دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

سلام

راستش امروز یه فرصت خوب داشتم که همه خستگی های دیروزمو به دست باد بسپرم و تمام همتم رو جمع کنم و دوباره از نو ، بعد مدتها رخوت و تنبلی و کسالت، مسیر دوست داشتنی(که تو این فصل و این هوا دوست داشتنی تر هم شده) خونه تا محل کارمو پیاده طی طریق کنم... و واقعا خوشحالم که این محبت رو امروز دریافت کردم... از کائنات، از خدا، از خودم که خواستم بیشتر با خودم خلوت کنم و یکم با خودم وقت بگذرونم... مسیر کوتاه 15-16 دقیقه ای هست ولی من عاشق پاییز و زمستون و هوای ابری و رودخونه و حالا تمام غنچه ها و شکوفه های بهار نارنج توی همین مسیر کوتاهمم... امروز رو می تونم بگم چند دقیقه اش رو زندگی کردم و لذت بردم... شکر ♥

یه مطلبی هم هست که فکر کنم خیلی وقته میخوام بیام و بنویسمش...ولی تو راه که قدم می زدم به ذهنم رسید من اینجا دوستای خوبی دارم، دوستایی که خیلی هاشونم نا محسوسن ولی میدونم که حضور دارن.. دوستایی که خیلی هاشونم وبلاگ و سایت و راه ارتباطی باهاشون ندارم ولی محبتشونو بهم نشون میدن و تو موقع هایی که نیازه پررنگ و پیدا می شن... پس فکر کردم مطرح کردن این موضوع رو بزارم برای وقتی که اول این سوالم رو از دوستای مجازی ولی دوست داشتنی اینجا پرسیده باشم ، بعد. دوست دارم با فکر و صادقانه و بدون هیچ خود سانسوری نظراتونو بدونم.

شما از دوستاتون ( معمولا اونها که نزدیک تر هستن بهتون و اونهایی که فکر می کنید صمیمی هستید باهاشون) چه توقعی دارید تو دوستی. بیشتر منظورم اینه که مهم ترین توقعتون چیه. یا تا چه حده؟ یا اصلا نظرتون در مورد روابط دوستانه دو طرفه چیه! یا اصلا بگید اگه دوست صمیمی دارید، اون فاکتوری که شماها رو بهم نزدیک نگه داشته و مهم تر از همه اعتمادتونو جلب کرده چیه؟

نمیدونم دیگه چطور باید منظورمو برسونم. اگه بد گفتم ببخشید ولی واقعا احتیاج دارم که بدونم. چون الان تو موقعیتی هستم که یه الک بزرگ دستمه و میخوام غربالگری کنم چون احساس می کنم خیلی گم شدم این وسط. کسانی هستند که تابحال فکر می کردم دوستمن ولی الان که دوباره فکر می کنم ، مرددم! مخصوصا بعد اون اتفاقی که پارسال افتاد و خب فکر میکنم اصل این داستان الک و غربالگری و این دودلی ها از همونجا شروع شده و من رو تکونده!

 

×ممنون همه اون دوستای مهربونی هستم که زحمت کشیدن و نظرشون رو نوشتن. بازم میخوام خواهش کنم بقیه هم بیان و بگن توقعاتشون چیه از دوستی، الان تو شرایطی هستم که خیلی لازمه نظرات بیشتری رو بدونم و روش فکر کنم. می بوسمتون♥

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٢ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

¥ مامانم که تو این روزهای نزدیکی که به رفتن دخترخالم پیشش مونده با یه ذوق و شوق مثال زدنی تو فروشگاه ها و مارکت ها دنبال خرید چیزهای مورد علاقمه و هر چی میگم نه نمیخواد این همه پول این چیزا رو بدی گوش نمیده و یه دلخوشی بزرگه برای این روزهاش.البته من باهاش قرار گذاشتم هر چی خریده برام باید پولشو ازم بگیره برا همین خودمم بدم نمیاد از این کارش :-P برا منم خوبه هی عکسایی که میگیره رو تو وایبر میفرسته و نظر میدیم در موردش.

¥ اون خانوم ساده نیمه روستایی، زن اقای شاطر همسایه که اومده بود چند هفته قبل و یهویی وسط کارم اونقدر از خوب بودن کارم ذوق زده شد که به زور گرفت ماچم کرد!!! با اینکه اولش دوس نداشتم ماچیده بشم ولی بعدش کلی تو دلم ذوق کردم از این اتفاق.از اینکه هنوز، گرچه اندک، ادم های قدر شناس و ساده و مهربونم پیدا میشن که ریاکاری بلد نیستن.

¥ دوست اروم و دوست داشتنی ام که داره مامان میشه و اخرین باری که هفته قبل وسط بدو بدوها و گرفتاری ها یه وقتی جور کردم و رفتم دیدمش.موقع خداحافظی دم در یهو برگشت گفت امروز که از خواب عصر بیدار شدم یهو یه صدایی تو ذهنم گفت که اون کیه که تو زندگیت اگه نبود یه جای خالی یا کمبودی حس میکردی و "تو" توی ذهنم بودی همش. یه حال خوبی شدم.اینکه میتونم اینقدر برای یکی باشم،برام یه دنیا می ارزه.

¥ از مشتری (هایی) که برام کامنت و مسیج می فرسته و از عکسم یا خودم تعریف میکنه،حتی یه کلمه،حتی وقتی هیچوقت جوابی نمیدم بهش.با اینکه برام مهم نیست نیتشون چیه، نمیتونم از حس خوبی که بهم میده بگذرم.

¥ بارون و ابر که همیشه حالمو خوب میکنه،حتی وقتی دلم از دیدنش میگیره و یاد دلتنگی هام می افتم و بازم دوسش دارم و خواهم داشت

¥ دوستی که همیشه گفته و ثابت کرده تو روزهای سخت و تنهایی هست و هرکاری بلد باشه میکنه تا حالم یکمی هم شده بهتر بشه.

 

# کیکی اسفنجی. با کمی گردو و مویز !که تو بی حوصلگی و کسال. بیحد روز جمعه ام پختم و با چای و لیمو ترش تازه یکی از بهترین کیک هایی شد که تابحال پزوندم و خوردم!!!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/۱٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پنجشنبه ها رو دوست دارم

حتی غروبش رو وقتی برنامه ای ندارم و حوصلمم سر رفته!

تنها روزی که میدونم شبش آزادم تا هر وقت که میخوام بیدار بمونم و فرداشم عجله ای برای بیدار شدن ندارم! گرچه خودم ناخواسته صبح زودش بیدارم.

هشت روز گذشت از آبان عزیزمون مثل برق و باد. فردا تولد مامان _ و مثل 4 سال گذشته نیست پیشم تا حتی اگه جیبم خالیه با یه شاخه گل و یه کیک و یه آغو.ش بهش تبریک بگم تولدشو.دختر خاله داره کمتر از 2 هفته دیگه میره پیشش. کاش می تونستم یه چیز کوچولو برای یادگاری و اینکه بدونه تو فکرشم بفرستم براش.تو صحبت هامون فکر کردم شیرینی خونگیمو دوست داره. کاش بتونم درست کنم و بدم ببره براش.

فردا صبح با بچه های دبستان قرار صبحانه داریم. کاش زودتر فردا بشه و من اون یکی دوساعتو فقط بخندم و حرف بزنم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم.

دانشگاهو دوست دارم. ولی از اینکه این هفته بچه ها برنامه کلاسارو کنسل کردن چون یه روزش تو تعطیلات می افتاد و این هفته نمی ریم، خوشحالم. خیلی به استراحت و بی خیالی احتیاج دارم . قرار بود این چند روز دوستامون از تهران بیان پیش ما ولی اینطور که تا این لحظه معلومه قرارمون کنسل شده و حالا من به پارتنر میگم بیا ما بریم تهران لااقل! هر چی گفتم بریم جنوب گفت نه الان همه جا عزاداری و تعطیلاه اینهمه هزینه کنیم و اینجا هیچ چیزی نداره الان.باشه بعدا بریم! دیگه امیدوارم رضایت بده بریم تهران دو روز حداقل.با دوستمم حرف میزدم اصرارشون این بود ما بریم.کاش بشه لااقل یه بوت هم بخرم از تهران اینجا که چیز جالبی پیدا نکردم. کلا شمال اگه چیزی هم پیدا بشه با قیمت های فضاییه! یعنی میتونی عین همینو تهران با 20تا40 درصد قیمت کمتر بخری و تو شهرای دیگه مثل اصفهان یا مشهد و کیش حتی تا 50 درصد کمتر! البته استان خوزستانم کمتره ولی یه جاهایی اش هم کمتر نیست بستگی به جایی که خرید میکنی داره ولی شمال!!! هیهاته قیمتاش جالب ترین نکتش هم برای من اینه که تا اون سالی که اصفهان و مشهد نرفته بودم اصلا نمیدونستم ما چقدر به خودمون و بقیه اونایی که از اینجا خرید میکنن طلم میشه از نظر قیمتی!!! یعنی هی این مسافرا میگفتن چقدر گرونه شمال! من فکر میکردم الکی میگن که تخفیف بگیرن!!!ابرو بعد که خودم رفتم و از تفاوت قیمت اجناس با استان های دیگه باخبر شدم و فکم یه متر باز مونده بود تازه درکشون کردم! یعنی حکایت همونیه که تا داخل یه ماجراییه اصلا درکی ازش نداره! تا میاد بیرون از اون قضیه میفهمه تو چه داستانی بوده عینک حالا با همه این تفاسیر!!! ما مجبور شدیم یه مبلغ خیلیییییییی گنده ای رو بابت اورکت پارتنر خان! جلیقه زمستونی بنده و بارونی بنده و اورکتی که برای یکی از عزیزانمون بابت تولدش خریده بودیم بپردازیم! تقریبا دو سوم حقوق یه ماه پارتنر خانو!!!! آی سوختیم آی جیب درد گرفتیم! ولی چاره ای نبود هر دومون به طرز شرم آوری لخت و بی لباس زمستونی مونده بودیم من یه بارونی پارسال خریدم که مامان که عید اومد دادم بهش با خودش برد. اونوقت یه چیز شبیه همون بارونی رو البته به نظر خودم با کیفیت پایینتر! جمعه ای خریدم البته 50 درصد رشد قیمت داشت نسبت به پارسال! بقیه لباسای سالهای قبلمم یا کهنه شده بود و بخشیدم یا گشاد شده و نمیتونسم بپوشم و بازم بخشیدم! یکی رو هم که میشد نگه داشت کلی پول دادم تنگ کرد برام! حالا واقعا برای بوت و کفش و بقیه چیزا خیلی زورم میاد پول بدم اینجا! خلاصه که امیدوارم بشه بریم هم روحیمون تازه بشه با دیدن دوستامون وهم این کارا رو انجام بدیم. 

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید همه!

PS:پاییز جونم یکم با این دل بی تاب و قلب عاشقم مدارا کن.... ای ساربان آهسته ران... کارام جانم می رود...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

سلام سلام سلالم

اومدم که تندی بنویسم و برم دنبال کارهای تموم نشدنی ام!

از پنجشنبه بگم فقط که یکم اوضاع با اون چیزی که منتظرش بودم فرق داشت و همین بس که اصلا شب خوبی نبود و تا جمعه یه جورایی همینطوری گذشت! بدون هیچ اتفاق خاصی. فقط خدارو شکر جمعه من به یه بهونه ای تونستم یکی دوساعت رو بیرون از خونه باشم و یکم حال و هوام عوض شد و بعدش دیگه تا شنبه اوضاع تحت کنترل در اومد. شنبه ای به پارتنر گفتم ماشین خیلی خیلی افتضاح شده از کثیفی ببرش کارواش چون من نمی تونم با این ماشین کثیف برم دانشگاه!! اونم برد.با اینکه میدونستیم  از یکشنبه قراره هوا ابری همراه با باران سبک باشه!! نشون به اون نشون که از یکشنبه شب طوفان شد اینجا! بقیه شنبه هم به کار و زندگی گذشت تکالیف دانشگاه رو هم کم و بیش انجام دادم و کوله بار دانشگاهمو بستم و شب هم مثلا میخواستم زود بخوابم که از 12 گذشته بود .

یکشنبه صب ساعت یه ربع به 6 بیدار شدم از هول دانشگاه. کلاس اولی ساعت 8 با مدیر گروهمونه که نمیدونم چرا گیره! یکم دیر میریم به بچه ها میگه غیبت زدم براتون. منم که اصلا توانایی تحمل این برخوردا رو ندارم برا همین کله سحر وقتی هوا تاریکه بیدارم! یکم آب جوش تو فلاسک لنزی ام ریختم و قبل 7 بود که از خونه زدم بیرون. فکر میکردم قراره هوا خنک بشه ولی آفتاب آفتاب بود. تازه با خودم ژاکت هم برداشته بودم!ساعت هشت و ربع بود که رسیدم و دریغ از جای پارک! دقیقا همون موقع که دنبال جای پارک می گشتم دیدم یکی از همکلاسی های پسر مون هم رسیده و درست جلوی ماشین اون جای پارکه. همونجا گذاشتم ماشینو د بدو سر کلاس. خدارو شکر زودتر از استاد رسیده بودم و چتد تا از بچه ها که باهاشون هفته قبل دوست شده بودیم هم اومدن و یکی هم که نیومده بود براش پیام فرستادم و گفت که خواب مونده و تو راهه!یکضرب سر کلاسش بودیم. تجزیه و تحلیل آثار هنری! برای تمرین درسش هم مزخرف ترین عکسی که تو آرشیوش داشت رو برامون گذاشت و گفت که نقدش رو تو 5 دقیقه بنویسید بدون هیچ پش زمینه و اصلاعاتی از خالق اثر و سبکش  ! ((خب یه چیزی بگم اونم اینکه من تو تمام مدت دانشجویی ام تا بحال! مخصوصا دوره کارشناسی کلا فقط به صرف رفتن و مدرک گرفتن تمام روزهاشو و کلاسهاشو سپری کرده بودم. یعنی با وجود استعدادی که میدونم تو یاد گرفتن و تلاش و اینها دارم!!! (وقتی رتبمو با بقیه همکلاسی ها مقایسه کردم فهمیدم! خیلی خوبم من!)هیچوقت ازشون در حد توانم تو درس و حوزه های مرتبتش استفاده نکردم!  این بار با خودم گفتم لا اقل یکم بیشتر تلاش کنم. حالا که با انتخاب خودم و بدون هیچ فشار و یا حتی نیازی به درس خوندن این راهو اومدم. لااقل یکم خوب باشم. همیشه تو این دوره های تحصیلی برای اینکه سرم یه کارمم گرم بوده خیلی بهم فشار میومده. تازه تا قبل از این پارتنری وجود نداشت که هر لحظه مسولیت اونم رو دوشم باشه ولی اینبار اونم مثل شیر حضور داره تو زندگیم!! پس خیلی بیشتر بهم فشار میاد.اینجورم که معلومه استادا عزم کردن پوست مارو هم بکننو هر کدوم برای هر درسی حداقل 5-6 تا کتاب سنگین و قطور از نویسنده های خارجی بهمون معرفی کردن بعنوان منبع ! و هیچ جزوه و سرفصل مشخصی هم در کار نیست! و یه چیز دیگه هم اینکه هیچوقت از دوران دانشجویی ام لذت نبردم! دوره قبل که فقط تمام نگرانی و استرسم مال کارم بود اصلا یه چیزایی الان از یکی از همکلاسی های دوره قبلم در مورد بچه ها و داستانهاشون و اتفاق ها یی که اون موقع در جریان بود میشنوم که شااااااخ در میارم! البته زیادم تعجبی نداره من اصلا با بچه ها نمی پریدم فقط بدو بدو می اومدم سر کلاس و کارگاه ها و بدو بدو بر میگشتم سر کار!!! ولی اینبار گفتم که این دو روز رو من فقط به دانشگاه و بچه ها و لحظه هایی که دیگه هیچوقت تکرار نمی شن فکر کنم و خوب و خوش و بدون دلهره باشم!)) در همین راستای کوشا بودن اون نقدی رو که تو کلاس نوشتم داوطلب شدم که بخونمش! با اینکه میدونستم ایرادات زیادی داشت ولی میخواستم خودمو اعتماد بنفسم رو محک بزنم و پرورش بدم که راضی ام از این بابت. بعد اون کلاس یه 15 دقیقه فرصت به خودمون دادیم برای یه چایی خوردن و دستشویی رفتن!که همین باعث شد چند دقیقه سر کلاس روش تحقیق در گرافیک! دیر برسیم و استاد غیبت بزنه! البته بعدش که توضیح دادیم کوتاه اومد! خب من کلاسش رو دوست دارم و میخوام یه چیزی یاد بگیرم چون واقعا تو این اصل احساس کمبود بسیار زیادی میکنم! وخصوصا وقتی یاد پایان نامه کارشناسی ام می افتم!!! که اگه لطف پارتنر و استاد محترمم نبود هیچوقت اون بیست کذایی که هنوزم وقتی یادش میافتم انگار داره بهم دهن کجی می کنه رو نمی گرفتم!!! اینبار دوست دارم واقعا نمره ام رو بدون عذاب وجدان داشته باشم! اونم یه نمره خوب!!!! گرچه احساس میکنم من تو وجودم استعداد ،برای تحقیقات ندارم! 

بین دوتا کلاس که معمولا بین یک تا یک و نیم ساعت مهلت ناهار خوردن هست رو با هم میریم بیرون و تقریبا هر بار سعی می کنیم یه جای جدیدو امتحان کنیم و خوش باشیم. فعلا که اکیپمون 5 نفره هست و من و همکلاسی سابق و سه تا دوست جدید.خلاصه که یکشنبه هم با بچه ها رفتیم ناهار و حرف زدیم و خندیدیم و بعد هم کلاس بعدی که استادش فوق العاده پر انرژی هست و خیلی حس راحتی داریم سر کلاس اونم تا 5 بود و بعد تعطیل شدیم! دلهره داشتم که به تاریکی بخورم ولی خدارو شکر به موقع رسیدم خونه.

یکم کاسه کوزه های فرداشو جمع کردم و ساعت 9 و خرده ای بود هوا هم طوفانی که بیهوش شدم تا صب چند بار از استرس طوفان و بارون واینکه من چطوری 100 کیلومتر رو تو این هوا رانندگی کنم بیدار شدم! آخرش همه چیزو سپردم دست خدا و پنج و نیم صبح بلند شدم به حاضر شدنو بخاطر شرایط جوی باید حداقل نیم ساعت زودتر راه می افتادم. واقعا دیروز یکی از آرزو هام این بود که یکی که رانندگی اش مطمئنه بیاد منو ببره و من فقط از دیدن این هوای ابری و باروون که هم نم نم ش رو دیدم هم دوقدم بعد سیل بود که می بارید ، فقط لذت ببرم و ذوق زده بشم! ولی خب فقط یه آرزو بود!!! با کلی سلام و صلوات راهی شدم. خدارو هزاران بار که بغیر از یه لحظه هایی که واقعا خطرناک بود! بقیه اش خوب بود! فکر کن یجا داری با 90 تا میری یهو یه قسمت آسفالت شده استخر و تو روش سر میخوری!!!! فقط دو دستی فرمون رومیچسبیدم که منحرف نشم! خاک تو سرشون که برای این منطقه که همیشه بارونیه یه جاده و آسفالت استاندارد نمیتونن ایجاد کنن! همیشه آب گرفته است شهر های شمالی و مخصوصا اونجا که حسابی بارون میاد! نمیدونم این دیگه چه دردیه که ما هر سال تو شش ماه دوم باید داشته باشیم. خلاصه که ساعت یه ربع به 8 رسیدم دم دانشگاه! جای پارک نبود!!! شانس آوردم دم ساختمون دومون جای پارک پیدا کردم. نشستم تا همکلاسی ها برسن! یکی که هنوز خواب بود اون یکی تازه از شهرش راه افتاده بود! خلاصه که من اولی بودم! بارون هم میومد ها! رفتم تو دیدم کلاسهامون  رو آب گرفته!!! دم ورودی هم سکیوریتی صدام زد گفت شما استادین؟؟؟ گفتم نظر لطفتونه ولی من دانشجو ام! مثل اینکه خیلی به استادا میام!!! حال کردم! مخصوصا اینکه روز قبلش دم ورودی دانشگاه یکی دیگه از همکلاسی های کارشناسیمون رو دیدیم که  تو دانشگاه ما به رده های پایین درس میده!!!! خب من که خیلی بیشتر از اون به استادا میام!مژه بعد هم که دیگه استادا و بچه ها اومدن و چهار ساعت کارگاه چاپ فلز داشتیم! خوب بود ولی خداییش با این تعداد بچه ها واقعا نمیشد از اون یذره امکانات استفاده کرد هر چی هم استاد گفت خودتون با هم کنار بیایید دو گروه بشید یه سری بعد ساعت کلاسای امروزتون بمونید و کار کنید هیچکس حاضر نشد بمونه شیفت دوم و همه میخوان بعد کلاسا بدون برن خونه هاشون! بین کلاسا هم یه ساعت وقت داشتیم و نمیدونم چرا!!!  تصمیم گرفتیم تو اون سیل بارون! بریم یه جای جدید و رفتیم یه کافه رستوران که درست روبروی جنگل بود! تا ناهار بخوریم که هزار ساعت طول داد تا درستش کنه!!! یک ساعت هم از زمان کلاس گذشته بود که  برگشتیم دانشگاه! غیبت هم خوردیم! البته من آخر کلاس رفتم درستش کردم غیبت هامونو! 6 نفرم بودیم! استاد میگفت همه با هم آیا!!!هیپنوتیزم دیگه درست کردم به یه تاخیر ساده رضایت داد! همون مدیر گروهه بودااااا! بعد هم که تو سیل و بارون برگشتم . تازه با اون همه تکاپو و خستگی و رانندگی بلیط کنسرت احسان خواجه امیری هم خریده بودم شنبه که بریم کنسرتش! حالا دیگه اینطوری بگم که من دیروز500-400 کیلومتر رو  رفتم و اومدم! شب دیگه شبیه صندلی شده بودم اونقدر نشسته بودم! کنسرت هم با دوستم و همسرش رفتیم اصلا در حد اونچه که تصورش رو میکردیم نبود ولی خب تجربه بدی نبود ،مرتضی پاشایی  با اینکه سالنش افتضاح بود و امکاناتشم اصلا در این حد نبود،بهتر بود.خلاصه که بعدشم شام رفتیم رستوران ایتالیایی و شام در حد ترکیدن و بعد هم فقط به خونه و رختخواب خوبم فکر میکردم خوشمزه

الانم که من و یه دنیا کار باهم تنها شدیم. 

فعلا بای

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه حسی از صب میخواد هی بیاد بنویسه هی حرف بزنه هی بگه بگه بگه .اون لحظاتی که پر از حس گفتن بودم و اومدم که دیگه یه چیزی بنویسم دیدم اینترنت آفیس قطعه! تا ظهر فکر کردم مال شرکت سرویس دهنده هست ولی وقتی وصل نشد ، تماس گرفتم و فهمیدم تنظیمات سیستمم بهم ریخته خلاصه که نشد که بشه تا الان.

سه شنبه شب با بچه های دبستانی قرار گذاشتیم که شام برین بیرون. هر بار که میخواهیم هماهنگ کنیم کلی ط.ول میکشه چون من و دوتا دیگه از بچه ها کار می کنیم . خب کار من که مال خودمه درسته بخاطر دانشگاه علنا سه روز رو تعطیلم و فقط 4 روز کار می کنم و کارم دست خودمه اختیارش، ولی دوست ندارم روال ساعات کاریمو خیلی بهم بزنم. ولی با اینحال چون بودن با بچه ها اون خنده ها و جمعمون رو خیلی دوست دارم بازم حاضرم بخاطرش یکم بخودم سخت بگیرم. ولی اون دوتا دیگه تو موسسه معلم هستن و زیاد آزادی عمل نداره ساعت هاشون و از طرفی هم دوتا از بچه ها خانواده هاشون رو شب خیلی دیر اومدن(ما هر بار رفتیم بیرون تا 12 شب طول کشیده!) حساسن! خلاصه که اینطوری میشه که هر دفه میخواییم قرار بعدی فاصله اش از یکماه کمتر باشه ولی همین حدود یا بیشتر طول میکشه، اینبار دیگه همدیگه رو قسم دادیم که زودتر باشه قرارمون. فکرمون هم این بود که یه روز جمعه برای صبانه بریم یه کافه که میشناسیم و البته 20 دقیقه از من و 35 دقیقه از اونا فاصله داره و صبحانه رو با هم بزنیم و دیگه اینطوری نگران دیروقت شدن هم نیستیم و همه موافق بودیم.خلاصه که سه شنبه شب رفتیم یه رستوران بسیار شیک! به اسم ملل که طبقه بالای یه مجتمع تجاری معروف بود و نور و محیطش خیلی خوب بود البته غذاهاش بد نبود! ولی فوق العاده گرون. البته که چون ما شاممون رو شر می کنیم و صورتحسابم شر می کنیم خیلی مهم نیست و اونقدر بهمون خوش می گذره که واقعا ارزششو داره.بعد شام (وای یه عالمه خورده بودم!!!!) رفتیم کافه ای که این چند بار اخیر همش رفتیم اونجا. محیطش کوچیکه ولی خوبه. کافی.من ش هم وارده و دکوریشن های آیتم هاشم خیلی خوبه. خلاصه رفتن اونجا همانا و فهمیدن اینکه امروز که پنجشنبه هست آخرین روز فعالیت این کافه است همانا! پسره گفت که یکسال و نیمه اینجاست و چون از تهران اومده واین مدت هم تنها بوده و بهش سخت گذشته و تو چرخوندن اونجا هم دست تنهاست تصمیم گرفته برگرده تهران و برا همین اخرین روز فعالیتش پنچشنبه است . وای حالمون گرفته شد آخه ما همیشه تو کافش اونقد میخندیدیم و الکی برای همه چیز هر هر و کر کر راه می انداختیم و بهمون خوش می گذشت که حد نداشت. خلاصه که من به بچه ها گفتم بابا شما که اینهمه ار درد تنهایی می نالید و این بنده خدا هم که تنهاست ، بیایید با هم یه مراوداتی داشته باشید دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای بابااااااااااا و دیگه همین شد سورژه شبمون. آخر کاری هم صاحب کافه آدرس اینستا.گ.ر.ا.م کافش رو نوشت رو کارت و داد بهم که وقتی رفت تهران هم بریم اونجا و مشتری اش باشیم.

شبم چون برای اولین بار پارتنر خان رو هم فرستاده بودم خونه دوستش تا اونم با دو سه تا از دوستاش باهم باشن و تنها نباشه،با بچه ها برگشتم شهر دوست و همساده! رفتم دنبال پارتنر خان و باهم برگشتیم خونه.اونقدر بهمون خوش گذشته بود که من اصلا نفهمیدم بین حرفامون اینقدر خوردم تا وقتی اومدم خونه دیدم معده درد دارم !!و تا با بچه ها تو وایبر عکسامونو رد و بدل کنیم منم عر.ق نعنا خوردم تا بهتر بشم و بعدش بخوابم .شب خوبی بود روزش زیاد سرحال نبودم ولی شبش با حال خوبی خوابیدم.

*****************************

امروز صب اصلا حال و اعصاب خوبی نداشتم. پروژه های دانشگاه رو تا همین الان نتونستم به هیچ جایی برسونم و از این بابت خیلی استرس دارم.صبانه درست و درمونی نخورده بودم و اومدم آفیس دیدم دریغ از یه نون خشک که مونده باشه تو یخچال و تو کشو ها! هیچی دیگه تا ظهر که بدو بدو رفتم خونه. به پارتنر خان صبح پشت تلفن گفته بودم که اعصاب ندارم و گشنمه و گفتم که ناهار منو ببر بیرون و اونم چاره ای نداشت جز اینکه قبول کنه، اما وقتی رسیدم خونه گفتم چه کاریه! ما قرارمون از سالهای عزیز دوستی، ناهارهای روزهای بارونیه...

امروزم که اصلا حس روزهای بارونی و حتی ابری و گرفته ی پاییز و نداره. برا همین سریع یه چیزی آماده کردم که ناهار باشه و برای خودم قرار و موکول کردم به امشب! تازه فکر کردم اول میریم شام میخوریم همین شهر دوست داشتنی خودمون و بعد از اونم اگه حسش رو داشتیم مثل دوشنبه میریم خونه یکی از آدم های(اعضای خانواده البته!) مورد علاقه پارتنر شب نشینی. تو همین حین هم اون فرنی ای که قرار بود دو هفته قبل که اول پارتنر سرما خورده بود و پشت بندشم که من کله پا شده بودم،درست کنم رو  پزوندم!خیلی خوب شده بود مخصوصا با زعفرون و گلاب و هل! ولی از دستم در رفت و از اون کم شیرینی ای که خودم میپسندم، بیشتر شیرین شد.

پارتنر ظهر اومد و سر و وضع ل.خ .ت و پتی تو خونه ای  منو که دید و اینکه سر گاز وایستادم، با تعجب گفت مگه قرار نبود بریم بیرون ناهار؟؟؟؟؟؟ گفتم نه! حال ندارم یه چیزی میخوریم تو خونه! تا اومد خوشحال شه!! اضافه کردم که شب منو شام ببر بیرون! دیگه اونم یه لبخند معنی دار تحویلم داد !

این اواخر هر روز موقع ناهار  که میشه پارتنر میگه میخوام کم بخورم بلکه یکم وزن کم کنم!!! آخه از شما چه پنهون یکم (یکمی بیشتر از یکم البته!) شیکم در آورده که باعث میشه کمر درد داشته باشه. حالا اونقدر شیکموعم هم هست که هی می گه ولی هر چی براش بکشم میخوره تا ته و تازه اگه به خواست خودش کم هم بکشم ، تا تموم میشه با یه نگاه حسرت باری به خوراکی های موجود تو سفره نگاه می کنه که معلومه دلش خیلی میخواد بازم بخوره و خب منم تشویقش می کنم که بخوره!  حالا کاری که همیشه و دم لقمه آخر میکنه اینه که میگه واااااای چقد دادی بخورم ، دارم میترکم! هی من میخوام کم بخورم تو هی برام میریزی و منم مجبور میشم بخورم آخه حیفه!!!!! واقعا نمیدونم چی بگم این وقتا!!!! خندم میگیره و گاهی هم حرص می خورم!حالا امروزم همینکارو کرد طبق انتظار، تازه عصر که بیدار شدیم و میخواستیم چایی بخوریم رفتم یه کاسه فرنی در آوردم دوتا قاشق خوردم خوردم ازش و بقیه اش رو دادم دستش و اونم گفت خب دوس دارم بخورم ولی دارم میترکم همچنان نمیخوام بخورم! یه قاشق خورد با چایی و بقیه شو داد دست خودم که منم نخوردمش ، چاییم که تموم شده بود و داشتم لیوانمو میبردم تو آشپرخونه اون ظرف فرنی رو هم گرفتم دستم گفتم بیا بخور، اول گرفت و بعد یهو به خودش اومد گفت چرا داری گولم میزنی و شیطنت می کنی که بخورمش، مگه آزار داری آخه نیشخند منم پسش گرفتم و بردم گذاشتم تو یخچال! پارتنر خان شیکمو ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم ولی حجم وعده های خوراکی اش خیلی کمه! ولی مثلا هر دو ساعت -3 ساعت میگه دارم ضعف میره از گشنگی !! همین الانش هم 12 کیلو از من چاقتره! هعیییییی ، چقدر خوشحالم اون روزهایی که من وزنم ازش بیشتر بود تموم شده و کلی میتونم حس خوب و گاها بدجنس طوری داشته باشم نسبت به این قضیه! از خود راضی 

یکم کار دارم انجام بدم و برم جمع و جور کنم برای رفتن

آخر هفته ی پاییزی  دلچسبی داشته باشید دوستا

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

Hi buddies!

چقد این چند روزه حرف برا زدن دارم! خسته نباشم، گمونم آشتی که حجم و زمان نویسندگی اش رو کم کرده، من اومدم جاشو پر کردم! البته که خب اونهایی که آشتی مینویسه درس زندگیه و مال من فقط لحظه هایی از زندگی خودمه .

دیروز که اون پست رو نوشتم ، تازه اول داستانم بود! ظهرش ساعت 12 پارتنر خان اومد آفیس پیشم و یکم نشست و بعد هم برای کار دانشگاهش باید تماس میگرفت دانشگاه که هر چی به 3 تا شماره ای که از دانشگاه تو سایتشون پیدا کرده بودم براش زنگ زدیم جواب ندادن که ندادن! بدون اغراق نیم ساعت داشتیم تماس میگرفتیم ولی یک آدم زنده وجود نداشت تا گوشی رو برداره! دانشگاه هم از اینجا یکمی کمتر از 2 ساعت راهه. خلاصه نشون به اون نشون که پارتنر مجبور شد برای یه کار یه دقیقه ای این همه راه رو بره تا اونجا، به من گفت میایی با هم بریم؟ منم از اونجایی که بسسسسسسسسسیار دلرحم و مهربون و پایه هستم و اصلنم خسته و گیج ومنگ و داغون نبودم! قبول کردم!!!ساعت 12 و نیم راه افتادیم رفتیم و کار یه دقیقه ای رو انجام دادیم و ناهار هم یکم دور تر از شهر مزبور رفتیم کته کبابی با اعمال شاقه! اینطوری که یه کته کبابی نسبتا معروف!(به گفته پارتنر خان!) بعد کلا 4 تا میز 6 نفره بود تو یه وجب جا با 50 تا آدم گشنه ی منتظر که تو گرمای 40 درجه منتظر بودن جا خالی بشه برن بشینن! البته ما 10 مین منتظر موندیم چون درست پشت سر ما کلی آدم اومد تازه! بعد هم که ما نشستیم و یه زوج دیگه هم اومدن سر میز ما، روبرومون نشستن. بعد اونقدر گرم بود که من شر شر عرق می ریختم و با جعبه دیتمال کاغذی خودمو باد میزدم همش، به محض قورت دادن آخرین لقمه هم پریدیم که عذاب وجدان کمتری داشته باشیم از چهره های پشت شیشه مغازه که زار زار مارو نیگا میکردن که کی میخوایم پاشیم اونا بیان بشینن ناهار بخورن! بعد فکر کن یه کفگیر پلو ی شفته و یه دوغ و 4تا سیخ کباب چنجه و دوتا زیتون شد 50 هزار تومن!!! کلا یه ربع نشستیم و خوردیم و فرار کردیم! خیلی مسخره بود بنظرم و اصلا نسبت به کیفیت محیطش نمی ارزید! 

بعد هم تو راه برگشت چند جا نگه داشتیم و فروشگاه ها رو از نظر گذروندیم(البته که پارتنر اصلا علاقه ای نداره و در واقع من تنها از نظر گذروندم ) یه فروشگاه بزرگ خانه و آشپزخانه  هم بود که رفتیم از اونجایی که سطل زباله میخواستم برای آشپزخونه و یه طبقه فقط این چیزا ب/د . دوییدم رفتم بالا دیدیم به به چه سطل زباله های خوشگل استیل و رنگی رنگی ای. بعد دیدم قیمتش از 250 هزار تا اونی که من پسندیده بودم 750 هزار تومنیه!! خیلی باحال بود . به پارتنر می گفتم بیا بخریمش!!! گفتم بالاخره پولداری باید از یه جا شر.ع بشه دیگه!! بیا اینم از جاش خلاصه که به حرف من گوش نداد! گفت با این قیمت باید ربات باشه یا حداقل سطل هوشمند!!! خنده

خلاصه که برگشتیم و من رسما داشتم تلف می شدم از گرمای وحشتناک و خستگی . از همونور یه راست اومدم آفیس! چون اگه میرفتم خونه و لباسمو در میا وردم دیگه نمیتونستم بیام بعد پشت هم چند نفر اومدن که کارهاشونو انجام دادم و با دوستم حرف میزدم که یهو حالم بد شد. یه دل درد خیلی بد و وحشتناک و عرق سردی که نشسته بود رو تنم و واقعا یه حال مزخرف. از اونور هم پارتنر خان قبلش زنگ زده بود که من موقع رفتنمون در خونه رو یه قفل کرده بودم و حالا که اومدم خونه در و باز کنم میبینم دوتا قفل شده! یعنی چی؟؟؟؟ هر چی میگفتم مطمئنی، اشتباه نمیکنی میگفت نه که نه! گفتم خب چیزی شده؟ خونه بهم ربخته؟ رفتی ببینی طلاهام سر جاشونه یا نه، گفت نه دیدم خونه بهم نریخته منم دیگه چیزی رو چک نکردم و اومدم سر کار!!!! فکررررررررررر کن!!! دیگه با همه این داستانا حالم خیلی بد شده بود هم جسمی و هم دلشوره گرفته بودم از بیخیالی پارتنر و نگرانی خونه. با اینکه گفته بود زود میاد دنبالم که بریم خونه دیدم اصلا جایز نیست موندنم! واسه همین دیگه ساعت 7 زنگ زدم آژانس و دوییدم رفتم خونه ، بعد از اینکه همه جا رو چک کردم و خدارو شکر امن و امان بود. رفتم یه د.و.ش گرفتم و کتری روشن کردم و افتادم رو مبل تا همون ساعتی که پارتنر خان بیاد! البته این وسط ها ظرفهای شسته مهمونی دیروز رو جابجا کردم و ظرفهای مونده رو شستم و ماشسن لباسشویی هم روشن کردم و بعد همش اینترنت بازی بود و باد خنک کولر و حال من که کم کم بهتر میشد. شبم مثلا میخواستم زود بخوابم که باز تا ساعت 12ونیم 1 طول کشید و صب هم اومدم آفیس و عصر هم که باز استراحت نکردم و الانم دوباره آفیس تشریف دارم!!!

* امروز صب از تو .ر.خ.ت.خ.ا.ب که اینترنتم رو چک میکردم دیدم اون کنسرتی که هفته قبل مرتضی پاشایی تو اینستا.گرامش زده بود برای مرکز استان ما و آدرس ایران کنسرت رو زده بود برای تهیه بلیط و من رفتم تو سایت ایران کنسرت دیدم خبری نیست از این کنسرته و زنگ زدم و گفتن که کنسل شده!!! در واقع کنسل نشده بود و تازه بلیطش رو گذاشتن رو سایت برای فروش و من کلی دوباره خوشحال شدم! همون هفته قبل که شنیده بودم و کلی ذوق کرده بودم به پارتنر گفتم که بریم؟؟ اونم گفت بریم. بعد که زنگ زدم و گفتن کنسل شده بهش گفتم و حالمم خیلی گرفته بود و امروز کلی ذوقیده زنگ زدم که نههههههههههه بر قراره کنسرت و بلیط بخرم؟ گفت ازه مگه میشه تو دوست داشته باشی و بخوای و من بگم نه! و بخر! منم گفتم تنها بریم یا به کس دیگه ای هم بگم که بیشتر باشیم که گفت هر طور که دوست داری خودت به قلوی سابق زنگ زدم اول که گفت از شوهرش می پرسه و میگه که بعد نیم ساعت معطلی!!(عجله داشتم چون رفتم دیدیم ردیف های جلو همه فروخته شده و فقط دو تا نصفه ردیف از وسط سالن مونده و بقیه همه ردیف های خیلی تهه!) گفت که ما نمیاییم و شما برید خوش بگذره! و منم به اون دوستم که جمعه ژیشمون بودن زنگ زدم و اونم گفت میاییم و 4 تا بلیط خریدم با یه عالمه ذوقیده گی برای اولین کنسرت زندگی ام!!! خجالت

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

معمولا وقتایی که میخوام برم Email ام رو چک کنم اگه فرصتی داشته باشم سر خط یا همون هد لاین های خبری سایت رو نگاه میکنم و اگه یکی یا چندتاشونم برام جذاب باشن باز میکنم و سر در میارم ازشون.

امروزم وقتی یاهو رو باز کردم با این(12 Things Women Want Their Husbands to Know ) سر مقاله جالب رو برو شدم و خدایی اش ار خوندش کلی حال کردم. تصمیم دارم یا لینکشو یا ترجمه اش رو برای پارتنر خان بفرستم!!! خبر گزاری ها و سایت های بین المللی چه مطالبی می نویسن برا بالا بردن سطع شعور و اگاهی اجتماعی و اونوقت سایت ها و رسانه های ما مشغول نوشتن چه خزعبلاتی هستن صب تا شب!!!چشم

 

×یه عالمه نوشتم پرید!!!!!!! ناراحتمرده شور این پرشین رو ببرن واقعا! 

پنجشنبه درست بعد از نوشتن اون دوخط پست قبلی دوستم هم از راه رسید. خوب بود کلی حرف و حدیث و در کنارش هم بساط چایی و شیرینی باونتی ویولا پز و سوهان لقمه ای هم براه بود.تقریبا تا آخر وقت کاری باهام بود و بعد هم رفت ولایت خودش!شب هم من اولش یه فیلمی که چند وقت قبل خریده بودیم از کلوپی محل رو گذاشتم، پیشنهاد خودش بود وقتی گفتم یه درام عشقی قشنگ میخوام کلی تعریف کرد از این فیلمه و دیگه با اطمینانی که داد بابت فوق العاده بودنش! منم برش داشتم. حالا دیشب تا گذاشتم تو دستگاه دیدم ترکیه!!!! فیلمنامش افتضاااااااااح بود خیلی چیپ و سطحی و غیرقابل باور ولی من عاشق لوکیشن هاشو وطراحی های دکوراسیون داخلس خونه هاش شدم. فوق العاده موندم این ترک ها چطور اینقدر خوب کار میکنن تو طراحی داخلی و دکوراسیون دقیقا عین ژورنال بود خونه ها شون! اینم تنها نکته مثبت این فیلمه! البته که همون شب با پارتنر خان ندیدمش! چون بعد 5 دقیقه گفت خیلی چرته واقعا باید اینو ببینیم! در نتیجه دی وی دی رو عوض کردم و یه سریال اکشن درام که چند سال قبل در دوران غیر تعهد! می دیدم رو گذاشتم از اول با هم ببینیم چون پارتنر ندیده بود و از اون مدلا بود که خیلی دوس داره! 

صب جمعه هم بیدار شدم و دیدم جا تره و بچه نیست! یادم افتاد رفته اضافه کاری نیشخند منم اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا اون بیاد ببینمش که البته بازم فقط یه ساعتش رو دیده بودم که رسید پارتنر خان. فیلمه رو که برا خودش سریالی شده بود دیدنش رو دوباره قط کردم و رفنیم دوتایی به کارهای خونه برسیم، چون تنهایی حال نمیده !!زبان

 

بعد هم دوباره چند قسمت سریال و ناهارم که مهمون پارتنر خان بودیم رستوران و همونجا بود که به این نتیجه رسیدم دوران طلایی رستوران رفتن و رستوران دوستی من به پایان رسیده و دیگه نه میتونم به اندازه قبل بخورم!!! و نه اصلا به اندازه قبل حال میکنم از رفتن به رستوران! شایدم چون این رستوران ها رو 100 بار رفتیم برام اینقدر نچسب شدن! البته این رستوران دیروزیه اولین بار بود میرفتیم اما شعبه چهارم از رستوران مورد علاقه هر دوتامون بود که تازه چند ماهه تو شهر خودمون افتتاح شده. بینهایت شلوغ بود و اصلا انگار باید رو دور تند ناهارتو میخوردی! کلا با اینکه ناهارش خیلی خوشمزه بود اصلا حال نکردیم باهاش! بعد هم اومدیم خونه و بازم یکم سریال و یه چایی و لالا! از 4تا 6 من خوابیدم و پارتنر خان که دیگه خیلی خسته بود انگاری تا 7 خوابید و بعدش هم این من بودم که رفتم بیدارش کردم(البته قبلش اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا بالاخره تموم بشه ببینم داستانش چیه! ) نیشخند دوباره یکم اخبار! و سریال و بعد درحالی که خونه گرفته بود هر دوتامون رو و من حالم یهو خیلی بد و منقلب شده بود تصمیم گرفتیم یکم بریم پیاده روی! یه ساعتی تو هوای گرم و دم گرفته آخر شبی پیاده روی کردیم و برگشتنی دور میدون اصلی شهر یهو دیدم که پارتنر خان از مسیر منحرف شد! یهو چشمم به جمال ماشین خواهرش و دامادش روشن شد! دیگه سلام و احوالپرسی و 500 متر آخر راه هم مهمون اونها بودیم و رسوندنمون خونه و رفتن! ما هم باز چند قسمت سریال دیدیم!! خنده وسطاشم من برا فردا ناهار قرمه سبزی گذاشتم که پارتنر خان اشکش در اومده بود از بوی خوبی که تو خونه پیچیده بود ما هم که ورزشکار بودیم و بعدش هم شام نخوردیم! میگفت صب قبل اینکه برم سر کار قرمه سبزی میخورم حتما خنده دلم برا شیکموییش و این عشقش به خوردن ضعف رفت خدایی  عین یه پسر بچه تخس و شیکموعه یر چیزهایی که دوس داره! و بعد هم  رفتیم لا لا و بی هوش شدیم!زبان این بود شرح مبسوط این دو روز زندگی ما!

اینم بگم که دیروز عصر که از خواب بیدار شدم دیدم رو گوشی کارم پیام اومده از طرف منشی ام که براش مشکلی پیش اومده و دو-3 روز نمی تونه بیاد سر کار(پنجشنبه عصر هم نیومده بود) منم چون بهش خیلی اعتماد ندارم و در حال طلاق و رابطه با یکی دیگه و این داستانا هست گفتم که باشه پس کلید رو بیار به من بده فردا صب(دوس نداشتم کلید اینجا دستش باشه زمانهایی که قرار نیست بیاد) اونم گفت یعنی دیگه نیام؟ گفتم من همچین چیزی نگفتم گفتم کلید رو بیار برام. خلاصه چند دقیقه قبل اومدو کلید رو آورد و پرسیدم کی مشکلت برطرف میشه گفت معلوم نیست، فکر نکنم دیگه بیام! منم گفت اوکی و رفت! به همین سادگی من دوباره دست تنها شدم! کلا این پروسه شاگرد داشتن و منشی داشتن خیلی وحشتناک تر از اون چیزی هست که تموم اون سالهایی که تنها کار می کردم، بنظرم می اومد! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

حالا عهد همین یکی دو روزی که وقت درست و درمونی برای نوشتن بلاگ برام نیستف هی دلم میخواد بنویسم و بنویسم! 

حتی شده همین چند تا خط عجولانه و تند تند رو

امشب با بچه ها ی دبستان قراره بریم شام بیرون! خیلی حس خوبی دارم♥

الان سه روزه که صبا یکم به تنبلی ام فائق میام و یه کوچولو ورزش می کنم و کلی حس خوب بهم دست میده.

دیروز عصری رفتم شهر دوست و همسایه و در یک اقدام ضربتی قبلش با دندون پزشکی ای که چند سال قبل می رفتم و کارهاش خیلی خوب بود و البته گرون! تماس گرفتم و نوبت ویزیت گرفتم . تا نوبتم شد و رفتم تو دکتر که زیر دستش یه مریض دیگه در حال مراحل پایانی کارش بود یه نظر بهم انداخت و  روشو  سمت مریض زیر دستش کرد و سلام و احوالپرسی گرم و  حالو احوال  "مهندس" رو ازم پرسید و منم جواب دادم (من دو سه سال مرتب برای دندونام پیشش میرفتم و نمی دونم چرا هی دوس داشت با من کل کل کنه همیشه و گیر میداد بهم و آخرین بارم 4 سال قبل رفته بودم با پارتنر که اونو ویزیت کنه و دیگه تا دیروز نرفته بودم!)و بعد گفت شما لنز گذاشتید یه نظر نشناختمتون! بعد من  گفتم من که لنز نذاشتم!!!تعجب نیشخندبعد دوباره نگام کرد گفت وااااای ببخشید من شما رو با یه مراجه دیگه اشتباه گرفتم و شروع کرد که خانوم فلانی شما چقدر عوض شدید اصلا نشناختمتون(تازه یادش افتاده بود منو!) بعد اصلا فکر نکرد که یه پسر خوشتیپ هم زیر دستش داره پر پر میزنه !!! و یکاره گفت از آخرین باری که دیدمتون بدون اغراق نصف شدید!!! خنثی گفتم در این حد؟؟؟؟گفت آره دقیقا! زبانحسم موقع شنیدن اینطور تعریف ها!!! کاملا متناقضه! نمیدونم باید خوشحال شم و تشکر کنم یا از خجالت اون اضافه وزن چشمگیر آب شم برم تو زمین!!!هیپنوتیزم  اینطورم که بوش میاد برای پر کردن چند تا پوسیدگی باید حداقل 1 تومن بسلفم! البته این کارایی بود که اگه من همون 4 سال قبل انجام داده بودم اینقدر هزینه و تعداش زیاد نمیشد. حالا خدارو شکر من از اون آدمهایی هستم که دندون های مرتب و سفیدی دارن وگرنه با این اوضاع بی کیفیتی جنس دندونام باید زندگیمو میفروختم هزینه های ارتودنسی و درمان ریشه و فک هم انجام میدادم! همیشه اینجور موقع ها برام سواله اون بیچاره هایی که اینقدر نمیتونن هزینه درمان دندون هاشونو بدن باید چیکار کنن آخه؟ این بیمه هم که کلا بدرد لای جرز میخوره!زبان

دیروز  که وبلاگ چی نپوشیم رو می خوندم و همینطوری از تو لینک هایی که به مطالب گذشته اش داده بود رسیدم به مطلبی در مورد مراقبت از پوست و نحوه استفاده از اسکراب ها و مرطوب کننده ها و ... یهو دلم خواست اینبار از روی اصول از این مواد و امکاناتی که دارم برای خودم استفاده کنم و در کل یه تایم کوچولو رو هم شده برای مراقبت از ظاهر خودم اختصاص بدم در هفته. برای همین دیشب که با کلی خستگی و تازه دیر وقت رسیدم خونه بعد از کارهای روتین تو اون فرصتی که جلو تی وی نشسته بودم لاکامو پاک کردم و رفتم ژل لایه بردار اورئال که مامان پارسال برام اورده بود رو آوردم و یه ده دقیقه ای پوستمو باهاش درگیر! کردم و بعد که شستم صورتمو و کرم مرطوب کننده زدم خیلی خس خوبی داشتم پوستمم خیلی صاف و نرم شده بود و کلا از خودم خوشم میومد! مژه

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

...

دلم لاله ی عاشق..

آهای بنفشه ی تر...

نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو، تو پر پر...

من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم...

...

بگو با من_ عاشق، چرا برات زیادم...

...

اگه دست توی دستام نزاری... خدانگهدار...

 

---------------------------------------------------------------------

 

یه حال عجیب منگ طوری داری الان. نمیدونم حسش شبیه خلسه هست اونم بخاطر شب خوب نخوابیدن دیشب و  صب زود پاشدن امروز هست و رانندگی با حالت خواب آلودگی و منگی..

چهارشنبه بعد از افطار با 4 تا از همکلاسی های دوران دبستانم قرار داشتم... بعد از اون همه سال... حس خیلی خوبی بود.. همه استقبال کردن و دوست داشتن و میخواستن بیشتر  از این دیدار ها داشته باشیم... دوت اشونو حدود  20 سال بود که ندیده بودم و دوتای دیگه یکی رو چند سال قبل اتفاقی تو خیابود دیده بودم و یکی هم دوسال قبل اتفاقی تو کلاس زبان همکلاس شده بودیم. همه دختر های موجه و موقر و تحصیل کرده ای هستن و آدم واقعا از معاشرت باهاشون مفتخر می شه. یکی کارشناس ارشد شیمی. یکی کارشناس ارشد زبان. ف.ر.ا.ن.سه یکی کارشناس ارشد معماری و یکی هم مهندس پز.شکی هست. همشون هم جرو خانواده های خوب و تقریبا سرشناس هستن و باهم خوب جور بودیم. جالبه که اونایی که منو ندیده بودن میگفتن اصلا تغییر نکردم از اون زمان. فقط یکیشون بود که میگفت اگه تو خیابون میدیدمت ، نمیشناختمت! ولی اینا در حالیه که من عکس بچگی مو به هر کسی که  تو بزرگسالی باهاش آشنا شده بودم نشون میدادم، امکان نداشت باور کنه اون منم!! ولی شنیدن اینکه تفاوت چندانی نکردم، برام خیلی خوشایند بود.

حالا بعد از اون قرار چهارشنبه ای، دیروز صب که تو گروه وایبرمون پیام دادم باز جمعه شد! دیدم به همه پکیدن بدتر از من و خیلی اتفاقی و سریع یه قرار گذاشتیم برای دیشب بعد از افطار توی پارک. منم وسایل بازی بردم و اول من و یکی از دوستام بودیم و بعد دونفر دیگه هم بهمون ملحق شدن و بعد حدود ساعت 11ونیم هم باهم رفتیم آبمیوه خوردیم و 12 گذشته بود که برگشتیم خونه. 

من یکی از این دوستام همونی که د.و.ر.گه هست و استاد ز.با.ن.فر.ان.سه رو خیلی دوست داشتم همیشه ولی نمیدونم چطور شد که رابطمون رو نتونستیم بعد از مدرسه ادامه بدیم. دیشب کلی از عکسهای  تولدم تو دوران مدرسه و ... حرف زدیم و یاد ایام کردیم... خیلی برام جالب بود که اینبار اون دوستم هم خیلی مشتاق رابطه بیشتره و خلاصه که قراره کلی باهم دخترونه بترکونیم :)

میخوام اینبار برای دور همی از عکسهای اون موقع براشون چاپ کنم و ببرم و حسابی  حس نوستالژی داشته باشیم...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ دیشب بعد کار رفتم دنبال پارتنر خان و اونم دفترچه بدست اومد و رفتیم بیمارستان.دکتر برام نوار قلب نوشت و دادم و گفت که بنظر اوکی میاد و ممکنه برای گرفتگی عضله قفسه س.ی.ن.ه باشه و پراپرانول و یه قرص دیگم نوشت برام که من نخریدمشون چون کلا قرص خور نیستم! گفتم باهاش مدارا میکنم و خوب میشم.

2/چند روز قبل نوشته بودم که رفتیم سینما و فیلمش هم 5ستاره بود! همون اول قبل اینکه فیلم شروع بشه به پارتنر گفتم هتله؟! بعد معلوم شد که درست حدس زده بودم و جریانات تو هتل 5ستاره ی هما یا همون Hight سابق اتفاق می افته. اسم کارگردانش که یه خانوم بود رو هم قبلا نشنیده بودم ولی بازیگرای خوبی بازی میکردن توش از همه بهتر شها.ب حسی.نی و شیرین بینا بودن و سحر ذکریا و چند تا دیگه. بازم شها.ب واقعا بازیش جالب بود.خیلی قبولش دارم از همون سریال 15 سال قبل که توش بازی میکرد به اسم پ.ل.ی .س  ج.وا.ن و بعد هم اون فیلم رخسا.ره که بازم توش با میت.را حجا.ر هم بازی بود. 

3/ جدا از داستان این فیلمه همونجا تو سینما یهو پرت شدم تو 10 سال قبل و یاد یه دوست خاص افتادم که خونش دقیقا روبر.و همین هتله بود و من خاطرات خوبی دارم ازش.... هی هی...

4/الان نشستم سر حساب کتاب های کاری و متوجه شدم که حساب های سال قبلمو هنوز نبستم! یعنی ار دی ماه پارسال ننشسته بودم حساب کتاب کنم ببینم چند چندم با خودم!!!! الانم که دارم کم کم انجامشون میدم دیدم توماه  گذشته  زدم ترکوندم خودمو حسابمو! تقریبا دو ملیون فقط خودم هزینه های شخصی خودم بوده تنهایی!!! اسفند ماه هم این مبلغ تا 3 ملیون پیش رفته!!!!!! اصلا داشتم شاخ در میاوردم. مگه من چیکار کردم که اینهمه هزینه شده؟؟؟؟؟؟ تازه من ریزتزین هزینه ها رو هم یادداشت میکنم و خرج خونه هم یه مقداریش یعنی خرده خرج های ماهیانه رو دوشمه فقط که اصلن هم به چشم نمیاد هیچوقت!  جالبه که هر بار هم که حساب کتابام تموم میشه با خودم قرار می زارم ماه بعد جلو یه سری هزینه های بیخودی و اضافه رو بگیرم  و در طول ماه هم اصلا فکر نمیکنم که دارم جایی بیخودی خرج میکنم و اصلن هم اهل هر لحظه لباس و کیف و کفش خریدن نیستم ! متفکر

5/پنجشنبه که تولد خواهر زاده پارتنر دعوت بودیم به صرف شام و کیک و ایتها. من بازم غصه ام گرفته بود که چی بپوشم آخه؟؟؟؟؟؟ تمام لباس هام یا برام گشاد شدن یا اونهایی هم که اندازم هستن زمستونی و گرمن!! واقعا معضلی شده برام. روز قبلش هم که بیرون بودم برای خرید هدیه برای خودمم گشتم یه تونیک مجلسی یه یکم ساده برای روی شلوار پیدا کنم که یا اونقدر مامان بزرگی بودن یا اونقدر گرون که پشیمون شدم! 

6/یه هفته بیشتر بود که اصلا رو ترازو نرفته بودم . از بس که ورزش میکردم و خودمو میکشیدم و باز رو همون وزن قبلی قفل بودم و از حرصم میرفتم عصبی خوری می کردم و باز عذاب وجدان میگرفتم و باز روز از نو روزی از نو میشد این تصمیم رو گرفته  بودم تو این مدت هم اصلا نمی دونستم چه گندی ممکنه زده باشم و از ترسم بیشتر مصر میشدم که نرم رو ترازو. یه جورایی این هفته خیلی نوسان داشت تغذیه و خورد و خوراکم یه وقتایی صب تا شب کنترل شده بود خوردنم و شب بجاش یهو هوس پفک و شکلات میکردم و باز فرداش ورزش میکردم تا اونو جبران کنم و یه وقتایی هم بعد ورزش در طی روز کلی گرسنه میشدم و میخوردم وکلا تعادل نداشت اصلا!! اما امروز صب بعد صبحانه و ورزش و دوش گرفتن گفتم هر چه بادا باد برم ببینم چی شده! رفتم دیدم نیم کیلو کم کردم! و نیم کیلو دیگه باز باید کم کنم تا برسم زیر اون وزنی که از قبل عید روش قفل شدم!!!!! حالا امروز اگه خدا بخواد و کمکم کنه یکم این شکم صاب.... رو کنترل کنم تا ببینم تا آخر هفته میتونم این نیم کیلو رو کم کنم یا نه!!! صبم بعد ورزش حسابی و دوش ، ناهارمم اماده کردم واومد سر کار! الانم منتظر یه مشتری هستم که تا بحال نیم ساعت تاخیر داشته!

7/صب جلو آینه به خودم گفتم امسال باید کلی سفرهای خوب و هیجان انگیز و دوست داشتنی بریم! اصلا راه نداره باید بشه! آمین♥

×× دیروز صب که توفیق اجباری شده بود و تو خونه مونده بودم! در یک عملیات محیرالعقول زدم یه گروپ تو وایبر درست کردم و 5 تا از دوستای دبستانم رو که از تو فیس پیداشون کرده بودم رو ادد کردم که هماهنگ کنیم بعد از سالیان سال ببینیم همو. یعنی سه تاشون رو که من بیست ساله ندیدم! یکیشونو 10سالی میشه و اون یکی رو ولی پارسال اتفاقی تو کلاس زبان دیدمش! بچه ها برای هفته آینده یکم مشکل داشتن  و از قرار معلوم میافته برای داخل ماه رمضون! خیلی هیجان دارم براش!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٦ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان سر کارم،

بابت پست قبل هنوز تصمیمی اتخاذ نکردم و اون بنده خدا هم مدام در حال پرس و جو و پیگیری از من هست!

دیروز قرار گذاشته بودیم با دوست جان فعلی و "قلو" ی سابق! که امروز صب بریم استخر و صب رفتم اول بنزین زدم و بعد دنبالش رفتم و اونم با تاخیر 5 دقیقه ای اومد و گازیدیم سمت استخر متل که رفتیم و پارک کردیم و تا پیاده شدیم یکی از خانوم هایی که جلوتر از ما رفته بود سمت باجه که ورودی اش رو بده و بره تو استخر گفت که نیایید! تعطیله به علت تعمیرات! حالمون گرفته شداااااا الان دوهفته بود که هی میگفتم بریم استخر و نمیشد و امروز هم که کلی آماده شده بودیم گفتن تعطیله! جالبه که از قبل اعلام نمیکنن ملت اسکل نشن! ما هم اول داشتیم دپ میزدیم که من گفتم راه نداره امروز باید بریم استخر! راه افتادیم هلک و هلک اومدیم شهر دوست  و همساده استخر و بهای بلیط یک برابر و نیم پرداختیم برای یه استخر کوچیک تر و بدون سو*نا و جکو*ز*ی و ...! جالبه که بهای بلیط شامل همه اینها می شد ولی خدمه میگفتن صبحها سو#نا براه نیست!!! تو روحشون! خلاصه یکم شنا کردیم و من کلی موقع زیر آبی رفتن و ملق زدن! آب رفت تو بینی و سینوس هام سبز چون دماغگیرم تو ساک بود و حال نداشتم برم دوباره برش دارم! آخدر کل بد نبود. دوست جان هم از همونور رفت سر کارش که تو همون شهر دوست و همساده هست و منم بگاز برگشتم ولایت! یه سر هول هولکی به کارم زدم و بعد دیدم میتونم فلنگ رو ببندم و رفتم خونه ناهار و قاقا لی لی جات و لالا! پارتنر خان هم گفته بود احیانا نمیاد ناهار که نیومد!

دیروز کلا از در خونه بیرون نیومدم! کلی کار خونه داشتم که بازم همه شو اونطور که دوست داشتم نرسیدم! حدود 4 کیلو هم توت فرنگی همکار پارتنر فرستاده بود برامون. یه کیلو هم قبلا فرستاده بود و مشغول شستن و سر گرفتن و تفکیک اونها بودم یه سری رو برای مربا و مارمالاد جدا کردم و یه سری درشت تر هاشون برای خوردن خودمون و یه سری هم برای فریزر کردن! یه ناهار ساده و سریع و خوشمزه هم درست کردم  و کلی خوردم در حد ترکیدن!!!!!! با کلی عذاب وجدان دوساعت خوابیدم و بعد بیدار شدیم و چند بار پارتنر گفت بریم بیرون و من با قیافه ژولی پولی اصلا حسش رو نداشتم و بعد چند دقیقه هم که خودمو جم و جور کردم که خب حالا بریم بیرون اون دبه کرد و دیدم پانشد منم سریع لباس رزم!نه ببهشید لباس ورزش تنم کردم و پربدم رو الپتیکال و حالا جون نکن! کی جون بکن! یه 350 تایی کالری سوزوندم بلکه از عذاب وجدان اون ته دیگ چرب خوشمزه ی ظهر و اون کرانچی فلفلی عصر کم کنم و بعد هم یه ربعی دمبل زدم و دوش گرفتم و لاک زدم و تی وی دیدم تا وقت خواب

! البته این وسط ها پارتنر خان لطف فرمودن یه مقاله ی پرینت شده ی حدودا 20 صفحه ای به زبان اصلی! دادن دستم که مرتبط با پروپوزالشه و من براش ترجمه کنم! گرچه اصلا در خودم نمیبینم با کلی لغت های تخصصی رشته اونها کلا من نمی فهمم این چی میگه! ولی یه پاراگرافشو برای دل اون ترجمه کردم! الانم با خودم آوردم آفیس! مثل آینه ی دق جلومه ببینم میتونم یه صفحشو ترجمه کنم خوشحال شه پارتنر یا نه!هیپنوتیزم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

×اونقدر خوبه بشینی تو  محیط سرد و بخاری رو روشن کنی و  چای سبز و یاس ت رو با شیرینی خونگی عالی و خوشمزه ای که دوستت  دیروز برات آورده بنوشی.

هووووووم ... خیلی خوبه .... ♥

 

 

شنبه شب سوپرایز پا.ر.تی دعوت شده بودیم از طرف همسر دوست جا.ن! که جمعه شب زنگ زد گفت فردا شب تشریف بیارید تولد بازی! من هم که کلا میخوان داغونم کنن باید یهوویی برنامه مهونی برام بذارن!!  داشتم حرص میخوردم که چرا به ما زودتر نگفت!! حالا من کی آماده بشم کی برم کادو بخرم کی برسم مهمونی ولی خب بالاخره این کارها رو انجام دادم و ساعت 8 اولین مهمون های مهمونی من و پارتنر بودیم!! تا ساعت 9ونیم داشت مهمون میومد و یعد ما 12و نیم اومدیم که بیاییم شهر خودمون! خوب بود و خوش گذشت و بقول دوستم اون قر.هایی که مونده بود رو از قفس رهانیدیم! فقط بنده خدا سوپرایزش رو یه از همه جا بی خبری خراب کرده بود همون روز! اونم صب زنگ زده به دوستم  ازش پرسیده برنامه تولد امشب قطعی هست؟؟؟!!! اونم دوزاریش افتاده که براش تولد گرفتن و برنامه های همسر و خواهرش بدین ترتیب نقش بر آب شد! این وسط فقط ما مهمونها از این مهمونی یهویی سوپرایز شدیم  خنده

یه چیز جالب هم اینکه این دوستم عاشق رنگ آبی فیروزه ای هست و 95 درصد کادوهاش همین رنگی بودن!!!! خب دوستم هم باید مثل خودم باشه دیگه! هر دو علاقه مندی به یه رنگ بخصوص رو به حد اعلاء رسوندیم زبان

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دیشب حال جسمی ام یکمی افول پیدا کرد یعنی هم مشکل ثابت داشتم هم مشکل متغییر!!  خدا رو شکر از خودم سعی کردم خوب نگهداری کنم تا وقتی تنهام پس نیافتم و بدارم ناز و اینهارو برا وقتی که پارتنر برمیگرده که فردا باشه!! 

در حالی که زیاد خوب نبودم ولی قرار امروز ناهارمونو با دوستام بهم نزدم ، قرار بود به صرف آش رشته بیان خونمون که اومدن و خیلی خوب بود.

 

برای حسن ختام هم کلی عکس گرفتیم سه تایی و کلی هم خندیدیم در حین عکس گرفتن و حالا یه سری که بهترن رو میذارم تو اف بی عینک

الانم که اومدمیه سر به محل کار! بزنم و کارهای شنبه رو ردیف کنم و بعد برم خونه برای فردا خونه و خودمو اماده کنم که یار میاد زبان

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ جناب پارتنر رفته ماموریت و من فعلا مجردی سیر میکنم!

2/این هفته 3 روز تهران بودم و در کل خوب بود هم کلی خرید کردم و جیب درد گرفتم و هم کلی دوستان و فامیل رو دیدم (البته کلی ها رو هم نرسیدم ببینم !!)

3/همون روز  شنبه که رسیدم یه 50 مین  بطور خودجوش تنها پاشدم رفتم بیرون سمت مفتح و هفت تیر(چون همون سمت ها بودم) و تو همون چند دقیقه یه جفت کفش باشخصیت طور (یعنی غیر از کتونی!!!!) و یه روسری پاییزه از تی تی ( که بعد N سال روسری خریدم چون من فقط شال سرم میکنم ولی این خیلی خوبه و یه مدلی می بندم که شبیه روسری نیست) و یه کیف خریدم!!! یعنی کلی جای دوستمو خالی کردم که هر بار یه چیز میخواد بخره حداقل یه هفته طول میکشه پیدا کردن و قیمت گرفتن و سبک و سنگین کردن و چونه زدن و خریدنش!!!خنده

4/ یکشنبه با دوست عزیزمممممممممممم رفتیم یه روز صب تا عصر بیرون و کلی راه رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و از هوای گرم- سرد پاییزی و تجریش و ولیعصر و ... لذت بردیم تازه کافه ویونا هم بختش باز شد و رفتیم کالری دریافت کردیم اونجا! بعد هم ناهار مهمونم کرد و بقیه ناهارمون هم که زیاد اومد بردیم دادیم به یه بچه ای که پایین پاساژ تندیس داشت مشق مینوشت و ترازو هم جلوش بود! غروب که رسیدم خونه له  له له بودم ولی خیلی بهم خوش گذشته بود یک ساعت نشده بود که دختر خالم گفت میایی بریم پارک آب و آتش ! منم که تو این سالها فقط تعریفش رو شنیده بودم و با اینکه اصلا توانایی اینکه راه برم رو نداشتم با پر رویی تمام گفتم باشه و دوباره شال و کلاه کردم و سه تایی رفتیم بیرون شام هم تو راه چوبی مهمونم کردن که البته من چون هم صب کلی تو ویونا خورده بودم و  هم ظهر کلی پیتزا بلعیده بودم (که هم خوشمزه بود هم خیلی گنده!!!) دیگه واقعا از خودم خجالت میکشیدم برا همین یه سالاد سزار سفارش دادم(با تشویق دختر خالم آخه گولم زد چون من هیچوقت بیرون سالاد نخوردم ولی اون شب دیگه اونقدر خسته بودم هر چی اونا میگفتن من گوش میدادم!!) خلاصه سالاد خوردم اونم سالاد کاهو!!!!!!! من کاهو ها رو تو خونه خودم با شک و تردید می خورم همونایی که خودم میشورمشون رو !!! البته یکم بیشتر نخوردم ازش و بعد شب ساعت 11 اینا بود بیهوش شدم !

5/ دوشنبه رفتم به یکی دیگه از دوستام که الان مامان دو تا فسقلی بامزه و خوش اخلاق_ سر زدم و از  آش خوشمزه ای هم که پخته بود خوردم و به زور یه ظرف بهم داد با خودم بیارم .

عصرش هم با دختر خالم رفتیم خونه خالم دو ساعتی.  گمونم دو سه سالی بود ندیده بودمش بنا به دلایلی ! ولی اینبار دلم میخواست همه چیزا رو فراموش کنم و برا همین خودم زنگ زده بودمو باهاش برنامه گذاشته بودم و اونم خوشحال شده بود و همینطور پسر خاله هامو دیدم که کلی بزرگ شده بودن و دلمم براشون خیلی تنگ شده بود.

6/سه شنبه هم که کاسه کوزمو جمع کردم که برگردم و ساعت 9 صب راه افتادم ، ایندفعه فرقش این بود که برعکس دفعات قبل که می نشستم تو آژانس و میگفتم منو اینور و اونور ببر و کلی پول آژانس میدادم راحت با اتوبوس و تاکسی مسیر هامو می پرسیدم و میرفتم و غیر از موقع برگشت که وسایلم زیاد بود و باید با آژانس میرفتم ترمینال بقیه اش رو اینطوری اینور و اونو رفتم و بنظرم خیلی هم خوب و راحت بود.

7/ کلا نمیدونم چه مرضی هست که من پامو از خونم میذارم بیرون خوابم به فنا می ره اصلا تو هر جایی غیر از رختخواب خوم نمیتونم با خیال راحت و با آرامش و پیوسته بخوابم! بعد تازه همه اون نخوابیدن ها هم تبدیل به انرژی جنبشی میشه!! یعنی من تو همین شهر کوچیک خودمون عمرا تو یک روز بتونم اینقدر اینور و اونور برم!

8/گمونم به 40 نرسیده لغوه بگیرم و تموم پیچ و مهره هام جدا شده باشن از هم!!! غیر از اون مشکل زانو و همینطور ریزش شدید موهام بخاطر کاهش وزن ، بغیر از اون کمر درد و دیسک و این چیزا ، الان چند روزی میشه به شدت مچ دست سمت راستم درد می کنه موقع تکون دادن واقعا گاهی اوقات اذیتم میکنه! خودم دیگه خجالت میکشم از این وضع آخه یعنی چی؟؟؟؟ پیش دکتر ارتوپد خودم هم روم نمیشه برم تازه 28 شدم ولی مثل مامان بزرگ ها کلی اینور و اونورم درد میکنه و ناقصه آخه چرا؟؟ گاهی فکر میکنم قشنگ الان دارم گذشت زمان و بالا رفتن سن رو همه جوره حس میکنم! الانم میخوام برم از داروخانه یا لوازم پزشکی مچ بند بخرم چند روز استفاده کنم ببینم بهتر میشم!

9/ سه شنبه که میخواستم برگردم از قبلش هم پارتنر هم دختر خالم و شوهرش هم دوستام میگفتن نه چند روز دیگه بمون الان میخواهی بری چیکار کنی و هی اونا اصرار هی من انکار که میخوام برم سر خونه زندگی خودم و اینجا بمونم چیکار کنم و نه نمیمونم. اصلا یه حسی بهم میگفت برم. یه دلشوره ای داشتم منتها برا اینکه بقیه رو ناراحت نکنم و خودمم مسخره اونها نشم چیزی بابت حسم نمیگفتم. نمیدونم بعد این همه سال چرا بازم گاهی اوقات به حسم شک می کنم. خدا رحم کرد که برگشتم وگرنه اگه یه روز دیرتر میشد واقعا خیلی خیلی گرون تموم میشد و اصلا داغون ترم میکرد. من ساعت حدود 2 بود که رسیدم و کلید انداختم اومدم تو خونه ، یه بوی بدی خورد به دماغم و تعجب کردم که بوی چیه؟ همه در و پنجره ها قفل بود و گاز هم قط بود. اومدم تو آشپزخونه دیدم کف آشپزخونه پر آب و خون خشک شده و خیس شده هست. اصلا مغزم کار نمی کرد که چی میتونه باشه گفتم از لباسشویی و ماشین ظرفشویی که نمیتونه باشه! یه لحظه به ذهنم رسید و در فریزر رو باز کردم و دیدم تمام چیزهای توش آب شده و داره شر شر می ریزه پایین و اونها هم خونابه ها گوشت  مرغ های تو فریزر هست . دیدم برقمون قطعه و مثل فشنگ پریدم پایین و جعبه فیوز ها رو باز کردم دیدم  فیوز واحد ما نیست!!!!!!!  اصلا لال شده بودم و در عین حال از شدن عصبی شدن و ناراحتی تپش قلب گرفته بودم دوییدم سمت واحد اولی که دو هفته پیش ها هم یه روز صب تا ظهر که ما خونه نبودیم و از اداره برق اومده بودن بخاطر عدم پرداخت پول برق مشترک فیوزش رو کنده بودن برده بودن، این احمق فیوز واحد مارو کنده بود زده بود به اون قسمت که پمپ آب و موتور خونه کار کنه! و من که اومدم دیدیم فیوز ندارم به مدیر ساختمون گفتم  و اونم رفت به اینها گفت و بهش گفت حق نداشتی اینکار و بکنی و از اونور هم با پارتنر گفت من با این پیر مرده حرف زدم شما دیگه هیچی بهش نگو ، که منم کلی مخالفت کردم که باید بری بهش بگی چرا این غلط و کرد و اونم طبق معمول به حرف من گوش نداد و حالا اینبار که ما سه روز خونه نبودیم و ظاهرا همون داستان تکرار شده بود و من داشتم میسوختم و میخواستم همه رو بکشم . رفتم دم درشون که خبر مرگش خود نکبتش نبود و رفتم پیش مدیر ساختنمون و در حالی که از خشم میلرزیدم گفتم بازم همون کارو کردن و تا ما نبودیم فیوزمون رو کندن و همه یخچال فریزرم اب شده و خونمو بو گرفته و اونم خیلی ناراحت شد دویید پایین ببینه چه خبره. خلاصه حالم دیدنی بود. خسته و کوفته و داغون بیایی و با همچین صحنه ای مواجه بشی و بمونی تو گاو بودن و عوضی بودن و احمق بودن بعضی ها که فقط به خودشون فکر میکنن. بعد زنگ زدم و برا پارتنر داستانو تعریف کردم و اونم از راه دور داشت بد جور حرص میخورد و ناراحت بود و پیگیری میکرد و هر چی هم میخواست منو آروم کنه من بهش میتوپیدم که بابت اون دفه اگه کوتاه نمی اومدی اینا باز جرات نمیکردن دوباره همون کارو بکنن! اونم معذرت خواهی میکرد ازم. دوباره رفتم پایین ببینم چی میشه و  خیلی حالم بد بود همین وسط هم طبقه بالایی ما یه زن و شوهر نکبتی هستن داشتن میرفتن بیرون و تو پارکینگ بودن و من هم داشتم فقط بد و بیراه میگفتم به اونی که اینکارو کرده و چون دفه قبل فیوز مارو اون طرف برداشته بود و بهمون یه فیوز بدهکار بود منم فیوز اونها رو کندم زدم برا خودم!! به مدیر ساختمونه گفتم اگه پرسید بگو فلانی کنده فیوز رو چون بهمون فیوز بدهکارن و برن برا خودشون بخرن بزنن سر جاش و دلم میخواد ببینم کسی جرات میکنه دست به فیوز ما بزنه عصبانی. اینبار خودم پیگیر هستم و کاری با پارتنر ندارممنتظر و داشتم میرفتم بالا که این زنیکه همسایه بالایی خودشو انداخت وسط که وای خانوم شما حق نداری فیوز اون بنده خدا رو بکنی بزنی برا خودت و از این چرندیات که با چنان خشمی گفتم به شما ربطی نداره تو موضوعی که نمیدونی دخالت نکن و بهت مربوط نیسن که شکر خدا لال شد و هیچی نگفت و منم رفتم بالا.

10/دیشب هم رفتم در خونه همین پیر مرد خرفت که مطمئنم اینبار هم کار خود احمقش بوده و گفتم من بابت این قضیه شخص شما رو مقصر میدونم . اونبار هم اینکارو کردی و حق نداشتی بهتره تا وقتی بهت احترام میذاریم تو هم همینکارو بکنی و گرنه دیگه اینطوری برخورد نمیکنیم. باعث و بانی اش هم سپردم دست خدا و اومدم بالا! حالا داستان تمیز کردن آشپزخونه و بو دادن یخچال و فریزر هام هم که داستانی بود برا خودش فقط خدا بهم رحم کرد اگه یه روز دیرتر رسیده بودم همه مواد گوشتی کرم می افتاد و نمیدونم اون موقع باید چیکار می کردیم....خنثی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×آلبوم ایتالیایی عکس دوستمو بالاخره طراحی و چاپ کردم و همین دوساعت پیش که اومده بود خونم به صورت سوپرایز طور بهش دادم و از عکس العملش موقع دیدن آلبوم فیلم گرفتم!!! اینقدر که این دختره ذوق از خودش در کرد و عاشق آلبومش شد. خدا وکیلی منم به اندازه 2-3 تا آلبوم براش زحمت کشیدم و حساسیت و ظرافت بخرج دادم و خودم هم عاشق آلبومش شدم! حتی از آلبوم خودم هم قشنگ تر شده!

* برادره فردای اون روزی که نوشتم پاشد اومد با یه تابلوی دختر مو بنفش ویترای در دست! و منم خوشحال شدم و دیگه این موضوع رو به بوته فراموشی سپردم!

*** دیشب به دوست دوران دانشگاهم (کاردانی) بعد از حدود 5 سال زنگ زدم! تولدشو نبریک گفتم و خب من برای دل خودم زنگ زده بودم ولی اون خیلی بیشتر از تصوراتم خوشحال شد و میگفت چند روزه به یادمه و میخواست دنبالم بگرده و پیدام کنه، منم شمارشو نداشتم و برادرش رو پیدا کردم و از اون گرفتم و جالب اینکه بعد از این همه مدت تا به برادرش گفتم من فلانی ام سریع منو شناخت و خب من توقع اونم نداشتم! البته ناگفته نماند ما خیلی خیلی تو اون دوران با هم در ارتباط بودیم و تقریبا تنها دوستای هم بودیم ، منم اون روزا خیلی خونشون میرفتم و اون موقع ها (10 -11 سال قبل) همشون مجرد بودن هم دوستم هم دوتا داداشاش که الان همشون ازدواج کردن... از اینکه اینکارو کردم حس خوبی دارم. شاید اون دلایلی که باعث شد من ازش فاصله بگیرم رو نباید اینقدر پررنگ میکردم... حاال اونی که باعث این دوری شد همسر برادرشه... کسی که یه روز دوست من بود ولی حالا دیگه نیست...چون بعضی ها تو شرایط خاص نقابشونو میزنن کنار و روی واقعی خودشونو نشون میدن... این دختری که من اینقدر باهاش همدردی میکردم و دوستش داشتم و فکر میکردم چه دختر خوب و فهمیده و آروم و سر به زیری هست از پشت هم نه، بلکه از روبرو بهم خنجر زد  و همین باعث جدایی من و این دوست صمیمی ام شد .ولی الان بعد گذشت این سالها فکر میکنم بیخودی بوده و نباید دوست نما ها رو اینطوری راضی نگه دارم .

 

* بازم تیرم به سنگ خورد! دیروز خیلی حال بدی داشتم و بار نا امید شدم، احساس میکردم تمام انرژی ام رو از دست دادم و دیگه توانایی انجام هیچی رو ندارم تا آخر شب هم که میخواستم بخوابم یه سر درد خیلی بدی داشتم و از همه بدتر اینکه اصلا نمیتونستم به پارتنر بگم چه مرگمه چون احتمال اینکه مثل خیلی اوقات بجای اینکه دردمو دوا کنه بدتر اعصابمو بهم بریزه بود و برای همین من هیچی نگفتم ، الان دقیقا سه روز شده و هنوز هم هیچی نگفتم! فقط همون  احتمال سرماخوردگی رو برای دماغ کیپ و سر درد  و چشمای قرمزم آوردم و اونم باهام مهربون بود و هوامو داشت! همین خوبه...

*فکر کنم امسال اولین سالی باشه که من هیچ برنامه ای برای پاییز خودم نچیدم درست برعکس اون چیزی که تو خیالم داشتم , و البته بغیر از کاهلی خودم یه دلیلش همون شامل شرایط بند بالایی میشد که همه چیز رو تحت تاثیر خودش قرار داد.

*از وقتی محرم اومده دیگه کار ما تعطیل شده! الانم اگه میایم سر کار برای انجام دادن پروژه های قبل محرمه که یهو همه با هم اومده بودن و داریم اونها رو انجام میدیم ولی مشتری حضوریمون خیلی کم شده ! امیدوارم به زودی رفع بشه و دوباره کارمون رونق بگیره...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خب بالاخره این شتر 28 سالگی هم اومد در خونم خوابید!

 

از شب قبلش دختر خاله و پسر خالم بهم تبریک گفته بودن و من هم از همون پنجشنبه مشغول تهیه تدارک مهمونهای فردام بودم که بصورت کاملا توفیق اجباری ای  بعد یه سال و نیم این مهمونی دقیقا افتاد تو روز تولدم! برای همین من تقریبا اصلا نفهمیدم چطوری جمعه گذشت از بس داشتم می دوییدم. خوراکی ها و منویی هم که این همه فکر کرده بودم و زحمت کشیده بودم براش خیلی خیلی خوب و عالی شد و البته اول خودم شک داشتم ولی از بس ازم تقدیر و تشکر کردن فهمیدم نه مثل اینکه خوب بوده واقعا از خود راضی

خواهر های پارتنر که دستور میگو پفکی رو ازم گرفتن و نوشتن و بغل دستم ایستادن وقتی داشتم سرخشون میکردم! کلی هم ذوق زده بودن بابت همچین منو ی جدیدی! در کل خوب بود.

یه نکته هم اینکه با اینکه وسط مهمونی کلی از دوستام زنگ زدن و تولدمو تبریک گفتن و حتی چند تا از فامیل های جناب پارتنر مثل دختر دایی و زن پسر دایی و خود پسر دایی اش ولی هیچکدوم از اعضای خانوادش یادشون به تولد من نبود یا شایدم به روی خودشون نمی آوردن!! تا اینکه آخر شب بعد از آخرین چایی که خوردن خواهر کوچیکش گفت وای امروز تولدت بود؟ ما یادمون نبود!!! منم  خنثی

راستش برای من زیاد مهم نبود که اینها بهم تبریک بگن یا نه ، با اینکه همین آخرین باری که خونه خواهر وسطی اش بودیم حدودا سه ، چهار هفته قبل، تولد شوهر خواهرش بود و منم اونجا گفته بودم عه ، چه جالب شما اول آبان ه تولدتون و منم اول آذر هستم و همه هم شنیده بودم و اظهار نظر کرده بودن!با اینجال  در کل اینطوری شد.چشم

این وسط هم کلی تبریک توی فیس بوک و اینستاگرام و وایبر و با اس ام اس و تماس تلفنی داشتم و کلی ذوقیده شدم. همون  روز جمعه قبل از  ظهر هم یه کیک کوچیک خرید پارتنر +هدیه نقدی و اینطوری یکم تولد بازی کردیم.

دوتا موضوع بود که یکم ناراحتم کرد البته یکی اش بیشتر تر ناراحتم کرد اونم اینکه تنها برادرم اصلا کلا یادش نبود تولدمه! حتی یه روز قبل یا بعدش هم یادش نبود!!!! و از این بابت خیلی دلم گرفت. اخه فقط ما دوتا موندیم. اینکه من اینقدر پیگیر حال و احوال اونم شاید اصلا خوب نباشه ولی لا لقل بخاطر دل خودم و اینکه تو قلبم همش نگرانشم که کجاست چی کار میکنه ، خوبه یا نه. ولی اون اصلا نمیدونم تو کدوم باغ داره سیر میکنه!  یکی هم اینکه دوتا از دوستای قدیمی ام که همیشه یادشون بود تولدمو و با اینکه در ارثه ی فیس بوک حضور پر رنگی دارن ، بهم تبریک نگفتن!چمی دونم! آخه من خودم هیچوقت تو این 10 سالی تولدشونو یادم نرفته! 

 

* یه خوشبحالی هم داشتم دیشب اونم اینکه چون روز تولدم مهمون داشتم دوستام نتونستن بیان پیشم ولی دیشب اون دوستم که همینجا زندگی میکنه و خیلی با هم اینور اونور می رفتیم تو تابستون اومد اینجا و یه بسته ی با کادوی بنفش هم دستش بود و بعد که بازش کردم دیدم بعلههههههههههههههههههههههه این همون استند جواهرات  که من 10 بار رفتم تی تی دیدمش ولی زورم اومد 40-50 تومن پولش رو بدم و بخرمش  هست، واااای خیلی خوشحال شدم واقعا کادوشو دوست داشتم و کلی ازش تشکر کردم و از همه مهم تر اینکه مثل اینکه یه بار از اون 10 باری که رفته بودم اینو  دید زدم این دوستم هموام بوده و یادش مونده و رفته اینو برام خریده واقعا این نکته برام بیشتر اهمیت داشت! شب هم که اومدم خونه زودی دوییدم بازش کردم و سر همش کردم و چند جفت گوشواره ازش آویزون کردم و با ذوق بته پارتنر نشونش دادم و اونم گفت اگه میدونستم با این اینقدر ذوق می کنی خودم برات می خریدمش!!! 

 *عکس تزئینی است!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

***فقط 4 روز دیگه مونده تا بیایی ....ساکت

 

+هنوز فرصت نکردم برم عکس رادیولوژی کمرم رو بگیر! یکم تنبلی و یکم هم شلوغ پلوغی کارم

-دیشب رفتم اون کفشه که سفارش داده بودم برام بدوزن رو تحویل بگیرم، وای خیلی بهتر از اون چیزی شده بود که فکرشو میکردم، پوشیدمش، اولین کفش پاشنه دار من تو زندگیم!!! یعنی من برای رسمی ترین مراسم زندگی ام  هم 3 سانتی پوشیده بودم ! الان این 9 سانته!!! البته مه خیلی جدی میخواستم 10 سانتی سفارش بدم ولی پارتنر خیلی حسود طور وار! گفت نههههههه اونوقت اگه بری آرایشگاه و موهاتو درست کنی قدت از من بلند تر میشه! دوست ندارم!!! هر چی گفتم نه من موهامو خیلی پف نمیدم بذار گفت نه دوس ندارم!!! (حسود حسود حسودشیطان! خوبه 12 سانت از من بلند تره وگرنه از حسودی قدم منو کشته بود تا حالا×) خلاصه همون دیشب پوشیدمش و کنارش روبرو آینه قدر وایستادم و تا دید هنوز چند سانتی جا داره تا بزنم بالا تر ازش گفت عه چه خوبه!!! خب 10 سانتی سفارش میدادی!! وقت تمامخلاصه اوکی بود کفشه و بنظرم 100 تومن هم برای کفش دست دوزی که خودت مدل و طرحش رو انتخاب میکنی و صرفا برای تو دوخته میشه خیلی هم خوبه! همون دیشب همسر پول یه جفتشو بهم داد که میخوام برم دوباره سفارش بدم یه طرح دیگه برام بدوزه به مناسبت تولدم! شایدم رفتم یه پارچه دامنی مخمل خریدم بعد از همون پارچه برای کفشمم گرفتم که ست کنمممممممممم الان خیلی این موضوع برام جذابیت پیدا کرده نمیدونم چرا؟ درست شدم مثل اون دختر کوچولوهایی که برا اولین بار کفش تق تقی مامانشونو می پوشن و  از ذوق نمیدونن چی کار کنن!!  خجالت

+چرا بعضی فروشنده ها وقتی خودشون تنهان تو مغازه و میری خرید میکنی(مشتری شونی ) اونقدر بهت تخفیف میدن و اونقدر حال و احوال میکنن و اونقدر توجه و ارادت دارن!! اونوقت یه بار دیگه مثلا فرداش می ری، میبینی زنش یا دوست دخترش اونجاست اونوقت حتی سلام هم میخوان بکنن سرشون به یه سمت دیگست!!! خیلی منزجر کنندن کلا اینجور آدما! 

-امروز هم عروس دارم، داریم میریم یه باغ جدید که خیلی دوستش دارم. امیدوارم اون ساعت که میریم خیلی شلوغ نباشه و من بتونم با آرامش کارمو انجام بدم یول

+ هفته قبل که با دوستم که عروسیش بود رفته بودم باغ و کلی هم دیر کرده بودن و کلی هم با استرس تاریکی هوا عکس گرفتم و ... شبش زودتر اومدم خونه سریع آماده بشم برم عروسیش که سه تا شهر اونورتر از ما بود و حدود یه ساعت و خرده ای فاصله داشت. تا رسیدم خونه دیدیم برق نداریمممممممممممممممممممممم وای یعنی قیافه و حالم دیدنی بود! خیلی اعصابم خرد شد. خودمم که له و داغون و نم کشیده رسیده بودم خونه، تازه فقط لباسم رو از تو کمد از قبل در آورده بودم و میخواستم همون موقع دنبال کفش و کیف و شال و جوراب شلواریم تو کمد ووپی بگردم و دوش هم بگیرم و بعد بریم عروسی!!! نشون به اون نشون تا 10 شب طول کشید که برق بیاد وخب منم 11 گرفتم خوابیدم!کلی هم خجالت کشیدم از دوستم و شوهرش!

-دیشب نشستم یه سری لاک هایی که داشتمو یا تموم شده بودن یا بخاطر رنگشون اصلا استفاده نشده بودنو با هم ترکیب کردم و 5تا رنگ جدید ابداع شدن!!! یکیشونم همون دیشب تست کردم رو ناخونامو راضی هستم از این حسن سلیقه و رنگشناسی ام در تلفیق  رنگ ها

-اون روزی که بادوستم رفتم استخر همینجا خیلی خوب بووود با اینکه من بخاطر کمرم نتونستم مثل قبل شنا کنم و یکم مثل مامان بزرگ ها فقط تو آب راه رفتم و یکم هم نتونستم خودمو کنترل کنم و شنا کردم، بصورتی که دستهام قورباغه میزد و پاهام کرال و وسطش قاطی میکردم چی به چیه خنده ولی خوبیش این بود که اولن استخر اینجا از جای قبلی بزرگتره ثانین فقط من و دوستم و یه نفر دیگه تو قسمت عمیق بودیم. بعدش عمق این استخر بیشتره یعنی تا 4 متر داره، و از همه مهم تر اینکه هیشکی بهت نمیگه بالا چشمت ابروئه! خانوم شیرجه نزن، مایوت بندی نباشه، زیر آبی نرو، نپر تو آب و از این دست زر زر ها!!! تازه تایمش هم نیم ساعت بیشتره و مبلغش هم کمتر!!(البته من جای قبلی بلیط داشتم مجانی میرفتم ولی اینجا باید پول اخ  کنم که با توجه به آرامش روانی که داره با کمال میل اخ می کنم پولش رو!!) تازه کلی هم مثل این ندید بدید ها هی رفتم بالا سکو و پریدم تو استخر!!! دوستم که میترسید بپره و من اونجا خیلی احساس شجاع بودن بهم دست داد!!! تازشم کلی زیر آبی رفتم کم استخر و به دوستمم داشتم آموزش می دادم ... خلاصه حال داد خوب بود بعدش هم یه سره اومدم سر کار و تا 9 بودم و له له رسیدم خونه و شبش بی هووووووووووش شدم خیلی فاز داد. حالا قرار گذاشتیم تا جایی که میتونیم رو این روال بمونیم و بریم استخر، امروزم  اگه قرار عکس نداشتم حتما میرفتم ولی نمیشه و احتمالا اگه تا شنبه "اوف" نشم شنبه میریم نیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

امروز خواب موندم اونم چه خوابی!! بعد از دوشب پشت هم نخوابیدن و تا ساعت 5 و 4 صب بیدار موندن و مهمانداری در طول روز و استراحت نکردن .خیلی شیک صب الارم رو قطع کردم و تا 11 خوابیدم . جالبه وقتی بیدار شدم فکر میکردم نهایتا 8ونیم صب باشه:))  در همین راستا نرفتم سر کار چون تا بخوام آماده بشم  و برم میشد 12!! خب چه کاری بود آخه!

بعد هم دوستم دیروز پیام داده بود که امروز میان شمال و بعد دیشب پیام داد که کنسل شده و صب که بیدار شدم و گوشی ام رو چک کردم دیدم پیام داده تو راه شمالیم!! منم زنگ زدم پرسیدم اسگل کردیم!!! و کلی خندیدیم و گفت رسید برام تعریف میکنه ماجرا رو !! حالا منتظرم تا عصری که برسن.. 

این عید دیدنی های نچسب  هم به حول و قوه ی  الهی داره تموم میشه! البته دیروز دوتا از دوستام اومدن که اونها خوب بود کلی تو سر و کول هم زدیم و مواظب بودیم که یوقت مثل دفعه ی قبل تو جمع 3نفره مون ناراحتی و دلخوری پیش نیاد,چیزی که دفعه ی قبل خیلی ناراحتم کرد و حالمو گرفت.

منم که بعد تعطیلات با برادره دارم میرم تهران و همون موقع هم عید دیدنی های دوستا و اقوام تهرانی رو پس میدم :)

______________________

معلم کلاس زبانم یه عالمه تکلیف نوروزی داده بوده همون جلسه ی آخری که من دو در کرده بودم و از همون روزهای اول و دوم تو فکر این پیک نوروزیه با یه عالمه رایتینگ و .. بودم و همش میگفتم من یه عالمه وقت دارم . حالا هم که تعطیلات تموم شده و من هنوز لای کتابامو باز نکردم! البته خیلی هم غیر قابل پیش بینی نبود!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٠ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز غروبی درست همون موقع ای که پکر و گیج و غم آلود و در به داغون جلو لب تاپ نشسته بودم و به ناراحتی ای که برای مامان پیش اومده بود فکر میکردم و کاری از دستم بر نمی اومد ,شب قبلش هم نخوابیده بودم ، صمیمی ترین دوست دوران نوجوونی و جوونی ام(نه که الان پیر باشیم ها!!! چون اون ازدواج کرده و بچه و تو این 6 سال کلی دور افتادیم نسبت به اون صمیمیتی که داشتیم) و یکی از مهربون ترین و مظلوم ترین آدمهایی که تا بحال تو زندگی ام دیدم تماس گرفت باهام و گفت که در شهر ما به سر میبره!

اومده بودن هوا خوری و گفت اگه شما هم دوست دارید بیان دنبالمون و بریم بیرون هوا بخوریم... بماند که چقدر داغون بودم و چقدر هم دلم میخواست نی نی گوگولی 8 ماهه اش رو بچلونم و بخورم مثلا من خاله اش هستم چون دوستمم هم خواهر نداره و خلاصه اومدن دنبالمون و رفتیم یکی دو ساعتی بیرون... واقعا نمیدونم چطوری بود انگاری تله پاتی بود.. بهش گفتم که حالم اینطوری بود و چقدر خوب کرد که اومد و دیدیم همو و نی نی گوگولی دوست داشتنی اش هم باعث شد حسابی حال و هوامون عوض بشه...

باز هم بماند که پارنتر یکم غر زد که این چند هفته ی اخیر هر جمعه که قصد کرده یکم درس بخونه و رو مقاله اش کار کنه دوستای من دست به یکی کردن و نذاشتن :))) راست هم میگه بنده خدا در طی 5 هفته ی گذشته هر جمعه یکی از دوستام یهوویی راهش به خونمون افتاد اونم برای منی که اصلا تو کار رفت و آمد با کسی نیستم خیلی عجیب بود.. حالا داشت میگفت برای هفته ی دیگه هم اون یکی دوستم فلانی حتما قراره بیاد  :D ولی من اصلا دلخور نشدم ازش چون میدونم خودش بیشتر از من این رفت و آمد ها رو دوس داره....

این دوستم رو خیلی دوست دارم.. و خیلی خاطره های خوبی هم با هم داریم.. یه زمانی نزدیک ترین آدم ها به هم بودیم و الانم با اینکه راهمون دور شده و رفت و آمدمون کم شده ولی دلامون نزدیکه... یادش بخیر من ویولت بود اسمم و اون پینک همین الانشم تو گوشی ام با اسم پینک  ذخیره شده :)) دقیقا همین شکلی!

 

**چطور یادم رفته بود که یه دوست خوب و مهربون میتونه چقدر حال آدم رو خوب کنه... چقدر احمقانه تمام زندگی ام خودم رو با قرنطینه کردن از همه اونهایی که دوستشون دارم و دوستم دارن دور کردم.... اینطور نباید باشه...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)