دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

امشب دلم خیلی گرفته...

مدتها بود که تو بالا و پایین رفتنهای زندگی اینقدر فرصت اینو نداشتم که عمیقا ناراحت و سرخورده باشم از پیش امدی...ولی امروز بازم در اوج امیدواری،امیدم /امیدمون نا امید شد...

پاییزم...پاییز من، پاییز جفاکارم...کاش امروز نوید بهتری از روزهای قشنگت برای من داشتی...بعد از اونهمه غم و اندوه و سختی هایی که هممون گذروندیم و سعی کردیم خمیده نشیم...کاش این حداقل دلخوشی رو مال ما میکردی....امروز اونقدر اشک ریختم که چشمام همه جا رو تار میبینه....سرم منگ_ و تو حال خوشی نیستم...نمیخواستم که دم بزنم ولی دلم خیلی پره و گرچه مهجورتر از سالهای قبل ولی بازم این وبلاگ تنها جاییه که میتونم هرچند اندک، فقط خودم باشم با همه خوب و بد بودنها و احساسات واقعی بدون ترس از قضاوت و سوال پیچ شدن ها...

فکر میکردم خیلی سعی کردم که رو خودم کار کنم که از شکست هام نشکنم و کنار نکشم...ولی حتی همه ی این تکرار و تمرین ها و تلقین ها از سختی و تلخی شکست کم نمیکنه...دردش زمانی برای من بیشتر میشه که میبینم عزیزترینم تز این شکست چقدر اندوهگین و غمگینه و تلخی دیدن غم اون منو نابود میکنه...خدای خوب و مهربونم...شکر به دادهایت شکر به سلامتی و نعمت وجود فرشته کوچولوی پاکم...خدای خوب و مهربونم کاش این دلهای بیتاب رو هم در می یابیدی...

خدایا شکرت

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٦/٦/۳۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه

امیدوارم همه خوب باشید :)

منم فکر می کنم که خوبم ولی این چند روزی هورمونهام انگاری بد قاطی کردن و دوباره دچار نوسانات شدید هورمونی و روانی شدم!!! و در کنار همه این بالا پایین شدن ها بسیار خسته و کوفته و بد خوابم. چند شب پشت هم که بیسن ساعت 12 تا 3 فقط کابوس های خیلی واقعی و ناراحت کننده می دیدم که تو یه نمونه اش پاشدم تا ساعت 6 صبح گریه و زاری و کلی هم ناراحتی با پارتنر کردم! چون تو خوابم منو اذیت کرده بود!! حالم خیلی خراب بود و بد جور هم پارتنر رو ناراحت کردم بعد از اینکه یکم آروم شدم رفتم دیدم رو کاناپه دراز کشیده و چشماشم خیسه! اصلا باورم نمیشد بخاطر اینکه اون حرف ها رو زده بودم بهش اینقدر ناراحت شده بود و واقعا از خودم نا امید شدم و سعی کردم از دلش در بیارم و امیدوارم که فراموش کنه....واقعا دست خودم نیست و قبلا هم خونده بودم که تو این دوران ممکنه کابوس ببینید ولی نوشته بود بیشتر در مورد خود بچه هست ولی این کابوسهای من اصلا ربطی به خود اون بیچاره نداشت و به اوضاع زندگی دوتایی خودمون مرتبط بود.... در هر صورت خیلی احنیاج به آرامش دارم این روزها. متاسفانه صبرم کمتر شده و نقطه جوشمم هم خیلی اومده پایین. من همیشه عاشق رانندگی بودم و این کارو با لذت انجام میدادم ولی چند وقته فهمیدم که همین رانندگی 4 دقیقه ای از خونه تا آفیس چقدر منو متشنج می کنه و اصلا خیلی بد ری اکشن می دم به بد رانندگی کردن بقیه این در صورتیه که من همیشه پارتنر رو بخاطر عجول بودن و بی اعصاب وبودنش تو رانندگی سرزنش می کردم و حالا خودم اینطور شدم....بیشتر روزها نمی تونم آشپزی کنم چون خسته ام و میلی به چیزی خوردن یا درست کردن ندارم در عین اینکه گرسنه ام! احتمالا تا حالا با همچین مورد عجیبی روبرو نشدید ، نه؟!!! خب من کلا همیشه یه مورد پیچیده به حساب می اومدم چون خودمم از خودم سر در نمی آوردم!!! حالا ببین دیگه چی شدم!!!

حالا از اینها که بگذریم می خوام بگم که این چند وقت چه کارهایی کردم که خوشحالم می کنه در عین اینکه کلی هم به جیبم فشار آورده!همون کارهایی که گفتم میام خبرشونو می دم بهتونا!!!

اول اینکه بالاخره عزیز دلمو خریدم!(خداییش حدساتون خیلی باحال بود کاش همینطوری حدس می زدید و من روحم تازه می شد بس که می خندیدمنیشخند) با کلی بالا پایین کردن و نزدیک دوسال خیالپردازی کردن! اصلنم برام مهم نیست که خیلی ها تفاوت بین این مدل با یه مدل 1-2 میلیونی رو متوجه نمی شن! مهم اینه که من می فهمم و به درک و شعور خودم و اونی که براش مهمه، احترام می زارم و امیدوارم این روند پیشرفت برای من و همه اونهایی که دنبال بهتر شدن هستن همیشه میسر و مهیا باشه ... البته به اون قسمت هم که باید 3 سال یه مبلغ قابل توجه رو قسط بدم تا دو سوم پولی که برای این وام گرفتم تسویه بشه هم سعی می کنم زیاد فکر نکنم! چون این چیزیه که در حال حاضر خوشحال و امیدوارم می کنه، این چیزیه که من همیشه می خواستم، اینکه بهترین باشم و بهترین ها رو داشته باشم و این بهترین چیزیه که هر کسی می تونه امروز آرزوشو داشته باشه... درست مثل همون 5 سال قبل که بهترین_ بهترین ها رو من اول از همه داشتم و برای بدست آوردن تک تکشون هم از جونم و هنرم و عمرم مایه گذاشتم...

 چیزای دیگه ای  که این روزها حالم بهتر کرده یکی تابلوی خیلی خوشگل و زیبای جدید آفیسه که طراحی اش با خودم بوده و یکی دیگه هم یسری تغییر و تحولات داخل خود آفیسه که اگر چه با سرعتی بسیااااااااااااار لاک پشت وار داره انجام میشه ولی همین که انجام میشه حالمو بهتر می کنه... خدایا شکرت... خلاصه که ظاهرا امسال سال_ تحوله! هم در کار و هم در زندگی، امیدوارم هر دوشون خیلی خوب و به خواست خدا مثبت باشن و من هم بتونم بهترینم رو انجام بدم.

فردا اگه خدا  بخواد با پارتنر داریم می ریم پایتخت! برای انجام یه سری کارها در کنار اینکه پارتنر خیلی وقت بود که می گفت کاش یه سر تهران می رفتیم! دقیقا نمی دونم دلش برای چیه اون شهر شلوغ و پر دود و آلوده تنگ میشه ولی خب اینبار داریم با یه تیر چند تا هدف می زنیم امیدوارم تو راه اذیت نشم و اونجا هم بتونم به کارهام برسم.

*دوستای گلم آشتی ، مهناز، طرلان،بنفش،توت فرنگی ، اسفندونه، نرگس و ...(حتی فلر که نمی نویسه دیگه و شیرین که وبلاگ نداره به یادتونم) وبلاگهاتونو می خونم ولی اصلا حال و روزم طوری نبوده که بتونم چیزی بنویسم. امیدوارم منو ببخشید و از محبت خودتون محروم نکنید. می بوسمتون و براتون بهترین لحظه ها رو خواستارم....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به دوستای خوبمقلب

روز یکشنبه ی  دوشنبه خوشگلتون بخیر!

اینجا که هوا بس جوانمردانه ابری و پاییزی ه و اگه خدا در های رحمتشو تا آخر برومون باز کنه و بارون زیبا و دوست داشتنی اش رو هم بفرسته خوشحالی من چندین برابر می شه و البته همینطوری اش هم خدارو شکررررررررررررررررر همین که خوبیم و سلامتیم و می تونیم معمولی زندگی کنیم و با دستای خودمون زندگیمون رو شکل بدیم و پیشرفت کنیم خیلی خوب و خوشحال کننده هست و از این بیشتر خوشحالم که می بینم بالاخره تو این سن و سال!! یه روزهایی برام اومده که می تونم با حداقل ها هم احساس رضایت نسبی داشته باشم و شاید این با گذر زمان و بالاتر رفتن تجربه و سن برام رقم خورده چون خیلی روشن و واضح یادم میاد اون روزهایی رو که همین جا (یا احتمالا تو آرشیو وبلاگ قبلی که پرشین خوردش!) از زیاده خواهی هام نوشته بودم علی رغم اینکه از هر نظر آدم موفقی به حساب می اومدم ولی خودم هیچوقت از خودم راضی نبودم... ولی حالا این روزها حس می کنم از نظر درونی یکم آرومترم.... یکم کم توقع تر! البته هست زمانهایی که هورمون های خوشگلم افسار زندگی و حال رو روزمو دستشون می گیرن و دیگه یه حال و احوالی هم به پارتنر می دن این وسط! البته خیلی زیاد پیش نمیاد مثلا روزی یه بار!!!!! یا شایدم دو بار!!!!کلافه

حالا این روزهام که انگاری داره واقعا به سمت مسیری نو پیش می ره... یه معجزه ی کوچولو درونم هست که روز به روز داره بیشتر به زندگی وابسته می شه و تنها دلیلش هم وجود منه... شاید واقعا وقتشه عاقل تر بشم.... کاش بتونم یکم بیشتر آروم باشم واز این عجول و عصبی بودنم کم کنم... کاش بتونم این خواسته ام رو هم مثل همون خواسته ی قبلی که احساس می کنم الان بهش نزدیک تر هستم، بدست بیارم... فقط خود خداست که می تونه اون آرامش و صبوری رو به من عطا کنه...

پی نوشت: دیروز رفتم سونوی ان تی و خدارو شکر همه چیز رو به راه بود امروز هم آزمایش مخصوص  و مرتبط با سونوی دیروز رو دادم . دیروز موقع سونو دوتا چیز خیلی جالب برام وجود داشت اولین اندازه سه میلی متری بود که حالا شده 61 میلی متر!!!! و دقیقا تو مدت دو هفته بیشتر از دو برابر شده اندازه اش و دوم هم شکلش بود که تو صفحه مانیتور می دیدم و هر چند ثانیه مثل آقای سکسکه می پرید بالا !!بینی اش هم کاملا نشون می داد که به پارتنر کشیده و ژن من هیچچچچچچ دخالتی تو ابعاد  بینی نی نی آینده نخواهد داشت!!!نگران

سه شنبه نوشت: صبح با صدای دلنشین بارون از خواب بیدار شدم و پنجره ی بالای سرم رو باز کردم و بارون و عطرش رو نفس کشیدم و لذت بردم و از براورده شدن آروزم ، حس کردم بهشت از حالا زیر پای من ه.....ممنونم ای خدا ♥

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

شاید وقتشه بیدار شم،

یکم بزرگ شم...

دیگه اون دختر دیوونه ای که فکر می کنه 17 سالشه نباشم!

یکم جدی باشم،

صبور تر باشم...

دست از خیال پردازی و بلند پروازی و ایده آلیست بودن بردارم...

بیشتر مواظب در و دیوار های خونه و خیابون و کوچه باشم که باهام برخورد نکنن...

.

.

.

شایدم باید فقط خودم باشم،

درست همینی که هستم...

 باید واقع بین باشم،

باید هضم کنم که من _ خودخواه_ احساساتی دیگه فقط خودم نیستم... 

که یکی میاد که برای همیشه منو از تو حال _ خودم در میاره...

که منو از تنهایی در میاره...

باورش خیلی بزرگتر از حد_ تصورمه و هنوز دارم سعی می کنم....

همین الانشم فکر کنم تاثیر خودشو گذاشته چون آرومم.... 

فقط آخه دیگه چطور میشه با این همه سر به هوا بودنم... بتونم مواظب یکی دیگه هم باشم...

.

.

.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:دوستای مهربونم از اینکه صفحه وبلاگمو باز کردم و این همه توجه و محبت بی دریغ شما رو دیدم، حسابی غافلگیر و خجالت زده شدم، امیدوارم لحظه لحظه های زندگیتون پر از خوشی و حس آرامش و خوشبختی باشه... راستش دیروز که این پست رو کامل می کردم-بعد از 10 بار تلاش نوشتن و قطع شدن برق و پشیمون شدن خودم و...- بنظرم اومد که برای آخرین بار پست موقت ثبتش کردم.. مثل یکی دوتا نوشته ی آخرم و اون پست رمز دار، آخه میخواستم تا کاملا مطمئن نشدم و سونوگرافی و آزمایشهای مرتبط رو انجام ندادم تو دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی، به هیچکس چیزی نگیم(حتی خانواده هامون-حتی مامانم! نمی دونن هنوز) ولی نمی دونم چی شد که پست پابلیش شد و خب حتما قسمت این بوده ... فقط باید تا آخر هفته ی دیگه صبر کنم تا بعد از اون با خیال راحت تری بتونم این موضوع رو با دوستان و خانواده و عزیزانم در میون بزارم . دوستتون دارم♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

ساعت یک و بیست و پنج دقیقه ی ظهر یه روز گرم تابستونی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خیلی تقلا کردم که بتونم بخوابم، تقریبا داشتم موفق میشدم که پارتنر خان با بی ملاحظگی تمام مثل دیشب، وقتی اومد بخوابه، بیدارم کرد.قبلش از بدن درد همش مچاله و دراز کش بودم.از وقتی از دانشگاه برگشتم مفصل های زانوهام و مخصوصا زانوی چپم و مفصل ران پای چپم وحشتناک درد داشت و حتی احساس کردم متورم هم هست.تا بحال تو این دوترمی که رفتم دانشگاه و برگشتم هیچوقت بعدش تا این حد اذیت و داغون نشده بودم.بیشتر از دو ساعت رانندگی و 9ساعت نشستن_تقریبا بی وقفه سر کلاسهای بدون تهویه و صندلی مناسب، تو هوای گرم و حمل و نقل یه کوله پشتی سنگین، واقعا امروز رو خاطره انگیز تر کرد برام!!! مخصوصا اینکه تقریبا نیم ساعت مونده بود که برسم خونه که موبایل کاریم با به شماره ناشناس زنگ خورد و نمیدونم چرا برخلاف همیشه، موقع رانندگی تصمیم گرفتم جواب بدم که متوجه شدم صاحب_ ملک_ افیسم هستن پشت خط و بعداز سلام و علیک یکاره فرمودن که پای معامله ملکی که الان بنده مستاجرشم هست و من بفرمایم که چه مدت زمان احتیاج دارم تا اونجا رو تخلیه و تحویل بدم!!! خب در حین و بعد از این مکالمه خیلی سعی کردم که مثبت و منطقی به این قضیه نگاه کنم و بگم هر تغییری می تونه یه تحول مثبت باشه ،همینطور که من الان بیشتر از 3 ساله که هر سال میخوام یه تغییر تحول اساسی تو کل کارم بدم و از اینجایی که هستم جابجا بشم ولی هربار نشده و ته دلم بازم دوست داشتم بمونم و موندم، ولی اینبار که قضیه خیلی جدی می زنه،دلم یجوری ریخته و واقعا بعد از 7 سال اینجا بودن، حس میکنم باید از یکی از عزیزترین هام جدا بشم و... اصلا فکر اینکه الان سر یکی از مهمترین دو(چند)راهی های زندگی ام هستم برای یه تغییر کلی و اساسی توی مسیر زندگی و کاری ام، نگران و گیج و هیجان زده ام کرده! چند تا تصمیم و انتخاب اساسی و سرتاسر متفاوت که از غروب که این خبر رو گرفتم تا الان، دارم بینشون دو-دو می زنم ، احتیاج شدیدی به حس و جسارت_ ریسک پذیری_20 سالگی ام دارم ولی حالا در آستانه 30 سالگی، هرچی تو خودم کند و کاوش میکنم، کمتر پیدا ش میشه....

و مثل همیشه ارزو می کنم که عقل هستی منو تو درست ترین و بهترین مسیری که می تونم دنبالش برم، قرار بده. آمین.... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

یه مدتی هم بود که سعی می کردم حتما آخر هفته ها یه نوشته بزارم تو وبلاگم، چون مخصوصا پنجشنبه ها حس خوب و مثبتی دارم.. ولی این چند وقته اینقده سرم شلوغ پلوووغ بوده که فرصتی حتی برای فکر کردن به این hobby هم نداشتم! حالا امروز یه آخر هفته ی دیگه و یه پنجشنبه ی صورتی ارغوانی دوست داشتنی_ دیگست... راستش اولش اصلا زبونم نمی چرخید که همین 4 تا کلمه ای که در وصف زیبا و دوست داشتنی بودن این روز از هفته رو ، بیان کنم! چون کلا آدم حرف های لطیف و مهربونانه و عشقولانه زدن نیستم! ولی می بینم می تونم همینطوری حتی به یه چیز بی جان و یه روز معمولی، یه حس خوب و مثبتی ببخشم که خوبی و مثبت بودنش میتونه به سمت خودمم برگرده...(وای ببین  واسه تعریف کردن_ یه روز چقدر سفسطه!!! کردم).

خب دیروز روز خوبی بود... صبح که تقریبا زود اومدم سر کار! البته بعد از اینکه فهمیدم انتخابات اتحادیه دیروز نبوده و بیخودی ساعت6ونیم صب دوییده بودم رفته بودم دوش گرفتم  و آماده شدم و بعد هم که متوجه شدم بیخودی اینهمه استرس کشیدم خواستم لااقل زودتر بیام سر کار که اومدم تا در آفیس و ماشین و پارک کردم و اومدم کلید رو از تو کیفم در بیارم که دیدم ای وااااای کلید آفیس رو تو کوله پشتی دانشگاه که دیروز برده بودم جا گذاشتم!!!! خب مجبور شدم برگردم خونه و کلید و عینک طبی مو که اونم جا گذاشته بودم بردارم ودوباره بیام سر کار!!!!! برا همین خیلی زود هم نیومدم! بعد تا ظهر کلی بدو بدو بدو داشتیم برای اینکه یه سری طراحی های تم تولد داشتیم که باید زودی انجام می دادم و می فرستادم چاپخونه تا دوستم بره بگیره و اماده کنه برای مشتری! بعد هم کارهای خودم که خیلی عقب افتاده و بعد هم میخواستم عصر نیام سر کار و برم شهر دوست و همسایه با اون یکی دوستم برای خرید مانتو که درست ظهر معلوم شد دوستم که خودش پیشنهاد رفتن بیرون رو دیشب داده بوده، نمی تونه بیاد ولی من با اینحال با مامی رفتم بیرون و یه سری گل خریدم برای اون باکس چوبی پایه دار که قراره دکور جدیدمون باشه خریدم و یه سری خرت و پرت برای خونه و یه مانتو هم از اولین فروشگاهی که رفتم مانتوشو دیدم !!! چون دیر شده بود و کلا من همینطوری خرید میکنم! اولین چیزی که دوست داشته باشم و پولمم بهش برسه که البته نمی دونم به کی رفتم چون تقریبا هیچکدوم از اعضای خانواده ام و دوستام این مدلی نیستن!و رسمن من و فروشنده رو دق میدن و البته شایدم چون وقت زیاد دارنخیال باطل این مدلی هستن!فقط من و پارتنر این مدلی هستیم ! تازه با این حال پارتنر با من خرید نمیاد! چون ممکنه بخوام از مغازه اولی خرید نکنم و برم مغازه دومی! کلا حوصله دور زدن و گشتن و خرید کردن رو نداره و اصلا هنر لذت بردن از بودن تو همچین محیط هایی رو هم نداره حتی اگه وقت داشته باشه/باشیم!!!  

ولی بهترین قسمت دیروز قسمت خرید و پول خرج کردن هام نبودوقت تمام بلکه رفتن پارک بعد از شام(که البته ما هیچکدوم شام نخوردیم!!) و بازی بدمینتون بود! من که رسما حریف می طلبم! چون مثل اینکه خرده استعدادی دارم، شاید هم استعداد نباشه و علاقه باشه که باعث میشه تو این بازی بدون هیچ زمینه و تمرین و آمادگی جسمانی ای خوب باشم از خود راضی فکر کنم حدود 45 دقیقه یه ضرب با دونفر که با هم جابجا می شدن بازی کردم! یعنی من بودم ولی حرف هام خسته می شدن جاشونو عوض می کردننیشخند اگه خیلی دیروقت نبود دوست داشتم بیشتر هم بازی کنم ولی خب بفکر امروز هم بودم که کی می خواد بیاد سر کار!!!! و کوتاه اومدم شبتم حدود یک بود که دوش گرفتم و خوابیدم.

امشب هم دوره خونوادگی پارتنر هستیم.دورشون امشب کنسل شده بود چون خواهر کوچیکه پارتنر آنفولانزا شده و بچه هاش هم ابله مرغون گرفتن و من که نگرتم اصلا نباید از سمت های خونشون رد بشم!!! ولی دایی اش باید برای عمل بره تهران چون متاسفانه تازه تشخیص بیماری بدی!!! رو دادن میخواد قبل جراحی همه خانواده رو ببینه خواهر کوچیکه اش نمیاد ولی همه هستن تا دور هم باشیم. امیدوارم خدا خودش همه رو سلامتی ببخشه مخصوصا خانواده و عزیزان و دوستانمون رو...

آخر هفته خوبی داشته باشید ♥

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

سلام :)

فکر نمی کردم واقعا امروزو بتونم بیام و بنویسم ولی الان همین حالا تو آفیس نشستم در حالی که اصلا قرار نبوده امروزو بیام سر کار! حکایت الان_ من حکایت حسنی به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه آخرین روز سال و می رفت شده!!! والا!!!! 

امروز رو دوست داشتم چون صب به خودم اجازه دادم تا هر وقت که میخوام بخوابم و یعنی تا ساعت  11 تو رختخواب بودم! البته همشو خواب نبودما!!! پارتنر خان اغفالم کرد و یه ساعتی با هم داشتیم معاشرت صمیمانه می کردیم بعد N سال دقیقا!!! بعد هم که یه صبحانه مبسوط زدیم بر بدن و ساعت یک با پارتنر خان و داداشه از خونه رفتیم بیرون! اونقدر شلوغ بود خیابون بازار که بیخیال خرید میوه شدیم و پارتنر رو تو میدون اصلی پیاده کردیم و من و داداشه زدیم به جاده! تا بریم سمت اون فروشگاه های بزرگ خارج از شهر(البته شاید یک کیلومتر فاصله داشته باشه نه اونقدر ها دوووور دووووور!!) داداشه دیروز رفته بوده همونجاها و یه چیزهایی پسندیده بوده ولی قرار شد امروز بره بخره که منم بهش پیشنهاد دادم اگه دوست داره منم باهاش برم کمک! که اونم شدیدا استقبال کرد!!! خلاصه تا نزدیکای ساعت 3 عصر همونجاها مشغول خرید بودیم و منم یه کمربند چرم رنگی خیلی خوشگل و یه ست مانیکور برقی!!! خریدم برای خودم و یه چیز کوچولوی خصوصی!!هم برای پارتنر خان خریدم!!! و اومدیم خونه و ناهار خوردیم و من خمیر شیرینی برنجی رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا فردا استراحت کنه و فردا بقیه روند شیرینی پزیمو ادامه بدم!!! نگفتم؟؟!؟!؟مژه دیروز کلیییییییییییی شیرینی پزوندم! البته هنوز چند تا از اون مدلهایی که تو نظرم بود رو نرسیدم درستشون کنم اونم بخاطر اینکه هر کدوم از اون رسپی هایی که داشتم رو با 3 برابر مواد درست کردم و رسما از کت و کول افتادم!!!  حالا اگه شد بقیه اش رو امشب یا فردا ردیف می کنم.

راستی دم عیدی تونستم بعد از ماه ها حدود 2 کیلو وزن کم کنم! البته نه با قدرت اراده ام! بلکه با مریضی و بی اشتهایی که این چند روزه پدرمو در آورده و منو انداخته! ولی این رو هم به فال نیک می گیرم و ازش ممنونم که باعث شد یکم وزن کم کنم دم عیدی و دوز دپرشن حاصله از تپلو بودنم بیاد پایین و تقریبا صفر بشه و همینطور باعث شد که توجه پارتنر خان بهم بیشتر شه!بغل

امیدوارم بهترین روزها در انتظار هممون باشه و شروع این سال جدید همزمان با شروع بهترین فصل زندگی ماها باشه، آمین.

دوستتون دارم. می بوسمتون ماچ

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز انرژی نداشتم... در واقع خیلی کمتر از روزهای قبل انرژی داشتم چون این کم انرژی و بی حال بودنم مال امروز و دیروز نیست.. ماه هاست که اینطوری ام ... خیلی دپرس بودم... ولی این جمله _فراموش کردن تلخی های گذشته-غنیمت شمردن شیرینی های امروز - امیدواری به فرصت های فردا_که چند لحظه قبل از تو وبلاگ اسفندونه خوندم واقعا حالمو بهتر کرد... بعدش هم چند تا جمله زیبای دیگه تو وبلاگ یکی دیگه از دوستام دیدم و اونم برام انرژی بیشتری آورد و حالا یکم بهترم....

*از همین حالا بکوشیم تا امروزمان بهتر از دیروز و فردایمان بهتر از امروز باشد

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

همین الان تو آخرین دقایق ساعت کاری امروز چهارشنبه از معدود لحظاتیه که دارم سر کار آهنگ های مورد علاقمو گوش میدم و آهنگ احساسی و  مسحور کننده The Power of Love که سلین دیون هم خوندش رو با صدای خواننده اصلی اش "جنیفر راش"  گوش میدم برای بار چندم....  دلم نمیاد نصفه ولش کنم و برم خونه... اونقدر حالم یه جوری میشه و قلبم مثل دختر کوچولوی عاشقی می تپه که دووم نمیارم و با یه بغضی که نمیدونم اصلا چرا هر وقت به شدت احساسی می شم گلومو میگیره و چشمامو تر میکنه ، برای پارتنر یه پیام مهربونانه میدم و اونم به سرعت نور جوابمو میده و قربون صدقم می ره... یه وقتایی مثل حالا یهو به شدت یاد 10 سال قبل می افتم و انگار که دارم خاطرات یکی دیگه رو مرور میکنم ...اونقدر مه گرفته و دور به نظرم میاد... یاد اون همه شور و هیجان و خواهش و رویا... که ختم به خیر شد ولی اصلا داستانم اونطور که تصور می کردم عاشقانه و پر. ح.را.رت پیش نرفت... زمان زیادیش رو  که تا به اینجا برسه یخ زدم و منجمد شدم و حتی مردم...

ولی حالا بالاخره همینجا هستم... جایی که دلم گرمه...شاید خیلی وقتا آتشین نباشه حالم ولی حداقل بیشتر وقتا گرمه... که یه وقتایی که به خودم نگاه می کنم و از خودم متعجب و وحشت زده هستم... می فهمم کسی هست که چقدر دوستم داره که باهام راه میاد و دیوونگی هامو هم دوست داره و حتی شده بخاطر این علاقه تحمل میکنه... یه چیزهایی که مطمئنم خیلی ها که از گوشت و پوست خودمم هم نمی تونن اینطوری و از این زاویه ببینن و بازم اینقدر دوستم داشته باشن... این روزها که مثل همیشه این همه قهر و آشتی و کل کل و حتی بحث وجود داره ولی عمرشون کوتاه تر از دقایقه... که یکی هست که بخاطر دوست داشتن ناراحتی هاشو با یه جمله ی "دوست باشیم" من، به دست فراموشی می سپاره ....و اندازه ی این علاقه زمانی به من_ بدبین _ آدم گریز و منزوی ثابت شد که ماه ها و سالهایی رو بخاطر لج و لج بازی و کینه جویی همین آدم روبه رو ام به تلخی و تنهایی و گمگشنگی و بی پناهی و بعض و هزاران ترس و تردید گذروندم... من اون روی تلخ- مثل زهر مار- عاشقی رو هم دیده بودم ....ولی حالا چیزهایی که من و ما رو نکشت، پایه های روابطمون رو محکم تر کرد... که حالا با اون همه ترس و تردید و خاطرات بد_ گذشته ی زندگی ام ... وقتی پارتنر این اواخر تو وایبر یکی دوباری با شیطنت عکس بچه ی تپل و دوست داشتنی و یا اون عکس سه نفره  رو برام فرستاد، یه لحظه برای اینکه اون بچه ی خودمون باشه دلم پر زد... حسی که اونقدر منقلب کننده و اونقدر ترسناک و بزرگه برام که حتی هنوز جرات نکردم به خودشم بگم این حس رو....شاید هنوز فکر می کنه من از باهم موندمون مطمئن نیستم...ولی یه حسی این من_ اقسار گسیخته ی سرکش رو بدجوری داره پیوند می زنه به این روزها و این باهم بودن...

 

"Cause I am your lady 
And you are my man 
Whenever you reach for me 
I'll do all that I can 

Lost is how I'm feeling 
Lying in your arms 
When the world outside's too much to take 
"That all ends when I'm with you ....

.

.

 داره بارون می باره و من از همیشه دیوونه ترم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام تو آخرین ماه _ سال...

امیدوارم همه آخر هفته ی خوبی رو گذرونده باشن. مال من هم خوب بود شکر خدا و با برکت چون مشتری داشتم و کلی کار کردم!!! امروزم اومدم که به تلافی اون چند باری که اومدم بنویسم و نشد یه عالمه حرف بزنم ولی هر چی گشتم عینکم رو پیدا نکردم و الان همه چیز برام در هاله ای از ابهام قرار داره!هیپنوتیزم چون برخلاف اینکه بیرون اصلا عیمک نمی زنم، عادت دارم بدون عینک سفید خوشگلم! به هیچ عنوان پای کارام پشت سیستم نشینم چون هم کلی تار می بینم هم اشعه های مانیتور برای چشمام خوب نیست و هم اینکه یکم میگذره سرم گیج میره و از چشمام اشک میاد!

خب یعنی الان که هزار تا کار دارم و تا ظهر کلی برنامه چیدم باید چیکار کنم؟؟؟؟ همینطور الکی وقت بگذرونم؟!!!

دلم یه مسافرت خوب میخواد یه آرامش و تجربه به حس تازه... البته با دل خوش و ذهن آروم...

سپردم  به خود خدا که اونقدر به همه برکت بده که بیان و حساباشون رو پرداخت کنن و این شب عیدی دل دختری رو شاد کننخیال باطل

مثل دخدر کوچولو ها که دوست دارن چیزهای مورد علاقشونو هدیه بگیرن تو این روزا خیلی دلم خواد یه تبلت حرفه ای برای کارم، یه هارد اکسترنال دیگه ی 2 ترا بایتی،یه دوربین جدید حرفه ای و یه ساعت اسپرایت ییهوو بدستم برسه بغل چه دختر قانعی ای هستم من آخه...خجالت خدایا جیب های همایونی پارتنر خان رو پر برکت کن که ما هم به خواسته های دلمون برسیم و البته از همه بیشتر دلم سلامتی میخواد برای خودمون و عزیزانمون خدارو شکر....

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روز قبل تو مدت زمان یک روز هم کلید یدکی آفیس بنده رو که تازه بعد رفتن شاگردم عوضش هم کرده بودم گم کرده بودن!! هم پارتنر خان کیف پول خودشو گم کرد!!! جدای از اون مبلغی که توش پول بود، خود کیف پول چرم دست دوز گرون قیمت و هدیه تولد مامانم برای تولد پارسال پارتنر خان بودش! یعنی آه از نهادم در اومده بودا! کلی کارت اعتباری و اینها هم توش بود، مقدار متنابهی هم غر زدم به جونش و گفتم شما می خواهید منو دق بدید! 

امروز صبح به فاصله نیم ساعت کمتر! هم کلیدم پیدا شد و هم پارتنر خان فرمودن که مدیر مدرسه سرکوچمون زنگ زده بهش که آقا شنبه بیا کیف پولتو از من بگیر! خدارو شکر،خیلی خوشحال شدم. گفتم که فقط میخوان من دق بکنم!

×طبق معمول پنجشنبه ها دلم گرفته! کلی کار دارم آفیس که بیشترشونو تو این ساعت ها با بی حوصلگی کامل دارم انجام میدم! امروز پارتنر گفت که شب منو می بره شهر موشها ببینم ! نیم ساعت قبل که زنگ زدم گفت اونقدر کار داره که هر وقت کارش تموم شد میاد دنبالم! البته که خودمم زیاد حوصله سینما رفتن نداشتم امشو بجاش کلی فیلم عشقولانه دانلود کردم که دوس دارم ببینمشون.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

از صبح که اومدم آفیس مثل یه دختر کاردان و خوب نشستم به کار کردن و انجام پروژه های مشتری ها. حالا فکر نکنید خواب نما شدمااااا الان اوضاع اقتصادی_ جیب مبارکم اینطوری می طلبه!!!!  نیست که با پرداخت شهریه دانشگاه نیمه دولتی شوک الکتریکی به خودش  و موجودی حسابا  و کارتهای بانکیم وارد شده، در صدد جبران _ نیشخند فکر کن که در این حد که طرف پنجشنبه 10 تا سفارش داده الان آماده تو نوبت چاپ _ کارش!!! می دونم، خودمم باورم نمیشه به این سرعت عمل! عینک

باید یکی رو بیارم برای کارهای اینجا، حتی فرصت دکتر رفتن و خرید رفتنم ندارم این روزا! دقیقا یک ماهه! خدایا خودت یه آدم درست و سالم و حرف گوش کن رو به راه آفیس من راهنمایی بفرما،آمین!فرشته (خداییش اصلا حال و حوصله سر و کله زدن با شاگرد جماعت رو ندارم!)بیشتر نگرانی ام هم اینه که از مهر کلاسهامم هم دقیقا آخر هفته هاست که من پیک کاریمه! حالا یعنی یکی هم بیاد بنده خسته و کوفته بعد از دو سه ساعت رانندگی بعد کلاس هام باید بیام اینجا مشتری راه بندازم اونم با کار یدی!!! آخ خدایا خودت توان و انرژی و اعصابش رو بده.

پنجشنبه می خواستم بیام بنویسم ولی نشد، هم یکم کسل بودم هم بعدش یهو سرم خیلی شلوغ شد و تا ویروقت اینجا مشغول کار بودم و خلاصه نشد، از اینکه اون پست قبلی مونده بود رو جدید ترین یادداشتم خودم هم حس منفی می گرفتم.

ظهر تو راه برگشت از کار رفتم یه مقنعه بنفشخجالت خریدم برا خودم! رنگش رو دوست دارمو با کوله ام هم سته! ولی وقتی اومدم خونه و سرم کردمش دیدم قدش از اونی که می خواستم کوتاه تره و من مقنعه کوتاه نمی پوشم! حالا اگه بشه دو سه تا رنگ مختلف پارچه بخرم بدم برام بدوزن بهتر و بصرفه تره!

دوستم که فهمیده داره مامان میشه پنجشنبه تو وایبر برام عکس یه لباس سر همی گوگولی رو که رفته بود خریده بود فرستاد ، وای اصلا یه حس خوبی داشت که نگوووووو، اینکه تصور کنم چند ماه دیگه یه جفت پای گوگولی تپلو قراره از اون سرهمی آویزون بشه وااااااای خیلی حس خوبی داشت خیلی!

پنجشنبه بعد از کار زیاد و با حال بدی که داشتم چون پارتنر گفته بود بریم بعد شام خونه فامیلش شب نشینی و منم نمیخواستم نه بیارم تو کارش یه شامی خوردیم و حاضر شدیم رفتیم شهر دوست و همسایه ، یکی دوساعتی خونه خواهرش بودیم و بازم موقع برگشتن خواهر زاده دوسال و نیمه اش چسبید به من که تو نرو. گفتم نمیشه من باید برم خونه خودمون.گفت پس من میام باهات. میدونستم پروسه چیه! باید با خودمون می بردیمش مثل همیشه یه دور می زدیم و برش می گردوندیم خونش.با اینجال اون طوری که به من چسبیده بود هر چی مامان و بابا و خواهرش و خالش و بقیه میگفتن نرو دلمون تنگ میشه مامان گریه می کنه نمیتونه بدون تو بمونه که مثلا این بچه یکم دلش بلرزه و با من نخواد بیاد ، هیچ فایده ای نداشت چنان بهم چسبیده بود که حاضر نبود یه لحظه از من جدا بشه بره بغل پارتنر/داییش حتی!!!موقعی هم که میخواستم کفش بپوشم همش می گفت صبر کن ، نرو من میام! یکم که نق میزد می گفتم من بچه نق نقو دوس ندارما! یه لبخند گشاد بهم میزد که فقط بخواد دل منو بدست بیاره. کلا هر چی میگفتم (حتی یکم با بدجنسی که بیخیال اومدن بشه!) فایده نداشت و حرفمو گوش می کرد. آخرش هم اومد و بازم بعد نیم ساعت تو خیابون گشتن و دور زدن با اشک و آه ازمون جدا شد !

دوتا نکته هم هست تو این جریان یکی ناراحتم می کنه و یکیش خوشحالم! اول اینکه  از اینکه این بچه هر بار با ناراحتی از من جدا میشه ناراحت میشم واقعا، آخه خیلی کوچولوعه و واقعا نمیشه رو حساب حرف الانش برش دارم بیارم خونه اونوقت بهانه بگیره و گریه زاری کنه چون میدونم تو این سن اصلا بچه نمی مونه پیش کسی تنهایی وگرنه حتما می آوردمش. دوم خوشحالم از اینکه این بچه با توجه به جدیت من و الکی آوانس ندادنم به بچه ها و اینطور دوستم داره اونم تو خانواده ای که بچه ها اجازه ببخشید ر.ی.د.ن رو سر بزرگتر ها رو هم دارن از طرفشون! یعنی اینقدر محبت خاله خرسی میشه به بچه ها تو اون خانواده که آدم حالش بهم میخوره. نمونه اش هم خواهر بزرگه این بچه هست که ادم حالش بهم میخوره از لوسی و بی ادبی اش! منم واقعا تحمل این مدل محبت کردن و این بی ادبی ها رو ندارم چون با اینکه خودم تک دختر بودم یادم نمیاد که مامانم یه بار لوسم کرده باشه یا از اشتباه و بی تربیتی ام چشم پوشی کرده باشه!! بعد هم اینکه این بچه در حالی بهم وابسته و علاقه مند هست که با هیچکدوم از اونهای دیگه چه خاله و عروس و هیچ کس دیگه تو خانواده اینطور نیست  و  این بازم در حالیه که من اصلا و ابدا محبت و توجه ای از اعضای خانواده پارتنر دریافت نمی کنم! هر چی هست از سر ادب و اجبار هست و نه هیچ حس نزدیکی! نمیخوام اینجا سر ناراحتی و درد دل باز کنم ولی دیدن این وابستگی که مثل یه خار تو چشم اونهایی که واقعا چشم دیدن منو ندارنه، خیلی حس خوب و پیروز مندانه ایه! همین منو بس عینک

دیروز هم که جمعه بود یکم کسل شدیم رفتیم بیرون دیدیم اونقدر وحشتناک شلوغه که بعد نیم ساعت توبه کنان ،فقط از سوپر خرید کردیم و فیلم خریدیم و پریدیم تو خونه !! آخر شب هم با مامی حرف زدم ،اونم دلگرفته بود و متاسفانه بجر چند دقیقه حرف زدن باهاش کاری از دست من بر نمی اومد. بعد هم ساعت 12 بی هوش شدم.خدارو شکر این مشکل نخوابیدن داره کم کم رفع میشه و دو سه روزه وضعم بهتر از قبله!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/۱٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

+: شنبه به قول دوستم روز خاصی بود در تاریخ زندگی هر دومون! من رفتم برای ثبت نام ارشد و اونم بصورت خیلی یهویی فهمید که داره مامان می شه! یه حس خاصی بود. از اولش. از همون موقع که من اولین نفر بعد از خودش بودم که این خبرو می شنید و تو حس و حال طرف مقابل شریک میشد. حال عجیبی بود! دوستم خیلی هول شده بود ، هیجان زده بود و بغض کرده بود. منم واقعا نمی دونستم چی بگم! اخه تازه تصمیم گرفته بود که 6 ماه بعد اقدام کنه، حالا لطف خدا خیلی زودتر شامل حالش شده بود.براش خوشحال شدم مهم این بود که تصمیمش رو گرفته بود حالا تو زمان بندی اش یکم برنامه ریزی هاش بهم ریخته که کاریش نمیشه کرد.

0: دیروز دختر خالم عکس ویزای شینگنش رو برام وایبر کرده بود! یکی دوساعت بعدش تو پوچی بودم. اعصابم بهم ریخته بود که چقدر همه چیز می تونه برای یه نفر رو روال و غلتک و بقول معروف هلو تو گلو باشه! اونوقت همون چیزا رو،یکی دیگه هر چی براش دست و پا می زنه ازشون بیشتر دور میشه و رسیدنش سخت تر میشه. با همون حال گرفته و آویزون رفتم سر کار عصری!شب که برگشتم حالم خیلی خوب بود! تو همون چند ساعتی که سر کار بودم و فکرم دور و بر همین چیزا چرخ می زد دیدم نه! باز کور شدم از خودم و نمی بینم که همین داشته های من چقدر برای یکی دیگه می تونه آرزو باشه، در واقع تنها چیزی که الان توش احساس کاستی می کنم ، مادیاته! وگرنه از همه چیزهایی که دارم راضی ام و پول و مال هم تنها چیزیه که همیشه می شه بدستش آورد. همینا رو اومدم به پارتنر خان گفتم و فکر کنم طفلی!خیلی خیالش راحت شد و نفس راحتی کشید که من به این نتیجه رسیدم !!!

-: این شبا بی خوابی ها و بد خوابی ها داره دیوونم میکنه. دیشب نمیدونم حدود سه بود که خوابیدم در صورتی که از ساعت 11 و خرده ای رفته بودم که بخوابم! واقعا حالم بد و منقلب میشه. دوتا موضوع هست که فکر میکنم تاثیر گذاشته رو این بد خوابی هام. یکی اینکه امسال از اول تابستون این کمپرسور کولر (که نمیدونم چراااااااااااااااااا موقع نصبش پشت پنجره اتاق خواب!!!!پارتنر خان فکر نکرد جاش مناسب نیست اصلا)، خیلی صدای بدی میده .یعنی از قبل خیلی بیشتره صداش! یکی هم اینکه به سمفونی ناهماهنگ شبانه ی پارتنر خان حساس شدم. واقعا هم نمیدونم چیکار کنم. هم دلم نمیاد وقتی میگه میرم تو اون اتاق می خوابم بزارم بره هم اینکه نمیتونم هر شب 10 بار صداش کنم که سرش رو جابجا کنه. این صدای سمفونی پارتنر هم از سالهای قبل خیلی ناهماهنگ تر و خراشیده تر شده! درست مثل صدای کمپرسور کولر! یه بار بین حرفا انداختم که بره دکتر گوش و حلق و بینی منتها مثل اینکه نگرفته!!! چیکار کنم خیلی حال بدی دارم شبها! حالا امروز تو راه اومدن آفیس رفتم در مغازه یکی از مشتری هام که سرویسکار کولر و این چیزاس گفتم تروخدا امروز بیا چک کن کولرمونو! قول داده بیاد. امیدوارم بد قولی نکنه!چند بار پارتنر خان به خود نصاب کولر زنگ زده تو این چند وقته ولی هی پیچونده نیومده گفته وقت ندارم! حالا امیدوارم این یکی منو رو سفید کنه بیاد شاید امشب یکم آرامش رو تجربه کنم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٠ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دوست دارم 100 تا خط بنویسم ولی خیلی گیج و ملنگم و بشدت دلم میخواد همینجا بخوابم!(چه عجب بعد از چند هفته بی خوابی و بد بختی!!)

الانم اومدم بنویسم برای دلم برای اینکه کنسرت دیشب  رو خیلی دوست داشتم  و میخوام عینک قضاوت و نیمه خالی لیوان بینم رو در بیارم و فقط از خوبی هاش بگم که حس این پسر لاغر اندام و نحیف عالی بود، اون صدایی که داشت و هر 4 تامون متعجب از اینکه این صدا ، با این قدرت و انرژی و کیفیت، چطوری از همچین بدنی میاد بیرون.

◘ از بغض کردنم موقعی که گفت عاشقتونم و اصلا دلیل اینکه الان زنده ام شمایید... این که واقعا هنوزم چشمام اشکی میشه از این همه حس خوب و انرژی و لطف خدا. تنها چیزی که همش تو مخم چرخ میخوره از دیروز تا حالا و همیشه ، آرزوی سلامتی برای این پسر  و همه هست.... 

♥تمام کنسرت رو به عشق فریاد زدن این آهنگ که حسن ختام مراسم بود ،ذوق زده منتظر بودم ....

یه جاهایی از شدت هیجان و تعجب پارتنر خان که با چشم های گرد شده به همخونی و فوران احساسات من نگاه میکرد، معذب شدم ولی از اون برق نگاه مهربونش حس خوبی گرفتم. از اینکه میدید من اینقدر دارم حا.ل میکنم خوشحال بود.

تو 4 نفرمون فقط من بودم که تا حدودی با آهنگ هاش آشنا بودم و یه سری شونو بلد بودم، پارتنر خان و همسر دوستم که کلا نمیشناختن این بنده خدارو! البته در حین اجرا یه سری آهنگ ها پارتنر خان چند تا آهنگ رو یادش اومد بس که من تو ماشین گوش می دادمشون 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 اه،

الان... 

منتظر پارتنر خان و یهو سیاوش میخونه با آهنگ جشن بارون و من دوباره تنها میشم با یه بغض گنده خفه کننده.... مثل همونی که چند روز قبل موقع خوردن ناهار من و بازم یاد تو انداخت که چقدر این خوراک مورد علاقه ات بود و داشت خفم میکرد و الان هم که سیاوش منو پرت کرد به همون سالهایی که همه آهنگ های غم دار دنیا رو (از دید من ) گوش می دادی و حالا بیشتر از 3 ساله که دیگه ندارمت و عجیب این روزها به یاد تنهایی های تو می افتم و بدی ها ی خودم....

خدا...هنوز باورم نمیشه...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٢۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

8888888888888888888888888888888

 

همین که دیروز از دلگرفتگی ام اینجا نوشتم

همین که دیشب بعد از افطار با اون حال نزار برای دل پارتنر خان ، برای خداحافظی با خواهر زادش که امروز راهی سر.بازی بود ، پاشدم رفتم شهر دوست و همسایه

همین که همونجا خواهر هاشو برای افطار و شام جمعه شب دعوتشون کردم.

همین که وقت خداحافظی خواهر زاده ی دوسال و چند ماهه پارتنر مثل همیشه خودشو چسبوند به من و میگفت تو نرووووو، آخرشم اومد تو ماشین ما و نیم ساعتی توخیابونا دور زدیم و براش بستنی خریدیم و آخرش هم مثل همیشه بدون رضایت و با گریه از من جدا شد و نمیخواست بره خونشون. حس خوبی گرفتم که هیچوقت فکر نمیکردم من که با بچه ها خیلی نزدیک نیستم یه وقتی یه بچه ای که این همه تو خانواده بهش توجه میشه و همه نازش رو حسابی میخرن، جذب من بشه که هیچوقت بچه ها رو لوس نمی کنم و بهشون باج نمیدم و خیلی معمولی باهاشون رفتار می کنم.

همین که امروز با همه ناراحتی ای که از اون یکی خواهرش داشتم و اون حرص هایی که پارتنر خان بهم داد بابت خرید های مهمونی و دیر اومدنش و بیخیالیش. ولی یه لحظه دلم رو از همه اون عصبانیت ها و دلخوری ها خالی کردم و زنگ زدم هم به پارتنر بابت خرید ازش تشکر کردم و هم زنگ زدم خواهر بزرگش و دعوتش کردم برای فردا شب.

یه حس خوبی دارم

که فردا تولد پارتنره و درسته من هنوز نرسیدم براش کادوشو بخرم و این ماه مبلغ خرجام حداقل 5 برابر درامدم بوده تا بحال ، ولی می دونم که خدا بزرگه و از اینکه فردا پارتنر خوشحال خواهد بود، خوشحالم .مژه

خدارو شکر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ دیشب بعد کار رفتم دنبال پارتنر خان و اونم دفترچه بدست اومد و رفتیم بیمارستان.دکتر برام نوار قلب نوشت و دادم و گفت که بنظر اوکی میاد و ممکنه برای گرفتگی عضله قفسه س.ی.ن.ه باشه و پراپرانول و یه قرص دیگم نوشت برام که من نخریدمشون چون کلا قرص خور نیستم! گفتم باهاش مدارا میکنم و خوب میشم.

2/چند روز قبل نوشته بودم که رفتیم سینما و فیلمش هم 5ستاره بود! همون اول قبل اینکه فیلم شروع بشه به پارتنر گفتم هتله؟! بعد معلوم شد که درست حدس زده بودم و جریانات تو هتل 5ستاره ی هما یا همون Hight سابق اتفاق می افته. اسم کارگردانش که یه خانوم بود رو هم قبلا نشنیده بودم ولی بازیگرای خوبی بازی میکردن توش از همه بهتر شها.ب حسی.نی و شیرین بینا بودن و سحر ذکریا و چند تا دیگه. بازم شها.ب واقعا بازیش جالب بود.خیلی قبولش دارم از همون سریال 15 سال قبل که توش بازی میکرد به اسم پ.ل.ی .س  ج.وا.ن و بعد هم اون فیلم رخسا.ره که بازم توش با میت.را حجا.ر هم بازی بود. 

3/ جدا از داستان این فیلمه همونجا تو سینما یهو پرت شدم تو 10 سال قبل و یاد یه دوست خاص افتادم که خونش دقیقا روبر.و همین هتله بود و من خاطرات خوبی دارم ازش.... هی هی...

4/الان نشستم سر حساب کتاب های کاری و متوجه شدم که حساب های سال قبلمو هنوز نبستم! یعنی ار دی ماه پارسال ننشسته بودم حساب کتاب کنم ببینم چند چندم با خودم!!!! الانم که دارم کم کم انجامشون میدم دیدم توماه  گذشته  زدم ترکوندم خودمو حسابمو! تقریبا دو ملیون فقط خودم هزینه های شخصی خودم بوده تنهایی!!! اسفند ماه هم این مبلغ تا 3 ملیون پیش رفته!!!!!! اصلا داشتم شاخ در میاوردم. مگه من چیکار کردم که اینهمه هزینه شده؟؟؟؟؟؟ تازه من ریزتزین هزینه ها رو هم یادداشت میکنم و خرج خونه هم یه مقداریش یعنی خرده خرج های ماهیانه رو دوشمه فقط که اصلن هم به چشم نمیاد هیچوقت!  جالبه که هر بار هم که حساب کتابام تموم میشه با خودم قرار می زارم ماه بعد جلو یه سری هزینه های بیخودی و اضافه رو بگیرم  و در طول ماه هم اصلا فکر نمیکنم که دارم جایی بیخودی خرج میکنم و اصلن هم اهل هر لحظه لباس و کیف و کفش خریدن نیستم ! متفکر

5/پنجشنبه که تولد خواهر زاده پارتنر دعوت بودیم به صرف شام و کیک و ایتها. من بازم غصه ام گرفته بود که چی بپوشم آخه؟؟؟؟؟؟ تمام لباس هام یا برام گشاد شدن یا اونهایی هم که اندازم هستن زمستونی و گرمن!! واقعا معضلی شده برام. روز قبلش هم که بیرون بودم برای خرید هدیه برای خودمم گشتم یه تونیک مجلسی یه یکم ساده برای روی شلوار پیدا کنم که یا اونقدر مامان بزرگی بودن یا اونقدر گرون که پشیمون شدم! 

6/یه هفته بیشتر بود که اصلا رو ترازو نرفته بودم . از بس که ورزش میکردم و خودمو میکشیدم و باز رو همون وزن قبلی قفل بودم و از حرصم میرفتم عصبی خوری می کردم و باز عذاب وجدان میگرفتم و باز روز از نو روزی از نو میشد این تصمیم رو گرفته  بودم تو این مدت هم اصلا نمی دونستم چه گندی ممکنه زده باشم و از ترسم بیشتر مصر میشدم که نرم رو ترازو. یه جورایی این هفته خیلی نوسان داشت تغذیه و خورد و خوراکم یه وقتایی صب تا شب کنترل شده بود خوردنم و شب بجاش یهو هوس پفک و شکلات میکردم و باز فرداش ورزش میکردم تا اونو جبران کنم و یه وقتایی هم بعد ورزش در طی روز کلی گرسنه میشدم و میخوردم وکلا تعادل نداشت اصلا!! اما امروز صب بعد صبحانه و ورزش و دوش گرفتن گفتم هر چه بادا باد برم ببینم چی شده! رفتم دیدم نیم کیلو کم کردم! و نیم کیلو دیگه باز باید کم کنم تا برسم زیر اون وزنی که از قبل عید روش قفل شدم!!!!! حالا امروز اگه خدا بخواد و کمکم کنه یکم این شکم صاب.... رو کنترل کنم تا ببینم تا آخر هفته میتونم این نیم کیلو رو کم کنم یا نه!!! صبم بعد ورزش حسابی و دوش ، ناهارمم اماده کردم واومد سر کار! الانم منتظر یه مشتری هستم که تا بحال نیم ساعت تاخیر داشته!

7/صب جلو آینه به خودم گفتم امسال باید کلی سفرهای خوب و هیجان انگیز و دوست داشتنی بریم! اصلا راه نداره باید بشه! آمین♥

×× دیروز صب که توفیق اجباری شده بود و تو خونه مونده بودم! در یک عملیات محیرالعقول زدم یه گروپ تو وایبر درست کردم و 5 تا از دوستای دبستانم رو که از تو فیس پیداشون کرده بودم رو ادد کردم که هماهنگ کنیم بعد از سالیان سال ببینیم همو. یعنی سه تاشون رو که من بیست ساله ندیدم! یکیشونو 10سالی میشه و اون یکی رو ولی پارسال اتفاقی تو کلاس زبان دیدمش! بچه ها برای هفته آینده یکم مشکل داشتن  و از قرار معلوم میافته برای داخل ماه رمضون! خیلی هیجان دارم براش!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٦ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز بین ساعت هفت تا هشت و هفده دقیقه ی صبح یکی از پر استرس ترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم! فشارم افتاده بود و دستام یخ کرده بودن. منتظر جواب آزمایشی بودم که خیلی ها آرزوشونه مثبت باشه ولی من از ترس اینکه نکنه مثبت باشه مثل بید می لرزیدم. تنها وقتی تماس گرفتم و تلفنی بهم گفتن که جواب آرمایش HCG شما منفیه و من تونستم نفس حبس شده ام رو رها کنم. البته این استرس از دیروز ظهر که رفته بودم پیش دکتر تا معاینه ام کنه و برام ازمایش بنویسه ، از اون لحظه ای که بهم گفت برات یه همچین آزمایشی هم می نویسم چون احتمالش هست! و من گفتم نههههههههههههههه! اون گفت آره!!  شروع شده بود.خنثی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۸ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو این آرتیکل اسمش رو نوشتن : این چیزیه که بهش می گن  جاذبه گاسلینگ!

یه جا هم بجای OMG معروف نوشتن "OMGOSLING!" خیلی باحاله من نمیدونم چرا تا من یه چیزی رو میپسندم، کلا جهانی میشه جذابیتش! یه مدت هم که جویی تریبیانی بود!

کلا می خوام بگم سلیقم خوبه ! امتحان شده هست این قضیه!از خود راضی

----------------------------------------------------------------------------

سوتی دادم خفنگ!!!  اینطوری که یه روز تو هفته ی قبل دم ظهر درست یه ساعت قبل اینکه پارتنر بیاد من داشتم یکم خونه رو مرتب میکردم و چند روزی بود که این جاکفشی بی نظم بیرون خونه و اون جاکفشی بزرگه ی توی خونه که کفشا بزور توشن جا شده بودن و نصفشونم بیرون بودن رو اعصابم بود و میخواستم کفشای زمستونی و تابستونی رو جدا کنم و خلاصه یکم سر و سامون بدم بهشون. تو همین راستا مشغول شدم و یکم مرتب میکردم و یکم تمیز دیگه آخراش گفتم ببینم تو جاکفشی بیرون که کفش های دم دستی هست چیزی اضافه اگه هست برش دارم بزارم تو کمد یا داخل که دیدم اره یه جفت کفش خودمو باید بردارم همین که یه لنگه اش رو برداشتم.... هیپنوتیزم

<<


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/ شانس دوباره زندگی کردن و بودن بین خانواده .و فرصتی که خدا منو از آغوش مرگ کشید بیرون و تو اون تصادف وحشتناک لایق اون دونستم که بهم یه شانس دوباره بده و من اینو هیچوقت فراموش نخواهم کرد.

2/کار خودم که  توی 20 سالگی راهش انداختم و مدیریتش رو  تمام و کمال بعده گرفتم و شد نقطه عطف همه زندگی ام.

3/دیدن مامانم بعد از 3 سال دوری و دلتنگی و ناراحتی.

4/قبولی دانشگاه اونم وقتی اولین نفر تو همه دوستام و اطرافیانم بودم و با کلی مشغله و کار تونستم بازم بدستش بیارم و همینطور قبولی  ارشدم تو دانشگاه هنر تهران با رتبه 2 با اینکه نرفتم بخونم ولی یکی از بهترین اتفاق های زندگی ام بود!

5/کاهش اون همه اضافه وزن که مثل یه وزنه ی سنگین هر روز بیشتر غرق و نابودم میکرد.

*به ترتیب اهمیت ننوشتم. یه جورایی به ترتیب اتفاق نوشتم .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

فقط از خدا برای همه انسان ها مخصوصا همه زن ها  و  برای همه مادر ها سلامت جسم و روان و دل خوش آرزو می کنم.... اگه اینها رو داشته باشی ،  دیگه دنیا رو داری...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

گزارش بخشش یک مادر تو صفحه اول اخبار سایت YAHOO!

گزارش یک بخشش، اینبار بجای انتقام.

برای بار صدم هم اشکام سرازیر شدن از  هجوم این همه احساسات که باهم در آمیخته شدن... خشم. استیصال و درماندگی.بزرگواری و غم....

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۳٠ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان چند روزه که اومدم بنویسم و هی نشده

هی یا دستم نرفته به نوشتن یااگرم رفته نوشتهه ثبت نشده و من فکر کردم که شاید اصلا نباید بنویسمش و بی خیالش شدم!

هی یه روزی حالم خوب بوده خواستم از ذوق و شوقم بنویسم هی نشده و تا شده اون حال خوب یه اتفاق بدی براش افتاده و شده حال بد!!! اصلا تو یه هفته ی گذشته مرز خوب بودن و بد بودن و امید و نا امیدی تو روزهام گم شده و قاطی شده! هی یه روز رفتم تو آسمون چند ساعت بعدش با مخ اومدم پایین هی رفتم بال هی اومدم پایین! الانم دقیقا حالم از این تلاطم بهم ریخته و دچار تهو.ع شدم اساسی! فکر کن همه این نوسانات هم بشکل کاملا مستقیم رو روابط من و پارتنر هم اجرا شد و تاثیر  داشتگریه بطور متوسط روزی 4 بار با هم جر و بحث و ناراحتی داشتیم و دیشب هم بدتر از همه! الانم با هم سر سنگینیم!!! من نباید ابنقدر زود جوش بیارم ولی واقعا توقعم از اونم درک بیشتر ه. من اصلا الان حال جالبی ندارممممممممممم! دست تنهام و کلی کار دارم و حال ندارم!

امروزم  که قاط زده بودم زدم همه اطرافیانم رو تار ومار کردم  الانم بسیار ناراحت و داغانم!

اصلا دلم نمیخواست تو این شرایط اینقدر حالم بهم ریخته باشه درست وقتی منتظرم تا چند روز دیگه عزیزم از راه برسه و کل عید رو پیشمون باشه ولی متاسفانه برنامه ریزی هام همه خراب شد و همه چیز نقش بر اب شد! و اصلا انگار الان آمادگی ندارم.

کارگری که قرار بود بیاد کمک منو پیچوند بعد از دو هفته سر دواندنم و گفت که نمیتونه بیاد و دوستش رو اگه میخوام می فرسته!!! من هم با خودم و همه چون لج بودم گفتم نه! یه کار گر دیگه همه که دوستم میشناخت گفت جمعه نمیتونه بیاد ومن فقط جمعه وقت این کارا رو دارم. و حالا خودم موندم و یه عالمه کار!!! با مچ دست دردناک و ضعیفی که الان ماه هاست ناراحته و من اصلا  حوصله ادا اطوار این یکی رو ندارم! یجورایی وضعیت گهی.ه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

به قول آشتی امروز یه روز جدیده یه صبح جدید ه خدا رو شکر که هستیم و فرصت زندگی داریم. بعد از طوفان و مه دو سه روز قبل و حتی خبر های ناامید کننده دیشب و روزهای قبل  که از تو اف بی  پیگیرشون بودم امروز هوای دلم خیلی خوبه قلب

چون امروز صب که تو رخت.خواب فیس ام رو چک کردم یه خبر خوب توش برام بود و کلی خوشحال و ذوقیده شدم♥ خدارو شکر می کنم برای محبتش.

چند دقیقه قبل پستچی مهربون برام یه بسته که فکر نمی کردم تا هفته دیگه بهم برسه رو آورد و بازم خوشحالم کرد چون قراره از توش پول در بیاد که الان بد جوری احتیاج دارم بهش. تازه دور بسته بندی از این ضربه گیر های پلاستیکی حبابی بود!!!! نیشخنداز اینها که میترکوندیمشونزبان! منم بی اراده شروع کردم دونه دونه مثل معتا.د ها ترکوندن این حباب های هوا و هیپنوتیزم شده بودم باهاشونهیپنوتیزم. حتی وقتی مشتری هم اومد داخل و داشت باهام حرف میزدم من هم باهاش حرف میزدم و هم حباب هامو میترکوندم ابلهتا یهو هر دوتایی زدیم زیر خنده و من پلاستیک حباب دار رو گذاشتم کنار!!!خندهقهقههخجالت

قراره امسال بعد سالها بازم عید برام بوی خوش و آشنای قدیمی رو داشته باشه.... خدایا شکرت شکرت شکرت....

 اگه یکم حوصله دارید تشریف بیارید ادامه مطلب!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پارتنر شنبه ، یه ماموریت یه روزه رفت و برگشت. ینی صب زووود رفت و غروب برگشت

پارتنر دیروز که فردای شنبه بود هم رفت ماموریت، 10 روزه!

دیشب چون دیگه کسی نبود که به ذوقش زود برم خونه ، دیر تر رفتم. وقتی راننده آژانس پیچید تو خیابونمون دیدم همه جا تاریک و ظلمات ه و معلوم بود برق منطقه رفته. با یه دل گرفته و احساس تنهایی فقط همین رو کم داشتم که پامو تو یه ساختمون تاریک و دلگیر بزارم. یک ساعت همینطوری تو تاریکی بودم تا برق اومد. البته شمع روشن کرده بودم ولی انگار تو دلم تاریک بود! مخصوصا که یه ناراحتی ای هم در مورد کارم و شاگردم هم پیش اومده بود و به پارتنر هم نگفته بودم و فکر و ذهنم و اعصابم درگیرش بود.

برخلاف شب های قبل که خسته می رسیدم ولی با همه خستگی پا میشدم به کارهای خودمو و خونه رسیدگی میکردم همینطوری تا وقتی بخوابم رو مبل افتاده بودم! نه درسی نه ورزشی نه اصلا هیچی!

شب هم از ساعت سه تا 5-6 صب چندین بار از خواب پریدم و هی چشمم به جای خالی پارتنر افتاد و غصه خوردم! 

نمیدونم اصلا چرا اینطوری میکنم خوبه اولین بار نیست ولی دیروز ظهر که پارتنر اومده بود خونه رفتم ب.غ.ل.ش و از دلتنگی گر.یه کردم!! بنده خدا اونم باورش نمیشد حال منو! چند بار پرسید چی شده، چت شده؟ یه بار هم پرسید مطمئنی مشکلی غیر از رفتن من پیش نیومده برات؟! البته اون موقع از این حرفش خیلی حرصم گرفت و گفتم اصلا بخاطر تو گریه نمی کنم!

این هم از حال و روز بنده!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه

باز من با یه عالمه انرژی اومدم که یه چیزایی رو تعریف کنم! بعد با دیدن این صفحه سفید یخچالی!! مدیریت ذوقم کور شد! احساس می کنم یه سطل آب یخ می ریزن رو ذوقم! یخ می زنه ، تازه اون چیزایی هم که تو ذهنم نگه داشته بودم تا یادم نرفته اینجا یاد داشت کنم هم یادم میره خنده

اول اینکه این ماشین حساب محل کارم خراب شده گویا! اینم من دیروز متوجه شدم وقتی مشتری که همسایه اینجا هم هست اومده بود ع.ک.س ش رو تحویل بگیره و حساب کنه و بعد اون عکس ها رو با دوتا قا.ب  براش حساب کردم و قیمتش کمتر از پول عکساش شد و من IQ وقتی پول و داد و از در داشت خارج میشد دوزاریم افتاد که دیگه نمیشد کاری کرد!!! مخصوصا که همسایه هم بود و من خودم هم همیشه ازش خرید می کنم و تازه کلی هم گرونفروش ن! اونوقت من موندم و یه جاهایی که داش می سوخت و هم حرص میخوردم و هم میخواستم به خودم دلداری بدم که اشکال نداره فدای سرت!کلافه تنت سلامت خیال باطل تازه خنده ام هم گرفته بود!

 البته که واقعا بعدش به همین نتیجه رسیدم که فدای سرم خب اشکال نداره فکر میکنم برای خودم یه کاری کردم! و مبلغش هم طوری نبود که حالا خیلی بهم فشار بیاره ولی بیشتر نگرانی ام از این بود که تا بحال چقدر از این اشتباه ها کرده و من متوجه نشدم؟ رو حساب اینکه ماشین حساب گرونم که پارتنر برام دو سه سال قبل خریده خیلی قابل اعتماده همینطوری حسابارو فقط یه بار باهاش زدم نگو ایشون به ضرر صاحبش کار میکرده و بنده مار در آستین پرورش دادم!!! دیگه چاره ای هم نیست از این به بعد باید حواسم رو جم کنم!

 

من از این دستبند های sagittarius کیا.گالری می خوااااام  . اونی که گرده و توش کمون هست رو میخوام! 

الانم هر کاری کردم یه سری عکس رو از گوشیم منتقل کنم اینجا نشد که نشد!

ولی خب من نا امید نمیشم یه سری عکس تو سیستم هست که اونها رو آپلود میکنم!

 

این یکی از اون عکس هایی که خودم چند سال قبل گرفتم و واقعا عاشقشم! اینکه چقدر آسمون زیباست و یه روز تابستونی بود که همراه مامان و پارتنر رفته بودیم دریا و من رو ماسه ها نشسته بودم و این صحنه رو شکار کردم ♥

این عکسم رو هم خیلی خیلی دوس دارم ♥

 

×چند روز پیش صب که اومده بودم سر کار و میخواستم بخاری گازی رو روشن کنم دیدم تو جعبه کبر.یت  فقط دوتا چوب کبریت مونده. اونم دوتا لاغر و نحیف  که معلومه ازشون آبی گرم نمیشه! کلا من چند روز بود هی میگفتم یادم باشه از خونه کبریت بیارم چون فندک این بخاریه خراب شده و شب که خاموشش میکنیم صب باید با کبریت روشنش کنیم! این نزدیک هم قبلا 3 تا سوپر مارکت بود که به لطف خدا یکی یکی بستن و تا 50 متر بالاتر خبری نیست و منم خیلی زورم میومد دوباره شال و کلا کنم و در اینجا رو ببندم و برم بخرم و بیام و دعا کردم با همون دوتا بتونم روشن کنم بخاری رو! نشون به اون نشون که هر دو تا چوب کبریت موقع ساییدن به گوگرد از وسط نصف شدن! و با اون نصفه اش هم نمیشد بردشون داخل بخاری و سرش رو به شمعک گاز نزدیک کرد تا روشن بشه! من مونده بودم تو سرما و محیط بزرگ یخ زده اینجا و با اینکه اصلا دوس ندارم  این حرکت رو رفتن از همسایه بغلی ببینم داره کبریت قرض بگیرم اونم هی بالا رو گشت هی پایین رو گشت تا یدونه چون بکبریت بدون جعبه پیدا کرد و داد بهم!!!!! یعنی صحنه تاریخی بود اون لحظه که می خواستم بخحاری رو با تنها چوب کبریت موجود روشن کنم قبلش یه سری دعا کردم  وکلی هم با "کوزت" همذات پنداری کردم که من تو قرن 21 دقیقا حال و روز اون بیچاره رو درک کردم ولی موندم اون یدونه چوب کبریته مگه چقدر گرما داشته! خلاصه که تمام انرژی و دقتم رو جمع کردم و بالاخره موفق شدم با تنها چون کبریت موجود در اون ایالت بخاریه رو روشن کنم! یعد هم رفتم به پسر همساده گفتم من موفق شدم و بنده خدا رو از نگرانی رهانیدم!

 

 معلم کلاس زبانمون که خودش رییس موسسه هم هست !!!خیلی دو دره بازه! یعنی کل کلاس  که داره خمیازه میکشه نیم ساعت بعد کلاس هم همه چی رو میسپره دست خودمون و با جملاتی نظیر اینکه من امروز مریضم. من حال ندارم ،من خوابم میاد! من حوصله ندارم من خستم !! کلا خودشو میکشه کنار. بین نیم تا یکساعت هم زودتر مارو میاندازه بیرون از کلاس و تعطیلمون می کنه و اونوقت  از 4 هفته مونده به امتحان کلاس دو روز در هفته مونکه 4 ساعته رو کرده یه روز در هفته یه ساعت! خیلی ممنون واقعا! فقط دویست تومن شهریه ازمون گرفته! البته خدارو شکر چون من از وسط ترم رفتم نصف مبلغو پرداخت کردم وگرنه که میکشتمش با این درس دادنش!

دیشب اومدم 4 صفه درس بخونم که 3 صفحه بیشتر نتونستم لامصب اصلا این 3 صفحه برابر با 30 صفحه هست از بس فقط اسم و تاریخ و سبک هنری و نقل قول ه! من نمیدونم واقعا راجع به مخ ما چی فکر میکنن که یه درس فقط همین ها رو برامون تهیه و تدارک دیدن همش اسمو اینکه فلانی چی میگه ، فلانی چی گفته از 100 سال پیش تا همین الان هم ایران و هم جهان! ای خدا!

*خواهر کوچیکه پارتنر همین الان زنگ زده به من _ کارمند! میگه برنامه شبتون چیه! گفتم چطور گفت آخه بچه ها رو دعوت کرده بودم برای شام امشب،گفتم اگه دوست دارید شما هم بیایید!  تو این 3 سال آخر نتونستم بهشون یاد بدم که اینطوری مهمون دعوت نمیکنن!  البته که اگه بخوان اصلا دعوت کنن!  اونم منی که حداقل یه هفته قبل همه رو دعوت میکنم خونم تا یوقت خدای نکرده برنامه های دقیقشون بهم نخوره نیست که خیلی سر کار میرن و بیزی هستن!!نمیدونم چی بگم واقعا :| البته که اینها خیلی دوست دارن من بگم نه من که کار دارم و مشتری دارم ولی پارتنر رو میفرستم بیاد اونجا دور هم خواهر ها با برادرتون خوش باشید ولی خب باید تو خواب ببینن!خنده منم مثل همیشه احتمالا بخاطر پارتنر موافقت می کنم امیدوارم متوجه رفتار غلط خانوادش بشه یه روزی! چند روز پیشا بعد از خوندن یه مطلبی واقعا دلم خواست که مامان پارتنر تو قید حیات بود و من میتونستم باهاش رابطه خوبی داشته باشم و دیگه اصلا مجبور نبودم  رفتار های خواهر هاشو تحمل کنم. اونم زمانی که من سالهاست از مامانم دورم و این دوری خیلی خلاء توم ایجاد کرده. ولی حالا من یه زمانی وارد خانوادش شدم که مامانش چند ماه قبل فوت شده بود بعد کلی مریضی و من فقط یه بار قبل فوتش از نزدیک دیده بودمش شاید برای 5 دقیقه اونم وقتی که تو بستر بیماری بود و یه هفته بعدش هم فوت شد... از همه شنیده بودم که خیلی خانوم آروم وبی حاشیه ای بوده. من در عجبم که چرا دختراش اینطوری از آب در اومدن و هیچی به مادرشون نرفتن! به قول آشتی که من برای همه آرامش میخوام و اونهایی هم که بهم بدی کردن رو هم سعی میکنم ببخشم. امیدوارم خدا بهم اونقدر شجاعت بده که بتونم دلمو از غم و کینه ای اونها توش ریختن خالی کنم و اینطوری سبکبال تر باشم.البته من سالها پیش اینو تو کتاب اسکاول شین خونده بودم که باید همیشه خودتونو از تنفر و همه حس های بد خالی کنید تا زندگی و کائنات هم انرژی های بد رو ازتون دور کنه و برکت بهتون بده. خب خوندنش خیلی راحت تر از عمل کردنشه ولی همین که این فکر تو ذهن من هست فکر کنم شروع خوبی باشه .البته آدم های خیلی بد تر و خبیث! تر شیطاناز خو.ا.ه.ر ش.و.ه.ر ها هم تو زندگی من بودن که خب بهم آسیب های بدی رسوندن و نمیدونم اصلا هیچوقت تو زندگی ام به مرحله ای برسم که حتی بتونم بخشش و آمرزش اونها رو از خدا به زبون بیارم یا نه! خنثی

 

♥♥♥ گاهی وقتا هم یه اتفاق هایی هم میافته که باعث میشه یکم از خودت خجالت بکشی بخاطر این عینک بد بینی که به چشمات زدی... باید آدم ها رو دونه دونه شناخت... نمیدونم چرا تصمیم گرفته بودم بعد از یه سری اتفاق های اخیر همه رو از خودم با یه چوب برونم... اینکه فکر کنم همه همیشه به فکر مناقع خودشونن و ترو تا وقتی میخوان که سودی براشون داشته باشی.. ولی خب بازم خدا مثل همیشه گوشمو میکشه و میگه نه، مشکل از چشمای توئه که همه رو مثل هم میبینه... 

اینکه تصمیم گرفته بودم دیگه برای همه هر چقدر که توان دارم مایه نذارم.. چون از خیلی هاشون که یه زمانی حتی عزیزترین هام بودن خیلی چیزهای دلسرد کننده دیده بودم و دلمو شکونده بودن و حس حماقت رو بهم القا کرده بودن ولی الان میدونم هنوز "همه" اینطوری نیستن، خیلی ها هنوز براشون تره هم خرد نکردی چه برسه که سودی براشون داشته باشی ولی هر کاری از دستشون بر اومده رو برات انجام دادن با حسن نیت. پس درس امروزم اینه که آدمها و خصوصیاتشون رو تک تک بشناسم و درک کنم و اگه کسی نا امیدم کرده برای تنبیه اون همه رو با یه چوب نزنم بلکه با خود اون درست و منتطقی و عقلانی بر خورد کنم و منم نذارم احساساتم بیشتر خدشه دار شه.. البته که این کاریه که همیشه سعی می کنم انجام بدم. برای اونها هم که بهم  بها دادن بیشتر از قبل ارزش قایل شم و دوستی و مصاحبتشون رو  خوب نگه دارم.♥

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×آلبوم ایتالیایی عکس دوستمو بالاخره طراحی و چاپ کردم و همین دوساعت پیش که اومده بود خونم به صورت سوپرایز طور بهش دادم و از عکس العملش موقع دیدن آلبوم فیلم گرفتم!!! اینقدر که این دختره ذوق از خودش در کرد و عاشق آلبومش شد. خدا وکیلی منم به اندازه 2-3 تا آلبوم براش زحمت کشیدم و حساسیت و ظرافت بخرج دادم و خودم هم عاشق آلبومش شدم! حتی از آلبوم خودم هم قشنگ تر شده!

* برادره فردای اون روزی که نوشتم پاشد اومد با یه تابلوی دختر مو بنفش ویترای در دست! و منم خوشحال شدم و دیگه این موضوع رو به بوته فراموشی سپردم!

*** دیشب به دوست دوران دانشگاهم (کاردانی) بعد از حدود 5 سال زنگ زدم! تولدشو نبریک گفتم و خب من برای دل خودم زنگ زده بودم ولی اون خیلی بیشتر از تصوراتم خوشحال شد و میگفت چند روزه به یادمه و میخواست دنبالم بگرده و پیدام کنه، منم شمارشو نداشتم و برادرش رو پیدا کردم و از اون گرفتم و جالب اینکه بعد از این همه مدت تا به برادرش گفتم من فلانی ام سریع منو شناخت و خب من توقع اونم نداشتم! البته ناگفته نماند ما خیلی خیلی تو اون دوران با هم در ارتباط بودیم و تقریبا تنها دوستای هم بودیم ، منم اون روزا خیلی خونشون میرفتم و اون موقع ها (10 -11 سال قبل) همشون مجرد بودن هم دوستم هم دوتا داداشاش که الان همشون ازدواج کردن... از اینکه اینکارو کردم حس خوبی دارم. شاید اون دلایلی که باعث شد من ازش فاصله بگیرم رو نباید اینقدر پررنگ میکردم... حاال اونی که باعث این دوری شد همسر برادرشه... کسی که یه روز دوست من بود ولی حالا دیگه نیست...چون بعضی ها تو شرایط خاص نقابشونو میزنن کنار و روی واقعی خودشونو نشون میدن... این دختری که من اینقدر باهاش همدردی میکردم و دوستش داشتم و فکر میکردم چه دختر خوب و فهمیده و آروم و سر به زیری هست از پشت هم نه، بلکه از روبرو بهم خنجر زد  و همین باعث جدایی من و این دوست صمیمی ام شد .ولی الان بعد گذشت این سالها فکر میکنم بیخودی بوده و نباید دوست نما ها رو اینطوری راضی نگه دارم .

 

* بازم تیرم به سنگ خورد! دیروز خیلی حال بدی داشتم و بار نا امید شدم، احساس میکردم تمام انرژی ام رو از دست دادم و دیگه توانایی انجام هیچی رو ندارم تا آخر شب هم که میخواستم بخوابم یه سر درد خیلی بدی داشتم و از همه بدتر اینکه اصلا نمیتونستم به پارتنر بگم چه مرگمه چون احتمال اینکه مثل خیلی اوقات بجای اینکه دردمو دوا کنه بدتر اعصابمو بهم بریزه بود و برای همین من هیچی نگفتم ، الان دقیقا سه روز شده و هنوز هم هیچی نگفتم! فقط همون  احتمال سرماخوردگی رو برای دماغ کیپ و سر درد  و چشمای قرمزم آوردم و اونم باهام مهربون بود و هوامو داشت! همین خوبه...

*فکر کنم امسال اولین سالی باشه که من هیچ برنامه ای برای پاییز خودم نچیدم درست برعکس اون چیزی که تو خیالم داشتم , و البته بغیر از کاهلی خودم یه دلیلش همون شامل شرایط بند بالایی میشد که همه چیز رو تحت تاثیر خودش قرار داد.

*از وقتی محرم اومده دیگه کار ما تعطیل شده! الانم اگه میایم سر کار برای انجام دادن پروژه های قبل محرمه که یهو همه با هم اومده بودن و داریم اونها رو انجام میدیم ولی مشتری حضوریمون خیلی کم شده ! امیدوارم به زودی رفع بشه و دوباره کارمون رونق بگیره...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

با امروز میشه ده روز که اینجا پاییزه و فقط خدا میدونه که چقدر. خوشحال و شکر گذارشم

صب هوا بی نهایت ابری و خنک بودو میخواستم پیاده تا سر کار بیام ولی یهو حالم منقلب شد و مجبور شدم بیشتر خونه بمونم و استراحت کنم و دیرتر بیام بیرون ،اگه حالم بهتر شد ظهر حتما پیاده بر میگردم و این هوا رو زندگی میکنم

این هوا نوید اومدن و نزدیک شدن پاییز عزیزمو میده خیلی دلم براش تنگه و بی صبرانه منتظرشمممممممم

#فکر کنم حالم از چند روز قبل بهتره،ممنون از همتون

##دلم میخواست شونصد خط دیگه هم بنویسم ولی نتونستم اینترنتم رو فعال کنم الان با گوشی دارم پست میذارم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

مامان همین الان رفت

خیلی حس غمی دارم

آه خدا باز تنها شدم

بازم فقط من موندم و تو

 

انگار یه بغضی تو گلوم 
داره شکسته میشه
اینجوری که پلکای تو 
هی باز و بسته میشه
میشه نوازشم کنی 
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو 
آخه شکسته بالم...

میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو 
آخه شکسته بالم
می فهمی چی میگم بهت 
می بینی خستگیمو
میشه بذارم پیش تو 
چند روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشم و 
یه شعر برام بخونی 
امشب یه کم تنها شدم 
میشه پیشم بمونی
...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دارم  می رم یه جایی یه کاری بکنم!!

برای زندگی بهتر 

ایشالاه به خیر و سلامتی انجام میشه!

برگشتم خبر میدم

دعا کنید به خیر بگذره و خدا همرام باشه خیال باطل

ببخشید که خیلی گنگه!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

قراره امروز مامان آش رشته معروفشو درست کنه که ما چند ساله تو کفش هستیم و هر جایی هر آشی خوردیم بازم یک صدم مزه اش مامان پز رو نداشت. بعدش نیست که خیلی ما دلمون کوچیکه قرار شد همه کله گونجشکی حساب شه روز هامون و ظهر افطار کنیم با آشه نیشخند

فردا هم قراره همه خانوادگی بریم ویلا ولی من و پارتنر چهارشنبه می ریم مامی و اشی فردا میرن با بقیه. البته من با اینکه اونجا و ساحل اختصاصی اش رو خیلی دوست دارم ولی بیشتر از 24 ساعت تو اون محیط آروم باشم کلافه میشم! دلم برا خونه و کارم تنگ میشه ولی میدونم با بقیه حسابی خوش میگذره مخصوصا که مامی هم هست به به بغل

این هفته ای که گذشت من کلا از کار خونم استعفا دادم و کلا مثل مهمون رفتم از کار خونه و خوردمو خوابیدم و تو آشپزخونه نرفتم! موندم مامان که بر گرده کی دوباره می خواد بره تو آشپزخونه آشپزی کنه و مسئولیت بپذیره! خنثی

نمیدونم چرا این همه این روزها تنبل و خوابالود شدم. برعکس اینکه هر جای دیگه ای بغیر از خونه خودم نمیتونم اصلا بخوابم اینجا مثل خرس قطبی همش در حال خمیازه کشیدن و خوابیدن هستم! اینم حتما از اثرات بی خیالی و بی مسئولیتی هستشعینک

 

* پست قبلی که رمز دار بود درد دل های خودم با خودم و خدا بود بعد از اینکه رفتیم سر خاک برادرم با مامان و فقط خدا میدونه چقدر عذاب آور و ناراحت کننده بود دیدن بی تابی های مامانم و منم کاری از دستم بر نمی اومد تا آرومش کنم. خدا به هممون آرامش و توان بده. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو این روز ها نمیتونم زمان با ارزشم رو زیاد برای چیزهای بی اهمیتی مثل اینترنت و .. هدر بدم.

7 ساعت قبل از اومدن مامان به اشی خبر دادم و بچم طفلک اول که فکر کرد شوخیه و بعد که دید نه ما جدی میگیم  فشارش افتاد و رنگش گچ شد و بهش آب قند دادیم. میگفت باورم نمیشه باورم نمیشههههههههه ناراحت طفلک از بزرگی این اتفاق تو انکار بود.

مامان بعد از 3 سال پنجشنبه ساعت 1.30 بامداد بالاخره رسید ... تمام اون سالها و ساعت های انتظار و بی تابی بالاخره سر اومد و ما دیدیمش و بوش کردیم و نفس کشیدیمش...

تمام زمان رسیدن مامان رو تا زمان برگشتن (حدود 24 ساعت) رو مشغول سوپرایز خانواده مادری بودیم و آخ که چقدر حال میداد دیدن قیافه های شک زده و دهن های بازشون و خنده و خوشحالی هممون....

ما جمعه بعد از 8 ساعت تو ترافیک موندن(و له شدن و داغون شدن از خستگی) 3 تایی برگشتیم شمال(من و مامی و اشی)

همه چی خیلی خوبه بغیر از سر و کله زدن های من و اشی که باز وقتی با هم افتادیم شدیم تام و جری و یکم همدیگه رو آزار میدیم! ولی خب اشکال نداره درست میشه فعلا سر اینکه کی بیشتر مامانو دوسات داره و کی بیشتر نزدیک مامان باشه با هم گیس و گیس کشی داریم زبان

خدایا شکرت که بالاخره  صدای قلبای دلتنگمون رو شنیدی و ما رو  به عزیزمون و عزیزمون رو به ما رسوندی. صحیح و سالم. دوستت داریم♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آخ خدایا مرسی.. خدایا عاشقتممممممممممممممممممم

چه بارونی چه بارووووونی... حال بد امروزم رو خوب کردی.....

 

 

هووووووووووووووووم.......................................

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز شروع کردم چند تا لینک اضافه کردن تو بلاگم و همینطور هم خوندن وبلاگ هایی که دوست دارم.

وبلاگ عسل یکی از اون بلاگ هایی هست که سالهای ساله دارم همه پست هاشو میخونم امروز هم یه پست جدید خوندم ازش . موقع خوندن نوشته هاش حس های متفاوتی دارم . عسل برای من سمبل یه آدم شاد و موفقه نه فقط الان از هموم موقع که خارج از کشور زندگی میکرد. اینکه 90 درصد نوشته هاش با اینکه چیزی بجز روزانه های عادی نیستن ولی حس زندگی و حرکت و گرما دارن. خیلی وقتا بهش حسودی کردم اینکه چقدر خوبتر از من یا اونهایی که میشناسم زندگی و رابطه اش رو کنترل میکنه و تو دستش داره وگاهی وقتا حس کردم چقدر لوس و مرفهه و دردی نداره.

دارم فکر میکنم چرا من نتونم اینطور شاد زندگی کنم. چرا نتونم از رابطه ام خوشحال و راضی باشم . من توانایی اش رو دارم فاکتوهاشو دارم ولی نتونستم مدیریت کنم نتونستم شکوفا کنم نتونستم خوشحال بشم و خوشحال کنم.

دلم برای اون روزهایی که خیلی حس های بهتری داشتم تنگ شده . خودمم نمیدونم این درد نارضایتی چیه آخه؟ ما هر دو تحصیل کرده و سالمیم . هر دو شغل های خوبی داریم و موقعیت اجتماعی خوبی داریم. خیلی بیشترش بر میگرده به اینکه من خیلی بیشتر میخوام ولی برای این بیشتر خواستنه قدم های موثری بر نمیدارم همش یه جا نشستم و رو روال قبلی ام هستم و رویا پردازی میکنم. وقتشه که یکم  تکون بدم خودمو همه چیزو.

امیدوارم اون روز که من بیام و با کلی انرژی از همه چیزهای خوب تعریف کنم زودی برسه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

تاریخ امروز رو دوست داشتم برای همین میخواستم هر طوری که شده یه چیزی توی این تاریخ روی این صفحه ثبت کنم ولی از صب هر چی این صفحه رو باز گذاشتم و اینور و اونور کردم چیزی به ذهن و زبونم نیومد حتی نتونستم یه عکس خوب پیدا کنم بذارم ولی الان! همین چند دقیقه قبل یه خبر دست اول جور شد! جواب ارشد اومده بود و از عصری اون دوست صمیمی ام که خیلی زخمت کشیده بود برای امتحان و کلی رفته بود کتابخونه و درس خونده بود بهم پیام داد که رتبه اش رو گرفته تو مرحله اول و شده 103 من واقعا براش خوشحال شدم گفت میخوای من برات مال ترو بگیرم گفتم بابا من فقط اومدم سر جلسه امتحان همینطوری خیلی خوشحال طور اصلا روم نمیشه برم تو سایت چک کنم گفت نه برو من میدونم تو خوب زدی میگم بابا من جز زبان انگلیسی و چند تا دونه سوال درس تخصصی از یکی از درس ها هیچی نزدم یعنی واقعا هیچی نزدم!! اومدم اینجا در به در دنبال شماره پرونده یا داوطلبی ! هیچکدوم رو ژیدا نکردم گمونم موقع خونه تکونی عید همه اون دخترچه و کاغذ پاره های مرتبط رو ریختم تو سطل آشغال فقط لای یکی از سر رسید ها یه تیکه کاغذ بود که از قضا یه شماره 6 رقمی روش بود همونو شانسی وارد کردم و درست همون شماره پرونده ام بود! یعد از مقدار متنابهی بالا و پایین کردن صفحه تا پیدا کردن رتبه مورد نظر میون انبود اعداد و ارقام دیدم 

رتبه ارشدم شده 531 !! و تو 4تا از 6 تا رشته مجاز شدم!جل الخالق اونم فقط با 30% انگلیسی زدن و 4درصد از یکی از درس های تخصصی بقیه همه سفید سفید و سفید !

× رتبه 531 توی رشته هنر اصلا رتبه ی خوبی نیست ولی برای کسی که اصلا تصورش رو هم نمیکرد که مجاز بشه خیلی عالیه! با توجه به اینکه دوستم پارسال با 2-3 ماه درس خوندن رتبه اش شده بود هشتصد و اندی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

این یه واقعیته که هر سالی که میاد من تا روزها و هفته های اولش خودمو گم میکنم..

روزها مو , هدف ها مو, خواسته ها مو گم میکنم..

دلشوره ی بدی میگیرم و نسبت به همه چیز نا امید و دلسرد می شم...

دست و پامو گم میکنم و استرس می گیرم... هی تو ذهنم تکرار میشه که یه سال دیگه هم گذشت و من هنوز همون جای قبلی ام.. هنوز هیچکاری ! نکردم و هنوز ... 

آخه این چه حالیه خدایا.. همه عالم و آدم لا اقل این چند صباح عید و نو شدن سال رو خوشن و به خوبی ها و شادی ها فکر میکنن ولی من از قبل عید غصه دارم و اصلا دلم نمیخواد سال جدید بیاد... از همه خاله بازی هاش بدم میاد و دلم نمیخواد برم اینور و اونور و کسی هم بیاد دیدن من!  چرا من اینطوری ام آخه؟ واقعا از خود اینطوری ام بدم میاد همین روحیه ی جمع گریز من اوضاع نا بسامان این روزهامو بد و بدتر میکنه... همین باعث هزار تا سو’ تفاهم دیگه هم میشه... کامم رو بیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتر تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلخ می کنه :(

من ناشکر نیستم و نمیخوام باشم آخه پس کی یاد میگیرم همین که حال و روزم خوبه و سالمم باید هزاران بار خدا رو شکر کنم! خدایا منو به راه درست همون راهی که گمش میکنم  برگردون...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)