دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

سلام 

امروز بعد از مدتها قورباغه ام رو قورت دادم و چیزی که تقریبا دوساله-شایدم بیشتر-میخوام انجام بدم رو رفتم که عملی بکنم! هنوز بطور کامل پروسه اش انجام نشده ولی به محض تموم شدن کار میام و خبر رو میدم! البته امیدوارم اون موقع به بی فکری و سرخوشی متهم نشم! همینطوری اش هم ندای عقلم! یه خط در میون داره بندری میزنه در مورد این تصمیم! در هر صورت چه تصمیم صد در صد درست یا احساسی، چیزیه که مدت خیلی طولانی تو دلم بوده و حالا که دارم انجامش می دم میدونم خوشحالم میکنه اگر هم یک درصد بعدش فکر کنم که الان موقع انجام این کار نبوده، بازم از میزان اینکه چقدر از تصمیمی که گرفتم درسته و راضی هستم کم نمیکنه!!! خب این از این!

دوم اینکه امروز ظهر که بیرون بودم با اینکه هوا نیمه ابری بود ولی یهوویی همچین داغ کرد و آفتاب شد که اون چند دقیقه ای که تو خیابون بودم شر شر عرق می ریختم و تازه اصلا فکر نمی کردم آفتاب بیاد برای همین عینک هم نداشتم و آفتاب رو مخم بود و تو ماشین هم تا خونه کولر رو زده بودیم.  ساعت 2ونیم هم بعد  ناهار وقتی جلو تی وی رو کاناپه ولو بودیم هر کدوممون ،یهو دیدیم آسمون تیره و تار شد انگار شبه و همه جا تاریک شد و یهو یه صداهای عجیبی اومد و تو چند دقیقه طوفانی شد عجیب که باورکردنی نبود، چنان بارون شلاقی ای می اومد که نصف گلدونهای رو تراس آپارتمان روبرویی مون پرت شد پایین و اصلا چیزی بود که من و پارتنر تابحال مثل اونو ندیده بودیم! از شدت هیجان نمی دونستیم چیکار کنیم هم ترسناک بود و هم جالب و زیبا! من فقط دعا دعا می کردم کسی تو این بارون و طوفان غافلگیر کننده تو خیابون گیر نیافتاده باشه چون واقعا تصورش هم ترسناک بود، اینکه بگم نیم ساعت یا بیشتر ما از پشت در تراس داشتیم این صحنه ها رو می دیدیم و نمیتونستیم بی خیالش بشیم باورکردنی نیست تو چند دقیقه کوچمون حدود نیم متر آب جمع شده بود طوری که اصلا ماشین نمی تونست از اون قسمت رد بشه و مسیرشون رو عوض می کردن بارون با شدت و بصورت عجیبی می خورد به سقف شیرونی خونه های روبرویی و تغییر مسیر میداد و مثل آبپاش پخش می شد اصلا یه چیز حیرت آوری بود. بعدش نیست که ما این چند وقته داریم سریال  under the Dome رو می بینیم واقعا یه لحظه حال اون بدبختا رو که زیر گنبد و زیر رگباری از بلایای طبیعی گیر کردن و راه فراری ندارن و قشنگ درک کردم و به پارتنر می گفتم نکنه واقعا آخر زمون شده!!!! نکنه گنبد افتاده رومون!!! بعد هم یه چند دقیقه آسمون استراحت داد به زمین و بند اومد طوفان و بعدش یکم بارون عادی طور_ تند زد!!!! و مابین این دوتا هم آب جمع شده تو کوچه از کانال فاضلاب رفت پایین و خدارو شکر ختم به خیر شد! فقط از یکی شنیده چند تا سقف خونه اومده پایین و امیدوارم که کسی صدمه ندیده باشه و خدا بهشون رحم کرده باشه، شانسی هم که من آوردم این بود که تو همین هفته قبل که کلی بارون شدید اومده بوده، برای اولین بار از سقف آفیسمون آب چکه می کرده و فکر کن تو اوج شلوغی و رفت و آمد مشتری ها ما وسط آفیس یه لگن گذاشته بودیم اینجا رو آب نبره!!! و چون سقفش کاذبه اصلا معلوم نبود اون بالا چه خبره! دیگه زنگ زدم به مالک و گفتم بیا تا سقف رو سرمون پایین نیومده یه کاری بکن و چون تو مدتی که بارون هست نمیشه کاری کرد موند تا یکشنبه که ایزوگام کار اومد اون قسمتی رو که حدس می زدیم نشتی از اونجا باشه رو ایزوگام زد و شکر خدا که امروز کلی نگران بودم و اومدم دیدم خبری از آبگرفتگی نیست و درست تعمیر کرده سقفو!

بقیشو فردا می نویسم فعلا بای

خب الان فرداعه!

از وقتی که سال جدید اجاره ام رو تمدید کردم(برای سال هشتم ولی با مالک جدید امسال!)تصمیم داشتم یه سری تغییرات رو تو ظاهر و باطن کارم اعمال کنم و یکم از این حالت یکنواختی در بیام ولی نمیدونم چرا و وافعا چرا همه این اتفاق ها داره به کند ترین شیوه ممکن و با سختی های فراوان انجام میشه و برای عملی شدن هر کدومشون باید اینقدر فکر و ذهنم درگیر باشه و انرژی مصرف کنم و محض نمونه تا الان یدونه اش هم عملی نشده!!!!! همه در حال طی کردن پروسه اجرا شدن هستن! خدایا بهم یه توان مضاعف و یه بودجه نامحدود بده! الهی آمین!

بعد هم اینکه این روزها برای بار چندم!!! یه کاراموز جدید دارم که امیدوارم زمانی که از حالت کاراموزی در اومد و به همکار تبدیل شد ،دم و زبونش همزمان در نیان!!! و بتونم برای یه مدت اینجا پیشم نگهش دارم و بابت کمک تو این روزها و شرایط جدیدم روش حساب کنم. به امید خدا... ظاهرا که دختر خوب و مودبیه ولی بشدت و حدت هر چه تمام تر صفر کیلومتره در حدی که بعد از دیپلم تاحالا که 25-6 سالشه تو خونه نشسته بوده و کلا اونقدر خجالتی و ناشی هست که نمیشه گفت!!! حالا حالا ها کار داره و یه چیز جالب هم اینکه در مواجه با همچین کیسی با اینکه خیلی خیلی ازم انرژی میگیره یاد دادن و برخورد داشتن باهاش ولی میبینم که خیلی دارم باهاش منعطف و مهربونانه برخورد می کنم-بیشتر برای اینکه اولین تجربه ای که داره براش خوب و آرامش بخش باشه-و این نوع برخورد حتی برای خودم هم عجیب و تازه هست! یعنی من_ استرسی _ سخت گیر _ پرفکشنیست!!! دارم با یه آدم تازه کار اینقدر قشنگ و خوب و نایس و مهربونانه و صبورانه تا می کنم! یعنی عاشق این زوایای مخفی درونی وجودی خودمم که برا خودمم سوپرایزه! خدارو شکر تا الانم خوب پیش رفتیم و چند باری خودش برگشت گفت اینجا وکار کردن رو دوست داره و بهش خوش می گذره! همچین رییس کول ی هستم من مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به دوستای خوبمقلب

روز یکشنبه ی  دوشنبه خوشگلتون بخیر!

اینجا که هوا بس جوانمردانه ابری و پاییزی ه و اگه خدا در های رحمتشو تا آخر برومون باز کنه و بارون زیبا و دوست داشتنی اش رو هم بفرسته خوشحالی من چندین برابر می شه و البته همینطوری اش هم خدارو شکررررررررررررررررر همین که خوبیم و سلامتیم و می تونیم معمولی زندگی کنیم و با دستای خودمون زندگیمون رو شکل بدیم و پیشرفت کنیم خیلی خوب و خوشحال کننده هست و از این بیشتر خوشحالم که می بینم بالاخره تو این سن و سال!! یه روزهایی برام اومده که می تونم با حداقل ها هم احساس رضایت نسبی داشته باشم و شاید این با گذر زمان و بالاتر رفتن تجربه و سن برام رقم خورده چون خیلی روشن و واضح یادم میاد اون روزهایی رو که همین جا (یا احتمالا تو آرشیو وبلاگ قبلی که پرشین خوردش!) از زیاده خواهی هام نوشته بودم علی رغم اینکه از هر نظر آدم موفقی به حساب می اومدم ولی خودم هیچوقت از خودم راضی نبودم... ولی حالا این روزها حس می کنم از نظر درونی یکم آرومترم.... یکم کم توقع تر! البته هست زمانهایی که هورمون های خوشگلم افسار زندگی و حال رو روزمو دستشون می گیرن و دیگه یه حال و احوالی هم به پارتنر می دن این وسط! البته خیلی زیاد پیش نمیاد مثلا روزی یه بار!!!!! یا شایدم دو بار!!!!کلافه

حالا این روزهام که انگاری داره واقعا به سمت مسیری نو پیش می ره... یه معجزه ی کوچولو درونم هست که روز به روز داره بیشتر به زندگی وابسته می شه و تنها دلیلش هم وجود منه... شاید واقعا وقتشه عاقل تر بشم.... کاش بتونم یکم بیشتر آروم باشم واز این عجول و عصبی بودنم کم کنم... کاش بتونم این خواسته ام رو هم مثل همون خواسته ی قبلی که احساس می کنم الان بهش نزدیک تر هستم، بدست بیارم... فقط خود خداست که می تونه اون آرامش و صبوری رو به من عطا کنه...

پی نوشت: دیروز رفتم سونوی ان تی و خدارو شکر همه چیز رو به راه بود امروز هم آزمایش مخصوص  و مرتبط با سونوی دیروز رو دادم . دیروز موقع سونو دوتا چیز خیلی جالب برام وجود داشت اولین اندازه سه میلی متری بود که حالا شده 61 میلی متر!!!! و دقیقا تو مدت دو هفته بیشتر از دو برابر شده اندازه اش و دوم هم شکلش بود که تو صفحه مانیتور می دیدم و هر چند ثانیه مثل آقای سکسکه می پرید بالا !!بینی اش هم کاملا نشون می داد که به پارتنر کشیده و ژن من هیچچچچچچ دخالتی تو ابعاد  بینی نی نی آینده نخواهد داشت!!!نگران

سه شنبه نوشت: صبح با صدای دلنشین بارون از خواب بیدار شدم و پنجره ی بالای سرم رو باز کردم و بارون و عطرش رو نفس کشیدم و لذت بردم و از براورده شدن آروزم ، حس کردم بهشت از حالا زیر پای من ه.....ممنونم ای خدا ♥

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید بین-ستاره ای اگه هیچی هیچی برامون نداشته باشه لااقل 2-3 ساعت ماها رو تو بزرگی و شگرفی این جهان هستی غرق می کنه، جدای از اینکه یه فیلم کامله که جنبه های مختلف زندگی رو به نمایش می گذاره.. برای من که چیز جالبی بود، بعد از یکسال که از دیدن فیلم جاذبه می گذشت ، همچین چیز عجیبی رو می خواستم تا بازم بهم تلنگر بزنه... راستش همین الانم تو همین لحظه اگه موقعیتش برام جور می شد یکی از داوطلبینی می شدم که حاضر بود بره یه سفر دور و دراز بین ستاره ای و بین کهکشانی و اصلا چند ده سال بعد برگرده شاید تا اون موقع و توی اون شرایط اولویت ها و حساسیت ها و اصلا خود زندگی برام چیز دیگه ای تعریف شده باشه... کاش می شد...

-صبح ها بیشتر حرفم میاد ولی هم کار هست هم فرصت نیست که چیزی بنویسم و حالا هم که اومدم حس و حالش نیست... بعد از یه بحث بد با پارتنر همینم نوشتم که یکم ذهنمو منحرف کنم.... امروز هورمون هام یکی زیاده روی کردن و خب غیر منصفانه هست که نگم بد بهانه ای هم دستم اومده بود برای قشقرق درست کردن!!! خدایا صبر صبر صبررررررررررررر

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

داره نم نم بارووون میاد...

بعد از ماه ها این اولین باره که بازم شاهد بارش زیباترین رحمت خدا و دوست داشتنی ترین حال و هوا هستم...

یه حال_ خوب_ غمناکی دارم...

یاد پاییز دوست داشتنی ام افتادم...

یاد پاییز در راه افتادم...

پاییزی که شاید  متفاوت تر از همیشه باشه برام... یاد عاشقی کردنام با بارووون افتادم...

نسیم خنک و جاده ی خیس....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢۳ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

* تشکر می کنم از ضد آفتاب_ رنگدار_ برنزه! که این دو روزی که دوباره بعد یکسال ازش استفاده کردم باعث شده پوستم یه نفسی بکشه و از دست کرم پودرهای برنزه ی جور واجوری که میزدم به پوستم راحتش کرده!  دکتر ژیلا مچکریم!

*تشکر می کنم از دکتر ب که 7 سال پیش مستاجرش بودم و از همون موقع هم مشتریمه البته از پارسال بیشتر میاد پیشم و کلی با هم راحتیم و دفعه قبل کلی ازم تشکر کرد بابت آخرین یادگاری های پدرش قبل از فوت که من زحمتشون رو کشیده بودم و برای همیشه یادگاری مونده براشون و امروز هم که اومده بود عکس مدرسه دخترش رو ببره کلی با هم حرف زدیم چون پارسال من راهنمایی شون کرده بودم برای ثبت نام لاتاری و  حرف که اونجا چطوریه و اینجا چطوریه و از همه مهم تر هم بابت یه ربع مشاوره رایگان زیبایی پوست مو ازش ممنونم که با کمال میل داشت برام توضیح می داد هر سوالی رو که می پرسیدم!

*امروز یه روز_ خوبه... اینو پارتنر صب که زنگ زده بود بهم گفت و برام آرزو کرد.. گفت اولین خبر خوبو من بهت میدم و امیدوارم تا آخر امروز کلی خبر خوب بگیری و این حرفش هم برام کلی تازگی و ذوق زدگی داشت هم کلی حس های خوب! گفت به حسابت فلان مبلغ واریز کردم! البته پول خودم بود که بهم برش گردوندنیشخند ولی بازم خوب بود...

*تشکر می کنم از اون مشتری بار اولی که صبح اومد و به سری سفارشات داد و کلی تاکید داشت که تا امروز آخر وقت من کارهاشو انجام و تحویلش بدم خب معمولا روال کاریم اینطوری نیست و برای چیزی که درخواست داشت حداقل 24 ساعت روند کاری شه ولی خب گفتم باشه و بهش گفتم تمام سعی ام رو میکنم گفت نه حتما میخوام گفتم تا 95 درصد حتما حاضر میشه و 5 درصد هم جای خطلا همیشه هست و خلاصه رفت... عصری خیلی خیلی زودتر از زمانی که قرارمون بود تماس گرفتم و گفتم بیاد ببره . اومد و کلی خوشحال شد و تحویل گرفت و تعریف کرد و از در رفت بیرون و در رو بست و یه لحظه مکث کرد و برگشت و در رو باز کرد و گفت ممنون از خوش قولی ات و رفت... وای بهترین حال دنیا بود.. اینکه من تو کارم خوش قولم شکی نیست درش ولی اینکه یکی اینطوری درک کنه و قدردانی کنه یه دنیاس برای من.... ممنون خدا که با همین چیزهای کوچیک میشه محبوب شد و با همین قدر دانی های کوچیک میشه خوشحال شد....

*تشکر می کنم از اولین مشتری امروز عصرم که هنوز در آفیس رو کامل باز نکرده بودم که سر رسید و سلام و حال و احوال کردیم(مشتری  قدیمی) و اومد تو و بعد که داشتم کارش رو انجام میدادم از حال مادر بزرگ و پدر بزرگش پرسیدم چون فکر کنم 7-8 ماهی بود که نیومده بود پیشم و پدر-مادر بزگش هم مشتری ام هستن و گفت تازه از امریکا برگشتن و هنوز جابجا نشدن و میان پیشت و یکاره از اریکا م پرسید... وای یادش بود که آخرین باری که اومده بود گلم داشته خراب میشده و بهم راهنمایی داده و گفته اصلا جای گله خوب نیست و بخاطر همین خراب شده و حالا که چند ماهه اریکا م رو فرستادم بیمارستان_ گلها!! دیده نیست و سراغش رو گرفته از من.. وای خیلی حس خوبی بود اینکه اینها دیگه یه آدم معمولی و یه مشتری ساده نیستن برای من و خیلی بیشتر از اینهاییم .. یه جورایی برای هم مهمیم و دوستی و احترام داریم و پیگیر کار همیم... یادم اومد که زمستون خودش و همسرش رو تو عروسی برادر دوست پارتنر دیده بودم و خب چون من خیلی صمیمی نبودم یه گوشه نشسته بودم و به اون و همسرش که ظاهرا خیلی نزدیک عروس و داماد بودن و دائم وسط بودن نگاه می کردم و متعجب از اینکه وای باز هم اینجا هم یه آشنا می بینم... تو شهری که سه تا شهر فاصله داره با محل زندگیمون و ... برام همیشه جالب هست و خواهد بود این اتفاق ها که کم هم نیستن و بهش گفتم و گفت اره فامیل همسرم بودن و چرا من شما رو ندیدم!! چند بار هم گفت دیگه نزدیک بود بگم ببخشید اینبار میام خودمو نشون می دم که ناراحت نشی... نیشخند خلاصه که همیشه نمیشه نالید و شاکی بود.. یه وقت هایی هم باید شکر گذار و خوشحال بود از داشتن همچین مخاطبانی!

 

- فکر کنم همه این حس های خوب از دیشب اومد.. همون موقع که پارتنر اومد دنبالم و اومد تو آفیس و گفت چطوری؟ دلم برای همسر خوشگلم تنگ شده!عینک فکر کنم فهمیده بود که خیلی ازش شاکی هستم و قصد هایی دارم مبتنی بر متنبه کردنش و اینطوری داشت ...م می کرد!!!نیشخند معلومه.. موفق شد کاملا!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

... منو درکم کن یکم، از پیشم نرو، هر چی تو بخوای،همون میشم(زرشک!) ، نرو! .... قر قر قررررررررررررررر بیا وسط!

سلام ، بله بله، بیت بالا سخی بود چند از یکی از TRACK های آلبوم جدید "محسن یگانه" جان که دیشب ابتیاع فرموده بودیم(اورجینال!) و تا الان که یه 10 باری از صب البومشو گوش دادم فقط از همین یه ترک_ شش و هشتی رو پسندیدیم !! اونم با قر فراوان که امروز صب با این آهنگ در منزل دادیم!خنده اونم من!!!! بقیه 12تا آهنگ های این آلبوم اصلا بدلم ننشست! البته من عادتمه! یه 20-30 باری باید بشنوم تا خوشم بیاد ! فکر کن همیشه از آهنگ های جدید شادمهر رو که گوش می کنم بنظرم خیلی مسخره و چیپ میاد و صداشم همیشه خفه و تو دماغی بنظرم می رسه ولی بعد مثلا 10 بار شنیدنشون میشم یه طرفدار دو آتیشه! البته فقط در مورد آهنگ های محسن و شادمهر اینطوری ام!

امروز حالم خوبه شکر خدا، دیشب تا 3 بیدار بودم و گفتم صب اگه تونستم بیدار بشم ، صبح رو می رم سر کار که ساعت 9 بیدار شدم و تا آماده بشم شد 10 و ربع و در حالی که تقریبا آماده بودم تصمیم گرفتم نیام آفیس و بدین ترتیب موندم خونه و به خودم مرخصی استحقاقی دادم!! هوا معتدل و ابری بود و نشستم یه عالمه Subway surf بازی کردم و فیس و اینستا چک کردم و شارژ گوشیم که تموم شد آلبوم محسن رو که دیشب خریده بودیم گذاشتم تا برا اولی بار گوش کنم، بماند که 10 بار از اول تا آخرش رو گوش کردم و بعد یکی از کا.ند.ید. های ا.نتخا.با.ت اتحا.دیه مون(که یه ما.فیا حساب میشه تو صنف و شهرمون! و خیلی سعی میکنه روابط کاری داشته باشم باهاشون ولی من بدلایلی که دارم و تجربه ی همکاری کوتاه مدت قبلی جوابم همیشه و به هر روشی که متوسل میشه ، منفیه!!! )تماس گرفت باهام و اول نمی خواستم جوابشو بدم. تو هفته ی گذشته به هر مناسبتی برام پیام فرستاده بود (تبریک و تسلیت و ...) ولی دیدم بهتره برم تو شیکمش تا دست از سرم برداره! میدونستم برای گرفتن رای زنگ زده و خلاصه حرف زدیم و با ذکر چند نکته تخصصی و چند تا سوال فنی! یه جورایی ناک اوت ش کردم! و خیلی رک گفتم تا برنامه کاندیدا ها برام معلوم نباشه من رای نمی دم! بعد هم کلی با آهنگ شماره 5 آلبوم جدیدم رقصیدم!!!! بعد هم ناهار و کار خونه و ظهر هم که پارتنر اومد و ناهار زدیم و میخواستم زود بیام آفیس که باز یکم دیر تر از اونی شد که میخواستم بیام و الان من هستم و یه عالمه کار عقب افتاده آفیس و همینطور دانشگاه! ولی حالم خوبه و میخوام همینطوری بمونم.

می بوسمتون و میخوام برم یکم کار کنم و پول حلال در بیارم! فعلا بای!عینک

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/همین الان جواب لا.تا.ر.ی رو چک کردم و خدارو شکر! هیچکدوم از ما 3 نفر سلکت نشده بودیم!

2/دیروز کله سحر پاشدم رفتم دانشگاه ولی بعد از کارگاه 3 ساعت اولی مون احساس کردم اصلا حالم خوب نیست و بعد مطمئن شدم که درست حدس زده بودم!!! از این به بعد باید دقت بیشتری به تاریخ و تقویمم داشته باشم! برا همین ظهر برگشتم خونه، ناهار خونه خوردم و دو ساعت هم خوابیدم و عصر هم برا اینکه به خودم بیشتر توجه کنم نرفتم سر کار و شب هم از نبود پارتنر خان نهایت استفاده رو کردم و تو تنهایی خودم با دیدن یکی دوتا فیلم و سریال مورد علاقم خودمو لوس کردم تا پارتنر برگرده!

3/دیشب ساعت 11 اینا بود که میخواستم برم بخوابم که صبح بدون بهانه و خستگی بتونم همون ساعتی که میخوام بیام بیرون و به کارک برسم که همون لحظه پارتنر رسید و گقت بزن شبکه 3 فوتبال یوونتوس و رئال مادریده! فکر کنید!!! تیم من و تیم پارتنر! تیم من و تیم مامان!!! باهم یه همچین مسابقه حساسی رو داشتن  و من میخواستم به خواب غفلت برم! هیچی دیگه تا ساعت 1 که تیم همیشه قهرمان من  و بوفون عزیزم!!! بردن بیدار بودم! خیلی خنده دار بود حال_ پارتنر! من اهل کری خوندن نیستم ولی اون خیلی کل می انداخت و خب منم یکم جواب میدادم و یکم هم ناراحت می شدم  و یکم هم نگران بودم که نکنه طبق معمول این تیم خوب ولی ناکام! ضایعم کنه جلو پارتنر و کری هایی که میخونه!!! ولی وقتی پنالتی رو گل کرد و بعد هم رفت تو دفاع اتوبوسی!!! و بعد تر هم که بازی رو برد! خیلی بنده خدا پارتنر حالش گرفته شد و البته که من حال کردم! داشتم حساب میکردم الان شده چهارده سال که من فوتبال ایتالیا رو دوست دارم و این دوست داشتن دقیقا از 14 سال قبل و با دیدن بازی های همین یوونتوس و طرفداری از همین تیم شروع شد... هی هی هی... کی این همه سال گذشت و دختر نوجون و آشفته ی اون روزها شد یکی مثل امروز من؟!!! یادش بخیر تا دیر وقت با اون تلویزیون  سیاه رنگ 14 اینچی مون می شستیم فوتبال می دیدیم!من هنوزم نمی خوام بزرگ شم!

4/اون پسره تو بفرمایید شام دیشب! تمام مدت من رو یاد یه نفر می انداخت...کسی که یه تقریبا دوساله که اصلا ندیدمش... تمام این چهار شب.. از ریخت و قیافه و مغرور بودنش تا صداش و مدل حرف زدنش! میشه دونفر اینقدر شبیه هم باشن؟؟؟ چرا این مدت اینقدر آدمهایی میان سر راهم که منو یاد آدمهای گذشته ی زندگی ام می اندازن؟ اون از اون مشتریه، این از این پسره، اون از استاد دانشگاهمون که هر بار می بینمش یاد ....اون می افتم... خودمم موندم، تخیله یا واقعیت؟!!

5/فردا می شه دوهفته از روزی که خاله شدم! دوست عزیزم که روز ثبت نام ارشد من متوجه شدیم بارداره بالاخره نی نی مون رو دنیا آورد... اون روز رفتم دیدنش و یکبار دیگه هم رفتم ولی نی نی مون رو از روزی که بدنیا اومد نشد که ببینم، دلم تنگ شد برای دیدن اون پسر دوست داشتنی_ لپ گلی! اگه بشه امروز برم ببینمش...

6/تو اون حالی که از اول امسال داشتم نشد این دو مورد رو هم ثبت کنم در خاطراتم، یکی اش کنسرت 10 فروردین محسن یگانه بود که مدت ها بود دوست داشتم برم و این فرصت خیلی یهویی و خیلی هیجان انگیزانه! جور شد برام و خیلی خوب بود، یکی هم سفر بعد از تعطیلات عید به جنوب و جزیره دوست داشتنی ام بود و تجربه ی جدید پاراسیل سواری! خب من از ارتفاع وحشت دارم ولی این هم جزو همون تجربیاتی بود که باید توی زندگی ام می داشتم و جالبه بگم که اصلا هم نترسیدم، چون ترس نداشت و بیشتر آرامش بخش بود!

7/یه سری فیلم های جدید و قدیم رو دانلود کردم و می کنم و دیدیم. این وسط جالب بود من با ذهنیت اینکه یه فیلم خیلی ملو و احساسی رو میخوام به خورد پارتنر بدم، Gone Girl رو دانلود کردم ولی نتیجه کلا یه چیز دیگه بود! فیلم جالبی بود ولی درام عشقی مورد علاقه من نبود عوضش برای پارتنر خان( و هر مرد/همسر یا پارتنر ی) می تونست پر باشه از درس عبرت و تجربه!!! :)) میتونم بگم من احتمالا جزو اولین پارسی زبانانی هستم در داخل وطن! که فیلم پنجاه.سایه.خاکستری. رو دانلود کردم و دیدم همون زمان_اکران در اروپا !!! البته الان تو سایت ها برای دانلود موجوده! اگه دنبال یکم هیجان هستید ببینیدش، البته نه در کانون گرم خانواده! به تنهایی یا با م.ع.ش.و.ق.ت.و.ن عینک

8/هوا ابری و خنکه... فکر می کنم حالم خوب تره....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز انرژی نداشتم... در واقع خیلی کمتر از روزهای قبل انرژی داشتم چون این کم انرژی و بی حال بودنم مال امروز و دیروز نیست.. ماه هاست که اینطوری ام ... خیلی دپرس بودم... ولی این جمله _فراموش کردن تلخی های گذشته-غنیمت شمردن شیرینی های امروز - امیدواری به فرصت های فردا_که چند لحظه قبل از تو وبلاگ اسفندونه خوندم واقعا حالمو بهتر کرد... بعدش هم چند تا جمله زیبای دیگه تو وبلاگ یکی دیگه از دوستام دیدم و اونم برام انرژی بیشتری آورد و حالا یکم بهترم....

*از همین حالا بکوشیم تا امروزمان بهتر از دیروز و فردایمان بهتر از امروز باشد

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همیشه به اینجاش که می رسه ،آرزو می کنم کاش مامان اصلا بر نمی گشت و هیچوقت هم بر نگرده... همیشه به اینجاش که می رسه ، قلبم فشرده می شه و بعد مثل یه دختر بچه ی ترسیده و وامونده و در مونده می شم و قلبم تند تند می زنه....

+مامان رفته سر خاک برادره و گوشیشم خاموش کرده و من هیچ غلطی نمی تونم بکنم تا اون و دلداری بدم  و از ضجه هاش کم کنم...می ترسم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

ای زندگی سلام ای زندگی سلاااام!

یک دونه ویولای خسته ی کم خواب_ شاد!!! در خدمت شماست!

امروز صب ساعت شش و خرده ای با ناز و نبازش! های پارتنر خان بیدار شدم چون گفته بودم بیدارم کنه برم دانشگاه حضوری انتخاب واحد کنم و میخواستم برای شهریه هم چک بدم به امور مالی و از اون طرف هم باید زودی بر می گشتم و می رفتم شهر دوست و همسایه برای کلی کار خودم و همچنین چک کردن ماشین چون فردا میخواهیم بریم پایتخت استقبال مامانه که داره میاد! نشون به اون نشون که کاری که کلا نیم ساعته می شد تموم بشه از ساعت یک ربع به 9 صبح تا نزدیکای 11 طول کشید و کلی حرص خوردم و معطل شدم. و بعد هم که بگاز داشتم بر می گشتم و تو کمربندی شهر خودمون!!! پلیس مهربون!!! جلومو گرفت و قبض جریمه رو دودستی تقدیمم کرد! تابلوی محدودیت سرعت رو ندیده بودم و به خیال اینکه تو کمربندی می تونم 110 تا برم! داشتم خوشحال و خندان رانندگی میکردم نگو زده بوده 90 تا! خلاصه که هر چی به جناب سرهنگ گفتم من حسابم پاکه تا بحال برا این چیزا جریمه نشدم و نمره منفی ندارم گفت نگران نباش دخترم! کد تخلف رو چیزای دیگه ثبت کردم که نمره منفی برات نیاد!دلقک جالب اینه که ازم می پرسه کجا گواهینامه گرفتی! بعد که اومدم و قبض جریمه رو نگاه کردم متوجه شدم که چرا این سوالو پرسیده حتما تو دلش داشته کلی فحش می داده به اون افسری که به من گواهینامه داده تو مرداد 93!!!! بعد من تو زمستون همون سال دارم تو کمربندی 110 تا می رم! خنگول یعنی شک نکرد که  گواهینامه 10 ساله بوده و این یکی تعویضیه تاریخش! یا شایدم میخواسته از افسره و مربیه! تشکر کنه بابت این دست فرمون و اعتماد بنفسی که به من داده تو این چند ماه گرفتن تصدیقمژه! خخخخخخخخخخخ خندهخنده

×ای بابا یه عالمه نوشته بودم که! پس چرا همینقدرش پیش نویس شده؟گریه

هیچی دیگه حال ندارم دوباره بنویسم همشو! فقط همین که فردا عصری دارم می رم پایتخت که مامانه شب میاد برم استقبالش فرودگاه و به احتمال خیلی زیادددددد(اگه حریف مامانه و دخی خالهه و داداشه شدم!) پنجشنبه یعنی صبح همون شبی که مامی می رسه بر می گردم شهر و دیار خودمون و چمدون های مامی رو میارم وخودش هم چند روز دیگه یا یکم بیشتر میاد پیشم و می خواد فعلا چند روز پیش برادره بمونه و منم حرفی ندارم در این مورد بزار چند روز اول خوش باشن تا بعدش سر مامانه دعوامون نشه باز!کلافه

**قیض جریمه رو هم بدون اینکه پارتنر بویی ببره زودی رفتم پرداخت کردم تا یادم نرهخجالت

 مواظب خودتون باشید

بای♥

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٥ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

¥ مامانم که تو این روزهای نزدیکی که به رفتن دخترخالم پیشش مونده با یه ذوق و شوق مثال زدنی تو فروشگاه ها و مارکت ها دنبال خرید چیزهای مورد علاقمه و هر چی میگم نه نمیخواد این همه پول این چیزا رو بدی گوش نمیده و یه دلخوشی بزرگه برای این روزهاش.البته من باهاش قرار گذاشتم هر چی خریده برام باید پولشو ازم بگیره برا همین خودمم بدم نمیاد از این کارش :-P برا منم خوبه هی عکسایی که میگیره رو تو وایبر میفرسته و نظر میدیم در موردش.

¥ اون خانوم ساده نیمه روستایی، زن اقای شاطر همسایه که اومده بود چند هفته قبل و یهویی وسط کارم اونقدر از خوب بودن کارم ذوق زده شد که به زور گرفت ماچم کرد!!! با اینکه اولش دوس نداشتم ماچیده بشم ولی بعدش کلی تو دلم ذوق کردم از این اتفاق.از اینکه هنوز، گرچه اندک، ادم های قدر شناس و ساده و مهربونم پیدا میشن که ریاکاری بلد نیستن.

¥ دوست اروم و دوست داشتنی ام که داره مامان میشه و اخرین باری که هفته قبل وسط بدو بدوها و گرفتاری ها یه وقتی جور کردم و رفتم دیدمش.موقع خداحافظی دم در یهو برگشت گفت امروز که از خواب عصر بیدار شدم یهو یه صدایی تو ذهنم گفت که اون کیه که تو زندگیت اگه نبود یه جای خالی یا کمبودی حس میکردی و "تو" توی ذهنم بودی همش. یه حال خوبی شدم.اینکه میتونم اینقدر برای یکی باشم،برام یه دنیا می ارزه.

¥ از مشتری (هایی) که برام کامنت و مسیج می فرسته و از عکسم یا خودم تعریف میکنه،حتی یه کلمه،حتی وقتی هیچوقت جوابی نمیدم بهش.با اینکه برام مهم نیست نیتشون چیه، نمیتونم از حس خوبی که بهم میده بگذرم.

¥ بارون و ابر که همیشه حالمو خوب میکنه،حتی وقتی دلم از دیدنش میگیره و یاد دلتنگی هام می افتم و بازم دوسش دارم و خواهم داشت

¥ دوستی که همیشه گفته و ثابت کرده تو روزهای سخت و تنهایی هست و هرکاری بلد باشه میکنه تا حالم یکمی هم شده بهتر بشه.

 

# کیکی اسفنجی. با کمی گردو و مویز !که تو بی حوصلگی و کسال. بیحد روز جمعه ام پختم و با چای و لیمو ترش تازه یکی از بهترین کیک هایی شد که تابحال پزوندم و خوردم!!!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/۱٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

باور کن همین دیروز بود که با کلی ذوق و خوشحالی اومدم و از اولین روزهای دوست داشتنی ترین فصل مورد علاقه ام نوشتم و حالا آخرین روزه اولین ماه فصل مورد علاقمو بدرقه می کنم....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه شنبه ی بارونی

امیدوارم هفته ی پاییزی فوق العاده ای باشه برای هممون

پر از شادی و برکت و خوشی♥

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امسال پاییز با یه عطر و بوی جدید میاد به زندگی ام.. یکم هیجان و تکاپو ی بیشتر....

امسال پاییز دوباره بعد از سالها بچه مدرسه ای دانشگاهی میشم!

اون کوله ی بنفشی که چند هفته قبل از خیابون منوچهری خریدم رو می اندازم رو کولم و می رم دنبال ماجراجویی . تو مسیری که میشه آسمون ابری و زیبای خدا رو با نرکیبی از کوه و جنگل و نم بارون و  دریا و سلکشن مورد علاقه آهنگ هات تخت گاز بری....


خدایا شکرت ♥

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×طبق معمول این تعطیلات هم جایی نرفتم! البته تو این تعطیلات جایی رفتن هم کفاره داره! همینطور که دختر خالم میگفت از شمال اومدن فقط ...خوردنش براش موند! بعد از اینکه یه مسیر 3 ساعته رو 16 ساعت تو راه موند!

×چند وقتی بود که هر بار نوبتی و به ترتیب لینک های بلاگم  رو که باز میکردم با صورت می رفتم تو در بسته یا قفل شدش!!! امروز دیگه لینکدونی تکونی کردم و از اینکه حدود 10 تا یا یک هفتم پیوند هامو به یکی از دو دلیل ذکر شده مجبور شدم حذف کنم یکم دل چرکینم! کلا بنظرم اونی که نمی نویسه دیگه، هیچ. ولی اونی که تا بحال می نوشته و یهو تصمیم میگیره خودشو گ..ه کنه و رمزی بنویسه و شرطش هم این میزاره هر کی وبلاگ داشته باشه یا درخواست کنه بهش رمز میدم!!! خیلی کمبود داره و از اینکه یه عده یهو بیان و هی م.وس  م.و.س ش کنن که ازش رمز بگیرن، ا.ر.ضا میشه! 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٩ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

الان که نشستم تو آفیس و دارم می نویسم آسمون جلوی چشمام دقیقا همینطوریه و من حال عجیبی دارم. .. همیشه تو این هوا و این اتمسفر انگار از قالب همیشگی خودم ناخوداگاه در میام و می رم تو یه فضای دیگه... یه فضای گنگ، دوست داشتنی و دلتنگ کننده و نوستالژیک! دلم میخواد ساعتها خودم باشم و خودم و این هوا و جاده ... 

مثل همین دو ساعت قبل که مثل مسخ شده ها نفهمیدم این 20 کیلومتر رو چطوری روندم تا سرکار و فقط من بودم و آسمون و آهنگ های دوست داشتنی ام و نسیم پاییزی و تخته گاز!

 

 

امروز بالاخره طلسم دندون پزشکی رفتنم شکست و با اینکه خواب مونده بودم صبح با یک ربع تاخیر رسیدم و از صبح تا همین الان بنده یه ویولایی بودم که نصف سمت راست صورتش بی حس و متورم و کمی تا قسمتی دردناک بود! الان بهترم خدارو شکر. نمیتونم مراتب انزجار خودمو از محیط و ابزار آلات دندون پزشکی بیان کنم!فقط خدارو شکر که فعلا تا یه مدتی فرصت دارم که جراتم(و پولام!) رو جمع کنم برای راند بعدی!(لامصب برای یه پرکردن معمولی و بدون عصب کشی 250 تومن گرفت! خنثیحالا من برا این مقدار چقدر باید با مردم سر و کله بزنم خدا میدونه!!زبان)

***************************

 

دیروز متوجه شدم که 6-7 گیگ ترافیک مونده رو دستم و امروز هم آخریم مهلت استفاده ازشونه و در یک اقدام ضربتی و فوری!! بالاخره موفق شدم برای اولین بار یه فیلم رو کامل و با کیفیت قابل قبول د.ا.نلو.د کنم! اونم چی؟ درست حدس زدید! Blue Valentine! .

دیشب با کلی ذوق و شوق رفتم خونه و به پارتنر خان گفتم که برات فیلم آوردم که با هم ببینیم! دیگه اینبار باید با هم بتونیم یه فیلم ببینیم!(عمق فاجعه!)خبری هم از اینکه 10 دقیقه بعد از شروعش بری بخوابی و یا خلاصه یه بهانه بیاری که در بری نیستا!! اونم گفت باشه صبر کن اینا رو ببینیم بعد اون!(مجموعه هفت سنگ رو داشت می داد و بعدش هم مر.دا.ک شروع شد که اونم قول داد ببینه بعد می بینیم فیلم منو!)نشون به اون نشون که کوفتمون کرد!!! اونقدر غر زد که اه این چیه! واقعا محتواش چیه؟ چرا صحنه های س*.ک.*س رو واضح نشون میده!(که البته من اینطور فکر نمیکردم! خیلی هم خوب بود. باید دل می داد که ببینه که نمیداد!) بعد هم با یه قیافه ای شبیه محکومین به حبس ابد دراز کشیده بود با زااااااار نیگا میکرد(فقط واسه اینکه قول گرفته بودم ازش!) که خودم بلند شدم بهش گفتم بابا نخواستیم با ما فیلم ببینی اینقدر فاز منو خراب نکن ، پاشو بیا برو بخواب! که اونم از خدا خواسته رفت!!!! اگه ظهرش کلی سوپرایزم نکرده بود و خودشم مثل بچه ها ذوق زده نشده بود، نمی بخشیدمش!!!

آخر فیلم بازم من بودم و یه بغض گنده و هزار تا سوال و ابهام که حتی تا لحظه ای که بخوابم تو سرم چرخ می خوردن... چرا ... ما آدمها دیگه غیر از عشق و توجه و محبت چی از شریک و پارتنرمون می خواهیم؟ این داستان زندگی خیلی از ماها بود. چرا بعد نوشتن اون برگه مسخره تعهد ، همه چی کن فیکون میشه؟ چرا دیگه هر چی باشه اون عشق دیگه نیست؟ اون شور و هیجان و دیوونه بازی ها و ساده نگری ها؟ چرا درست بعدش همه چیز پیچیده میشه؟ اون چیه که باعث میشه اینطور دست رد به سینه همدیگه بزنیم و تا این حد  اون یکی رو از خودمون برونیم؟ وای اشک های اون، اشک های منم در آورد... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

*می بینم که امشب فوتبال ایران - آرژانتین هست و دل تو دل فوتبال دوستان نیست! کلا نمی تونم پیش بینی کنم عملکرد ایران جلو همچین تیمی چطوری و یا در چه حد تکنیکی می تونه باشه ولی بازم براشون آرزوی موفقیت می کنم چون الان اونها تنها نماینده های ما هستن و خب سر افرازی اونها سر افرازی من و ما هم هست. فقط امیدوارم بازی آبرومندانه باشه!

**در پی همین داستان ها هم دیشب تو فیس بوک گردی ها رسیدم به یه عکس از تابلو فرش ایرانی! که توش فقط عکس مسی و حرم امام رضا !!! و نقشه ایران و آرژانتین (البته به صورت دفرمه شده!) و چند کلمه و جمله انگلیسی درب و داغون بود و زیرش هم نوشته بودن که این تابلو فرش نفیسی هست که قراره امشب به مسی اهدا کنن! خداییش امیدوارم بنا به دلایل بسیار اساسی این اتفاق نیافته!!!

اینم دادن نیجریه ولی این خیلی خوبتره!!! 

 

***ایتالیا هم که برخلاف انتظارم داره گند میزنه واقعا دیشب کلی حرص خوردم از بازیش. تازه وقتی نیمه اول بازی سوییس و فرانسه رو دیدم پیش خودم گفتم خدارو شکر ما با یکی از این تیما مسابقه ندادیم که تو یه بازی بیشتر از 7 تا گل رد و بدل شد!!!! 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز تو اوج بی حالی صبحگاهی. داشتم فیلمی که یه مشتری-دوست برام آورده بود تا ببینم اگه میتونم ادیتش کنم رو نگاه می کردم. وای اگه بگم که کلا حالمو عوض کرد الکی نگفتممممممممم یه فیلم عروسی دهه هفتادی. انگار من یکی از بچه های توی اون عروسی بودم اینقدر که برام خاطره انگیز شد یهو.... دلم میخواد بیشتر طول و تفصیلش کنم اینجا.. از استین پفی عروس و دامن های چین دار دختر بچه ها بنویسم یا از کت های سفید با اپل های بزرگ  دختر خانوم های جوان توی مهمونی یا پیرهن های طرح دار با رنگ های شاد و پارچه های سرسری  لیز آقایون با اون کمرهای تنگ شلوار های روشن نخی و پیلهای درشت و گشادی لنگه هاشون... وای خدا خیلی برام جالب بود... خیلی وقت بود یادم رفته بود چقدر مدل موهای اوشینی اون موقع مد بود با پاپیون های کنده روی لباس یا روی سر! 

حیف که پارتنر دم سینما منتظرمه... میام اگه شد بعد بیشتر مینویسم از این سیری در نوستالژی امروزم....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٩ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز بین ساعت هفت تا هشت و هفده دقیقه ی صبح یکی از پر استرس ترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم! فشارم افتاده بود و دستام یخ کرده بودن. منتظر جواب آزمایشی بودم که خیلی ها آرزوشونه مثبت باشه ولی من از ترس اینکه نکنه مثبت باشه مثل بید می لرزیدم. تنها وقتی تماس گرفتم و تلفنی بهم گفتن که جواب آرمایش HCG شما منفیه و من تونستم نفس حبس شده ام رو رها کنم. البته این استرس از دیروز ظهر که رفته بودم پیش دکتر تا معاینه ام کنه و برام ازمایش بنویسه ، از اون لحظه ای که بهم گفت برات یه همچین آزمایشی هم می نویسم چون احتمالش هست! و من گفتم نههههههههههههههه! اون گفت آره!!  شروع شده بود.خنثی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۸ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان هزار روزه که میخوام بیام یه چیزایی بنویسم ولی نمیشه همش!

اینکه بیشتر وقتا تنها نیستم و شاگرد جدیدم هم هست و از اونجایی که هیچی بلد نیست همش من باید بهش آموزش بدم و همینطور هم همش سرش روی مانیتور منه!!!

 

دیروز اصلا حال خوبی نداشتم ولی الان خدارو شکر خیلی خیلی بهترم.  البته کلا چند روز بود که حال خوبی نداشتم . سر درد مزمن وحشتناکی گرفته بودم که اون سرش نا پیدا   بود واقعا توان انجام هیچکاری رو نداشتم. دیروز صبح هم با مامی میخواستیم بریم شهر دوست و همسایه! هم برای متخصص چشم پزشکی که فکر میکردم شاید بخاطر بالا رفتن نمره چشمم باشه (که نبود!!!) و هم بخاطر خرید . همون اول صبح که داشتم ماشینو از پارکینگ در می آوردم. زدم آینه سمت راننده رو کوبوندم به در انباری! ماشین صفر که هنوز سند و کارت سوختش به دستمون نرسیده!!!! یه حالی ازم گرفته شد که میخواستم گریه کنم! میدونستم پارتنر ناراحت میشه ولی امکان نداره چیزی بهم بگه ولی از خودم ناراحت شده بودم که زدم ماشین نازنین رو ناقص کردم و میدونم اگه بجای من پارتنر اینکارو کرده بود به قول مامی  خ.ش.ت.ک براش نمیذاشتم!!!! منتظردو سه ساعتی غصه و مقدار متنابهی حرص خوردم و پیش خودم حساب کتاب کردم که هر آینه حدود 300 هزار تومن پولشه و تو این اوضاع قاراشمیش مالی که الان دارم  واویلا!!! و آخرش دیگه یکی زدم تو دهن اون ذهن ملامتگرم عصبانیو گفتم اصلا فدای سرم خدارو شکر که بد تر نشدآخ . دیگه بمیر و خفه شو و اینقدر غصه این چیزا رو نخور!!!! ناراحت دیشبم اخر وقت با اون سردرد بد که رسیدم خونه ماشین رو نیم متری با فاصله از دیوار کناری تو پارکینگ پارک کردم و دیگه هیچ اصراری نداشتم که بچسبونم به دیوار و جا برای ماشین همسایه بیشتر بزارم  خنثی

 

امیدوارم حال همه اونهایی که تو بهار بجای پاییز دچار یاس فلسفی میشن بهتر بشه ، من جمله خودم! تمام مدت بی حس و کرخت و خستم و تمام وجودم کهیر و حساسیت زده!!! یک ماه هم بیشتره که یک گرم هم کم نکردم و بلکم چند صد گرمی بیشتر هم کردم و الان چند روزه بالای ترازو نمیرم! :/ خدا همه دیوونه ها رو شفا بده به امید خودش.

حتما تو روزهایی که حالم بهتر بود میام برای اون بازی که طرلان عزیزم دعوتم کرده.

خوب باشید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

فقط از خدا برای همه انسان ها مخصوصا همه زن ها  و  برای همه مادر ها سلامت جسم و روان و دل خوش آرزو می کنم.... اگه اینها رو داشته باشی ،  دیگه دنیا رو داری...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

حال ندارم،

خیلی کسلم،

البته که در روزهای رنگی تقویم هستم و پولامم تموم شده و امیدوارم که این حال خیلی حیلی مزخرف برای همین ها باشه! تازه + اینکه روز زن نزدیکه و بعلت تالمات مالی !! نمیتونم اون چیزایی که دوس دارم رو برای مامی بخرم! یعنی گوشی اندرویدی+اتوی مو و عطری که دوس داره! بحران مالی در حدیه که با کلی ارفاق شاید بتونم یه گوشی نه خیلی گرونقیمت براش بخرم اونم شریکی با پارتنر!!! حالا خودم به درک که به علت بحران مالی امسالم سرم بی کلا می مونه!  تاره پارتنر قراره لطف کنه اون عطری که شرطی  بهم هفته قبل باخته رو با روز زن یکی کنه و همون بشه کادوم!!!! البته عطرش اروزن نیست ولی خب!!!!

حالا واقعا دارم فکر میکنم این حال بد امروزم که حتی هوای مورد علاقه ام اون ابرها و اون مه غلیظ صبحگاهی نتونست درستش کنه واسه همیناست یا بازم یه چیزای دیگه هم هست... فعلا مشغول کند و کاوم....افسوس

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان سر کارم!

امروز صبح بعد از 3 هفته یا بیشتر تنبلی ، پیاده روی از خونه تا اینجا مثل شکستن شاخ غول بود! وقتی هم که رسیدم اصلا بدنم انرژی اش ته ته کشیده بود و هیچی نمونده بود! واقعا تنبلی بد دردیه! صب که بعد از N بار به تعویق انداختن الارم گوشی بالاخره رخت.خواب رو ترک کردم اولین کارم این بود کورمال کورمال بیام تا دم در با امید به اینکه پارتنر ماشین رو صبح نبرده باشه و سوییچ رو جاکلیدی بغل در آویزون باشه که نبود!!! اوه

تو تعطیلات اونقدر ناهار شام های دورهمی خوردیم که من یک کیلو اضافه کردم!!!!! تازه سعی کردم از هر سال دیگه ای شیرینی شکلات کمتر ببلعم که باز اون یکم بیشتر تحت کنترل بود ولی این ناهار شام صبانه های دور همی کار دستم داد هر چقدر هم که کم بخورم  چون اصلا تو این مدت پلو و نون نمیخوردم یا بسیار کنترل شده میخوردم این دیگه از دستم در رفت! ولی خوبیش این بود که تونستم تو همین روزهای عید این یک کیلو رو کم کنم! و برگردم رو وزنی که بودم وگرنه خیلی دپرس می شدم! خدایا این 8-10 تای باقی مونده رو هم از ما بگیررررررررررررررر تا یه نفس راحتی بکشم بالاخره!

همونطور که گفته بودم امسال اولین سالی بود بعد از 8-9 سال که من کل تعطیلات عید رو به خودم مرخصی داده بودم کامللللللللللل و فقط و فقط چند بار برای قرارهای از قبل تعیین شده اومدم و به کارهای مشتری ها رسیدم و بعدش بازم فلنگ رو می بستم و می رفتم به تنبلی و تن پروری و بخور و بخواب! در حدی که امروز صبح اصلااااااااا دلم نمیخواست بیام سر کار و واقعا دوست داشتم یه دوساعتی بیشتر میخوابیدم خجالت

یه چند تا فیلم دیگه هم دیدیم این مدت که اصولا همشون چرت بودن! یکی مشاور بود اسمش و یکی هم کلوپ خریداران دالاس! یه نکته ی عجیب و مشترک هم اینکه همه این فیلم های نامزد جایزه اسکار 2014 به طرز عجیب و افراطی ای ص.ح.ن.ه های ص.ک.ث. رو به تصویر می کشیدن!!! از 15 سال قبل کمتر این تصاویر رو تو فیلم های ها.لی.وو.دی دیده بودم!

فروشگاه "زارا" اینجا آف زده بود. منم رفتم ببینم چه خبره چون هم شوهر دوستم که از تهران اومده بودن و هم دخترخالم رفته بودن خرید کرده بودن اینجا و راضی بودن. من و مامی هم دوتایی پنجشنبه تو اوج ترافیک و شلوغی اون قسما شهرکه روبروی شهرک های ساحلی معروف هست رفتیم و برعکس اینکه برای مامان دنبال شلوار بودیم من دوتا شلوار کتون خریدم! یکی طوسی و یکی هم قهوه ای کاراملی باهم شد 110  تومن! قیمتش خیلی پایین نبود ولی به نسبت همین قیمت هایی که خرید میکردم همیشه در همون حد بود با این تفاوت که با اف های 50% و 70% شد 110 تومن دوتاش! میخواستم بگم از اینکه سایزم از 54-56 شده 44 خیلی خوشحالم! به امید اینکه بزودی برسه به 40! آمین!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام همگی!

بعد یه مدت نبودن و ننوشتن ،اومدن و نوشتن خیلی سخت میشه!

همونطور که نوشته بودم قبل عید ،یکی از اهداف من در سال جدید کمتر سر کار اومدن و بیشتر با خانواده و دوستان بودن بود که تا به اینجا به شدت و با پشتکار زیاد رسیدم به این هدفم و کلا از اول تعطیلات شاید در جمع 8 ساعت کار کردم! البته غیر امروز که دیگه میخواستم از اول هفته روتین و مرتب بیام سر کار که دیشب دوستم گفت که دارن از تهران میان پیشمون و تا فردا هستن و بعد میرن.و بنابراین امروز عصر هم نمیام! الانم تو راهن و من دیشب که اون دوستم و همسر و دخترش خونمون بودن سریع ناهار امروز رو هم ردیف کردم و فقط یخورده کار مونده که باید انجام بدم. خانواده مادری هم از هفته قبل اومده بودن و خوب بود دور هم و یه سری رفتن و یه سری هنوز هستن!

این وسط 3 روزی میشه که عمه شدم!!! {#emotions_dlg.e28}سوفی خانوممون 6 قلو زایید و الان من عمه 6 تا توله سگ کوچووول هستم! {#emotions_dlg.e22}سه تا سفید یه کرم و دوتا سیاه ! اونقده کوچولو و طفلی هستن که نگو!{#emotions_dlg.e11} فعلا هم پشماشون در نیومده و چشماشونم باز نشده. کلا راز بقاییه برای خودش!

تو این تعطیلات سریال شاهگوش و دیدیم (تا اینجاییش که اومده) و خیلی بامزه و باحاله! نمیدونم چرا فک میکردم سریال مزخرفی باشه! ولی واقعا خیلی قشنگه و بازیگرای درجه یکی توش بازی می کنن. چند تا فیلم هم دیدم که گ.ر.گ وا.ل.استر.یت هم جزوشون بود! خوب شد که این یکی رو تنهایی دیدم!!!!! حتی بدون پارتنر!فکر کن بار اولی که میخواستیم ببینیمش همه بودن! پارتنر گذاشتن تو دستگاه دی وی دی و تو یه لحظه اول چنان صحنه ای اومد جلو که برق سه فاز ازمون پرید ! خوب شد اون لحظه مامانم حواسش به تی وی نبود و ما در یه اقدام ضربتی موضوع رو جم کردیم {#emotions_dlg.e49}

 

این مدت اونقدر پول خرج کردم که واقعا برای اولین بار در 5 سال گذشته حساب و کتابش از دستم در رفته!!! فقط می دونم که حسابام خالی خالیه!!!!  کلی خرید داشتیم و مهمون داری وعیدی دادنی! ولی بازم خدارو شکر که جوانیم و میتونیم پول در بیاریم و کار کنیم و این خرج کردن ها همه تو شادی و دلخوشی بوده و برای باهم بودن و لذت بردن از زندگی.{#emotions_dlg.e54}

خیلی دلم میخواست که تعطیلات امسال بعد حدود 15 سال دوباره تو عید بریم مسافرت ولی نشد . هم بخاطر اینکه مامان بود پیشمون و خب دوست داشت که بمونه اینجا و اعضای فامیل بیان پیشمون برای عید و هم اینکه پارتنر خان فرموده بودن که کدوم آدم عاقای تو عید میره مسافرت وقتی همه جا غلغله هست! فقط تهران یکم خلوته و بقیه همه جاهای دیگه شلوغ و پر ترافیکه مخصوصا جنوب که من دوست دارم! حالا با این اوضاع که دست تنها شدم و شاگردم نیست نمی دونم بشه برای بعد عید بریم سفر یا نه! هر چی خدا بخواد.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٩ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

خدارو شکر ما هستیم 

اومدن مامان اتفاق خیلی خوبی بود و بعدش هم روز پنجشنبه یه اتفاق خوب دیگه افتاد دم عیدی و تو حال پکری که داشتم حالمو بهتر کرد...

فعلا هم مامان خونه برادر جان سکنی گزیدن و من سهم کمتری از مامان می برم بنا به تاهلم!!! شانس نداریم دیگه! :/

امیدوارم برای تعطیلات عید همه چیز خوب پیش بره.

*یه جورایی تصمیم گرفتم  عید امسال کمتر کار کنم و بیشتر حال کنم . خصوصا که به مناسبت بودن مامان، بیشتر خانواده از تهران میان پیشمون و شاید هم دوستم و خانوادش از تهران بیان و بخوایم یه زمانی رو دور هم باشیم و اینبار بر خلاف 8 سال گذشته تمام تعطیلاتم رو توی آتلیه نگذرونم! اینم از امسال! پول کمتر تفریح بیشتر!

×به قول "لیتیوم" تیک تاک! تا آخر سال...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)