دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

داره نم نم بارووون میاد...

بعد از ماه ها این اولین باره که بازم شاهد بارش زیباترین رحمت خدا و دوست داشتنی ترین حال و هوا هستم...

یه حال_ خوب_ غمناکی دارم...

یاد پاییز دوست داشتنی ام افتادم...

یاد پاییز در راه افتادم...

پاییزی که شاید  متفاوت تر از همیشه باشه برام... یاد عاشقی کردنام با بارووون افتادم...

نسیم خنک و جاده ی خیس....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢۳ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

مامان برگشت..

هنوز لای یکی از جزوه هامم باز نکردم!

دنبال جا می گردم و خبری نشده هنوز و این نگرانم می کنه...

میخوام بزنم به فاز بی خیالی.... خب چی میشه اصلن....البته اگه بتونم....

دیشب قلو میگفت دوست و همکلاسی دوره کاردانی ام، جدا شده... خب خیلی ناراحت کننده هست... البته خودش 100% مطمئن نبود و از یکی از دوست های همسرش شنیده بود... رفتم تو اینستاگرامش و دیدم چقدر پست ها و عکس هاش غمگینن.. چقدر از خیانت نوشته....دیدم عکس های تکی و دو تایی همسرش رو پاک کرده و ... گرچه دوست نداشتم باور کنم به این زودی به آخر راهشون رسیدن ولی انگار واقعیته... حیف که از اون همه روزهای خوش و صمیمیت بینمون این همه فاصله گرفتیم... وگرنه به خاطر همون روزها هم که شده می رفتم پیشش و می گفتم اون روزها خیلی با هم خندیدیم.. الان تو آغوشم گریه کن....ولی حتی نمی تونم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم.... دیگه الان من تنها دوست صمیمی و عزیز و مورد اطمینان دور و برش نیستم و اونهایی که دورم کردن، پیششن... کاش اگه مرهم من نبودن، مرهم اون باشن....

امروز عصر هم ختم پدر دوست دوره دبستانم می ریم... بعد از 5ماه که ندیدم همدیگه رو ... حالا اینجا باز 4 تایی دور هم جمعیم...

×یوونتوس هم باخت دویاره تا بازم مثل همیشه اسطوره ی دست نیافتی و غمگین من بمونه....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام..

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم... چه دنیای رو به زوالی دارم...

....خیلی دلم گرفته از خیلی ها....

نمونده از جوونی هام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی...

تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور....

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست....

اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش....

 

آره منم اون تنهای بی سنگ صبور....تو یه خونه ی سوت و کور....آه..... خستم....از همه چی... حوصله خودمم ندارم....

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه دوستای خوبم،

 دیگه تبریک گفتن سال جدید به بقیه بعد از یه هفته کار مسخره ای بنظرم می رسه! انگار که دیگه سال خیلی نو نیست  و یه جورایی کهنه شده ولی با همه اینها برای همه دوستان و عزیرانم لحظه هایی شاد رو آرزو مندم و واقعا برای همه آرامش و عشق  و دل خوش می خوام و از همه مهم تر هم سلامتی که بدون اون هیچوقت خوشبختی تکمیل نمی شه ...

راستش من امسال رو با کلی حس های مثبت شروع کرده بودم و جزو معدود وقتهایی بود که تونسته بودم این من_ همیشه معترض و ناراضی رو خوشحال و دلگرم نگه دارم، حق هم داشتم دیگه چی می خواستم؟ سلامتی رو که برای خودم و عزیزانم داشتم ، بعد یه مدت طولانی مامانمو تو خونمون داشتم. داداشمم به بهانه مامی اومده بود و در کنار پارتنر خان جمعمون جمع بود. با اینکه از نظر جسمی کلی مریض شده بودم و انرژی زیادی نداشتم برای اولین بار تمام شیرینی های عیدمون رو خودم پختم و با کلی ذوق و شوغ منتظر نظر اطرافیانم بودم. لباس و کفش و عطر و شلوار نو هم داشتم و از همیشه بیشتر خیالم از این بابت ها راحت بود.... 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز انرژی نداشتم... در واقع خیلی کمتر از روزهای قبل انرژی داشتم چون این کم انرژی و بی حال بودنم مال امروز و دیروز نیست.. ماه هاست که اینطوری ام ... خیلی دپرس بودم... ولی این جمله _فراموش کردن تلخی های گذشته-غنیمت شمردن شیرینی های امروز - امیدواری به فرصت های فردا_که چند لحظه قبل از تو وبلاگ اسفندونه خوندم واقعا حالمو بهتر کرد... بعدش هم چند تا جمله زیبای دیگه تو وبلاگ یکی دیگه از دوستام دیدم و اونم برام انرژی بیشتری آورد و حالا یکم بهترم....

*از همین حالا بکوشیم تا امروزمان بهتر از دیروز و فردایمان بهتر از امروز باشد

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همیشه به اینجاش که می رسه ،آرزو می کنم کاش مامان اصلا بر نمی گشت و هیچوقت هم بر نگرده... همیشه به اینجاش که می رسه ، قلبم فشرده می شه و بعد مثل یه دختر بچه ی ترسیده و وامونده و در مونده می شم و قلبم تند تند می زنه....

+مامان رفته سر خاک برادره و گوشیشم خاموش کرده و من هیچ غلطی نمی تونم بکنم تا اون و دلداری بدم  و از ضجه هاش کم کنم...می ترسم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه عالمه حس و حال بارونی مثل همینی که الان دارم می باره...

به همین زیبایی و به همین ناپایداری...

یه عالمه دل تنگ و حس های بی قراری...

خوب و آزار دهنده...

بدون هیچ عذر و بهونه و دلیل منطقی...

.

.

.

شایدم از فشار و استرس امتحانا باشه ، خونه جزوه ، سر کار جزوه، تو ماشین جزوه یه جورایی تو این همه کتاب و جزوه و فایل غرق شدم... فقط دلم به این خوشه که 2 بهمن یه نفس راحت می کشم  و امیدوارم همه چیز خوب و قابل قبول و با سر بلندی پیش بره...

درست مثل فلسفه های افلاطون غیر قابل درک!شایدم دارم سفسطه می کنم به قول استاد! به کل غرق شدم تو ایدئولوژی های عجیب و گاهی هم جالب فیلسوف های قبل از میلاد مسیح تا صدر مسیحیت! آخرشم امیدوارم تا یکشنبه تالس و فیثاغورس رو بجا زنون رواقی تحویل استاد ندم!

*شبایی که پارتنر زودتر از من می خوابه( حالا یا از خستگی یا از سر دلخوری و لجبازی!!) رو کاناپه محبوبم دراز می کشم ،صدای تلویزیون رو قطع میکنم و کلی فکر و خیال میاد تو سرم کلی حرف و چیز برای ثبت کردن و بحث کردن و بازگو کردن... ولی خب حس خستگی و ولو بودن بیشتر از اونیه که پاشم گوشیرو بردارم و بنویسمشون....

آخر هفته ی خوبی باشه برای همه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۸ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 به خواب روی شانه ات بیا بد عادتم بکن...

جان جوانی مرا ، پیر ترانه کرده ای...

زبان احساس مرا ، تو عاشفانه کرده ای....

جان جوانی

 

دیروز خیلی اتفاقی برای اولین بار کلیپ شو دیدم و ... باز عاشق این آهنگ شدم.... یاد اون آهنگ های قدیمی تر خواننده دوست داشتنی ام و اون لذت سر سپردگی ای که موقع شنیدن آهنگ ها و شعر هاش بهم دست میداد....جان جوانی مرا پیر ترانه کرده ای....   ... مرا به خلوتت ببر، جان بده به نگاه من....ببوس.... دلم رفت...


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

الان چند روزی عاشق این آهنگ محسن عزیز شدم و واقعا سوز این آهنگو با اینکه معنیشو نمی دونستم تا چند دقیقه قبل حس می کردم....

Geri döndüren gördün mü geçmişi 

گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی 

Boşa soldurdun o nazlı gençliği 

آن جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی 

Bir avuç toprak için yor kendini 

برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Yalan başkası yalan 

دروغ همه چیز دروغ 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Zaman kendine benzetmez herkes 

زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند 

Hesapsız açar baharlar pembeyi 

بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد 

Açmadığın dalda sözün geçer mi 

آیا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Sitem etme haberi yok dağların 

شکوه نکن که کوهها خبر ندارند 

Gözlerini ellerinle bağladın 

چشمانت را با دستهایت بسته ای 

Faydası yok geç kalınmış fidanın 

فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده با شد 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

 

واقعا هم در این دنیا انگاری همه  چیز بجز مرگ، دروغه.بارون میاد و من اینو با خودم زمزمه می کنم....

+موفق باشی هم نسلی عزیز توی برگزاری تور کنسرت های یینگه دنیات... امیدوارم به زودی بتونم بیام کنسرتت و از صدای بی نظیر و استعداد عجیبت لذت ببرم و یاد مرتضی رو تو دلم زنده نگه دارم....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

واسه دیدن تو داره می ره دلم...

خداحافظ رفیق...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

اولین روز پاییز ...

اولین روز از فصل دوست داشتنی و جادویی و اعجاب بر انگیز من

اولین روز از چهارمین سال همخونه شدنمون...

اولین روز از بچه مدرسه ای شدنم دوباره بعد از چهار سال،

اولین روز از ماهی که یه عدد به عمرم اضافه میشه.

اولین روز از پاییزی که همیشه برام حسی ابهام بر انگیز و تلفیقی از اندوه و شوق و هیجان و نوستالژی باهم داره همیشه... تا همیشه...

 

اومدنت مبارک♥

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 یه دنیا حس تنهایی و دلتنگی و ترس و اضطراب...

حالا که خوب فکر می کنم می بینم چقدر خوشحالم که اون روزها گذشته و دیگه بر نمیگرده...

تازه به کمی آرامش رسیدم بعد از این همه سال تجربه و تلاطم و ....

نمی دونم چرا امشبم یه حس بی قراری دارم. به دنبال آرامش گمشده ام می گردم..

کاش اون لحظه ی مکدر شدنم امروز اتفاق نمی افتاد... اونوقت قطعا الان حال بهتری داشتم. شاید باز بتونم درستش کنم!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان از اینترنت شاتل یه دختر خانوم ناز نازی ای  تماس گرفتن باهام و اطلاعات شناسنامه ایم رو باهام چک کردن و گفتن غرض از تماس، تبریک تولد من بوده! با 3 گیگ ترافیک رایگان که به اکانتم اضافه شده. دستشون درد نکنه!(تولد شناسنامه ای!)لبخند

 

پارتنر خان دیشب به یاد دوران طفولیتم منو برد کتابفروشی و لوازم تحریری مورد علاقه بچگی هام و برام وسایل مدرسه  دانشگاه خرید! تازه رفتم تو قسمت پاکن ها ولی اصلا در حد اون سالها نبود وسایلی که داشتن وقتی به متصدی اش می گفتم خانوم تنوع لوازمتون 20 سال پیشا خیلی بیشتر بود، پارتنر خان بهم سقلمه زد!!! بعد که اومدیم بیرون گفتم چی بود اون حرکتت؟ گفت آخه مثل بچه های 7-8 ساله بودی خانومه همچین نگاهت میکردتعجب! گفتم خب چیه دوس دارم لوازم تحریر تازه چه اشکالی داره من این همه ذوق کنم از بودن وسط دفتر کتابا و بوی خوب نویی شون. بعد یه نگاه تاسف انگیز بهم کرد گفت همسنای تو برا بچه هاشون لوازم تحریر میخرن!  منم خنثی. خلاصه که یه حالی داد و یه حالی هم گرفت وسطاش! منم شب اومدم خونه وسایلم رو چیدم رومیز با کلی ذوق و شوق ازشون عکس گرفتم برای مامی که داشتم تو و.ا.یبر باهاش می حرفیدم فرستادم و ازش تشکر کردم که همیشه برام بهترین و  قشنگ ترین چیزهایی که میخواستم رو می خرید♥ من همیشه زیباترین و فانتزی ترین لوازم تحریر رو داشتم ، خیلی هاشونم تا همین الان تو جعبه های تو انباری دارم، خیلی از دفتر های فانتزی رو هم که استفاده نکرده بودم بخشیدم با کلی عکس برگردون های پری دریایی و سفید برفی  و...بهترین روزهای زندگیم همین روزهای قبل مهر بود که مامانم منو می برد کتابفروشی و من چه عشقی میکردم... یادش بخیر

 

 

دیروز کلا آفیس تشریف نداشتم ، بعد فکر کن N نفر زنگ زدن که کارم داشتن و میخواستن برای پول دادن بهم بیان و خب من که نمیتونستم برم!!! فکر کنم کلی پل از کف دادم! رفته بودم شهر دوست  و همسایه برای خرید و کارهای بانکی و غروب هم نوبت دکتر داشتم برای سونوگرافی سالانه! 

رفتم دوتا تاپ بخرم برا زیر مانتو، یهو یه پیراهن دیدم و گفتم برم پروش کنم! قبلش چند تا مغازه رفته بودم برای پیراهن نیمه رسمی، آخه علاوه بر سالگرد ازدواج، و تولدم که تو راهه، یه عروسی هم خیلی یهویی چند روز قبل دعوت شدم از طرف یه دوست که خیلی صمیمی بود و الان چند ساله اصلا ندیدیم همو! همون که پارسال آذر ماه شب قبل تولدش بهش زنگ زدم و بعد N سال با هم حرفیدیم! گفت عروسی داداششه(که خیلی با اونم صمیمی بودم) و من اسمم تو لیست مهمونهای دعوتی هم داماد بود هم دوستم! یعنی دوبار دعوت شدم و باید باید بیام! به پارتنر خان هم گفته بودم و هنوز جواب قطعی نداده ، خلاصه گفتم برا اطمینان یه لباسی داشته باشم برای این مراسم در راه!خب یه پیرهن پوشیده بودم ولی با اینکه قشنگ بود خیلی به تنم میچسبید و یکم معذبم میکرد و اونو نخریدم تا اومدم تو این مغازه و اون پیراهنه رو همینطوری دیدم وبرداشتم پرو کردم و باورم نمیشد اینقد خوب بود رو تنم، اگه 10 بار هم یه پیراهن رو میدادم بدوزن اینقدر فیت تنم نمیشد و اینقدر خوب به مدل بدنم نمی اومد، قیمتش هم خیلی خوب بود پنجاه و خرده ای! اصلا درنگ نکردم  و سریع خریدمش!!!! فقط یکم کوتاه بود که چون مراسم مختلطه جوراب شلواری میپوشم باهاش :) دیروز همینطوری یهویی کلی خرید کردم از لباس ز.ی.ز تا کیف و مانتو برای دانشگاه! (البته که همه اینها به اسم دانشگاهه وگرنه چه فرقی داره دانشگاه با غیر دانشگاه!)کلا حال کردم که مثلا مانتو رو تو 10 دقیقه خریدم کیف رو تو 20 دقیقه و بقیه خریدامم همینطور! فقط دیروز پلیس نامرد برای 5 دقیقه پارک ممنوع یه فیش 15 هزار تومنی گذاشت زیر برف پاکنم و حالمو گرفت! بقیه اش خوب بود! ناهار هم سالاد الویه درست کرده بودم و نون هم خریدم و  رفتم خونه دوستم که داره مامان میشه و حالش زیاد خوب نیست با هم بودیم و کلی هم حرف زدیم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 اه،

الان... 

منتظر پارتنر خان و یهو سیاوش میخونه با آهنگ جشن بارون و من دوباره تنها میشم با یه بغض گنده خفه کننده.... مثل همونی که چند روز قبل موقع خوردن ناهار من و بازم یاد تو انداخت که چقدر این خوراک مورد علاقه ات بود و داشت خفم میکرد و الان هم که سیاوش منو پرت کرد به همون سالهایی که همه آهنگ های غم دار دنیا رو (از دید من ) گوش می دادی و حالا بیشتر از 3 ساله که دیگه ندارمت و عجیب این روزها به یاد تنهایی های تو می افتم و بدی ها ی خودم....

خدا...هنوز باورم نمیشه...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٢۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

...

دلم لاله ی عاشق..

آهای بنفشه ی تر...

نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو، تو پر پر...

من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم...

...

بگو با من_ عاشق، چرا برات زیادم...

...

اگه دست توی دستام نزاری... خدانگهدار...

 

---------------------------------------------------------------------

 

یه حال عجیب منگ طوری داری الان. نمیدونم حسش شبیه خلسه هست اونم بخاطر شب خوب نخوابیدن دیشب و  صب زود پاشدن امروز هست و رانندگی با حالت خواب آلودگی و منگی..

چهارشنبه بعد از افطار با 4 تا از همکلاسی های دوران دبستانم قرار داشتم... بعد از اون همه سال... حس خیلی خوبی بود.. همه استقبال کردن و دوست داشتن و میخواستن بیشتر  از این دیدار ها داشته باشیم... دوت اشونو حدود  20 سال بود که ندیده بودم و دوتای دیگه یکی رو چند سال قبل اتفاقی تو خیابود دیده بودم و یکی هم دوسال قبل اتفاقی تو کلاس زبان همکلاس شده بودیم. همه دختر های موجه و موقر و تحصیل کرده ای هستن و آدم واقعا از معاشرت باهاشون مفتخر می شه. یکی کارشناس ارشد شیمی. یکی کارشناس ارشد زبان. ف.ر.ا.ن.سه یکی کارشناس ارشد معماری و یکی هم مهندس پز.شکی هست. همشون هم جرو خانواده های خوب و تقریبا سرشناس هستن و باهم خوب جور بودیم. جالبه که اونایی که منو ندیده بودن میگفتن اصلا تغییر نکردم از اون زمان. فقط یکیشون بود که میگفت اگه تو خیابون میدیدمت ، نمیشناختمت! ولی اینا در حالیه که من عکس بچگی مو به هر کسی که  تو بزرگسالی باهاش آشنا شده بودم نشون میدادم، امکان نداشت باور کنه اون منم!! ولی شنیدن اینکه تفاوت چندانی نکردم، برام خیلی خوشایند بود.

حالا بعد از اون قرار چهارشنبه ای، دیروز صب که تو گروه وایبرمون پیام دادم باز جمعه شد! دیدم به همه پکیدن بدتر از من و خیلی اتفاقی و سریع یه قرار گذاشتیم برای دیشب بعد از افطار توی پارک. منم وسایل بازی بردم و اول من و یکی از دوستام بودیم و بعد دونفر دیگه هم بهمون ملحق شدن و بعد حدود ساعت 11ونیم هم باهم رفتیم آبمیوه خوردیم و 12 گذشته بود که برگشتیم خونه. 

من یکی از این دوستام همونی که د.و.ر.گه هست و استاد ز.با.ن.فر.ان.سه رو خیلی دوست داشتم همیشه ولی نمیدونم چطور شد که رابطمون رو نتونستیم بعد از مدرسه ادامه بدیم. دیشب کلی از عکسهای  تولدم تو دوران مدرسه و ... حرف زدیم و یاد ایام کردیم... خیلی برام جالب بود که اینبار اون دوستم هم خیلی مشتاق رابطه بیشتره و خلاصه که قراره کلی باهم دخترونه بترکونیم :)

میخوام اینبار برای دور همی از عکسهای اون موقع براشون چاپ کنم و ببرم و حسابی  حس نوستالژی داشته باشیم...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه

صدای یک عدد دختر بنفش مجرد رو میشنوید!

پارتنر خان صبح زود رفت ماموریت و احتمالا جمعه بر میگرده! منم نتونستم اینبار باهاش برم چون هم با 8 تا از همکارهای آقا داشت میرفت و هم اینکه زمینی بود و خب من نمیتونم 12 ساعت تو ماشین بشینم!وقت تمام

دیشب هم نمیدونم چرا اینقددددددددددد خسته بود و  بهم به میزان مکفی محبت مبذول نداشت! قهر منم اعصابم خراب شد و تا ساعت 3 اینها نتونستم بخوابم . تازه صب هم باید زرود میاومدم چون این همکارم امروز نمیتونست بیاد!

ایتالیا ی افسانه ای من هم حذف شد اونم درست به روش جام جهانی 2002 کره و ژاپن و حال من خیلی خیلی گرفته شد! اون مردک #سوارز هم که اصلا کارش فرای تصوره!! و از اینکه محروم شه از بازی ها خیلی خوشحال خواهم شد!اوه

پارتنر خان اصرار داشت که امشب تنها نمونم و برای دیدن بازی ایران بوسنی  هم شده برم پیش دوستی آشنایی چیزی!! فعلا که حال ندارم اصلا!

امیدوارم بچه ها بهترین هاشونو توی این بازی هم به نمایش بزارن عینک فعلا که امیدم بعد ایتالیا فقط به ایرانه و دیشب هم میگفتم به پارتنر که ایرانم اگه حذف بشه من دیگه دلیل برای دیدن جام جهانی ندارم و میشینم سریال هامو میبینم بجاش! والا! دیگی که واسه من نمی جوشه میخوام سر سگ توش بجوشهخنثی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز تو اوج بی حالی صبحگاهی. داشتم فیلمی که یه مشتری-دوست برام آورده بود تا ببینم اگه میتونم ادیتش کنم رو نگاه می کردم. وای اگه بگم که کلا حالمو عوض کرد الکی نگفتممممممممم یه فیلم عروسی دهه هفتادی. انگار من یکی از بچه های توی اون عروسی بودم اینقدر که برام خاطره انگیز شد یهو.... دلم میخواد بیشتر طول و تفصیلش کنم اینجا.. از استین پفی عروس و دامن های چین دار دختر بچه ها بنویسم یا از کت های سفید با اپل های بزرگ  دختر خانوم های جوان توی مهمونی یا پیرهن های طرح دار با رنگ های شاد و پارچه های سرسری  لیز آقایون با اون کمرهای تنگ شلوار های روشن نخی و پیلهای درشت و گشادی لنگه هاشون... وای خدا خیلی برام جالب بود... خیلی وقت بود یادم رفته بود چقدر مدل موهای اوشینی اون موقع مد بود با پاپیون های کنده روی لباس یا روی سر! 

حیف که پارتنر دم سینما منتظرمه... میام اگه شد بعد بیشتر مینویسم از این سیری در نوستالژی امروزم....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٩ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

به نقل از  سایت یاهو    

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

مامان برگشت . یه حس پیچیده ای دارم اینبار، از خودم راضی نیستم و خیلی هم شاکی ام! بقیه اش بمونه برای خودم...

روز مرد برای من یاد آور بدترین روز دنیاست... از سه سال قبل که بهم زنگ زدن و اون خبر وحشتناک و غیر قابل باور رو دادن و از 15 سال قبل ترش که دیگه من ، من نبودم

برای روز مرد برای پارتنر هیچی! نخریدم! مجبور شد اون تاپ زردی که براش خریده بودم همینطوری روز قبل روز مرد رو بعنوان هدیه اش حساب کنه!

 

برادره هم تصمیم داره بره...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢۳ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان هزار روزه که میخوام بیام یه چیزایی بنویسم ولی نمیشه همش!

اینکه بیشتر وقتا تنها نیستم و شاگرد جدیدم هم هست و از اونجایی که هیچی بلد نیست همش من باید بهش آموزش بدم و همینطور هم همش سرش روی مانیتور منه!!!

 

دیروز اصلا حال خوبی نداشتم ولی الان خدارو شکر خیلی خیلی بهترم.  البته کلا چند روز بود که حال خوبی نداشتم . سر درد مزمن وحشتناکی گرفته بودم که اون سرش نا پیدا   بود واقعا توان انجام هیچکاری رو نداشتم. دیروز صبح هم با مامی میخواستیم بریم شهر دوست و همسایه! هم برای متخصص چشم پزشکی که فکر میکردم شاید بخاطر بالا رفتن نمره چشمم باشه (که نبود!!!) و هم بخاطر خرید . همون اول صبح که داشتم ماشینو از پارکینگ در می آوردم. زدم آینه سمت راننده رو کوبوندم به در انباری! ماشین صفر که هنوز سند و کارت سوختش به دستمون نرسیده!!!! یه حالی ازم گرفته شد که میخواستم گریه کنم! میدونستم پارتنر ناراحت میشه ولی امکان نداره چیزی بهم بگه ولی از خودم ناراحت شده بودم که زدم ماشین نازنین رو ناقص کردم و میدونم اگه بجای من پارتنر اینکارو کرده بود به قول مامی  خ.ش.ت.ک براش نمیذاشتم!!!! منتظردو سه ساعتی غصه و مقدار متنابهی حرص خوردم و پیش خودم حساب کتاب کردم که هر آینه حدود 300 هزار تومن پولشه و تو این اوضاع قاراشمیش مالی که الان دارم  واویلا!!! و آخرش دیگه یکی زدم تو دهن اون ذهن ملامتگرم عصبانیو گفتم اصلا فدای سرم خدارو شکر که بد تر نشدآخ . دیگه بمیر و خفه شو و اینقدر غصه این چیزا رو نخور!!!! ناراحت دیشبم اخر وقت با اون سردرد بد که رسیدم خونه ماشین رو نیم متری با فاصله از دیوار کناری تو پارکینگ پارک کردم و دیگه هیچ اصراری نداشتم که بچسبونم به دیوار و جا برای ماشین همسایه بیشتر بزارم  خنثی

 

امیدوارم حال همه اونهایی که تو بهار بجای پاییز دچار یاس فلسفی میشن بهتر بشه ، من جمله خودم! تمام مدت بی حس و کرخت و خستم و تمام وجودم کهیر و حساسیت زده!!! یک ماه هم بیشتره که یک گرم هم کم نکردم و بلکم چند صد گرمی بیشتر هم کردم و الان چند روزه بالای ترازو نمیرم! :/ خدا همه دیوونه ها رو شفا بده به امید خودش.

حتما تو روزهایی که حالم بهتر بود میام برای اون بازی که طرلان عزیزم دعوتم کرده.

خوب باشید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

حال ندارم،

خیلی کسلم،

البته که در روزهای رنگی تقویم هستم و پولامم تموم شده و امیدوارم که این حال خیلی حیلی مزخرف برای همین ها باشه! تازه + اینکه روز زن نزدیکه و بعلت تالمات مالی !! نمیتونم اون چیزایی که دوس دارم رو برای مامی بخرم! یعنی گوشی اندرویدی+اتوی مو و عطری که دوس داره! بحران مالی در حدیه که با کلی ارفاق شاید بتونم یه گوشی نه خیلی گرونقیمت براش بخرم اونم شریکی با پارتنر!!! حالا خودم به درک که به علت بحران مالی امسالم سرم بی کلا می مونه!  تاره پارتنر قراره لطف کنه اون عطری که شرطی  بهم هفته قبل باخته رو با روز زن یکی کنه و همون بشه کادوم!!!! البته عطرش اروزن نیست ولی خب!!!!

حالا واقعا دارم فکر میکنم این حال بد امروزم که حتی هوای مورد علاقه ام اون ابرها و اون مه غلیظ صبحگاهی نتونست درستش کنه واسه همیناست یا بازم یه چیزای دیگه هم هست... فعلا مشغول کند و کاوم....افسوس

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

وای خیلی وقته هی میخوام بیام چند کلمه بنویسم ولی همش نمیشه.

یا تنبلی یا کار یا اینکه تنها نیستم اینجا که بتونم راحت فکرم رو متمرکز کنم و هر چی میخوام بنویسم.

امروز دیگه بالاخره بعد هفته ها ، شد که با مامی دوتایی بریم بیرون یه سر و من دلمو زدم به دریا و اینجا رو به دست شاگرد تازه وارد سپردم و برای چند ساعت تشریف نداشتمنگران ، البته بالاخره از یه جایی باید اینکارو میکردم!خدا کنه که زودتر بتونم بهش اعتماد کنم و اینقدر با استرس نرم و نیامآخ.رفتیم شهر دوست و همسایه به صرف خوشگلانس در آرایشگاه ولی هم آرایشگر مورد نظر خیلی اسلو موشن هست و هم آرایشگاه شلوغ بود و هم شهر واقعا پر ترافیک بود بنا به این اوضاع و از اونجایی که من هم همش دلهره داشتم که زودتر برگردم سر کار دیگه نرسیدیم اصلا بریم بازار و یه دور بزنیم و چیزهایی که میخواستیم رو بخریم خنثی . فقط من قبل اینکه خودم برم آرایشگاه مامی رو گذاشتم اونجا و اومدم رفتم یه سر به لابراتوارم زدم و کارمو دادم که انجام بشه و بعد سر راه از اون مغازه که تو عید برای مامی لباس خریده بودم یه لباس مشابه ولی با رنگ دیگه برای دختر خاله جان خریدم که مامان گفته بود از اون لباسه خوشش اومده بوده و بعد هم رفتم پیش مامان ولی مجبور شدم ماشین رو بزارم یه جای بد و برا همین هم چند بار تا نوبتمون بشه اومدم بهش سر زدم که مزاحم مردم نشده باشه و بعد هم موقع برگشت رفتیم از اون ساندویچ فروشی چرکول مورد علاقه من(البته که من هیچ ساندویچ فروشی چرکولی رو دوست ندارم و اینجا هم اصلا چرکول نیست ولی من بخاطر قدیمی بودن اونجا و بخاطر اینکه من و پارتنر به شوخی به همه ساندویچ های با نون ساندویچی سنتی میگیم چرکول، به اینم میگم چرکول) دوتا ساندویچ مغز خریدیم و بصورت صحرایی در حین رانندگی و با ژانگولک صرف کردیم!!!خنده خیلی هم مسخره بود و حال دادم ولباسهای منم به گند کشیده شد از بس ریخت رو لباسم!اینم منم در حال لنبوندن!!! البته با شال مصورم کنید!!زبانعینک

 

دیروز در راستای اینکه ناهار با هم  جمع بودیم و بعد از استراحت تصمیم گرفتیم که عصر بریم بیرون. منم پیشنهاد دادم بریم اون آبندان ی که نزدیکه به اینجا و من خیلی خوشم میاد ازش و توش از این قایق های کایاک چوبی  هست همیشه که یکم هم آب توشون جمع شده و یه حالت نوستالژی ای دارن و چون یکم دیر جنبیده بودیم همش نگران این بودم که هوا تاریک بشه و نتونیم عکس بگیریم ولی خدارو شکر یه زمانی رسیدیم که چند دقیقه برای عکس گرفتن از خودمون و دور و برمون رو داشتیم.کلی عکسهای دوتایی و چند تایی گرفتیم و من خیلی دوستشون دارم دیشب چند تایی رو هم تو اف بی و اینستاگرام گذاشتم ولی نه همشونو.

یه عالمه اسمون ریسمون می خواستم ببافم ولی الان وقتش نیست. امیدوارم به زووودی.

مامی هم فردا داره میره تهران و منم افسردگی گرفتم الان چون نمیتونم همراهش برم.امیدوارم کارش زوود تموم شه و برگرده.ناراحت

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

خدارو شکر ما هستیم 

اومدن مامان اتفاق خیلی خوبی بود و بعدش هم روز پنجشنبه یه اتفاق خوب دیگه افتاد دم عیدی و تو حال پکری که داشتم حالمو بهتر کرد...

فعلا هم مامان خونه برادر جان سکنی گزیدن و من سهم کمتری از مامان می برم بنا به تاهلم!!! شانس نداریم دیگه! :/

امیدوارم برای تعطیلات عید همه چیز خوب پیش بره.

*یه جورایی تصمیم گرفتم  عید امسال کمتر کار کنم و بیشتر حال کنم . خصوصا که به مناسبت بودن مامان، بیشتر خانواده از تهران میان پیشمون و شاید هم دوستم و خانوادش از تهران بیان و بخوایم یه زمانی رو دور هم باشیم و اینبار بر خلاف 8 سال گذشته تمام تعطیلاتم رو توی آتلیه نگذرونم! اینم از امسال! پول کمتر تفریح بیشتر!

×به قول "لیتیوم" تیک تاک! تا آخر سال...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

هوووووووومبغل

 

یک ساعتی میشه با خاله جان صحبت کردم که داشت همراه با دختر خاله جان از فرودگاه و بدرقه ی مادر خانومی برمیگشت خونشون و در حال رانندگی بود. خیالم راحت شد وقتی گفت مامان به سلامتی سوار و راهی شد و کمتر از 12 ساعت دیگه میرسه ایر.ان البته چون در حال رانندگی بود خیلی مختصر و مفید حرف زدیم ولی واقعا الان یه حس آرامش خوبی دارم. حتی لج و لجبازی های قبل اومدن سرکارم با پارتنر هم نمی تونه باعث کدورتم بشه الان... خیال باطل


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان چند روزه که اومدم بنویسم و هی نشده

هی یا دستم نرفته به نوشتن یااگرم رفته نوشتهه ثبت نشده و من فکر کردم که شاید اصلا نباید بنویسمش و بی خیالش شدم!

هی یه روزی حالم خوب بوده خواستم از ذوق و شوقم بنویسم هی نشده و تا شده اون حال خوب یه اتفاق بدی براش افتاده و شده حال بد!!! اصلا تو یه هفته ی گذشته مرز خوب بودن و بد بودن و امید و نا امیدی تو روزهام گم شده و قاطی شده! هی یه روز رفتم تو آسمون چند ساعت بعدش با مخ اومدم پایین هی رفتم بال هی اومدم پایین! الانم دقیقا حالم از این تلاطم بهم ریخته و دچار تهو.ع شدم اساسی! فکر کن همه این نوسانات هم بشکل کاملا مستقیم رو روابط من و پارتنر هم اجرا شد و تاثیر  داشتگریه بطور متوسط روزی 4 بار با هم جر و بحث و ناراحتی داشتیم و دیشب هم بدتر از همه! الانم با هم سر سنگینیم!!! من نباید ابنقدر زود جوش بیارم ولی واقعا توقعم از اونم درک بیشتر ه. من اصلا الان حال جالبی ندارممممممممممم! دست تنهام و کلی کار دارم و حال ندارم!

امروزم  که قاط زده بودم زدم همه اطرافیانم رو تار ومار کردم  الانم بسیار ناراحت و داغانم!

اصلا دلم نمیخواست تو این شرایط اینقدر حالم بهم ریخته باشه درست وقتی منتظرم تا چند روز دیگه عزیزم از راه برسه و کل عید رو پیشمون باشه ولی متاسفانه برنامه ریزی هام همه خراب شد و همه چیز نقش بر اب شد! و اصلا انگار الان آمادگی ندارم.

کارگری که قرار بود بیاد کمک منو پیچوند بعد از دو هفته سر دواندنم و گفت که نمیتونه بیاد و دوستش رو اگه میخوام می فرسته!!! من هم با خودم و همه چون لج بودم گفتم نه! یه کار گر دیگه همه که دوستم میشناخت گفت جمعه نمیتونه بیاد ومن فقط جمعه وقت این کارا رو دارم. و حالا خودم موندم و یه عالمه کار!!! با مچ دست دردناک و ضعیفی که الان ماه هاست ناراحته و من اصلا  حوصله ادا اطوار این یکی رو ندارم! یجورایی وضعیت گهی.ه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

بازم دریا طوفانیه!

تو روحش!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پارتنر شنبه ، یه ماموریت یه روزه رفت و برگشت. ینی صب زووود رفت و غروب برگشت

پارتنر دیروز که فردای شنبه بود هم رفت ماموریت، 10 روزه!

دیشب چون دیگه کسی نبود که به ذوقش زود برم خونه ، دیر تر رفتم. وقتی راننده آژانس پیچید تو خیابونمون دیدم همه جا تاریک و ظلمات ه و معلوم بود برق منطقه رفته. با یه دل گرفته و احساس تنهایی فقط همین رو کم داشتم که پامو تو یه ساختمون تاریک و دلگیر بزارم. یک ساعت همینطوری تو تاریکی بودم تا برق اومد. البته شمع روشن کرده بودم ولی انگار تو دلم تاریک بود! مخصوصا که یه ناراحتی ای هم در مورد کارم و شاگردم هم پیش اومده بود و به پارتنر هم نگفته بودم و فکر و ذهنم و اعصابم درگیرش بود.

برخلاف شب های قبل که خسته می رسیدم ولی با همه خستگی پا میشدم به کارهای خودمو و خونه رسیدگی میکردم همینطوری تا وقتی بخوابم رو مبل افتاده بودم! نه درسی نه ورزشی نه اصلا هیچی!

شب هم از ساعت سه تا 5-6 صب چندین بار از خواب پریدم و هی چشمم به جای خالی پارتنر افتاد و غصه خوردم! 

نمیدونم اصلا چرا اینطوری میکنم خوبه اولین بار نیست ولی دیروز ظهر که پارتنر اومده بود خونه رفتم ب.غ.ل.ش و از دلتنگی گر.یه کردم!! بنده خدا اونم باورش نمیشد حال منو! چند بار پرسید چی شده، چت شده؟ یه بار هم پرسید مطمئنی مشکلی غیر از رفتن من پیش نیومده برات؟! البته اون موقع از این حرفش خیلی حرصم گرفت و گفتم اصلا بخاطر تو گریه نمی کنم!

این هم از حال و روز بنده!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

از جذاب ترین چیز های دنیا برای من بعد از " بارون " ، "‌آسمون" ه...

خیلی خیلی دوستش دارم مخصوصا آسمون ابری رو .. آسمون صاف رو هم دوست دارم ولی عاشقانه بازی نور و شعاع های خورشید و بافت های ابر رو ستایش می کنم...

خیلی پیش اومده توش غرق بشم.. چه صبح زود چه غروب و چه شب بین ستاره ها... بنظرم آسمون تو شب یه طور ترسناکی باشکوه و با عظمت و بی انتهاست... من خیلی راجع به آسمون  خواب می بینم... خواب دیدم رفتم فضا خواب دیدم از آسمون شهاب سنگ می باره خواب دیدم سیارات دیگه مثل فیلم های علمی تخیلی از اینجایی که ما هستیم واضح و مشخص و رنگی رنگی قابل رویت هستن... خواب دیدم پرواز می کنم . خواب دیدم سقوط میکنم... کلا می دونم ضمیر ناخوداگاهم خیلی درگیر آسمونه و از همه عجیب تر اینکه من به شدت از ارتفاع میترسم ولی با اینحال هم سوار هواپیما میشم هم حتی حاظرم بانجی جامپینگ کنم ! همیشه ایده ام این بوده که هر چیزی که دوست داریم و بهمون ضرر نمیرسونه رو می ارزه یه بار امتحانش کنیم! مثل تموم اون اسباب بازی هایی که تو شهر بازی سوار میشم و می شدم و خیلی میترسیدم ولی روح جاه طلب و ماجراجوم نمیذاره بی تفاوت از کنارش رد شم.. گمونم اینطوری خیلی بد هم نباشه. نهایتش اینه که به. .. خوردن می افته آدم ولی میدونی یه بار شجاعت امتحان کردنش رو داشتی و میتونی به خودت یه جورایی افتخار کنی !

این منو یاد ابرها وقتی از پنجره هواپیما بهشون نگاه می کنی انداخت... دوست داشتنی...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

به به چه قالبی طراحی کردم  عینک

 سال 2014 هم داره میاد. دلم میخواست این سال نو رو تبریک بگم اما نمیدونم چرا زبونم نمی چرخه، شاید چون امروز خوشحال نیستم یا این روزها برا من مثل روزهای قبلی ساده و تکراریه...

//////////////////////////

 

یکی دو روزی میشه یه سر درد بدی دارم. احتمال می دم برای سردی هوا و بادی که موقع اینو اونور رفتن به پیشونیم میخوره باشه چون پارسال سینوس هام ملتهب شده بود و کلی براش دارو مصرف کردم تا خوب شد. امسال اما اصلا هد بند استفاده نکردم و ممکنه برا همین باشه.

چند روز بود فکر میکردم که امسال چقدر خوب از خودم نگه داری کردم که برا اولین بار تو این سالها تو پاییز تونستم از دست سرماخوردگی فرار کنم ولی چند روزه حس می کنم خیلی به خودم بابت مریض نشدن فشار آوردم و کی هست که کله پا شم! البته امیدوارم این اتفاق نیافته چون اخیرا به اندازه کافی بی انرژی هستم دیگه چند روز استراحت اجباری رو کجای دلم بزارم؟

دوشنبه که تعطیل بود بالاخره زیتون پرورده رو درست کردم و شبش هم کیک خامه ای پختیدم! هر دوشون خیلی خوب شدن و جناب پارتنر دیگه از شادی در پوست خودش نمی گنجید! اما در نتیجه ی همه ی این کدبانوگری ها! نیم کیلو چاق شدم و خب خیلی تو ذوقم خورد! الانم دیگه درست کردن کیک و شیرینی جات بدون مناسبت تعطیله! 

چند وقتیه دنبال دستگاه الپنیکالیم تا بخرم و تو خونه ورزش کنم و لا اقل تا عید این چربی های باقی مونده رو آب کنم . قیمتاش خیلی متغیره و از 700 تا چهار و پنج میلیون قیمت گرفتم و 95 درصد ساخت چین و بقیه تایوان و به اصطلاح تحت لیسانس هستن! منتظرم ببینم پارتنر کدومو میخره بالاخره!


دیشب بعد اون همه مدت که همه چی خیلی خیلی خوب بود بینمون ، وقتی بیرون بودیم و خوشحال یهو یه حرف راجع به خواهرش اومد وسط و چنان همه چیز رو خراب کرد و در هم کوبید که تا ساعتها تو شک بودم و اونقدر داغونم کرد که حد نداشت. گرچه شب مثلا اومد که یکم اوضاعو بهتر کنه ولی باز من تنیده شدم تو پیله تنهایی خودم و احساس میکنم خیلی سردمه... خیلی...

برای خودم X خوب باش خوب باش خوب باش X

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٥ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1-جمعه از صب تا ظهر برای من یکی از پر استرس ترین روزهای این چند ماه اخیر بود

صب ساعت 5 و خرده ای از خواب پریدم و گوشیمو چک کردم و دیدم هیچ اس ام اسی از پارتنر ندارم مبنی بر اینکه سوار هواپیما شده و راه افتاده یهو قلبم اومد تو دهنم که نکنه از خستگی این دو هفته خواب مونده باشه و صب به پروازش  نرسیده باشه که یکم که دور خودم چرخیدم و براش اس دادم که امیدوارم خواب نمونده باشی و بعد رفتم اون یکی گوشیمو چک کردم دیدم بنده خدا به اون خطم  مسیج داده بوده که سوار هواپیما شدم و تازه یه نفس راحتی کشیدم! 

2-همون صب جمعه ساعت هفت و نیم به وقت اروپا !! قرار بود مامان بره بیمارستان برای عملی که سالهاست به تعویقش انداخته و مثلا قرار بود من تو این شرایط کنارش باشم که بر مسببش لعنت نشد که تو این شرایط کنارش باشم. همه اینها + اینکه مامانم بشدت از این عمل هراس داشت و عمل نسبتا سنگینی هم بود و هم  اینکه مامانم هم مثل من با بیهوشی مشکل شدیدی داره و قبلش همش میگفت نمیخوام عمل کنم چون اصلا معلوم نیست بعدش بهوش بیام یا نه. حالا تصور حال منو بکنید وقتی مامانم تو اتاق عمل بود و پارتنر هم زنگ زده بود که رسیده تهران و از اونجا راه افتاده داره میاد ولی جاده برف و کولاک شدیده و برای همین که دید ندارن خیلی خیلی آهسته دارن میان. من که همینطوری تو روز عادی فقط یک دهم این اتفاق ها میتونه از پا درم بیاره یه باره همه این چیزا با هم اتفاق افتاد و هر چی هم سعی کردم که به خودم مسلط باشم و سرخودمو با یه چیزی کرم کنم فایده نداشت که نداشت هر چند دقیقه باید یه زنگ به قاره ی اروپا میزدم که با اون وضع آب و هوا اصلا خط راه نمیداد و به سختی میشد تماس گرفت و هم باید هر چند دقیقه به پارتنر زنگ میزدم. آخرشم دیدم حالم بشدت بد شده و دیگه گفتم با خودت راحت باش و زدم زید گریه چنان اشک هام میومد که اصلا خودم شوک شده بودم که این همه فشار رو داشتم تحمل میکردم. خلاصه یه نیم ساعتی این قضیه طول کشید و بعد که چشمام اندازه قورباغه شد!!! یکم سبک شدم و باز تونستم به خودم مسلط باشم ولی همه اینها تا ظهر که به فاصله 5 دقیقه هم با مامانم که از اتاق عمل در اومده بود و تازه بهوش اومده بود و فقط تونست بگه خوبم  حرف زدم و بعد هم پارتنر رسید طول کشید و  خلاصه دوباره آروم شدم...

3- تو دو هفته اخیر رکورد خانه داری مو  زدم !! هم شیرینی خونگی پختم که عالی شد هم آش رشته برای اولین بار که اونم عالی شد و هم ماست خونگی که اونم خیلی خوووووب شد!!!!! اصلا اگه من بجای پارتنر بودم یه طرح تشویقی  برای این همه هنر و همت و کدبانوگری همسرم در نظر میگرفتم!

4- پاشدم بعد از اینکه نصف بیشتر ترم زبان گذشته بود رفتم موسسه گفتم من میخوام از این به بعد بیام که چون شاگرد خوبی بودم و ممتاز بودم گفتن بفرمایید! امروز دارم میرم کلاس!

5- این چند وقت یکم خوب بودم دوباره تعادلم داره بهم میخوره نمیدونم چرا صبا بزور از خونه در میام ولی بعدش خوبم تا غروب ولی غروب که میشه (درست همون موقع که پارتنر میاد خونه!!) من انگار شات دانم میکنن!!! اصلا یهو تخلیه انرژی میشم و داغووون و هاپو و طلبکار میشم یهوو!!!

6- من که 23 تا کم کردم! یکم استپ خوردم دارم میرم الپتیکال بخرم و پارتنر هم تعهد گرفته که باهاش کار میکنی نه اینکه بخری بندازی کنار خونه!!! ایشالا این 12 تای باقی مونده تا عید میره به دیار باقی میشتابه!

7- فعلا چیزی یادم نمیاد بیشتر از این! آهان شاید بعد امتحان ارشد برم نقاشی یاد بگیرم پیش دوستم! 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام سلام

من الان خیلی حس خوبی دارم

از دیشب این بارون خوشگلم داره یه بند میباره

یه وقتایی نم نم مثل دیشب و یه وقتایی هم شر شر مثل این چند ساعت اخیر

جای همه اونهایی که عاشق این هوای سرد و بارونی پاییزی هستن خالی ♥

 الانم هوا  5 درجه هست! یعنی نه کمتر میشه نه بیشتر همون 5 درجه می مونه.

منم الان یه هفته هست که تصمیم کبرا گرفتم آش رشته بپزونم برای اولین بار و حبوباتش رو هم دو روزی خیس دادم الان گذاشتم تو یخچال. سبزی اش هم صبی تو بارون که داشتم می اومدم به خانوم سبزی فروشه سفارش دادم که پاکشون کنه و من ببرم خونه ظهر بشورمشون و بعد اگه خدا بخواد بزنم تو کارش ببینم میتونم از پس  این چلنج بزرگ هم بر بیام یا نه! این هفته دو روز هم کلاس شیرینی پزی رفتم و چند مدل شیرینی که خیلی دوست دارم و پارسال برای عید سفارش داده بودمو یاد گرفتم. البته یکی از دوستامم با خودم بردم کلاس و بقول دوستم دقت کردی ما این روزا همش داریم در مورد آشپزی و آشپزخونه حرف میزنیم شدیم مثل این مامان ها! آخه قبلا همش داشتیم از پارتنر هامون می نالیدیم و در مورد اونها تفحص و تبادل نظر میکردیم!

بقول من و دوستم این نشون می ده یه قدم بیشتر به خانوم شدن!!! نزدیک شدیم! البته که من دوست ندارم اینطوری فکر کنم ولی الان یه حسی دارم که نمیدونم مودی ه یا موندگاریه و اونم اینه یه سری چیزهای جدید رو امتحان کنم و البته بابت امتحان کردنشون خودمو تو فشار نذارم و بذارم حسم هر کار دلش میخواد بکنه! 

دیروز ناهار هم خونه همین دوستم مهمون بودم به صرف هویج پلوی محبوبمون!و من که خیلی کم پلو میخورم اونجا یه دوتا کفگیر کشیدم و ترکیدم بعد هم که رفتیم شیرینی پزی و  قبلش هم یه پارچه کتون بنفش خریده بودم که ندادم خیاط و نگهش داشتم تا این دوستم که میره کلاس خیاطی به مرحله ی مانتو دوختن برسه!! بعد بردم دادم بهش اونم خیلی لطف کرد و گفت با ضمانت خودت اگه پارچتو خراب کردم برات میدوزم و منم خیلی خوشحال!!  شدم که پارچه ی متری بیست و خرده ای رو دادم با اطمینان دستش خنده

من نمیدونم چطور از دوسال قبل که مامانم دو جفت چکمه ساق بلند حسابی برام از اونور فرستاده بود تا همین الان که 23 کیلو کم کردم همچمنان زیپ چکمه ها رو قسمت ساق پام بالا نمیره!!! یعنی چی آخه؟؟ اون موقع هم همینطور بود الانم همینطوره تعجب البته من چون قبلن ورزشکار بودم پاهام عضلانیه مخصوصا ساق پام ولی خب طبیعتا با این مقدار اضافه وزنی که من داشتم این باید شامل چربی هم میشد که گویا نشده!! خب امروز می رم یه ساپورت می خرم بلاخره!! ببینم با جوراب زیپش بالا میره یا نه!

جناب پارتنر جمعه میاد فقط از رو بی طاقتی هر دوتامو بلیط جمعه ساعت 11 شب رو کرد ساعت 7 صب جمعه که لااقل تا عصرش برسه خونه. امیدوارم آش رشته ی محبوبمون خوب در بیاد و براش قورمه می پزونم که خیلی دوست داره تا خوشحال شه! راستش تو این مدت 11 روز که تنهام البته 3 روزش که تهران بودم و میشه 8 روز تنهام ولی منی که عاشق خلوت و تنهایی و لاک خودمم میبینم که الان زیاد دیگه فازم اونطوری نیست. این مدت خیلی زمان با دوستام گذورندم والبته به نسبت قبل منظورمه و خب یه زمانهایی هم برا خودم داشتم اما حس میکنم خیلی زیاد بود این تنهایی الان اگه بخوتم انتخاب کنم ماهی دو روز کفایت میکنه برام، نه اینطور طولانی. مخصوصا شبهایی مثل دیشب که هوا طوفانی بود و شب تموم نمیشد و منم با سر و صدای طوفان ساعت سه و خرده ای تا چهار و خرده ای کاملا بیدار شده بودم و راستش با اینکه دختر شجاعی در این زمینه ها هستم!! ولی واقعا ترجیح میدادم تو همچین موقعیتهایی تنها نباشم و حداقل یه آغو.ش ی چیزی باشه بهش پناهنده شم این وقتا!

اینم احتمالا منم چون دقیقا چترم همین شکلی و رنگیه!

 

 

*یه موضوعی هم که مینویسم تا یادم نره ولی نمیخوامم خودمو بخاطرش ناراحت کنم اینه که تو همه این شبهایی که تنها بودم از خانواده ی پارتنر حتی یکیشون محض رضای خدا بهم زنگ نزد بگه خب زنده ای مرده ای برادرمون نیست حالت خوبه چیزی احتیاج نداری؟ حتی برای تعارف چون میدونن من اصلا من به وجودشون نیاز ندارم ولی خب اینطوری خودشونو ضایع کردن. نمیخواستم پارتنز رو از راه دور بخاطر حماقت اینها ناراحت کنم و بهشم گفتم که نمیخوام ناراحتت کنم.ولی وقتی ازم پرسید عیادت خواهرم رفتی؟(عمل کرده) در صورتی که سه روز قبلش رفته بودم عیادتش و اون باز توقع داشت من هر روز پاشم برم اونجا(در صورتی که حال خواهرش خیلی خوب بود و با اینکه عمل کرده بود ماشالاه از من روپا تر بود و فکش هم مثل همیشه نان استاپ کار میکرد!!!) و من بهش گفتم مگه چند بار باید برم عیادتش در حالی که از بین سه تا خواهرت یکیشون تو این مدت حتی حال منو نپرسید و تعارف نکرد که اگه کاری داشتی ما هستیم!  اونم ناراحت شد و چیزی نگفت دیگه!

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×آلبوم ایتالیایی عکس دوستمو بالاخره طراحی و چاپ کردم و همین دوساعت پیش که اومده بود خونم به صورت سوپرایز طور بهش دادم و از عکس العملش موقع دیدن آلبوم فیلم گرفتم!!! اینقدر که این دختره ذوق از خودش در کرد و عاشق آلبومش شد. خدا وکیلی منم به اندازه 2-3 تا آلبوم براش زحمت کشیدم و حساسیت و ظرافت بخرج دادم و خودم هم عاشق آلبومش شدم! حتی از آلبوم خودم هم قشنگ تر شده!

* برادره فردای اون روزی که نوشتم پاشد اومد با یه تابلوی دختر مو بنفش ویترای در دست! و منم خوشحال شدم و دیگه این موضوع رو به بوته فراموشی سپردم!

*** دیشب به دوست دوران دانشگاهم (کاردانی) بعد از حدود 5 سال زنگ زدم! تولدشو نبریک گفتم و خب من برای دل خودم زنگ زده بودم ولی اون خیلی بیشتر از تصوراتم خوشحال شد و میگفت چند روزه به یادمه و میخواست دنبالم بگرده و پیدام کنه، منم شمارشو نداشتم و برادرش رو پیدا کردم و از اون گرفتم و جالب اینکه بعد از این همه مدت تا به برادرش گفتم من فلانی ام سریع منو شناخت و خب من توقع اونم نداشتم! البته ناگفته نماند ما خیلی خیلی تو اون دوران با هم در ارتباط بودیم و تقریبا تنها دوستای هم بودیم ، منم اون روزا خیلی خونشون میرفتم و اون موقع ها (10 -11 سال قبل) همشون مجرد بودن هم دوستم هم دوتا داداشاش که الان همشون ازدواج کردن... از اینکه اینکارو کردم حس خوبی دارم. شاید اون دلایلی که باعث شد من ازش فاصله بگیرم رو نباید اینقدر پررنگ میکردم... حاال اونی که باعث این دوری شد همسر برادرشه... کسی که یه روز دوست من بود ولی حالا دیگه نیست...چون بعضی ها تو شرایط خاص نقابشونو میزنن کنار و روی واقعی خودشونو نشون میدن... این دختری که من اینقدر باهاش همدردی میکردم و دوستش داشتم و فکر میکردم چه دختر خوب و فهمیده و آروم و سر به زیری هست از پشت هم نه، بلکه از روبرو بهم خنجر زد  و همین باعث جدایی من و این دوست صمیمی ام شد .ولی الان بعد گذشت این سالها فکر میکنم بیخودی بوده و نباید دوست نما ها رو اینطوری راضی نگه دارم .

 

* بازم تیرم به سنگ خورد! دیروز خیلی حال بدی داشتم و بار نا امید شدم، احساس میکردم تمام انرژی ام رو از دست دادم و دیگه توانایی انجام هیچی رو ندارم تا آخر شب هم که میخواستم بخوابم یه سر درد خیلی بدی داشتم و از همه بدتر اینکه اصلا نمیتونستم به پارتنر بگم چه مرگمه چون احتمال اینکه مثل خیلی اوقات بجای اینکه دردمو دوا کنه بدتر اعصابمو بهم بریزه بود و برای همین من هیچی نگفتم ، الان دقیقا سه روز شده و هنوز هم هیچی نگفتم! فقط همون  احتمال سرماخوردگی رو برای دماغ کیپ و سر درد  و چشمای قرمزم آوردم و اونم باهام مهربون بود و هوامو داشت! همین خوبه...

*فکر کنم امسال اولین سالی باشه که من هیچ برنامه ای برای پاییز خودم نچیدم درست برعکس اون چیزی که تو خیالم داشتم , و البته بغیر از کاهلی خودم یه دلیلش همون شامل شرایط بند بالایی میشد که همه چیز رو تحت تاثیر خودش قرار داد.

*از وقتی محرم اومده دیگه کار ما تعطیل شده! الانم اگه میایم سر کار برای انجام دادن پروژه های قبل محرمه که یهو همه با هم اومده بودن و داریم اونها رو انجام میدیم ولی مشتری حضوریمون خیلی کم شده ! امیدوارم به زودی رفع بشه و دوباره کارمون رونق بگیره...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 

× مخصوصا همین الان که با حوله تن پوش بنفشم تازه از حموم در اومدم و زیر نور چراغ مطالعه در حالی که پنجره نیمه بازه و صدای شر شر بارووون میاد دارم این پست رو هوا می کنم . . . 

** پارتنر محترم هم در حین اینکه من داشتم دوش می گرفتم رفته تخت گرفته خوابیده!

+++ الان بد جوری حس HOT بودن دارم!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٩/۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز صب تو راه اومدن و تو این هوای پاییزی و ابری... حدود 50 قدم رو با چشم های بسته راه اومدم... حس جالب و جدیدی بود... زندگی با چشمان بسته...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۱ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز آخرین روز مهر_ ه...

باور نمی کنم یه ماه به همین زودی گذشت :/

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۳٠ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

برای من هر سال دوبار میشه از نو شروع کرد و برنامه ریخت...

یکبارش که با اومدن بهاره... یه بارش که اصلی تره با اومدن پاییزه..

دوباره و چند باره میشینم فکر میکنم به کارهایی که همیشه آرزوشونو داشتم... به کارهایی که دوستشون دارم و به کارهایی که باید انجام بدم.. هی این لیست و بالا و پایین میکنم... هی کم و زیادش میکنم و آخرشم مطمئنن چند تایی شون عملی میشه و خیلی هاشونم میمونه برای بعد ، just in case که بی آرزو نمونم مابقی سالهای عمرم رو !!

الانم در استانه همین فصل دوست داشتنی هستم با یه لیست بلند بالا تو ذهنم که امیدوارم خدا قوت و توانایی انجام لا اقل چند تاشونو بهم بده عینک

 

* من تو این هیر و ویری به سرعت جیمبو جت اومدم یه عالمه نوشتم ولی دستم خورد به دکمه ی بک و اینها هم تو پیشنویس ذخیره نشده بود!!نگران

*** خدا جونم داشتم شکرت میکردمماچ

فکر نکن برکت این روزهام از چشمم پوشیدست . ممنونتم که واقعا به این روزها احتیاج داشتم ♥♥♥

**** کمرم بهتره ولی یه وقتایی که حرکات ژانگولر میزنم میگیره و اذیتم میکنه منم اون چند تا آمپول دگزا که دکی داد رو نمیزنم و لج کردم!!! کورتون تمام این زحمت های یکی دو ماهه ام برای کاهش وزن خراب میکنه! نا سلامتی 15 تا کم کردم  و الان خیلی احساس خود شیفتگی مزمن میکنم!!! البته 20 تا دیگه باید کم کنم! امیدوارم زودتر اون 20 تا رو هم بسوزونم خلاااااااااااااااااص دیگه یه مانکن اساسی بشمممممممممممممممممم مژه

*****امروزم میریم استخررررررررر در همین شهر خودمون! چون در شهر دوست و همساده! بغیر از عقده و اعصاب خرد چیزی بهمون نرسید! الانم 30 تایی بلیط مجانیش که دونه ای 7500 می ارزه مونده رو دستم! نمیدونم چیکارش کنم متفکر

 

### خبر فوری یا همون breaking news!! : امروز قیمت طلا اومد زیر 100 تومن یعنی شده گرمی99 هزار تومن !!میشه دوباره بشه همون سی چهل هزار تومنی که بود قبل؟؟ 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امروز به صوزت شناسنامه ای 28 ساله شدم!

یعنی دو ماه و نیم زودتر از تاریخ واقعی تولدم.

از صب کله سحر که اس ام اس های تبریک همراه اول برا هر دو تا خطام اومده دارم به این قضیه فکر میکنم... 28 سال؟؟؟؟؟؟ اصلا باورم نمیشه! انگار اصلا این من نیستم که 28 ساله شدم و می شم.... انگار من همون دختر 17 سالم که داره از بیرون به بزرگ و پیر شدن یکی دیگه نگاه میکنه.... هووووووووووووووووم.... 28.... همین چند روز قبل که رفته بودم استخر با دوستم یهو همین قضیه سن حرفش اومد.... اون دوستم دو سه ماهه عروسی کرده برگشت گفت من تو برنامه ریزی که داشتم تو زندگیم ، تو 28 سالگی دوتا بچه هم داشتم!! همم خندم گرفته بود هم ناراحت شدم برا خودمون که 28 سال گذشت و ما هنوز داریم دنبال خواسته هامون می دوییم.. پوووووووووووووووووووف 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه همچین جاهایی رو بسیار می پسندم....

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

با امروز میشه ده روز که اینجا پاییزه و فقط خدا میدونه که چقدر. خوشحال و شکر گذارشم

صب هوا بی نهایت ابری و خنک بودو میخواستم پیاده تا سر کار بیام ولی یهو حالم منقلب شد و مجبور شدم بیشتر خونه بمونم و استراحت کنم و دیرتر بیام بیرون ،اگه حالم بهتر شد ظهر حتما پیاده بر میگردم و این هوا رو زندگی میکنم

این هوا نوید اومدن و نزدیک شدن پاییز عزیزمو میده خیلی دلم براش تنگه و بی صبرانه منتظرشمممممممم

#فکر کنم حالم از چند روز قبل بهتره،ممنون از همتون

##دلم میخواست شونصد خط دیگه هم بنویسم ولی نتونستم اینترنتم رو فعال کنم الان با گوشی دارم پست میذارم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

مامان همین الان رفت

خیلی حس غمی دارم

آه خدا باز تنها شدم

بازم فقط من موندم و تو

 

انگار یه بغضی تو گلوم 
داره شکسته میشه
اینجوری که پلکای تو 
هی باز و بسته میشه
میشه نوازشم کنی 
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو 
آخه شکسته بالم...

میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو 
آخه شکسته بالم
می فهمی چی میگم بهت 
می بینی خستگیمو
میشه بذارم پیش تو 
چند روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشم و 
یه شعر برام بخونی 
امشب یه کم تنها شدم 
میشه پیشم بمونی
...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام من برگشتم

زنده و خوبم فعلا

بازم به دعاهاتون محتاجم

مامی هم داره فردا می ره و من یه عالمه غم دارم ولی سعی میکنم مثل سه سال قبل به روی خودم نیارم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

×صب زود باید برم ترمینال که راهی تهران شم. بعد از کلی غلت ,خوابم  نبرده!

×تنها نیستم. عروس خانوم دوهفته قبل هم باهامه. هر دومون با هم جمعه امتحان داریم.خوبه که تنها نیستم.

×فردا شب همین موقع ها من تو امن ترین جای دنیام, آغوش مادرم...

×یه غم گنده ای امشب , همون وقتی که از زور بی خوابی داشتم اون سریال رو می دیدم اومد بیخ گلوم و چشمامو سوزند.. منو تو چند ثانیه با چند تا دیالوگ ساده و عکس العمل های بعدش انداخت تو اون شب وحشتناک که با زبون خودم اون خبر وحشتناک رو به یه مادر تنها و بی پناه, هزاران کیلومتر اونورتر دادم. چقدر از خود اون روزهام بدم میاد... خدا  میدونه..

×خدایا یعنی میشه یه روزی این درد ها این غصه ها اینقدر سنگین و عذاب دهنده نباشه؟....

////////////////////////////

من خیلی خوشحالم... غم دارم ولی خوشحالم. از تصور چشم های براق اشی وقتی فردا بهش خبر اومدن مامان رو می دم... فکر نکنم نگفتنم رو تا لحظه ی آخر بذار پای بد جنسی ام. همیشه دلم میخواست یکی منو با همچین خبر های خوب و فوق العاده ای سوپرایز کنه... فردا شب می اییم استقبالت...<3

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

ْْ

×چهار سال قبل همین موقع.. من و تو بعد 5 سال پر فراز و نشیب "ما" شدیم..

همون موقعی که همه تو جنب و جوش و تکاپو و تنش بودن... ما رو ابرا بودیم....

چهار سال.. چهار سال پر فراز و نشیب....و ما هنوز با همیم...

5+4=9 سالگی مون مبارک...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نشستم یه عالمه آ.هنگ هایی که نتونسته بودم تو این چند هفته گوش کنم رو از اینتر.نت بدون فیل.تر دانلو.د کردم و می کنم. اینقدر سر.عت نفتیه که با این وجود هم خیلی کنده همه چیز !

چند هفته ای بود که باید می گشتم و وسایل طراحی و رنگ و شابلون ها و مقوا ها و کلا همه چیز های مرتبط با رشته ام رو از جایی که نمی دونستم کجاست پیدا میکردم و میاوردم دم دست چون نیاز مبرم داشتم بهشون.

از اونجایی که قیمت همه چیز و همینطور هم این رنگ و وسایل دیزاین و طراحی و گرافیک بطرز وحشتناک و گریه داری بالا رفته و همون چند قلم وسیله ی پیش پا افتاده ای که مجبور شدم با وجود اینکه داشتمشون(ولی پیداشون نکرده بودم) دوباره هزینه کنم و حداقل هاشو بخرم و یه هزینه ی گزاف غیر قابل باوری براشون بپردازم، از پارتنر کمک خواستم و از اونجایی که حدس میزدم بالای کمد گذاشتمشون وسایل و  همه جعبه های سنگین کتاب و دفتر و ... از بالا کشوندیم پایین و من نشستم تا بگردم و جعبه ها رو باز کنم... درست حدس زده بودم و خوشبختانه سریع پیداشون کردم.حتی در عین نا باوری اولین مداد رنگی 24تایی راهنمایی و  گواش و رنگ روغن های هنرستانم رو!!!!


فکرشم مو به تنم سیخ میکنه که چه چیز های دیگه ای هم توی این جعبه ها بود و من فراموششون کرده بود... چیزهای خاطره انگیز و دوست داشتنی و عجیبی که بعضی هاشونم یاد آور خاطرات خیلی تلخی بودن و همین چیزهای کوچیک منو ساعت ها تو اتاق و وسط اون همه خرت و پرت نشوند و غرقم کرد...


از پاکن ها و تراش های فانتزی ای که از وقتی یادم میاد جمعشون می کردم و البته خیلی هاشونو بخشیدم و یا آخر استفاده کردم ولی همون چند تا تیکه ی کوچیک هم کافی بود تا دوباره و چند باره عشقم رو به انواع لوازم تحریر شعله ور کنه باز، تا کارت پستال ها ی تبریک عید 15 سال قبل و بعد ترش.عکس هایی که نمیدونم اصلا چرا لای اون وسایل بود...نامه های دوستم از یه شهری که سال دوم راهنمایی یه ثلثش رو تو شهر اونها درس خونده بودم یعنی حدود 3 ماه و اینقدر این بچه ها و مخصوصا این دختر عزیز روستایی با محبت بود که برام هر چند روز نامه مینوشت و  غمناک شدنم از اینکه چطور یکهو این رابطه از هم پاشید و هیچ رد و نشونی هم ازمون نموند برای هم. حالا هم بعد 15 سال من امکان نداره بتونم به راحتی پیداش کنم . حتی اگه به روز باشه و از شبکه های اجتماعی استفاده کنه چون اصلا و ابدا چهره اش تو خاطرم نیست حتی اسمش هم یادم نبود تا قبل دوباره دیدن و خوندن این نامه ها...                 نامه. .  نامه .  . نامه های دختر خالم که 12 ساله ندیدمش.. اصلا نمیدونم الان کجاست... زنده هست یا زبونم لال اتفاقی براش افتاده...دغدغه هایی که اونقدر مشغولم کرده بود... دغدغه هایی که اون هم داشت...نامه . . نامه های خواهر همکلاسی ام به من.. توش نوشته بود که از اولین باری که چند روز قبلش منو تو مدرسمون و تو کلاس دیده بود من جذبش کردم.. گفت که خیلی تنهاست و از حسی که معصومیت پشت نگاهم بهش داده ، جرات اینو پیدا کرده که برام از حس مثبتش نسبت به من بنویسه و ازم بخوا که با هم دوست باشیم...گفت که من مثل هیچکدوم دیگه از بچه ها نبودمف دوم دبیرستان بودم  و اون یه سال بزرگتر بود... نمیدونم چند تا نامه بهم داد و من چند تاشو جواب دادم... فقط میدونم که تو پیله ی خودم بودم .. همیشه از وقتی یادمه تا الان..              نامه  . . نامه های من به پارتنر وقتی دور بودیم....               نامه . . .  نامه ی مامانم  برای من 12 ساله... همونی که دیگه وقتی خوندمش بالاخره بغضم رو ترکوند و دوباره بعد از نمیدونم چند وقت منو یاد روزهای سخت و سیاه و دردناک زندگی گذشته ام انداخت...   سر رسید ها و دفتر چه خاطراتی که توش کودکانه و صادقانه از اولین احساساتم نوشتم...           از اون روزجدایی از اولین شور نوجونی ام... از اون روزی نوشتم که از فشار روانی ای که یه نفر بهم تحمیل کرد و منو تو بزرگترین دو راهی زندگی ام تا اون زمان قرار داد و من برای اولین بار و آخرین بار تو زندگی ام  قصد جونم رو کردم...    

 

  از روزی که رابطه ی جدیدی با خدا برقرار کردم تو یه دنیای جدید و خوشرنگ و جذاب.. از روزی که د.دی . نون. رو هم با خودم کشوندم بردم تا نظرش رو راجع به خدا و دین و ایمان عوض کنم و چقدر حس خوب و قشنگی داشتم اون روزها... از خیلی چیزها... به خیلی جاها رفتم.. خیلی جاها چیزهای فراموش شده یادم اومدن. خیلی جاها به خودم خندیدم و کارهامو حماقت پنداشتم.. .خیلی جاها دلم برای اون من_ کوچولوی صاف و ساده و بی آلایش سوخت... از بلاهایی که اطرافیان سرش آوردن، از اعتماد هایی که تیکه تیکه ازش گرفتن تا حالا کسی باشه که به همه چیز به دید شک و تردید نگاه می کنه و سخت و سرده...آه خدا.. دیشب من تو همه زمانهای زندگی ام از 18 سال قبل سفر کردم و هی تعجب کردم که خدایا این زندگی من ه .. این روزهای عمر منه... این فراز و نشیب ها رو من پشت سر گذاشتم و موفق شدم...تازه اون زمان بود که یادم افتاد چه آرامشی دارم الان... چه سختی ها یی با اومدن پارتنر به زندگی ام به من آسون شد... چقدر خدا بهم برکت داد از روزی که کار خودم رو تو 20 سالگی شروع کردم  و چقدر نمی دیدم چون یادم رفته بود از کجا به کجا اومدم... چقدر اون لحظه حس متاقضی بهم دست داد... حس خوشبختی و حق نشناسی ام همزمان به من مستولی شد... چقدر دل تنگ شدم...دلم خواست برم تو بغل پارتنر و بگم که چقدر بهش مدیونم... چقدر بهش بد کردم و گذاشتم که اونم بد بشه... ازش بخوام بیاد دوباره عاشق هم باشیم... 


 

جدا از حال و روز این روزهام که شعله های کوچیک هیجان و امید تو دلم گاهی سو سو می زنه یه دلشوره ی بزرگ هم دارم... اینکه فردا دومین  سالگرد تلخ مرگ برادرمه و اگه ما.مان چند روز دیگه بیاد و بره سر خا.ک من چطور باید رفتار کنم. جطور این بغض چند ساله رو ازش بگیرم و آرومش کنم... خدایا خودت میدونی که اصلا طاقت دیدن بی تابی و اشک ها شو ندارم... حتی از فکرش چشمام نمناک میشه... خودت کمکمون کن و بهمون آرامش بده...

 

 

.ر.ا.ی ندادم آخر! همون بار قبل به خودم قول داده بودم که دیگه تو آی کارتم رو خط خطی نمیکنم!!!

 

+ دلم  حسابی باروون  می خواد. . .  

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پنجشنبه کلاس زبان این ترمم جلسه آخرش بود.

دیگه از کلاس زبان رفتن واقعا خسته شدم

الانم که هوا دارم گرم و گرم تر میشه و من خوشحال بودم که این ترم ترم آخره و بعدش دیگه من خیلی حرفه ای میشم و میدوم میرم آیلتس میدم ولی تو رایتینگ نوشتن خیلی عقبم و راستش تقصیر خودمه چون دوست ندارم و از رایتینگ نوشتن بدم میاد در صورتی که اسپیکینگ رو توی تستای ایلتسی که ازمون می گرفتن بین شش ونیم تا 7 شدم. لیسنینگ هم از 7ونیم تا 8ونیم میشدم. ریدینگ هم بالای 6ونیم میگرفتم ولی برای رایتینگ اصلا حالم بهم میخورد و ازش فراری بودم و کل ترم 4تا رایتینگ هم ننوشتم در صورتی که بچه های دیگه حداقل 20 اتا رایتینگ داشتن! حالا معلمه اصرار میکنه به بچه ها که کلاس های CAE و CPE رو هم بگذرونیم تا هم آمادگی برای آیلتس مون بره بالاتر و هم زبان یامون نره! 

 

چهارشنبه خیلی حالم بد بود

جمعه حتی حالم بدتر شد با اون حرفهایی که گفتن و نگفتنشون فقط عذاب منو زیاد و زیادتر میکنه. دیشب تا 3 نتونستم بخوابم بعدش هم اینقدر نا آروم بودم تا صب هی کابوس دیدم و غلت زدم. تنها چیزی که تونست یکم حالمو بهتر کنه شنیدن صدای بارون و بعد هم دیدنش بود که کاملا غافلگیرم کرد . گرچه خیلی کوتاه بود ولی خوشحال شدم.

خدایا خودت بهتر از حال و روز من خبر داری...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

جمعه دستم به هر چی میخورد پودر میشد! خونه هم گند گرفته بود و حالم ازش بهم میخورد . از وقتی که صب جمعه چشمامو وا کردم تا حدود 2-3 یه ضرب داشتم خونه رو جمع و جور و تمیز میکردم نا سلامتی من کلفت این خونم دیگه! موقع شستن رو شویی با اسید ف شیشه عطر از بالای قاب پنجره نمیدونم چطوری پرت شد و زد یه تیکه گنده از سرامیک روشویی رو کند و خرد کرد,منم هنگ کرده بودم و حسابی حرصم گرفته بود و دلم میخواست جیغ بکشم! موقع تمیز کردن میز تی وی اومدم یه مجسمه سرامیکی روی میز رو بردارم که تمیز کنم اونم سر مجسمه از بدنه اش جدا

شد و من همینطور هاج  واج موندم! به همه اینها اضافه بشه سوختن هالوژن دیوار کوب, هرز شدن باروی کابینت بالای سینک و نصفه نیمه موندش و هی برخورد کله ی من با لبه کابینت.

ابنها هم دستاورد های قبلی == شونصد تا مجسمه دکوری که خرد و خاکشیر شدن و یه بیکار بیخیال هم نشسته همه اونها رو با چسب قطره ای به هم چسبونده و من هم همه رو انداختم دور بعدش,شکوندن اون دیوار کوب گچیه و دوباره چسب کاری کردن و زدنش به دیوار. شکوندن یکی از لاله های اون لوستر وسط هال! شکوندن  خاک انداز اون جارو خاک انداز دسته بلند آشپزخونه , شکوندن اون لیوان آب جو خوری من ...و... که الان یادم نیست!

از بس این مدت موهام ریخته دسته دسته و نمیدونم از کدوم درد ه که اینطوری با من قهر کردن این موهام چاه حموم گرفته! من شک ندارم که از بس این موهام ریخته و رفته تو چاه حموم اون گرفته آخه تاحالا ما از این مشکلات نداشتیم! واقعا یه وقتایی دلم میخواد نباشم!!!!

یعنی به اینها که فکر میکنم دلم میخواد سرمو بکوبونم به دیوار هاااا   کلافه

یعنی من خودم خیلی خوشحال و شادمان بودم بعد همش از این اتفاق ها میافته اونوقت یکی بیاد خونمون واقعا باید بشینه بحال زندگی من گریه کنه ! 

___________________________

چند روزه به شدت گلو درد دارم از دیشب هم بینی کیپ و الان هم کلی عطسه و صدای گرفته! دست باعث و بانی اش درد نکنه و همچنین لازم نیست اینقدر نکران من باشه من خودم مثل همیشه از پس همه چیز بر میام :/   :/   :/

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

احمقانه هست که در و دیوار و اسباب خونه ناراحتی و دلخوری منو حس میکنن اما اونی که مسببشه نه....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/۱۳ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 جمعه تو برنامه ی شع#ر یادت نره یه آهنگ از سیا*وش ش$مس به اسم دختر چوپون اومد که منو پرت کرد به اون اتاق کوچک تنهایی ام که فقط من بودم و یه تخت خواب و یه ضبط صوت و کاست هایی که اشک ها و غم ها و تنهایی هامو باهاشون قسمت میکردم... یاد اون کاست دوست داشتنی و محبوب سیاوشم افتادم.. یاد اون صدای آرامش بخش و  تن غمناکی که تو صداش بود... چه رویاهایی که با اون آهنگ ها نبافته و چه اشک هایی که نریخته بودم... تا قبل از تحول اخیر دنیای موسیقی و اینهمه فراگیر شدنش... این سیاوش و ابی بودن که محبوب ترین های من بودن...  حتی اون موقع سیاوش بیشتر چون احساس میکردم بیشتر بهم نزدیکه و شعر هاش خوراک روحم بود... ممنون آقای من و تو که منو پرت کردی به اون دوران.. اون دورانی که درسته خیلی برام دردناک و غمناک بود همه چیز ولی به طرز عجیب غریبی دوست داشتنی و شیرین بود.. شایدم شرایط حالا هست که این حس رو به من القاء میکنه....

امروز کاری نکردم جز اینکه بشینم و دونه دونه اون آهنگ های  دوست داشتنی قدیمی رو دانلود کردن.. میخوام بشینم همشونو دونه دونه هر کدومو هزار بار گوش کنم و شاید دوباره تو رویاهاجای زیبای کودکانه ام غرق بشم...

 

 * این آهنگ خودش زندگی ه... 

** تموم دیروز، حتی پریروز، همه ی پس اندازم و با پول کار هر روز،  رفتم مغازه یه جین خریدم، واسه ی قرارمون هزار نقشه کشیدم... اما نقشه های دیروز همشون نقش بر آب شد... بخدا قسم که دنیام  تو غروب سرم خراب شد.... 

***این روزها وقتی از تی وی می بینمش که اینقدر شکسته شده و به وضوح گرد پیری نشسته روش، یه جورایی خیلی غمگین میشم... یاد اون پسر ترکه ای چشم روشن کلی*پهای عید طن*ین چقدر دور به نظر میرسه...

**** اولین CD که تو زندگی ام خریدم  مال سیا**وش ش*مس  بود همون موقع که تازه سی دی باب شده بود. از یه مغازه خنزر پنزر فروشی نزدیک خونه خالم تو نارمک... یه شوق غیر قابل باور داشتم بعد از خریدنش ... هوووووووم......

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×واقعا حتی از شنیدن اسمش هم خنده ام میگیره.. اصلا  انگار نه انگار که خودم تا همین چند وقت قبل جزو همین گروه تبریک گوینده و تبریک گیرنده اش بودم... هه و×لنتاین... از همه شور و شوق و بالا پایین پریدن های مرتبط با این روز و مناسبت خاص برای من فقط یاداوری از اسم یه دوستی مونده که "ولنتین " بود اسمش به معنای همین روز... همین.. من شیفت دیلیت گرفتم به خاطرات همه اون تپش قلب ها.. به دنبال کیس مناسب گشتن ها قبل این روز تو دوران نوجونی.. و به همه مخاطب خاص بودن های اون دوران... همه اون هدیه هایی که خریدم رو پاکشون کردم از ذهنم و همه اون چیزهایی رو هم که گرفتم... اینم برگی از زندگی بود که گذشت و دورانش تموم شد...

----------------------------------------------------------------------------------

 داشتم زندگی نامه فروغ رو برای بار چندم از ویکیپدیا میخوندم... این جمله بعنوان آرزوی فروغ برام زیبا و تسکین دهنده بود...

آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است... من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×نمی دونم کجایی / چیکار می کنی... خوبی سلامتی شادی؟

از همون 12-13 سال قبل فقط اون شب خونه ی خاله رو یادمه که با آرزو راجع بهت حرف میزدیم و در واقع اون داشت برام ماجرای رفتنت رو تعریف میکرد... از اون شب تو حیاط بودن و اشک و زاری و ناباوری ام رو خوب یادمه...

رفیق شفیق و خواهر نداشته ام...

کسی که تو کودکی هام موقع های تنبیه و گریه زاری اسم تو رو صدا میزدم!!

رفتی بدون خداحافظی... امیدوارم خوب باشی... به همه آرزو ها و  هدف هات رسیده باشی... خوشحال باشی...

تولد 27 سالگی ات مبارک...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

.

.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نشستم تو دفتر کارم... یه چند ساعتی میشه... از ساعت 2 و چند دقیقه اینجام... مشتری داشتم... تو فکرم...

بعد یه ساعتی که مشغول عکس گرفتن بودم و کارم تموم شد ، نشستم پشت سیستم و همچنان دارم فکر میکنم...  

دارم فکر میکنم چرا من مثل این مشتری ها الان بجای اینکه دغدغه ی گرفتن عکس و رسیدن به تالار و پذیرایی از مهمون هام و تولد بچه ام باشم اینطور داغون و آشفته ام..  چرا من مثل این زنها نیستم که بیشترین دغدغه های رندگی شون رضایت شوهر ه و برگزاری مهمونی بچه ی 4 ساله تو تالار و مدل مو و لباس و مهمونی نیست ؟!  اونها خوشحال بودن.. شاد بودن... داشتن از زندگیشون لذت میبردن... همین که دیدم با چه شوق و ذوق و وسواسی آماده شدن رفتن آرایشگاه لباس های بوردایی آنچنانی دوختن و پوشیدن و با چه علاقه ای باهم ژست عکساشون رو میگیرن... راستش حسودی ام شد... اینها بغیر از اینکه بگه اونها زندگی شونو همدیگه رو دوست دارن چی رو میتونه نشون بده...شاید خیلی حالم بهتر بود اگه منم مثل اونها با همین چیزا راضی میشدم... 

چرا اینقدر ناتوان شدم؟ میدونم موقتیه ولی من اونقدر ها هم که بنظر میاد قوی نیستم... راستش دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... 

فقط باید گذشت.. باید رد شد... باید قوی بود و طاقت آورد...

راستش اصلا حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم... دختر خاله ام چند ساعت قبل زنگ زد و گفت که دوباره تماس میگیره تا در مورد حال و روزم با هم حرف بزنیم! دوستم ظهر اس ام اس ساده ی حال و احوال پرسی داده بود واقعا حتی زورم میومد 2 تا کلمه تایپ کنم تو جوابش یعنی یه سوال تو اس ام اس دوم پرسید که من اصلا جوابشو ندادم... یه دوست دیگه ام هم چند وقته میگه میخواد بیاد پیشم و من هم برای تولدش که چند روز قبل بود هدیه خریدم و باید بهش بدم ولی اصلا دلم نمیخواد الان کسی رو ببینم ..

بخاطر اینکه من بلد نیستم نقش بازی کنم... نمیتونم لبختد بزنم و بگم خیلی همه چی اوکی هست ! از یه طرف هم دلم نمیخواد برای یکی دیگه راز دلم رو فاش کنم.. من خوام تنها باشم فقط همین... تنها و رها...



نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دقیقا" دارم رو امواج سهمگینی موج سواری میکنم که یه لحظه رو بالاترین قسمت اون موجه سوارم به زندگی و لحظه بعد رفتم زیر اون موجه و لحظه ی بعد افتادم تو آب و باید از اول همه این راه رو برم دست و پا بزنم و سعی ام رو بکنم این روزها...

قضیه اینه که خیلی خسته ام! واقعا از چ*س ناله کردنم متنفرم و لی این روزها همش مشغول این کارم، انگار اینطوری این حس ها رو میریزم بیرون و یکم بارم رو برای چلنج بعدی سبک تر میکنم!  خودم خیلی خیلی خوب و بهتر از هر مشاور ی می دونم که باید پرکتیکال باشم نه تئوریست! ولی الان سیستمم اینو می طلبه!

بصورت رندم  یه روز احساس نابودی میکنم یه روز احساس زندگی یه روز غصه دارم در حد مرگ یه روز آرومم و منطقی فکر میکنم.. به خودم دلداری میدم که این به صلاحمه و با خودم میگم من قوی هستم و میتونم از بحران رد بشم من نمیذارم هیچی منو بکشونه تو سیاهچال افسردگی و روزهای سیاهی که سالها قبل تجربه شون کردم ولی اینبار با ابعاد غیر قابل قیاس ....

انگاری دارم تو یه مسیری میرم که یه راه مسطحی نداره توش.. پره از چاله و گودال و سوراخ و پستی و بلندی های غیر قابل پیش بینی.. روح من داره این روزهای این چیزها رو تجربه میکنه...

Just keep saying that Sadafi don't forgret, what doesn't kill you makes you stronger...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

-دیشب برای اولین بار حسابی ترسیدم .وقتی حدود ساعت 8ونیم داشتم پیاده میرفتم سمت خونه از کار، از نیمه های راه متوجه شدم یکی داره پشت سرم میاد و هر کلکی مبنی بر ایستادن و معطل کردن و تلفن صحبت کردن هم سوار کردم نشد که از من جلو بزنه و پشت سرم راه نیاد!! حالا تا وقتی تو خیابون اصلی داشتم راه میرفتم اونقدر مهم نبود ولی همه دل نگرانی ام از کوچمون بود که یه 100 متری رو تنهایی تو تاریکی باید میرفتم و زیاد پیاده توش رفت و آمد نمیشه ! خلاصه کاتر به دست تو تاریکی با بیشترین سرعتی که داشتم رفتم  و خدا روشکر چند متر ابتدای کوچه 2 تا آقا داشتن میرفتن سمت خونه هاشون با اینکه اونها خیلی زودتر میرسیدن به مقصدشون لا اقل بهتر از اینی بود که هیچکی نباشه تو کوچه و من 10 متر آخر مونده به خونه رو تقریبا دویدم! و کلی تپش قلب هم داشتم واقعا نمی دونم از جون من بدبخت چی میخواست! اونم با این قیافه ی خسته و در هم و این وضعیت! عجب دوره زمونه ای هستا  اه!

- راجع به یه مهمونی ای شنیدم که امشب به راهه و جالب اینه که اون تعداد زوج هایی که با هم هستن همه به هم خیانت میکنن! اونوقت بعنوان زوج میرن تو یه جمعی که همه راجع به خیانت های همدیگه اطلاع دارن و حتی این پارتنر قبلا با پارتنر اون یکی زوجه در ارتباط هم بوده! بعد مناسبت این دور همی هم جشن سالگرد ازدواجه!!!! که خود این زوجی که مهمونی مال اونهاست هم از خرده جنایت های همدیگه کاملا با اطلاع هستن و کلا اینطوری حال میکنن و به قول خودشون همدیگه رو درک میکنن و پذیرفتن! کلا" اصلا" نمیفهمم یعنی چی این سیستم!! نمیخوام قضاوت کنم چون تجربه ی بدی از قضاوت کردن چیزی که برای من خوشایند نبوده دارم ولی واقعا نمیتونم هضم کنم!و خوش هم ندارم ! ترجیح میدم فقط شنونده باشم!

-بعضی ها هم با مسخره و مضحکه کردن خودشون کسب اسم و رسم میکنن با اعتماد به نفسی غیر قابل باور...

-چند وقتیه شدم شبیه این جارو برقی صنعتی ها که همه چیزی که دستشون بیاد و اصلا فرقی نمیکه چی باشه فقط قابل بلعیدن باشه رو فرو میبرن و میریزن تو معده! یعنی من بارها و بارها و بارها با علم به این حالتم خواستم کنترلش کنم که نه تنها کنترل نشد بلکه طوری شد که از خودم واقعا خجالت کشیدم آخه یعنی چی واقعا؟؟؟ یعنی اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم و حالم از خودم و این چربی ها بهم میخوره ینی چی که من از 5سال قبل تا امروز 35 کیلو اضافه وزن پیدا کردم ! فقط از 2 سال قبل تا امروز25 کیلو! خدایا ینی چی واقعا!! حتی جرات نمیکنم برم عکسهای قبلی مو نگاه کنم این من نیستم ! خیلی دردناک و وحشتناکه واقعا! حالم از همه  چی بهم میخوره....

+میشه حس های خوبم برگردن.. میشه من خوب شم.. حالم خوب شه.. زندگی ام آرامش پیدا کنه.. میشه من دیگه این خشم  درونی رو نداشته باشم.. میشه من بشم یه دختر آروم و خوشحال و راضی؟!! 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٥ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

آه آقای مح*سن یگا*نه تو با این شعر ها و آهنگ ها و این صدای گیرات منو کشتی...

یادم میاد برادر بزرگم  تو سالهایی که من یه دختر بچه دبستانی بودم همون روزهایی که زندگی مون هنوز یکم منسجم بود و همه به باد فنا نرفته بودیم ... 9سالی از من بزرگتر بود.. همیشه تو تنهایی هاش قمی*شی گوش میداد... من درک نمی کردم از آهنگ هاش هم مسلما اون موقع خوشم نمی اومد... الان میفهمم یه دل گرفته و پر درد و یه روح نا آرام دنبال چی میگرده تو موسیقی.. تو شعر ها و مفهمونشون.... فکر میکنم خیلی ها با داری*وش همچین خاطره ای داشتن.. ولی چیزی که از برادر از دست رفته ام تو ذهن من مونده اون عشقش به آهنگ های قم*یشی بود... همون روزی که از دستش دادم فکر میکردم از این به بعد هر آهنگ قمی*شی رو به یادش گوش میدم... از چیزهایی که دوست داشت من امروز لذت میبرم...

میدونی دلم برات تنگه .... کاش هیچوقت اینجوری نمیشد زندگی ات...کاش فقط یکبار بهت گفته بودم که دوستت دارم...

یاد همون خاطره های کم، خوبی که با هم داریم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٤ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

. . . 

- تو یه شرایط وحشتناک و غیر قابل تحمل و عذاب آوری گیر کردم..دلم میخواد چشمام رو ببندم و باز کنم و از این اوضاع در اومده باشم.. آه...

- این وسط فقط مهمونی بار برون و آورون و عروسی یکی از آدمهایی که اصلا نمیشه پیچوندشون و به مقدار قابل توجهی هم رودربایستی با هم داریم مونده بود دعوت بشم که امروز صب شدم ونمیدونم چه خاکی باید بریزم تو سرم!خدایاااااااااا

-دیشب برنامه ی خیلی کاملی داشتم !به محض اینکه ساعت 8ونیم رسیدم خونه رفتم تو اتاق تاریک و رو تختم دراز کشیدم و اون بغض خفه کننده ی وحشتناک رو شکوندم و مدتهای زیادی برای خودم بی صدا اشک ریختم و از تنهایی به خودم لرزیدم و خب بعدش هم حالم کمی بهتر شده بود...

 

 

-شنیدن آهنگ های محسن یگانه از توانم خارجه این روزها... نمیتونم جلو  بغض خفه کننده ام رو بگیرم و اصلا هم فرقی نداره که سر کار و پشت سیستم باشم و دورم هم چندین موجود زنده در رفت و آمد باشن...

-چه احساس بدی دارم.. از این احساس بی زارم...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

این روزها پرم...

پرم از حس ها متناقض... ولی یه حسی هست که این روزها خیلی داره خودشو نشون میده..

یه حسی هست که این روزها.. با هر خبر و با هر عکس و با هر آهنگ و با هر داستان.. دل و چونه ام رو می لرزونه... دلم میشکنه هر بار... اشکام سر میخورن... 

این روزها پره از این حس ها... 

از دیدن عکس پسر نوجون کشتی گیری که با یه فن اشتباه قطع نخاع شد و با دیدن مظلومیت خود و خانواده و آینده ای که......

از خوندن خبر مرگ جوون هم سنی که تو خونه اش کشتنش و جسمش روزها بعد تو حموم تو اون حال و روز پیدا شد.. جوان دانشجوی برومند هنرمند سر زمین من.. چرا...

از شنیدن آهنگ های شعر های غمگین و آهنگ هایی که هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بشنومشون.. به معناشون دقت کنم.. حس خودمو توشون پیدا کنم و این طوری قلبم بیاد تو دهنم وقتی از شدت غم و ناراحتی فشرده میشم...

از دیدن یه فیلم... از شنیدن یه درد دلی که آرزو شد برای صاحبش... برای دل های شکسته.. ظلم های روا شده...

از یاد آوری روزهایی که به مردمم به سر زمینم  روا شد.. از روز اول.. از ظلم  اول... از اینکه چقدر می شد این سر زمین اینطوری نباشه.. چقدر میتونست همه چی خوب باشه همه خوشحال باشن...

دلیل حال این روزهام چیه.. من زیادی دل نازک شدم.. ریادی حساس شدم.. یا زیادی دلم شکسته...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۸ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

.
.
.
.
.
.
مرابه خانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزنم
که شب ترانه ساز نیست
مرابخانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرابخانه ام ببر
اگرچه خانه خانه نیست...

 
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

× دیروز هم مثل بیشتر صب هاب ابن هفته کار تعطیل بود و بنده برای بار چندم تشریف بردم درمونگاه جهت احیا شدن و به دنیای آدم ها برگشتن کلا از شهر خودمون نا امید شدم چون اون درمونگاهی که اول رفته بودم دکتر بی مسئولیت حتی زحمت نداد فشار خونم رو بگیره و فقط الکی گفت دهنتو باز کن و بعد هم سرم و چند ین تا آمپول که خب یه روز سر پا نگهم داشت و دوباره افتادم...

×این دکی که در شهر همساده بود و رفتم کلا یه تیکه ای بود برا خودش البته خدا وکیلی واسم وقت گذاشت حالا شایدم چون درمونگاه اینجا خصوصی بود و برای خود این دکتره بود و اون قبلیه مال یکی از ارگا×ن های گردن کلفت دو×لتی بود جون آدم ها اونجا ارزش نداشت !! چن سال قبل هم  پیش این میرفتم و خب من که قیافه دکی یادم نمونده بود ولی کلا دکی جوون صمیمی ای بود! به قول دوستم همین شوخی ها و دیوونه بازی هاش حال آدمو بهتر میکنه تو اون شرایط! کل از اولین باری که شناختمش بهش گفتم دکی آمپولی! ینی راه نداره بری پیشش برا هر دردی و با یه کیسه پر آمپول بر نگردی و من اولین باری که دیگه از آمپول نترسیدم همون 15سال قبل بود که اونقدر حالم بد بود و اومدم پیشش و خب دیگه اآمپول چیزی در مقابل اون حالم نبود اصلا!

×حالا این دردهای قبلی به کنار اون چیزی که دوباره براش رفتم دکی قضیه جدی شدن سینوس درد هام بود برا اولین بار بالاخره در سن 27 سالگی به این درجه از درد هم نائل اومدم! طوری که 3 روز سر درد مداوم و کلی مسکن (منی که اصلا قرص خور نیستم)و بعد هم معده درد ناشی از همه این ها باهم! الانم برا اولین بار مجبور شدم به توصیه دکی گوش بدم و هد بند بذارم! خیلی سختمه ولی کلا دارم ندیده اش میگیرم! هد بند 10 سانتی رو گرفتم 4لا کردم که شده 2 سانت عرضش! بیشتر شبیه  قرتی بازی شده! نیس که بنفش هم هست! عینک هم میزنم دیگه یه داف ی میشم که بیا و ببین! جالبه خوشم اومد شاید رفتم رنگ های دیگه ای هم خریدم یکم تو این بحران روحی روانی خودم رو شاد کردم و تغییر دکوراسیون دادم!

×الانم دو روزه حس نن جون بودن دارم(خودم که کلا مادر بزرگ ندارم ولی خب این شکلی هستن مادر بزرگ ها اکثرا) که چند تا کیسه دوا همیشه همراهشونه و تو کیف و رو میز و هر جایی که رفت و آمد دارن! الان منم به کیسه پر آمپول و قرص و قطره رو میز خونه هست و یه سری هم تقسیم کردم تو دفتر و تو کیفم گذاشتم!

×یه وقتایی هم مرده و زنده بودنت فرقی نداره

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

.

.

چقدر رقت انگیزم....

درست همون جایی که برای تو اسمایل یاهوو  می فرستم و میگم که خوبم و رو به راه... که زندگی عالیه و در جریان... که من حالم خوبه... اشکان مریض نیست... زندگی ام آرومه و دغدغه ای ندارم این روزها...همون موقع که دارم زار می زنم اینور مانیتور و قلبم هزار پاره هست از همه چی.... از تنهایی و دلتنگی و نگرانی و آشفتگی و استیصال...

و چقدر امیدوارم که حرفهای قشنگمو باور کنی... که شک نکنی به دروغ های شاخدار مصلحتی ای که این روزها بر خلاف قبل شاید استعدادی هم پیدا کرده باشم در گفتنشون....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

- انگاری عادت کردم همه ی ییهو قاطی کردن ها و دلتنگی ها و خفقان هامو بندازم تقصیر هورمون ها و حالا که هر چی میگردم یه بهانه ای برا  انداختن این حال و روزم  گردنشون پیدا نمی کنم و خب... باید قبول کنم که خودم داغونم....

- باز شدم همون من_ دیوونه ی افسارگسیخته ای که همه رو از خودش می رونه و شمشیر می کشه براشون و همه رو از خودش دور میکنه و با هر ناراحتی ای که پیش میاد یه خنجر هم تو قلب خودش فرو میره...

- باز دارم عقب عقبکی میرم تو غار خودم که دور خودم پیله بکشم.... که تنها باشم...

- این روزا اصلا تحمل هیچکس رو ندارم.... نمیخوام هیچکس دور  برم باشه.. شایدم برا اینه که اونی که بهش نیاز دارم نمیتونه باشه و من کس دیگه ای رو نمیخوام....نه..

- دلم می خواد تنها باشم... تنها ی تنها... هیچکی حالم رو نپرسه.. هیچکی نگرانم نباشه .. هیچکی هیچ سوالی ازم نپرسه.. هیچکی توقعی ازم نداشته باشه.. هیچکی نخواد ازم خوب باشم یا بخندم یا بد اخلاق نباشم.. هیچکی نخواد برم جایی یا با کسی ملاقت کنم... اصلا دلم نمیخواد به کسی زنگ بزنم و حرف بزنم.. اصلا دستم به اس دادن هم نمی ره... دلم نمیخواد هیچ دوستی رو ببینم... خیلی زیاده که بخوام تو حال خودم باشم.. برای خودم برم و بیام و تو سکوت خودم آهنگ گوش بدم و فکر کنم و بغض کنم.... 

-

 

 

 

 

× یه رازی توی "یه دل سیر گریه کردن و با چشمای خیس به خواب عمیق رفتن " هست که بعضی وقتا بیشنر از انتظارت حالتو خوب میکنه.....

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

یلدا هم اومد و رفت...

همون طور که پاییزم اومد و رفت...

شد سومین سالی که عزیزترینم سفره یلدامون رو تدارک ندیده بود...

من اینجا بین این همه آدم و  تنها...

اون اونجا اونور دنیا تنها..

اشی تو شهر دیگه تنها...

آرش هم زیر خاک سرد تنها....

.................................................................

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۱ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امروز تمام مدت خونه بودم و الانم بد جوری حوصله ام سر رفته و دمغم...

تمام روز بیشترش رو مشغول کارای خونه بودم و اصلا به کارهای شخصی خودم که تو فکرشون بودم نرسیدم.. فقط یه ساعت تمرین موسیقی.. که الانم دستم خیلی درد میکنه..

ساعت 8 میخواستم برم بیرون یکم هوا بخورم و پیاده روی کنم که همون موقع دقیقا یه باروون خیلی شدیدی گرفت که خب نمیشد زیرش پیاده روی کرد...

تی وی هم که مزخرف ترین برنامه هاشونو برای پنجشنبه و جمعه می زاره...

امروز خیلی خالی بودم... خیلی سرد.. گر چه دریم های قشنگی برای خودم داشتم....

فردا روز جدیدی ه....

---------------------------------------------

×کاش لا اقل تو رو اینجا داشتم....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

باروون میاد... باید لذت ببرم... لذت می برم.. ولی یه جورایی دل تنگم.....غمگینم باز....

باید باروون.. ابر های سیاه دوست داشتنیم.. حالم و خوب کنه....باز...

-------------------------------------------------------------------

در زندگی همیشه به سوال که می رسم 
از هر راهی که می روم
جوابش، زندگی است
درست،
گله نمی کنم

غر نمی زنم
سوال نمی کنم
جواب را می دانم
فقط خدا یادت باشد 
برای بعضی وقت ها که خیلی خسته ام
یک بغل محکم
به من بدهکاری
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)