دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

بازم یه آخر هفته ی دیگه...

 

به امید یه آخر هفته ی خوب ، به امید یه حال _ خیلی خوب....

به امید اینکه پاییز عزیزمون زودی از راه بیاد وبا هوای فوق العاده اش و راز آلودگی

همیشگی اش، سرمست و شیفته و عاشقمون کنه.....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام عزیزانم

صبح بخیررررررررررر(آشتی جون ببخشیدا ولی تا ساعت 12 هنوز برای من صبه عینک!)

خوبید همگی؟ من که امروز خوبم شکر خدا. البته اگه دل درد امروز صبو که یه ساعت معطلش بودم تا خوب شه و بتونم بیام سر کار و نادیده بگیرم ! الان خوبم خیلی خوب! تازه فکر کن در حدی که تو راه آفیس داشت یکی از آهنگ های قشنگ ولی غمگین ابی پخش میشد من ییهوویی فولدر رو عوض کردم و یه آهنگ شاد از شها.ب جون_ تیام گذاشتم و خیلی شادتر شدم از خود راضی کاری که معمولا نمی کنم و آهنگ های ملو و آروم و عاشقونه رو بیشتر می پسندم ابی هم باشه که خیلی بیشتر!

خب اون یه پاراگراف بالا رو صبح نوشتم و پیشنویس کردم و الان ساعت از9 شب گذشته و همچنان شکر خدا حالم خوبه. این وسط هر بار اومدم یه کار مهم انجام بدم با سیستم، کل برقامون و کامپیوتر بعلت ضعف ولتاژ برق منطقه خاموش می شد و همه کارام از صب نصفه نیمه مونده...

آخرین خبر اینکه پارتنر برای فردا عصر بلیط کنسرت خریده گروه سون که بریم و البته ما می خواستیم سانس آخرش باشه که تموم شده بود و مجبوری سانس اولش رو گرفتیم! البته پنجشنبه که من سایت رو چک کرده بودم هنوز چند نفری جا داشت برای سانس آخر ولی اون موقع با پارتنر حرف نمی زدم و برای همین هم اصلا نمی تونستم بلیط بخرم چون ممکن بود تا فردا هم با هم قهر بمونیم!!!! ولی شبش که اومد دنبالم و رفتیم خونه ، تو زمانی که پایین بود(آخه داشتن در آپارتمانمون رو ریموتی می کردن و تا 11 شب پایین بودن آقایون بالا سر اوستا کاره) رفتم تو آشپزخونه و دیدم سینک آشپزخونه که هفته ای چند بار از دست این جرم و گچ آب ، کدر و پر لکه!، داره برق می زنه!!! آخه کارهای تمیز کاری رو ما معمولا جمعه ها یا روزهای تعطیل از صب تا ظهر انجام میدیم ولی پارتنر سینک رو شسته بود و برق انداخته بود و بعد که یکم به دور و برم دقیق شدم و چراغ ها رو روشن کردم دیدم خونه هم تمیزه و همه خونه رو جارو برقی کشیده و کلی ذوووق کردم!!!!! یعنی از سر کار یکی دوساعت زودتر اومده بود و کارهای خونه رو بیشترش رو انجام داده بود و تازه کلی هم گوشت خریده بود برای خونه و ساعت 11 و خرده ای که اومد بالا میخواست کباب درست کنه که من گفتم نمیخواد آخه اگه اون وقت شب میخوردم که تا صب نمی تونستم بخوابم و هضم نمی شد و برای همین هم گفتم باشه برای بعد و بچه نشست تموم گوشت های خورشتی و کبابی رو خرد کرد و من بسته بندی کردم و  بعدم رفت خوابید!  - همینجا اعتراف می کنم که با اینکه از ذوق این کارهاش دلم میخواستم بپرم بغلش کنم و ماچش کنم ، ولی چون شب قبلش خیلی خیلی ناراحتم کرده بود و اشکمو در آورده بود و با لجبازی های دیوونه کننده اش سوهان روحم شده بود هر طوری بود جلو خودمو گرفتم و اصلا بروی خودمم نیاوردم که این کارها رو انجام داده!!! چیزی که می دونم دوست داره بروش بیارم و کلی هم ازش قدردانی بکنم ولی این یه بار و حق داشتم اون کارو نکنم و پشیمون هم نیستم!_ بعدش همون شب پارتنر رفت خوابید ولی من تا ساعت 3 صب نتونستم بخوابم و گشنم هم بود آخرش یه لقمه نون پنیر خوردم و به زور خودمو خواب کردم!!!!!

.... ادامه داره... شاید فردا بقیشو نوشتم الان دیره مشتری دارم و بعدم باید برم!

خب بقیش اینکه: بخاطر دیر خوابیدن پنجشنبه شب، جمعه هم ساعت 10ونیم از جام بلند شدم! البته از ساعت 8 و خرده ای چند باری از سر و صدای آب و شستن دستشویی و حموم پارتنر بیدار شدم ، یه بارم متوجه شدم داره تی می کشه ولی نه حالشو داشتم نه اصلا موقعیت مناسبی بود که بخوام بیدار بشم!!! گفتن بذارم خوب کارهاش تموم شد بعد منم بیدار شم!فرشته دیگه همون ساعت 10 ونیم هم دیدم داره یه کوه لباس هاشو اتو می کنه و منم سرم درد میکرد ولی چون برای ناهار خونه خواهر وسطی پارتنر دعوت بودیم( به مناسبت هفتین سالگرد فوت مامان پارتنر) دیگه بدود رفتم دوش گرفتم و یه چیزی خوردم و حاضر شدم و تا برسیم ساعت 12 شده بود و همه جمع بودن از جمله خاله و دایی ها و پسر دایی و خانومش(که تقریبا هم سن و سالیم و اوندفعه رفتیم فوتبال!!!) بعد اینجا تا رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم خواهر کوچیکه پارتنر دویید اومد پیشم تو اتاق ( آخه به این خواهر کوچیکش سه شنبه شب که ییهوویی شد رفتیم خونشون شام ، گفتم قضیه عمه شدن رو!!! و لی قبلش گفتم این موضوعی که الان میخوام بهت بگم رو تا جمعه پیش خودت نگه دار و اونم قبول کرد و اون موقع که بهش گفتم خیلی ذوق کرد و خوشحال شد و داشت بال در می آورد) بهم گفت الان میگی؟ الان بگوووو بگووو به بقیه!!! یعنب ابن قضیه که دیگه نمی تونه نگه داره این مطلبو پیش خودش از تو چشماش داشت میزد بیرون!!!! ولی من گفتم آخه الان که همه هستن و من معذبم پیش شوهرهاشون و پیش دایی ها و پسردایی و اینها گفت که اشکال نداره و خجالت نداره و بعد هم دلیل اصلی مو گفتم که چون همسر پسردایی پارتنر پارسال باردار شد و بعد از یک ماه و اذیت هایی که شد متوجه شدن که خارج از ر.حم هست و با جراحی س.ق.ط کرد بچه رو و یه تخم.دان.ش رو هم از دست داد و فکر کردم اگه جلو اینها این خبرو بدیم و همه خوشحالی کنن و تبریک بگن این دختر شاید دلش بشکنه یا ناراحت بشخ ژیش خودش و از شرایط خودش و بخاطر همین دوست نداشتم برم وسط جمعیت این قضیه رو جار بزنم و برای همین هم دونه دونه خواهر های پارتنر رو کشوندم تو اتاق و قضیه رو بهشون گفتم و اونهام خدایی اش خیلی خوشحال شدن و کلی تبریک گفتن و از همه بیشتر هم از ابراز احساسات و اشک شوقی که خواهر بزرگه پارتنر ( که یه زمانی میخواست سر به تن من  نباشه!!!!) متعجب شدم و چشاش اشکی بود و میگفت اشک شوقه و جای مامان خالی که الان اینجا باشه(مامان خودشون که به رحمت خدا رفته رو می گفت ) و خوشحال بودن از این خبر خوب و من هم از روی برنامه گذاشته بودم امروز بهشون بگم که چون سالگرده این قضیه باعث بشه یکم حال و روحیه شون بهتر شه و زیاد ناراحتی نکنن.... البته اون ملاحظات من چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد و یهو خواهر وسطی پارتنر که خونشون بودیم پرید وسط جمعیت و گفت هورااااااااااا من دارم عمه می شم!!!!!(آخه تو بگو عمه شدن هم این همه خوشحالی داره آخه؟؟؟!) شیطانو خلاصه کل ملت رو در جریان قرار داد و منم چند کیلو عرف شرم ریختم و کلی خجالت کشیدم!

دیگه نمی تونم بقیشو بگم باشه برای بعد ، دیره فعلا بای!!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٥/۱٠ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یعنی قشششششششنگ پرشین بلاگ پوکیده بود!!!

من نمی فهمم قدیمی ترین سرویس دهنده وبلاگ فارسی باید حال و روزش اینطوری باشه؟؟؟؟؟؟؟ واقعا و عمیقا متاسفم که بعد اون باری که زد و کاملا ناجوانمردانه وبلاگ 9 ساله ی منو نابود کرد و آرشیوش رو پاک کرد و وبم رو مسدود کرد، بازم مثل احمق ها(واقعا خنثی) دوباره اومدم رو همین سرور خائن و یه آدرس جدید درست کردم و الانم که خب 3-4 سال شده!!!! شیطونه میگه کاسه کوزتو جمع کن برو رو یه سرور درست و درمون بساط ت رو پهن کن

عهد همین دو روزی که هی اومدم یه چیز مثبت بنویسم و دنیا رو از نیمه پر لیوان ببینم و بلکه حال خودم و حال اونهایی که میان اینجا بهتر تر بشه ایشون مریض حال بودن و هیچکی رو راه نمی دادن.

حالا بگذریم، خوبید؟ چه خبر؟ منم بهترم و بهتره بگم خوبم شکر خدا. اینقدر اولش شکار بودم الان یادم نیست دقیقا قبلش میخواستم چی بنویسم. حالا اگه یادم اومد پی نویسش میکنم :)

فعلا فقط اینکه خوبیم خدارو شکر و جز تنبلی مزمنی که خیلی وقته خفتم کرده ملال دیگه ای نیست :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)