دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

همین یکی دو ساعت قبل یه مشتری جدید اومد اینجا، تا دیدمش هی میگفتم چقدر آشناست، کجا دیدمش قبلا؟ بعد که رفت و داشتم عمیق تر موشکافی می کردم...یادم افتاد، شبیه یکی از همکلاسی های دوره کارشناسی ام بود... نه یه همکلاسی معمولی...یه همکلاسی_ دوست... شبیه ده سال بعدش بود... چهره ی جا افتاده ی همون همکلاسی بود انگار... خوشتیپ بود... از اون چهره ها که تو دهه 40-50 زندگی شون به اوج جذابیت می رسن... فکر کن شکل همون آدمی باشه که چند وقت قبل بعد از 7 سال پرده از راز دلش هم پیشم برداشته باشه... رازی که بهش گفتم حالا تو این زمان گفتنش اصلا چه دلیلی می تونه داشته باشه؟... ولی خب گفت که زندگی اش پر از حسرت همون لحظه هاست که حرفش رو نزده... 

خب همه اینها به کنار، این آدم امروز اونقدر جذاب بود و شبیه س.و.پ.ر ا.ستا.ر ها بود  که میتونست یه هنرپیشه خیلی معروف و محبوب باشه... اگه اینجا زندگی نمیکرد و مثلا تو یینگه دنیا بدنیا اومده بود، حتما مامانش کمکش می کرد تو بچگی تو چند تا تبلیغ تلویزیونی بازی کنه و یا شاید اصلا اگه دانشگاه می رفت همونجا براش اولین جرقه های موفقیت زده می شد، شاید واقعا استعدادش رو هم داشت، شاید یه ستاره موسیقی می شد، شاید حتی بخاطر جذابیت و یکم ه.ی.ز.ی اش می رفت پ...ر.ن ا.س.ت.ا.ر میشد حتی!!!! ولی خب یه راننده معمولی  ماشین خطی بود... داشتم فکر می کردم چند درصد از ما آدم ها قربانی تصادفی این جبر جغرافیایی هستیم؟هان؟!! خیال پردازی دیگعه بسه، باید نون بخرم برم به پارتنری که از کمر درد خونه نشین شده برسم! اینه جبر جغرافیایی خودم!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امیدوارم همه خوب باشید و شب یلدای خوبی رو سپری کرده باشید.

شب گذشته ما خونه دایی وسطی پارتنر خان دعوت بودیم برای شب نشینی و ای بد نبود! البته که خیلی دوست تر میداشتم با عزیزان و فامیل و خانواده خودم بگذرونم این شب رو ولی مقدور نبود. امیدوارم همه کنار عزیزانشون شاد و سلامت و با آرامش خیال باشن.

امروز قراره برای کمپینگ با خواهر زاده پارتنر و پسر داییش و همسرش و دایی کوچیکش و خودمون برین یکی از این مناطق بکر اطراف و شبم بمونم و فردا عصر برگردیم. دیروز من و پارتنر فکر کردیم که برای امشب شام من خوراک لوبیا درست کنم و دیروز از صب لوبیا ها رو خیس دادم و چند بار آب ش رو عوض کردم  و از اونجایی که دیشب تا برگردیم خونه خیلی دیر شد نشد که دیشب بپزمش و پارتنر گفت که صب زود که بیدار میشه زیر قابلمه رو روشن میکنه که تا وقتی که من بیدار میشم نیم پز شده باشه و بقیه روند پخت رو هم میزاریم برای ظهر که من برگشتم از سر کار. منم همه چیزو آماده کردم و قابلمه رو گذاشتم رو گاز و شب تا صب هم خواب خوراک لوبیا چیتی می دیدم تا اینکه ساعت هفت و نیم صب با بوی شدیدددددددددددد سوختگی مثل فنر با چشمای بسته از تو تخت پریدم و دوییدم تا آشپزخونه و دیدم بعله! شد آنچه که نباید میشد!!!!! احتمالا زیرش رو زیاد کرده بوده که اون همه آب که توش بود تموم شده !!!! خلاصه که چون دیشبم اعلام کرده بودیم به همه که من میخوام شام اینو آماده کنم و یه ملتی منتظر این شامه هستن و مخصوصا اینکه نمیخوام جلوی همسر پسر دایی پارتنر بهانه بدم دستشون که کل بندازه همش بامن! در یک اقدام ضربتی رفتم از قروشگاه نزدیک خونه لوبیا خریدم (چون نداشتیم تو خونه!)و با کاسه و قابلمه تو آفیس خیسشون دادم! که الان بردارم ببرم خونه و بپزونمشون!!!!! تازه به پارتنر خان فقط گفتم سوخت و نابود شد و دیگه نگفتم که میخوام دوباره درست کنم اونم انگاری که عذاب وجدان گرفته باشه زنگ زده میگه داری می ری خونه 6 تا کنسرو لوبیا بخر و باز کن بریز تو قابلمه یکمم آب بریز روشون و بزار چند تا قل بخورن  و به روی خودمونم نیاریم که اونها سوختن!!!نیشخندنیشخندخنده  راستش به روش نیاوردم ولی خدایی اش خیلی حال کردم با راه کارش! مخصوصا اون مدل کنسروایی که خودمون گاهی میخریم خیلی خوش مزه و درست و حسابی ان و احتمالا کففففففففف اونها می برید اگه اینکارو می کردیم ولی خب من تصمیم دارم خودم دوباره درستشون کنم! بعله یه همچین دخدری ام من مژه

 

تعطیلات خوبی داشته باشید♥

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امروز تو این گروه های فعال وا.یبر.ی یه پیام عاشقانه به این مذمون اومده بود که قبض ها و صورتحساب های خودتونو بجای اینکه با نفرت و حسرت بپردازید، بیایید با عشق و حس مثبت و اینطورا بپردازید چون اینطوری احتمالا کائنات گول میخوره یا شایدم گول، کائنات ور میخوره و چند برابر برکت و ثروت میاد تو زندگیتون. من هم چون خیلی تحت تاثیر این پیام و جو معنوی قرار گرفته بودم، در یک اقدام انتحاری اومدم اون قبض برق صد و چند هزار تومنی آفیس و که چند هفته هست مثل لولو خرخره فیس تو فیس من بغل مانیتور داشته خاک میخورده رو با کلی حس مثبت و خوشحالی! و مناعت طبع بصورت اینترنتی پرداخت نمودم! باشد که رستگار و ثروتمند گردیممژه. آمین!



نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روزه همه حس و حالم قر و قاطی شده

البته به همراه نوسانات هورمونی

اونقده حالم بده روزی چند بار بغض می کنم حتی به پوچی زندگی ام هم  کلی فکر میکنم و حسرت میخورم

تف به این ناهواری های هورمونی!!!! 

حالم بدههههههههههههههههههههههه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۸ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز بین ساعت هفت تا هشت و هفده دقیقه ی صبح یکی از پر استرس ترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم! فشارم افتاده بود و دستام یخ کرده بودن. منتظر جواب آزمایشی بودم که خیلی ها آرزوشونه مثبت باشه ولی من از ترس اینکه نکنه مثبت باشه مثل بید می لرزیدم. تنها وقتی تماس گرفتم و تلفنی بهم گفتن که جواب آرمایش HCG شما منفیه و من تونستم نفس حبس شده ام رو رها کنم. البته این استرس از دیروز ظهر که رفته بودم پیش دکتر تا معاینه ام کنه و برام ازمایش بنویسه ، از اون لحظه ای که بهم گفت برات یه همچین آزمایشی هم می نویسم چون احتمالش هست! و من گفتم نههههههههههههههه! اون گفت آره!!  شروع شده بود.خنثی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۸ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

به نقل از  سایت یاهو    

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

داشتم فکر میکردم امسال تقریبا تموم شد و الان خیلی وقته که بارون نیومده و من آرزو به دلش می مونم اما... صب تو تاریکی و خیلی زود از یه خواب ناراحت کننده که این روزها زیاد پیش میاد ببینمش بیدار شدم... سایه پارتنر رو تو اتاق روبرویی دیدم که داره پیرهنش رو اتو می کنه و بلند شدم رفتم اونور و  دستشو گرفتم تا بیاد و پیشم دراز بکشه .متوجه شد که ناراحتم و ب.غ.ل.م کرد و بهم گفت بیرون داره بارون میاد و من کلی حالم بهتر شد و با اینکه داشت دیرش میشد اونقدر باهام موند تا حالمو خوب کنه و بهم ثابت کنه خوابه چرت بوده و اون چقدر منو دوست داره وشارژ شدیم و  بعد رفت...

 

 

منم سریعتر آماده شدم و پیاده تو این هوای عالی و قشنگ پاییزی قدم زدم با کلی انرژی اومدم سر کار.

 

در آخر هم شعار من اینه خجالت

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان چند روزه که اومدم بنویسم و هی نشده

هی یا دستم نرفته به نوشتن یااگرم رفته نوشتهه ثبت نشده و من فکر کردم که شاید اصلا نباید بنویسمش و بی خیالش شدم!

هی یه روزی حالم خوب بوده خواستم از ذوق و شوقم بنویسم هی نشده و تا شده اون حال خوب یه اتفاق بدی براش افتاده و شده حال بد!!! اصلا تو یه هفته ی گذشته مرز خوب بودن و بد بودن و امید و نا امیدی تو روزهام گم شده و قاطی شده! هی یه روز رفتم تو آسمون چند ساعت بعدش با مخ اومدم پایین هی رفتم بال هی اومدم پایین! الانم دقیقا حالم از این تلاطم بهم ریخته و دچار تهو.ع شدم اساسی! فکر کن همه این نوسانات هم بشکل کاملا مستقیم رو روابط من و پارتنر هم اجرا شد و تاثیر  داشتگریه بطور متوسط روزی 4 بار با هم جر و بحث و ناراحتی داشتیم و دیشب هم بدتر از همه! الانم با هم سر سنگینیم!!! من نباید ابنقدر زود جوش بیارم ولی واقعا توقعم از اونم درک بیشتر ه. من اصلا الان حال جالبی ندارممممممممممم! دست تنهام و کلی کار دارم و حال ندارم!

امروزم  که قاط زده بودم زدم همه اطرافیانم رو تار ومار کردم  الانم بسیار ناراحت و داغانم!

اصلا دلم نمیخواست تو این شرایط اینقدر حالم بهم ریخته باشه درست وقتی منتظرم تا چند روز دیگه عزیزم از راه برسه و کل عید رو پیشمون باشه ولی متاسفانه برنامه ریزی هام همه خراب شد و همه چیز نقش بر اب شد! و اصلا انگار الان آمادگی ندارم.

کارگری که قرار بود بیاد کمک منو پیچوند بعد از دو هفته سر دواندنم و گفت که نمیتونه بیاد و دوستش رو اگه میخوام می فرسته!!! من هم با خودم و همه چون لج بودم گفتم نه! یه کار گر دیگه همه که دوستم میشناخت گفت جمعه نمیتونه بیاد ومن فقط جمعه وقت این کارا رو دارم. و حالا خودم موندم و یه عالمه کار!!! با مچ دست دردناک و ضعیفی که الان ماه هاست ناراحته و من اصلا  حوصله ادا اطوار این یکی رو ندارم! یجورایی وضعیت گهی.ه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

بازم دریا طوفانیه!

تو روحش!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

*حدودا 10 روز قبل برای کاری رفته بودم شهر دوست و همسایه. پارتنر اون شب سمینار داشت و دیر می اومد خونه برای همین من غروبش تنها داشتم بر میگشتم. از سر یکی از چهارراه ها که داشتم رد میشدم دیدم تو ایستگاه تاکسی سر چهارراه چند تا خانوم ایستادن ولی تاکسی نیست. منم که تنها بودم گفتم اینها رو سوار کنم تا آخر همین مسیر که خودمم باید برم، ببرمشون. خودمم خیلی پیش میاد که منتظر تاکسی میمونم و واقعا اون موقع ها دلم میخواد یه آشنای مهربونی پیدا شه بیاد منو سوار کنه و از اون انتظار در بیام! خلاصه ایستادم و گفتم من دارم تا فلان جا میرم شما هم می رسونم. یه مادر و دختر بودن و اول یکم نگام کردن! بعد تصمیم گرفتن سوار شن! منم درست سر چهارراه ایستاده بودم و اصلا جای خوبی نبود تو اون ترافیک غروبی! خلاصه همین طور ک اونها سوار میشدن یه لحظه نگاهم دوباره افتاد تو ایستگاه و دیدم یه خانومی با یه عالمه بار و بنه ایستاده اونجا و بسیار ریز و با دقت داره تو ماشین و منو اسکن می کنه! من اون شب عینک نزده بودم و دیدم تار بود!!! یه آن متوجه شدم زن دایی پارتنر هستن ایشون!!!!!!(که خیلی هم  به هم عنایت داریم!ساکت) خلاصه ایشونو هم سوار کردم! البته یکم تعارف کرد که نهههه نمیام و بعد دید بهتره بیاد تا اونجا یه لنگه پا وایسته! خلاصه اومد و کلی ابراز تعجب که من داشتم فکر میکردم این تو هستی واقعا یا نه!!!! (نمیدونم لابد به من نمیاد کارهای انسان دوستانه بکنم و به خودش میاد!!) خلاصه تا آخر اون مسیر حرف از این و اون و همه زدیم و بعد از میون صحبت هامون اون خانونم های اولی متوجه شدن که من دارم میرم شهر دوست و همسایه و اونجا بهم گفتن که اونها هم هم مسیر هستن و می تونن بیان؟ منم گفتم بعله بفرمایید و با هم همراه شدیم. از تو شلوغی شهر که در اومدیم و افتادیم تو کمربندی دختر خانومه گفت من *need for speed بازی کردم؟؟؟ گفتم نه! ولی خب برداشتم این بود که رانندگی من ایشونو یاد این بازی انداخت!!!(البته من بعد تصادفم کلا خیلی خیلی محتاتانه تر رانندگی میکنم) بعد هم که اونها داشتن پیاده میشدن مامانه(که یه زن بسیاررررر ساده ی شمالی بود!!)  گفت من کرایه رو میزارم اینجا!!!  تعجب من گفتم عه کرایه چیه؟؟؟ اون میگفت نه باید بگیری! میگفتم خانوم آخه به ریخت من میاد مسافر کش باشم؟؟؟ هم مسیر بودیم رسوندمتون!چشم و خلاصه به زور پولو گذاشتم کف دستش! خنده ام هم گرفته بوداااا خندهگفتم آخه تو زندگیت مسافر کش به این جدابی دیده بودی؟؟؟مژه

فردا برای پارتنر تعریف کردم و می گفت آخر عاقبتت به مسافر کشی افتاد ها!!! ابلهقهقههمنم ابروزبان گفتم اینبار فک و فامیلت رو ببینم عمرا سوار کنم!!خنثی

*فیلم های blue Jasmine ,Gravity رو دیدم و هر دوشون مخصوصا جاذبه رو خیلی دوست داشتم! خیلی خوب بازی کرده بود سا.ند.را بو.لا.ک و واقعا حقش اسکار هست.من که موقع دیدن این فیلم دست و پاهام یخ کرده بود و فشارمم افتاده بود!!

×پریشب هم خواهر زاده پارتنر اومد پیشمون و دیروز عصر رفت. با هم فیلم دیدیم و حرف زدیم و در کل خوش گذشت لبخند

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ جناب پارتنر رفته ماموریت و من فعلا مجردی سیر میکنم!

2/این هفته 3 روز تهران بودم و در کل خوب بود هم کلی خرید کردم و جیب درد گرفتم و هم کلی دوستان و فامیل رو دیدم (البته کلی ها رو هم نرسیدم ببینم !!)

3/همون روز  شنبه که رسیدم یه 50 مین  بطور خودجوش تنها پاشدم رفتم بیرون سمت مفتح و هفت تیر(چون همون سمت ها بودم) و تو همون چند دقیقه یه جفت کفش باشخصیت طور (یعنی غیر از کتونی!!!!) و یه روسری پاییزه از تی تی ( که بعد N سال روسری خریدم چون من فقط شال سرم میکنم ولی این خیلی خوبه و یه مدلی می بندم که شبیه روسری نیست) و یه کیف خریدم!!! یعنی کلی جای دوستمو خالی کردم که هر بار یه چیز میخواد بخره حداقل یه هفته طول میکشه پیدا کردن و قیمت گرفتن و سبک و سنگین کردن و چونه زدن و خریدنش!!!خنده

4/ یکشنبه با دوست عزیزمممممممممممم رفتیم یه روز صب تا عصر بیرون و کلی راه رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و از هوای گرم- سرد پاییزی و تجریش و ولیعصر و ... لذت بردیم تازه کافه ویونا هم بختش باز شد و رفتیم کالری دریافت کردیم اونجا! بعد هم ناهار مهمونم کرد و بقیه ناهارمون هم که زیاد اومد بردیم دادیم به یه بچه ای که پایین پاساژ تندیس داشت مشق مینوشت و ترازو هم جلوش بود! غروب که رسیدم خونه له  له له بودم ولی خیلی بهم خوش گذشته بود یک ساعت نشده بود که دختر خالم گفت میایی بریم پارک آب و آتش ! منم که تو این سالها فقط تعریفش رو شنیده بودم و با اینکه اصلا توانایی اینکه راه برم رو نداشتم با پر رویی تمام گفتم باشه و دوباره شال و کلاه کردم و سه تایی رفتیم بیرون شام هم تو راه چوبی مهمونم کردن که البته من چون هم صب کلی تو ویونا خورده بودم و  هم ظهر کلی پیتزا بلعیده بودم (که هم خوشمزه بود هم خیلی گنده!!!) دیگه واقعا از خودم خجالت میکشیدم برا همین یه سالاد سزار سفارش دادم(با تشویق دختر خالم آخه گولم زد چون من هیچوقت بیرون سالاد نخوردم ولی اون شب دیگه اونقدر خسته بودم هر چی اونا میگفتن من گوش میدادم!!) خلاصه سالاد خوردم اونم سالاد کاهو!!!!!!! من کاهو ها رو تو خونه خودم با شک و تردید می خورم همونایی که خودم میشورمشون رو !!! البته یکم بیشتر نخوردم ازش و بعد شب ساعت 11 اینا بود بیهوش شدم !

5/ دوشنبه رفتم به یکی دیگه از دوستام که الان مامان دو تا فسقلی بامزه و خوش اخلاق_ سر زدم و از  آش خوشمزه ای هم که پخته بود خوردم و به زور یه ظرف بهم داد با خودم بیارم .

عصرش هم با دختر خالم رفتیم خونه خالم دو ساعتی.  گمونم دو سه سالی بود ندیده بودمش بنا به دلایلی ! ولی اینبار دلم میخواست همه چیزا رو فراموش کنم و برا همین خودم زنگ زده بودمو باهاش برنامه گذاشته بودم و اونم خوشحال شده بود و همینطور پسر خاله هامو دیدم که کلی بزرگ شده بودن و دلمم براشون خیلی تنگ شده بود.

6/سه شنبه هم که کاسه کوزمو جمع کردم که برگردم و ساعت 9 صب راه افتادم ، ایندفعه فرقش این بود که برعکس دفعات قبل که می نشستم تو آژانس و میگفتم منو اینور و اونور ببر و کلی پول آژانس میدادم راحت با اتوبوس و تاکسی مسیر هامو می پرسیدم و میرفتم و غیر از موقع برگشت که وسایلم زیاد بود و باید با آژانس میرفتم ترمینال بقیه اش رو اینطوری اینور و اونو رفتم و بنظرم خیلی هم خوب و راحت بود.

7/ کلا نمیدونم چه مرضی هست که من پامو از خونم میذارم بیرون خوابم به فنا می ره اصلا تو هر جایی غیر از رختخواب خوم نمیتونم با خیال راحت و با آرامش و پیوسته بخوابم! بعد تازه همه اون نخوابیدن ها هم تبدیل به انرژی جنبشی میشه!! یعنی من تو همین شهر کوچیک خودمون عمرا تو یک روز بتونم اینقدر اینور و اونور برم!

8/گمونم به 40 نرسیده لغوه بگیرم و تموم پیچ و مهره هام جدا شده باشن از هم!!! غیر از اون مشکل زانو و همینطور ریزش شدید موهام بخاطر کاهش وزن ، بغیر از اون کمر درد و دیسک و این چیزا ، الان چند روزی میشه به شدت مچ دست سمت راستم درد می کنه موقع تکون دادن واقعا گاهی اوقات اذیتم میکنه! خودم دیگه خجالت میکشم از این وضع آخه یعنی چی؟؟؟؟ پیش دکتر ارتوپد خودم هم روم نمیشه برم تازه 28 شدم ولی مثل مامان بزرگ ها کلی اینور و اونورم درد میکنه و ناقصه آخه چرا؟؟ گاهی فکر میکنم قشنگ الان دارم گذشت زمان و بالا رفتن سن رو همه جوره حس میکنم! الانم میخوام برم از داروخانه یا لوازم پزشکی مچ بند بخرم چند روز استفاده کنم ببینم بهتر میشم!

9/ سه شنبه که میخواستم برگردم از قبلش هم پارتنر هم دختر خالم و شوهرش هم دوستام میگفتن نه چند روز دیگه بمون الان میخواهی بری چیکار کنی و هی اونا اصرار هی من انکار که میخوام برم سر خونه زندگی خودم و اینجا بمونم چیکار کنم و نه نمیمونم. اصلا یه حسی بهم میگفت برم. یه دلشوره ای داشتم منتها برا اینکه بقیه رو ناراحت نکنم و خودمم مسخره اونها نشم چیزی بابت حسم نمیگفتم. نمیدونم بعد این همه سال چرا بازم گاهی اوقات به حسم شک می کنم. خدا رحم کرد که برگشتم وگرنه اگه یه روز دیرتر میشد واقعا خیلی خیلی گرون تموم میشد و اصلا داغون ترم میکرد. من ساعت حدود 2 بود که رسیدم و کلید انداختم اومدم تو خونه ، یه بوی بدی خورد به دماغم و تعجب کردم که بوی چیه؟ همه در و پنجره ها قفل بود و گاز هم قط بود. اومدم تو آشپزخونه دیدم کف آشپزخونه پر آب و خون خشک شده و خیس شده هست. اصلا مغزم کار نمی کرد که چی میتونه باشه گفتم از لباسشویی و ماشین ظرفشویی که نمیتونه باشه! یه لحظه به ذهنم رسید و در فریزر رو باز کردم و دیدم تمام چیزهای توش آب شده و داره شر شر می ریزه پایین و اونها هم خونابه ها گوشت  مرغ های تو فریزر هست . دیدم برقمون قطعه و مثل فشنگ پریدم پایین و جعبه فیوز ها رو باز کردم دیدم  فیوز واحد ما نیست!!!!!!!  اصلا لال شده بودم و در عین حال از شدن عصبی شدن و ناراحتی تپش قلب گرفته بودم دوییدم سمت واحد اولی که دو هفته پیش ها هم یه روز صب تا ظهر که ما خونه نبودیم و از اداره برق اومده بودن بخاطر عدم پرداخت پول برق مشترک فیوزش رو کنده بودن برده بودن، این احمق فیوز واحد مارو کنده بود زده بود به اون قسمت که پمپ آب و موتور خونه کار کنه! و من که اومدم دیدیم فیوز ندارم به مدیر ساختمون گفتم  و اونم رفت به اینها گفت و بهش گفت حق نداشتی اینکار و بکنی و از اونور هم با پارتنر گفت من با این پیر مرده حرف زدم شما دیگه هیچی بهش نگو ، که منم کلی مخالفت کردم که باید بری بهش بگی چرا این غلط و کرد و اونم طبق معمول به حرف من گوش نداد و حالا اینبار که ما سه روز خونه نبودیم و ظاهرا همون داستان تکرار شده بود و من داشتم میسوختم و میخواستم همه رو بکشم . رفتم دم درشون که خبر مرگش خود نکبتش نبود و رفتم پیش مدیر ساختنمون و در حالی که از خشم میلرزیدم گفتم بازم همون کارو کردن و تا ما نبودیم فیوزمون رو کندن و همه یخچال فریزرم اب شده و خونمو بو گرفته و اونم خیلی ناراحت شد دویید پایین ببینه چه خبره. خلاصه حالم دیدنی بود. خسته و کوفته و داغون بیایی و با همچین صحنه ای مواجه بشی و بمونی تو گاو بودن و عوضی بودن و احمق بودن بعضی ها که فقط به خودشون فکر میکنن. بعد زنگ زدم و برا پارتنر داستانو تعریف کردم و اونم از راه دور داشت بد جور حرص میخورد و ناراحت بود و پیگیری میکرد و هر چی هم میخواست منو آروم کنه من بهش میتوپیدم که بابت اون دفه اگه کوتاه نمی اومدی اینا باز جرات نمیکردن دوباره همون کارو بکنن! اونم معذرت خواهی میکرد ازم. دوباره رفتم پایین ببینم چی میشه و  خیلی حالم بد بود همین وسط هم طبقه بالایی ما یه زن و شوهر نکبتی هستن داشتن میرفتن بیرون و تو پارکینگ بودن و من هم داشتم فقط بد و بیراه میگفتم به اونی که اینکارو کرده و چون دفه قبل فیوز مارو اون طرف برداشته بود و بهمون یه فیوز بدهکار بود منم فیوز اونها رو کندم زدم برا خودم!! به مدیر ساختمونه گفتم اگه پرسید بگو فلانی کنده فیوز رو چون بهمون فیوز بدهکارن و برن برا خودشون بخرن بزنن سر جاش و دلم میخواد ببینم کسی جرات میکنه دست به فیوز ما بزنه عصبانی. اینبار خودم پیگیر هستم و کاری با پارتنر ندارممنتظر و داشتم میرفتم بالا که این زنیکه همسایه بالایی خودشو انداخت وسط که وای خانوم شما حق نداری فیوز اون بنده خدا رو بکنی بزنی برا خودت و از این چرندیات که با چنان خشمی گفتم به شما ربطی نداره تو موضوعی که نمیدونی دخالت نکن و بهت مربوط نیسن که شکر خدا لال شد و هیچی نگفت و منم رفتم بالا.

10/دیشب هم رفتم در خونه همین پیر مرد خرفت که مطمئنم اینبار هم کار خود احمقش بوده و گفتم من بابت این قضیه شخص شما رو مقصر میدونم . اونبار هم اینکارو کردی و حق نداشتی بهتره تا وقتی بهت احترام میذاریم تو هم همینکارو بکنی و گرنه دیگه اینطوری برخورد نمیکنیم. باعث و بانی اش هم سپردم دست خدا و اومدم بالا! حالا داستان تمیز کردن آشپزخونه و بو دادن یخچال و فریزر هام هم که داستانی بود برا خودش فقط خدا بهم رحم کرد اگه یه روز دیرتر رسیده بودم همه مواد گوشتی کرم می افتاد و نمیدونم اون موقع باید چیکار می کردیم....خنثی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دارم  می رم یه جایی یه کاری بکنم!!

برای زندگی بهتر 

ایشالاه به خیر و سلامتی انجام میشه!

برگشتم خبر میدم

دعا کنید به خیر بگذره و خدا همرام باشه خیال باطل

ببخشید که خیلی گنگه!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

جمعه دستم به هر چی میخورد پودر میشد! خونه هم گند گرفته بود و حالم ازش بهم میخورد . از وقتی که صب جمعه چشمامو وا کردم تا حدود 2-3 یه ضرب داشتم خونه رو جمع و جور و تمیز میکردم نا سلامتی من کلفت این خونم دیگه! موقع شستن رو شویی با اسید ف شیشه عطر از بالای قاب پنجره نمیدونم چطوری پرت شد و زد یه تیکه گنده از سرامیک روشویی رو کند و خرد کرد,منم هنگ کرده بودم و حسابی حرصم گرفته بود و دلم میخواست جیغ بکشم! موقع تمیز کردن میز تی وی اومدم یه مجسمه سرامیکی روی میز رو بردارم که تمیز کنم اونم سر مجسمه از بدنه اش جدا

شد و من همینطور هاج  واج موندم! به همه اینها اضافه بشه سوختن هالوژن دیوار کوب, هرز شدن باروی کابینت بالای سینک و نصفه نیمه موندش و هی برخورد کله ی من با لبه کابینت.

ابنها هم دستاورد های قبلی == شونصد تا مجسمه دکوری که خرد و خاکشیر شدن و یه بیکار بیخیال هم نشسته همه اونها رو با چسب قطره ای به هم چسبونده و من هم همه رو انداختم دور بعدش,شکوندن اون دیوار کوب گچیه و دوباره چسب کاری کردن و زدنش به دیوار. شکوندن یکی از لاله های اون لوستر وسط هال! شکوندن  خاک انداز اون جارو خاک انداز دسته بلند آشپزخونه , شکوندن اون لیوان آب جو خوری من ...و... که الان یادم نیست!

از بس این مدت موهام ریخته دسته دسته و نمیدونم از کدوم درد ه که اینطوری با من قهر کردن این موهام چاه حموم گرفته! من شک ندارم که از بس این موهام ریخته و رفته تو چاه حموم اون گرفته آخه تاحالا ما از این مشکلات نداشتیم! واقعا یه وقتایی دلم میخواد نباشم!!!!

یعنی به اینها که فکر میکنم دلم میخواد سرمو بکوبونم به دیوار هاااا   کلافه

یعنی من خودم خیلی خوشحال و شادمان بودم بعد همش از این اتفاق ها میافته اونوقت یکی بیاد خونمون واقعا باید بشینه بحال زندگی من گریه کنه ! 

___________________________

چند روزه به شدت گلو درد دارم از دیشب هم بینی کیپ و الان هم کلی عطسه و صدای گرفته! دست باعث و بانی اش درد نکنه و همچنین لازم نیست اینقدر نکران من باشه من خودم مثل همیشه از پس همه چیز بر میام :/   :/   :/

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/٦ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)