دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

امشب دلم خیلی گرفته...

مدتها بود که تو بالا و پایین رفتنهای زندگی اینقدر فرصت اینو نداشتم که عمیقا ناراحت و سرخورده باشم از پیش امدی...ولی امروز بازم در اوج امیدواری،امیدم /امیدمون نا امید شد...

پاییزم...پاییز من، پاییز جفاکارم...کاش امروز نوید بهتری از روزهای قشنگت برای من داشتی...بعد از اونهمه غم و اندوه و سختی هایی که هممون گذروندیم و سعی کردیم خمیده نشیم...کاش این حداقل دلخوشی رو مال ما میکردی....امروز اونقدر اشک ریختم که چشمام همه جا رو تار میبینه....سرم منگ_ و تو حال خوشی نیستم...نمیخواستم که دم بزنم ولی دلم خیلی پره و گرچه مهجورتر از سالهای قبل ولی بازم این وبلاگ تنها جاییه که میتونم هرچند اندک، فقط خودم باشم با همه خوب و بد بودنها و احساسات واقعی بدون ترس از قضاوت و سوال پیچ شدن ها...

فکر میکردم خیلی سعی کردم که رو خودم کار کنم که از شکست هام نشکنم و کنار نکشم...ولی حتی همه ی این تکرار و تمرین ها و تلقین ها از سختی و تلخی شکست کم نمیکنه...دردش زمانی برای من بیشتر میشه که میبینم عزیزترینم تز این شکست چقدر اندوهگین و غمگینه و تلخی دیدن غم اون منو نابود میکنه...خدای خوب و مهربونم...شکر به دادهایت شکر به سلامتی و نعمت وجود فرشته کوچولوی پاکم...خدای خوب و مهربونم کاش این دلهای بیتاب رو هم در می یابیدی...

خدایا شکرت

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٦/٦/۳۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه

امیدوارم همه خوب باشید :)

منم فکر می کنم که خوبم ولی این چند روزی هورمونهام انگاری بد قاطی کردن و دوباره دچار نوسانات شدید هورمونی و روانی شدم!!! و در کنار همه این بالا پایین شدن ها بسیار خسته و کوفته و بد خوابم. چند شب پشت هم که بیسن ساعت 12 تا 3 فقط کابوس های خیلی واقعی و ناراحت کننده می دیدم که تو یه نمونه اش پاشدم تا ساعت 6 صبح گریه و زاری و کلی هم ناراحتی با پارتنر کردم! چون تو خوابم منو اذیت کرده بود!! حالم خیلی خراب بود و بد جور هم پارتنر رو ناراحت کردم بعد از اینکه یکم آروم شدم رفتم دیدم رو کاناپه دراز کشیده و چشماشم خیسه! اصلا باورم نمیشد بخاطر اینکه اون حرف ها رو زده بودم بهش اینقدر ناراحت شده بود و واقعا از خودم نا امید شدم و سعی کردم از دلش در بیارم و امیدوارم که فراموش کنه....واقعا دست خودم نیست و قبلا هم خونده بودم که تو این دوران ممکنه کابوس ببینید ولی نوشته بود بیشتر در مورد خود بچه هست ولی این کابوسهای من اصلا ربطی به خود اون بیچاره نداشت و به اوضاع زندگی دوتایی خودمون مرتبط بود.... در هر صورت خیلی احنیاج به آرامش دارم این روزها. متاسفانه صبرم کمتر شده و نقطه جوشمم هم خیلی اومده پایین. من همیشه عاشق رانندگی بودم و این کارو با لذت انجام میدادم ولی چند وقته فهمیدم که همین رانندگی 4 دقیقه ای از خونه تا آفیس چقدر منو متشنج می کنه و اصلا خیلی بد ری اکشن می دم به بد رانندگی کردن بقیه این در صورتیه که من همیشه پارتنر رو بخاطر عجول بودن و بی اعصاب وبودنش تو رانندگی سرزنش می کردم و حالا خودم اینطور شدم....بیشتر روزها نمی تونم آشپزی کنم چون خسته ام و میلی به چیزی خوردن یا درست کردن ندارم در عین اینکه گرسنه ام! احتمالا تا حالا با همچین مورد عجیبی روبرو نشدید ، نه؟!!! خب من کلا همیشه یه مورد پیچیده به حساب می اومدم چون خودمم از خودم سر در نمی آوردم!!! حالا ببین دیگه چی شدم!!!

حالا از اینها که بگذریم می خوام بگم که این چند وقت چه کارهایی کردم که خوشحالم می کنه در عین اینکه کلی هم به جیبم فشار آورده!همون کارهایی که گفتم میام خبرشونو می دم بهتونا!!!

اول اینکه بالاخره عزیز دلمو خریدم!(خداییش حدساتون خیلی باحال بود کاش همینطوری حدس می زدید و من روحم تازه می شد بس که می خندیدمنیشخند) با کلی بالا پایین کردن و نزدیک دوسال خیالپردازی کردن! اصلنم برام مهم نیست که خیلی ها تفاوت بین این مدل با یه مدل 1-2 میلیونی رو متوجه نمی شن! مهم اینه که من می فهمم و به درک و شعور خودم و اونی که براش مهمه، احترام می زارم و امیدوارم این روند پیشرفت برای من و همه اونهایی که دنبال بهتر شدن هستن همیشه میسر و مهیا باشه ... البته به اون قسمت هم که باید 3 سال یه مبلغ قابل توجه رو قسط بدم تا دو سوم پولی که برای این وام گرفتم تسویه بشه هم سعی می کنم زیاد فکر نکنم! چون این چیزیه که در حال حاضر خوشحال و امیدوارم می کنه، این چیزیه که من همیشه می خواستم، اینکه بهترین باشم و بهترین ها رو داشته باشم و این بهترین چیزیه که هر کسی می تونه امروز آرزوشو داشته باشه... درست مثل همون 5 سال قبل که بهترین_ بهترین ها رو من اول از همه داشتم و برای بدست آوردن تک تکشون هم از جونم و هنرم و عمرم مایه گذاشتم...

 چیزای دیگه ای  که این روزها حالم بهتر کرده یکی تابلوی خیلی خوشگل و زیبای جدید آفیسه که طراحی اش با خودم بوده و یکی دیگه هم یسری تغییر و تحولات داخل خود آفیسه که اگر چه با سرعتی بسیااااااااااااار لاک پشت وار داره انجام میشه ولی همین که انجام میشه حالمو بهتر می کنه... خدایا شکرت... خلاصه که ظاهرا امسال سال_ تحوله! هم در کار و هم در زندگی، امیدوارم هر دوشون خیلی خوب و به خواست خدا مثبت باشن و من هم بتونم بهترینم رو انجام بدم.

فردا اگه خدا  بخواد با پارتنر داریم می ریم پایتخت! برای انجام یه سری کارها در کنار اینکه پارتنر خیلی وقت بود که می گفت کاش یه سر تهران می رفتیم! دقیقا نمی دونم دلش برای چیه اون شهر شلوغ و پر دود و آلوده تنگ میشه ولی خب اینبار داریم با یه تیر چند تا هدف می زنیم امیدوارم تو راه اذیت نشم و اونجا هم بتونم به کارهام برسم.

*دوستای گلم آشتی ، مهناز، طرلان،بنفش،توت فرنگی ، اسفندونه، نرگس و ...(حتی فلر که نمی نویسه دیگه و شیرین که وبلاگ نداره به یادتونم) وبلاگهاتونو می خونم ولی اصلا حال و روزم طوری نبوده که بتونم چیزی بنویسم. امیدوارم منو ببخشید و از محبت خودتون محروم نکنید. می بوسمتون و براتون بهترین لحظه ها رو خواستارم....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

امروز بعد از مدتها قورباغه ام رو قورت دادم و چیزی که تقریبا دوساله-شایدم بیشتر-میخوام انجام بدم رو رفتم که عملی بکنم! هنوز بطور کامل پروسه اش انجام نشده ولی به محض تموم شدن کار میام و خبر رو میدم! البته امیدوارم اون موقع به بی فکری و سرخوشی متهم نشم! همینطوری اش هم ندای عقلم! یه خط در میون داره بندری میزنه در مورد این تصمیم! در هر صورت چه تصمیم صد در صد درست یا احساسی، چیزیه که مدت خیلی طولانی تو دلم بوده و حالا که دارم انجامش می دم میدونم خوشحالم میکنه اگر هم یک درصد بعدش فکر کنم که الان موقع انجام این کار نبوده، بازم از میزان اینکه چقدر از تصمیمی که گرفتم درسته و راضی هستم کم نمیکنه!!! خب این از این!

دوم اینکه امروز ظهر که بیرون بودم با اینکه هوا نیمه ابری بود ولی یهوویی همچین داغ کرد و آفتاب شد که اون چند دقیقه ای که تو خیابون بودم شر شر عرق می ریختم و تازه اصلا فکر نمی کردم آفتاب بیاد برای همین عینک هم نداشتم و آفتاب رو مخم بود و تو ماشین هم تا خونه کولر رو زده بودیم.  ساعت 2ونیم هم بعد  ناهار وقتی جلو تی وی رو کاناپه ولو بودیم هر کدوممون ،یهو دیدیم آسمون تیره و تار شد انگار شبه و همه جا تاریک شد و یهو یه صداهای عجیبی اومد و تو چند دقیقه طوفانی شد عجیب که باورکردنی نبود، چنان بارون شلاقی ای می اومد که نصف گلدونهای رو تراس آپارتمان روبرویی مون پرت شد پایین و اصلا چیزی بود که من و پارتنر تابحال مثل اونو ندیده بودیم! از شدت هیجان نمی دونستیم چیکار کنیم هم ترسناک بود و هم جالب و زیبا! من فقط دعا دعا می کردم کسی تو این بارون و طوفان غافلگیر کننده تو خیابون گیر نیافتاده باشه چون واقعا تصورش هم ترسناک بود، اینکه بگم نیم ساعت یا بیشتر ما از پشت در تراس داشتیم این صحنه ها رو می دیدیم و نمیتونستیم بی خیالش بشیم باورکردنی نیست تو چند دقیقه کوچمون حدود نیم متر آب جمع شده بود طوری که اصلا ماشین نمی تونست از اون قسمت رد بشه و مسیرشون رو عوض می کردن بارون با شدت و بصورت عجیبی می خورد به سقف شیرونی خونه های روبرویی و تغییر مسیر میداد و مثل آبپاش پخش می شد اصلا یه چیز حیرت آوری بود. بعدش نیست که ما این چند وقته داریم سریال  under the Dome رو می بینیم واقعا یه لحظه حال اون بدبختا رو که زیر گنبد و زیر رگباری از بلایای طبیعی گیر کردن و راه فراری ندارن و قشنگ درک کردم و به پارتنر می گفتم نکنه واقعا آخر زمون شده!!!! نکنه گنبد افتاده رومون!!! بعد هم یه چند دقیقه آسمون استراحت داد به زمین و بند اومد طوفان و بعدش یکم بارون عادی طور_ تند زد!!!! و مابین این دوتا هم آب جمع شده تو کوچه از کانال فاضلاب رفت پایین و خدارو شکر ختم به خیر شد! فقط از یکی شنیده چند تا سقف خونه اومده پایین و امیدوارم که کسی صدمه ندیده باشه و خدا بهشون رحم کرده باشه، شانسی هم که من آوردم این بود که تو همین هفته قبل که کلی بارون شدید اومده بوده، برای اولین بار از سقف آفیسمون آب چکه می کرده و فکر کن تو اوج شلوغی و رفت و آمد مشتری ها ما وسط آفیس یه لگن گذاشته بودیم اینجا رو آب نبره!!! و چون سقفش کاذبه اصلا معلوم نبود اون بالا چه خبره! دیگه زنگ زدم به مالک و گفتم بیا تا سقف رو سرمون پایین نیومده یه کاری بکن و چون تو مدتی که بارون هست نمیشه کاری کرد موند تا یکشنبه که ایزوگام کار اومد اون قسمتی رو که حدس می زدیم نشتی از اونجا باشه رو ایزوگام زد و شکر خدا که امروز کلی نگران بودم و اومدم دیدم خبری از آبگرفتگی نیست و درست تعمیر کرده سقفو!

بقیشو فردا می نویسم فعلا بای

خب الان فرداعه!

از وقتی که سال جدید اجاره ام رو تمدید کردم(برای سال هشتم ولی با مالک جدید امسال!)تصمیم داشتم یه سری تغییرات رو تو ظاهر و باطن کارم اعمال کنم و یکم از این حالت یکنواختی در بیام ولی نمیدونم چرا و وافعا چرا همه این اتفاق ها داره به کند ترین شیوه ممکن و با سختی های فراوان انجام میشه و برای عملی شدن هر کدومشون باید اینقدر فکر و ذهنم درگیر باشه و انرژی مصرف کنم و محض نمونه تا الان یدونه اش هم عملی نشده!!!!! همه در حال طی کردن پروسه اجرا شدن هستن! خدایا بهم یه توان مضاعف و یه بودجه نامحدود بده! الهی آمین!

بعد هم اینکه این روزها برای بار چندم!!! یه کاراموز جدید دارم که امیدوارم زمانی که از حالت کاراموزی در اومد و به همکار تبدیل شد ،دم و زبونش همزمان در نیان!!! و بتونم برای یه مدت اینجا پیشم نگهش دارم و بابت کمک تو این روزها و شرایط جدیدم روش حساب کنم. به امید خدا... ظاهرا که دختر خوب و مودبیه ولی بشدت و حدت هر چه تمام تر صفر کیلومتره در حدی که بعد از دیپلم تاحالا که 25-6 سالشه تو خونه نشسته بوده و کلا اونقدر خجالتی و ناشی هست که نمیشه گفت!!! حالا حالا ها کار داره و یه چیز جالب هم اینکه در مواجه با همچین کیسی با اینکه خیلی خیلی ازم انرژی میگیره یاد دادن و برخورد داشتن باهاش ولی میبینم که خیلی دارم باهاش منعطف و مهربونانه برخورد می کنم-بیشتر برای اینکه اولین تجربه ای که داره براش خوب و آرامش بخش باشه-و این نوع برخورد حتی برای خودم هم عجیب و تازه هست! یعنی من_ استرسی _ سخت گیر _ پرفکشنیست!!! دارم با یه آدم تازه کار اینقدر قشنگ و خوب و نایس و مهربونانه و صبورانه تا می کنم! یعنی عاشق این زوایای مخفی درونی وجودی خودمم که برا خودمم سوپرایزه! خدارو شکر تا الانم خوب پیش رفتیم و چند باری خودش برگشت گفت اینجا وکار کردن رو دوست داره و بهش خوش می گذره! همچین رییس کول ی هستم من مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به دوستای خوبمقلب

روز یکشنبه ی  دوشنبه خوشگلتون بخیر!

اینجا که هوا بس جوانمردانه ابری و پاییزی ه و اگه خدا در های رحمتشو تا آخر برومون باز کنه و بارون زیبا و دوست داشتنی اش رو هم بفرسته خوشحالی من چندین برابر می شه و البته همینطوری اش هم خدارو شکررررررررررررررررر همین که خوبیم و سلامتیم و می تونیم معمولی زندگی کنیم و با دستای خودمون زندگیمون رو شکل بدیم و پیشرفت کنیم خیلی خوب و خوشحال کننده هست و از این بیشتر خوشحالم که می بینم بالاخره تو این سن و سال!! یه روزهایی برام اومده که می تونم با حداقل ها هم احساس رضایت نسبی داشته باشم و شاید این با گذر زمان و بالاتر رفتن تجربه و سن برام رقم خورده چون خیلی روشن و واضح یادم میاد اون روزهایی رو که همین جا (یا احتمالا تو آرشیو وبلاگ قبلی که پرشین خوردش!) از زیاده خواهی هام نوشته بودم علی رغم اینکه از هر نظر آدم موفقی به حساب می اومدم ولی خودم هیچوقت از خودم راضی نبودم... ولی حالا این روزها حس می کنم از نظر درونی یکم آرومترم.... یکم کم توقع تر! البته هست زمانهایی که هورمون های خوشگلم افسار زندگی و حال رو روزمو دستشون می گیرن و دیگه یه حال و احوالی هم به پارتنر می دن این وسط! البته خیلی زیاد پیش نمیاد مثلا روزی یه بار!!!!! یا شایدم دو بار!!!!کلافه

حالا این روزهام که انگاری داره واقعا به سمت مسیری نو پیش می ره... یه معجزه ی کوچولو درونم هست که روز به روز داره بیشتر به زندگی وابسته می شه و تنها دلیلش هم وجود منه... شاید واقعا وقتشه عاقل تر بشم.... کاش بتونم یکم بیشتر آروم باشم واز این عجول و عصبی بودنم کم کنم... کاش بتونم این خواسته ام رو هم مثل همون خواسته ی قبلی که احساس می کنم الان بهش نزدیک تر هستم، بدست بیارم... فقط خود خداست که می تونه اون آرامش و صبوری رو به من عطا کنه...

پی نوشت: دیروز رفتم سونوی ان تی و خدارو شکر همه چیز رو به راه بود امروز هم آزمایش مخصوص  و مرتبط با سونوی دیروز رو دادم . دیروز موقع سونو دوتا چیز خیلی جالب برام وجود داشت اولین اندازه سه میلی متری بود که حالا شده 61 میلی متر!!!! و دقیقا تو مدت دو هفته بیشتر از دو برابر شده اندازه اش و دوم هم شکلش بود که تو صفحه مانیتور می دیدم و هر چند ثانیه مثل آقای سکسکه می پرید بالا !!بینی اش هم کاملا نشون می داد که به پارتنر کشیده و ژن من هیچچچچچچ دخالتی تو ابعاد  بینی نی نی آینده نخواهد داشت!!!نگران

سه شنبه نوشت: صبح با صدای دلنشین بارون از خواب بیدار شدم و پنجره ی بالای سرم رو باز کردم و بارون و عطرش رو نفس کشیدم و لذت بردم و از براورده شدن آروزم ، حس کردم بهشت از حالا زیر پای من ه.....ممنونم ای خدا ♥

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

بازم یه آخر هفته ی دیگه...

 

به امید یه آخر هفته ی خوب ، به امید یه حال _ خیلی خوب....

به امید اینکه پاییز عزیزمون زودی از راه بیاد وبا هوای فوق العاده اش و راز آلودگی

همیشگی اش، سرمست و شیفته و عاشقمون کنه.....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید بین-ستاره ای اگه هیچی هیچی برامون نداشته باشه لااقل 2-3 ساعت ماها رو تو بزرگی و شگرفی این جهان هستی غرق می کنه، جدای از اینکه یه فیلم کامله که جنبه های مختلف زندگی رو به نمایش می گذاره.. برای من که چیز جالبی بود، بعد از یکسال که از دیدن فیلم جاذبه می گذشت ، همچین چیز عجیبی رو می خواستم تا بازم بهم تلنگر بزنه... راستش همین الانم تو همین لحظه اگه موقعیتش برام جور می شد یکی از داوطلبینی می شدم که حاضر بود بره یه سفر دور و دراز بین ستاره ای و بین کهکشانی و اصلا چند ده سال بعد برگرده شاید تا اون موقع و توی اون شرایط اولویت ها و حساسیت ها و اصلا خود زندگی برام چیز دیگه ای تعریف شده باشه... کاش می شد...

-صبح ها بیشتر حرفم میاد ولی هم کار هست هم فرصت نیست که چیزی بنویسم و حالا هم که اومدم حس و حالش نیست... بعد از یه بحث بد با پارتنر همینم نوشتم که یکم ذهنمو منحرف کنم.... امروز هورمون هام یکی زیاده روی کردن و خب غیر منصفانه هست که نگم بد بهانه ای هم دستم اومده بود برای قشقرق درست کردن!!! خدایا صبر صبر صبررررررررررررر

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز اولین روزیه که بعد از اون جمعه ی کذایی! اومدم سر کار!!! 

با اجازتون استراحت مطلق بودم بخاطر بی فکری و بی کله بازی جمعه! فکر کن 10 نفر آدم گنده! پاشدیم رفتیم 180 کیلومتر اونور تر!! دنبال دیدن یکی از 4 جاذبه دنیا! یه تپه نوردی نیم ساعته ساعت 2 ظهر از یه مسیر پرشیب و سنگلاخی! هیچکس هم فکر نمی کرد من آخ بگم-که اونموقع هم نگفتم!!!- از ساعت 7 صبح بیرون بودیم و با حساب اون همه راه رفت و برگشت که در حد 400 کیلومتر شده بود(بغیر از تپه نوردی!) ساعت حدود 11 شب خونه بودیم... تا صبحش از کوفتگی و خستگی بی تاب بودم و نتونستم بخوابم ، صبحش که پارتنر هم خواب موند و دیر رفت سر کار و من بعد اون بلند شدم به آماده شدن و رفتم دستشویی و ..... خب اون چیزی که نباید می شد شد! خ.و.ن.ر.ی.ز.ی داشتم! شوکه شده بودم و باورم نمی شد برای من داره این اتفاق می افته، از ترس نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم و می خواستم به روی خودم نیارم... اولش هم نیاوردم! خیلی شیک و مجلسی آماده شدم که برم آفیس... از تو خیابون فرعی مون که پیچیدم تو جاده اصلی دیدم یا خداااااا قیامت شده انگار! اون میدونی که باید دور می زدم و 600-700متر  بعدش می رسه به آفیس رو بستن و همه خیل ماشین ها رو دارن راهنمایی می کنن به سمت یه خیابونی که از اونور برن و در حالت عادی مثلا این مسیر 7-8 دقیقه فاصله داره با آفیس من چون باید دور شمسی بزنم تا برسم ولی در اون شرایط ترافیک و بسته شدن راه ها توسط نیروی محترم رانندگی( که البته بخاطر آوردن شهید های غواص بود) من این راه رو تو 45 دقیقه تازه از مسیر های فرعی و راه هایی که بلد بودم و خیلی از اون ماشین ها که مسافر بودن بلد نبودن، طی کردم!!!! یعنی داشتم می مردم از کلاج ترمز و اونجا دقیقا یاد اون وقتایی افتادم که آشتی می گفت پاشو دیگه حس نمی کرد از درد بس که کلاچ ترمز می گرفته تو ترافیک. خب ما اینجا اصلا عادت به همچین راه بندون ها و ترافیک هایی نداریم یعنی تو ایام تعطیلات هم که شلوغه و خیابونا کیپه بازم گره نداره و ترافیک روونه ولی اون روز، روز من نبود با اون حال و روز نه راه پس داشتم نه راه پیش! یعنی می خواستم برگردم خونه هم نمی تونستم.می خواستم ماشینو یه جا بزارم پیاده برم هم نمی تونستم چون حال خوشی نداشتم و نباید پیاده می رفتم... خلاصه که رسیدم آفیس و تازه فهمیدم یه کارهایی باید بکنم! اول زنگ زدم پارتنر و داستان و گفتم و اونم خیلی ترسید و نگران شد و گفت که داره میاد بریم دکتر، گفتم صبر کن اول بپرسم باید چیکار کنم بعد تو بیا. خلاصه زنگ زدم به همسر همکار پارتنر که ماما هست و گفت که سریع باید با دکترت تماس بگیری و احتمالا سونوگرافی انجام بدی که ببینی چیه و کلی هم دعوام کرد که تو این شرایط آدم می ره پیاده روی طولانی(روم نشد بگم رفتم تپه نوردی و اونطور هم!!!!!) بعد زنگ زدم مطب که دکترم نبود و خوشبختانه شماره همراهش رو کارتش بود و خوشبختانه تر هم اینکه بعد از 3 بار تماس-برخلاف اکثر متخصص ها!!- گوشیشو جواب داد و گفت سریع برو یه سونو اورژانسی بده برای من بیا و چون خودش نبود مطب بردم پیش دکتر عمومیم و برام سونو نوشت واز ساعت 12 تا ساعت 2 عصر با پارتنر 3-4 تا مرکز سونوگرافی رفتیم که هیچکدوم اون موقع سونو انجام نمی دادن و آخرش هم ساعت 5 عصر رفتیم شهر دوست و همساده و اونجا یه معرف فرستاده بود مارو که قبولمون کرد و بعد نیم ساعت سونو انجام شد و صدای قلب 3میلی متری رو که حالا شده بود 30 میلیمتر رو شنیدم و هیچوقت اینقدر از اینکه دارمش خوشحال نشده بودم! و بعد هم گفت فعلا زندست!!!! می خواستم خانوم دکترو خفه کنم واسه این حرفش! بعد هم گفت جفت خیلی اومده پایین و ببر پیش دکترت ببین چی میگه. بعد هم که بردم دکتر و گفت خدارو شکر بخیر گذشت و باید استراحت کنی و یکسری کارها-اوهوووم-!!!!! رو اصلا نباید انجام بدی!!!!!!! و مواظب باشی و اگه دوباره تکرار شد یه سری دارو نوشت که استفاده کنم و خیالم تا حدودی راحت شد! 

حالا وسط اون همه استرس خودم روزی 10 بار زنگ زدن خواهر بزرگه پارتنر رو که ییهووووو خیلی به سلامت من ! دقت کنید شخص من!! علاقمند شده بود رو فاکتور می گیرم که دیگه با تماس های زیادی و اصرار های خیلی خیلی زیادترش مبتنی بر استراحت کردن و کار نکردن و مخصوصاااااااااااااا سر کار نرفتن!!! دیوونم می کرد!! یعنی دیگه می خواستم سرش جیغ بکشم! شده بود اندازه 10 تا مادر شوهر! با یه لحنی امری و تهدیدی هم حرف می زد که من توش اصلا دلسوزی احساس نمی کردم چند بار گفت پاشو بیا اینجا خونه ما گفتم نه دستت درد نکنه! هر روز هم چند بار زنگ می زد و اگه جواب نمی دادم اس ام اس می داد و اگه اونم جواب نمی دادم و با نمی دیدم تو تلگرام پیام می فرستاد و آمار کارمو می گرفت و تو هر چند بار صحبتم هم من فقط می گفتم چشم باشه چشممممم که تمومش کنه و دست از سرم برداره!!!!! خدارو شکر الان بهترم و به من زنگ نمی زنه و از پارتنر حالمو می پرسه!

دیگه اینکه تا بحال این تجربه رو نداشتم که از استراحت کردن بدم بیاد! مخصوصا اینکه واقعا نتونم کاری انجام بدم و فقط دراز کش باشم و یا نهایتا نشسته! تمام بدنم از شدت بی تحرکی درد می کرد و حالم خیلی بد بود و وضع خورد و خوراکم هم که افتضاح!! خواهر های پارتنر که تماس می گرفتن تعارف می کردن که می خواهی غذا درست کنیم بفرستیم و یا بیاید اینجا ناهار ولی بی معرفت ها من که می دونستم همش الکیه وگرنه یدونشون محض نمونه یه نیمرو درست نکرد بفرسته برامون! هعه! البته اگه من یه درصد توقعی داشته باشم! بیشتر دلم میخواست پارتنر متوجه این تظاهر ها و محبت های تعارفی بشه که خب کسی که نخواد ببینه نمی بینه! تازه خنده دار تر می دونید چیه؟ همشون می دونن من نمی تونم غذا درست بخورم یعنی مثلا هوس یه چیزی هم داشته باشم اگه خودم درستش کنم اصلا یه قاشق هم نمی تونم بخورم چون یکی دوبار امتحان کردم و دیگه از بس میوه و ابمیوه خورده بودم داشتم می مردم! جمعه که بیرون بودیم وناهار کباب بود شاید به زووووور دوتا تیکه فرو کردم تو حلقم و میگفتم میل ندارم واقعا وقتی داشتم با خواهر ها و خالش صحبت می کردم و گفتم اصلا دلم الان بیشتر پلو خورشت می خواست تا کباب ، پرسیدن مثلا چه غذایی گفتم خورشت آلووووو به به.... هووووم.... تازه چند بار هم وصفش رو کردم و کلی هم حال کردم از تصورش!!!(فکر کن چه بلایی  سر من شیکمو اومده که به همین جاها رضایت هم میدم!!!) بعد دیروز که تعطیل بود ومنم این مدت تو خونه بودم و برنامه ای هم نداشتیم و نمی تونستیم هم داشته باشیم پارتنر گفت بریم خونه بچه ها! شب قبلش زنگ زد و قرعه به نام خالش افتاد! چون تنها هم هست سعی می کنیم بیشتر بریم سر بزنیم و من هم از قبل به پارتنر گفته بودم من غذا میخوام!!!! مردم از گشنگی آخ جون میریم پلو خورشت می خوریم(غذای بیرونو اصلا نمی اتونم بخورم نه مزشو دوست دارم نه چربیشو) خلاصه کلی شیکمم رو صابون زدم! هیچی دیگه رفتیم سه شنبه خونشون دیدیم بوی غذا پیچیده ولی اصلا آشنا نیست وبرای من هم اصلا اشتها برانگیز نیست! بعد فکر کن که خاله خانومشون نه گذاشته نه برداشته رفته غذای مورد علاقه خودش و پارتنر رو که من اصلا دوست ندارم و چون هیچوقتم درست نمی کنم پارتنر هر وقت میخواد بره خونه خالش بهش می گه درست کنه که اونجا بخوره رو درست کرده!!!!!!!!!!!!! وای نمی دونم تا بحال همچین شکست عشقی ای رو خوردین یا نه! ولی اصلا دوست ندارم بگم که جاتون خالی بود حال اون لحظه من رو میدیدین!!! میخواستم یه کلاشینمف بردارم خاله و پارتنر رو با هم از رو کره زمین نیست کنم و برای اینکه داشتم از حرص و گشنگی هم می مردم بدون هیچ حس غذاب وجدانی رو کردم به پارتنر گفتم کوفتت بشه الهیییییییییییییییییییی!!!!!! البته که چقدرم براش مهم بود! اونقدر لنبوند که می گفت دارم می ترکم دارم می ترکم و تا شب هیچی نتونست بخوره! منم دلمو به اون ته دیگ نونی خوش کردم که البته نتونستم همونقدر که کشیده بودم رو هم بخورم و یذره قیمه مونده ی بدون گوشت که لپه هاش له شده بود هم ته یخچال بود (که من عمرا قیمه اینشکلی رو اصلا نگهش دارم  و یکراست تو سطل آشغاله جاش!!) که چون من اون غذای مورد علاقشونو دوست نداشتم و لب نمی زدم برام گرم کردن گذاشتن جلوم(الزه اون موقع خاله خانوم فرمودن عههههه من نمی دونستم دوست نداری این غذا رو!!!جل الخالق آخه چطور این همه سال من و پارتنر گفته بودیم من دوست ندارم و درست نمی کنم نمی دونست!!!!) منم به زور شاید یه قاشق از اون خورشت بد قیافه و وامونده رو ریختم رو یه تیکه پلو و خوردم!!! تازه اصرار اصرار که شامم بمونید غذا هست!!! من واقعا دیگه حرفی برای گفتن نداشتم فقط جمع کردم رفتی یکی دوجا کار داشتیم و بعد هم یه لیوان ابمیوه برام خرید پارتنر(البته من مجبورش کردم!!!) و اومدیم خونه! خب بسه دیگه دلم وا شد حرفامو زدم پشت سرشون! مردم بس که بهم توجه می شه این روزا دیگه این تجربه هم لازم بود که خیلی خوش خوشانم نشه!!!!!

این بود انشای من فعلا!

 

*حالا که زحمت می کشید و این همه نوشته های منو می خونید و چشمای قشنگتون رو می زارید منم میخوام چند تا عکس که مال سری های قبل و عکس  چشمه ای هم که رفتیمو براتون آپلود کنم امیدوارم باز بشه برای همه.

از اون مدل سالاد هایی که اسم نداره چون خودم هرچی دوست دارم می ریزم توش و فوق العاده هست!

 

 اینم من در سالن کنسرت گروه سون که پارتنر رو تشویق کردم بره برام از این دستبند شبرنگی ها بخره و رفت این همه برای بقول خودش بچش خرید تا حال کنم :)

 

اینم دوتا عکس از چشمه زیبایی که بعد از تحمل کلی مشقت رسیدیم بهش و حیف که از اون همه زیبایی فقط یه تیکه کوچیک باقی مونده بود و بقیه قسمت ها مثل بیشتر جاها خشک شده بود

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٢ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام عزیزانم

صبح بخیررررررررررر(آشتی جون ببخشیدا ولی تا ساعت 12 هنوز برای من صبه عینک!)

خوبید همگی؟ من که امروز خوبم شکر خدا. البته اگه دل درد امروز صبو که یه ساعت معطلش بودم تا خوب شه و بتونم بیام سر کار و نادیده بگیرم ! الان خوبم خیلی خوب! تازه فکر کن در حدی که تو راه آفیس داشت یکی از آهنگ های قشنگ ولی غمگین ابی پخش میشد من ییهوویی فولدر رو عوض کردم و یه آهنگ شاد از شها.ب جون_ تیام گذاشتم و خیلی شادتر شدم از خود راضی کاری که معمولا نمی کنم و آهنگ های ملو و آروم و عاشقونه رو بیشتر می پسندم ابی هم باشه که خیلی بیشتر!

خب اون یه پاراگراف بالا رو صبح نوشتم و پیشنویس کردم و الان ساعت از9 شب گذشته و همچنان شکر خدا حالم خوبه. این وسط هر بار اومدم یه کار مهم انجام بدم با سیستم، کل برقامون و کامپیوتر بعلت ضعف ولتاژ برق منطقه خاموش می شد و همه کارام از صب نصفه نیمه مونده...

آخرین خبر اینکه پارتنر برای فردا عصر بلیط کنسرت خریده گروه سون که بریم و البته ما می خواستیم سانس آخرش باشه که تموم شده بود و مجبوری سانس اولش رو گرفتیم! البته پنجشنبه که من سایت رو چک کرده بودم هنوز چند نفری جا داشت برای سانس آخر ولی اون موقع با پارتنر حرف نمی زدم و برای همین هم اصلا نمی تونستم بلیط بخرم چون ممکن بود تا فردا هم با هم قهر بمونیم!!!! ولی شبش که اومد دنبالم و رفتیم خونه ، تو زمانی که پایین بود(آخه داشتن در آپارتمانمون رو ریموتی می کردن و تا 11 شب پایین بودن آقایون بالا سر اوستا کاره) رفتم تو آشپزخونه و دیدم سینک آشپزخونه که هفته ای چند بار از دست این جرم و گچ آب ، کدر و پر لکه!، داره برق می زنه!!! آخه کارهای تمیز کاری رو ما معمولا جمعه ها یا روزهای تعطیل از صب تا ظهر انجام میدیم ولی پارتنر سینک رو شسته بود و برق انداخته بود و بعد که یکم به دور و برم دقیق شدم و چراغ ها رو روشن کردم دیدم خونه هم تمیزه و همه خونه رو جارو برقی کشیده و کلی ذوووق کردم!!!!! یعنی از سر کار یکی دوساعت زودتر اومده بود و کارهای خونه رو بیشترش رو انجام داده بود و تازه کلی هم گوشت خریده بود برای خونه و ساعت 11 و خرده ای که اومد بالا میخواست کباب درست کنه که من گفتم نمیخواد آخه اگه اون وقت شب میخوردم که تا صب نمی تونستم بخوابم و هضم نمی شد و برای همین هم گفتم باشه برای بعد و بچه نشست تموم گوشت های خورشتی و کبابی رو خرد کرد و من بسته بندی کردم و  بعدم رفت خوابید!  - همینجا اعتراف می کنم که با اینکه از ذوق این کارهاش دلم میخواستم بپرم بغلش کنم و ماچش کنم ، ولی چون شب قبلش خیلی خیلی ناراحتم کرده بود و اشکمو در آورده بود و با لجبازی های دیوونه کننده اش سوهان روحم شده بود هر طوری بود جلو خودمو گرفتم و اصلا بروی خودمم نیاوردم که این کارها رو انجام داده!!! چیزی که می دونم دوست داره بروش بیارم و کلی هم ازش قدردانی بکنم ولی این یه بار و حق داشتم اون کارو نکنم و پشیمون هم نیستم!_ بعدش همون شب پارتنر رفت خوابید ولی من تا ساعت 3 صب نتونستم بخوابم و گشنم هم بود آخرش یه لقمه نون پنیر خوردم و به زور خودمو خواب کردم!!!!!

.... ادامه داره... شاید فردا بقیشو نوشتم الان دیره مشتری دارم و بعدم باید برم!

خب بقیش اینکه: بخاطر دیر خوابیدن پنجشنبه شب، جمعه هم ساعت 10ونیم از جام بلند شدم! البته از ساعت 8 و خرده ای چند باری از سر و صدای آب و شستن دستشویی و حموم پارتنر بیدار شدم ، یه بارم متوجه شدم داره تی می کشه ولی نه حالشو داشتم نه اصلا موقعیت مناسبی بود که بخوام بیدار بشم!!! گفتن بذارم خوب کارهاش تموم شد بعد منم بیدار شم!فرشته دیگه همون ساعت 10 ونیم هم دیدم داره یه کوه لباس هاشو اتو می کنه و منم سرم درد میکرد ولی چون برای ناهار خونه خواهر وسطی پارتنر دعوت بودیم( به مناسبت هفتین سالگرد فوت مامان پارتنر) دیگه بدود رفتم دوش گرفتم و یه چیزی خوردم و حاضر شدم و تا برسیم ساعت 12 شده بود و همه جمع بودن از جمله خاله و دایی ها و پسر دایی و خانومش(که تقریبا هم سن و سالیم و اوندفعه رفتیم فوتبال!!!) بعد اینجا تا رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم خواهر کوچیکه پارتنر دویید اومد پیشم تو اتاق ( آخه به این خواهر کوچیکش سه شنبه شب که ییهوویی شد رفتیم خونشون شام ، گفتم قضیه عمه شدن رو!!! و لی قبلش گفتم این موضوعی که الان میخوام بهت بگم رو تا جمعه پیش خودت نگه دار و اونم قبول کرد و اون موقع که بهش گفتم خیلی ذوق کرد و خوشحال شد و داشت بال در می آورد) بهم گفت الان میگی؟ الان بگوووو بگووو به بقیه!!! یعنب ابن قضیه که دیگه نمی تونه نگه داره این مطلبو پیش خودش از تو چشماش داشت میزد بیرون!!!! ولی من گفتم آخه الان که همه هستن و من معذبم پیش شوهرهاشون و پیش دایی ها و پسردایی و اینها گفت که اشکال نداره و خجالت نداره و بعد هم دلیل اصلی مو گفتم که چون همسر پسردایی پارتنر پارسال باردار شد و بعد از یک ماه و اذیت هایی که شد متوجه شدن که خارج از ر.حم هست و با جراحی س.ق.ط کرد بچه رو و یه تخم.دان.ش رو هم از دست داد و فکر کردم اگه جلو اینها این خبرو بدیم و همه خوشحالی کنن و تبریک بگن این دختر شاید دلش بشکنه یا ناراحت بشخ ژیش خودش و از شرایط خودش و بخاطر همین دوست نداشتم برم وسط جمعیت این قضیه رو جار بزنم و برای همین هم دونه دونه خواهر های پارتنر رو کشوندم تو اتاق و قضیه رو بهشون گفتم و اونهام خدایی اش خیلی خوشحال شدن و کلی تبریک گفتن و از همه بیشتر هم از ابراز احساسات و اشک شوقی که خواهر بزرگه پارتنر ( که یه زمانی میخواست سر به تن من  نباشه!!!!) متعجب شدم و چشاش اشکی بود و میگفت اشک شوقه و جای مامان خالی که الان اینجا باشه(مامان خودشون که به رحمت خدا رفته رو می گفت ) و خوشحال بودن از این خبر خوب و من هم از روی برنامه گذاشته بودم امروز بهشون بگم که چون سالگرده این قضیه باعث بشه یکم حال و روحیه شون بهتر شه و زیاد ناراحتی نکنن.... البته اون ملاحظات من چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد و یهو خواهر وسطی پارتنر که خونشون بودیم پرید وسط جمعیت و گفت هورااااااااااا من دارم عمه می شم!!!!!(آخه تو بگو عمه شدن هم این همه خوشحالی داره آخه؟؟؟!) شیطانو خلاصه کل ملت رو در جریان قرار داد و منم چند کیلو عرف شرم ریختم و کلی خجالت کشیدم!

دیگه نمی تونم بقیشو بگم باشه برای بعد ، دیره فعلا بای!!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٥/۱٠ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

داره نم نم بارووون میاد...

بعد از ماه ها این اولین باره که بازم شاهد بارش زیباترین رحمت خدا و دوست داشتنی ترین حال و هوا هستم...

یه حال_ خوب_ غمناکی دارم...

یاد پاییز دوست داشتنی ام افتادم...

یاد پاییز در راه افتادم...

پاییزی که شاید  متفاوت تر از همیشه باشه برام... یاد عاشقی کردنام با بارووون افتادم...

نسیم خنک و جاده ی خیس....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢۳ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

شاید وقتشه بیدار شم،

یکم بزرگ شم...

دیگه اون دختر دیوونه ای که فکر می کنه 17 سالشه نباشم!

یکم جدی باشم،

صبور تر باشم...

دست از خیال پردازی و بلند پروازی و ایده آلیست بودن بردارم...

بیشتر مواظب در و دیوار های خونه و خیابون و کوچه باشم که باهام برخورد نکنن...

.

.

.

شایدم باید فقط خودم باشم،

درست همینی که هستم...

 باید واقع بین باشم،

باید هضم کنم که من _ خودخواه_ احساساتی دیگه فقط خودم نیستم... 

که یکی میاد که برای همیشه منو از تو حال _ خودم در میاره...

که منو از تنهایی در میاره...

باورش خیلی بزرگتر از حد_ تصورمه و هنوز دارم سعی می کنم....

همین الانشم فکر کنم تاثیر خودشو گذاشته چون آرومم.... 

فقط آخه دیگه چطور میشه با این همه سر به هوا بودنم... بتونم مواظب یکی دیگه هم باشم...

.

.

.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:دوستای مهربونم از اینکه صفحه وبلاگمو باز کردم و این همه توجه و محبت بی دریغ شما رو دیدم، حسابی غافلگیر و خجالت زده شدم، امیدوارم لحظه لحظه های زندگیتون پر از خوشی و حس آرامش و خوشبختی باشه... راستش دیروز که این پست رو کامل می کردم-بعد از 10 بار تلاش نوشتن و قطع شدن برق و پشیمون شدن خودم و...- بنظرم اومد که برای آخرین بار پست موقت ثبتش کردم.. مثل یکی دوتا نوشته ی آخرم و اون پست رمز دار، آخه میخواستم تا کاملا مطمئن نشدم و سونوگرافی و آزمایشهای مرتبط رو انجام ندادم تو دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی، به هیچکس چیزی نگیم(حتی خانواده هامون-حتی مامانم! نمی دونن هنوز) ولی نمی دونم چی شد که پست پابلیش شد و خب حتما قسمت این بوده ... فقط باید تا آخر هفته ی دیگه صبر کنم تا بعد از اون با خیال راحت تری بتونم این موضوع رو با دوستان و خانواده و عزیزانم در میون بزارم . دوستتون دارم♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

ساعت یک و بیست و پنج دقیقه ی ظهر یه روز گرم تابستونی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو ده روز گذشته خیلی استرس و فشار روم بوده، اول از همه بابت امتحان ها و پروژه ها و بعد هم کارهای آفیس و دنبال جای جدید گشتن و خرابی کولر که اون خودش داستانی بود!!!! فکر کنم 5-6 باری اومدن و رفتن و هی قطعه عوض کردن تا متوجه شدن اشکال از کجای کولره و تونستن برطرفش کنن! تو گرمای شرجی اینجا واقعا مکافاتی بود اصلا سر کار اومدنم شده بود عذاب الیم! از بدو بدو های تحویل کارهام و واقعا فشارهای بیخوابی و استرس هم چیزی نمیخوام بگم جز اینکه تموم شدن دیروز و آخرین امتحان _ این ترم شده بود مثل یک رویای دست نیافتنی! بعد تحویل کارهامون من و دوستم نمی تونستیم باور کنیم که بالاخره تموم شد!!! البته تا پانزدهم هنوز یه جورایی درگیر هستیم چون باید مقاله مرتبط با یکی از درسهامون رو تحویل بدیم و 5 نمره داره!!! مقاله ای که از ترم اول موندم توش و اونم خودش به نوبه خودش کابوسیه!!!

اما چیزهای خوب این هفته!

وسط این همه بدو بدو برای اولین بار مربا آلبالو درست کردم و خیلی بهتر از اونی شد که فکر می کردم!! پارتنر کلی کمک کرد و هسته های آلبالو ها رو در آورد ولی چون آلبالوهامون زیاد نبود خیلی در نیومد ازش و حالا که امتحانام تموم شده اگه بشه بیشتر بخره و من درست کنم خوبه! اگه بگم همین 4سال قبل تو خوابم نمی دیدم که یه روز با علاقه این کارها رو انجام بدم و این همه هنر داشته باشم، باورتون میشه؟ من بشدت با این ایده که پارتنر میخواد منو از یه دختر مستقل و بیرون خونه ای و تحصیل کرده به یه زن خونه داری که تمام دغدغه اش ناهار و شام و خونه داری و ترشی مربا درست کردنه تبدیل کنه، مقاومت می کردم و هر باری که پارتنر اظهار علاقه می کرد که اینکارهای خونه داری رو خودمون انجام بدیم فکر می کردم بیشترین توهین ها رو بهم کرده و با قصد و غرض اینا رو میگه ولی الان خود خودم با کمال میل این کارا رو می کنم و ازشون لذت می برم البته اینها برای تفنن و تجربه هستن و خیلی راحت می تونم هر وقت خواستم نکنم این کارا رو! ولی بیشتر از همه خودم حس خوبی می گیرم و پارتنر هم خوشحال میشه و ذوق می کنه و پزش رو می ده!!

چند روز پیش ها یه هولاهوپ خریدیم!!! البته قبل از این خرید کلی با پارتنر سرو کله زدم که راضی اش کنم ، برم بخرم!! میگفت نه! اون الپتیکال که شده جالباسی رو هم وقتی میخواستی بخری کلی ذوقش رو داشتی و حالا یکسال بیشتره افتاده گوشه خونه! خلاصه که راضی اش کردم و الان خیلی راضی هستم وسط این همه گرفتاری های هفته گذشته هر فرصتی که گیر می آوردم می رفتم یکم با حلقه ام قر می دادم و بماند که وقتایی که پارتنر بود خونه ،چقدر به من می خندید و منم به اون!! آخه خیلی پوزیشن خنده داریه مخصوصا اوایلش که ناشی هستی!!! امروز صبح تونستنم حدود 200 تا حلقه رو بدون اینکه بندازمش بزنم و حس خوبی دارم و کبودی های بد و زیادی هم که اوایل حقله زدن تو پهلوهام بوجود اومده داره از بین میره! یکی دو روز اول که اصلا نمی شد بخوابم تمام اعماء و احشاعم!(بقول دکتر عشقی!) درد می کرد!

چند تا فیلم هم دیدم تو یک ماه گذشته یکیش آ.ر.ا.یش غل.ی.ظ که واقعا اسمش خیلی مسخره بود!!!! مستا.نه رو دیدم که اونم یکم مسخره بود ولی کم هم جالب بود! یکی دیگه هم که فیلم ستا.ر.ه که خیلی رو اعصاب بود و غیر واقعی!!! فقط حمید ر.ضا پگ.ه ش جذابیت داشت! حالا کلی فیلم ایرانی و فر.نگی هم دارم که اونها رو هم تو نوبت اکران خصوصی هستن!!!!نیشخند

مچ دستم وسط شوخی های شدید من و پارتنر کشیده شده و اذیتم میکنه منتها اصلا فرصتی نشد که برم دکتر و عکس بگیرم و این هر روز بیشتر اذیتم میکنه و فکر می کنم شاید در رفته باشه فعلا به استفغاده از مچ بند طبی قناعت کردم تا وقت بشه برم دکتر امیدوارم چیزی نباشه و داستان نشه!

اونقدر این مدت نرسیدم به سر و وضعم ،که امروز مانیکور برقی مو آوردم آفیس و اول صبحی نشستم ناخن هامو مرتب کردم.. باید بگم بعد از سال های سال این اولین باریه که تونستم بالاخره ناخن هامو یکم بلند کنم و نشکستن! فکر می کنم بخاطر قرص های کلسیم-دی و اسید فولیک و مولتی ویتامین هایی هست که دارم روتین میخورم! وگرنه که سالها داشتن ناخن های یکم مرتب و یکدستی که تا چند میلی متر جونه می زنن، نشکنن، آرزوم شده بود! ولی عوضش حریف ریزش موهام نشدم و موهام تو دو ماه گذشته بازم به طرز عجیب و وحشتناکی می ریزن و واقعا اعصابمو خرد کردن، فقط خدا رحم کنه بهم و کچل نشم... نمی دونم دیگه از چی می تونه باشه همین سه ماه قبل چکاپ کامل کردم و دکتر مولتی ویتامین ها و قرص هامو داد و واقعا چی باعث این مشکل هست و نمی دونم...

 

-مثل کبوتر رها شده از قفس دلم میخواد یه مدت همش برم اینور و اونور و مهمونی و شب گردی و با دوستا بودن و یکم با خودم بهتر و مهربونتر باشم و معاشرت کنم... خیلی دلم برای دوستای دبستانیم و بیرون رفتنامون تنگ شده، دلم برای پسرک عزیز_ دوستم و عشق خاله تنگ شده، دلم برای رستوران گردی و خندیدن و خوشحالی کردن تنگ شده... دلم مسافرت خوب_ تابستونی می خواد... خدارو شکر که میشه به همشون رسید و اینها خوشی های کوچیک ولی ارزشمند زندگی من هستند...

 

فعلا همین ها.. روز تابستونی خوبی داشته باشید!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٠ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

هم پنجشنبه هست،

هم تاریخش رونده!

هم حوصلم سر رفته،

هم کارای امتحان یکشنبه ام مونده و این نرم افزار نا محترم InDesign بازی در میاره!!!!

هم کولر آفیس رو امروز اومدن یه ساعت تعمیر و سرویسش کردن و بعد که رفتن تو کمتر از یکساعت بعدش پکید! یعنی برگشت درست همونجایی که بود از اول! الانم خاموشه ومن در حال عرق ریزانم!

گفتم یه غری زده باشم، باشد که رستگار شوم!

تا درودی دیگر، بدرود!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٤/٥ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

* تشکر می کنم از ضد آفتاب_ رنگدار_ برنزه! که این دو روزی که دوباره بعد یکسال ازش استفاده کردم باعث شده پوستم یه نفسی بکشه و از دست کرم پودرهای برنزه ی جور واجوری که میزدم به پوستم راحتش کرده!  دکتر ژیلا مچکریم!

*تشکر می کنم از دکتر ب که 7 سال پیش مستاجرش بودم و از همون موقع هم مشتریمه البته از پارسال بیشتر میاد پیشم و کلی با هم راحتیم و دفعه قبل کلی ازم تشکر کرد بابت آخرین یادگاری های پدرش قبل از فوت که من زحمتشون رو کشیده بودم و برای همیشه یادگاری مونده براشون و امروز هم که اومده بود عکس مدرسه دخترش رو ببره کلی با هم حرف زدیم چون پارسال من راهنمایی شون کرده بودم برای ثبت نام لاتاری و  حرف که اونجا چطوریه و اینجا چطوریه و از همه مهم تر هم بابت یه ربع مشاوره رایگان زیبایی پوست مو ازش ممنونم که با کمال میل داشت برام توضیح می داد هر سوالی رو که می پرسیدم!

*امروز یه روز_ خوبه... اینو پارتنر صب که زنگ زده بود بهم گفت و برام آرزو کرد.. گفت اولین خبر خوبو من بهت میدم و امیدوارم تا آخر امروز کلی خبر خوب بگیری و این حرفش هم برام کلی تازگی و ذوق زدگی داشت هم کلی حس های خوب! گفت به حسابت فلان مبلغ واریز کردم! البته پول خودم بود که بهم برش گردوندنیشخند ولی بازم خوب بود...

*تشکر می کنم از اون مشتری بار اولی که صبح اومد و به سری سفارشات داد و کلی تاکید داشت که تا امروز آخر وقت من کارهاشو انجام و تحویلش بدم خب معمولا روال کاریم اینطوری نیست و برای چیزی که درخواست داشت حداقل 24 ساعت روند کاری شه ولی خب گفتم باشه و بهش گفتم تمام سعی ام رو میکنم گفت نه حتما میخوام گفتم تا 95 درصد حتما حاضر میشه و 5 درصد هم جای خطلا همیشه هست و خلاصه رفت... عصری خیلی خیلی زودتر از زمانی که قرارمون بود تماس گرفتم و گفتم بیاد ببره . اومد و کلی خوشحال شد و تحویل گرفت و تعریف کرد و از در رفت بیرون و در رو بست و یه لحظه مکث کرد و برگشت و در رو باز کرد و گفت ممنون از خوش قولی ات و رفت... وای بهترین حال دنیا بود.. اینکه من تو کارم خوش قولم شکی نیست درش ولی اینکه یکی اینطوری درک کنه و قدردانی کنه یه دنیاس برای من.... ممنون خدا که با همین چیزهای کوچیک میشه محبوب شد و با همین قدر دانی های کوچیک میشه خوشحال شد....

*تشکر می کنم از اولین مشتری امروز عصرم که هنوز در آفیس رو کامل باز نکرده بودم که سر رسید و سلام و حال و احوال کردیم(مشتری  قدیمی) و اومد تو و بعد که داشتم کارش رو انجام میدادم از حال مادر بزرگ و پدر بزرگش پرسیدم چون فکر کنم 7-8 ماهی بود که نیومده بود پیشم و پدر-مادر بزگش هم مشتری ام هستن و گفت تازه از امریکا برگشتن و هنوز جابجا نشدن و میان پیشت و یکاره از اریکا م پرسید... وای یادش بود که آخرین باری که اومده بود گلم داشته خراب میشده و بهم راهنمایی داده و گفته اصلا جای گله خوب نیست و بخاطر همین خراب شده و حالا که چند ماهه اریکا م رو فرستادم بیمارستان_ گلها!! دیده نیست و سراغش رو گرفته از من.. وای خیلی حس خوبی بود اینکه اینها دیگه یه آدم معمولی و یه مشتری ساده نیستن برای من و خیلی بیشتر از اینهاییم .. یه جورایی برای هم مهمیم و دوستی و احترام داریم و پیگیر کار همیم... یادم اومد که زمستون خودش و همسرش رو تو عروسی برادر دوست پارتنر دیده بودم و خب چون من خیلی صمیمی نبودم یه گوشه نشسته بودم و به اون و همسرش که ظاهرا خیلی نزدیک عروس و داماد بودن و دائم وسط بودن نگاه می کردم و متعجب از اینکه وای باز هم اینجا هم یه آشنا می بینم... تو شهری که سه تا شهر فاصله داره با محل زندگیمون و ... برام همیشه جالب هست و خواهد بود این اتفاق ها که کم هم نیستن و بهش گفتم و گفت اره فامیل همسرم بودن و چرا من شما رو ندیدم!! چند بار هم گفت دیگه نزدیک بود بگم ببخشید اینبار میام خودمو نشون می دم که ناراحت نشی... نیشخند خلاصه که همیشه نمیشه نالید و شاکی بود.. یه وقت هایی هم باید شکر گذار و خوشحال بود از داشتن همچین مخاطبانی!

 

- فکر کنم همه این حس های خوب از دیشب اومد.. همون موقع که پارتنر اومد دنبالم و اومد تو آفیس و گفت چطوری؟ دلم برای همسر خوشگلم تنگ شده!عینک فکر کنم فهمیده بود که خیلی ازش شاکی هستم و قصد هایی دارم مبتنی بر متنبه کردنش و اینطوری داشت ...م می کرد!!!نیشخند معلومه.. موفق شد کاملا!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز یه روز گرمه ، یه روز خیلی گرم ، یه روز خیلی خیلی خیلی گرمممممممممم یعنی هنوز که هنوزه بعد از یک ساعت و ربع نشستن زیر کولر آفیس، من هنوز گرممه و دارم خفه میشم!!! یعنی اداره برق نا محترم! مصبتونو شکر!! هم خدا تومن پول برق بدی تابستون و زمستونم نداشته باشه ولی تا کولر رو می زنی سیستمت 10 بار خاموش کنه از نوسان و فشار ضعیف برق و 10 بار کارات نصفه نیمه بمونه و سیستمت نیمه جون بشه و...کولرت بهش فشار بیاد و.... آخه آدم چی بگه؟؟؟؟

سه شنبه بعد از امتحان آخری(ساعت 5 عصر!) موقع برگشتن با همکلاسی رفتیم یه کته کبابی معروف درست بعد از جنگل نور و ناهار کباب زدیم! ولی اصلا در حد و اندازه های تعاریفی که شنیده بودم ازش نبود!!! هم خیلی خیلی گرون بود!!! خلاصه بعدش در حالی که کم مونده بود بزنم کنار بخوابم!!! تا مقصد روندم و یعد هم در یک عملیات ژانگولر آفیس رو پیچونده و همراه با پارتنر به سمت شهر دوست و همساده تاختم و رفتم پیش پسر گوگولی و کلی از دیدنش و بوییدنش و اون ریخت بامزش لذت بردم!!! حالا جالبیش هم اینه که هی این رفیق شفیق_ تازه مامان شده ی ناباب مون میگه زودتر نی نی دار شو هیجان دارم ببینم بچت چه شکلی میشه!!! نه جان_ من ! اینم شد دلیل و منطق برای بچه دار شدن واقعن؟؟؟ خو یعنی چی؟؟؟ چه توقعاتی دارن ها! حالا اگه اومدیم و خام شدیم و بچه دار هم شدیم و بچمون شکلش در حد و اندازه های توقعات دوستان و وابستگان نبود چه باید بکنیم؟؟؟؟ بزاریمش دم در؟؟؟نه! جدا" خلاصه که تا ساعت 8ونیم اینا بودم پیششون و بعد کاسه کوزمونو جمع کردیم اومدیم خونه و از اون روز هم دلم با اون عکسی که از پسرک گرفتم و خیلی بامزه افتاده توش، خوشه...

چهارشنبه شب پارتنر شام دعوت بود تالار برای سمینار و دور همی که همکارای کارشناس هر چند وقت درمیون دارن و ماشین رو هم ازش نگرفته بودم و بعد از مدت ها پیاده و قدم زنان برگشتم سمت خونه و سر راه هم دوتا لاک از آرایشی بهداشتی جدیدی که باز شده خریدم... تازه میخواستم یه شب دنج و خلوت و خودمونی برای خودم درست کنم و یکم کارهای خونه رو انجام داده بودم که سر و کله پارتنر خیلی زودتر از اونی که توقع داشتم پیدا شد و اینگونه بود که یه شب آرامش و خلوت با خودم بر بار فنا رفت.. متاسفانه از سال قبل که موقعیت شغلی پارتنر تو آفیس تغییر کرد ، دیگه ماموریت نمی ره و الان می فهمم که چقدر به اون چند روزی که در سال تنها و با خودم خلوت می کردم احتیاج داشتم و دارم...

پنجشنبه هم که برخلاف اون چیزی که فکرش رو می کردم اصلا روز من نبود. فکر می کردم که حالا بعد این همه سال که همیشه یه دلیل برای ناراحتی ها و دلخوری هامون داشتیم امسال خیلی خوب داریم پیش میریم و میتونیم یه سالگرد خیلی خوب داشته باشیم.. بهش پیشنهاد دادم که عصر پنجشنبه هیچکدوم نریم سر کار و باهم وقت بگذرونیم ... ولی متاسفانه... خیلی قابل پیش بینی بود رفتارش که آخرش نمیتونه خیلی خوب برخورد کنه و به بیراهه می ره.. مثل همه سالگرد ها و تولد هام و روزهای زن  و روز فلان و بیسار و .... خیلی خیلی عجبیه و دیگه برام عقده شده... اینکه چی میشه که یهو تو اون روز خاص یا از قبل ترش با هم دعوامون میشه و همیشه و همیشه و همیشه هم از جانب پارتنر شروع میشه و سر چیزهای مسخره و اعصاب خرد کنه... یه وقتی باید بالاخره بفهمم این مرض از کجا میاد و درمونش چیه... خلاصه که پنجشنبه نه از شام و خنده و خوشحالی خبری بود نه از هیچی دیگه و تا جمعه عصر قهر بودیم و آخرش هم باز من بودم که اوضاع رو درستش کردم... پیرم کرد این آدم! :| خدایا مددی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳۱ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

مامان برگشت..

هنوز لای یکی از جزوه هامم باز نکردم!

دنبال جا می گردم و خبری نشده هنوز و این نگرانم می کنه...

میخوام بزنم به فاز بی خیالی.... خب چی میشه اصلن....البته اگه بتونم....

دیشب قلو میگفت دوست و همکلاسی دوره کاردانی ام، جدا شده... خب خیلی ناراحت کننده هست... البته خودش 100% مطمئن نبود و از یکی از دوست های همسرش شنیده بود... رفتم تو اینستاگرامش و دیدم چقدر پست ها و عکس هاش غمگینن.. چقدر از خیانت نوشته....دیدم عکس های تکی و دو تایی همسرش رو پاک کرده و ... گرچه دوست نداشتم باور کنم به این زودی به آخر راهشون رسیدن ولی انگار واقعیته... حیف که از اون همه روزهای خوش و صمیمیت بینمون این همه فاصله گرفتیم... وگرنه به خاطر همون روزها هم که شده می رفتم پیشش و می گفتم اون روزها خیلی با هم خندیدیم.. الان تو آغوشم گریه کن....ولی حتی نمی تونم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم.... دیگه الان من تنها دوست صمیمی و عزیز و مورد اطمینان دور و برش نیستم و اونهایی که دورم کردن، پیششن... کاش اگه مرهم من نبودن، مرهم اون باشن....

امروز عصر هم ختم پدر دوست دوره دبستانم می ریم... بعد از 5ماه که ندیدم همدیگه رو ... حالا اینجا باز 4 تایی دور هم جمعیم...

×یوونتوس هم باخت دویاره تا بازم مثل همیشه اسطوره ی دست نیافتی و غمگین من بمونه....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خیلی تقلا کردم که بتونم بخوابم، تقریبا داشتم موفق میشدم که پارتنر خان با بی ملاحظگی تمام مثل دیشب، وقتی اومد بخوابه، بیدارم کرد.قبلش از بدن درد همش مچاله و دراز کش بودم.از وقتی از دانشگاه برگشتم مفصل های زانوهام و مخصوصا زانوی چپم و مفصل ران پای چپم وحشتناک درد داشت و حتی احساس کردم متورم هم هست.تا بحال تو این دوترمی که رفتم دانشگاه و برگشتم هیچوقت بعدش تا این حد اذیت و داغون نشده بودم.بیشتر از دو ساعت رانندگی و 9ساعت نشستن_تقریبا بی وقفه سر کلاسهای بدون تهویه و صندلی مناسب، تو هوای گرم و حمل و نقل یه کوله پشتی سنگین، واقعا امروز رو خاطره انگیز تر کرد برام!!! مخصوصا اینکه تقریبا نیم ساعت مونده بود که برسم خونه که موبایل کاریم با به شماره ناشناس زنگ خورد و نمیدونم چرا برخلاف همیشه، موقع رانندگی تصمیم گرفتم جواب بدم که متوجه شدم صاحب_ ملک_ افیسم هستن پشت خط و بعداز سلام و علیک یکاره فرمودن که پای معامله ملکی که الان بنده مستاجرشم هست و من بفرمایم که چه مدت زمان احتیاج دارم تا اونجا رو تخلیه و تحویل بدم!!! خب در حین و بعد از این مکالمه خیلی سعی کردم که مثبت و منطقی به این قضیه نگاه کنم و بگم هر تغییری می تونه یه تحول مثبت باشه ،همینطور که من الان بیشتر از 3 ساله که هر سال میخوام یه تغییر تحول اساسی تو کل کارم بدم و از اینجایی که هستم جابجا بشم ولی هربار نشده و ته دلم بازم دوست داشتم بمونم و موندم، ولی اینبار که قضیه خیلی جدی می زنه،دلم یجوری ریخته و واقعا بعد از 7 سال اینجا بودن، حس میکنم باید از یکی از عزیزترین هام جدا بشم و... اصلا فکر اینکه الان سر یکی از مهمترین دو(چند)راهی های زندگی ام هستم برای یه تغییر کلی و اساسی توی مسیر زندگی و کاری ام، نگران و گیج و هیجان زده ام کرده! چند تا تصمیم و انتخاب اساسی و سرتاسر متفاوت که از غروب که این خبر رو گرفتم تا الان، دارم بینشون دو-دو می زنم ، احتیاج شدیدی به حس و جسارت_ ریسک پذیری_20 سالگی ام دارم ولی حالا در آستانه 30 سالگی، هرچی تو خودم کند و کاوش میکنم، کمتر پیدا ش میشه....

و مثل همیشه ارزو می کنم که عقل هستی منو تو درست ترین و بهترین مسیری که می تونم دنبالش برم، قرار بده. آمین.... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

... منو درکم کن یکم، از پیشم نرو، هر چی تو بخوای،همون میشم(زرشک!) ، نرو! .... قر قر قررررررررررررررر بیا وسط!

سلام ، بله بله، بیت بالا سخی بود چند از یکی از TRACK های آلبوم جدید "محسن یگانه" جان که دیشب ابتیاع فرموده بودیم(اورجینال!) و تا الان که یه 10 باری از صب البومشو گوش دادم فقط از همین یه ترک_ شش و هشتی رو پسندیدیم !! اونم با قر فراوان که امروز صب با این آهنگ در منزل دادیم!خنده اونم من!!!! بقیه 12تا آهنگ های این آلبوم اصلا بدلم ننشست! البته من عادتمه! یه 20-30 باری باید بشنوم تا خوشم بیاد ! فکر کن همیشه از آهنگ های جدید شادمهر رو که گوش می کنم بنظرم خیلی مسخره و چیپ میاد و صداشم همیشه خفه و تو دماغی بنظرم می رسه ولی بعد مثلا 10 بار شنیدنشون میشم یه طرفدار دو آتیشه! البته فقط در مورد آهنگ های محسن و شادمهر اینطوری ام!

امروز حالم خوبه شکر خدا، دیشب تا 3 بیدار بودم و گفتم صب اگه تونستم بیدار بشم ، صبح رو می رم سر کار که ساعت 9 بیدار شدم و تا آماده بشم شد 10 و ربع و در حالی که تقریبا آماده بودم تصمیم گرفتم نیام آفیس و بدین ترتیب موندم خونه و به خودم مرخصی استحقاقی دادم!! هوا معتدل و ابری بود و نشستم یه عالمه Subway surf بازی کردم و فیس و اینستا چک کردم و شارژ گوشیم که تموم شد آلبوم محسن رو که دیشب خریده بودیم گذاشتم تا برا اولی بار گوش کنم، بماند که 10 بار از اول تا آخرش رو گوش کردم و بعد یکی از کا.ند.ید. های ا.نتخا.با.ت اتحا.دیه مون(که یه ما.فیا حساب میشه تو صنف و شهرمون! و خیلی سعی میکنه روابط کاری داشته باشم باهاشون ولی من بدلایلی که دارم و تجربه ی همکاری کوتاه مدت قبلی جوابم همیشه و به هر روشی که متوسل میشه ، منفیه!!! )تماس گرفت باهام و اول نمی خواستم جوابشو بدم. تو هفته ی گذشته به هر مناسبتی برام پیام فرستاده بود (تبریک و تسلیت و ...) ولی دیدم بهتره برم تو شیکمش تا دست از سرم برداره! میدونستم برای گرفتن رای زنگ زده و خلاصه حرف زدیم و با ذکر چند نکته تخصصی و چند تا سوال فنی! یه جورایی ناک اوت ش کردم! و خیلی رک گفتم تا برنامه کاندیدا ها برام معلوم نباشه من رای نمی دم! بعد هم کلی با آهنگ شماره 5 آلبوم جدیدم رقصیدم!!!! بعد هم ناهار و کار خونه و ظهر هم که پارتنر اومد و ناهار زدیم و میخواستم زود بیام آفیس که باز یکم دیر تر از اونی شد که میخواستم بیام و الان من هستم و یه عالمه کار عقب افتاده آفیس و همینطور دانشگاه! ولی حالم خوبه و میخوام همینطوری بمونم.

می بوسمتون و میخوام برم یکم کار کنم و پول حلال در بیارم! فعلا بای!عینک

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

یه مدتی هم بود که سعی می کردم حتما آخر هفته ها یه نوشته بزارم تو وبلاگم، چون مخصوصا پنجشنبه ها حس خوب و مثبتی دارم.. ولی این چند وقته اینقده سرم شلوغ پلوووغ بوده که فرصتی حتی برای فکر کردن به این hobby هم نداشتم! حالا امروز یه آخر هفته ی دیگه و یه پنجشنبه ی صورتی ارغوانی دوست داشتنی_ دیگست... راستش اولش اصلا زبونم نمی چرخید که همین 4 تا کلمه ای که در وصف زیبا و دوست داشتنی بودن این روز از هفته رو ، بیان کنم! چون کلا آدم حرف های لطیف و مهربونانه و عشقولانه زدن نیستم! ولی می بینم می تونم همینطوری حتی به یه چیز بی جان و یه روز معمولی، یه حس خوب و مثبتی ببخشم که خوبی و مثبت بودنش میتونه به سمت خودمم برگرده...(وای ببین  واسه تعریف کردن_ یه روز چقدر سفسطه!!! کردم).

خب دیروز روز خوبی بود... صبح که تقریبا زود اومدم سر کار! البته بعد از اینکه فهمیدم انتخابات اتحادیه دیروز نبوده و بیخودی ساعت6ونیم صب دوییده بودم رفته بودم دوش گرفتم  و آماده شدم و بعد هم که متوجه شدم بیخودی اینهمه استرس کشیدم خواستم لااقل زودتر بیام سر کار که اومدم تا در آفیس و ماشین و پارک کردم و اومدم کلید رو از تو کیفم در بیارم که دیدم ای وااااای کلید آفیس رو تو کوله پشتی دانشگاه که دیروز برده بودم جا گذاشتم!!!! خب مجبور شدم برگردم خونه و کلید و عینک طبی مو که اونم جا گذاشته بودم بردارم ودوباره بیام سر کار!!!!! برا همین خیلی زود هم نیومدم! بعد تا ظهر کلی بدو بدو بدو داشتیم برای اینکه یه سری طراحی های تم تولد داشتیم که باید زودی انجام می دادم و می فرستادم چاپخونه تا دوستم بره بگیره و اماده کنه برای مشتری! بعد هم کارهای خودم که خیلی عقب افتاده و بعد هم میخواستم عصر نیام سر کار و برم شهر دوست و همسایه با اون یکی دوستم برای خرید مانتو که درست ظهر معلوم شد دوستم که خودش پیشنهاد رفتن بیرون رو دیشب داده بوده، نمی تونه بیاد ولی من با اینحال با مامی رفتم بیرون و یه سری گل خریدم برای اون باکس چوبی پایه دار که قراره دکور جدیدمون باشه خریدم و یه سری خرت و پرت برای خونه و یه مانتو هم از اولین فروشگاهی که رفتم مانتوشو دیدم !!! چون دیر شده بود و کلا من همینطوری خرید میکنم! اولین چیزی که دوست داشته باشم و پولمم بهش برسه که البته نمی دونم به کی رفتم چون تقریبا هیچکدوم از اعضای خانواده ام و دوستام این مدلی نیستن!و رسمن من و فروشنده رو دق میدن و البته شایدم چون وقت زیاد دارنخیال باطل این مدلی هستن!فقط من و پارتنر این مدلی هستیم ! تازه با این حال پارتنر با من خرید نمیاد! چون ممکنه بخوام از مغازه اولی خرید نکنم و برم مغازه دومی! کلا حوصله دور زدن و گشتن و خرید کردن رو نداره و اصلا هنر لذت بردن از بودن تو همچین محیط هایی رو هم نداره حتی اگه وقت داشته باشه/باشیم!!!  

ولی بهترین قسمت دیروز قسمت خرید و پول خرج کردن هام نبودوقت تمام بلکه رفتن پارک بعد از شام(که البته ما هیچکدوم شام نخوردیم!!) و بازی بدمینتون بود! من که رسما حریف می طلبم! چون مثل اینکه خرده استعدادی دارم، شاید هم استعداد نباشه و علاقه باشه که باعث میشه تو این بازی بدون هیچ زمینه و تمرین و آمادگی جسمانی ای خوب باشم از خود راضی فکر کنم حدود 45 دقیقه یه ضرب با دونفر که با هم جابجا می شدن بازی کردم! یعنی من بودم ولی حرف هام خسته می شدن جاشونو عوض می کردننیشخند اگه خیلی دیروقت نبود دوست داشتم بیشتر هم بازی کنم ولی خب بفکر امروز هم بودم که کی می خواد بیاد سر کار!!!! و کوتاه اومدم شبتم حدود یک بود که دوش گرفتم و خوابیدم.

امشب هم دوره خونوادگی پارتنر هستیم.دورشون امشب کنسل شده بود چون خواهر کوچیکه پارتنر آنفولانزا شده و بچه هاش هم ابله مرغون گرفتن و من که نگرتم اصلا نباید از سمت های خونشون رد بشم!!! ولی دایی اش باید برای عمل بره تهران چون متاسفانه تازه تشخیص بیماری بدی!!! رو دادن میخواد قبل جراحی همه خانواده رو ببینه خواهر کوچیکه اش نمیاد ولی همه هستن تا دور هم باشیم. امیدوارم خدا خودش همه رو سلامتی ببخشه مخصوصا خانواده و عزیزان و دوستانمون رو...

آخر هفته خوبی داشته باشید ♥

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه روزهایی هم میشه مثل این چند باری که تا بحال پیش اومده، شرایط یه جوری رقم میخوره که بجا اینکه مثل همیشه از خودم و هفت جدم! طلبکار باشم، دیگران تو موقعیت هایی قرارم میدن که به خودم افتخار می کنم! خدارو شکر این روز رو هم به چشمم دیدم! از خودم تشکر می کنم، همین!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٢۸ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

اینجا ایران است!

هوا خوب و خنک و ابری است

ما خوبیم

خدارو شکر

:)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

نمیدونم چرا نوشته های جدیدم رو نمی تونم ببینم تو صفحه ولی الان احتیاج داشتم که بنویسم.

الان تو کلینیک هستم و منتظریم که دکتر بیاد و مامانم بره برای عمل.هر چند عملش بگفته ی دکتر کوچیک و جزعیه ولی خب همین تو اتاق عمل رفتن کلی استرس و دلواپسی هست همین بیهوشی یا اسپاینال و... بالاخره ادم دلش برای عزیزانش نگرانه.امیدوارم که هیچکس هیچوقت اسیر بیمارستان نباشه و همیشه همه ی عزیزانمون سلامت در کنارمون باشن.آمین

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/همین الان جواب لا.تا.ر.ی رو چک کردم و خدارو شکر! هیچکدوم از ما 3 نفر سلکت نشده بودیم!

2/دیروز کله سحر پاشدم رفتم دانشگاه ولی بعد از کارگاه 3 ساعت اولی مون احساس کردم اصلا حالم خوب نیست و بعد مطمئن شدم که درست حدس زده بودم!!! از این به بعد باید دقت بیشتری به تاریخ و تقویمم داشته باشم! برا همین ظهر برگشتم خونه، ناهار خونه خوردم و دو ساعت هم خوابیدم و عصر هم برا اینکه به خودم بیشتر توجه کنم نرفتم سر کار و شب هم از نبود پارتنر خان نهایت استفاده رو کردم و تو تنهایی خودم با دیدن یکی دوتا فیلم و سریال مورد علاقم خودمو لوس کردم تا پارتنر برگرده!

3/دیشب ساعت 11 اینا بود که میخواستم برم بخوابم که صبح بدون بهانه و خستگی بتونم همون ساعتی که میخوام بیام بیرون و به کارک برسم که همون لحظه پارتنر رسید و گقت بزن شبکه 3 فوتبال یوونتوس و رئال مادریده! فکر کنید!!! تیم من و تیم پارتنر! تیم من و تیم مامان!!! باهم یه همچین مسابقه حساسی رو داشتن  و من میخواستم به خواب غفلت برم! هیچی دیگه تا ساعت 1 که تیم همیشه قهرمان من  و بوفون عزیزم!!! بردن بیدار بودم! خیلی خنده دار بود حال_ پارتنر! من اهل کری خوندن نیستم ولی اون خیلی کل می انداخت و خب منم یکم جواب میدادم و یکم هم ناراحت می شدم  و یکم هم نگران بودم که نکنه طبق معمول این تیم خوب ولی ناکام! ضایعم کنه جلو پارتنر و کری هایی که میخونه!!! ولی وقتی پنالتی رو گل کرد و بعد هم رفت تو دفاع اتوبوسی!!! و بعد تر هم که بازی رو برد! خیلی بنده خدا پارتنر حالش گرفته شد و البته که من حال کردم! داشتم حساب میکردم الان شده چهارده سال که من فوتبال ایتالیا رو دوست دارم و این دوست داشتن دقیقا از 14 سال قبل و با دیدن بازی های همین یوونتوس و طرفداری از همین تیم شروع شد... هی هی هی... کی این همه سال گذشت و دختر نوجون و آشفته ی اون روزها شد یکی مثل امروز من؟!!! یادش بخیر تا دیر وقت با اون تلویزیون  سیاه رنگ 14 اینچی مون می شستیم فوتبال می دیدیم!من هنوزم نمی خوام بزرگ شم!

4/اون پسره تو بفرمایید شام دیشب! تمام مدت من رو یاد یه نفر می انداخت...کسی که یه تقریبا دوساله که اصلا ندیدمش... تمام این چهار شب.. از ریخت و قیافه و مغرور بودنش تا صداش و مدل حرف زدنش! میشه دونفر اینقدر شبیه هم باشن؟؟؟ چرا این مدت اینقدر آدمهایی میان سر راهم که منو یاد آدمهای گذشته ی زندگی ام می اندازن؟ اون از اون مشتریه، این از این پسره، اون از استاد دانشگاهمون که هر بار می بینمش یاد ....اون می افتم... خودمم موندم، تخیله یا واقعیت؟!!

5/فردا می شه دوهفته از روزی که خاله شدم! دوست عزیزم که روز ثبت نام ارشد من متوجه شدیم بارداره بالاخره نی نی مون رو دنیا آورد... اون روز رفتم دیدنش و یکبار دیگه هم رفتم ولی نی نی مون رو از روزی که بدنیا اومد نشد که ببینم، دلم تنگ شد برای دیدن اون پسر دوست داشتنی_ لپ گلی! اگه بشه امروز برم ببینمش...

6/تو اون حالی که از اول امسال داشتم نشد این دو مورد رو هم ثبت کنم در خاطراتم، یکی اش کنسرت 10 فروردین محسن یگانه بود که مدت ها بود دوست داشتم برم و این فرصت خیلی یهویی و خیلی هیجان انگیزانه! جور شد برام و خیلی خوب بود، یکی هم سفر بعد از تعطیلات عید به جنوب و جزیره دوست داشتنی ام بود و تجربه ی جدید پاراسیل سواری! خب من از ارتفاع وحشت دارم ولی این هم جزو همون تجربیاتی بود که باید توی زندگی ام می داشتم و جالبه بگم که اصلا هم نترسیدم، چون ترس نداشت و بیشتر آرامش بخش بود!

7/یه سری فیلم های جدید و قدیم رو دانلود کردم و می کنم و دیدیم. این وسط جالب بود من با ذهنیت اینکه یه فیلم خیلی ملو و احساسی رو میخوام به خورد پارتنر بدم، Gone Girl رو دانلود کردم ولی نتیجه کلا یه چیز دیگه بود! فیلم جالبی بود ولی درام عشقی مورد علاقه من نبود عوضش برای پارتنر خان( و هر مرد/همسر یا پارتنر ی) می تونست پر باشه از درس عبرت و تجربه!!! :)) میتونم بگم من احتمالا جزو اولین پارسی زبانانی هستم در داخل وطن! که فیلم پنجاه.سایه.خاکستری. رو دانلود کردم و دیدم همون زمان_اکران در اروپا !!! البته الان تو سایت ها برای دانلود موجوده! اگه دنبال یکم هیجان هستید ببینیدش، البته نه در کانون گرم خانواده! به تنهایی یا با م.ع.ش.و.ق.ت.و.ن عینک

8/هوا ابری و خنکه... فکر می کنم حالم خوب تره....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همین یکی دو ساعت قبل یه مشتری جدید اومد اینجا، تا دیدمش هی میگفتم چقدر آشناست، کجا دیدمش قبلا؟ بعد که رفت و داشتم عمیق تر موشکافی می کردم...یادم افتاد، شبیه یکی از همکلاسی های دوره کارشناسی ام بود... نه یه همکلاسی معمولی...یه همکلاسی_ دوست... شبیه ده سال بعدش بود... چهره ی جا افتاده ی همون همکلاسی بود انگار... خوشتیپ بود... از اون چهره ها که تو دهه 40-50 زندگی شون به اوج جذابیت می رسن... فکر کن شکل همون آدمی باشه که چند وقت قبل بعد از 7 سال پرده از راز دلش هم پیشم برداشته باشه... رازی که بهش گفتم حالا تو این زمان گفتنش اصلا چه دلیلی می تونه داشته باشه؟... ولی خب گفت که زندگی اش پر از حسرت همون لحظه هاست که حرفش رو نزده... 

خب همه اینها به کنار، این آدم امروز اونقدر جذاب بود و شبیه س.و.پ.ر ا.ستا.ر ها بود  که میتونست یه هنرپیشه خیلی معروف و محبوب باشه... اگه اینجا زندگی نمیکرد و مثلا تو یینگه دنیا بدنیا اومده بود، حتما مامانش کمکش می کرد تو بچگی تو چند تا تبلیغ تلویزیونی بازی کنه و یا شاید اصلا اگه دانشگاه می رفت همونجا براش اولین جرقه های موفقیت زده می شد، شاید واقعا استعدادش رو هم داشت، شاید یه ستاره موسیقی می شد، شاید حتی بخاطر جذابیت و یکم ه.ی.ز.ی اش می رفت پ...ر.ن ا.س.ت.ا.ر میشد حتی!!!! ولی خب یه راننده معمولی  ماشین خطی بود... داشتم فکر می کردم چند درصد از ما آدم ها قربانی تصادفی این جبر جغرافیایی هستیم؟هان؟!! خیال پردازی دیگعه بسه، باید نون بخرم برم به پارتنری که از کمر درد خونه نشین شده برسم! اینه جبر جغرافیایی خودم!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

سلام

راستش امروز یه فرصت خوب داشتم که همه خستگی های دیروزمو به دست باد بسپرم و تمام همتم رو جمع کنم و دوباره از نو ، بعد مدتها رخوت و تنبلی و کسالت، مسیر دوست داشتنی(که تو این فصل و این هوا دوست داشتنی تر هم شده) خونه تا محل کارمو پیاده طی طریق کنم... و واقعا خوشحالم که این محبت رو امروز دریافت کردم... از کائنات، از خدا، از خودم که خواستم بیشتر با خودم خلوت کنم و یکم با خودم وقت بگذرونم... مسیر کوتاه 15-16 دقیقه ای هست ولی من عاشق پاییز و زمستون و هوای ابری و رودخونه و حالا تمام غنچه ها و شکوفه های بهار نارنج توی همین مسیر کوتاهمم... امروز رو می تونم بگم چند دقیقه اش رو زندگی کردم و لذت بردم... شکر ♥

یه مطلبی هم هست که فکر کنم خیلی وقته میخوام بیام و بنویسمش...ولی تو راه که قدم می زدم به ذهنم رسید من اینجا دوستای خوبی دارم، دوستایی که خیلی هاشونم نا محسوسن ولی میدونم که حضور دارن.. دوستایی که خیلی هاشونم وبلاگ و سایت و راه ارتباطی باهاشون ندارم ولی محبتشونو بهم نشون میدن و تو موقع هایی که نیازه پررنگ و پیدا می شن... پس فکر کردم مطرح کردن این موضوع رو بزارم برای وقتی که اول این سوالم رو از دوستای مجازی ولی دوست داشتنی اینجا پرسیده باشم ، بعد. دوست دارم با فکر و صادقانه و بدون هیچ خود سانسوری نظراتونو بدونم.

شما از دوستاتون ( معمولا اونها که نزدیک تر هستن بهتون و اونهایی که فکر می کنید صمیمی هستید باهاشون) چه توقعی دارید تو دوستی. بیشتر منظورم اینه که مهم ترین توقعتون چیه. یا تا چه حده؟ یا اصلا نظرتون در مورد روابط دوستانه دو طرفه چیه! یا اصلا بگید اگه دوست صمیمی دارید، اون فاکتوری که شماها رو بهم نزدیک نگه داشته و مهم تر از همه اعتمادتونو جلب کرده چیه؟

نمیدونم دیگه چطور باید منظورمو برسونم. اگه بد گفتم ببخشید ولی واقعا احتیاج دارم که بدونم. چون الان تو موقعیتی هستم که یه الک بزرگ دستمه و میخوام غربالگری کنم چون احساس می کنم خیلی گم شدم این وسط. کسانی هستند که تابحال فکر می کردم دوستمن ولی الان که دوباره فکر می کنم ، مرددم! مخصوصا بعد اون اتفاقی که پارسال افتاد و خب فکر میکنم اصل این داستان الک و غربالگری و این دودلی ها از همونجا شروع شده و من رو تکونده!

 

×ممنون همه اون دوستای مهربونی هستم که زحمت کشیدن و نظرشون رو نوشتن. بازم میخوام خواهش کنم بقیه هم بیان و بگن توقعاتشون چیه از دوستی، الان تو شرایطی هستم که خیلی لازمه نظرات بیشتری رو بدونم و روش فکر کنم. می بوسمتون♥

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٢ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یعنی قشششششششنگ پرشین بلاگ پوکیده بود!!!

من نمی فهمم قدیمی ترین سرویس دهنده وبلاگ فارسی باید حال و روزش اینطوری باشه؟؟؟؟؟؟؟ واقعا و عمیقا متاسفم که بعد اون باری که زد و کاملا ناجوانمردانه وبلاگ 9 ساله ی منو نابود کرد و آرشیوش رو پاک کرد و وبم رو مسدود کرد، بازم مثل احمق ها(واقعا خنثی) دوباره اومدم رو همین سرور خائن و یه آدرس جدید درست کردم و الانم که خب 3-4 سال شده!!!! شیطونه میگه کاسه کوزتو جمع کن برو رو یه سرور درست و درمون بساط ت رو پهن کن

عهد همین دو روزی که هی اومدم یه چیز مثبت بنویسم و دنیا رو از نیمه پر لیوان ببینم و بلکه حال خودم و حال اونهایی که میان اینجا بهتر تر بشه ایشون مریض حال بودن و هیچکی رو راه نمی دادن.

حالا بگذریم، خوبید؟ چه خبر؟ منم بهترم و بهتره بگم خوبم شکر خدا. اینقدر اولش شکار بودم الان یادم نیست دقیقا قبلش میخواستم چی بنویسم. حالا اگه یادم اومد پی نویسش میکنم :)

فعلا فقط اینکه خوبیم خدارو شکر و جز تنبلی مزمنی که خیلی وقته خفتم کرده ملال دیگه ای نیست :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام..

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم... چه دنیای رو به زوالی دارم...

....خیلی دلم گرفته از خیلی ها....

نمونده از جوونی هام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی...

تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور....

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست....

اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش....

 

آره منم اون تنهای بی سنگ صبور....تو یه خونه ی سوت و کور....آه..... خستم....از همه چی... حوصله خودمم ندارم....

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه دوستای خوبم،

 دیگه تبریک گفتن سال جدید به بقیه بعد از یه هفته کار مسخره ای بنظرم می رسه! انگار که دیگه سال خیلی نو نیست  و یه جورایی کهنه شده ولی با همه اینها برای همه دوستان و عزیرانم لحظه هایی شاد رو آرزو مندم و واقعا برای همه آرامش و عشق  و دل خوش می خوام و از همه مهم تر هم سلامتی که بدون اون هیچوقت خوشبختی تکمیل نمی شه ...

راستش من امسال رو با کلی حس های مثبت شروع کرده بودم و جزو معدود وقتهایی بود که تونسته بودم این من_ همیشه معترض و ناراضی رو خوشحال و دلگرم نگه دارم، حق هم داشتم دیگه چی می خواستم؟ سلامتی رو که برای خودم و عزیزانم داشتم ، بعد یه مدت طولانی مامانمو تو خونمون داشتم. داداشمم به بهانه مامی اومده بود و در کنار پارتنر خان جمعمون جمع بود. با اینکه از نظر جسمی کلی مریض شده بودم و انرژی زیادی نداشتم برای اولین بار تمام شیرینی های عیدمون رو خودم پختم و با کلی ذوق و شوغ منتظر نظر اطرافیانم بودم. لباس و کفش و عطر و شلوار نو هم داشتم و از همیشه بیشتر خیالم از این بابت ها راحت بود.... 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

سلام :)

فکر نمی کردم واقعا امروزو بتونم بیام و بنویسم ولی الان همین حالا تو آفیس نشستم در حالی که اصلا قرار نبوده امروزو بیام سر کار! حکایت الان_ من حکایت حسنی به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه آخرین روز سال و می رفت شده!!! والا!!!! 

امروز رو دوست داشتم چون صب به خودم اجازه دادم تا هر وقت که میخوام بخوابم و یعنی تا ساعت  11 تو رختخواب بودم! البته همشو خواب نبودما!!! پارتنر خان اغفالم کرد و یه ساعتی با هم داشتیم معاشرت صمیمانه می کردیم بعد N سال دقیقا!!! بعد هم که یه صبحانه مبسوط زدیم بر بدن و ساعت یک با پارتنر خان و داداشه از خونه رفتیم بیرون! اونقدر شلوغ بود خیابون بازار که بیخیال خرید میوه شدیم و پارتنر رو تو میدون اصلی پیاده کردیم و من و داداشه زدیم به جاده! تا بریم سمت اون فروشگاه های بزرگ خارج از شهر(البته شاید یک کیلومتر فاصله داشته باشه نه اونقدر ها دوووور دووووور!!) داداشه دیروز رفته بوده همونجاها و یه چیزهایی پسندیده بوده ولی قرار شد امروز بره بخره که منم بهش پیشنهاد دادم اگه دوست داره منم باهاش برم کمک! که اونم شدیدا استقبال کرد!!! خلاصه تا نزدیکای ساعت 3 عصر همونجاها مشغول خرید بودیم و منم یه کمربند چرم رنگی خیلی خوشگل و یه ست مانیکور برقی!!! خریدم برای خودم و یه چیز کوچولوی خصوصی!!هم برای پارتنر خان خریدم!!! و اومدیم خونه و ناهار خوردیم و من خمیر شیرینی برنجی رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا فردا استراحت کنه و فردا بقیه روند شیرینی پزیمو ادامه بدم!!! نگفتم؟؟!؟!؟مژه دیروز کلیییییییییییی شیرینی پزوندم! البته هنوز چند تا از اون مدلهایی که تو نظرم بود رو نرسیدم درستشون کنم اونم بخاطر اینکه هر کدوم از اون رسپی هایی که داشتم رو با 3 برابر مواد درست کردم و رسما از کت و کول افتادم!!!  حالا اگه شد بقیه اش رو امشب یا فردا ردیف می کنم.

راستی دم عیدی تونستم بعد از ماه ها حدود 2 کیلو وزن کم کنم! البته نه با قدرت اراده ام! بلکه با مریضی و بی اشتهایی که این چند روزه پدرمو در آورده و منو انداخته! ولی این رو هم به فال نیک می گیرم و ازش ممنونم که باعث شد یکم وزن کم کنم دم عیدی و دوز دپرشن حاصله از تپلو بودنم بیاد پایین و تقریبا صفر بشه و همینطور باعث شد که توجه پارتنر خان بهم بیشتر شه!بغل

امیدوارم بهترین روزها در انتظار هممون باشه و شروع این سال جدید همزمان با شروع بهترین فصل زندگی ماها باشه، آمین.

دوستتون دارم. می بوسمتون ماچ

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام فکر کن از هفته قبل چهارشنبه میخوام بیام چهار کلوم بنویسم ولی جور نمیشه. الانم که یه کوچولو این وسط مسط ها وقت خفت کردم گفتم بیام بنویسم ولس چون هم فرصتم کمه هم حال خیلی خوشی ندارم شماره میزنم و تیتر وار ، بدون در نظر گرفتن ترتیب و اولویت بندی می نویسم و رد میشم.

1-الان همین لحظاتی که نشستم پشت سیستم و دارم بگاز می تایپم! خیلی مریض و حال ندارم دم عیدی!!!! فکر کن 6 ماه تمام ، از هیچ تلاشی مضایقه نکردم تا از خودم مواظبت کنم که یه سال زمستون و پاییزش رو صحیح  و سالم و بدون سرما خوردگی بگذرونم ولی متاسفانه این گلو درد های دوهفته پیش بالاخره خفتم رو گرفت و منو انداخت! اونهمه قرص جوشان_ خارجی!!! خوردن و اون همه لیتر لیتر عسل آبلیمو و آب نمک قرقره کردن باد هوا شذ رفت پی کارش!!!! از دوهفته قبل هی این گلودرد لعنتی اظهار وجود می کرد و من بهش رو نمی دادم ولی بالاخره از دوشب پیش که اونقدر حالم بد بود و تا صب 100 بار با هر پهلو به پهلو شدن بیدار شدم و یه بارم همین وسط مسط ها سرمو نمیدونم چطوری بعد 4 سال که رو این تخت می خوابم، کوبوندم به تاج تخت!!!! و بیدار شدم و دوباره با تب و حال نزار خوابیدم و این بین پارتنر خان یه بار هم نگفت که خرت به چند من؟!! فردا شبش که داشتم برای مامان میگفتم حالم اصلا خوش نبود و پارتنر میگه آره همش داشتی تو خواب هذیون می گفتی!!!!! میخواستم خفش کنم دقیقا!!! گفتم حال آدمو که نمی پرسی مواظبت هم که نمی کنی حالا لااقل بیدارم میکردی اونقدر حالم بد بود و جون کندم تا صبح!!! گفت بیدارت میکردم که چی بشه!!! دیگه امروز رفتم دکتر و فشارم که طبق معمول پایین بود حسابی و بهش گفتم برای من و پارتنر  آزمایش کلی هم بنویسه و آخرش که کلی خندید به حرفهام که پرسید چتونه و  میگفتم من و پارتنر کلا خسته ایم! و گفت برای تو که  یه کتاب آزمایش نوشتمنیشخند رفتی آزمایشگاه موقع پول دادن فحشم ندی!خنده

2-دیروز هم تو یه دقیقه تصمیم گرفتیم با قلوی سابق که بریم استخر و با همون حال نسبتا نزار رفتیم و من اومدم بعد عمری که رفتم استخر،برای ارضای حس هیجان طلبی ام از بالای دایو دو متر و خرده ای یه شیرجه ای بزنم و یکم به ریش قلو که جرات نمیکنه بپره تو آب بخندم که شیرجه زدن همانا و تاب برداشتن کمرم هم همانا!!!! یعنی زاویه ام زیادی عمودی شد چون معمولا زیر آبی می رم و کمرم یه صدایی داد و با شدت افتادم تو آب ، اون لحظه اونقدر ترسیده بودم و فقط از خدا می خواستم که قطع نخاع نشده باشم!!! با ترس و لرز انگشتای پامو تکون دادم و تا یکساعت بعد هم خیالم جمع نشده بود از این بابت و جرات نمیکردم از تو آب بیام بیرون! خلاصه که بخیر گذشت وخدا رحم کرد ولی این کمر هم چند مدت بود که سیاتیک و دیسکش زده بود بیرون و درد میکرد و تا رسیدم خونه یه دیکلوفناک خوردم و کمر بند طبی بستم و تا الان هم بازش نکردم!

3-یه حس خوبی گرفتم از اون خانوم مسن_ ترک و خوش زبون که امسال کلی براش کار ترمیمی انجام دادم و اونقدر ذوق زده می شد و قدر دانم بود که بعد این همه سال اولین عیدی ام رو از مشتری اون بهم داد و کلی هم تشکر کرد ، جالب اینکه یکم یعد اون ماجرا از یه نفر دیگه هم عیدی گرفتم و با اینکه مبلغش واقعا ناچیز بود ولی کلی حس های خوب بهم داد و خوشحالم کرد...

4- خوشحالم بخاطر اون چندباری که پیش اومد تا به چند تا آدم کمک کنم... من بجای خود ، پارتنر خان هم کمک کرده چند بار و میدونم که یه جایی که ما هم فکرش رو نمی کنیم خدا بدادمون می رسه... کاش بتونیم آدمهای بهتری باشیم...

5-اون یه باری هم که پشت تلفن با دوستم "پینک" اونقدر به خرابکاری خودمون خندیدیم که کبود شدیم!! بعد واقعا نمی دونم چند وقت بود که اینطور تونستم بخندم و دل درد گرفته بودم....

6-اینکه می رم خونه و ناهار و شام آمادست و خونه تمیزه، با اینکه عذاب وجدان می گیرم ولی خیلی هم حال می کنم... خدارو شکر...

7-امشب اگه قسمت بشه می خوام موهامو رنگ کنم و یکم شبیه آدم بشم! موهای سفیدم در اومده حسابی و کهولت سنم رو به روم میارهساکت!!!! اون هفته که رفته بودم آرایشگاه و دیدم اون دختره که موهاشو براش نسکافه ای مش کرده چقدر قشنگ شده تصمیم گرفتم برای تابستون حتما یه تغییر اساسی بدم و برم موهامو همونطوری مش کنم ولی بنظرم برای فصل هایی که هوا خنکه همون  رنگهای تن_ گرم مثل قرمز وشرابی قشنگ تر در میاد...

7+1 فردا هم اگه طبق همین روال برناممون پیش بره میخوام ظهرش رو برم استخر با قلو و اون یکی دوست و اگر هم اونها نیان قراره بریم خونه همون دوست ثالث عصر نشینی! اینم از آخرین برنامه سال 93! البته اگه همه چی رو به راه باشه میخوام برای پنجشنبه صبح هم یکم شیرینی خونگی بالاخره بپزونم!

~+7 از همه چیز بیشتر و بیشتر میخوام که روزهای جدید پر از سلامتی و سلامتی و برکت باشه برای خودم و همه آدمهای اطرافم.... خوب باشیم♥...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز انرژی نداشتم... در واقع خیلی کمتر از روزهای قبل انرژی داشتم چون این کم انرژی و بی حال بودنم مال امروز و دیروز نیست.. ماه هاست که اینطوری ام ... خیلی دپرس بودم... ولی این جمله _فراموش کردن تلخی های گذشته-غنیمت شمردن شیرینی های امروز - امیدواری به فرصت های فردا_که چند لحظه قبل از تو وبلاگ اسفندونه خوندم واقعا حالمو بهتر کرد... بعدش هم چند تا جمله زیبای دیگه تو وبلاگ یکی دیگه از دوستام دیدم و اونم برام انرژی بیشتری آورد و حالا یکم بهترم....

*از همین حالا بکوشیم تا امروزمان بهتر از دیروز و فردایمان بهتر از امروز باشد

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

همین الان تو آخرین دقایق ساعت کاری امروز چهارشنبه از معدود لحظاتیه که دارم سر کار آهنگ های مورد علاقمو گوش میدم و آهنگ احساسی و  مسحور کننده The Power of Love که سلین دیون هم خوندش رو با صدای خواننده اصلی اش "جنیفر راش"  گوش میدم برای بار چندم....  دلم نمیاد نصفه ولش کنم و برم خونه... اونقدر حالم یه جوری میشه و قلبم مثل دختر کوچولوی عاشقی می تپه که دووم نمیارم و با یه بغضی که نمیدونم اصلا چرا هر وقت به شدت احساسی می شم گلومو میگیره و چشمامو تر میکنه ، برای پارتنر یه پیام مهربونانه میدم و اونم به سرعت نور جوابمو میده و قربون صدقم می ره... یه وقتایی مثل حالا یهو به شدت یاد 10 سال قبل می افتم و انگار که دارم خاطرات یکی دیگه رو مرور میکنم ...اونقدر مه گرفته و دور به نظرم میاد... یاد اون همه شور و هیجان و خواهش و رویا... که ختم به خیر شد ولی اصلا داستانم اونطور که تصور می کردم عاشقانه و پر. ح.را.رت پیش نرفت... زمان زیادیش رو  که تا به اینجا برسه یخ زدم و منجمد شدم و حتی مردم...

ولی حالا بالاخره همینجا هستم... جایی که دلم گرمه...شاید خیلی وقتا آتشین نباشه حالم ولی حداقل بیشتر وقتا گرمه... که یه وقتایی که به خودم نگاه می کنم و از خودم متعجب و وحشت زده هستم... می فهمم کسی هست که چقدر دوستم داره که باهام راه میاد و دیوونگی هامو هم دوست داره و حتی شده بخاطر این علاقه تحمل میکنه... یه چیزهایی که مطمئنم خیلی ها که از گوشت و پوست خودمم هم نمی تونن اینطوری و از این زاویه ببینن و بازم اینقدر دوستم داشته باشن... این روزها که مثل همیشه این همه قهر و آشتی و کل کل و حتی بحث وجود داره ولی عمرشون کوتاه تر از دقایقه... که یکی هست که بخاطر دوست داشتن ناراحتی هاشو با یه جمله ی "دوست باشیم" من، به دست فراموشی می سپاره ....و اندازه ی این علاقه زمانی به من_ بدبین _ آدم گریز و منزوی ثابت شد که ماه ها و سالهایی رو بخاطر لج و لج بازی و کینه جویی همین آدم روبه رو ام به تلخی و تنهایی و گمگشنگی و بی پناهی و بعض و هزاران ترس و تردید گذروندم... من اون روی تلخ- مثل زهر مار- عاشقی رو هم دیده بودم ....ولی حالا چیزهایی که من و ما رو نکشت، پایه های روابطمون رو محکم تر کرد... که حالا با اون همه ترس و تردید و خاطرات بد_ گذشته ی زندگی ام ... وقتی پارتنر این اواخر تو وایبر یکی دوباری با شیطنت عکس بچه ی تپل و دوست داشتنی و یا اون عکس سه نفره  رو برام فرستاد، یه لحظه برای اینکه اون بچه ی خودمون باشه دلم پر زد... حسی که اونقدر منقلب کننده و اونقدر ترسناک و بزرگه برام که حتی هنوز جرات نکردم به خودشم بگم این حس رو....شاید هنوز فکر می کنه من از باهم موندمون مطمئن نیستم...ولی یه حسی این من_ اقسار گسیخته ی سرکش رو بدجوری داره پیوند می زنه به این روزها و این باهم بودن...

 

"Cause I am your lady 
And you are my man 
Whenever you reach for me 
I'll do all that I can 

Lost is how I'm feeling 
Lying in your arms 
When the world outside's too much to take 
"That all ends when I'm with you ....

.

.

 داره بارون می باره و من از همیشه دیوونه ترم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام تو آخرین ماه _ سال...

امیدوارم همه آخر هفته ی خوبی رو گذرونده باشن. مال من هم خوب بود شکر خدا و با برکت چون مشتری داشتم و کلی کار کردم!!! امروزم اومدم که به تلافی اون چند باری که اومدم بنویسم و نشد یه عالمه حرف بزنم ولی هر چی گشتم عینکم رو پیدا نکردم و الان همه چیز برام در هاله ای از ابهام قرار داره!هیپنوتیزم چون برخلاف اینکه بیرون اصلا عیمک نمی زنم، عادت دارم بدون عینک سفید خوشگلم! به هیچ عنوان پای کارام پشت سیستم نشینم چون هم کلی تار می بینم هم اشعه های مانیتور برای چشمام خوب نیست و هم اینکه یکم میگذره سرم گیج میره و از چشمام اشک میاد!

خب یعنی الان که هزار تا کار دارم و تا ظهر کلی برنامه چیدم باید چیکار کنم؟؟؟؟ همینطور الکی وقت بگذرونم؟!!!

دلم یه مسافرت خوب میخواد یه آرامش و تجربه به حس تازه... البته با دل خوش و ذهن آروم...

سپردم  به خود خدا که اونقدر به همه برکت بده که بیان و حساباشون رو پرداخت کنن و این شب عیدی دل دختری رو شاد کننخیال باطل

مثل دخدر کوچولو ها که دوست دارن چیزهای مورد علاقشونو هدیه بگیرن تو این روزا خیلی دلم خواد یه تبلت حرفه ای برای کارم، یه هارد اکسترنال دیگه ی 2 ترا بایتی،یه دوربین جدید حرفه ای و یه ساعت اسپرایت ییهوو بدستم برسه بغل چه دختر قانعی ای هستم من آخه...خجالت خدایا جیب های همایونی پارتنر خان رو پر برکت کن که ما هم به خواسته های دلمون برسیم و البته از همه بیشتر دلم سلامتی میخواد برای خودمون و عزیزانمون خدارو شکر....

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همیشه به اینجاش که می رسه ،آرزو می کنم کاش مامان اصلا بر نمی گشت و هیچوقت هم بر نگرده... همیشه به اینجاش که می رسه ، قلبم فشرده می شه و بعد مثل یه دختر بچه ی ترسیده و وامونده و در مونده می شم و قلبم تند تند می زنه....

+مامان رفته سر خاک برادره و گوشیشم خاموش کرده و من هیچ غلطی نمی تونم بکنم تا اون و دلداری بدم  و از ضجه هاش کم کنم...می ترسم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

سلام

دلم میخواد یه عالمه بیام و بنویسم ولی روزها و ساعت ها و لحظه ها در حال پرواز کردن هستن  و من هم در حال دویدن . کلا همش کمبود وقت دارم. خیلی زود خسته می شم و کلی هم باید به خودم فشار بیارم که دست از این تنبلی هایی که اسیرم می کنه بردارم.

مامان دوشنبه عصری اومد به شهر و دیار ما! و منم در حالی که همون روز در شهر دوست و همساده بودم و نوبت دکتر داشتم به طور کاملا اتفاقی و شانسی موفق شدم نیم ساعت قبل اینکه برسه خودمو برسونم ومنتظر بمونم تا بیاد و بعد هم یکم کار داشتم بیرون و شب هم اومدیم خونه و کلا حس گرما و امنتیت بیشتری دارم نسبت به قبل. فقط یکم از خودم دلخورم چون این حساسیت های بیجامو نتونستم اونقدری که باید کنترل کنم و  یه جاهایی حسابی از خودم بدم میاد چون نمیتونم تعادل رو برقرار کنم بین خودم و کارم  و خونه و روابط با پارتنر که همیشه این جور موقع ها بی نهایت حساس و بد قلق میشه.... کلا دوست داره فقط من و اون باشیم و من توجه به هیچ چیز و هیچ کس نداشته باشم و همش حواسم به اون باشه. کلا یه بچه 4 ساله رو در نظر بگیرید این وقتا نه یه مرد تحصیل کرده ی تقریبا 40 ساله!قهر

امروزم که سر کارم و ظهر هم که زودی می رم خونه چون باید ناهار و خودم آماده کنم! یه مقدار از کارهاشو انجام دادم دیشب و یکم دیگه مونده. مامان اصرار کرد که بگو من انجام می دم من گفتم نه خودم میام. شب هم خونه خواهر کوچیکه ی پارتنر خان دعوتیم شام.فردا هم که تعطیه ولی من مشتری دارم و میام سر کار.

راستی سه شنبه یه پست گنده نوشته بودم ولی وقتی دکمه ی ثبت رو زدم پر.شین بلا.گ  لاگ اوت شد! میخواستم خودمو بکشم! این چند دهمین باریه که این بلا رو سرم آورده و کلا پدر کشتگی داره با من !

خب آخر هفته ی خیلی خوبی داشته باشید. من برم بوس بای

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

ای زندگی سلام ای زندگی سلاااام!

یک دونه ویولای خسته ی کم خواب_ شاد!!! در خدمت شماست!

امروز صب ساعت شش و خرده ای با ناز و نبازش! های پارتنر خان بیدار شدم چون گفته بودم بیدارم کنه برم دانشگاه حضوری انتخاب واحد کنم و میخواستم برای شهریه هم چک بدم به امور مالی و از اون طرف هم باید زودی بر می گشتم و می رفتم شهر دوست و همسایه برای کلی کار خودم و همچنین چک کردن ماشین چون فردا میخواهیم بریم پایتخت استقبال مامانه که داره میاد! نشون به اون نشون که کاری که کلا نیم ساعته می شد تموم بشه از ساعت یک ربع به 9 صبح تا نزدیکای 11 طول کشید و کلی حرص خوردم و معطل شدم. و بعد هم که بگاز داشتم بر می گشتم و تو کمربندی شهر خودمون!!! پلیس مهربون!!! جلومو گرفت و قبض جریمه رو دودستی تقدیمم کرد! تابلوی محدودیت سرعت رو ندیده بودم و به خیال اینکه تو کمربندی می تونم 110 تا برم! داشتم خوشحال و خندان رانندگی میکردم نگو زده بوده 90 تا! خلاصه که هر چی به جناب سرهنگ گفتم من حسابم پاکه تا بحال برا این چیزا جریمه نشدم و نمره منفی ندارم گفت نگران نباش دخترم! کد تخلف رو چیزای دیگه ثبت کردم که نمره منفی برات نیاد!دلقک جالب اینه که ازم می پرسه کجا گواهینامه گرفتی! بعد که اومدم و قبض جریمه رو نگاه کردم متوجه شدم که چرا این سوالو پرسیده حتما تو دلش داشته کلی فحش می داده به اون افسری که به من گواهینامه داده تو مرداد 93!!!! بعد من تو زمستون همون سال دارم تو کمربندی 110 تا می رم! خنگول یعنی شک نکرد که  گواهینامه 10 ساله بوده و این یکی تعویضیه تاریخش! یا شایدم میخواسته از افسره و مربیه! تشکر کنه بابت این دست فرمون و اعتماد بنفسی که به من داده تو این چند ماه گرفتن تصدیقمژه! خخخخخخخخخخخ خندهخنده

×ای بابا یه عالمه نوشته بودم که! پس چرا همینقدرش پیش نویس شده؟گریه

هیچی دیگه حال ندارم دوباره بنویسم همشو! فقط همین که فردا عصری دارم می رم پایتخت که مامانه شب میاد برم استقبالش فرودگاه و به احتمال خیلی زیادددددد(اگه حریف مامانه و دخی خالهه و داداشه شدم!) پنجشنبه یعنی صبح همون شبی که مامی می رسه بر می گردم شهر و دیار خودمون و چمدون های مامی رو میارم وخودش هم چند روز دیگه یا یکم بیشتر میاد پیشم و می خواد فعلا چند روز پیش برادره بمونه و منم حرفی ندارم در این مورد بزار چند روز اول خوش باشن تا بعدش سر مامانه دعوامون نشه باز!کلافه

**قیض جریمه رو هم بدون اینکه پارتنر بویی ببره زودی رفتم پرداخت کردم تا یادم نرهخجالت

 مواظب خودتون باشید

بای♥

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه دوستای گلمممممم

مرسی که حالمو پرسیدید و بهم سر زدید

یکم کم پیدا بودم و خواهم بود چون بشدت مشغول جبران کارهای عقب افتاده ام هستم و هنوز هم هر روز یه سری کارهایی پیش میاد که نمی رسم تموم کنم سفارش های قبلی رو کلی از برنامه ام عقبم. امروز که برنامه هام یه طوری شد که از صب سر کارم و فقط یه ساعت مثل جت رفتم خونه و یه دوش گرفتم و ناهار پارتنر رو یه چیزی درست کردم که بنده خدا گشنه و تشنه از کار میاد یه خوراک داشته باشه برای خوردن و خودمم یه نوک زدم و دوییدم اومدم آفیس و منتظر مشتری و بعد چند تا مشتری پشت ها شکر خدا، لا اقل شهریه این ترم دانشگاهمو در بیارم چون این هفته باید برم برای ثبت نام و جیبم درد گرفته از همین الان!!!!

دیروز خیلی خوب بودم تا غروب که نمره هامو از سایت دانشگاه چک کردم و دیدم اون درس آخری چهار واحدی رو استاد یه نمره خیلی بد داده بهم و دیگه از همون لحظه تا وقتی که بخوابم هم یه عالمه اتفاق های ناراحت کننده برام پیش اومد و هم کلی معده درد و سر درد و گریه زاری داشتم!!!! نمی خوام ریزشو تعریف کنم چون امروز به خودم قول دادم که به حرف پارتنر گوش کنم و اصلا به این نمره و باند بازی های تو دانشگاه فکر نکنم و نزارم که مکدرم کنن این چیز ها چون من اصلا بخاطر نمره و مدرک نمی رم دانشگاه و فقط نوشتم تا ثبت بشه که یادم بمونه من چقدر آدم ساده و رو راستی هستم که هنوزم با اینکه نمی خوام اینطوری باشم، به آدمها مثبت نگاه می کنم و زود گولشون رو می خورم. چی فکر می کردم راجع به این استاد و چی شد... خنگ ساد دل! هر چوبی هم که خوردم تا بحال از رو همین خنگی و صداقتم بوده اینکه اونقدر روراستم که بلد نیستم کسی رو خر کنم یا گولش بزنم و با نقشه پیش برم و به مقصودم برسم و همینطوری اگه یه چیزی باب میلم نباشه با کله می رم تو شیکمش! و بعد هم بدجوری چوبشو میخورم!!!!

آخر هفته ی خوبی داشته باشید عزیزانم♥

بوس

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٩ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

باخت دردناک به این میگن دیگه ، نه؟!

*هنوز بازی تموم نشده بود کمپین های مختلفی برای رسیدن به حساب دارو استرالیایی بنجامین ویلیامز بوجود اومده بود!

*بچه های باغیرت .... هنوز کف دستم می سوزه اونجایی که گل های تساوی رو زدیم و من دستامو از شادی می کوبوندم به هم....

* پیرهن ماتیکی پور علی گنجی_  هم ولایتی بعد گل تساوی دوم!!!!

*چهره ی مهربون عمو کیروش که برافروخته و بهت زده و شاکی  و غمگین بود و مصاحبه ی آخر بازی که گفت چیزی نمی گم چون مادام العمر محروم میشم از مربیگری....میخوام بدونم داور امشب می تونه بخوابه؟

*اشکان، سردار و جواد و آندو و علیرضا و ....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱۱/۳ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلامی چو بوی خوش آشنایییییییییییییییییییییییییی

سلام علیکم!

حالتون چطوره؟

من خوبم

یعنی الان خیلی خوبممممممممممممممممممم امتحان هام امروز تمونم شدن و واقعا احساس می کنم از قفس آزاد شدم خیلی حس خوبی دارم . مخصوصا که امروز همین امتحان کارگاهی مونو نمرشون رد کرد تو سایت و بدین وسیله اولین بیست رو بنده شکار کردم بالاخره! البته باید بگم که آخرینش هم هست!!!

بعد هم در یک اقدام انتحاری!!! رفتم تا به نمره دوتا از درسا که سخت ترین هاشونم بود اعتراض کنم! اونم به کی؟؟؟؟ به مدیر گروه_ بسیار زیبامون! که همینطوری تو طول ترم میخواست مارو (گروه دوستان ما چند نفر رو!) بکشه!!! یه آدم بسیار غیر قابل پیش بینی و بسیار دمدمی و بسیار حساس و بی ملاحضه و قاطی!!!! تا اونجا که من دیدم تمام اطرافیان و دوستانم از نمره هاشون شاکی بودن چون به هر کدوممون دو نمره کمتر از اونی که مطمئن بودیم می شدیم، داده بوده! من حتی امیدوار بودم امتحان اولو بشم 20 ولی وقتی نمره رو دیدم مثل بستنی وا رفتم!! خلاصه تقریبا هیچکدوم از همین بچه هایی که میگفتن حقشون پایمال شده حاضر نشدن تو سایت اعتراض بزنن -چون مطمئن بودن استاد باهاشون لج می کنه اساسی - چه برسه به اینکه پاشن بیان تو ذفترش فیس تو فیس اظهار نارضایتی بکنن! بماند اینکه 4 نفر پاشدیم رفتیم تا در پشت دفترش و یه ربع وایستاده بودیم موقعیت جغرافیایی و اقلیم حال و روز و مود استاد رو ارزسابی کنیم! بدیش این بود که 4 تا جوجه دانشجوی کارشناسی هم تو دفترش بست نشسته بودن و هر چی منتظر شدیم برن پی کارشون تکون نمی خوردن!!! آخه این استاده یکم جو گیره میدونستم تو جمع اصلاااااااااا نباید باهاش صحبت کرد چون یهو جو گیر میشه جلو همه ممکنه رنگی ات کنه!! به بچه ها هم گفته بودم حتی اگه خواستیند شما هم حرف بزنید و اعتراض کنید، بزارید من تنها اول حرف بزنم چون مطمئن بودم اینطوری بیشتر جواب می ده! خلاصه بعد از کلی ایستادن و سرک کشیدن و سبک سنگین کردن دلو زدیم به دریا و رفتیم تو اتاقش و دیدیم به به یه جواب سلام سنگیییییییییییین بهمون داد که آدم سکته میزد‍!! ولی یکم سرمونو چرخوندیم تازه دیدیم به استاد روش تحقیقمون هم اونجا نشسته و اتاق هر دوتاشون اونجاست!و اونم تا مارو دید شروع کرد از درس گفتن و از امتحانمون گله کردن!!! البته با شوخی و خنده و روی گشاده و مهربونی!!! خاصیت جنوبی هاست دیگه ! این استادمون هم جنوبیه!!!! بعد لیستش رو باز کرد و نمره ها رو رو کرد و دیدم به به چه گندی زدمخجالت ولی خدارو شکر استاد اونقدر خوب و باحال بود بعد از اینکه 10 بار مارو سکته داد ! راضی شد که بخاطر کارهای کلاسی مون که براش هیچ نمره ای در نظر نگرفته بود! بهمون نمره های بهتری بده! بعد وسط همین حال و احوال ها و بگو بخند ها و خاطره سازی ها!!! دیگه ما دیدیم اون استاد و بستن اصلا نمیشه بهش نزدیک شد! در شرف خداحافظی بودیم که استاد اصلی گفت کجا؟؟ آفرین جه نمره های خوبی گرفتید!!!! مارو میگی دهنمون رو زمین پهن بود و چشما گرد همگی! بعد یکی از این همراهانمونو که سریع فلنگو از اتاق بسته بود و رفته بود تو راهرو رو صدا کرد و گفت فلانی!! بیا!این دوستمون که همشهری منم هست رو استاد یه بار در مقابل چشمان بهت زده هممون از کلاس بیرونش کرد سر هیچی!!!! و خلاصه اوضاع روابطشون خیلی خرابه! اونم لروزن اومد تو و گفت امتحان دومت خیلی خوب بود افرین! خب همینو گفت و اون دوستمون تشکر کرد و رفت تو افق محو شد ولی همین یه جمله استاد باعث شد که سر صحبت نمره های ما باز بشه و من بتونم یواش یواش بحث رو بکشونم به اینکه نمره من خیلی بیشتر از اینی میشد که الان داده بهم و خدا می دونه که این موقعیت رو اول مدیون اون استاد دومیه هستم که اونقدر با ما گرم و صمیمی و خوب برخورد کرد و گفت و خندید و گپ زد که انگار همین استاد اولیه حسابی شرمنده شد که بچه ها هیچکدوم بجز یه سلام علیک ساده هیچ حرف و صمیمیتی نسبت به اون نشون ندادن و زود رفتن بیرون و اینطوری خواست خودشو محبوب نشون بده جلو همکارش و بقیه دانشجوهای تو دفترش. بعد هم مدیون خودمم که تونستم با این زبون تند و تیز و روح حساس و فوق العاده احساساتی ام حرفمو آروم  و بدون ناراحتی و یا پرخاش بزنم به استاد جوری که خیلی تحت تاثیر قرار بگیره. گفت میخوای برگتو بیارم ببینی؟ اول گفتم اشکال نداره؟ بعد یه لحظه به ذهنم رسید که به خودش و وجدانش بسپارم و بهش اعتماد کنم و گفتم من نمی خوام ببینم ،چون می دونم خوب امتحانمو دادم ولی ممکنه شما یه بازبینی بکنید برگه ام رو؟ گفت باشه می بینم. گفتم هر دوتا امتحانو! گفت باشه و یه سری حرف های دیگه هم زدیم که خیلی تاثیر داشت تو رسوندن منظور و گرفتن حقمون و حالا کمتر از چند ساعت دیدیم رو سایت که هر درسو یه نمره بیشتر داده و برای همه اون بچه هایی که با هم بودیم و اونهایی که گفتم از تو سایت اعتراض بزنن این تغیراتو اعمال کرده! درسته بازم نمره ام اونی نشد که میدونستم حقمه ولی اینکه برخلاف ترس و لرز دوستان دیگه ام راضی نشدم به همون نمره ها و کاری که میدونستم درسته رو انجام دادم ، خیلی خوشحالمممممممممممممممممممم. اون استاد دومیه هم نمره ها رو رد کرد و اونم یه نمره خوب داد بهمون و میدونم اون لحظه که پشت در اتاق مدیر گروه داشتم تو دلم با خودم شرط میکردم که دختر هر چی شنیدی بعض نمی کنی ، تو چشماتم اشک جمع نمیشه و چونتم نمی لرزه  مثل همه اون وقتایی که زور بهت تحمیل میشه و تو جلو روی دشمنت می شکنی!!!!و اینبار خیلی خوب و با اعتماد بنفس حرفاتو میزنی، خدا صدامو شنید و این قدرتو تو وجودم قرار داد تا حق خودمو همه اون دوستامو که حقشون بخاطر وجون چند تا نخاله تو کلاس داشت ضایع می شد رو بگیرم و حالا همشون از من متشکر باشن! مرسی خدا بغل

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

اوووووف یه نفس راحت میکشم! رفت تا خرداد ماه!!!! خیلی خستم الان ولی دلم نیومد خس و حال الانمو ثبت نکنم! مگه وبلاگ اصلا برای همین نیست؟؟؟؟؟؟ امروز از ساعت 9 صبح تا 6ونیم عصر که برگشتم خونه کلی استرس پشت سر گذاشتم.از تاخیر رسیدن سر امتحان و رفتن با ماشین همکلاسیم (که بخاطر اون اصلا دیرم شد که کلی مشکل داشت ماشینش) و تا ساعتها تو انتشارات طراحی کردن دیقه نودی برای دوستام و منتظر پلات گرفتن اونها موندن و دوساعت تاخیر استاد برای تحویل و نمره دادن به کارهای عملی مون و شب تو تاریکی و ترافیک رسیدن خونه! حالا پنجشنبه یه بار دیگه باید بریم دانشگاه ولی هیچ استرسی نیست چون کارهامون امادست فقط باید استاد ببینه و نمره بده.همه همکلاسی هامونم امروز خداحافظی کردن و رفتن ولایتشون و فقط ما چند تا بومی موندیم که کارهای اونام دست ماست!

یه عالمه فیلم و سریال که دارن صدام میکنن ببینمشون و از همه مهم تر اومدن عزیزم دو هفته دیگه و ... خیلی خوابم میاد برم بخوابم :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه عالمه حس و حال بارونی مثل همینی که الان دارم می باره...

به همین زیبایی و به همین ناپایداری...

یه عالمه دل تنگ و حس های بی قراری...

خوب و آزار دهنده...

بدون هیچ عذر و بهونه و دلیل منطقی...

.

.

.

شایدم از فشار و استرس امتحانا باشه ، خونه جزوه ، سر کار جزوه، تو ماشین جزوه یه جورایی تو این همه کتاب و جزوه و فایل غرق شدم... فقط دلم به این خوشه که 2 بهمن یه نفس راحت می کشم  و امیدوارم همه چیز خوب و قابل قبول و با سر بلندی پیش بره...

درست مثل فلسفه های افلاطون غیر قابل درک!شایدم دارم سفسطه می کنم به قول استاد! به کل غرق شدم تو ایدئولوژی های عجیب و گاهی هم جالب فیلسوف های قبل از میلاد مسیح تا صدر مسیحیت! آخرشم امیدوارم تا یکشنبه تالس و فیثاغورس رو بجا زنون رواقی تحویل استاد ندم!

*شبایی که پارتنر زودتر از من می خوابه( حالا یا از خستگی یا از سر دلخوری و لجبازی!!) رو کاناپه محبوبم دراز می کشم ،صدای تلویزیون رو قطع میکنم و کلی فکر و خیال میاد تو سرم کلی حرف و چیز برای ثبت کردن و بحث کردن و بازگو کردن... ولی خب حس خستگی و ولو بودن بیشتر از اونیه که پاشم گوشیرو بردارم و بنویسمشون....

آخر هفته ی خوبی باشه برای همه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۸ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

هی می خوام بیام بنویسم هی تو روز کلی تو ذهنمه اون چیزای دوست داشتنی و بعضی وقتام دوست نداشتی ولی انگار با اومدن زمستون، علاوه بر سر انگشتای دست و پام، حس و حال نوشتنم هم یخ زده! تو این روزا ده بارم بیشتر هی این صفحه یادداشت جدید رو باز کردم و هی بستم.

راستش استرس و نگرانی حجم کارهایی که باید انجام بشن خیلی بیشتر حجم واقعی خود اون کارهاست و اما مقاله... ای وای از این مقاله....هعی واییییییییییییی نگم یا بگم؟ من کلا تو کارهای تحقیقی خیلی خیلی خیلی... نمیدونم چی بگم؟؟ اینطوری بگم که دوستش ندارم و انگار که توانایی اش رو هم ندارم و علاقه ای هم ندارم ولی خب چه فایده؟؟ من باید اینکارو انجام بدم باید!!!!!! و انجامش هم میدم. چون من می تونمعینک خب الان فکر  کنم متوجه شدید که چقدر دچار پارادکس هستم این روزها!!!!! کلا کشمکش درونی داره منو چند شقه می کنه و یه خوشحالی هم از اینکه روزهایی که میاد و می ره و بعدش می تونم خوشحال و رها باشم  و لذت ببرم! البته امیدوارمخیال باطل

از دیروز که معلوم شد پارتنر خان با اون ماموریت یه روزه ای که یکشنبه رفته تقریبا تمام زحمات و تلاش های منو برای سرما نخوردن در طی این پاییز و زمستون بر باد داده، حس می کنم منم دارم مریض میشم. حال روحی که پر نوسان و کلی هم که فشار روانی رومه و حال جسمی هم با توجه به نزدیک شدن پارتی هورمون ها رو به زواله!!!! کلا امیدوارم اگرم هر چی هست باشه برای بعد امتحانات! همین حالا که سالم و سلامتم مغزم تو مواجهه با تاریخ فلسفه هنر از ارسطو و افلاطون و سوفسطائیان و دوستانشون در حال بندری زدنه چه برسه وقتی بیحال و خواب آلود و فین فین و باشی! خدایا مثل همیشه مرحمتی.....

راستی اون قضیه خوراک لوبیا با تدبیر بنده و عملیات ضربتی با موفقیت و سربلندی ختم به خیر شد و گروهانی رو از قحطی و گشنگی در امان نگه داشت. این سفر یک روزه خوب بود چند تا نکته برام داشت یکی اینکه فهمیدم من چقدر فهمیده و با مسئولیت و عاقل شدم نسبت به سالها پیش که هیییییییییییچ مسئولیت و فکر نداشتم و اون موقع ها هر وقت قرار بود بیرون بریم یا مسافرت من فقط تنها وظیفه ام همراهی جمع بود و هیچ دغدغه فکری ای نداشتم و به قول معروف فقط حالشو می بردم ولی الان مخصوصا این بار از مسئولیت شام گروه و حتی بردن انواع لباس و ملاحفه و گرم کن و چای و نبات وبشقاب و کاسه و لیوان و ..... حتی عرق نعنا و دستمال کاغذی و کرم دست و خیلی خیلی چیزها که لازم بود ولی بقیه حتی فکرشم نمی کردن و اونم نه تنها برای خودم که برای همه با این همه مشغله و بدو بدو جمع و جور کردم و به قول پارتنر تا دندان مسلح بودم!!! اونم در حالی که پسردایی پارتنر و خانومش که مثلا کوهنورده و ورزشکاره(ما که ندیدیم!!!) فقط خودشونو آورده بودن با یه کیسه خواب(برای یکی شون) و مسواک و یه لیوان!!! فکر کن!!! هیچی من نمی دونم رو چه حسابی با اینکه قبلا هم اونها چند بار رفته بودن اونور اینطوری اومده بودن! جالبه که منو برای نگرانی و اون حس تمیزی که دوست داشتم داشته باشه و خب خیلی چیزا رو رعایت می کردم دست می انداختن! راستش خیلی چیزای دیگه هم شد که منو به این نتیجه رسوند که دیگه دور این دوتا رو خط بکشم البته خیلی چیزا رو می دونستم ولی خب این جور موقع ها آدم به یه نتیجه جامع و کامل  می رسه. کلا بعضی ها فکر می کنن خیلی زرنگن  و بقیه احمق یا ساده و نفهمن ولی یه جمله خیلی جالب بود که تو شبکه های اجتماعی دست به دست می شد و اونم این بود که من می فهمم ولی به روت نمیارم دلیل نمیشه که احمق باشم! کلا متاسفانه و متاسفانه تو این مدت نظر من و خود پارتنر نسبت به چند نفر از اعضای خانواده اش حسابی برگشت و خیلی ناراحتمون کرده این قضیه ولی مهم نیست چون جلوی ضرر رو هر جا بگیری اون منفعته و خب ما از همه این رفتار ها داریم یه تجربیاتی به دست میاریم.بازم خدارو شکر.

اینم میخواستم بگم که چند روز قبل برای انجام دادن یه کاری از مسیر هر روزمون نرفتم و محبور شدم صبح موقع اومدن سر کار از مسیر اصلی و داخل شهر تردد کنم. پشت یه کامیون تو ترافیک زیاد و صف طولانی ماشین ها درست نرسیده به میدون اصلی شهر داشتم با سرعت 15 کیلومتر در ساعت میرفتم که یه لحظه با افسر راهنمایی که همونجا ایستاده بود چشم تو چشم شدم و طرف بهم اشاره زد بزن کنار!!!! مونده بودم که چی میخواد آخه من که دست از پا خطا نکردم تو این ترافیک و کمربند بسته و همه چیز عادی! دیگه مجبور شدم وایستم درست بدترین جای ممکنه چون جای دیگه ای نبود! اومد و من شیشه رو دادم پایین ، گفت مدارک!!!! گفتم یا خدا این چه ابله ای هست آخه الان چی فکر کرده راجع به من! احتمالا فکر کرده زیر سن قانونی هستم میخواد گواهینامه ام رو چک کنه!!!! دیگه تو اون لحظه مثبت تر از این نمی تونستم فکر کنم حالا دیرمم شده و کلافه و مگسی بودم کارت و گواهی نامه و بیمه رو کوبوندم کف دستش فکر کنید این ابله 5 دقیقه داره اینها رو نگاه می کنه! فکر کنم داشت مشخصات رو حفظ میکرد وگرنه در حالت عادی 30 ثانیه هم طول نمی کشه این روال!!! حالا تو همین گیر و دار یه پیرمرد روستایی با دوچرخه ش هم در حال رد شدن و غر زدن به من که این چه جای ایستادنه ادم امنیت نداره! جناب سروان می بینی اینا رو فلان فلان شده هاتعجب و... وای می خواستم پیاده بشم بزنمش ها گاگول فکر کرده بوده من سر خوش اونجا پارک کردم افسر هم اومده مچم رو گرفته که جریمه ام بکنه نمی دونست این مامور قانون هست که من رو مجبور به خلاف کرده! حالا پیر مرده ولم هم نمی کرداااا عصبانیدیگه افسره گفت حاج اقا ببخشید شما برید بله بله درست می گید و منم از عصبانیت کبود شده بودم .بعدم مدارک و داد  و گفت به سلامت و منم رومو اونور کردم بدون یه کلمه حرف شیشه رو دادم بالا و گازشو گرفتم! همه عقده ای شدن بخدا!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امیدوارم همه خوب باشید و شب یلدای خوبی رو سپری کرده باشید.

شب گذشته ما خونه دایی وسطی پارتنر خان دعوت بودیم برای شب نشینی و ای بد نبود! البته که خیلی دوست تر میداشتم با عزیزان و فامیل و خانواده خودم بگذرونم این شب رو ولی مقدور نبود. امیدوارم همه کنار عزیزانشون شاد و سلامت و با آرامش خیال باشن.

امروز قراره برای کمپینگ با خواهر زاده پارتنر و پسر داییش و همسرش و دایی کوچیکش و خودمون برین یکی از این مناطق بکر اطراف و شبم بمونم و فردا عصر برگردیم. دیروز من و پارتنر فکر کردیم که برای امشب شام من خوراک لوبیا درست کنم و دیروز از صب لوبیا ها رو خیس دادم و چند بار آب ش رو عوض کردم  و از اونجایی که دیشب تا برگردیم خونه خیلی دیر شد نشد که دیشب بپزمش و پارتنر گفت که صب زود که بیدار میشه زیر قابلمه رو روشن میکنه که تا وقتی که من بیدار میشم نیم پز شده باشه و بقیه روند پخت رو هم میزاریم برای ظهر که من برگشتم از سر کار. منم همه چیزو آماده کردم و قابلمه رو گذاشتم رو گاز و شب تا صب هم خواب خوراک لوبیا چیتی می دیدم تا اینکه ساعت هفت و نیم صب با بوی شدیدددددددددددد سوختگی مثل فنر با چشمای بسته از تو تخت پریدم و دوییدم تا آشپزخونه و دیدم بعله! شد آنچه که نباید میشد!!!!! احتمالا زیرش رو زیاد کرده بوده که اون همه آب که توش بود تموم شده !!!! خلاصه که چون دیشبم اعلام کرده بودیم به همه که من میخوام شام اینو آماده کنم و یه ملتی منتظر این شامه هستن و مخصوصا اینکه نمیخوام جلوی همسر پسر دایی پارتنر بهانه بدم دستشون که کل بندازه همش بامن! در یک اقدام ضربتی رفتم از قروشگاه نزدیک خونه لوبیا خریدم (چون نداشتیم تو خونه!)و با کاسه و قابلمه تو آفیس خیسشون دادم! که الان بردارم ببرم خونه و بپزونمشون!!!!! تازه به پارتنر خان فقط گفتم سوخت و نابود شد و دیگه نگفتم که میخوام دوباره درست کنم اونم انگاری که عذاب وجدان گرفته باشه زنگ زده میگه داری می ری خونه 6 تا کنسرو لوبیا بخر و باز کن بریز تو قابلمه یکمم آب بریز روشون و بزار چند تا قل بخورن  و به روی خودمونم نیاریم که اونها سوختن!!!نیشخندنیشخندخنده  راستش به روش نیاوردم ولی خدایی اش خیلی حال کردم با راه کارش! مخصوصا اون مدل کنسروایی که خودمون گاهی میخریم خیلی خوش مزه و درست و حسابی ان و احتمالا کففففففففف اونها می برید اگه اینکارو می کردیم ولی خب من تصمیم دارم خودم دوباره درستشون کنم! بعله یه همچین دخدری ام من مژه

 

تعطیلات خوبی داشته باشید♥

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

مثل یه خواب زود تموم شدی....

 

یلدا مبارک :)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۳٠ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امروز تو این گروه های فعال وا.یبر.ی یه پیام عاشقانه به این مذمون اومده بود که قبض ها و صورتحساب های خودتونو بجای اینکه با نفرت و حسرت بپردازید، بیایید با عشق و حس مثبت و اینطورا بپردازید چون اینطوری احتمالا کائنات گول میخوره یا شایدم گول، کائنات ور میخوره و چند برابر برکت و ثروت میاد تو زندگیتون. من هم چون خیلی تحت تاثیر این پیام و جو معنوی قرار گرفته بودم، در یک اقدام انتحاری اومدم اون قبض برق صد و چند هزار تومنی آفیس و که چند هفته هست مثل لولو خرخره فیس تو فیس من بغل مانیتور داشته خاک میخورده رو با کلی حس مثبت و خوشحالی! و مناعت طبع بصورت اینترنتی پرداخت نمودم! باشد که رستگار و ثروتمند گردیممژه. آمین!



نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خب خدارو شکر یه عالمه نوشتم حتی ثبت موقت هم نشد!!عصبانی

تو روحت ای پرشین بلاگ!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 به خواب روی شانه ات بیا بد عادتم بکن...

جان جوانی مرا ، پیر ترانه کرده ای...

زبان احساس مرا ، تو عاشفانه کرده ای....

جان جوانی

 

دیروز خیلی اتفاقی برای اولین بار کلیپ شو دیدم و ... باز عاشق این آهنگ شدم.... یاد اون آهنگ های قدیمی تر خواننده دوست داشتنی ام و اون لذت سر سپردگی ای که موقع شنیدن آهنگ ها و شعر هاش بهم دست میداد....جان جوانی مرا پیر ترانه کرده ای....   ... مرا به خلوتت ببر، جان بده به نگاه من....ببوس.... دلم رفت...


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

نم نم بارون روی شیشه شبیه کریستال های جواهر...

اونقدری که دلم نمیاد برف پاک کن رو بزنم و تا اونجایی که میتونم مبارزه میکنم...

حس پاییز، حس تنهایی، یه حس عجیب شاید مثل خودم...

چه خوب که می تونم هنوز تجربه کنم زندگی رو...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٥ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلامممم

پست قبلی رو نصفه نیمه و بدون اینکه حتی بتونم یه نیم نگاهی بهش بندازم نوشتم و فرستادم هوا.همین الان دیدم تو جمله اولش غلط غلوط داره  و ویرایشش کردم.

امروز صب از اون صبح های پاییزی عجیب و غریب الان میشه گفت خوب بوده خدا رو شکر.

هنوز انگشتام بی حس هستن. هوا بس جوانمردانه سرد و ابری و خفن و طبق گزارشات هواشناسی منتظر یه بارووووون درست درمونم هستیم! 

دیشب مهمون داشتم! جاری خواهر پارتنر با همسر و فرزندارن و خود خواهرپارتنر_ مربوطه! البته بهترش میشه بگم که پارتنر خان با برادر شوهر خواهرش دوست و رفیق شفیق چندین و چند ساله بودن که بعد از اینکه ما مزدوج شدیم نمی دونم چرا واقعا! ارتباطشون خیلی کم میشه و این بنده خدا ها هم برای اولین بار بود می اومدن خونمون و منم برای شام دعوتشون کرده بودم. خدارو هزاران مرتبه شکر که خیلی خیلی خیلی از دستپختم و خونم و خودمو و خونه داریم و خلاصه همه چیز خوششون اومده بود و کلی هم تعریف کردن و من الان خیلی دوستشون دارم!!! سختی های دیروز (که صب تا عصر 10 بار اب قطع شد چون عهد همین دیروز پمپمون مشکل پیدا کرده بود و غیر از ما و یه واحد دیگه هیچکدوم از همسایه ها نبودن و ایضا مدیر ساختمونمون تا بداد من بیچاره برسن! و من کارایی که برنامه ریزی کرده بودم تا نهایت ساعت 2 و 3 عصر تمومشون می کنم و بعد یه استراحت خوب میکنم و بعد مهمونام میان! تا 2 دقیقه قبل اینکه مهمونام بیان یعنی ساعت 7ونیم سر پا بودم و شانسی تونستم بپرم قبلش یه دوش بگیرم و از گردن درد و پا درد و کمر درد دارم می میرم تا همین الان!) رو هم به دست فراموشی می سپارم و واقعا با روحیه مثبتی که داشتن از وجودشون خوشحال بودم و دوست دارم بیشتر باهاشون در ارتباط باشیم از خود راضی 

صبم که خواب موندم چون دیشب بیدار مونده بودم تا کار ماشین ظرفشویی تموم بشه و یعد امروز دیدم که همه ظرفام کدرن و لک دارن و نمیدونم چرا!!!! یه کابوس بدی هم می دیدم و با ویبره گوشیم که نمیدونم چطور رو ویبره بود(چون همیشه سایلنته!) و خدا دوستم داشت که همکارم زنگ زد ساعت 9ونیم!! بیدار شدم. داشتم تو خواب دست و پا می زدم و واقعا خیلی بد بود خوابش! ترکیبی از استرس های دانشگاه و فیلم ترستناک و زامبی و استادای دانشگاه و ساختمون خرابه و این چرندیات! الان که دوباره با همکارم حرف زدم ازش تشکرم کردم که بیدارم کرد و من تا چند لحظه دستام سر بود و نمی تونستم گوشی رو لمس کنم و تماس رو برقرار کنم! بعد اومدم سر کار و یهم چند تا مشتری پشت هم.  خدارو شکر همه انرژی مثبت! یکی برام آرزوی یه روز خیلی خوبو کرد و اون یکی هم که پسر همسایمونه اومده بود کارشو تحویل بگیره، در راستای حرف چند روز پیشمون که گفته بود همکار احتیاج نداری و من استقبال کرده بودم یکی رو معرفی کرده که قراره به امید خدا برای امروز عصر بیاد پیشم و امیدوارم خوب باشه و بتونه بمونه که من به زندگی ام برسم!!! قلب

راستی نی نی دوستم پسره! گفتم زنگ بزنم بگم اگه که چون دختر دوست داشته الان پسر شده راضی نیست بدتش من وقتی بدنیا اومد من بزرگش کنم!مژه

امروز عصر قراره برای یکی از کارام با پارتنر خان بریم لب دریا ع.کا.س.ی کنم!

دیگه اینکه فردا به امید خدا با کلی انرژی مثبت می رم دانشگاه و اصلا هم تن و بدن و دلم بابت این ستگینی و خفنی کارامون نمی لرزه!!!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روز دیگم پاییزم تموم میشه

فعلا دارم نهایت سعی ام رو می کنم که از روزهای پاییزی ام استفاده کنم و همین الانم که  اینجا نشستم باروووونی بس مبسوط داره میاد و منم انگشتای دست و پام یخ زدن!!!

یه عالمه فشار کارها و تحقیق ها  و مقاله و پروژه های دانشگاه رومه و خیلی این چند روز بهم استرس وارد شده طوری که واقعا کنترل تنش و اضطرابم از دستم داشت در میرفت ولی دیروز و امروز خیلی سعی کردم که به خودم مسلط بشم یه جورایی و الان زدم تو فاز بی خیالی!!!

دختر خاله جان از سفر دور اروپا برگشت هفته ی قبل و من هنوز نتونستم باهاش درست و حسابی حرف بزنم و خبری بگیرم فقط یه تماس کوچولو داشتیم اونم چون من خیلی عجله داشتم و فقط پرسید که کی میایی سوغاتیاتو بگیری!(البته نتونست اون چیزایی که مامان خریده بود برامو بیاره یه تعداد کوچیک و بیشتر لوازم آرایشی هامو آورده) احتمالا برای آخر ماه برنامه ریزی می کنم که بریم پایتخت و هم دیدار ها تازه بشه و هم ما دستمون به ضریح سوغاتی هامون برسه!!!!

به خبر خیلی خوب هم اینکه به امید خدا برای قبل عید مامی میاد پیشمون و هست تا یه مدت و این بهترین چیزیه که منتظرشم. هر روز هم بیرون و مارکت و فروشگاه و در حال عکس رد و بدل کردن و سفارش گرفتن و حسابی دارم اذیتش میکنم با خرده فرمایشام ولی خودش میگه دوست داره و سرگرم میشه اینطوری!

همین یه ساعت پیش هم دوست سوییسی مون که پارسال تو ماموریت پارتنر خان به مشهد باهاش آشنا و رفیق شفیق شده بودیم برام پیام گذاشت که این جمعه داره میاد ایران برای بیزنس و تا 5-6 روز هم می مونه و دوست داره که ببیندمون.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

الان چند روزی عاشق این آهنگ محسن عزیز شدم و واقعا سوز این آهنگو با اینکه معنیشو نمی دونستم تا چند دقیقه قبل حس می کردم....

Geri döndüren gördün mü geçmişi 

گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی 

Boşa soldurdun o nazlı gençliği 

آن جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی 

Bir avuç toprak için yor kendini 

برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Yalan başkası yalan 

دروغ همه چیز دروغ 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Zaman kendine benzetmez herkes 

زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند 

Hesapsız açar baharlar pembeyi 

بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد 

Açmadığın dalda sözün geçer mi 

آیا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Sitem etme haberi yok dağların 

شکوه نکن که کوهها خبر ندارند 

Gözlerini ellerinle bağladın 

چشمانت را با دستهایت بسته ای 

Faydası yok geç kalınmış fidanın 

فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده با شد 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

 

واقعا هم در این دنیا انگاری همه  چیز بجز مرگ، دروغه.بارون میاد و من اینو با خودم زمزمه می کنم....

+موفق باشی هم نسلی عزیز توی برگزاری تور کنسرت های یینگه دنیات... امیدوارم به زودی بتونم بیام کنسرتت و از صدای بی نظیر و استعداد عجیبت لذت ببرم و یاد مرتضی رو تو دلم زنده نگه دارم....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

میخوام بنویسم ولی نمی دونم چرا زبونم تو ذهنم! نمی چرخه!!!

این چند روز تجربیات جدیدی کسب کردم. از چند روز قبل دوستم قرار گذاشته بود پنجشنبه من و یکی دیگه از دوستان که خیلی ساله ندیدمش بریم خونشون که هم ببینیم همو و هم دور هم باشیم.بعد هی این ساعتاش عقب جلو شد ، هی گفت امروز نه، برای جمعه باشه، بعد من هی گفتم من جمعه نمی تونم! باشه همون پنجشنبه! بعد اول قرار بود ساعت 4 به بعد باشه یهو شد 7 به بعد!!! اصلا یه وضعی هی من به دوستم میگفتم بابا چه کاریه بزاریم برا یه روز دیگه که سرت خلوت باشه، کاری نداشته باشی و اون میگفت نه من برام خوبه باز هفته های دیگه معلوم نیست بشه یا نشه! همون پنجشنبه صب هم خواهر پارتنر زنگ زد بهم که همه امشب خونه ما هستن شما هم بیایید! (طبق معمول که همون روز دعوت میکنن بدون توجه به مشغله و برنامه ریزی های دیگران!!!) منم یه لحظه تو رودربایستی مونده بودم نزدیک بود بگم باشه!!! یه لحظه تامل کردم و گفتم من خونه دوستم دعوتم اگه تونستم اونجا رو کنسل کنم!!!! میام! حالا جرات هم نمی کردم به اون دوستم بگم که این هفته رو کنسل کن و خلاصه بی خیال خونه خواهر پارتنر شدم! عصرش خیلی خسته بودم چون صب رفته بودم شهر دوست و همسایه و دیر رسیده بودم خونه دلم میخواست یه دوش بگیرم چون موهام یکم از حالت همیشگی در اومده بود ولی هر چی ساعتو نگاه می کردم می دیدم  وقت ندارم برم دوش بگیرم و دویاره آماده شم برم سر کار و دیرم میشه! یه لحظه نزدیک بود با همون ظاهر داغون برم خونه دوستم ولی گفتم لا اقل موهامو میشورم و سشوار میکشم و سریع همینکارو کردم (و چه کار عاقلانه ای بود!). پارتنر تو اتاق خوابیده بود و ساعت هم نزدیکای 5 عصر بود و من دیگه 5 باید سر کارم می بودم و دیرم شده بود. اونم میخواست بره سر کار رفتم تو اتاق و دیدم پشتش به میزتوالته ، هالوژن بالای میزتوالتو روشن کردم و نمیدونم چطور با اینکه پشتش به چراغ بود! از نورش بیدار شد و شروع کرد بدقلقی و رو ترش کردن!!! خلاصه که سر همین و از لج با اینکه می دونست من عجله دارم ، کلی معطل کرد تا اماده شد  و منو رسوند سر کار و چند تا حرکت ناراحت کننده هم کرد و فقط خدا می دونه چقدر از دستش ناراحت و دلخور شدم و فقط خودمو کنترل می کردم که چیزی نگم که اوضاع رو بدتر کنه و ساکت بودم.بعد هم اون یکی دوساعت تا زمانی که بخوام برم خونه دوستمو همش تو خودم بودم و زیاد سرحال نبودم و دلمم حسابی گرفته بود. بعد دوستم پیام داد که من آماده ام و بیا منتظرتم.خونش تا اینجا 500 متر فاصله داره. منم با کند ترین سرعتی که داشتم وسایلمو ، خودمو جمع و جور کردم و همون دم رفتن هم دو- سه نفری اومدن کارم داشتن!

خلاصه یه چند دقیقه بعد رسیدم و  زنگ درو زدم و با تاخیر درو برام باز کرد تو راه پله همه چراغ ها خاموش بود و من چیزی نمی دیدم. در واحد باز بود و اونجام تاریک بود و دوستم اومد دم در، یکم همه چیز مشکوک بودو بوی دود می اومد. بوتم رو در آوردم و رفتم تو و دیدم یه کیک با شمع ها و فشفشه های روشن دست خواهرشه و اون سه تا دوست دوره دبستانم که هر ماه قرار می زاریم میریم بیرونم اونجا کنار کیک وایستادن و برام تولد مبارک میخونن! وای شکه شدم اصلا نمی دونستم اون دوستای دبستانیم خونه این دوستم چیکار میکنن! آخه نمی شناسن اصلا همو و همین برام خیلی خیلی عجیب بود. کلی ذوق کردم و البته بعد که فیلم اون لحظه رو دیدم ، زیاد قیافم متعجب نبود! بیشتر هول بودم! کیفمو دم در جا گذاشته بودم و رفتم آوردمش و خلاصه که بعد فهمیدم دوستم با کمک ف.ی.س ب.و.ک رفته اونها رو پیدا کرده و یه گروه تو و.ا.یبر تشکیل دادن و کلی برنامه ریزی کردن و با اینکه همشون سر کار می رن و برنامه هاشون همیشه پره بخاطر من بدو بدو از شهر دیگه اومدن بخاطر خوشحال کردن من و من واقعا خیلی احساساتی شده بودم منتها در عین حال مثل مجسمه نمی تونستم اون احساساتم رو نشون بدم. یه کلی دیگه از دوستامم پیام داده بود و یا با کمک پارتنر خان شمارشونو پیدا کرده بود ولی چند تاشون تهران و اطراف بودن و افشان هم رفته بود ولایت و سمت ما نبود.برام بادکنک و تزیینات بنفش هم تهیه کرده بودن!!! کادو خریده بودن و رو کیک هم تولد مبارک برام نوشته بودن و کلی هم برای شام زحمت کشیده بود دوستم. همین کارش برام دنیا ارزش داشت مخصوصا که اصلا حال خوبی نداشتم و دپرس بودم. خلاصه یه ساعت بعد هم کلی با آهنگ ها رقصیدیم و ادا در آوردیم و فیلم و عکس گرفتیم و خوش گذروندیم و بعد هم چون بچه ها از سر کار اومده بودن و خسته بودن قبل ساعت 11 خدا حافظی کردیم و اومدیم خونه هامون...

خیلی حس خوبی بهم دادن با این کارشون مخصوصا که همین چند ماه قبل اون رفتار زشت و ناراحت کننده رو از یکی که به اصطلاح دوست خودم می دنستم دیده بودم و به این فکر کردم که نباید اینقدر نا امید می بودم از همه دوست هام و اینطور قید روابط عاطفی و صمیمت دوستانه رو می زدم پیش خودم. واقعا امیدوارم بتونم منم براشون دوست خوبی باشم. جالبه که دوتا از این دوستای دبستانیم همون زمان دبستان هم تو همه تولد های من بودن و پنجشنبه شب موقع دیدنشون همش یاد اون دوران دبستان و تولد بازی هام می افتادم...

دیگه از پنجشنبه هم به لطف فیس بود که نمیدونم چرا تاریخ تولدا رو خودش جابجا می کنه کلی پیام تبریک و تولد مبارکی گرفتم از دوستان و آشنایان و تو وایبر هم همینطور و یه سری دیگه هم خیلی لطف کردن و تماس گرفتن و بهم تبریک گفتن و پارتنر خان هم حول و حوش ساعت 10ونیم یه "تولدت مبارک" خشک و خالی برام اس ام اس کرد، البته که بینمون بد جوری شکراب ه و من با شناختی که ازش دارم توقع بیشتر از اینم نداشتم!

خلاصه که امروز اولین روز از آخرین ماه _ فصل دوست داشتنی ام هست. مثل برق و باد گذشت و باید بگم که خیلی هم خوب تگذشت... امیدوارم که خدا لطف و محبت بی دریغش رو چه تو این روزهای آخر پاییزی و چه همیشه به هممون روا بداره و دل خوش و تن سلامت بده به بنده هاش. یه متن قشنگی هم در مورد همین شروغ آذر ماه تو وایبر دست به دست می شد دیشب که چند جمله اولش میگه:

سلام آذر

... لطفا کمی مهربانتر از آبان باش،

پر از خبرهای خوب،

اتفاق های دوست داشتنی،

دست های گرم،

چشم های مهربان ...

......

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

واسه دیدن تو داره می ره دلم...

خداحافظ رفیق...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

مثل همه وقتایی که از شدت هیجان لمس میشه همه وجودم

از صبح که این خبرو شنیدم حالم همونطوره

مثل همیشه که عاجز میشم از بیان حالم احساس می کنم لال شدم

مثل همیشه که نمی فهمم و فقط می خورم و می خورم اونقدری که حالم بد شه...

مثل همیشه دلم میخواست که یه خواب بد باشه و من هر لحظه از این خواب ناراحت کننده و ازار دهنده بپرم، دلم میخواست این خبر حاصل خیال پردازی و غرض ورزی یه عده از همون ادمهای عوضی باشه مثل همه این مدت جدی اش نگرفتم و برای راحت کردن خیال خودم دونه دونه پیج های هنری، هنرمندا و خبری رو چک کردم و بازم باورم نمیشد، نمیخواستم قبولش کنم، مثل همه اون خبرهای ناراحت کننده ای که مثل پتک میخوره تو سرت و از شدت زیادی بودنش فکر میکنی واقعی نیست... 

هیچوقت عکس العمل های زیادی هوادارهای یه هنرمند خاص رو درک نکردم، که چرا از دیدنش از خود بی خود میشن گریه میکنن،زانو میزنن یا کارهای به ضعم من عجیب و سبک و غیر قابل باور انجام میدن.امروز تموم مدتی که تو این چند ساعت حال خودمو تو این سیل اشکهای خشک نشدنی و این بغض یکباره و صد باره که با دیدن هر پست و عکس و کلیپ  جدید و خوندن و شنیدن هر جمله ی  و اخباری که پخش میشه باز میاد و گلومو میگیره و اشکام قل قل می جوشه، میبینم، فکر میکنم برای کسانی که #مرتضی پاشایی رو هرگز نشناختن و یا اهنگ هاشو درک نکردن چقدر مسخره و متظاهر و ریاکار بنظر می رسم/ می رسیم. ولی باز با دیدن این حجم غم و اندوه و ابراز علاقه ای که بی اغراق تو تمام صفحه هایی که امروز تو ف.ی.س ب.و.ک و این.ستا.گر.ا.م باز کردم ،دیدم که این حس فقط مختص من نبوده و این حال بد فقط مال من نیست،بلکه بطور اعجاب اوری حال و روز همه اونهاییه که به اهنگ ها ی این پسر خوش صدا علاقمند بودن و این علاقه اولیه اونهارو با خود مرتضی و شخصیتش و منش اش هم اشنا کرد و دیگه چی میتونه عمیق تر از این حسی باشه که تو با اهنگ ها و شعر ها و شخصیت یه هنرمند احساس نزدیکی و صمیمیت کنی و خب بعدش هم که ماجرای غم انگیر ابتلاش به اون مریضی مرموز ناراحت کننده و بعد هم تلاش و استقامت و عشقی که این پسر با انگیزه و مهربون و مثبت نشون داد و اون عشقی که باعث شد با اون وجود رنجور و جسم خسته و دردمند این همه کنسرت تو تمام ایران برگزار کنه ، شاید همین یه ماه قبل تو دلم سرزنشش میکردم که چرا اینهمه به خودش فشار میاره و هر روز تو یه جای ایران کنسرت میزاره چرا بخودش استراحت نمیده تا خوب بشه حالش بعد دوباره شروع کنه ولی امروز فهمیدم که معنی اون جمله که اونشب تو کنسرتش که رفته بودم گفت، چی بود"اگه من الان زنده ام فقط به عشق شماست"، نمیدونستم همون موقعش هم از زمانی که دکترا بهش داده بودن برای زندگی بیشتر مونده پیشمون. اینکه این همه مثل من برای سلامتی اش دست به دعا شدن و حالا هم که دعاهامون اونطور که ما دوست داشتیم براورده نشد ولی مرتضی با تلخی بی پایان قلبای طرفداراش،خودش به ارامش رسیده و غمی که میون همه دوستدارانش و همکارانش موج میزنه،همه و همه از خلا ای هست که با رفتن یه "انسان واقعی" میون ما بوجود اومده.اینکه اونقدر خوب باشی که همه این همه دل تنگت بشن و برات اشک بریزن همه یعنی درسته طول عمری که داشتی خیلی کوتاه بوده ولی عرضش چند برابر اونهایی بوده که صد سال عمر کردن ولی هیچوقت بعد از رفتنشون جاشون خالی نبوده....

جات خالیه پسر خوش صدا و خوش باطن و عزیز من. این روزها بیشتر از قبل با اهنگ هات زندگی خواهم کرد...بجای تو هم...

مثل عصر پاییزیه...

#مرتضی #پاشایی

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/٢۳ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

¥ مامانم که تو این روزهای نزدیکی که به رفتن دخترخالم پیشش مونده با یه ذوق و شوق مثال زدنی تو فروشگاه ها و مارکت ها دنبال خرید چیزهای مورد علاقمه و هر چی میگم نه نمیخواد این همه پول این چیزا رو بدی گوش نمیده و یه دلخوشی بزرگه برای این روزهاش.البته من باهاش قرار گذاشتم هر چی خریده برام باید پولشو ازم بگیره برا همین خودمم بدم نمیاد از این کارش :-P برا منم خوبه هی عکسایی که میگیره رو تو وایبر میفرسته و نظر میدیم در موردش.

¥ اون خانوم ساده نیمه روستایی، زن اقای شاطر همسایه که اومده بود چند هفته قبل و یهویی وسط کارم اونقدر از خوب بودن کارم ذوق زده شد که به زور گرفت ماچم کرد!!! با اینکه اولش دوس نداشتم ماچیده بشم ولی بعدش کلی تو دلم ذوق کردم از این اتفاق.از اینکه هنوز، گرچه اندک، ادم های قدر شناس و ساده و مهربونم پیدا میشن که ریاکاری بلد نیستن.

¥ دوست اروم و دوست داشتنی ام که داره مامان میشه و اخرین باری که هفته قبل وسط بدو بدوها و گرفتاری ها یه وقتی جور کردم و رفتم دیدمش.موقع خداحافظی دم در یهو برگشت گفت امروز که از خواب عصر بیدار شدم یهو یه صدایی تو ذهنم گفت که اون کیه که تو زندگیت اگه نبود یه جای خالی یا کمبودی حس میکردی و "تو" توی ذهنم بودی همش. یه حال خوبی شدم.اینکه میتونم اینقدر برای یکی باشم،برام یه دنیا می ارزه.

¥ از مشتری (هایی) که برام کامنت و مسیج می فرسته و از عکسم یا خودم تعریف میکنه،حتی یه کلمه،حتی وقتی هیچوقت جوابی نمیدم بهش.با اینکه برام مهم نیست نیتشون چیه، نمیتونم از حس خوبی که بهم میده بگذرم.

¥ بارون و ابر که همیشه حالمو خوب میکنه،حتی وقتی دلم از دیدنش میگیره و یاد دلتنگی هام می افتم و بازم دوسش دارم و خواهم داشت

¥ دوستی که همیشه گفته و ثابت کرده تو روزهای سخت و تنهایی هست و هرکاری بلد باشه میکنه تا حالم یکمی هم شده بهتر بشه.

 

# کیکی اسفنجی. با کمی گردو و مویز !که تو بی حوصلگی و کسال. بیحد روز جمعه ام پختم و با چای و لیمو ترش تازه یکی از بهترین کیک هایی شد که تابحال پزوندم و خوردم!!!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/۱٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

باور کن همین دیروز بود که با کلی ذوق و خوشحالی اومدم و از اولین روزهای دوست داشتنی ترین فصل مورد علاقه ام نوشتم و حالا آخرین روزه اولین ماه فصل مورد علاقمو بدرقه می کنم....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه حسی از صب میخواد هی بیاد بنویسه هی حرف بزنه هی بگه بگه بگه .اون لحظاتی که پر از حس گفتن بودم و اومدم که دیگه یه چیزی بنویسم دیدم اینترنت آفیس قطعه! تا ظهر فکر کردم مال شرکت سرویس دهنده هست ولی وقتی وصل نشد ، تماس گرفتم و فهمیدم تنظیمات سیستمم بهم ریخته خلاصه که نشد که بشه تا الان.

سه شنبه شب با بچه های دبستانی قرار گذاشتیم که شام برین بیرون. هر بار که میخواهیم هماهنگ کنیم کلی ط.ول میکشه چون من و دوتا دیگه از بچه ها کار می کنیم . خب کار من که مال خودمه درسته بخاطر دانشگاه علنا سه روز رو تعطیلم و فقط 4 روز کار می کنم و کارم دست خودمه اختیارش، ولی دوست ندارم روال ساعات کاریمو خیلی بهم بزنم. ولی با اینحال چون بودن با بچه ها اون خنده ها و جمعمون رو خیلی دوست دارم بازم حاضرم بخاطرش یکم بخودم سخت بگیرم. ولی اون دوتا دیگه تو موسسه معلم هستن و زیاد آزادی عمل نداره ساعت هاشون و از طرفی هم دوتا از بچه ها خانواده هاشون رو شب خیلی دیر اومدن(ما هر بار رفتیم بیرون تا 12 شب طول کشیده!) حساسن! خلاصه که اینطوری میشه که هر دفه میخواییم قرار بعدی فاصله اش از یکماه کمتر باشه ولی همین حدود یا بیشتر طول میکشه، اینبار دیگه همدیگه رو قسم دادیم که زودتر باشه قرارمون. فکرمون هم این بود که یه روز جمعه برای صبانه بریم یه کافه که میشناسیم و البته 20 دقیقه از من و 35 دقیقه از اونا فاصله داره و صبحانه رو با هم بزنیم و دیگه اینطوری نگران دیروقت شدن هم نیستیم و همه موافق بودیم.خلاصه که سه شنبه شب رفتیم یه رستوران بسیار شیک! به اسم ملل که طبقه بالای یه مجتمع تجاری معروف بود و نور و محیطش خیلی خوب بود البته غذاهاش بد نبود! ولی فوق العاده گرون. البته که چون ما شاممون رو شر می کنیم و صورتحسابم شر می کنیم خیلی مهم نیست و اونقدر بهمون خوش می گذره که واقعا ارزششو داره.بعد شام (وای یه عالمه خورده بودم!!!!) رفتیم کافه ای که این چند بار اخیر همش رفتیم اونجا. محیطش کوچیکه ولی خوبه. کافی.من ش هم وارده و دکوریشن های آیتم هاشم خیلی خوبه. خلاصه رفتن اونجا همانا و فهمیدن اینکه امروز که پنجشنبه هست آخرین روز فعالیت این کافه است همانا! پسره گفت که یکسال و نیمه اینجاست و چون از تهران اومده واین مدت هم تنها بوده و بهش سخت گذشته و تو چرخوندن اونجا هم دست تنهاست تصمیم گرفته برگرده تهران و برا همین اخرین روز فعالیتش پنچشنبه است . وای حالمون گرفته شد آخه ما همیشه تو کافش اونقد میخندیدیم و الکی برای همه چیز هر هر و کر کر راه می انداختیم و بهمون خوش می گذشت که حد نداشت. خلاصه که من به بچه ها گفتم بابا شما که اینهمه ار درد تنهایی می نالید و این بنده خدا هم که تنهاست ، بیایید با هم یه مراوداتی داشته باشید دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای بابااااااااااا و دیگه همین شد سورژه شبمون. آخر کاری هم صاحب کافه آدرس اینستا.گ.ر.ا.م کافش رو نوشت رو کارت و داد بهم که وقتی رفت تهران هم بریم اونجا و مشتری اش باشیم.

شبم چون برای اولین بار پارتنر خان رو هم فرستاده بودم خونه دوستش تا اونم با دو سه تا از دوستاش باهم باشن و تنها نباشه،با بچه ها برگشتم شهر دوست و همساده! رفتم دنبال پارتنر خان و باهم برگشتیم خونه.اونقدر بهمون خوش گذشته بود که من اصلا نفهمیدم بین حرفامون اینقدر خوردم تا وقتی اومدم خونه دیدم معده درد دارم !!و تا با بچه ها تو وایبر عکسامونو رد و بدل کنیم منم عر.ق نعنا خوردم تا بهتر بشم و بعدش بخوابم .شب خوبی بود روزش زیاد سرحال نبودم ولی شبش با حال خوبی خوابیدم.

*****************************

امروز صب اصلا حال و اعصاب خوبی نداشتم. پروژه های دانشگاه رو تا همین الان نتونستم به هیچ جایی برسونم و از این بابت خیلی استرس دارم.صبانه درست و درمونی نخورده بودم و اومدم آفیس دیدم دریغ از یه نون خشک که مونده باشه تو یخچال و تو کشو ها! هیچی دیگه تا ظهر که بدو بدو رفتم خونه. به پارتنر خان صبح پشت تلفن گفته بودم که اعصاب ندارم و گشنمه و گفتم که ناهار منو ببر بیرون و اونم چاره ای نداشت جز اینکه قبول کنه، اما وقتی رسیدم خونه گفتم چه کاریه! ما قرارمون از سالهای عزیز دوستی، ناهارهای روزهای بارونیه...

امروزم که اصلا حس روزهای بارونی و حتی ابری و گرفته ی پاییز و نداره. برا همین سریع یه چیزی آماده کردم که ناهار باشه و برای خودم قرار و موکول کردم به امشب! تازه فکر کردم اول میریم شام میخوریم همین شهر دوست داشتنی خودمون و بعد از اونم اگه حسش رو داشتیم مثل دوشنبه میریم خونه یکی از آدم های(اعضای خانواده البته!) مورد علاقه پارتنر شب نشینی. تو همین حین هم اون فرنی ای که قرار بود دو هفته قبل که اول پارتنر سرما خورده بود و پشت بندشم که من کله پا شده بودم،درست کنم رو  پزوندم!خیلی خوب شده بود مخصوصا با زعفرون و گلاب و هل! ولی از دستم در رفت و از اون کم شیرینی ای که خودم میپسندم، بیشتر شیرین شد.

پارتنر ظهر اومد و سر و وضع ل.خ .ت و پتی تو خونه ای  منو که دید و اینکه سر گاز وایستادم، با تعجب گفت مگه قرار نبود بریم بیرون ناهار؟؟؟؟؟؟ گفتم نه! حال ندارم یه چیزی میخوریم تو خونه! تا اومد خوشحال شه!! اضافه کردم که شب منو شام ببر بیرون! دیگه اونم یه لبخند معنی دار تحویلم داد !

این اواخر هر روز موقع ناهار  که میشه پارتنر میگه میخوام کم بخورم بلکه یکم وزن کم کنم!!! آخه از شما چه پنهون یکم (یکمی بیشتر از یکم البته!) شیکم در آورده که باعث میشه کمر درد داشته باشه. حالا اونقدر شیکموعم هم هست که هی می گه ولی هر چی براش بکشم میخوره تا ته و تازه اگه به خواست خودش کم هم بکشم ، تا تموم میشه با یه نگاه حسرت باری به خوراکی های موجود تو سفره نگاه می کنه که معلومه دلش خیلی میخواد بازم بخوره و خب منم تشویقش می کنم که بخوره!  حالا کاری که همیشه و دم لقمه آخر میکنه اینه که میگه واااااای چقد دادی بخورم ، دارم میترکم! هی من میخوام کم بخورم تو هی برام میریزی و منم مجبور میشم بخورم آخه حیفه!!!!! واقعا نمیدونم چی بگم این وقتا!!!! خندم میگیره و گاهی هم حرص می خورم!حالا امروزم همینکارو کرد طبق انتظار، تازه عصر که بیدار شدیم و میخواستیم چایی بخوریم رفتم یه کاسه فرنی در آوردم دوتا قاشق خوردم خوردم ازش و بقیه اش رو دادم دستش و اونم گفت خب دوس دارم بخورم ولی دارم میترکم همچنان نمیخوام بخورم! یه قاشق خورد با چایی و بقیه شو داد دست خودم که منم نخوردمش ، چاییم که تموم شده بود و داشتم لیوانمو میبردم تو آشپرخونه اون ظرف فرنی رو هم گرفتم دستم گفتم بیا بخور، اول گرفت و بعد یهو به خودش اومد گفت چرا داری گولم میزنی و شیطنت می کنی که بخورمش، مگه آزار داری آخه نیشخند منم پسش گرفتم و بردم گذاشتم تو یخچال! پارتنر خان شیکمو ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم ولی حجم وعده های خوراکی اش خیلی کمه! ولی مثلا هر دو ساعت -3 ساعت میگه دارم ضعف میره از گشنگی !! همین الانش هم 12 کیلو از من چاقتره! هعیییییی ، چقدر خوشحالم اون روزهایی که من وزنم ازش بیشتر بود تموم شده و کلی میتونم حس خوب و گاها بدجنس طوری داشته باشم نسبت به این قضیه! از خود راضی 

یکم کار دارم انجام بدم و برم جمع و جور کنم برای رفتن

آخر هفته ی پاییزی  دلچسبی داشته باشید دوستا

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه شنبه ی بارونی

امیدوارم هفته ی پاییزی فوق العاده ای باشه برای هممون

پر از شادی و برکت و خوشی♥

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز صب ابری و بارونی من از ساعت هفت و نیم صبح و با نو.ا.ز.ش های پارتنر شروع شد... با اینکه شبش خیلی دیر خوابیده بودم ولی با یه حس خیلی خوب بیدار شدم.

تمام روز خونه بودم. از ظهر یکم کسالت داشتم ولی بازم از اینکه دیروز و خونه بودم راضی ام. کلی به خودم رسیدم به کارهای خونه رسیدم .بازی های رقابت های آسیایی اینچئون رو دنبال کردم وبا شادی بچه های والیبال مثل یه بچه نوجوون همپاشون ذوق کردم و خندیدم و افتخار کردم بهشون. غروبش بعد از مدتها موفق شدم فیلم  Amélieآملی رو که پریشب  دانلود کردم رو ببینم و خوبیش این بود که با پارتنر باهم دیدیم هم اینو همThe Great Gatsby گتسبی بزرگ رو که پنجشنبه شب دیده بودیم. هر دوتاشو دوست داشتم. مخصوصا لئوناردو رو که همیشه جذابه عینک حالا چند تا فیلم دیگم هست که میخوام پارتنر رو گول بزنم بشینه باهام ببینه! یکم از فیلم های روز دنیا عقبم ولی بازم خوشحالم که هر وقت بخوام میتونم فیلمایی که دوست دارمو ببینم! خیلی هاشونم مال ده سال گذشته هستن.

دیشب قبل خواب دوساعت داشتم سه تا( +یکی دیگه که پارتنر صبش مرتب کرده بود!)کشوی میز توالتم که توش لوازم آرایشی و بهداشتی مو چپونده بودم بعد ماه ها مرتب می کردم. اینا از اون کارایی ه که هرچقدرم براش برنامه ریزی کنم، فقط موقعی انجامش میدم که حالشو داشته باشم .دیشبم با اون معده درد وحشتناک یهو ویرش اومد! اونقدرم خوب شد که حد نداره. الان وقتی کشوهامو باز میکنم اونقدر مرتب و خلوت و تمیزن که کیفففففففففففف میکنم. همه چیزا رو دسته بندی و جابجا کردم و دم دست ترین کشومم توش لوازم مورد استفاده هر روزمو چیدم و امروز صب موقع آرایش کلی ذوق کردممژه تازه یک قسمت کمدم رو هم مرتب کردم. احتمالا هفته دیگه(شایدم فردا!) کلا چمدونامو در میارم که از توشون بوت هامو بیارم بیرون وبا کفش ها و صندل هام جابجاشون کنم.

فردا که تعطیله کلاس ندارم ولی دوشنبه رو می رم دانشگاه. الان که آفتاب شده ولی امیدوارم هوا بارونی باشه قلب

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٢ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

صب داشتم دنبال موضوعی تخصصی تو نت می گشتم که با این عکسهای زیبا مواجه شدم.

گفتم برای شما که اینقدر مهربونید هم بزارم تا با هم از این احساس زیبا ، بهرمند بشیم♥

 

  

:)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز صب ساعت پنج و نیم بیدار شدم و بعد از دقیقا یکساعت رانندگی تو جاده ی نسبتا خلوت، ساعت 8 دم دانشگاه بودم. از کارگاه 4 ساعته ی صبح فقط یک ساعت تشکیل شد و از کلاس دو ساعته عصر بجز دیدن استاد، تقریبا هیچی! فقط از 8 تا 3 عصر من دانشگاه بودم! دوباره بعد از یه ساعت رانندگی برگشتم خونه و یه ساعت هم فقط ناهار خوردم و یکم استراحت کردم و بعد رفتم سر کار تا 8 شب! تقریبا مرده بودم! تازه شام درست کردم و ظرفارو شستم و جابجا کردم و فکر کنم تا خوابم ببره 12 بود.خیلی خیلی انرژی ام رفت ولی حس خوبی داشتم! خدا رو شکر بخاطر همه چیز.

اینکه عصری که برگشتم تو حالت داغون و فقط چند دقیقه ای که تونستم دراز بکشم و با گوشیم نظرات رو باز کردم و دیدم اینهمه پیام های خوب و محبت آمیز و با انرژی برام تو همین چند ساعتی که مشغول بدو بدو بودم فرستادید کلی، کلی ذوقیده شدم.

راستش تا حالا این وبلاگ و این نوشته ها فقط برای خودم بود. اصلا برام مهم نبود که خوانندهام کمن یا کامنتی برام نمی نویسن ولی بعد از آشنا شدن و دیدن این همه دوستایی که حتی بدون اینکه خودشون وبلاگ داشته باشن و توقعی بابت اینکه منم برم وبلاگشونو بخونم یا لینک کنم، برام پیام های مهربونی میزارن ،خیلی حالمو عوض کرد و حس دیگه ای نسبت به نوشته هام و مخاطبام پیدا کردم.فقط می تونم بگم که داره بارون میاد الان و من...

...خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

فکر میکردم پاییز که بیاد چند تا کاره که همش مشغول انجام اونام!

پیاده روی روزانه ، اونطور که 6 ماه به خودم وعده اش رو می دادم تو خنکای پاییز و هوای ابری و نم نم بارون...

خواب عصر تو اتاق نیمه تاریک خنک و لذت خزیدن زیر لحاف وقتی پنجره های بالا سرت باز بازن...

تنبلی های ویژه ی پاییز و درست کردن کلی شیرینی و کیک خونگی و خوردن کلی نوشیدنی های گرم و دلچسب که من فقط تو پاییز و زمستون می خورمشون!

.

.

.

.

فعلا که نه تنها هیییییییییییچ کدومشون حتی برای یکبار ! عملی نشدن! بلکم کلاسام از امروز شروع شد و بنده به علت مشغله خیلی زیاد و نرسیدن به برنامه ریزیهام و خستگی مفرط! نتونستم برم و غایب بودم! حالا صب باید آفیس رو تعطیل کنم پاشم برم 100 کیلومتر اونور تر برسم به درس و مقشم! برام آرزوهای خوب بکنید که امسال بتونم به برنامه هام  و خودم برسم و زیاد بهم فشار نیاد.

مرسی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

اولین روز پاییز ...

اولین روز از فصل دوست داشتنی و جادویی و اعجاب بر انگیز من

اولین روز از چهارمین سال همخونه شدنمون...

اولین روز از بچه مدرسه ای شدنم دوباره بعد از چهار سال،

اولین روز از ماهی که یه عدد به عمرم اضافه میشه.

اولین روز از پاییزی که همیشه برام حسی ابهام بر انگیز و تلفیقی از اندوه و شوق و هیجان و نوستالژی باهم داره همیشه... تا همیشه...

 

اومدنت مبارک♥

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 یه دنیا حس تنهایی و دلتنگی و ترس و اضطراب...

حالا که خوب فکر می کنم می بینم چقدر خوشحالم که اون روزها گذشته و دیگه بر نمیگرده...

تازه به کمی آرامش رسیدم بعد از این همه سال تجربه و تلاطم و ....

نمی دونم چرا امشبم یه حس بی قراری دارم. به دنبال آرامش گمشده ام می گردم..

کاش اون لحظه ی مکدر شدنم امروز اتفاق نمی افتاد... اونوقت قطعا الان حال بهتری داشتم. شاید باز بتونم درستش کنم!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیشب رفتیم شهر موشها 2. در اوج بی حال و حوصلگی ام. درست وقتی هم که وارد سینما شدیم یه جر و بحث مزخرف _ بیخودی داشتیم با هم! فکر کن بعدش سرم رو بلند کردم دیدم رو صندلی ها ی روبرویی سالن انتظار سینما آقای رییس اداره فنی. و .حر.فه.ای شهر با همسر و دوتا بچه هاش نشستن!! (همشون سالهاست مشتری من هستن! و یه نسبت خیلی دور هم با پسرخاله ام داره!) میخواستم از خجالت بمیرم! فقط شانس آوردم باهاشون چشم تو چشم نشدم و دیگه تا لحظه آخر سرم رو گوشیم بود! البته به محض اینکه رفتیم برای دیدن فیلم و فیلم شروع شد پارتنر خان دست منو گرفت! منم که بی اعصاب تر از اون بودم که بخوام بحث و ناراحتی رو کش بدم در یک اقدام ضربتی گفتم برو برام پفک و هوبی بخر!! بعدش هم یه دستم چی .تو.ز.طلا.یی بود و اون یکی هم هوبی! داشتم فیلم میدیدم و میخوردم! راستش من کلاه قرمزی رو بیشتر پسندیدم! کلا کلاه قرمزی با شخصیت تر و داستانهاش هم اجتماعی تره و خب همه سنین ازش بیشتر لذت می برن ولی این شهر.موشها واقعا برای بچه های خیلی کوچیک خوبه! حوصلم سر رفته بود وسطای دیدنش!

یه عالمه کار دارم ، مخم  نمی کشه انگاری! اصلا نمیتونم کارهامو انجام بدم! خیلی خستم، خسسسسسسسسسسسسسسته! 

 

جمعه شام دعوت بودیم خونه خاله پارتنر، ساعت 12 اینا که برگشتیم من نشستم تازه به فیلم دیدن! از اون فیلم ها که دانلود کردم! The Lake House فیلم قشنگی بود، از بعد از Gravity طرفدار ساند.را بو.لا.ک شدم، کیو.نو ری.وز رو هم که از بعد از ما.تر.یکس! تا بخوابم ساعت 4 شده بود! صبحش هم که 8 بیدار شدم با چه حالی، خدا داند!!! میخواستم نیام آفیس که مشتری زنگ زد پشت در بود دنبال کارش! مجبور شدم بدو بدو بیام آفیس!البته خوب شد که اومدم خیلی شلوغ بود دیروز صب تا ظهر. پنجشنبه شب هم About Time رو دیده بودم  اونم همشونو تنهایی! تازه چند تا فیلم دیگم دانلود کردم که هر وقت دیدم تعریف میکنم!اگه فیلمهای درام و فانتزی دوست دارید اینا فیلم های خوبی هستن!       

   × صب نون پنیر گردو خوردم، هنوز لثه هام داره می سوزه! اینقدر آدم حساسی هستم من!

 

 

   

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

صب که بیدار شدم هوا ابری و خنک و زمین خیس بود ، من بودم و اتاق نیمه تاریک و باد ملایم و حس پاییزی

دیشب خیلی دیر خوابیدم.چند تا از اعضای فامیل پارتنر که تو یه سن و سالیم رو دعوت کرده بودم شام و دور همی خوش گذشت خواهر زادش هم که همسن منه همون روز رفته بود ثبت نام ارشد و برامون شیرینی خریده بود آورد و منم که شام قبولی دادمنیشخند. هنوز نمیدونم چرا خستگی مهمونداری 15-20 نفره رسمی برام با مهمونداری خودمونی 6 نفره یه اندازس!!! یه جاش مشکل داره!

دوشب قبل یه مشتری اومده بود(با دخترش و نوش) و داشت نوبت میگرفت برای مهمونی که داشتن و بین این حرف زدن ها اونقدر ازم تعریف کرد و بهم اظهار محبت کرد و گفت دوستم داره(خانووومه بابا!!) که هم کلی حال کردم (هر بار میاد ازم تعریف میکنه!) بعدش یه لحظه فکر کردم شاید داره خرم میکنه! که تخفیف بگیره!!! نمیدونم چرا هر کی ازم خیلی تعریف می کنه بعد از یه لحظه فکر میکنم نکنه ریگی به کفشش باشه! خیلی حس بدیه این شک و تردید و من فکر میکنم حتی اگه یه نفرم ازته قلبش این احساسات رو داشته باشه و به زبون بیاره اونقدری که ما چند رنگی دیدیم تو جامعه ، بازم باورش نمی کنیم ته ته دلمون از ترس اینکه بهمون آسیب بزنه این احساس!

*از صب به خودم گفتم خوش اخلاق باش، لا اقل خوش اخلاق تر از روزهای گذشته. به هر کسی که وارد محیط کارت میشه توجه ویژه بکن، چون اون اومده که روزی و برکت ترو زیاد کنه. همین چند دقیقه پیش یه مامان و یه پسر بچه کوچیک اومدن. بچه هه خیلی بهانه گیر و ترسو بود! میگفت از دور.بین نمی ترسم از نو.ر می ترسم!!! خلاصه که بچه بد قلق بود ولی اونقدر باهاش حرف زدم و شوخی کردم  که یخش باز شد و کارمون راه افتاد. موقع رفتن مامانه گفت پارسالم آورده بودمش پیش شما و به پسرش گفت:دیدی چه خانوم مهربونیه، من که گفته بودم میریم پیش این خاله خوش اخلاقه! حس خوبی داشتم مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

قبض دوتا خط تلفن آفىس رو میز کارمه و به لطف گوشی های اندرویدی و اینترنت وای فای و  و.ا.ی.ب.ر عزیز جمعادوتایی زیر 20هزار تومن شده پولش و تازه هفته قبل هم که اس ام اس قبض موبایل همراه اولم اومد چشام شیش تا شد!!! چون برا اولین بار در تاریخخخخخخخخخخخخخخخ پول موبایلم 7600 تومن اومده بود! از خوشحالی شوکه شده بودم! به پارتنر خان گفتم جایزه چی برام میخری!!! البته ایشونم خاطر نشان کردن بنده یه خط اعتباری هم دارم که مسئولیت دائم الشارژی اون خط با اونه! بیچاره!! چه کار خوبی کردم برا مامی گوشی خریدم هزینه هنگفت تلفن خارجه از رو جیبامون برداشته شد واقعا! تو این سه سالی گمونم بالای 2-3 میلیون پول تلفن خارجه داده باشم! 

پستچی مهربون یه بسته پستی که چارشنبه سفارش داده بودمو برام آورد! روز شنبه ای حالمون کمی بهتر شد! البته اون چیزی که از توش دریافتم یکم کمتر از سطح توقعم بود! داستانش هم اینه که برا خودم بعنوان هدیه! یه فلاسک به شکل لنز دوربین خریدم! گرون هم هست البته! گفتم نه اینکه هنرمندم و دانشجو امخجالت و عاشق این چیزام، یکم خودمو تحویل بگیرمعینک! بامزس اگه حال داشتم عکس هم میزارم بعدا!

 

×بعدا نوشت:

اینم یه مدل دیگشه که ماگ ه 

دیروز که جمعه بود کله سحر شیش صب!!! دقیقا بیدار شدم و شب هم خیلی دیر خوابیدیم! دعوت شده بودیم و.ر.سک ، پارسال هم رفته بودیم و خیلی خوب بود ولی بیشتر از 4 ساعت بود رفت و آمدمون و اونجا هم کلی حرکات موزون و پیاده روی و تپه نوردی کرده بودیم و خییلییییییییییییی خسته بودیم شب! برگشتنی 4 تا ماشین بودیم و همسر خواهر پاتنر لیدرمون بود! که مثلا همه با هم هماهنگ برگردیم و ساپورت هم باشیم اونم نامردی نمیکرد بیشتر از 70-80 تا بره! یعنی یه جاهایی که 100 تا میرفت من از خوشحالی اشک شوق می ریختم! چند بارم هی به پارتنر گفتم ترو خدا بیا ما خودمون سریعتر بریم اینطوری تا صب نمی رسیم خونه! ولی خب نمیشد دیگه همه با هم بودیم و پشت هم! منکه عمرا تو ماشین نمی خوابم یک ساعت آخر راه یه چشم باز بود یکی بسته و همش چرت زدم واقعا از ترس اینکه نکنه تو اون جاده کوهستانی و بد پارتنر خوابش بگیره با اشک و آه خودمو بیدار نگه داشته بودم! اومدم خونه هم بی هوووووووووووش شدم الانم با بدن درد در خدمت دوستان و مشتری ها و شما هستم!

دیشبم وقتی ما بیهوش بودیم یه بارون باحالی اومده بوده صب هوا ابری و تاریک و نسبتا خنک بود. البته که الان آفتاب شده!! :|

×وبلاگ ها دونه دونه بدون خدافظی  تعطیل میشن... حس خیلی بدیه. هی بری تو یه وبلاگی به امید یه نوشته ی تازه، هی بخوری تو  خط اول پست قبلی، تا حدی که حالت بهم بخوره از دیدن اون جمله تکراری! درک نمی کنم این مدل رفتن ها رو...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان از اینترنت شاتل یه دختر خانوم ناز نازی ای  تماس گرفتن باهام و اطلاعات شناسنامه ایم رو باهام چک کردن و گفتن غرض از تماس، تبریک تولد من بوده! با 3 گیگ ترافیک رایگان که به اکانتم اضافه شده. دستشون درد نکنه!(تولد شناسنامه ای!)لبخند

 

پارتنر خان دیشب به یاد دوران طفولیتم منو برد کتابفروشی و لوازم تحریری مورد علاقه بچگی هام و برام وسایل مدرسه  دانشگاه خرید! تازه رفتم تو قسمت پاکن ها ولی اصلا در حد اون سالها نبود وسایلی که داشتن وقتی به متصدی اش می گفتم خانوم تنوع لوازمتون 20 سال پیشا خیلی بیشتر بود، پارتنر خان بهم سقلمه زد!!! بعد که اومدیم بیرون گفتم چی بود اون حرکتت؟ گفت آخه مثل بچه های 7-8 ساله بودی خانومه همچین نگاهت میکردتعجب! گفتم خب چیه دوس دارم لوازم تحریر تازه چه اشکالی داره من این همه ذوق کنم از بودن وسط دفتر کتابا و بوی خوب نویی شون. بعد یه نگاه تاسف انگیز بهم کرد گفت همسنای تو برا بچه هاشون لوازم تحریر میخرن!  منم خنثی. خلاصه که یه حالی داد و یه حالی هم گرفت وسطاش! منم شب اومدم خونه وسایلم رو چیدم رومیز با کلی ذوق و شوق ازشون عکس گرفتم برای مامی که داشتم تو و.ا.یبر باهاش می حرفیدم فرستادم و ازش تشکر کردم که همیشه برام بهترین و  قشنگ ترین چیزهایی که میخواستم رو می خرید♥ من همیشه زیباترین و فانتزی ترین لوازم تحریر رو داشتم ، خیلی هاشونم تا همین الان تو جعبه های تو انباری دارم، خیلی از دفتر های فانتزی رو هم که استفاده نکرده بودم بخشیدم با کلی عکس برگردون های پری دریایی و سفید برفی  و...بهترین روزهای زندگیم همین روزهای قبل مهر بود که مامانم منو می برد کتابفروشی و من چه عشقی میکردم... یادش بخیر

 

 

دیروز کلا آفیس تشریف نداشتم ، بعد فکر کن N نفر زنگ زدن که کارم داشتن و میخواستن برای پول دادن بهم بیان و خب من که نمیتونستم برم!!! فکر کنم کلی پل از کف دادم! رفته بودم شهر دوست  و همسایه برای خرید و کارهای بانکی و غروب هم نوبت دکتر داشتم برای سونوگرافی سالانه! 

رفتم دوتا تاپ بخرم برا زیر مانتو، یهو یه پیراهن دیدم و گفتم برم پروش کنم! قبلش چند تا مغازه رفته بودم برای پیراهن نیمه رسمی، آخه علاوه بر سالگرد ازدواج، و تولدم که تو راهه، یه عروسی هم خیلی یهویی چند روز قبل دعوت شدم از طرف یه دوست که خیلی صمیمی بود و الان چند ساله اصلا ندیدیم همو! همون که پارسال آذر ماه شب قبل تولدش بهش زنگ زدم و بعد N سال با هم حرفیدیم! گفت عروسی داداششه(که خیلی با اونم صمیمی بودم) و من اسمم تو لیست مهمونهای دعوتی هم داماد بود هم دوستم! یعنی دوبار دعوت شدم و باید باید بیام! به پارتنر خان هم گفته بودم و هنوز جواب قطعی نداده ، خلاصه گفتم برا اطمینان یه لباسی داشته باشم برای این مراسم در راه!خب یه پیرهن پوشیده بودم ولی با اینکه قشنگ بود خیلی به تنم میچسبید و یکم معذبم میکرد و اونو نخریدم تا اومدم تو این مغازه و اون پیراهنه رو همینطوری دیدم وبرداشتم پرو کردم و باورم نمیشد اینقد خوب بود رو تنم، اگه 10 بار هم یه پیراهن رو میدادم بدوزن اینقدر فیت تنم نمیشد و اینقدر خوب به مدل بدنم نمی اومد، قیمتش هم خیلی خوب بود پنجاه و خرده ای! اصلا درنگ نکردم  و سریع خریدمش!!!! فقط یکم کوتاه بود که چون مراسم مختلطه جوراب شلواری میپوشم باهاش :) دیروز همینطوری یهویی کلی خرید کردم از لباس ز.ی.ز تا کیف و مانتو برای دانشگاه! (البته که همه اینها به اسم دانشگاهه وگرنه چه فرقی داره دانشگاه با غیر دانشگاه!)کلا حال کردم که مثلا مانتو رو تو 10 دقیقه خریدم کیف رو تو 20 دقیقه و بقیه خریدامم همینطور! فقط دیروز پلیس نامرد برای 5 دقیقه پارک ممنوع یه فیش 15 هزار تومنی گذاشت زیر برف پاکنم و حالمو گرفت! بقیه اش خوب بود! ناهار هم سالاد الویه درست کرده بودم و نون هم خریدم و  رفتم خونه دوستم که داره مامان میشه و حالش زیاد خوب نیست با هم بودیم و کلی هم حرف زدیم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

از صبح که اومدم آفیس مثل یه دختر کاردان و خوب نشستم به کار کردن و انجام پروژه های مشتری ها. حالا فکر نکنید خواب نما شدمااااا الان اوضاع اقتصادی_ جیب مبارکم اینطوری می طلبه!!!!  نیست که با پرداخت شهریه دانشگاه نیمه دولتی شوک الکتریکی به خودش  و موجودی حسابا  و کارتهای بانکیم وارد شده، در صدد جبران _ نیشخند فکر کن که در این حد که طرف پنجشنبه 10 تا سفارش داده الان آماده تو نوبت چاپ _ کارش!!! می دونم، خودمم باورم نمیشه به این سرعت عمل! عینک

باید یکی رو بیارم برای کارهای اینجا، حتی فرصت دکتر رفتن و خرید رفتنم ندارم این روزا! دقیقا یک ماهه! خدایا خودت یه آدم درست و سالم و حرف گوش کن رو به راه آفیس من راهنمایی بفرما،آمین!فرشته (خداییش اصلا حال و حوصله سر و کله زدن با شاگرد جماعت رو ندارم!)بیشتر نگرانی ام هم اینه که از مهر کلاسهامم هم دقیقا آخر هفته هاست که من پیک کاریمه! حالا یعنی یکی هم بیاد بنده خسته و کوفته بعد از دو سه ساعت رانندگی بعد کلاس هام باید بیام اینجا مشتری راه بندازم اونم با کار یدی!!! آخ خدایا خودت توان و انرژی و اعصابش رو بده.

پنجشنبه می خواستم بیام بنویسم ولی نشد، هم یکم کسل بودم هم بعدش یهو سرم خیلی شلوغ شد و تا ویروقت اینجا مشغول کار بودم و خلاصه نشد، از اینکه اون پست قبلی مونده بود رو جدید ترین یادداشتم خودم هم حس منفی می گرفتم.

ظهر تو راه برگشت از کار رفتم یه مقنعه بنفشخجالت خریدم برا خودم! رنگش رو دوست دارمو با کوله ام هم سته! ولی وقتی اومدم خونه و سرم کردمش دیدم قدش از اونی که می خواستم کوتاه تره و من مقنعه کوتاه نمی پوشم! حالا اگه بشه دو سه تا رنگ مختلف پارچه بخرم بدم برام بدوزن بهتر و بصرفه تره!

دوستم که فهمیده داره مامان میشه پنجشنبه تو وایبر برام عکس یه لباس سر همی گوگولی رو که رفته بود خریده بود فرستاد ، وای اصلا یه حس خوبی داشت که نگوووووو، اینکه تصور کنم چند ماه دیگه یه جفت پای گوگولی تپلو قراره از اون سرهمی آویزون بشه وااااااای خیلی حس خوبی داشت خیلی!

پنجشنبه بعد از کار زیاد و با حال بدی که داشتم چون پارتنر گفته بود بریم بعد شام خونه فامیلش شب نشینی و منم نمیخواستم نه بیارم تو کارش یه شامی خوردیم و حاضر شدیم رفتیم شهر دوست و همسایه ، یکی دوساعتی خونه خواهرش بودیم و بازم موقع برگشتن خواهر زاده دوسال و نیمه اش چسبید به من که تو نرو. گفتم نمیشه من باید برم خونه خودمون.گفت پس من میام باهات. میدونستم پروسه چیه! باید با خودمون می بردیمش مثل همیشه یه دور می زدیم و برش می گردوندیم خونش.با اینجال اون طوری که به من چسبیده بود هر چی مامان و بابا و خواهرش و خالش و بقیه میگفتن نرو دلمون تنگ میشه مامان گریه می کنه نمیتونه بدون تو بمونه که مثلا این بچه یکم دلش بلرزه و با من نخواد بیاد ، هیچ فایده ای نداشت چنان بهم چسبیده بود که حاضر نبود یه لحظه از من جدا بشه بره بغل پارتنر/داییش حتی!!!موقعی هم که میخواستم کفش بپوشم همش می گفت صبر کن ، نرو من میام! یکم که نق میزد می گفتم من بچه نق نقو دوس ندارما! یه لبخند گشاد بهم میزد که فقط بخواد دل منو بدست بیاره. کلا هر چی میگفتم (حتی یکم با بدجنسی که بیخیال اومدن بشه!) فایده نداشت و حرفمو گوش می کرد. آخرش هم اومد و بازم بعد نیم ساعت تو خیابون گشتن و دور زدن با اشک و آه ازمون جدا شد !

دوتا نکته هم هست تو این جریان یکی ناراحتم می کنه و یکیش خوشحالم! اول اینکه  از اینکه این بچه هر بار با ناراحتی از من جدا میشه ناراحت میشم واقعا، آخه خیلی کوچولوعه و واقعا نمیشه رو حساب حرف الانش برش دارم بیارم خونه اونوقت بهانه بگیره و گریه زاری کنه چون میدونم تو این سن اصلا بچه نمی مونه پیش کسی تنهایی وگرنه حتما می آوردمش. دوم خوشحالم از اینکه این بچه با توجه به جدیت من و الکی آوانس ندادنم به بچه ها و اینطور دوستم داره اونم تو خانواده ای که بچه ها اجازه ببخشید ر.ی.د.ن رو سر بزرگتر ها رو هم دارن از طرفشون! یعنی اینقدر محبت خاله خرسی میشه به بچه ها تو اون خانواده که آدم حالش بهم میخوره. نمونه اش هم خواهر بزرگه این بچه هست که ادم حالش بهم میخوره از لوسی و بی ادبی اش! منم واقعا تحمل این مدل محبت کردن و این بی ادبی ها رو ندارم چون با اینکه خودم تک دختر بودم یادم نمیاد که مامانم یه بار لوسم کرده باشه یا از اشتباه و بی تربیتی ام چشم پوشی کرده باشه!! بعد هم اینکه این بچه در حالی بهم وابسته و علاقه مند هست که با هیچکدوم از اونهای دیگه چه خاله و عروس و هیچ کس دیگه تو خانواده اینطور نیست  و  این بازم در حالیه که من اصلا و ابدا محبت و توجه ای از اعضای خانواده پارتنر دریافت نمی کنم! هر چی هست از سر ادب و اجبار هست و نه هیچ حس نزدیکی! نمیخوام اینجا سر ناراحتی و درد دل باز کنم ولی دیدن این وابستگی که مثل یه خار تو چشم اونهایی که واقعا چشم دیدن منو ندارنه، خیلی حس خوب و پیروز مندانه ایه! همین منو بس عینک

دیروز هم که جمعه بود یکم کسل شدیم رفتیم بیرون دیدیم اونقدر وحشتناک شلوغه که بعد نیم ساعت توبه کنان ،فقط از سوپر خرید کردیم و فیلم خریدیم و پریدیم تو خونه !! آخر شب هم با مامی حرف زدم ،اونم دلگرفته بود و متاسفانه بجر چند دقیقه حرف زدن باهاش کاری از دست من بر نمی اومد. بعد هم ساعت 12 بی هوش شدم.خدارو شکر این مشکل نخوابیدن داره کم کم رفع میشه و دو سه روزه وضعم بهتر از قبله!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/۱٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

+: شنبه به قول دوستم روز خاصی بود در تاریخ زندگی هر دومون! من رفتم برای ثبت نام ارشد و اونم بصورت خیلی یهویی فهمید که داره مامان می شه! یه حس خاصی بود. از اولش. از همون موقع که من اولین نفر بعد از خودش بودم که این خبرو می شنید و تو حس و حال طرف مقابل شریک میشد. حال عجیبی بود! دوستم خیلی هول شده بود ، هیجان زده بود و بغض کرده بود. منم واقعا نمی دونستم چی بگم! اخه تازه تصمیم گرفته بود که 6 ماه بعد اقدام کنه، حالا لطف خدا خیلی زودتر شامل حالش شده بود.براش خوشحال شدم مهم این بود که تصمیمش رو گرفته بود حالا تو زمان بندی اش یکم برنامه ریزی هاش بهم ریخته که کاریش نمیشه کرد.

0: دیروز دختر خالم عکس ویزای شینگنش رو برام وایبر کرده بود! یکی دوساعت بعدش تو پوچی بودم. اعصابم بهم ریخته بود که چقدر همه چیز می تونه برای یه نفر رو روال و غلتک و بقول معروف هلو تو گلو باشه! اونوقت همون چیزا رو،یکی دیگه هر چی براش دست و پا می زنه ازشون بیشتر دور میشه و رسیدنش سخت تر میشه. با همون حال گرفته و آویزون رفتم سر کار عصری!شب که برگشتم حالم خیلی خوب بود! تو همون چند ساعتی که سر کار بودم و فکرم دور و بر همین چیزا چرخ می زد دیدم نه! باز کور شدم از خودم و نمی بینم که همین داشته های من چقدر برای یکی دیگه می تونه آرزو باشه، در واقع تنها چیزی که الان توش احساس کاستی می کنم ، مادیاته! وگرنه از همه چیزهایی که دارم راضی ام و پول و مال هم تنها چیزیه که همیشه می شه بدستش آورد. همینا رو اومدم به پارتنر خان گفتم و فکر کنم طفلی!خیلی خیالش راحت شد و نفس راحتی کشید که من به این نتیجه رسیدم !!!

-: این شبا بی خوابی ها و بد خوابی ها داره دیوونم میکنه. دیشب نمیدونم حدود سه بود که خوابیدم در صورتی که از ساعت 11 و خرده ای رفته بودم که بخوابم! واقعا حالم بد و منقلب میشه. دوتا موضوع هست که فکر میکنم تاثیر گذاشته رو این بد خوابی هام. یکی اینکه امسال از اول تابستون این کمپرسور کولر (که نمیدونم چراااااااااااااااااا موقع نصبش پشت پنجره اتاق خواب!!!!پارتنر خان فکر نکرد جاش مناسب نیست اصلا)، خیلی صدای بدی میده .یعنی از قبل خیلی بیشتره صداش! یکی هم اینکه به سمفونی ناهماهنگ شبانه ی پارتنر خان حساس شدم. واقعا هم نمیدونم چیکار کنم. هم دلم نمیاد وقتی میگه میرم تو اون اتاق می خوابم بزارم بره هم اینکه نمیتونم هر شب 10 بار صداش کنم که سرش رو جابجا کنه. این صدای سمفونی پارتنر هم از سالهای قبل خیلی ناهماهنگ تر و خراشیده تر شده! درست مثل صدای کمپرسور کولر! یه بار بین حرفا انداختم که بره دکتر گوش و حلق و بینی منتها مثل اینکه نگرفته!!! چیکار کنم خیلی حال بدی دارم شبها! حالا امروز تو راه اومدن آفیس رفتم در مغازه یکی از مشتری هام که سرویسکار کولر و این چیزاس گفتم تروخدا امروز بیا چک کن کولرمونو! قول داده بیاد. امیدوارم بد قولی نکنه!چند بار پارتنر خان به خود نصاب کولر زنگ زده تو این چند وقته ولی هی پیچونده نیومده گفته وقت ندارم! حالا امیدوارم این یکی منو رو سفید کنه بیاد شاید امشب یکم آرامش رو تجربه کنم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٠ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دوست دارم 100 تا خط بنویسم ولی خیلی گیج و ملنگم و بشدت دلم میخواد همینجا بخوابم!(چه عجب بعد از چند هفته بی خوابی و بد بختی!!)

الانم اومدم بنویسم برای دلم برای اینکه کنسرت دیشب  رو خیلی دوست داشتم  و میخوام عینک قضاوت و نیمه خالی لیوان بینم رو در بیارم و فقط از خوبی هاش بگم که حس این پسر لاغر اندام و نحیف عالی بود، اون صدایی که داشت و هر 4 تامون متعجب از اینکه این صدا ، با این قدرت و انرژی و کیفیت، چطوری از همچین بدنی میاد بیرون.

◘ از بغض کردنم موقعی که گفت عاشقتونم و اصلا دلیل اینکه الان زنده ام شمایید... این که واقعا هنوزم چشمام اشکی میشه از این همه حس خوب و انرژی و لطف خدا. تنها چیزی که همش تو مخم چرخ میخوره از دیروز تا حالا و همیشه ، آرزوی سلامتی برای این پسر  و همه هست.... 

♥تمام کنسرت رو به عشق فریاد زدن این آهنگ که حسن ختام مراسم بود ،ذوق زده منتظر بودم ....

یه جاهایی از شدت هیجان و تعجب پارتنر خان که با چشم های گرد شده به همخونی و فوران احساسات من نگاه میکرد، معذب شدم ولی از اون برق نگاه مهربونش حس خوبی گرفتم. از اینکه میدید من اینقدر دارم حا.ل میکنم خوشحال بود.

تو 4 نفرمون فقط من بودم که تا حدودی با آهنگ هاش آشنا بودم و یه سری شونو بلد بودم، پارتنر خان و همسر دوستم که کلا نمیشناختن این بنده خدارو! البته در حین اجرا یه سری آهنگ ها پارتنر خان چند تا آهنگ رو یادش اومد بس که من تو ماشین گوش می دادمشون 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امسال پاییز با یه عطر و بوی جدید میاد به زندگی ام.. یکم هیجان و تکاپو ی بیشتر....

امسال پاییز دوباره بعد از سالها بچه مدرسه ای دانشگاهی میشم!

اون کوله ی بنفشی که چند هفته قبل از خیابون منوچهری خریدم رو می اندازم رو کولم و می رم دنبال ماجراجویی . تو مسیری که میشه آسمون ابری و زیبای خدا رو با نرکیبی از کوه و جنگل و نم بارون و  دریا و سلکشن مورد علاقه آهنگ هات تخت گاز بری....


خدایا شکرت ♥

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

Hi buddies!

چقد این چند روزه حرف برا زدن دارم! خسته نباشم، گمونم آشتی که حجم و زمان نویسندگی اش رو کم کرده، من اومدم جاشو پر کردم! البته که خب اونهایی که آشتی مینویسه درس زندگیه و مال من فقط لحظه هایی از زندگی خودمه .

دیروز که اون پست رو نوشتم ، تازه اول داستانم بود! ظهرش ساعت 12 پارتنر خان اومد آفیس پیشم و یکم نشست و بعد هم برای کار دانشگاهش باید تماس میگرفت دانشگاه که هر چی به 3 تا شماره ای که از دانشگاه تو سایتشون پیدا کرده بودم براش زنگ زدیم جواب ندادن که ندادن! بدون اغراق نیم ساعت داشتیم تماس میگرفتیم ولی یک آدم زنده وجود نداشت تا گوشی رو برداره! دانشگاه هم از اینجا یکمی کمتر از 2 ساعت راهه. خلاصه نشون به اون نشون که پارتنر مجبور شد برای یه کار یه دقیقه ای این همه راه رو بره تا اونجا، به من گفت میایی با هم بریم؟ منم از اونجایی که بسسسسسسسسسیار دلرحم و مهربون و پایه هستم و اصلنم خسته و گیج ومنگ و داغون نبودم! قبول کردم!!!ساعت 12 و نیم راه افتادیم رفتیم و کار یه دقیقه ای رو انجام دادیم و ناهار هم یکم دور تر از شهر مزبور رفتیم کته کبابی با اعمال شاقه! اینطوری که یه کته کبابی نسبتا معروف!(به گفته پارتنر خان!) بعد کلا 4 تا میز 6 نفره بود تو یه وجب جا با 50 تا آدم گشنه ی منتظر که تو گرمای 40 درجه منتظر بودن جا خالی بشه برن بشینن! البته ما 10 مین منتظر موندیم چون درست پشت سر ما کلی آدم اومد تازه! بعد هم که ما نشستیم و یه زوج دیگه هم اومدن سر میز ما، روبرومون نشستن. بعد اونقدر گرم بود که من شر شر عرق می ریختم و با جعبه دیتمال کاغذی خودمو باد میزدم همش، به محض قورت دادن آخرین لقمه هم پریدیم که عذاب وجدان کمتری داشته باشیم از چهره های پشت شیشه مغازه که زار زار مارو نیگا میکردن که کی میخوایم پاشیم اونا بیان بشینن ناهار بخورن! بعد فکر کن یه کفگیر پلو ی شفته و یه دوغ و 4تا سیخ کباب چنجه و دوتا زیتون شد 50 هزار تومن!!! کلا یه ربع نشستیم و خوردیم و فرار کردیم! خیلی مسخره بود بنظرم و اصلا نسبت به کیفیت محیطش نمی ارزید! 

بعد هم تو راه برگشت چند جا نگه داشتیم و فروشگاه ها رو از نظر گذروندیم(البته که پارتنر اصلا علاقه ای نداره و در واقع من تنها از نظر گذروندم ) یه فروشگاه بزرگ خانه و آشپزخانه  هم بود که رفتیم از اونجایی که سطل زباله میخواستم برای آشپزخونه و یه طبقه فقط این چیزا ب/د . دوییدم رفتم بالا دیدیم به به چه سطل زباله های خوشگل استیل و رنگی رنگی ای. بعد دیدم قیمتش از 250 هزار تا اونی که من پسندیده بودم 750 هزار تومنیه!! خیلی باحال بود . به پارتنر می گفتم بیا بخریمش!!! گفتم بالاخره پولداری باید از یه جا شر.ع بشه دیگه!! بیا اینم از جاش خلاصه که به حرف من گوش نداد! گفت با این قیمت باید ربات باشه یا حداقل سطل هوشمند!!! خنده

خلاصه که برگشتیم و من رسما داشتم تلف می شدم از گرمای وحشتناک و خستگی . از همونور یه راست اومدم آفیس! چون اگه میرفتم خونه و لباسمو در میا وردم دیگه نمیتونستم بیام بعد پشت هم چند نفر اومدن که کارهاشونو انجام دادم و با دوستم حرف میزدم که یهو حالم بد شد. یه دل درد خیلی بد و وحشتناک و عرق سردی که نشسته بود رو تنم و واقعا یه حال مزخرف. از اونور هم پارتنر خان قبلش زنگ زده بود که من موقع رفتنمون در خونه رو یه قفل کرده بودم و حالا که اومدم خونه در و باز کنم میبینم دوتا قفل شده! یعنی چی؟؟؟؟ هر چی میگفتم مطمئنی، اشتباه نمیکنی میگفت نه که نه! گفتم خب چیزی شده؟ خونه بهم ربخته؟ رفتی ببینی طلاهام سر جاشونه یا نه، گفت نه دیدم خونه بهم نریخته منم دیگه چیزی رو چک نکردم و اومدم سر کار!!!! فکررررررررررر کن!!! دیگه با همه این داستانا حالم خیلی بد شده بود هم جسمی و هم دلشوره گرفته بودم از بیخیالی پارتنر و نگرانی خونه. با اینکه گفته بود زود میاد دنبالم که بریم خونه دیدم اصلا جایز نیست موندنم! واسه همین دیگه ساعت 7 زنگ زدم آژانس و دوییدم رفتم خونه ، بعد از اینکه همه جا رو چک کردم و خدارو شکر امن و امان بود. رفتم یه د.و.ش گرفتم و کتری روشن کردم و افتادم رو مبل تا همون ساعتی که پارتنر خان بیاد! البته این وسط ها ظرفهای شسته مهمونی دیروز رو جابجا کردم و ظرفهای مونده رو شستم و ماشسن لباسشویی هم روشن کردم و بعد همش اینترنت بازی بود و باد خنک کولر و حال من که کم کم بهتر میشد. شبم مثلا میخواستم زود بخوابم که باز تا ساعت 12ونیم 1 طول کشید و صب هم اومدم آفیس و عصر هم که باز استراحت نکردم و الانم دوباره آفیس تشریف دارم!!!

* امروز صب از تو .ر.خ.ت.خ.ا.ب که اینترنتم رو چک میکردم دیدم اون کنسرتی که هفته قبل مرتضی پاشایی تو اینستا.گرامش زده بود برای مرکز استان ما و آدرس ایران کنسرت رو زده بود برای تهیه بلیط و من رفتم تو سایت ایران کنسرت دیدم خبری نیست از این کنسرته و زنگ زدم و گفتن که کنسل شده!!! در واقع کنسل نشده بود و تازه بلیطش رو گذاشتن رو سایت برای فروش و من کلی دوباره خوشحال شدم! همون هفته قبل که شنیده بودم و کلی ذوق کرده بودم به پارتنر گفتم که بریم؟؟ اونم گفت بریم. بعد که زنگ زدم و گفتن کنسل شده بهش گفتم و حالمم خیلی گرفته بود و امروز کلی ذوقیده زنگ زدم که نههههههههههه بر قراره کنسرت و بلیط بخرم؟ گفت ازه مگه میشه تو دوست داشته باشی و بخوای و من بگم نه! و بخر! منم گفتم تنها بریم یا به کس دیگه ای هم بگم که بیشتر باشیم که گفت هر طور که دوست داری خودت به قلوی سابق زنگ زدم اول که گفت از شوهرش می پرسه و میگه که بعد نیم ساعت معطلی!!(عجله داشتم چون رفتم دیدیم ردیف های جلو همه فروخته شده و فقط دو تا نصفه ردیف از وسط سالن مونده و بقیه همه ردیف های خیلی تهه!) گفت که ما نمیاییم و شما برید خوش بگذره! و منم به اون دوستم که جمعه ژیشمون بودن زنگ زدم و اونم گفت میاییم و 4 تا بلیط خریدم با یه عالمه ذوقیده گی برای اولین کنسرت زندگی ام!!! خجالت

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 اه،

الان... 

منتظر پارتنر خان و یهو سیاوش میخونه با آهنگ جشن بارون و من دوباره تنها میشم با یه بغض گنده خفه کننده.... مثل همونی که چند روز قبل موقع خوردن ناهار من و بازم یاد تو انداخت که چقدر این خوراک مورد علاقه ات بود و داشت خفم میکرد و الان هم که سیاوش منو پرت کرد به همون سالهایی که همه آهنگ های غم دار دنیا رو (از دید من ) گوش می دادی و حالا بیشتر از 3 ساله که دیگه ندارمت و عجیب این روزها به یاد تنهایی های تو می افتم و بدی ها ی خودم....

خدا...هنوز باورم نمیشه...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٢۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

معمولا وقتایی که میخوام برم Email ام رو چک کنم اگه فرصتی داشته باشم سر خط یا همون هد لاین های خبری سایت رو نگاه میکنم و اگه یکی یا چندتاشونم برام جذاب باشن باز میکنم و سر در میارم ازشون.

امروزم وقتی یاهو رو باز کردم با این(12 Things Women Want Their Husbands to Know ) سر مقاله جالب رو برو شدم و خدایی اش ار خوندش کلی حال کردم. تصمیم دارم یا لینکشو یا ترجمه اش رو برای پارتنر خان بفرستم!!! خبر گزاری ها و سایت های بین المللی چه مطالبی می نویسن برا بالا بردن سطع شعور و اگاهی اجتماعی و اونوقت سایت ها و رسانه های ما مشغول نوشتن چه خزعبلاتی هستن صب تا شب!!!چشم

 

×یه عالمه نوشتم پرید!!!!!!! ناراحتمرده شور این پرشین رو ببرن واقعا! 

پنجشنبه درست بعد از نوشتن اون دوخط پست قبلی دوستم هم از راه رسید. خوب بود کلی حرف و حدیث و در کنارش هم بساط چایی و شیرینی باونتی ویولا پز و سوهان لقمه ای هم براه بود.تقریبا تا آخر وقت کاری باهام بود و بعد هم رفت ولایت خودش!شب هم من اولش یه فیلمی که چند وقت قبل خریده بودیم از کلوپی محل رو گذاشتم، پیشنهاد خودش بود وقتی گفتم یه درام عشقی قشنگ میخوام کلی تعریف کرد از این فیلمه و دیگه با اطمینانی که داد بابت فوق العاده بودنش! منم برش داشتم. حالا دیشب تا گذاشتم تو دستگاه دیدم ترکیه!!!! فیلمنامش افتضاااااااااح بود خیلی چیپ و سطحی و غیرقابل باور ولی من عاشق لوکیشن هاشو وطراحی های دکوراسیون داخلس خونه هاش شدم. فوق العاده موندم این ترک ها چطور اینقدر خوب کار میکنن تو طراحی داخلی و دکوراسیون دقیقا عین ژورنال بود خونه ها شون! اینم تنها نکته مثبت این فیلمه! البته که همون شب با پارتنر خان ندیدمش! چون بعد 5 دقیقه گفت خیلی چرته واقعا باید اینو ببینیم! در نتیجه دی وی دی رو عوض کردم و یه سریال اکشن درام که چند سال قبل در دوران غیر تعهد! می دیدم رو گذاشتم از اول با هم ببینیم چون پارتنر ندیده بود و از اون مدلا بود که خیلی دوس داره! 

صب جمعه هم بیدار شدم و دیدم جا تره و بچه نیست! یادم افتاد رفته اضافه کاری نیشخند منم اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا اون بیاد ببینمش که البته بازم فقط یه ساعتش رو دیده بودم که رسید پارتنر خان. فیلمه رو که برا خودش سریالی شده بود دیدنش رو دوباره قط کردم و رفنیم دوتایی به کارهای خونه برسیم، چون تنهایی حال نمیده !!زبان

 

بعد هم دوباره چند قسمت سریال و ناهارم که مهمون پارتنر خان بودیم رستوران و همونجا بود که به این نتیجه رسیدم دوران طلایی رستوران رفتن و رستوران دوستی من به پایان رسیده و دیگه نه میتونم به اندازه قبل بخورم!!! و نه اصلا به اندازه قبل حال میکنم از رفتن به رستوران! شایدم چون این رستوران ها رو 100 بار رفتیم برام اینقدر نچسب شدن! البته این رستوران دیروزیه اولین بار بود میرفتیم اما شعبه چهارم از رستوران مورد علاقه هر دوتامون بود که تازه چند ماهه تو شهر خودمون افتتاح شده. بینهایت شلوغ بود و اصلا انگار باید رو دور تند ناهارتو میخوردی! کلا با اینکه ناهارش خیلی خوشمزه بود اصلا حال نکردیم باهاش! بعد هم اومدیم خونه و بازم یکم سریال و یه چایی و لالا! از 4تا 6 من خوابیدم و پارتنر خان که دیگه خیلی خسته بود انگاری تا 7 خوابید و بعدش هم این من بودم که رفتم بیدارش کردم(البته قبلش اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا بالاخره تموم بشه ببینم داستانش چیه! ) نیشخند دوباره یکم اخبار! و سریال و بعد درحالی که خونه گرفته بود هر دوتامون رو و من حالم یهو خیلی بد و منقلب شده بود تصمیم گرفتیم یکم بریم پیاده روی! یه ساعتی تو هوای گرم و دم گرفته آخر شبی پیاده روی کردیم و برگشتنی دور میدون اصلی شهر یهو دیدم که پارتنر خان از مسیر منحرف شد! یهو چشمم به جمال ماشین خواهرش و دامادش روشن شد! دیگه سلام و احوالپرسی و 500 متر آخر راه هم مهمون اونها بودیم و رسوندنمون خونه و رفتن! ما هم باز چند قسمت سریال دیدیم!! خنده وسطاشم من برا فردا ناهار قرمه سبزی گذاشتم که پارتنر خان اشکش در اومده بود از بوی خوبی که تو خونه پیچیده بود ما هم که ورزشکار بودیم و بعدش هم شام نخوردیم! میگفت صب قبل اینکه برم سر کار قرمه سبزی میخورم حتما خنده دلم برا شیکموییش و این عشقش به خوردن ضعف رفت خدایی  عین یه پسر بچه تخس و شیکموعه یر چیزهایی که دوس داره! و بعد هم  رفتیم لا لا و بی هوش شدیم!زبان این بود شرح مبسوط این دو روز زندگی ما!

اینم بگم که دیروز عصر که از خواب بیدار شدم دیدم رو گوشی کارم پیام اومده از طرف منشی ام که براش مشکلی پیش اومده و دو-3 روز نمی تونه بیاد سر کار(پنجشنبه عصر هم نیومده بود) منم چون بهش خیلی اعتماد ندارم و در حال طلاق و رابطه با یکی دیگه و این داستانا هست گفتم که باشه پس کلید رو بیار به من بده فردا صب(دوس نداشتم کلید اینجا دستش باشه زمانهایی که قرار نیست بیاد) اونم گفت یعنی دیگه نیام؟ گفتم من همچین چیزی نگفتم گفتم کلید رو بیار برام. خلاصه چند دقیقه قبل اومدو کلید رو آورد و پرسیدم کی مشکلت برطرف میشه گفت معلوم نیست، فکر نکنم دیگه بیام! منم گفت اوکی و رفت! به همین سادگی من دوباره دست تنها شدم! کلا این پروسه شاگرد داشتن و منشی داشتن خیلی وحشتناک تر از اون چیزی هست که تموم اون سالهایی که تنها کار می کردم، بنظرم می اومد! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یعنی 11 روزه که ننوشتم اینجا! جالبه که 10  11 بار میخواستم بیام و بنویسم ولی خب نشده و نیومدم و تمام اون داستانهایی هم که قصد طول و تفسیرشونو داشتنم یادم رفته تا الان! نیشخند

خدارو شکر خوبم و چند روزی  یکم سرم شلوغ پلوغ بوده و بعد هم چند روزی تنبلی کردم و الانم میگذرونم

تو هفته ی گذشته چهارشنبه تا جمعه رو برای یه *ورک شاپ بین المللی تهران بودم و واقعا از نظر جسمی خیلی بهم فشار اومد هم ساعات طولانی تو راه بودن و هم ساعت های طولانی ورک شاپ فشرده و هم گرمای طاقت فرسای مرکز ایران!!!!

مخصوصا که همیشه هر جایی غیر از ر.ختخو.ا.ب خودم خوابم مختل میشه و تو دو شب حدود 6 ساعتم نخوابیدم!

ولی تجربه ی خوبی بود. چون قبلن دوره ها با استاد های خارجی و مخصوصا ایتالیایی نبود  و همه داخلی بودن در کل راضی ام! از خود راضی

یعنی وقتی برگشتم حس اون سرباز آموزشی رو داشتم که دوماه پدرشو در آورده بودن و تیکه پاره رسیده خونه تا جونی دوباره بگیره! بدیش هم اینه که از اون روز تا بحال یه سردرد مزمن بدی دارم. طوری که تو 24 ساعت فقط چند ساعتش رو سردرد ندارم و بقیه ساعات مخصوصا شب موقع خواب دارم میمیرم از این سر درد لعنتی! کلا متاسفانه مدل سر درد های من همینه یا چند ماه سر درد نمیشم یا اگه بشم کمتر از یه هفته باشه افت داره!آخ

الانم برای هفته آینده میخوام یه دوره برای مربیگری فنی و حرفه ای شرکت کنم و کارت مربیگری بگیرم. احتمال میدم به کارم بیاد.

***تا شهریور قراره اتفاق های مثبت زیادی برام رخ بده البته اگه خدا بخواد و حسم اینو میگه شدید! به امید پیشرفت و موفقیت و البته همه اینها همراه با سلامتی برای همه

♠ یه چیز بامزه هم اینکه دیروز خونه قلوی سابق بودم از صب به صرف صبانه تا عصر به صرف عصرانه اونجا بودم! عصری که میخواست کاپوچینو درست کنه صدام کرد دم کابینتی که فنجون های مخصوص کاپوچینو توشون بر عکس چیده شده بود و گفت بیا اینجا ببینم ! یکی از اینها رو انتخاب کن تا ببینم رنگت چیه؟!( داخل هر فنجون یه رنگ خاص بود که البته چون برعکس چیده شده بودن قابل دیدن نبود!) منم یه لحظه نگاه کردم به ردیف فنجون ها و گفتم سومی! وقتی برش گردوند و رنگش رو دیدیم دهن اون باز موند و نیش منم باز شدددددددددددددددد خندهخب معلومه دختر همیشه بنفش!!! این حس قلبیه برا همین هیچوقت اشتباه نمی کنه! خیلی ذوقیده شدم! عینکمژه مثل همیشه باید به حس هام اعتماد کنم 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

الان که نشستم تو آفیس و دارم می نویسم آسمون جلوی چشمام دقیقا همینطوریه و من حال عجیبی دارم. .. همیشه تو این هوا و این اتمسفر انگار از قالب همیشگی خودم ناخوداگاه در میام و می رم تو یه فضای دیگه... یه فضای گنگ، دوست داشتنی و دلتنگ کننده و نوستالژیک! دلم میخواد ساعتها خودم باشم و خودم و این هوا و جاده ... 

مثل همین دو ساعت قبل که مثل مسخ شده ها نفهمیدم این 20 کیلومتر رو چطوری روندم تا سرکار و فقط من بودم و آسمون و آهنگ های دوست داشتنی ام و نسیم پاییزی و تخته گاز!

 

 

امروز بالاخره طلسم دندون پزشکی رفتنم شکست و با اینکه خواب مونده بودم صبح با یک ربع تاخیر رسیدم و از صبح تا همین الان بنده یه ویولایی بودم که نصف سمت راست صورتش بی حس و متورم و کمی تا قسمتی دردناک بود! الان بهترم خدارو شکر. نمیتونم مراتب انزجار خودمو از محیط و ابزار آلات دندون پزشکی بیان کنم!فقط خدارو شکر که فعلا تا یه مدتی فرصت دارم که جراتم(و پولام!) رو جمع کنم برای راند بعدی!(لامصب برای یه پرکردن معمولی و بدون عصب کشی 250 تومن گرفت! خنثیحالا من برا این مقدار چقدر باید با مردم سر و کله بزنم خدا میدونه!!زبان)

***************************

 

دیروز متوجه شدم که 6-7 گیگ ترافیک مونده رو دستم و امروز هم آخریم مهلت استفاده ازشونه و در یک اقدام ضربتی و فوری!! بالاخره موفق شدم برای اولین بار یه فیلم رو کامل و با کیفیت قابل قبول د.ا.نلو.د کنم! اونم چی؟ درست حدس زدید! Blue Valentine! .

دیشب با کلی ذوق و شوق رفتم خونه و به پارتنر خان گفتم که برات فیلم آوردم که با هم ببینیم! دیگه اینبار باید با هم بتونیم یه فیلم ببینیم!(عمق فاجعه!)خبری هم از اینکه 10 دقیقه بعد از شروعش بری بخوابی و یا خلاصه یه بهانه بیاری که در بری نیستا!! اونم گفت باشه صبر کن اینا رو ببینیم بعد اون!(مجموعه هفت سنگ رو داشت می داد و بعدش هم مر.دا.ک شروع شد که اونم قول داد ببینه بعد می بینیم فیلم منو!)نشون به اون نشون که کوفتمون کرد!!! اونقدر غر زد که اه این چیه! واقعا محتواش چیه؟ چرا صحنه های س*.ک.*س رو واضح نشون میده!(که البته من اینطور فکر نمیکردم! خیلی هم خوب بود. باید دل می داد که ببینه که نمیداد!) بعد هم با یه قیافه ای شبیه محکومین به حبس ابد دراز کشیده بود با زااااااار نیگا میکرد(فقط واسه اینکه قول گرفته بودم ازش!) که خودم بلند شدم بهش گفتم بابا نخواستیم با ما فیلم ببینی اینقدر فاز منو خراب نکن ، پاشو بیا برو بخواب! که اونم از خدا خواسته رفت!!!! اگه ظهرش کلی سوپرایزم نکرده بود و خودشم مثل بچه ها ذوق زده نشده بود، نمی بخشیدمش!!!

آخر فیلم بازم من بودم و یه بغض گنده و هزار تا سوال و ابهام که حتی تا لحظه ای که بخوابم تو سرم چرخ می خوردن... چرا ... ما آدمها دیگه غیر از عشق و توجه و محبت چی از شریک و پارتنرمون می خواهیم؟ این داستان زندگی خیلی از ماها بود. چرا بعد نوشتن اون برگه مسخره تعهد ، همه چی کن فیکون میشه؟ چرا دیگه هر چی باشه اون عشق دیگه نیست؟ اون شور و هیجان و دیوونه بازی ها و ساده نگری ها؟ چرا درست بعدش همه چیز پیچیده میشه؟ اون چیه که باعث میشه اینطور دست رد به سینه همدیگه بزنیم و تا این حد  اون یکی رو از خودمون برونیم؟ وای اشک های اون، اشک های منم در آورد... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

حالا عهد همین یکی دو روزی که وقت درست و درمونی برای نوشتن بلاگ برام نیستف هی دلم میخواد بنویسم و بنویسم! 

حتی شده همین چند تا خط عجولانه و تند تند رو

امشب با بچه ها ی دبستان قراره بریم شام بیرون! خیلی حس خوبی دارم♥

الان سه روزه که صبا یکم به تنبلی ام فائق میام و یه کوچولو ورزش می کنم و کلی حس خوب بهم دست میده.

دیروز عصری رفتم شهر دوست و همسایه و در یک اقدام ضربتی قبلش با دندون پزشکی ای که چند سال قبل می رفتم و کارهاش خیلی خوب بود و البته گرون! تماس گرفتم و نوبت ویزیت گرفتم . تا نوبتم شد و رفتم تو دکتر که زیر دستش یه مریض دیگه در حال مراحل پایانی کارش بود یه نظر بهم انداخت و  روشو  سمت مریض زیر دستش کرد و سلام و احوالپرسی گرم و  حالو احوال  "مهندس" رو ازم پرسید و منم جواب دادم (من دو سه سال مرتب برای دندونام پیشش میرفتم و نمی دونم چرا هی دوس داشت با من کل کل کنه همیشه و گیر میداد بهم و آخرین بارم 4 سال قبل رفته بودم با پارتنر که اونو ویزیت کنه و دیگه تا دیروز نرفته بودم!)و بعد گفت شما لنز گذاشتید یه نظر نشناختمتون! بعد من  گفتم من که لنز نذاشتم!!!تعجب نیشخندبعد دوباره نگام کرد گفت وااااای ببخشید من شما رو با یه مراجه دیگه اشتباه گرفتم و شروع کرد که خانوم فلانی شما چقدر عوض شدید اصلا نشناختمتون(تازه یادش افتاده بود منو!) بعد اصلا فکر نکرد که یه پسر خوشتیپ هم زیر دستش داره پر پر میزنه !!! و یکاره گفت از آخرین باری که دیدمتون بدون اغراق نصف شدید!!! خنثی گفتم در این حد؟؟؟؟گفت آره دقیقا! زبانحسم موقع شنیدن اینطور تعریف ها!!! کاملا متناقضه! نمیدونم باید خوشحال شم و تشکر کنم یا از خجالت اون اضافه وزن چشمگیر آب شم برم تو زمین!!!هیپنوتیزم  اینطورم که بوش میاد برای پر کردن چند تا پوسیدگی باید حداقل 1 تومن بسلفم! البته این کارایی بود که اگه من همون 4 سال قبل انجام داده بودم اینقدر هزینه و تعداش زیاد نمیشد. حالا خدارو شکر من از اون آدمهایی هستم که دندون های مرتب و سفیدی دارن وگرنه با این اوضاع بی کیفیتی جنس دندونام باید زندگیمو میفروختم هزینه های ارتودنسی و درمان ریشه و فک هم انجام میدادم! همیشه اینجور موقع ها برام سواله اون بیچاره هایی که اینقدر نمیتونن هزینه درمان دندون هاشونو بدن باید چیکار کنن آخه؟ این بیمه هم که کلا بدرد لای جرز میخوره!زبان

دیروز  که وبلاگ چی نپوشیم رو می خوندم و همینطوری از تو لینک هایی که به مطالب گذشته اش داده بود رسیدم به مطلبی در مورد مراقبت از پوست و نحوه استفاده از اسکراب ها و مرطوب کننده ها و ... یهو دلم خواست اینبار از روی اصول از این مواد و امکاناتی که دارم برای خودم استفاده کنم و در کل یه تایم کوچولو رو هم شده برای مراقبت از ظاهر خودم اختصاص بدم در هفته. برای همین دیشب که با کلی خستگی و تازه دیر وقت رسیدم خونه بعد از کارهای روتین تو اون فرصتی که جلو تی وی نشسته بودم لاکامو پاک کردم و رفتم ژل لایه بردار اورئال که مامان پارسال برام اورده بود رو آوردم و یه ده دقیقه ای پوستمو باهاش درگیر! کردم و بعد که شستم صورتمو و کرم مرطوب کننده زدم خیلی خس خوبی داشتم پوستمم خیلی صاف و نرم شده بود و کلا از خودم خوشم میومد! مژه

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

من برگشتم :)

چارشنبه تا جمعه شب رفته بودیم ویلا خوش گذورنی. حسابی هم آفتاب گرفتم و الان یک عدد ویولای نیم سوز در خدمتتون هست! نیم سوز از اون جهت که روم سوخته پشتم سفید موندهخنده حالا قراره این نهضت دریا رفتن و آفتاب گرفتن ادامه داشته باشه تا سیاه برزنگی بشم خلاص! در واقعا بعد از دوره نوجوانی! این اولین باره که اینقدر برای برنزه کردن اشتیاق دارم! اونم احتمالا برای اینه که از نظر وزنی تقریبا دوباره برگشتم به همون دوران و این خیلی خوشحالم میکنه!

تو این مدت نشد که برم و بازم دوستای دوره دبستانمو ببینم. یه چند شبی بخاطر اینکه پارتنر افطاری دعوت میشد تنها موندم خونه و اون دیروقت برگشت و منم هیچکاری نکردم فقط دراز کشیدم و تی وی دیدم! یعنی خب جور نشد که با بچه ها برم بیرون!

جمعه قبل هم خانواده پارتنر اومدن به مناسبت تولدش و با اینکه نمیخواستم زیاد مثل دفعات قبل خودمو خسته کنم و تو معذوریت بذارم ولی این روحیه پرفکشنیست من نزاشت و بازم کلی خسته و داغون شدم و خدا خدا میکردم که زودتر برن! که البته از 12 و نیم شب گذشته بود که رفتن و من موندم و یه خونه بمب خورده که تا دیروز نشده بود که تمیزش کنم!!

دیگه اینکه بعد از مهمونی تولد دیگه درست و حسابی آشپزی نکردم و حسابی پشتم باد خورده و اصلنم یادم نمیاد که اخرین بار کی قیمه و فسنجون درست کردم!!

بعد هم اینکه از همون روزا که ویلا بودیم و بعد از آفتاب گرفتن و خوردن یه عالمه ناهار و شام های تند و تیزززززززززز بنده یه عدد موجودی هستم که تمام وجودش کهیر زده  و ملتهبه!! البته که من از وقتی یادم میاد تو گرمای تابستون تمام بدنم میریخت بیرون ولی تا بحال نشده بود به این شدت و وسعت حساسیت بزنم ! خیلی بده خیلی بد! دیگه پاشدم دیروز رفتم داروخانه شبانه روزی و دکترش منو دید و گفت خانوم! شما طبعتون خیلی گرمه! فقط خوراکی هایی با طبع سرد بخور و زیادم تو افتاب نباش که بدترت میکنه! خب من که عاشق خوراکی هایی با طبع گرم هستم و تصمیم هم دارم برم زیر آفتاب و حسابی برنزه کنم! بهم یه پماد موضعی و یه قرص داد که گفت شبی یه دونه بخور! حالا اگه بتونم خودمو راضی کنم که این یه قرصه رو شب به شب ببلعم!!!

امشبم قرار گذاشتیم با پارتنر بریم بدمینتون! البته اگه یکی از ما دونفر زیرش نزنه مثل دفعات قبل!!! چند هفته قبل رفتم دوتا راکت فوق حرفه ای خریدم به این بهانه که بیشتر تکون بدم به خودم! الپتیکال که چند هفته هست به عنوان یه وسیله دکوری مونده تو خونه و من اینقدر از خودم و این حس تنبلی ام بی زار و شرمنده ام که اصلا نمیتونم تو روش نیگا کنم و برم باهاش کار کنم! :/

دیگه اینکه فردا شبم خونه خواهر پارتنر دعوتیم آش پشت پای خواهر زادشو بخوریم که رفته سربازی و اینکه یه بهانه بشه یه سری به شهر دوست و همسایه بزنم و یکسری خرید دارم انجام بدم! 

روز آخر که میخواستیم از ویلا برگردیم ولایت خودمون من عصرش یکم لباس رنگی پوشیدم و یه آرایش کوچولو کردم و با کیتی! (پاپی کوچولوی 4 ماهه) رفتیم تو حیاط و از پارتنر خواستم که ازم چند تایی عکس بگیره که بعد از گرفتن کلی عکسف از توشون حدود 10 تایی که از همه بهتر بود رو کادر بندی و رنگشون رو ادیت کردم با همون گوشی و حالا اون عکسا شدن بهترین عکسای امسالم تا بحال! واقعا رنگی و خوشگل تو محوطه خیلی قشنگ اونجا که وقتی گذاشتم رو فیس  همه دوستام و خانوادم خوششون اومده بود مثل خودم! مژه

 

پی نوشت!: الان نگاه کردم تا الان 45 تا بازدید داشته وبلاگم ولی فقط یدونه کامنت آشتی داده! عجبا!!! شیطونه میگه رمزی بنویسم! نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٩ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

8888888888888888888888888888888

 

همین که دیروز از دلگرفتگی ام اینجا نوشتم

همین که دیشب بعد از افطار با اون حال نزار برای دل پارتنر خان ، برای خداحافظی با خواهر زادش که امروز راهی سر.بازی بود ، پاشدم رفتم شهر دوست و همسایه

همین که همونجا خواهر هاشو برای افطار و شام جمعه شب دعوتشون کردم.

همین که وقت خداحافظی خواهر زاده ی دوسال و چند ماهه پارتنر مثل همیشه خودشو چسبوند به من و میگفت تو نرووووو، آخرشم اومد تو ماشین ما و نیم ساعتی توخیابونا دور زدیم و براش بستنی خریدیم و آخرش هم مثل همیشه بدون رضایت و با گریه از من جدا شد و نمیخواست بره خونشون. حس خوبی گرفتم که هیچوقت فکر نمیکردم من که با بچه ها خیلی نزدیک نیستم یه وقتی یه بچه ای که این همه تو خانواده بهش توجه میشه و همه نازش رو حسابی میخرن، جذب من بشه که هیچوقت بچه ها رو لوس نمی کنم و بهشون باج نمیدم و خیلی معمولی باهاشون رفتار می کنم.

همین که امروز با همه ناراحتی ای که از اون یکی خواهرش داشتم و اون حرص هایی که پارتنر خان بهم داد بابت خرید های مهمونی و دیر اومدنش و بیخیالیش. ولی یه لحظه دلم رو از همه اون عصبانیت ها و دلخوری ها خالی کردم و زنگ زدم هم به پارتنر بابت خرید ازش تشکر کردم و هم زنگ زدم خواهر بزرگش و دعوتش کردم برای فردا شب.

یه حس خوبی دارم

که فردا تولد پارتنره و درسته من هنوز نرسیدم براش کادوشو بخرم و این ماه مبلغ خرجام حداقل 5 برابر درامدم بوده تا بحال ، ولی می دونم که خدا بزرگه و از اینکه فردا پارتنر خوشحال خواهد بود، خوشحالم .مژه

خدارو شکر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روزه همه حس و حالم قر و قاطی شده

البته به همراه نوسانات هورمونی

اونقده حالم بده روزی چند بار بغض می کنم حتی به پوچی زندگی ام هم  کلی فکر میکنم و حسرت میخورم

تف به این ناهواری های هورمونی!!!! 

حالم بدههههههههههههههههههههههه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۸ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

...

دلم لاله ی عاشق..

آهای بنفشه ی تر...

نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو، تو پر پر...

من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم...

...

بگو با من_ عاشق، چرا برات زیادم...

...

اگه دست توی دستام نزاری... خدانگهدار...

 

---------------------------------------------------------------------

 

یه حال عجیب منگ طوری داری الان. نمیدونم حسش شبیه خلسه هست اونم بخاطر شب خوب نخوابیدن دیشب و  صب زود پاشدن امروز هست و رانندگی با حالت خواب آلودگی و منگی..

چهارشنبه بعد از افطار با 4 تا از همکلاسی های دوران دبستانم قرار داشتم... بعد از اون همه سال... حس خیلی خوبی بود.. همه استقبال کردن و دوست داشتن و میخواستن بیشتر  از این دیدار ها داشته باشیم... دوت اشونو حدود  20 سال بود که ندیده بودم و دوتای دیگه یکی رو چند سال قبل اتفاقی تو خیابود دیده بودم و یکی هم دوسال قبل اتفاقی تو کلاس زبان همکلاس شده بودیم. همه دختر های موجه و موقر و تحصیل کرده ای هستن و آدم واقعا از معاشرت باهاشون مفتخر می شه. یکی کارشناس ارشد شیمی. یکی کارشناس ارشد زبان. ف.ر.ا.ن.سه یکی کارشناس ارشد معماری و یکی هم مهندس پز.شکی هست. همشون هم جرو خانواده های خوب و تقریبا سرشناس هستن و باهم خوب جور بودیم. جالبه که اونایی که منو ندیده بودن میگفتن اصلا تغییر نکردم از اون زمان. فقط یکیشون بود که میگفت اگه تو خیابون میدیدمت ، نمیشناختمت! ولی اینا در حالیه که من عکس بچگی مو به هر کسی که  تو بزرگسالی باهاش آشنا شده بودم نشون میدادم، امکان نداشت باور کنه اون منم!! ولی شنیدن اینکه تفاوت چندانی نکردم، برام خیلی خوشایند بود.

حالا بعد از اون قرار چهارشنبه ای، دیروز صب که تو گروه وایبرمون پیام دادم باز جمعه شد! دیدم به همه پکیدن بدتر از من و خیلی اتفاقی و سریع یه قرار گذاشتیم برای دیشب بعد از افطار توی پارک. منم وسایل بازی بردم و اول من و یکی از دوستام بودیم و بعد دونفر دیگه هم بهمون ملحق شدن و بعد حدود ساعت 11ونیم هم باهم رفتیم آبمیوه خوردیم و 12 گذشته بود که برگشتیم خونه. 

من یکی از این دوستام همونی که د.و.ر.گه هست و استاد ز.با.ن.فر.ان.سه رو خیلی دوست داشتم همیشه ولی نمیدونم چطور شد که رابطمون رو نتونستیم بعد از مدرسه ادامه بدیم. دیشب کلی از عکسهای  تولدم تو دوران مدرسه و ... حرف زدیم و یاد ایام کردیم... خیلی برام جالب بود که اینبار اون دوستم هم خیلی مشتاق رابطه بیشتره و خلاصه که قراره کلی باهم دخترونه بترکونیم :)

میخوام اینبار برای دور همی از عکسهای اون موقع براشون چاپ کنم و ببرم و حسابی  حس نوستالژی داشته باشیم...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام !

من اومدم مژه

چند روزی بود هی میخواستم بیام و هی جور نمیشد!

اون زمانی که حس نوشتن داشتم موقعیتش جور نبود و اون زمان که موقعیتش جور بود حسشو نداشتم!

الانم تا همین چند دقیقه قبل دلم قیلی ویلی میرفت که آخ جوووون الان میام و سریع کلی وراجی میکنم ولی اومدم آفیس و تا چند تا کارو هندل کنم! حسم نصفش پرید!!!

الانم مشتری اومد وسط تایپ کردنام!

خب اون دو شبی که پارتنر خان نبود، شب اولش یکی از دوستام از عصرش اومد پیشم و شب فوتبال ایران-بوسنی رو هم با هم دیدیم(البته فقط نیمه اولش رو و به محض خوردن گل دوم در اول نیمه دوم تی وی رو قط کردیم و فیلم گذاشتیم که ببینیم و حالمون بیشتر از این گرفته نشه!!!) و بعد هم شب ساعت 3 اینا بود که خوابیدیم!!!

منم صب برا اولین بار ساعت 10 ونیم از خواب پریدم! دیدیم 17 تا میس کال دارم رو دوتا گوشی هام و همون موقع هم که چشمامو باز کرده بودم دیدم گوشیم داره همچنان زنگ میخوره و هول کردم! دستمم خواب رفته بود زیر تنم و نمیتونستم مانیتور گوشی رو برای برقراری تماس لمس کنمابله! اصلا یه وضعی خلاصه جواب دادم و دیدم پارتنر خان هست که کجایی؟؟؟؟ چرا ج نمیدی؟؟؟ نگرانت شدیم× (ببینیم چقدر تا این ساعت خوابیدن من عجیب و منحصر به فرد بوده که اینها از نگرانی داشتن سکته می کردن)! بعد گفت که دایی اش تو راهه که بیاد به من سر بزنه ببینه من زندم یا مرده که ج تلفنشون رو نمیدم!تعجب!!! بیچاره رو زا به راه کرده و اونارم نگران کرده بودهنگران! که من سریع زنگ زدم که خوبم و خواب مونده بودم و گوشی هامم سایلنت بودن و شما نیا!! بیچاره وسط راه بود خیلی هم نگران بود و دور زد و برگشت شهر خودشون!! چند بار هم خاطر نشان کرد حالا که تنها موندی خونه و کسی نیست بی زحمت شبها تلفن هاتو سایلنت نکن!!! خلاصه کاری کردن که فقط خواجه حافظ شیرازی نهمید که من خواب موندم اون روز! چند بارم هر کدومشون زنگ زده بودن آفیس و سراغ منو گرفته بودن که شاگردمم گفته بود از صب نیومده و خبری ندارم!

بعد که بالاخره بیدار شدیم و صبحانه (ساعت 11)!! خوردیم دوستم گفت که موهاشو براش کوتاه کنم! البته شب قبلش هم گفته بود و من فکر نمیکردم که تصمیمش قطعی باشه! ولی بعد که دیدم خودش دوست داره و تصمیمش رو گرفته منم از خدام بود!!! فکر کنید من دویار آخر موهای پارتنر خان رو که دیگه میشد دم اسبیشون کرد بس که بلند شده بودن رو خودم تو خونه کوتاه کردم! بمیرم براش که اینقدر دل شیر داشت برا اولین بار کله و موهای نازنینش رو که اینقدرم براش مهم بده دست من! تازه کلی هم خوب انجام داده بودم! شما فکر کنید کوتاه کردن موی یه آقا چقدر سخته! اونم  موهای پر و  تقریبا صاف! بعد که دوبار براش کوتاه کردم این ماه که میخواست هر چی گفت برام کوتاه کن من نمی دونم چرا بهش گفتم نه! برو آرایشگاه خودت! اونم حرصش گرفته بود گفت آره دیگه رو سر من استاد کار شدی حالا من بهت میگم کوتاه کن کلاس میزاری برام!! خنده بیچاره راست میگه!

 حالا این دوستمو بهش گفته بودم جریان پارتنر رو و اونم خب دیده بود کله اونو! احتمالا متوجه شده بود که یه نیمچه اعتمادی میشه بهم کرد!!! چند ماه قبلش هر چی بهش می گفتم هر وقت خواستتی موهاتو کوتاه کنی بده من میگفت عه!!!!! باوووشه حتما!!!! (منظورش این بود که پشت گوشتو دیدی این ماجرا رو هم دیدی یا اینکه شتر در خواب بیند./...!!) بعد که اینبار خودش بهم پیشنها داد من استقبال کردم و یه ساعتی شایدم بیشتر طول کشید تو ح.م.و.م! و با یه قیچی فقط!! موهای این دوستم عالی و فوق العاده هستو خیلی پر و لخت و بلند! کور هم که از خدا چی میخواد؟؟؟ دو چشم بینا!!!  یکم نگران این بودم که دوستم بعدش پشیمون بشه چون کلا تو چیزهای ساده هم بسیار سخت میگیره و برعکس منه! حالا این که موهای کلش بود و خب برا منم که این همه مو ندارم هم ، مهمه!!!! ولی خوشبختانه دوستم همه چیز رو سپرد دست من و هر چی هم نظر میخواستم میگفت هر چی که خودت انجام دادی اوکی هست و بعدش هم خیلی خیلی از نتیجه راضی بود و گفت که مشتریم شده!!! عینک منم کلی خوشحال شدم که خوب از پسش برا اولین بار در اومدم! بعد هم که دیگه ظهر شده بود و ما ناهار نداشتیم! اولش دوستم تصمیم گرفته بود که بره به همسرش بپردازه! ولی بعد که رفتیم ناهار "کی.اف.سی" و اومدیم تصمیم گرفتیم که بمونه و با هم بریم برای عک.ا.س.ی توی  با.غ چون عر.و.س داشتم و  اونم دوست داشت بیاد. با هم رفتیم و خوب بود و بعد که کار تو با.غ تموم شد اون برگشت شهر دوست و همسایه و من هم اومدم بقیه کارای زوج خوشبخت رو تو آفیس! انجام بدم! شب داشتم از خستگی می مردم چون تو این شبها بشدت خواب و استراحتم کم  شده بود. خوبیش این بود فرداش جمعه بود.پارتنر خان هم جمعه شب که من یه سر مجبور شده بودم بیام دوباره برای پروژه مشتری آفیس اومده بود خونه و من رفتم و دیدم اون خونست و یه حس خوب گرفتم که دیگه خالی نیست خونه و میتونم کلی غر بزنم سرش خندهکلی هم شیرینی و کلوچه و کوکی و قرابیه و باقلوا آورده بود که من هم از دیدنشون هیجان زده شدم هم  سکته زده که حالا چقدر باید جلو خودمو بگیرم تا اینها رو نبلعم!!!  

یکمم بابت این همه شیرینی و اینکه بعضی هاشونم اونی نبود که من گفته بودم بهش غر زدم!( خدا منو ببخشه که آدم نمیشم!!!) بعد هم مهربونی و ...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه

صدای یک عدد دختر بنفش مجرد رو میشنوید!

پارتنر خان صبح زود رفت ماموریت و احتمالا جمعه بر میگرده! منم نتونستم اینبار باهاش برم چون هم با 8 تا از همکارهای آقا داشت میرفت و هم اینکه زمینی بود و خب من نمیتونم 12 ساعت تو ماشین بشینم!وقت تمام

دیشب هم نمیدونم چرا اینقددددددددددد خسته بود و  بهم به میزان مکفی محبت مبذول نداشت! قهر منم اعصابم خراب شد و تا ساعت 3 اینها نتونستم بخوابم . تازه صب هم باید زرود میاومدم چون این همکارم امروز نمیتونست بیاد!

ایتالیا ی افسانه ای من هم حذف شد اونم درست به روش جام جهانی 2002 کره و ژاپن و حال من خیلی خیلی گرفته شد! اون مردک #سوارز هم که اصلا کارش فرای تصوره!! و از اینکه محروم شه از بازی ها خیلی خوشحال خواهم شد!اوه

پارتنر خان اصرار داشت که امشب تنها نمونم و برای دیدن بازی ایران بوسنی  هم شده برم پیش دوستی آشنایی چیزی!! فعلا که حال ندارم اصلا!

امیدوارم بچه ها بهترین هاشونو توی این بازی هم به نمایش بزارن عینک فعلا که امیدم بعد ایتالیا فقط به ایرانه و دیشب هم میگفتم به پارتنر که ایرانم اگه حذف بشه من دیگه دلیل برای دیدن جام جهانی ندارم و میشینم سریال هامو میبینم بجاش! والا! دیگی که واسه من نمی جوشه میخوام سر سگ توش بجوشهخنثی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

*می بینم که امشب فوتبال ایران - آرژانتین هست و دل تو دل فوتبال دوستان نیست! کلا نمی تونم پیش بینی کنم عملکرد ایران جلو همچین تیمی چطوری و یا در چه حد تکنیکی می تونه باشه ولی بازم براشون آرزوی موفقیت می کنم چون الان اونها تنها نماینده های ما هستن و خب سر افرازی اونها سر افرازی من و ما هم هست. فقط امیدوارم بازی آبرومندانه باشه!

**در پی همین داستان ها هم دیشب تو فیس بوک گردی ها رسیدم به یه عکس از تابلو فرش ایرانی! که توش فقط عکس مسی و حرم امام رضا !!! و نقشه ایران و آرژانتین (البته به صورت دفرمه شده!) و چند کلمه و جمله انگلیسی درب و داغون بود و زیرش هم نوشته بودن که این تابلو فرش نفیسی هست که قراره امشب به مسی اهدا کنن! خداییش امیدوارم بنا به دلایل بسیار اساسی این اتفاق نیافته!!!

اینم دادن نیجریه ولی این خیلی خوبتره!!! 

 

***ایتالیا هم که برخلاف انتظارم داره گند میزنه واقعا دیشب کلی حرص خوردم از بازیش. تازه وقتی نیمه اول بازی سوییس و فرانسه رو دیدم پیش خودم گفتم خدارو شکر ما با یکی از این تیما مسابقه ندادیم که تو یه بازی بیشتر از 7 تا گل رد و بدل شد!!!! 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ دیشب بعد کار رفتم دنبال پارتنر خان و اونم دفترچه بدست اومد و رفتیم بیمارستان.دکتر برام نوار قلب نوشت و دادم و گفت که بنظر اوکی میاد و ممکنه برای گرفتگی عضله قفسه س.ی.ن.ه باشه و پراپرانول و یه قرص دیگم نوشت برام که من نخریدمشون چون کلا قرص خور نیستم! گفتم باهاش مدارا میکنم و خوب میشم.

2/چند روز قبل نوشته بودم که رفتیم سینما و فیلمش هم 5ستاره بود! همون اول قبل اینکه فیلم شروع بشه به پارتنر گفتم هتله؟! بعد معلوم شد که درست حدس زده بودم و جریانات تو هتل 5ستاره ی هما یا همون Hight سابق اتفاق می افته. اسم کارگردانش که یه خانوم بود رو هم قبلا نشنیده بودم ولی بازیگرای خوبی بازی میکردن توش از همه بهتر شها.ب حسی.نی و شیرین بینا بودن و سحر ذکریا و چند تا دیگه. بازم شها.ب واقعا بازیش جالب بود.خیلی قبولش دارم از همون سریال 15 سال قبل که توش بازی میکرد به اسم پ.ل.ی .س  ج.وا.ن و بعد هم اون فیلم رخسا.ره که بازم توش با میت.را حجا.ر هم بازی بود. 

3/ جدا از داستان این فیلمه همونجا تو سینما یهو پرت شدم تو 10 سال قبل و یاد یه دوست خاص افتادم که خونش دقیقا روبر.و همین هتله بود و من خاطرات خوبی دارم ازش.... هی هی...

4/الان نشستم سر حساب کتاب های کاری و متوجه شدم که حساب های سال قبلمو هنوز نبستم! یعنی ار دی ماه پارسال ننشسته بودم حساب کتاب کنم ببینم چند چندم با خودم!!!! الانم که دارم کم کم انجامشون میدم دیدم توماه  گذشته  زدم ترکوندم خودمو حسابمو! تقریبا دو ملیون فقط خودم هزینه های شخصی خودم بوده تنهایی!!! اسفند ماه هم این مبلغ تا 3 ملیون پیش رفته!!!!!! اصلا داشتم شاخ در میاوردم. مگه من چیکار کردم که اینهمه هزینه شده؟؟؟؟؟؟ تازه من ریزتزین هزینه ها رو هم یادداشت میکنم و خرج خونه هم یه مقداریش یعنی خرده خرج های ماهیانه رو دوشمه فقط که اصلن هم به چشم نمیاد هیچوقت!  جالبه که هر بار هم که حساب کتابام تموم میشه با خودم قرار می زارم ماه بعد جلو یه سری هزینه های بیخودی و اضافه رو بگیرم  و در طول ماه هم اصلا فکر نمیکنم که دارم جایی بیخودی خرج میکنم و اصلن هم اهل هر لحظه لباس و کیف و کفش خریدن نیستم ! متفکر

5/پنجشنبه که تولد خواهر زاده پارتنر دعوت بودیم به صرف شام و کیک و ایتها. من بازم غصه ام گرفته بود که چی بپوشم آخه؟؟؟؟؟؟ تمام لباس هام یا برام گشاد شدن یا اونهایی هم که اندازم هستن زمستونی و گرمن!! واقعا معضلی شده برام. روز قبلش هم که بیرون بودم برای خرید هدیه برای خودمم گشتم یه تونیک مجلسی یه یکم ساده برای روی شلوار پیدا کنم که یا اونقدر مامان بزرگی بودن یا اونقدر گرون که پشیمون شدم! 

6/یه هفته بیشتر بود که اصلا رو ترازو نرفته بودم . از بس که ورزش میکردم و خودمو میکشیدم و باز رو همون وزن قبلی قفل بودم و از حرصم میرفتم عصبی خوری می کردم و باز عذاب وجدان میگرفتم و باز روز از نو روزی از نو میشد این تصمیم رو گرفته  بودم تو این مدت هم اصلا نمی دونستم چه گندی ممکنه زده باشم و از ترسم بیشتر مصر میشدم که نرم رو ترازو. یه جورایی این هفته خیلی نوسان داشت تغذیه و خورد و خوراکم یه وقتایی صب تا شب کنترل شده بود خوردنم و شب بجاش یهو هوس پفک و شکلات میکردم و باز فرداش ورزش میکردم تا اونو جبران کنم و یه وقتایی هم بعد ورزش در طی روز کلی گرسنه میشدم و میخوردم وکلا تعادل نداشت اصلا!! اما امروز صب بعد صبحانه و ورزش و دوش گرفتن گفتم هر چه بادا باد برم ببینم چی شده! رفتم دیدم نیم کیلو کم کردم! و نیم کیلو دیگه باز باید کم کنم تا برسم زیر اون وزنی که از قبل عید روش قفل شدم!!!!! حالا امروز اگه خدا بخواد و کمکم کنه یکم این شکم صاب.... رو کنترل کنم تا ببینم تا آخر هفته میتونم این نیم کیلو رو کم کنم یا نه!!! صبم بعد ورزش حسابی و دوش ، ناهارمم اماده کردم واومد سر کار! الانم منتظر یه مشتری هستم که تا بحال نیم ساعت تاخیر داشته!

7/صب جلو آینه به خودم گفتم امسال باید کلی سفرهای خوب و هیجان انگیز و دوست داشتنی بریم! اصلا راه نداره باید بشه! آمین♥

×× دیروز صب که توفیق اجباری شده بود و تو خونه مونده بودم! در یک عملیات محیرالعقول زدم یه گروپ تو وایبر درست کردم و 5 تا از دوستای دبستانم رو که از تو فیس پیداشون کرده بودم رو ادد کردم که هماهنگ کنیم بعد از سالیان سال ببینیم همو. یعنی سه تاشون رو که من بیست ساله ندیدم! یکیشونو 10سالی میشه و اون یکی رو ولی پارسال اتفاقی تو کلاس زبان دیدمش! بچه ها برای هفته آینده یکم مشکل داشتن  و از قرار معلوم میافته برای داخل ماه رمضون! خیلی هیجان دارم براش!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٦ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دیشب از سر کار رفتم خونه با کلی انرژی مثبت و مهربونی و حس های خوب.بعد یه ساعت بعدِِش که لباس ورزش پوشیده داشتم پای وایبر با دوستم صحبت میکردم و پارتنر از اون اتاق مطالعه اش که داشت توش روی تز پایان نامش کار میکرد اومد بیرون که منو تشویق کنه زودتر ورزشم رو شروع کنم و خب منم داشتم با دوستم حرف میزدم و داشتم نهایت سعی ام رو میکردم که زود تموم کنم این مکالمه رو و بعد پارتنر هم بالا سرم وایستاده بود که گوشی ام (هووش رو !) از دستم بگیره!(مثلا داشت بهم لطف میکرد که زودتر راهی ام کنه برم رو دستگاه کار کنم!!) و همزمان چشمش هم رو صفحه موبایل من و نوشته های در حال رد و بدل شدن بود و هی غر میزد که زودباش بگو بای و قط کن!! منم موقع خداحافظی به رسم صحبت های همه دوستها و دختر ها کلی بوص! و بقل ! و قلب و عشقو@لا@نگی برای دوستم در کردم و جالب اینه که پارتنر باهام قهر کرد سر همین قضیه!!!! که چرا اینقدر قر@بون صد@قه دوستات می ری ولی اینقدر به من توجه نمیکنی؟!!! در صورتی که دقیقا دیروز کلی کلی بهش توجه کرده بودم! بی جنبه رو!!! من اول فکر کردم داره شوخی میکنه ولی وقتی رفتارش 180 درجه برگشت و برام قیافه گرفت و دیگه مهربون نبود فهمیدم جدی جدی بهانه گرفته سر این موضوع و داره حال گیری میکنه! اصلا مونده بودم تو این تعادل رفتاری!!! بهش گفتم شما از این به بعد عصرا اصلا خونه نمون چون قاطی میکنی دست خودت نیست!

خلاصه که همین موضوع حال منو گرفت! منم ورزشم رو کردم و رفتم دوش حسابی گرفتم و بعد هم موقع فوتبال اروگوئه و کاستاریکا که من فقط بخاطر اینکه اون نشسته بود فوتبال ببینه پیشش نشسته بودم و داشتم با موبایلم ور میرفتم و بازم شرو کرد به عیب و ایراد گرفتن که تو همش دستت به موبایله واصلا کار و زندگیت شده همین  همش تو وایبر و اینجاها هستی و داری با دوستات می حرفی و معتاد شدی و ...! این در حالیه که خودش تمام  مدت تا هر وقت که بخواد داره با گوشیش بازی میکنه!!! خب اگه گوشی دست گرفتن بده! تو چرا دستت میگیری؟ بازی کردن تو با حرف زدن من با دوستام چه فرقی داره؟؟؟ بهش گفتم شما از خودت کوری از بقیه بینا! تا وقتی خودتم با گوشیت ور میری و بازی میکنی همینه که هست!

بعدم قهر کردم رفتم تو اتاق بخوابم ولی تا یکساعت بعدش داشتم همش این پهلو به اون پهلو میشدم بعدم دیدیم چرا من خودمو عذاب بدم! پاشدم رفتم تو هال و یکم بهش غر زدم و دوباره اومدم تو اتاق ! بازم خوابم نمی برد اونم فوتبالش تموم شد اومد بخوابه بعد از چند مین من پاشدم رفتم اونقدر خوابم پریده بود که قشنگ نشستم با دل سیر فوتبال تیم محبوبم  *ایتالیا رو دیدم و با اون بردی هم که داشتیم کلی حال کردم و تا بخوام بخوابم 5 صب بود ! خوابمم نمیومدا یعنی قشنگ میتونستم بشینم بازی ژاپن و ساعل عاج رو هم ببینم ولی گفتم بیخیال ! تا ساعت 8 خوابیده بودم و بعد با سرو صدای پارتنر بیدار شدم . میخواست بره اداره داشت یه چیزایی می گفت که من متوجه نشدم و بعد هم که اون رفت من پاشدم ولی خیلی گیج بودم از خواب! و یه درد بدی هم تو قسمت سمت چپ س#ی#نه ام داشتم انگار یه رگی می کشید و اصلا دستم رو نمیتونستم تکون بدم. یه یکی دوساعتی بیتوجهی کردم ولی هر چی میگذشت بد تر میشد! منم تو اون فاصله رفته بودم یه سر بیرون برای سالاد مواد خریده بودم و ماشینو که دم در گذاشته بود پارتنر اورده بودم تو پارکینگ و بعد هم چون بی حال بودم دراز کشیده بودم رو تخت. ناهارم هیچی درست نکرده بودم اونم گفته بود دیر میاد ولی از درد نمیتونستم بخوابم! دیگه یه جاهایی ترس برم داشته بود گفتم نکنه تو این سن و سال دارم سکته می کنم؟؟؟؟  سریع با بدبختی برای پارتنر اس ام اس دادم و اونم یک دقیقه بعد زنگ زد که چی شد  چته و ... منم گفتم حالم اینطوریه اونم گفت سعی میکنم تا یه ساعت دیگه خودمو برسونم! منم گفتم دیگه من مرده بودم بدون داستان این بوده! یه نیم ساعت بعد یکم بهتر بودم یا شایدم داشتم سعی میکردم که بهتر باشم! پاشدم یواش یواش حاضر شم برم سر کارم و همون موقع پارتنر هم رسید و گفت بریم دکتر! منم اشتباه کردم گفتم نه نمیخواد الان که دکتر قلب نیست تازه من باید نوار قلب بدم! و اونم بی خیال شد!

***ولی همین الان زنگ زدم که بعد کارم منو ببر دکتر برام نوار قلب بنویسه من فردا برم بدم!!!

والا بخدا چرا گفتم مهم نیست و نرفتم اولش نمی دونم! احتمالا همون حس قهرمان پنداری همیشگی یا ارزش ندادن به خود! حالا بزنه بیافتم بمیرم که چی؟! خودمو قوی نشون بدم تو زندگیم؟؟؟ همین حالا یاد نوشته های وبلاگ دوستم افتادم که هر روز میخونمش ! خودم هم قبلا به این نتیجه رسیده بودم که خیلی جاها برخلاف ظاهر زنانه ام خیلی زیادی دارم نقش مردونه بازی میکنم. همه جا خودم تنها میرم همه کار خودم تنها میکنم. همه هزینه هامم که دارم خودم از کار و درامدی که دارم می پردازم! پس این پارتنر دقیقا چیکارست؟ قفط همین ؟ (تازه همیشه هم از من شاکیه که اونقدر که شاید و باید کمکش نمیکنم تو پرداخت هزینه ها! مثلا من همه خرج خونه رو بدم که بتونیم یه وام دیگه بگیریم که اون بجاش قسطاشو بده! ) فقط یکی باشه که تنها نباشیم و هر وقت خودش صلاح بدونه بهمون محبت کنه؟! خب یه جاهایی ما باید مجبورشون کنیم بهمون بیشتر توجه و محبت کنن و اصلا بخاطر ما تو زحمت بیافتن! چی میشه مگه؟؟؟ آخه خود پارتنر دقیقا همین طوریه ! یعنی خدا نکنه سرش درد بکنه یا مثلا انگشت پاش کوبیده شده باشه لب مبل، حتما حتما هر چند دقیقه یاد آوری میکنه درد ش رو و خب طبیعتا منتظر توجه و سرویس دادنم هست! منم با جون و دل براش انجام میدم چون دوستش دارم ولی خب....حالا من_ خنگول دوشنبه شب تا سه شنبه شب داشتم از درد بال بال میزدم، یه درد عجیب و غریب که خب تو دوران ماهیانه اومده بود با این قاطی شده بود و اصلا کمرم داشت دوتا میشد و از درد زی/ر ش/ک/م داشتم می مردم و جون میدادم! تمام این ساعت ها هم پارتنر خان منزل تشریف داشتن ولی هیچی دقیقا هیچکاری نکرد برام من اون شب تا صب سه بار پاشدم کیسه آب داغ برا خودم درست کردم و از درد به خودم پیچیدم و صب که بیدار شده بودم و گفتم شب نتونستم پلک رو هم بزارم فقط گفت عه! خب به من می گفتی! خب تو که دیده بودی من حالم بده یه چایی دستم ندادی تازه من کلی به خونه رسیده بودم و تمام وظایفم رو انجام داده بودم! منم گفتم باشه اینبار دارم برات! نه که ادم بدی باشه یا بی توجه باشه! این طبیعت زشت آقایونه که باید هر چیزی رو تو چشماشون فرو کرد!!! یعنی باید هی میگفتم فلانی اینکارو برام بکن فلانی اینو بیار اونو ببر. کیسه ابگرم درست کن. چایی نبات بده.  ش/ک/مم  رو ب/م/ا/ل و ...!

 

امسالم سال استفاده از تجریات ارزشمند دوستان و اطرافیان در زمره ی زندگی ز/نا/شو/یی و خانوادگی نامگذاری کردم از همین الان! خیلی چیزا ارزش امتحان کردنو نداره وقتی دیدی آخرش چی از آب در میاد! 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٥ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز بین ساعت هفت تا هشت و هفده دقیقه ی صبح یکی از پر استرس ترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم! فشارم افتاده بود و دستام یخ کرده بودن. منتظر جواب آزمایشی بودم که خیلی ها آرزوشونه مثبت باشه ولی من از ترس اینکه نکنه مثبت باشه مثل بید می لرزیدم. تنها وقتی تماس گرفتم و تلفنی بهم گفتن که جواب آرمایش HCG شما منفیه و من تونستم نفس حبس شده ام رو رها کنم. البته این استرس از دیروز ظهر که رفته بودم پیش دکتر تا معاینه ام کنه و برام ازمایش بنویسه ، از اون لحظه ای که بهم گفت برات یه همچین آزمایشی هم می نویسم چون احتمالش هست! و من گفتم نههههههههههههههه! اون گفت آره!!  شروع شده بود.خنثی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۸ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان سر کارم،

بابت پست قبل هنوز تصمیمی اتخاذ نکردم و اون بنده خدا هم مدام در حال پرس و جو و پیگیری از من هست!

دیروز قرار گذاشته بودیم با دوست جان فعلی و "قلو" ی سابق! که امروز صب بریم استخر و صب رفتم اول بنزین زدم و بعد دنبالش رفتم و اونم با تاخیر 5 دقیقه ای اومد و گازیدیم سمت استخر متل که رفتیم و پارک کردیم و تا پیاده شدیم یکی از خانوم هایی که جلوتر از ما رفته بود سمت باجه که ورودی اش رو بده و بره تو استخر گفت که نیایید! تعطیله به علت تعمیرات! حالمون گرفته شداااااا الان دوهفته بود که هی میگفتم بریم استخر و نمیشد و امروز هم که کلی آماده شده بودیم گفتن تعطیله! جالبه که از قبل اعلام نمیکنن ملت اسکل نشن! ما هم اول داشتیم دپ میزدیم که من گفتم راه نداره امروز باید بریم استخر! راه افتادیم هلک و هلک اومدیم شهر دوست  و همساده استخر و بهای بلیط یک برابر و نیم پرداختیم برای یه استخر کوچیک تر و بدون سو*نا و جکو*ز*ی و ...! جالبه که بهای بلیط شامل همه اینها می شد ولی خدمه میگفتن صبحها سو#نا براه نیست!!! تو روحشون! خلاصه یکم شنا کردیم و من کلی موقع زیر آبی رفتن و ملق زدن! آب رفت تو بینی و سینوس هام سبز چون دماغگیرم تو ساک بود و حال نداشتم برم دوباره برش دارم! آخدر کل بد نبود. دوست جان هم از همونور رفت سر کارش که تو همون شهر دوست و همساده هست و منم بگاز برگشتم ولایت! یه سر هول هولکی به کارم زدم و بعد دیدم میتونم فلنگ رو ببندم و رفتم خونه ناهار و قاقا لی لی جات و لالا! پارتنر خان هم گفته بود احیانا نمیاد ناهار که نیومد!

دیروز کلا از در خونه بیرون نیومدم! کلی کار خونه داشتم که بازم همه شو اونطور که دوست داشتم نرسیدم! حدود 4 کیلو هم توت فرنگی همکار پارتنر فرستاده بود برامون. یه کیلو هم قبلا فرستاده بود و مشغول شستن و سر گرفتن و تفکیک اونها بودم یه سری رو برای مربا و مارمالاد جدا کردم و یه سری درشت تر هاشون برای خوردن خودمون و یه سری هم برای فریزر کردن! یه ناهار ساده و سریع و خوشمزه هم درست کردم  و کلی خوردم در حد ترکیدن!!!!!! با کلی عذاب وجدان دوساعت خوابیدم و بعد بیدار شدیم و چند بار پارتنر گفت بریم بیرون و من با قیافه ژولی پولی اصلا حسش رو نداشتم و بعد چند دقیقه هم که خودمو جم و جور کردم که خب حالا بریم بیرون اون دبه کرد و دیدم پانشد منم سریع لباس رزم!نه ببهشید لباس ورزش تنم کردم و پربدم رو الپتیکال و حالا جون نکن! کی جون بکن! یه 350 تایی کالری سوزوندم بلکه از عذاب وجدان اون ته دیگ چرب خوشمزه ی ظهر و اون کرانچی فلفلی عصر کم کنم و بعد هم یه ربعی دمبل زدم و دوش گرفتم و لاک زدم و تی وی دیدم تا وقت خواب

! البته این وسط ها پارتنر خان لطف فرمودن یه مقاله ی پرینت شده ی حدودا 20 صفحه ای به زبان اصلی! دادن دستم که مرتبط با پروپوزالشه و من براش ترجمه کنم! گرچه اصلا در خودم نمیبینم با کلی لغت های تخصصی رشته اونها کلا من نمی فهمم این چی میگه! ولی یه پاراگرافشو برای دل اون ترجمه کردم! الانم با خودم آوردم آفیس! مثل آینه ی دق جلومه ببینم میتونم یه صفحشو ترجمه کنم خوشحال شه پارتنر یا نه!هیپنوتیزم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو این آرتیکل اسمش رو نوشتن : این چیزیه که بهش می گن  جاذبه گاسلینگ!

یه جا هم بجای OMG معروف نوشتن "OMGOSLING!" خیلی باحاله من نمیدونم چرا تا من یه چیزی رو میپسندم، کلا جهانی میشه جذابیتش! یه مدت هم که جویی تریبیانی بود!

کلا می خوام بگم سلیقم خوبه ! امتحان شده هست این قضیه!از خود راضی

----------------------------------------------------------------------------

سوتی دادم خفنگ!!!  اینطوری که یه روز تو هفته ی قبل دم ظهر درست یه ساعت قبل اینکه پارتنر بیاد من داشتم یکم خونه رو مرتب میکردم و چند روزی بود که این جاکفشی بی نظم بیرون خونه و اون جاکفشی بزرگه ی توی خونه که کفشا بزور توشن جا شده بودن و نصفشونم بیرون بودن رو اعصابم بود و میخواستم کفشای زمستونی و تابستونی رو جدا کنم و خلاصه یکم سر و سامون بدم بهشون. تو همین راستا مشغول شدم و یکم مرتب میکردم و یکم تمیز دیگه آخراش گفتم ببینم تو جاکفشی بیرون که کفش های دم دستی هست چیزی اضافه اگه هست برش دارم بزارم تو کمد یا داخل که دیدم اره یه جفت کفش خودمو باید بردارم همین که یه لنگه اش رو برداشتم.... هیپنوتیزم

<<


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

به نقل از  سایت یاهو    

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

مامان برگشت . یه حس پیچیده ای دارم اینبار، از خودم راضی نیستم و خیلی هم شاکی ام! بقیه اش بمونه برای خودم...

روز مرد برای من یاد آور بدترین روز دنیاست... از سه سال قبل که بهم زنگ زدن و اون خبر وحشتناک و غیر قابل باور رو دادن و از 15 سال قبل ترش که دیگه من ، من نبودم

برای روز مرد برای پارتنر هیچی! نخریدم! مجبور شد اون تاپ زردی که براش خریده بودم همینطوری روز قبل روز مرد رو بعنوان هدیه اش حساب کنه!

 

برادره هم تصمیم داره بره...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢۳ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام من اومدم  مژه

امروز صبح ساعت هفت و رب بیدار شدم و از ساعت هفت و نیم تا 10 یه سره ایستاده بودم به قطا.ب درست کردن برای مامان . چون بهش قول داده بودم ولی اصلا فرصت درست و حسابی نداشتم و فردا هم آخرین روزه و نمیدونستم که اصلا بتونم یا نه دیگه دیروز تصمیم گرفته بودم هر طور هست امروز قطاب ها رو بدرستم! نمیدونم چرا به خوبی بارهای قبل نشد بنظرم! البته من به خواست مامان یکم شیرینی مواد فیلینگش رو بیشتر کردم از اونی که تو رسپی اش بود. ولی خب بازم خوب و ابرومندانه شده ! با این ذیق وقت و بااین ریخت و پاشی که داشت و اون قسمت پیچوندنش که از همه وقت گیر تره خوب پیش رفت حدود 60 تا شد. یه مدل دیگه هم هفته ی قبل درست کرده بودم براش و اگه فردا فرصتش باشه یه مدل دیگه هم براش درست می کنم که لا اقل ببره با خودش.

دیروز روز جالبی بود. به دعوت قبلی یکی ار همکلاسی های اول دبیرستانم به دوره ای که با بچه های مدرسه چند ساله دارن دعوت شده بودم و یه بارم چند ماه قبل دعوتم کرده بود که نتونسته بودم برم ولی اینبار هم خودم دلم میخواست برم ببینمش( آخریت بار قبل عروسی ام رفته بودیم خرید کفش و کیف . اونم با همسرش و مامانش اومده بود همون فروشگاه معروف برای خرید ) دیده بودمش و می دونستم که دوقلوهای  دختر و پسر خوشگل یک سال ویک ماهه داره. اونم خیلی بهم گفته بود که بیام و اصرار اونم برام دلگرمی بود که این اشتیاق دیدن دو طرفه هست. و خب بالاخره بعد از خرید سه تا کادوی کوچولو برای خودش و بچه ها و یه شاخه گل دیروز عصری از کارم مرخصی گرفتم و  رفتم  خونشون. خب  راستش درست قبل از اینکه بخوام برم پشیمون شده بودم!!! چون من کلا آدم گروهی نیستم و مخصوصا تو جمعی که غریب باشم اصلا حاضر نیستم یه لحظه هم بمونم بس که معذب میشم! ولی یکی زدم تو سر این احساس و حس ضعف و با یه هیجان خاصی راه افتادم رفتم! اونجا 15 نفر بودیم و بغیر از صاحب خونه که خب منو میشناخت و یادش بود! من فقط یه نفر رو یادم بود که اون منو اصلا یادش نمی اومد!!!!! و دو نفر دیگه هم بودن که منو یادشون بود ولی من یادم نمی اومدشون!!! چون اینا با هم 4 سال یه مدرسه بودن ولی من فقط سال اول و پایه دبیرستان اون مدرسه بودم و بعد بنا به رشته ام که هنر بود رفتم هنرستان .تازه بیشتراشون دوره راهنمایی هم باهم بودن و دوستیشون قدیمی تر بود و سالها هم بود که دوره ماهیانه داشتن با هم. یک ساعت اول خیلی سخت گذشت بهم چون دوستم هم میزبان بود و هم  قل دخترش پیشش بود برا همین فرصت زیادی برای صحبت کردن با من نداشت و منم که دیدم اینطوری نمیشه شروع کردم کم کم با یکی شون حرف زدن  و یکم بعد تر هم که با دوتای دیگشون بیشتر صحبت کردم. همه متاهل بودن و نصف بیشترشونم بچه داشتن. جالبه که از این دوره پولی ها بود و صندوق داشتن و قرعه کشی میکردن و همه هم ماشالا حسابی به سر و تیپشون رسیده بودن و سانتی مانتال بودن و ساده ترینشون و من و صاحب خونه بودیم. 

با اینکه دیروز خوب بود ولی مطمئن نیستم که بخوام تو دوره باشم. راستش من واقعا آدم این خاله بازی ها نیستم مخصوصا که از سه-چهار نفر  تو گروه حس خوبی نگرفتم و لی عوضش از دوتاشون خیلی خیلی حس خوبی گرفتم و هم من مشتاق بودم بیشتر باهاشون اشنا بشم و هم اونا اظهار تمایل میکردن. راستش ترجیح می دم با همین دوستم و این دو یه نفر که آشنا شدم و خوشم اومده بیشتر رفت و آمد داشته باشم تا بقیه رو به زور بخوام تحمل کنم. حالا دیشب موقع خداحافظی دوستم و اون دختر که خوشم اومده ازش ازم پرسیدم از این به بعد هستی تو دوره هامون، منم واقعا نمیدونستم چی جواب بدم فقط گفتم باید ببینم برنامه هام چطوری میشه الان کارم رو سپردم دست شاگردم و اومدم اینجا تا یه فرصتی برای فکر کردن و سبک سنگین کردن داشته باشم. تا ببینم چی میشه...

دیشب بعد مهمونی دوره افتتاحیه جشنوا.ره بها.ر نا.رنج بود تو بوستان بزرگترین پارک شهر و پارتنر که بواسطه شغلش یکی از مهره های کلیدی برگزاری این جشنواره بود و خب منم چون پارسال بدلایلی نرفته بودم جشنواره امسال میخواستم حتما لا اقل افتتاحیه رو برم و پارتنر رو هم خوشحال کنم. خلاصه من با همون سر و وضع مهمونی ای پاشدم هلک و هلک رفتم جشنواره نیشخندو تو اون سیل جمعیت که لا اقل یک سوم جمعیت کل شهر بودن رفتم تو قسمت وی آی پی نشستم زباناونم در حالی که شونصد نفر ایستاده بودن پشت سر و اطراف حالا فکر کن پارتنر تو یه ا.ر.گ.ا.ن د.و.لتی کار میکنه من جلو ترین قسمت ،اولین ردیف با مانتوی حریر جلو باز و آستین های تا آرنج و شلوار بنفش و شال رنگی رنگی هلک و هلک رفتم اونجا نشستم!!! از خود راضینمی دونستم چطوری خودمو و استینمو موهامو جمع کنم!!!  پیش خودم میگفتم دستت درد نکنه برای اینکه چشم بعضی ها رو در بیاری یه کاری میکنی فردا این پسره رو اخراج میکنه حراست و شو.ر.ا.ی اسل.ا.می شهر!!! خندهتازه فکر کن تا پارسال حرف این بود که منم برم تو اداره همکارشون بشم گمونم اینا سکته کردن منو دیدن!!!

تاره تو مص.احبه .ها و کلیپ های پخش شده پارتنر خان هم حضور داشت و از همه خوش تیپ تر بود!نیشخند دیگه کلا ترکوندیم دونفری اونجا رو ! عینک تا بیایم خونه ساعت 12بود و منم که له لههه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/ شانس دوباره زندگی کردن و بودن بین خانواده .و فرصتی که خدا منو از آغوش مرگ کشید بیرون و تو اون تصادف وحشتناک لایق اون دونستم که بهم یه شانس دوباره بده و من اینو هیچوقت فراموش نخواهم کرد.

2/کار خودم که  توی 20 سالگی راهش انداختم و مدیریتش رو  تمام و کمال بعده گرفتم و شد نقطه عطف همه زندگی ام.

3/دیدن مامانم بعد از 3 سال دوری و دلتنگی و ناراحتی.

4/قبولی دانشگاه اونم وقتی اولین نفر تو همه دوستام و اطرافیانم بودم و با کلی مشغله و کار تونستم بازم بدستش بیارم و همینطور قبولی  ارشدم تو دانشگاه هنر تهران با رتبه 2 با اینکه نرفتم بخونم ولی یکی از بهترین اتفاق های زندگی ام بود!

5/کاهش اون همه اضافه وزن که مثل یه وزنه ی سنگین هر روز بیشتر غرق و نابودم میکرد.

*به ترتیب اهمیت ننوشتم. یه جورایی به ترتیب اتفاق نوشتم .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان هزار روزه که میخوام بیام یه چیزایی بنویسم ولی نمیشه همش!

اینکه بیشتر وقتا تنها نیستم و شاگرد جدیدم هم هست و از اونجایی که هیچی بلد نیست همش من باید بهش آموزش بدم و همینطور هم همش سرش روی مانیتور منه!!!

 

دیروز اصلا حال خوبی نداشتم ولی الان خدارو شکر خیلی خیلی بهترم.  البته کلا چند روز بود که حال خوبی نداشتم . سر درد مزمن وحشتناکی گرفته بودم که اون سرش نا پیدا   بود واقعا توان انجام هیچکاری رو نداشتم. دیروز صبح هم با مامی میخواستیم بریم شهر دوست و همسایه! هم برای متخصص چشم پزشکی که فکر میکردم شاید بخاطر بالا رفتن نمره چشمم باشه (که نبود!!!) و هم بخاطر خرید . همون اول صبح که داشتم ماشینو از پارکینگ در می آوردم. زدم آینه سمت راننده رو کوبوندم به در انباری! ماشین صفر که هنوز سند و کارت سوختش به دستمون نرسیده!!!! یه حالی ازم گرفته شد که میخواستم گریه کنم! میدونستم پارتنر ناراحت میشه ولی امکان نداره چیزی بهم بگه ولی از خودم ناراحت شده بودم که زدم ماشین نازنین رو ناقص کردم و میدونم اگه بجای من پارتنر اینکارو کرده بود به قول مامی  خ.ش.ت.ک براش نمیذاشتم!!!! منتظردو سه ساعتی غصه و مقدار متنابهی حرص خوردم و پیش خودم حساب کتاب کردم که هر آینه حدود 300 هزار تومن پولشه و تو این اوضاع قاراشمیش مالی که الان دارم  واویلا!!! و آخرش دیگه یکی زدم تو دهن اون ذهن ملامتگرم عصبانیو گفتم اصلا فدای سرم خدارو شکر که بد تر نشدآخ . دیگه بمیر و خفه شو و اینقدر غصه این چیزا رو نخور!!!! ناراحت دیشبم اخر وقت با اون سردرد بد که رسیدم خونه ماشین رو نیم متری با فاصله از دیوار کناری تو پارکینگ پارک کردم و دیگه هیچ اصراری نداشتم که بچسبونم به دیوار و جا برای ماشین همسایه بیشتر بزارم  خنثی

 

امیدوارم حال همه اونهایی که تو بهار بجای پاییز دچار یاس فلسفی میشن بهتر بشه ، من جمله خودم! تمام مدت بی حس و کرخت و خستم و تمام وجودم کهیر و حساسیت زده!!! یک ماه هم بیشتره که یک گرم هم کم نکردم و بلکم چند صد گرمی بیشتر هم کردم و الان چند روزه بالای ترازو نمیرم! :/ خدا همه دیوونه ها رو شفا بده به امید خودش.

حتما تو روزهایی که حالم بهتر بود میام برای اون بازی که طرلان عزیزم دعوتم کرده.

خوب باشید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

فقط از خدا برای همه انسان ها مخصوصا همه زن ها  و  برای همه مادر ها سلامت جسم و روان و دل خوش آرزو می کنم.... اگه اینها رو داشته باشی ،  دیگه دنیا رو داری...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

حال ندارم،

خیلی کسلم،

البته که در روزهای رنگی تقویم هستم و پولامم تموم شده و امیدوارم که این حال خیلی حیلی مزخرف برای همین ها باشه! تازه + اینکه روز زن نزدیکه و بعلت تالمات مالی !! نمیتونم اون چیزایی که دوس دارم رو برای مامی بخرم! یعنی گوشی اندرویدی+اتوی مو و عطری که دوس داره! بحران مالی در حدیه که با کلی ارفاق شاید بتونم یه گوشی نه خیلی گرونقیمت براش بخرم اونم شریکی با پارتنر!!! حالا خودم به درک که به علت بحران مالی امسالم سرم بی کلا می مونه!  تاره پارتنر قراره لطف کنه اون عطری که شرطی  بهم هفته قبل باخته رو با روز زن یکی کنه و همون بشه کادوم!!!! البته عطرش اروزن نیست ولی خب!!!!

حالا واقعا دارم فکر میکنم این حال بد امروزم که حتی هوای مورد علاقه ام اون ابرها و اون مه غلیظ صبحگاهی نتونست درستش کنه واسه همیناست یا بازم یه چیزای دیگه هم هست... فعلا مشغول کند و کاوم....افسوس

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من خوبم ولی الان یکم ناراحتم. البته خدارو شکر میکنم که ناراحتی ام سر موضوع کوچیکی مثل شکستن و لایه لایه شدن همیشگی ناخن هام از زمان کاهش وزنمه. این موضوع ماه هاست اذیتم میکنه! من قبلن هم ناخن های خیلی مستحکمی نداشتم ولی در این حد هم که وقتی تو کوتاه ترین حالت ممکن هم هستن بازم لایه لایه پوست بشن و از ریخت بیافتن نبودن! کلا سه چیز رو از دست دادم تو این راه. یکی موهام بود!! یکی هم ناخن هام آخری هم به قول دوستان ریخت و قیافه ام رو!!!! البته که من ترجیح میدم یکم بی ریخت متناسب باشم تا چاقالوی خوشگل!!!ولی اینکه هم کچل شی هم ناخن نداشته باشی هم زشت باشی هم چند تا تا متناسب شدن فاصله داشته باشی دیگه خیلی زیادیه!!!    چند سالی بود که قصد کاشت ناخن داشتم ولی همیشه از نگرانی عفونت و قارچی شدن و هزار تا از این مسایل خیلی جدی بهش فکر نمیکردم ولی الان دیگه واجب شده. پس لطفا خانوم ها  و آقایونی!!!! که در این زمینه اطلاعاتی دارید. لطفا به کامنت دونی مراجعه فرموده و این دخترک رو از نگرانی و ناراحتی برهانید :)

البته من زیادم پر توقع نیستم! در این حد ها هم باشه با همین دیزاین ها می پسندم و خوشحال هم خواهم بود!!

 

من کلا تو همین فرم و اندازه ها می پسندم دوست ندارم اصلا معلوم باشه که ناخن طبیعی نیست یا تو سایز بیلچه مکانیکی باشه!! شاید نهایت در حد چند میلی متر بلند تر از این هایی که طرح هاشو گذاشتم...عینک

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

وای خیلی وقته هی میخوام بیام چند کلمه بنویسم ولی همش نمیشه.

یا تنبلی یا کار یا اینکه تنها نیستم اینجا که بتونم راحت فکرم رو متمرکز کنم و هر چی میخوام بنویسم.

امروز دیگه بالاخره بعد هفته ها ، شد که با مامی دوتایی بریم بیرون یه سر و من دلمو زدم به دریا و اینجا رو به دست شاگرد تازه وارد سپردم و برای چند ساعت تشریف نداشتمنگران ، البته بالاخره از یه جایی باید اینکارو میکردم!خدا کنه که زودتر بتونم بهش اعتماد کنم و اینقدر با استرس نرم و نیامآخ.رفتیم شهر دوست و همسایه به صرف خوشگلانس در آرایشگاه ولی هم آرایشگر مورد نظر خیلی اسلو موشن هست و هم آرایشگاه شلوغ بود و هم شهر واقعا پر ترافیک بود بنا به این اوضاع و از اونجایی که من هم همش دلهره داشتم که زودتر برگردم سر کار دیگه نرسیدیم اصلا بریم بازار و یه دور بزنیم و چیزهایی که میخواستیم رو بخریم خنثی . فقط من قبل اینکه خودم برم آرایشگاه مامی رو گذاشتم اونجا و اومدم رفتم یه سر به لابراتوارم زدم و کارمو دادم که انجام بشه و بعد سر راه از اون مغازه که تو عید برای مامی لباس خریده بودم یه لباس مشابه ولی با رنگ دیگه برای دختر خاله جان خریدم که مامان گفته بود از اون لباسه خوشش اومده بوده و بعد هم رفتم پیش مامان ولی مجبور شدم ماشین رو بزارم یه جای بد و برا همین هم چند بار تا نوبتمون بشه اومدم بهش سر زدم که مزاحم مردم نشده باشه و بعد هم موقع برگشت رفتیم از اون ساندویچ فروشی چرکول مورد علاقه من(البته که من هیچ ساندویچ فروشی چرکولی رو دوست ندارم و اینجا هم اصلا چرکول نیست ولی من بخاطر قدیمی بودن اونجا و بخاطر اینکه من و پارتنر به شوخی به همه ساندویچ های با نون ساندویچی سنتی میگیم چرکول، به اینم میگم چرکول) دوتا ساندویچ مغز خریدیم و بصورت صحرایی در حین رانندگی و با ژانگولک صرف کردیم!!!خنده خیلی هم مسخره بود و حال دادم ولباسهای منم به گند کشیده شد از بس ریخت رو لباسم!اینم منم در حال لنبوندن!!! البته با شال مصورم کنید!!زبانعینک

 

دیروز در راستای اینکه ناهار با هم  جمع بودیم و بعد از استراحت تصمیم گرفتیم که عصر بریم بیرون. منم پیشنهاد دادم بریم اون آبندان ی که نزدیکه به اینجا و من خیلی خوشم میاد ازش و توش از این قایق های کایاک چوبی  هست همیشه که یکم هم آب توشون جمع شده و یه حالت نوستالژی ای دارن و چون یکم دیر جنبیده بودیم همش نگران این بودم که هوا تاریک بشه و نتونیم عکس بگیریم ولی خدارو شکر یه زمانی رسیدیم که چند دقیقه برای عکس گرفتن از خودمون و دور و برمون رو داشتیم.کلی عکسهای دوتایی و چند تایی گرفتیم و من خیلی دوستشون دارم دیشب چند تایی رو هم تو اف بی و اینستاگرام گذاشتم ولی نه همشونو.

یه عالمه اسمون ریسمون می خواستم ببافم ولی الان وقتش نیست. امیدوارم به زووودی.

مامی هم فردا داره میره تهران و منم افسردگی گرفتم الان چون نمیتونم همراهش برم.امیدوارم کارش زوود تموم شه و برگرده.ناراحت

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)