و ریز نمره هام که پشت در موندم! بعد هم به نا چار تا ساعت 9 صبر کردم و برای یه سری کارهای مربوط به طلاجات میخواستم برم پیش همون جواهری که ازش بیشتر خریدهامون رو میکنیم و یه جورایی آشنا و دوست! هم شدیم که اونجا هم بسته بود و خلاصه من قشنگ به هیچکدوم از کارهام نرسیدم،

فقط رفتم یه گلدون گل پینک خریدم و به آقای گلفروش گفتم که با  پارچه کنفی بنفش خوشگلی که توش رگ های طلایی داشت تزینش کنه  که نماد جداناپذیری من"ویولت" و دوستم"پینک" قشنگ توش مشهود باشه! و رفتم پیش دوست عزیز نازم . اونجا هم کلی بهم خوش گذشت از شیرینی خونگی های عالی ای که درست میکنه و تازه برای عید هم کلی سفارش میگیره برای بیرون خوردم و به دوستم گفتم فکر کنه من یه مشتری هستم که اومدم تیست (taste) کنم شیرینی ها رو تا سفارش بدم و برای همین هم ار هر کدوم "چند تا" چند تا می خورم تا بتونم خوب تصمیم بگیرم خجالت و کلی شیکمو بازی در آوردم! بعد هم نی نی گوگولی که آخر همین ماه تولد یک سالگی اش هست از اینکه من و مامانش با هم کلی حرف داشتیم که بزنیم و با ایشون صحبت نمیکردیم بسی شاکی شده بودم و تا ما 2 تا کلمه حرف میزدی الارم میزدن قلب و خلاصه من سعی کردم  همون طور که دارم خطاب به مامانش داستان ! تعریف میکنم نگاهم به خانوم باشه که یه وقت حس نکنه خاله هه اومده باعث شده دیگه به ایشون توجه نشه! کلی هم خنده دار بودیم!

بعد هم ناهار رفتیم رستوران و بعد در حالی که از خواب چرت میزدم و 2 ساعت بعدش هم کلای زبان داشتم برگشتیم به دیار خودمون و یه چرت کوچولو زدم که به زووووووور بیدار شدم و با یه رب تاخیر اومدم سر کلاس و تمام مدت منگ بودم و اصلا نتونستم  تو کلاس بدرخشم!!!

* چهار شنبه یه دختر و پسر جون اومدن برای امروز(جمعه) نوبت عکس عقد بگیرن و بعد از صحبت کردن ها و نمونه دیدن ها و کاشف به عمل اومدن ها! که قبلا رفتن چند جا گشتن و با قیمت های پایین تر و سرویس های بیشتر(همون سواری دادن های خودمون!!)  با اینحال اومدن پیش من چون با اینکه خودشون قبلن نمونه کارهای منو ندیده بودن ولی خیلی تعریف منو شنیده بودن!! و با اینکه همه میدونن من قیمت هام مقطوعه و اصلا تخفیف تو کارم نیست بازم اینجا رو انتخاب کردن! قرار شده بود برای عقدشون یه عکس بزرگ آماده کنم که با خودشون ببرن توی سالن و  توافق کرده بودیم و منم قول داده بودم! بعدش که رفتن من تماس گرفتم با لابراتوارم تا هماهنگ کنم که متوجه شدم اون همکاری که مسئول اینکاره جمعه اون ساعت نیست و اصلا توی اون ساعتی که من قول داده بودم( که خیلی هم بد ساعتی بود دقیقا ظهر جمعه) اصلا امکان این قضیه وجود نداره و از اونجایی هم که من فقط با همین لابراتوار خودم کار میکنم  نمیشد کاریش کرد! برای همین که بد قول نشم پیش مشتری زنگ زدم همون شب به داماد و بهش گفتم اون قوله رو نمیتونم عملی کنم و اگه میخوان میتونن بیان و کنسل کنن قرار داد و بیعانشون رو پس بگیرن! اونم گفت یه فکر میکنه و میاد خلاصه که دیروز که من نبودم زنگ زد و گفت من قرار رو کنسل نمیکنم و میخواهیم بیاییم پیش شما! من هم که بال در آوردم آخه دیشبش که داشتم کنسل میکردم خیلی حالم گرفته شده بود! و بعد هم با خودم میگفتم خودشون اومدن و اگه خدا بخواد بازم میان پیش خودم که همین طور هم شد !:)

@ برنامه ی "دنسینگ آن آیس" رو خیلی خیلی دوست دارم و بی صبرانه هر هفته منتظر پخشش هستم همش فکر میکنم  چی میشه اگه تو زندگی من هم موقعیت همچین اتفاق های خوب و هیجان انگیزی پیش بیا د و چقدر حالم رو خوب میکنه و چقدر حس بهتری به خودم میتونم پیدا کنم... بیشتر از همه هم از جورجی و مت و اون روحیه و ظاهر ظریف و زیبای جورجی و اون مردونگی و جذابیت پارتنرش خوشم میاد .

 

اینم جورجی و مت 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

بعد از اینکه کلاس موسیقی ای که 10 سال به تحقق پیوستنش طول کشید رو ول کردم و همچنین  نرفتم و فاینال زبانم رو بدم! دوباره الان مشغول کلاس زبان رفتنم اونم خودش جور شد و من تو فکرش نبودم اینطوری که اون معلمی که قبلتر ها بااش کلاس داشتم برام پیغام گذاشت که چرا نیومدی فاینال ندادی با اون نمره های خوب کلاسی ات و منم تقصیر رو انداختم سر اون معلم خیلی بدی که این ترم باهاش کلاس داشتم که کلا یه موجود عقده ای از خود متشکره و خیلی عوضیه! و اونم گفت چیکار اون داری حالا این ترم من معلمتونم و تو نیستی! بعد هم گفت میره با مدیر موسسه حرف میزنه که من بیام ترم جدید بشینم سر کلاس! و خب اینطوری دوباره هفته ای 8-9 ساعت زبان می خونم!

حالا اینها هیچی ! یه موضوعی هست که من تو کلاس کشف کردم ! لازم به ذکره 5 نفریم کلا و 2 تا دختر و 3 تا پسر! بعد یکی از این آقایون پسر که اولین ترمه با هم همکلاس شدیم ولی به دلایلی هممون از قبل در حد اسم و سلام و علیک میشناختیمشون یه تیکه کلامی دارن تو کلاس که من هر دفعه میشنومش اول قرمز میشم و بعد نمیتونم جلو خندمو بگیرم و کلا خیلی وضع معذب کننده ای بوجود میاد ! اونم اینه که بعد از هر پرسش و پاسخی و بعد از هر توضیحی که دریافت میکنه به علامت تایید میگن O~h ya! و خب من نمیدونم اون "اوه" هه واسه چی همش اول اون " یاه"هه میاد! همش یاد فیلم های ناجور و عشوه های خانوم های متشخص توش میافتم! هر چی هم فکر می کنم این آقا باید بدونه که نباید اول_ "Ya-یا" شون "اوه" بیاره فایده ای نداره که نداره!!!

خلاصه که اصلا یه وضعی! بعد با یه جدیتی و هم معصومانه میگه که خیلی دلم میخواد خود معلممون هم که شده بصورت دوستانه و برادرانه(همه هم سنیم تقریبا) بکشدش کنار و بگه برادر من نکن این کارو اینجا خانواده رد میشه! ولی خب نشده که فعلا!!

منم تو این هاگیر واگیر و بی برنامگی ه زندگی ام دلم خوشه میرم کلاس زبان!! هی خدا این امید به زندگی رو از ما نگیر، تازه نمیدونم چرا! رفتم ارشد آزاد هم ثبت نام کردم اونم رشته ی زبان انگلیسیعینک!! کلا اعتماد به نفس در حد ستاره های هالیوود! مژه

کلا خوشم و منتظرم ببینم سرنوشت منو تو کدوم یکی از موقعیت های موجود "پرتاب" میکنه! چون تو هر حالی که باشم و تو هر شرایطی که باشم این زندگی در جریان و در حال گذره... دیگه تو 27 سالگی این نکته رو نباید نادیده بگیرم!

 

---------------------------------------------------------------------------------------

برای فلر

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×نمی دونم کجایی / چیکار می کنی... خوبی سلامتی شادی؟

از همون 12-13 سال قبل فقط اون شب خونه ی خاله رو یادمه که با آرزو راجع بهت حرف میزدیم و در واقع اون داشت برام ماجرای رفتنت رو تعریف میکرد... از اون شب تو حیاط بودن و اشک و زاری و ناباوری ام رو خوب یادمه...

رفیق شفیق و خواهر نداشته ام...

کسی که تو کودکی هام موقع های تنبیه و گریه زاری اسم تو رو صدا میزدم!!

رفتی بدون خداحافظی... امیدوارم خوب باشی... به همه آرزو ها و  هدف هات رسیده باشی... خوشحال باشی...

تولد 27 سالگی ات مبارک...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نشستم تو دفتر کارم... یه چند ساعتی میشه... از ساعت 2 و چند دقیقه اینجام... مشتری داشتم... تو فکرم...

بعد یه ساعتی که مشغول عکس گرفتن بودم و کارم تموم شد ، نشستم پشت سیستم و همچنان دارم فکر میکنم...  

دارم فکر میکنم چرا من مثل این مشتری ها الان بجای اینکه دغدغه ی گرفتن عکس و رسیدن به تالار و پذیرایی از مهمون هام و تولد بچه ام باشم اینطور داغون و آشفته ام..  چرا من مثل این زنها نیستم که بیشترین دغدغه های رندگی شون رضایت شوهر ه و برگزاری مهمونی بچه ی 4 ساله تو تالار و مدل مو و لباس و مهمونی نیست ؟!  اونها خوشحال بودن.. شاد بودن... داشتن از زندگیشون لذت میبردن... همین که دیدم با چه شوق و ذوق و وسواسی آماده شدن رفتن آرایشگاه لباس های بوردایی آنچنانی دوختن و پوشیدن و با چه علاقه ای باهم ژست عکساشون رو میگیرن... راستش حسودی ام شد... اینها بغیر از اینکه بگه اونها زندگی شونو همدیگه رو دوست دارن چی رو میتونه نشون بده...شاید خیلی حالم بهتر بود اگه منم مثل اونها با همین چیزا راضی میشدم... 

چرا اینقدر ناتوان شدم؟ میدونم موقتیه ولی من اونقدر ها هم که بنظر میاد قوی نیستم... راستش دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... 

فقط باید گذشت.. باید رد شد... باید قوی بود و طاقت آورد...

راستش اصلا حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم... دختر خاله ام چند ساعت قبل زنگ زد و گفت که دوباره تماس میگیره تا در مورد حال و روزم با هم حرف بزنیم! دوستم ظهر اس ام اس ساده ی حال و احوال پرسی داده بود واقعا حتی زورم میومد 2 تا کلمه تایپ کنم تو جوابش یعنی یه سوال تو اس ام اس دوم پرسید که من اصلا جوابشو ندادم... یه دوست دیگه ام هم چند وقته میگه میخواد بیاد پیشم و من هم برای تولدش که چند روز قبل بود هدیه خریدم و باید بهش بدم ولی اصلا دلم نمیخواد الان کسی رو ببینم ..

بخاطر اینکه من بلد نیستم نقش بازی کنم... نمیتونم لبختد بزنم و بگم خیلی همه چی اوکی هست ! از یه طرف هم دلم نمیخواد برای یکی دیگه راز دلم رو فاش کنم.. من خوام تنها باشم فقط همین... تنها و رها...



نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

- دیروز از ساعت 11 صب تا 7 غروب یک سره سر کار بودم و خیلی خیلی خیلی خسته شدم اونم بدون آب و خوراک و سرویس بهداشتی! در نتیجه به محض رسیدن به خونه یه چیزی خوردم و یکم نشستم تی وی دیدیم و بعد هم رفتم با آب یخ و کم فشار یه دوشی گرفتم و ساعت 9ونیم شب تا 7ونیم صب یه ضرب خوابیدم! نمیدونم بعد از چه مدت!

-همون دیروز متوجه شدم یه مشتری که کلی باهاش تماس گرفته بودیم تا بیاد تسویه حساب کنه و اومده بوه کارت کشیده بوده! این دستگاه محترم علی رغم رسیدی که از پرداخت موفقیت آمیز بهمون داده بعد 4 روز هنوز پول رو نریخته به حسابم! منم الان کلی قبض دارم که باید پرداخت کنم و حرص می خورم مخصوصا صب که رفتم بانک گفتن اصلا به ما ربطی نداره از پشتیبانی دستگاه باید پیگیری کنید و پشتیبانی هم که تماس گرفتم گفتن ما واگذار کردیم به یه شرکت دیگه و زنگ بزنید مرکز استان اونجا هم که زنگ زدم شماره تهران رو داد که با اونها باید صحبت کنید !! تهران هم گفت 2 روز دیگه صبر کن تا به امید خدا مشکلت برطرف بشه اگه نشد باهامون تماس بگیر! حالا تا اطلاع ثانوی دیگه از این دستگاه p.o.s استفاده نمیکنم!

-امروز کلی پیاده اومدم و رفتم و الان هم میخوام پیاده برگردم خونه!

- کل شیفت کاری عصرم صرف 2تا مشتری وسواسی شد که بعد از رفتنشون سر درد و سر سام و گه گیجه گرفتم!!! یعنی هر کدوم 2 ساعت وقتمو گرفتن 20 بار نظرشونو عوض کردن و آخر هم به ضرر من یه جورایی تموم شد! 

- با برادره کنتاکت پیدا کردیم! نمیدونم اطرافیان من چشون شده! همه بحران دارن ،اینم یه حرفی زد که خون منو به جوش آورد در نتیجه با اینکه خیلی خیلی خیلی دلم براش تنگ شده ولی فعلا ایگنورش کردم ببینم خودش چیکار میکنه! واقعا که!

-همه چیزها این روزها یه شکل دیگه به نظر من میان! همه چیز ها ارزش هاشون دچار تغییر و تحول اساسی شده! خیلی از کارها و حرف ها رو از یه زاویه دیگه ای بهشون نگاه می کنم و بیشتر با خودم میگم ، که چی بشه... چرا اینکارو باید بکنم.. چرا این حرف رو باید بزنم.. چرا ااینجا باشم.. چرا چرا چرا.. . فکر میکنم یه جورهایی بد هم نباشه.. اینطوری کمتر حرف میزنم کمتر عکس العمل نشون می دم کلا کمتر شدم...

-دوشنبه دوستم که خیلی دختر ماهی هست هم مظلوم هم خانوم هم آروم هم هنر مند کلا یه حس خوبی نسبت بهش دارم.. بعد ماه ها و ماه ها برنامه گذاشتن و برنامه کنسل کردن اومد پیشم و چن ساعتی با هم بودیم.. خوب بود...

 

+-امروز 11-11-91 بود و دلم خواست یه یادداشتی از امروزم داشته باشم عدد هاشو دوست داشتم چون هم یک داره توش که روز تولد من هم یک داره هم 9 داره که ماه تولد من ه! شاید هم دیوونه شدم اصلا چرا این قضیه باید مهم باشه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دقیقا" دارم رو امواج سهمگینی موج سواری میکنم که یه لحظه رو بالاترین قسمت اون موجه سوارم به زندگی و لحظه بعد رفتم زیر اون موجه و لحظه ی بعد افتادم تو آب و باید از اول همه این راه رو برم دست و پا بزنم و سعی ام رو بکنم این روزها...

قضیه اینه که خیلی خسته ام! واقعا از چ*س ناله کردنم متنفرم و لی این روزها همش مشغول این کارم، انگار اینطوری این حس ها رو میریزم بیرون و یکم بارم رو برای چلنج بعدی سبک تر میکنم!  خودم خیلی خیلی خوب و بهتر از هر مشاور ی می دونم که باید پرکتیکال باشم نه تئوریست! ولی الان سیستمم اینو می طلبه!

بصورت رندم  یه روز احساس نابودی میکنم یه روز احساس زندگی یه روز غصه دارم در حد مرگ یه روز آرومم و منطقی فکر میکنم.. به خودم دلداری میدم که این به صلاحمه و با خودم میگم من قوی هستم و میتونم از بحران رد بشم من نمیذارم هیچی منو بکشونه تو سیاهچال افسردگی و روزهای سیاهی که سالها قبل تجربه شون کردم ولی اینبار با ابعاد غیر قابل قیاس ....

انگاری دارم تو یه مسیری میرم که یه راه مسطحی نداره توش.. پره از چاله و گودال و سوراخ و پستی و بلندی های غیر قابل پیش بینی.. روح من داره این روزهای این چیزها رو تجربه میکنه...

Just keep saying that Sadafi don't forgret, what doesn't kill you makes you stronger...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

-دیشب برای اولین بار حسابی ترسیدم .وقتی حدود ساعت 8ونیم داشتم پیاده میرفتم سمت خونه از کار، از نیمه های راه متوجه شدم یکی داره پشت سرم میاد و هر کلکی مبنی بر ایستادن و معطل کردن و تلفن صحبت کردن هم سوار کردم نشد که از من جلو بزنه و پشت سرم راه نیاد!! حالا تا وقتی تو خیابون اصلی داشتم راه میرفتم اونقدر مهم نبود ولی همه دل نگرانی ام از کوچمون بود که یه 100 متری رو تنهایی تو تاریکی باید میرفتم و زیاد پیاده توش رفت و آمد نمیشه ! خلاصه کاتر به دست تو تاریکی با بیشترین سرعتی که داشتم رفتم  و خدا روشکر چند متر ابتدای کوچه 2 تا آقا داشتن میرفتن سمت خونه هاشون با اینکه اونها خیلی زودتر میرسیدن به مقصدشون لا اقل بهتر از اینی بود که هیچکی نباشه تو کوچه و من 10 متر آخر مونده به خونه رو تقریبا دویدم! و کلی تپش قلب هم داشتم واقعا نمی دونم از جون من بدبخت چی میخواست! اونم با این قیافه ی خسته و در هم و این وضعیت! عجب دوره زمونه ای هستا  اه!

- راجع به یه مهمونی ای شنیدم که امشب به راهه و جالب اینه که اون تعداد زوج هایی که با هم هستن همه به هم خیانت میکنن! اونوقت بعنوان زوج میرن تو یه جمعی که همه راجع به خیانت های همدیگه اطلاع دارن و حتی این پارتنر قبلا با پارتنر اون یکی زوجه در ارتباط هم بوده! بعد مناسبت این دور همی هم جشن سالگرد ازدواجه!!!! که خود این زوجی که مهمونی مال اونهاست هم از خرده جنایت های همدیگه کاملا با اطلاع هستن و کلا اینطوری حال میکنن و به قول خودشون همدیگه رو درک میکنن و پذیرفتن! کلا" اصلا" نمیفهمم یعنی چی این سیستم!! نمیخوام قضاوت کنم چون تجربه ی بدی از قضاوت کردن چیزی که برای من خوشایند نبوده دارم ولی واقعا نمیتونم هضم کنم!و خوش هم ندارم ! ترجیح میدم فقط شنونده باشم!

-بعضی ها هم با مسخره و مضحکه کردن خودشون کسب اسم و رسم میکنن با اعتماد به نفسی غیر قابل باور...

-چند وقتیه شدم شبیه این جارو برقی صنعتی ها که همه چیزی که دستشون بیاد و اصلا فرقی نمیکه چی باشه فقط قابل بلعیدن باشه رو فرو میبرن و میریزن تو معده! یعنی من بارها و بارها و بارها با علم به این حالتم خواستم کنترلش کنم که نه تنها کنترل نشد بلکه طوری شد که از خودم واقعا خجالت کشیدم آخه یعنی چی واقعا؟؟؟ یعنی اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم و حالم از خودم و این چربی ها بهم میخوره ینی چی که من از 5سال قبل تا امروز 35 کیلو اضافه وزن پیدا کردم ! فقط از 2 سال قبل تا امروز25 کیلو! خدایا ینی چی واقعا!! حتی جرات نمیکنم برم عکسهای قبلی مو نگاه کنم این من نیستم ! خیلی دردناک و وحشتناکه واقعا! حالم از همه  چی بهم میخوره....

+میشه حس های خوبم برگردن.. میشه من خوب شم.. حالم خوب شه.. زندگی ام آرامش پیدا کنه.. میشه من دیگه این خشم  درونی رو نداشته باشم.. میشه من بشم یه دختر آروم و خوشحال و راضی؟!! 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٥ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

.

.

.

آنکه با زندگی می سازد، زندگی را می بازد...! با زندگی نساز، زندگی را بساز...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

.

.

.

.

.

.

تو رویام تو رو میبینم

یه رویای پر از غصه . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

جمعه صب تا چشمامو باز کردم یه موضوعی پیش اومد که ناباوری و غم دنیا رو به قلبم روانه کرد.. جمعه شد بدترین روز زندگی ام بعد از مرگ برادرم... مجبور شدم قراری رو که با دوستم گذاشتم برای عکاسی رو کنسل کنم اونقدری که حالم وخیم بود... تو یه جور بهت و شوک بودم.... ولی از شنبه این درد روحی به جسمم هم سرایت کرد... اونقدری حالم بد شده الان که حس مرگ دارم... احساس میکنم با هر حرکتم مغزم تو کاسه ی سرم جابجا میشه.. گلوم اونقدری خراشیده شده که نمیتونم آب دهنم رو قورت بدم... تمام بدنم کوفته هست و با هر بار این پهلو به اون پهلو شدن تمام وجودم درد میگیره ولی از همه بدتر و آزاردهنده تر معده دردم هست.. یه حس خیلی خیلی بدی دارم همش حالت ت.هوع و این در صورتیه که اصلا از دیروز چیزی نخوردم...یعنی سرم همچین گیج میره  که میخوام کله پا بشم هر لحظه... الانم دیگه چاره ای نمونده باید برم دکتر

_________________________________________________________________

 

خب صبح درست کلمه آخر رو تایپ نکرده بودم که اونقدر حالم بد شد که دوییدم رفتم درمونگاه و خدا میدونه چقدر طول کشید تا ویزیت بشم و بعد هم داروهامو تهیه کنم و برم زیر سرم و یه عالمه آمپول ولی حاضر بودم 100 تا آمپول دردناک روغنی بزنم و 10 تا سرم وصل کنم ولی حالم یکم بهتر یشه مخصوصا معده ام که داشت دیوونه ام میکرد و سرم که داشت می ترکید... بعد هم رفتم خونه و یکم مثلا استراحت کردم ولی بقدری حالم منقلب بود که خیس عرق بیدار شدم و تمام بالشت و ملحفه و لحافم خیس خیس بود... 

نمیدونم چطوریه که من برعکس این قد بلند و هیکل درشت گول زننده ام  ولی اصلا آدم قوی ای نیستم از نظر جسمانی و مریضی خیلی زود بهم چیره میشه مخصوصا که حال روحی ام هم خیلی خراب هست و بود و معده ام بنظر خودم بخاطر اون قضیه بهم ریخته چون من اصلا هیچی نخورده بودم از دیروز ناهار...  این درد جسمانی درسته اذیتم میکنه اما اگه روحیه ام اینقدر نابود شده نبود من میتونستم خیلی بهتر با شرایطم کنار بیام... راستش دیگه خسته ام از این وضعیت و فقط آرزو میکنم خدا اون قدرتی که لازم دارم رو بهم بده تا بتونم مسیرم رو عوض کنم رو به سوویی که بهش تعلق دارم... احساس میکنم اون جسارت چند سال قبل رو دیگه ندارم و به خودم مطمئن نیستم 100% ولی چاره ای ندارم و من نمیتونم تو برزخ هم بمونم.... 

مرگ یک بار و شیون هم یک بار...


نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


اگه یه روز در هفته بودم : پنجشنبه
اگه یه عدد بودم : 9

اگه یه همراه بودم : ساعت
اگه یه نوشیدنی بودم : آب
اگه یه گناه بودم : نگاه

اگه یه درخت بودم : سرو
اگه یه گُل بودم : یاس
اگه آب و هوا بودم : بارونی،ابری،باروونی

اگه یه رنگ بودم : بنفش

اگه یه پرنده بودم : پرستو  
اگه یه صدا بودم : صدای باروون روی ناودون


اگه یه فعل بودم : رفتن
اگه یه خیابون بودم :  منتهی به رهایی
اگه یه پنجره بودم : یه پنجره بالای یه برج

اگه تاریخ بودم : 50 سال بعد
اگه یه فیلم بودم : درام عاشقونه
اگه پزشک بودم : زیبایی


اگه یه وسیله ی آشپزخونه بودم :یخچال!
اگه یه بازی بودم :تنیس
اگه یه ساز بودم : پیانو


اگه یه کتاب بودم : آن شرلی
اگه یه اسم بودم :اسم خودم♥
اگه طبیعت بودم : قله 


اگه یه حس بودم : تنهایی
اگه یه بیماری بودم : عاشقی
اگه یه حیوون بودم : گربه


اگه یه هنر بودم : موسیقی 
اگه یه جاده بودم : چالوس
اگه یه میوه بودم :انار

اگه حکم ِ دادگاه بودم : برابری زن و مرد
اگه یه قارچ بودم : صد.فی :)


اگه یکی از اعضای بدن بودم : چشم 
اگه یه بازیگر بودم : گلشیفته
اگه یه خواننده بودم : انریکه اگلیسیاس


اگه یه کشور بودم : ایتالیا
اگه یه سایت بودم : فیس بوک!


اگه چیزی که میخواستم بودم : در کمال ناباوریم بازم "خودم"

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

از همون سه شنبه ی قبلی که دوستام پیشم بودن ناهار و بالای منبر رفتن و فخر فروختنم راجع به اینکه من هر ساعت شبانه روز اگه بخوابم یا نخوابم صب ساعت 7 یا نهایت نهایتش 8 بیدارم... هر روز به طرف اعجاب آوری , خواب موندم !   :|  

دیروز صب که کلا شاهکاری بود برای خودش اصلن! ساعت 12 خوابیدم و ساعت 9 صب بیدار شدم! اصلن هم یادم نمیاد کی الارم گوشیمو خاموش کردم. بعدش هم که دیدم دیر شده  برا خودم رفتم د×و×ش گرفتم و ساعت 10 رفتم سر کارم!

____________________________________________________________

حالا من نمی خوام پاییزم تموم بشه چی!..................


 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نمیدونم چطوریه.. همه تو فصل تازه و بهار ،کرخت و بی حس و خواب آلو میشن.. من این علائم رو بصورت حاد در فصل محبوبم ×پاییز ×پیدا میکنم.... یعنی همش تو روز های بارونی و ابری و سیاه دلم میخواد پنجره ها رو باز کنم و یخ بزنم و تا گلو برم زیر لحاف.. بعد یکی هم باشه پاهای یخ زدمو بچسبونم  بهش!!

که خب دیروز به این خواستم به صورت کامل نرسیدم !در عوضش ظهر بعد از ناهار و سریال دیدن از ساعت 3 تا 5 خوابیدم که نه ، بی هوش شدم! کلاس زبانم رو پیچوندم خیلی شیک بعد هم عصرش که بیدار شدم حاضر شدم برم سر کار ولی بعد دیدم تو این بارون و هوای ابری و سرد ترجیح میدم بمونم خونه و برای همین به خودم مرخصی دادم... گر چه دیگه یکم بعدش حسابی حوصله ام سر رفته بود و پارتنر هم که زود اومد ه بود بعد از مقادیر متنابهی تعجب زدگی از بودن من این ساعت تو خونه و کلی خوشحالی زیر پوستی!! دید من اینطور کلا فه و بهانه گیرم گفت بیا برو اصلن سر کارت!! شب هم  از موسسه زبان تماس گرفتن ،فکر کردم الان این معلم بد اخلاق سخت گیر میخواد بگه چرا نیومدی کلاس!!!! بعد دیدیم میگن سه شنبه کلاس تشکیل نمیشه چون معلمه نیست بعد من اونقدر خوشحال شدم کلی تقدیر و تشکر هم کردم ازشون!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه سریال تاریخی - اساطی*ری هست،"  "من تازه فهمیدم که هر شب میده ، فکر کنم کانالش هم جدید باشه رو فر *کا*نس قبلی TV*Pe*rsia*  به اسم T*M که شبا حدود 11 _خودم هیچوقت از اولش نرسیدم آخه! " " به اسم S*parta*cus یا همون اس* پار* تا *کوس  خودمون.. بعد من خیلی دوستش میدارم! دیگه بخاطر این ساعت خوابم هم تغییر کرده و دوباره دیر خوابیدن رو شرو کردم بعد یه نکته ی خیلی طلایی اینه که این سریاله"" پلاس 18"" هست!! همچین هم به وفووور و کم هم نذاشتن! 

بعد نقش اولشون هم به غایت جذ*اب و خوش* اند*ام تشریف دارن طوری که آدم کلی گل از گلش میشکفه زیارتشون میکنه!خیلی هم تخس البته! خلاصه دیشب نصفه شبی بعد اینکه تموم شد پخشش مثل خرم ها رفتم لب تاپ و روشن کردم که پیجشون رو تو فیض بوق! لا*یک کنم و هم ببینم ایشون کی تشریف دارن اونوقت اینقدر جذ*اب و اینها!! بعد در کمال تاسف متوجه شدم که همون موقع که داشته این سریال و بازی میکرده متوجه میشه سرطال خون داره و برای همنین بعد از سری اولش بازی اش نیمه کاره میمونه و با وجود کلی تحت نظر بودن و مراقبت و درمان و اینها پارسال 11 سپتا**مبر تو سن 39 سالگی می میره! خیلی یه جوری شدم! آخه آدم به این جوونی به این خو*ش**تیپی به این ورز**یده گی!!  اونوقت مریض بوده تو این سریال بازی کرده اگه نمی بود چقدر دیگه جذا**بیت داشت! خلاصه که باز هم فهمیدم دنیا وفا نداره....

 

___________________________ 

از اینکه دیروز مقاله ی زبان رو ننوشتم و برا همین بی خیال کلاسه شدم خیلی احساس شاگرد تنبل بودن و عذاب وجدان بهم دست داد، بعد هم که موندم خونه احساس بی فایده بودن بهم دست داد!! بعد به خودم گفتم خیلی بی جا همچین حس های بدی بهت دست میده! تو باید یکم به خودت مرخصی بدی و یه روزهایی اصلا خودتو از همه مسئولیت ها و وظایف و توقعاتی که از خودت داری آف کنی! ا

خب بعدش دیگه عذاب وجدانه رفت گم شد! نگرانم نکنه  زیاد خوش بگذره کلا دیگه از مرخصی در نیام!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

می خواستم این نوته رو هم بذارم در ادامه ی همون پست قبل ولی فکر کردم اون تو حال و هوای خودش بمونه خیلی بهتره...

چند وقتیه دارم فکر میکنم اونهایی که تو سن خیلی زود یعنی همون نوجونی یا نونهالی به موفقیت های زیادی میرس چطوری این مسیر موفقیت رو تو برهه زمانی خیلی کوتاه طی کردن یا میکنن! 

یه پستی هم خونده بودم.. نمیدونم گمونم تو بلاگ لنگدراز بود که ما آدمهایی هستیم که خیلی هامون تو جاهای اشتباهی قرار گرفتیم و داریم کارهای اشتباهی میکنیم... مثلا شاید یه آشپز در واقع یه مهندس خیلی خوبی باید میشده،یا بر عکس ولی خب در زمان و مکان و موقعیت اشتباهی به اینجایی که الان هست رسیده و خب اون استعدادش هم هیچوقت شکوفا نمیشه...

حالا از همه اینها که بگذریم و من هم با این موضوع خیلی موافقم دارم فکر میکنم شاید من قرار بود خودم تو یه رشته ای به قول معروف شکوفا بشم ولی خب یا اصلا نفهمیدم که اون چه رشته ای هست و هم اینکه هیچوقت تو موقعیتش قرار نگرفتم و یا شاید هم در آینده تو موقعیتش قرار بگیرم ولی از سن شکوفایی ام دیگه خیلی گذشته !!  

الان که فکر می کنم میبینم همیشه دلم میخواست یه رشته ورزشی رو خیلی حرفه ای دنبال کنم و خب به موفقیت هاش هم برسم.. چه میدونم شاید من هم باید یه تنیسور میشدم یا یه شناگر خیلی ماهر یا دوچرخه سوار یا بدمینتونیست یا حداقل همون بسکتبال خودم که رفتم تا یه جاهایی خووب و بعد کلا ولش کردم!!

اینو میخوام بگم که خب از ما که گذشت... نه که گذشت _ گذشت و تموم شد... بلکه خب از اون دوران طلایی که میتونستیم داشته باشیم و نرسیدیم و یا همون کشف نشدیم منظورمه.. و لی خب میتونیم الانشم هر چی که دوس داریم رو به صورت علاقه مندی تو اوقات فراغتمون داشته باشیم...

        حالا دارم فکر میکنم اگه "یه روزی" یه بچه ای باشه تو سرنوشتم که مسئولیت آینده و حالش به عهده ی من باشه .. من خب مثل همه دیگه آدمها که امال و آروز هاشون و رو تو نسل بعدشون میبینم حتما پرم از کلی برنامه... حتما میخوام یه عالمه امکانات و موقعیت ها رو در اختیارش بذارم که بتونه شکوفا بشه.... از طرفی هم میترسم که نکنه از اونور بووم بیافتم... نکنه مثل خیلی هایی که میشناختم و تو زندگی ام بودن و حتی یه زمانی تو نوجونی آرزوم بود که جای اونها باشم.. برخلاف کلی موقعیت رفاهی و خانوادگی نتونن خودشونو پیدا کنن... 

بازم فکر میکنم من باید بستر رو فراهم کنم... اون دیگه پای خودشه که بتونه خودشو شکوفا کنه یا نه! :|    الانم که نگاه میکنم میبینم بیشترین ادمهای موفق اطرافم اونهایی بودن که برای رسیدن به نقطه ای که الان توشن کلی زحمت کشیدن و راحت نبوده راهشون...

اینا هم خودم اگه تو مکان و زمان مناسب  دیگه ای قرار گرفته بودم! 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٥ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 صبح که داشتم پیاده روانه محل کارم میشدم .. همینطوری یه دریم خوشگل هم داشتم.. که ظهر که برگشتم خونه تا ناهار و میذارم گرم بشه بپرم یه د×و×ش آبگرم بگیرم و بعد هم ناهار و بعد هم بپرم  تو ت×خ×ت دوست داشتنی ام و یه لا× لا× ی حسابی!  همین طوری هم با لش ام رو ب×غ×ل کنم.... هوووووم....

آخه شکر خدا نه امروز کلاس زبانی هست و نه کلاس موسیقی ای و من میتونم راحت بدون استرس و ترس از انجام ندادن تکلیف ها و یا خواب موندن به خواب عز×یز×م برسم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٥ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیشب کلی اکتیو بودم... بعد از  5ساعت کار و 3 ساعت تمام تو کلاس زبان نشستن و بازم 2 ساعت کار بعدش رفتم خونه و یکی دو ساعتی هم موسیقی تمرین کردم که مثلا یکم تلافی این 2-3 هفته بشه و بعد هم یکم اینترنت بازی و تازه اگه موقعیتش بود حتی فعالیت های بیشتر و انرزی بر  ترزبان!! وصبح هم با انرژی مثبت بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و یه چایی و چیزی خوردم و کلی برنامه داشتم که پیاده روی صبحگاهی هم داشته باشم تا محل کار ولی هر چی گذشت تا آماده بشم و بیام بیرون از خونه به طرز شگقت انگیزی انرژی  و انگیزه ام تحلیل میرفت و اصلا یه حالی شده بودم که اگه روم میشد و از خودم خجالت نمیکشیدم اصلا بیخیال اومدن بیرون از خونه میشدم و یا حدا قل آژنس میگرفتم ولی گفتم نه! و به همون با تاکسی اومدن رضایت دادم! الانم از دست خودم خیلی عصبانی و ناراحتم! امیدوارم حداقل این کلاس موسیقی امروز یکم حالم رو بهتر کنه...

 

* به یه حقیقت دیگه ای هم که این روزها پی بردم و رو روح و روان و انگیزه ام حسابی اثر گذاشته اینه که من هر سال آذر ماه که میشه تو بحران اقتصادی قرار میگیرم و بعد هم کلا داغون و خالی میشم! مثلا همین الانش من برای اولین بار اون قسط قلنبه گنده ام عقب افتاده چون پولش رو در کمال خرسندی برداشتم با خودم بردم مسافرت و با جیب و کارت خالی برگشتم! بعد یه حساب دیگه با همکارم دارم که چون مشتری های بد! نیومدن با من تسویه کنن من هم به اون همکارم بدهکار شدم بابت همکاری ای که باهام داشته.. از اونور اون ویزیتور کارام هم که تا مبلغ حسابم باهاش به رقم خانمان برانداز نرسه اصلا بهم فاکتور نمیده !! و به اون هم یه چند صد تومنی بدهکار شدم و تازه این جدا بمونه از هزینه کلاس موسیقی ام که امروز برای ترم جدید باید پرداخت کنم و همین طور اون دوچرخه کذایی ام که تو فکرشم و همینطور هم پس اندازی که هر ماه باید جدا داشته باشم و بریزم به حسابم!! یعنی درست چند روز قبل از آذرماه ییهویی همه رفتن تو فاز عزاداری و کلا بازارمون تعطیل رسمی شد در حدی که من اونقدر احساس رخوت میکنم که حتی نمی تونم کارهای باقی مونده مشتری ها رو انجام بدم چون میدونم اینها رو انجام بدم بیکار میشم و لا اقل الان می دونم یه سری کار دارم که باید انجامشون بدم !!! (یعنی واقعا دچار بحران شدم ها!! ) بعد هم الان دیگه به این نتیجه رسیدم که باید به اون حساب پس انداز مبارکم دستبرد بزنم و حداقل یه میلیون ناقابل ازش برداشت کنم تا این اوضاعم از این وضع در بیاد!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/۱۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

I always want to know more. I want to learn more. I want to do better. I want to be better. I’m not progressing fast enough.

×دیروز عصر بهترین دوست دوران دبیرستانم همراه نامزدش اومدن پیشمون...

وقتی رسیدن دیدیم تو دستشون هدیه و کیک تولده...

 

خیلی حس خوبی داشت... برای منی که نولدم خب به صورت ناخواسته برام خیلی روز مهمی هست و امسال متفاوت تر از هر سال بود و دیگه از اون پارتی های شلوغ پلوغ چند سال قبلم هم خبری نبود و یه جورایی تنها بودم .. خیلی خوب بود...

کادوی تولدم هم یه کیف پول صورتی و بنفش بود قلب کمتر از 2 هفته از اوج بی کیف پولی به 3 تا کیف پول با حال رسیدم.. که 2 تاشون کادو تولدم بودن یکی که همین دوستم صورتی و بنفش یکی دختر خاله ام که اونم بنفش و یکی هم خودم خریدم که اون طوسی ه ...

دیگه همه عالم و آدم و حتی اونهایی که یه بار تو زندگی منو دیدن میدونن من بنفشم.. این رنگ نماد تمام ایده ها و آرمان ها و شخصیت منه.. ای کاش میتونستم اون آرامش درونش رو هم به خودم منتقل کنم که عالی میشد...

دیشب بچه ها رو برای شام هم نگه داشتم و یه غذای خیلی ساده درست کرده بودم که جمعمون صمیمی تر باشه و به نامزدش که برای اولین بار می اومد خونمون هم گفتم که این مهمونی نیست و فقط دور همیه و مهمون بازی برای بعد هست... 

این دوستم قراره تا 6 ماه دیگه حدودا عروسی اش باشه و همسرش اهل شهر ما و خودش اهل شهر بغلی مونه و خوشبختانه قراره بیاد اینجا زندگی کنه و این شده دلخوشی جفتمون که تنها نباشیم چون من که اینجا خیلی تنهام و با هیچکس رفت و امد ندارم و اون هم اینجا کسی رو نداره.. بقول خودش منو میکشه اگه بخوام برم از اینجا چون به امید و دلخوشی من داره میاد اینجا.. من هم که ذوق مرگ از الان قرار  دوچرخه سواری هر شبمون رو گذاشتم :)  امروز هم دارم میرم دوچرخه ببینم و هم اون کادوی تولدم رو بخرم که قراره یه ساعت باشه! اونم بنفش! اینها هم کاندید های من هستن تا ببینم کدومشون یافت میشن... 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۱ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

عجب زن مهربانی است ! با ذهن خلاق و قیافه بی شیله پیله ای که دارد هیچ وقت عقب نمی ماند.
او دختر متجددی است و می خواهد او را به خاطر خودش و نه برای موهای بلند و  یا چشمان زیبای درشتش دوست بدارید.. .

او معمولاً به اندازه پسر متولد این برج آزاد و بی قید نیست. اما گاهگاه می خواهد فرار کند و برود. به خاطر بسپارید که نباید وقتی شانزده سال دارد با او ازدواج کنید . قبل از آنکه دست به کار امر خیر شود باید برود و دنیا را ببیند . در غیر اینصورت بعدها دیسیپلین شما را نمی پذیرد و آشفتگی به بار می آورند. اگر خیلی زود ازدواج کرده  والان احساس خفگی و سرکوب می کند بهتر است در کلاسهای شبانه و یا دانشگاه مکاتبه ای ثبت نام کند.
او دوشیزه ای باانگیزه های مادرانه نیست . اما تمام تلاشش را می کند تا فرزندانی باهوش تربیت کند. او به بچه ها احترام می گذارد و آنها را نوازش می کند . زن متولد آذر در تربیت فرزندانی مستقل، بی همتا است . او نه تنها مادری پیر و امل نخواهد بود بلکه بچه ها را تشویق می کند که خودشان باشند. او آنقدر صادق است که همیشه واقعیت را به بچه ها می گوید . مهمترین بخش پیشرفت فرزندانش ، هوش آنهاست . فرزندان او آنقدر تیز هوش هستند که از تک تک سلولها خاکستری مغزشان استفاده می کنند .
او فمینیست است و اگر بخواهید با او همیشه از چیزهای پیش پا افتاده صحبت کنید. شعله های خلق آتشی خود را نشان می دهد. به نظر خودش ، او زن است و حقوقی خاص خود دارد، زن متولد برج آذر از صحبت درباره عقایدش نمی ترسد و با تلاش کار خارج و داخل خانه را با هم تلفیق می‏کند.
برای تحریک ذهنش باید تمرکز داشته باشد ، در غیر اینصورت دمغ و پکر می شود محدودیت برای کلیه متولدین این برج مضر است ، حتی اگر با آدمهای کم هوش ازدواج کند و آپارتمانی لوکس داشته باشد. اگر دختر متولد با کسی ازدواج کند که نتواند او را به همان ترتیبی که عادت داشته نگهداری کند بعید نیست با اولین کسی که از هوش کافی برخوردار است ، بپلکد.
فراموش نکنید همه متولدین این برج خانه به دوش هستند. در واقع خانه به دوش و خوشگذران هستند و ان دختر خواهان داشتن شریکی است که مثل خودش به سفر علاقمند باشد تا در فروب با هم به گردش بروند .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ دیشب  تو کلاس زبان یه بحثی رو معلم راه انداخت که از بچه ها حرف بکشه !

موضصوع هم بزرگترین "ریگرت" زندگی ات بود! چی بزرگترین پشیمونی و تاسف زندگی ات هست..  من رو این موضوع برای چند ثانیه عمیقن فکر کردم...  نمیخواستم فقط یه جمله ی خالی با استفاده از گرامر ی که یاد گرفته بودیم و باید تو  جمله به کار میبردیم تحویل بدم! یه لحظه واقعن از خودم پرسیدم دختر چی بزرگترین حسرت وپشیمونی زندگی ته؟! 

از همه" غیر قابل باور تر" این بود که هیچ جواب درستی پیدا نکردم! همیشه یه حسی داشتم که انگار خیلی کارها و انتخاب هایی که کردم دقیقا همونی نبوده که دنبالش بودم ولی هر چی زور زدم و مرور کردم دیدم نه! اینطوری هام انگاری نیس! برخلاف بقیه بچه ها که یا از رشته ی تحصیلی شون می نالیدن یا از شغلی که داشتن من مرور کردم که رشته تحصیلیمو دوست دارم / شغلمو دوست دارم/ موقعیت اجتماعی ام رو دوست دارم/ قیافه و حتی بدنم رو دوست دارم/ جدی که فکر میکنم میبینم حتی سبک زندگی فعلی ام رو هم دوست دارم! یکی هست که با همه دیوونه بازی هام دوستم داره/ شاید فقط یکم از اینکه الان دارم تو ایران زندگی می کنم  ناراضی باشم چون دوست داشتم جای بهتری می بودم! و اون جمله ای که به معلم تحویل دادم این بود که "کاش وقتی 17 سالم بود برای کنکور بسکتبال رو ول نمیکردم"!! بعله  این بزرگترین ریگرت زندگی منه! 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۸ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امسال اولین سالی بود که تو روز تولدم اینجا چیزی ننوشتم..

از حس و حال و  هوام نگفتم ولی خب چه میشه کرد...  ظلمی ه که به من ناخواسته روا شده... خدا از باعث و بانی اش نگذره...

تولد امسالم حتی از پارسال هم خلاصه تر بود! حتی کیک تولد هم نداشت!!! گرچه من اون روز که تولدم بود ، هم تو فرودگاه چای و کیک سفارش دادم و هم شب تو کافی شاپ هتل کاپوچینو و کیک سفارش دادم ولی  هیچکدومشون "کیک تولد" نبود!!

ولی سفرم خیلی دوست داشتنی بود.. 

هوای ملس و دوست داشتنی جنوب .. آدم های خوب و مهربون و خونگرم... ساحل و دریای زیبا و دوست داشتنی... و از همه مهم تر دور بودن از تنش های روزمره ام حداقل برای یه مدت کوتاه... 

اون من_ پر از رخوت و کم انرژی شده بود گلوله ی اترژی که حتی همراه پر انرژی و اکتیوم هم حسابی کم میاورد و داشت شاخ در میاورد که من کی این همه انرژی نهفته داشتم و رو نکرده بودم! البته خودم هم تعجب کرده بودک کلا در شبانه روز 3-4 ساعت میخوابیدم و بعد همش اینور و اونور بودم... 

این سفر دخترونه برام خیلی خوب بود ولی تمام مدت جای خالی دونفری بودن ور حس میکردم! یعنی باید حتما یه باری دونفره بریم اونجا مخصوصا هم که همه با بچه های کوچیکشون اومده بودن و کلا خیلی برام جالب بود این همه پدر و مادر و بچه های قد و نیم قد! مردم هم که ظاهرا" افتادن تو کار حذف کردن اون قضیه تنظیم خانواده اونم با جدیت و قاطعانه! والا به ما که اینطوری ثابت شد این چن  روزه!

 

ساحل مرجان که خیلی دوستش داشتم! مخصوصا برای دوچرخه سواری!

 

پانارامای هتلمون تو شب :)

 

حالا هم که برگشتم به دنیای واقعی ولی خدا رو شکر حالم خیلی خوبه و اون کلافگی مرگ بار ی که تو روحم بود ازم دست شسته... خدایا ممنونم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٧ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)