دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

سلام به همه

امیدوارم همه خوب باشید :)

منم فکر می کنم که خوبم ولی این چند روزی هورمونهام انگاری بد قاطی کردن و دوباره دچار نوسانات شدید هورمونی و روانی شدم!!! و در کنار همه این بالا پایین شدن ها بسیار خسته و کوفته و بد خوابم. چند شب پشت هم که بیسن ساعت 12 تا 3 فقط کابوس های خیلی واقعی و ناراحت کننده می دیدم که تو یه نمونه اش پاشدم تا ساعت 6 صبح گریه و زاری و کلی هم ناراحتی با پارتنر کردم! چون تو خوابم منو اذیت کرده بود!! حالم خیلی خراب بود و بد جور هم پارتنر رو ناراحت کردم بعد از اینکه یکم آروم شدم رفتم دیدم رو کاناپه دراز کشیده و چشماشم خیسه! اصلا باورم نمیشد بخاطر اینکه اون حرف ها رو زده بودم بهش اینقدر ناراحت شده بود و واقعا از خودم نا امید شدم و سعی کردم از دلش در بیارم و امیدوارم که فراموش کنه....واقعا دست خودم نیست و قبلا هم خونده بودم که تو این دوران ممکنه کابوس ببینید ولی نوشته بود بیشتر در مورد خود بچه هست ولی این کابوسهای من اصلا ربطی به خود اون بیچاره نداشت و به اوضاع زندگی دوتایی خودمون مرتبط بود.... در هر صورت خیلی احنیاج به آرامش دارم این روزها. متاسفانه صبرم کمتر شده و نقطه جوشمم هم خیلی اومده پایین. من همیشه عاشق رانندگی بودم و این کارو با لذت انجام میدادم ولی چند وقته فهمیدم که همین رانندگی 4 دقیقه ای از خونه تا آفیس چقدر منو متشنج می کنه و اصلا خیلی بد ری اکشن می دم به بد رانندگی کردن بقیه این در صورتیه که من همیشه پارتنر رو بخاطر عجول بودن و بی اعصاب وبودنش تو رانندگی سرزنش می کردم و حالا خودم اینطور شدم....بیشتر روزها نمی تونم آشپزی کنم چون خسته ام و میلی به چیزی خوردن یا درست کردن ندارم در عین اینکه گرسنه ام! احتمالا تا حالا با همچین مورد عجیبی روبرو نشدید ، نه؟!!! خب من کلا همیشه یه مورد پیچیده به حساب می اومدم چون خودمم از خودم سر در نمی آوردم!!! حالا ببین دیگه چی شدم!!!

حالا از اینها که بگذریم می خوام بگم که این چند وقت چه کارهایی کردم که خوشحالم می کنه در عین اینکه کلی هم به جیبم فشار آورده!همون کارهایی که گفتم میام خبرشونو می دم بهتونا!!!

اول اینکه بالاخره عزیز دلمو خریدم!(خداییش حدساتون خیلی باحال بود کاش همینطوری حدس می زدید و من روحم تازه می شد بس که می خندیدمنیشخند) با کلی بالا پایین کردن و نزدیک دوسال خیالپردازی کردن! اصلنم برام مهم نیست که خیلی ها تفاوت بین این مدل با یه مدل 1-2 میلیونی رو متوجه نمی شن! مهم اینه که من می فهمم و به درک و شعور خودم و اونی که براش مهمه، احترام می زارم و امیدوارم این روند پیشرفت برای من و همه اونهایی که دنبال بهتر شدن هستن همیشه میسر و مهیا باشه ... البته به اون قسمت هم که باید 3 سال یه مبلغ قابل توجه رو قسط بدم تا دو سوم پولی که برای این وام گرفتم تسویه بشه هم سعی می کنم زیاد فکر نکنم! چون این چیزیه که در حال حاضر خوشحال و امیدوارم می کنه، این چیزیه که من همیشه می خواستم، اینکه بهترین باشم و بهترین ها رو داشته باشم و این بهترین چیزیه که هر کسی می تونه امروز آرزوشو داشته باشه... درست مثل همون 5 سال قبل که بهترین_ بهترین ها رو من اول از همه داشتم و برای بدست آوردن تک تکشون هم از جونم و هنرم و عمرم مایه گذاشتم...

 چیزای دیگه ای  که این روزها حالم بهتر کرده یکی تابلوی خیلی خوشگل و زیبای جدید آفیسه که طراحی اش با خودم بوده و یکی دیگه هم یسری تغییر و تحولات داخل خود آفیسه که اگر چه با سرعتی بسیااااااااااااار لاک پشت وار داره انجام میشه ولی همین که انجام میشه حالمو بهتر می کنه... خدایا شکرت... خلاصه که ظاهرا امسال سال_ تحوله! هم در کار و هم در زندگی، امیدوارم هر دوشون خیلی خوب و به خواست خدا مثبت باشن و من هم بتونم بهترینم رو انجام بدم.

فردا اگه خدا  بخواد با پارتنر داریم می ریم پایتخت! برای انجام یه سری کارها در کنار اینکه پارتنر خیلی وقت بود که می گفت کاش یه سر تهران می رفتیم! دقیقا نمی دونم دلش برای چیه اون شهر شلوغ و پر دود و آلوده تنگ میشه ولی خب اینبار داریم با یه تیر چند تا هدف می زنیم امیدوارم تو راه اذیت نشم و اونجا هم بتونم به کارهام برسم.

*دوستای گلم آشتی ، مهناز، طرلان،بنفش،توت فرنگی ، اسفندونه، نرگس و ...(حتی فلر که نمی نویسه دیگه و شیرین که وبلاگ نداره به یادتونم) وبلاگهاتونو می خونم ولی اصلا حال و روزم طوری نبوده که بتونم چیزی بنویسم. امیدوارم منو ببخشید و از محبت خودتون محروم نکنید. می بوسمتون و براتون بهترین لحظه ها رو خواستارم....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 
 
سلام به همه لبخند
امیدوارم خوب باشیدقلب. امروز که از خونه اومدم بیرون دیدم هوا ابر داره و آفتاب نیست(البته الان آفتاب شده) و نیمه ابری و سایه هست، کلی انرژی خوب گرفتم و حس خوشایند اینکه نزدیکه پاییز شده بهم دست داد. از خدا می خوام همه روزهاشونو با کلی حس های خوب و مثبت شروع کنن.
برای فردا قرار گذاشتیم چند نفری بریم بیرون. یه چشمه طبیعی و منحصر بفرد که از اون فقط 4تا تو کل دنیا وجود داره تو حدود 2 ساعتی اینجاست و من و پارتنر برای اولین بار قراره بریم و ببینیمش باداب سورت و این چیزیه که من خیلی وقته دلم میخواسته برم و نمی شده و حالا اینبار قسمت شد که بریم و ایشالا به خیر و خوشی می ریم و بر می گردیم .
*بچه ها فکر کنم پرشین باز دوباره داره عربی می رقصه!!!! هر کاری می کنم نمی تونم تنظیمات قلم رو به شکل اول بر گردونم! واسه همین هم بولده هم ایتالیک!گیر داده ول هم نمی کنه!
دیروز صبح مثل اکثر صبح ها خیلی خسته و بی حال بودم. از ساعت هفت و نیم صبح بیدار شده بودم ولی اصلا نمی تونستم از خونه بیام بیرون. ماشین هم نداشتم و متوجه شدم که این مدت که همش و همش با ماشین تردد می کردم چقدر تنبل و کرخت شدم ولی خداییش هوا هم خیلی گرم و شرجی بود و آفتاب تو مخ آدم بود و شر شر هم عرق می ریختی. تو همین گیر و دار رفتن و نرفتن بودم که دیدم یه آقایی درست رو برو در خونمون با پیکان وانتش بساط  ظروف رویی رو بپا کرده من هم  خیلی ظرف وقابلمه رویی دوست دارم یعنی همه اون سرویس های چدن و استیل و سرامیکی یه طرف! کته تو  قابلمه رویی یه طرف دیگه!!!! دیدم آبکش و ملاقه و لیوان و کاسه و کلی از این ظرف و ظروف ها داره و خدا شاهده فقط این تونست منو اون لحظه از تو خونه بکشونه بیرون! هیچی دیگه رفتم ازش دوتا لیوان رویی خریدم( از اینا که قبلنا توش یخ درست می کردن ولی من برای پیک نیکمون خریدم چون بدم میاد ظرف فلزی تو فریزر به پوست آدم می چسبه انگار می خواد قلفتی بکندش!) و دوتا هم کاسه! البته بعد پشیمون شدم چرا یه ظرف خاصی که داشت وبرای درست کردن آبگوشت استفاده می شد رو نخریدم! البته پارتنر هم گفت می خریدیش ، حالا ایشالا دفعه بعد. بعد هم خرید ها رو گذاشتم تو خونه و رفتم که بیام آفیس! تا ظهر هم زیاد حال و احوال خوبی نداشتم و ظهر هم تو گرما چون باید از سوپر خرید می کردم  با تاکسی برگشتم خونه ، گرما زده و کلافه.چند دقیقه نشده بود که کولرو زده بودم و هنوز خونه خنک نشده بود که برق رفت!!!!!
یاد حرف دیروز پارتنر افتادم که با رییس اداره برق اینجا آشناست و بهش گفته بوده فعلا برنامه روتین اینطوریه که یک روز در میون برق شهر دو ساعت قطع می شه یعنی یه روز سمت ما قعطه و یه روز دیگه اونور شهر قطع ه! خلاصه که دستشون درد نکنه با این برنامه ریزی دقیقشون!!!! درست تو ذل گرما! هیچی دیگه... همینطور تو گرما وایستادم تا یکم شیرینی درست کنم آخه چند وقته دلم خیلی شیرینی می خواد ولی در عین حال منی که اونطور شیرینی دوست بودم دلم اصلا شیرینی های توی قنادی ها رو نمی خواد و یه شیرینی کم شیرین و خاص می خواستم که خیالمم از بابتش راحت باشه، چند تا رسپی مختلف هم داشتم که خیلی وقت بود دوست داشتم امتحانشون کنم و بالاخره تصمیم گرفتم یه چیز سالم تر و کم شیرین تر درست کنم که می شد اون رسپی پای سیب_ آنا... حالا برق رفته،آب هم که پمپ خاموش بشه اصلا نمیاد بالا و منم عرق ریزان مجبور شدم سیب هار و دونه دونه  رنده کنم ، این وسط دوتا ناخن عزیز شست هام به ملکوت اعلی پیوستن با رنده محترم. بخ سیب های رنده شده آبلیمو زدم و اومدم خمیر رو درست کردم دیدم آرد سفید خالص ندارم و آرد شیرینی پزیم با سبوس قاطیه. مجبور شدم به زحمت اون قسمت های سبوس رو جدا کنم( که زیاد هم موفق نبودم ) و از اونجایی که آدم عجول و بی حوصله ای هم هستم و با اینکه می دونستم چیزی که من دارم الان تلاش می کنم درست کنم زیاد پایبند رسپی اورجینالش نیست ولی دل زدم به دریا و کارمو ادامه دادم و خلاصه با برقی که نبود و یخچالی که خاموش بود خمیر رو یه مدت گذاشتم تو فریزر و مارمالادم گذاشتم آماده بشه و خودم رفتم بقیه فیلم زنان کوچکم رو ببینم( از نوجوونی عاشق رمانش و کارتونش بودم) و آخراش که برق اومد و دوباره رفتم سراغ خمیر ولی وقتی که پهن می کردم هم با اینکه زیرشو آرد پاشی کرده بودم میچسبید به سطح زیریش و هم می چسبید به چوب خمیر باز کنم و بعد هم کنده نمی شد و پاره می شد و با یه مکافاتی یه چیزی که زیاد شبیه اون خمیری که باید می شد بدست آوردم و گذاشتم کف قالب و از مارمالادم که چشیدم دیدم هی وای من نه تنها شیرین نیست ، بلکه چون دوتا از اون 4 تا سیبه سیب ترش فرانسوی بودن، ترش هم هست! تازه من بخاطر همین یه قاشقم بیشتر شکر ریخته بودم ولی خب از اونور آبلیموشم دوبرابر ریخته بودم! دیگه سریع سرهمش کردم و دیدم خمیر زیاد اومده و به این پای سیب هم که امیدی نیست سریع یکم خمیر دیگه باز کردم و یه هلو رو اسلایسی کردم با پوست و گذاشتم وسطش و یه قاشق هم پودر قند ریختم روشون و یه خمیر دیگه هم گذاشتم سرش و با اون پای سیب کذایی گذاشتم تو فر، اینم بماند که زمان تو رسپی بود 20 دقیقه با حرارت 180 ولی پای های من 40 دقیقه هم بیستر با حرارت 200 بودن تو فر و آخ نگفته بودن! آخرش مجبور شدم گریل رو روشن کنم تا یکم برشته بشن ولی  وااااااااااااااای بو داشتن یه بوی رویایی و عالی که عاشقش بودم. این وسط ها هم دوستم پیام داد که کی می ری آفیس بیام پیشت و من هم گفتم پارتنر دیر میاد و من خونم پاشو الان بیا که اابته 3-4 ساعت بعدش اومد و  با پای سیب کذایی و پای هلوی خوشمزه که عالی شده بود ازش پذیرایی کردم. البته پای سیبشم خوب بود ولی پای سیب نبود! بعد هم جمع کردیم با نی نی خوشگلمون رفتیم آفیس و تا 9 که پارتنر بیاد دنبالم اونجا بودیم، خوب بود!
 
*شایان ذکره من یه هفتس نمی تونم ناهار شام درست بخورم و همه این چیزایی که تو روز می خورم شامل میوه و شیر موز  و مثلا این تارت ه ، شدن ناهار و شام من! منی که عاشق آشپزی بودم با اکراه در یخچال فریزر رو باز می کنم و یه چیزیبه زور برا پارتنر سرهم میکنم. اگرم یه وقتی یه خوراک درست و درمون هم بخورم باید ساعت ها بعدش جوابگوی دل درد و دلپیچه ای که میگیرم باشم! فقط تنها نکته ی مثبتش اینه برام که تو این دوماه وزن اضافه نکردم و واقعا ملتمسانه از خدا می خوام که بتونم بدون اینکه یه افسردگی عجیبی از اضافه وزن نجومی پیدا کنم، با همین شرایط نرمال این دوران رو بگذرونم.آمین!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٥ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

* تشکر می کنم از ضد آفتاب_ رنگدار_ برنزه! که این دو روزی که دوباره بعد یکسال ازش استفاده کردم باعث شده پوستم یه نفسی بکشه و از دست کرم پودرهای برنزه ی جور واجوری که میزدم به پوستم راحتش کرده!  دکتر ژیلا مچکریم!

*تشکر می کنم از دکتر ب که 7 سال پیش مستاجرش بودم و از همون موقع هم مشتریمه البته از پارسال بیشتر میاد پیشم و کلی با هم راحتیم و دفعه قبل کلی ازم تشکر کرد بابت آخرین یادگاری های پدرش قبل از فوت که من زحمتشون رو کشیده بودم و برای همیشه یادگاری مونده براشون و امروز هم که اومده بود عکس مدرسه دخترش رو ببره کلی با هم حرف زدیم چون پارسال من راهنمایی شون کرده بودم برای ثبت نام لاتاری و  حرف که اونجا چطوریه و اینجا چطوریه و از همه مهم تر هم بابت یه ربع مشاوره رایگان زیبایی پوست مو ازش ممنونم که با کمال میل داشت برام توضیح می داد هر سوالی رو که می پرسیدم!

*امروز یه روز_ خوبه... اینو پارتنر صب که زنگ زده بود بهم گفت و برام آرزو کرد.. گفت اولین خبر خوبو من بهت میدم و امیدوارم تا آخر امروز کلی خبر خوب بگیری و این حرفش هم برام کلی تازگی و ذوق زدگی داشت هم کلی حس های خوب! گفت به حسابت فلان مبلغ واریز کردم! البته پول خودم بود که بهم برش گردوندنیشخند ولی بازم خوب بود...

*تشکر می کنم از اون مشتری بار اولی که صبح اومد و به سری سفارشات داد و کلی تاکید داشت که تا امروز آخر وقت من کارهاشو انجام و تحویلش بدم خب معمولا روال کاریم اینطوری نیست و برای چیزی که درخواست داشت حداقل 24 ساعت روند کاری شه ولی خب گفتم باشه و بهش گفتم تمام سعی ام رو میکنم گفت نه حتما میخوام گفتم تا 95 درصد حتما حاضر میشه و 5 درصد هم جای خطلا همیشه هست و خلاصه رفت... عصری خیلی خیلی زودتر از زمانی که قرارمون بود تماس گرفتم و گفتم بیاد ببره . اومد و کلی خوشحال شد و تحویل گرفت و تعریف کرد و از در رفت بیرون و در رو بست و یه لحظه مکث کرد و برگشت و در رو باز کرد و گفت ممنون از خوش قولی ات و رفت... وای بهترین حال دنیا بود.. اینکه من تو کارم خوش قولم شکی نیست درش ولی اینکه یکی اینطوری درک کنه و قدردانی کنه یه دنیاس برای من.... ممنون خدا که با همین چیزهای کوچیک میشه محبوب شد و با همین قدر دانی های کوچیک میشه خوشحال شد....

*تشکر می کنم از اولین مشتری امروز عصرم که هنوز در آفیس رو کامل باز نکرده بودم که سر رسید و سلام و حال و احوال کردیم(مشتری  قدیمی) و اومد تو و بعد که داشتم کارش رو انجام میدادم از حال مادر بزرگ و پدر بزرگش پرسیدم چون فکر کنم 7-8 ماهی بود که نیومده بود پیشم و پدر-مادر بزگش هم مشتری ام هستن و گفت تازه از امریکا برگشتن و هنوز جابجا نشدن و میان پیشت و یکاره از اریکا م پرسید... وای یادش بود که آخرین باری که اومده بود گلم داشته خراب میشده و بهم راهنمایی داده و گفته اصلا جای گله خوب نیست و بخاطر همین خراب شده و حالا که چند ماهه اریکا م رو فرستادم بیمارستان_ گلها!! دیده نیست و سراغش رو گرفته از من.. وای خیلی حس خوبی بود اینکه اینها دیگه یه آدم معمولی و یه مشتری ساده نیستن برای من و خیلی بیشتر از اینهاییم .. یه جورایی برای هم مهمیم و دوستی و احترام داریم و پیگیر کار همیم... یادم اومد که زمستون خودش و همسرش رو تو عروسی برادر دوست پارتنر دیده بودم و خب چون من خیلی صمیمی نبودم یه گوشه نشسته بودم و به اون و همسرش که ظاهرا خیلی نزدیک عروس و داماد بودن و دائم وسط بودن نگاه می کردم و متعجب از اینکه وای باز هم اینجا هم یه آشنا می بینم... تو شهری که سه تا شهر فاصله داره با محل زندگیمون و ... برام همیشه جالب هست و خواهد بود این اتفاق ها که کم هم نیستن و بهش گفتم و گفت اره فامیل همسرم بودن و چرا من شما رو ندیدم!! چند بار هم گفت دیگه نزدیک بود بگم ببخشید اینبار میام خودمو نشون می دم که ناراحت نشی... نیشخند خلاصه که همیشه نمیشه نالید و شاکی بود.. یه وقت هایی هم باید شکر گذار و خوشحال بود از داشتن همچین مخاطبانی!

 

- فکر کنم همه این حس های خوب از دیشب اومد.. همون موقع که پارتنر اومد دنبالم و اومد تو آفیس و گفت چطوری؟ دلم برای همسر خوشگلم تنگ شده!عینک فکر کنم فهمیده بود که خیلی ازش شاکی هستم و قصد هایی دارم مبتنی بر متنبه کردنش و اینطوری داشت ...م می کرد!!!نیشخند معلومه.. موفق شد کاملا!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام فکر کن از هفته قبل چهارشنبه میخوام بیام چهار کلوم بنویسم ولی جور نمیشه. الانم که یه کوچولو این وسط مسط ها وقت خفت کردم گفتم بیام بنویسم ولس چون هم فرصتم کمه هم حال خیلی خوشی ندارم شماره میزنم و تیتر وار ، بدون در نظر گرفتن ترتیب و اولویت بندی می نویسم و رد میشم.

1-الان همین لحظاتی که نشستم پشت سیستم و دارم بگاز می تایپم! خیلی مریض و حال ندارم دم عیدی!!!! فکر کن 6 ماه تمام ، از هیچ تلاشی مضایقه نکردم تا از خودم مواظبت کنم که یه سال زمستون و پاییزش رو صحیح  و سالم و بدون سرما خوردگی بگذرونم ولی متاسفانه این گلو درد های دوهفته پیش بالاخره خفتم رو گرفت و منو انداخت! اونهمه قرص جوشان_ خارجی!!! خوردن و اون همه لیتر لیتر عسل آبلیمو و آب نمک قرقره کردن باد هوا شذ رفت پی کارش!!!! از دوهفته قبل هی این گلودرد لعنتی اظهار وجود می کرد و من بهش رو نمی دادم ولی بالاخره از دوشب پیش که اونقدر حالم بد بود و تا صب 100 بار با هر پهلو به پهلو شدن بیدار شدم و یه بارم همین وسط مسط ها سرمو نمیدونم چطوری بعد 4 سال که رو این تخت می خوابم، کوبوندم به تاج تخت!!!! و بیدار شدم و دوباره با تب و حال نزار خوابیدم و این بین پارتنر خان یه بار هم نگفت که خرت به چند من؟!! فردا شبش که داشتم برای مامان میگفتم حالم اصلا خوش نبود و پارتنر میگه آره همش داشتی تو خواب هذیون می گفتی!!!!! میخواستم خفش کنم دقیقا!!! گفتم حال آدمو که نمی پرسی مواظبت هم که نمی کنی حالا لااقل بیدارم میکردی اونقدر حالم بد بود و جون کندم تا صبح!!! گفت بیدارت میکردم که چی بشه!!! دیگه امروز رفتم دکتر و فشارم که طبق معمول پایین بود حسابی و بهش گفتم برای من و پارتنر  آزمایش کلی هم بنویسه و آخرش که کلی خندید به حرفهام که پرسید چتونه و  میگفتم من و پارتنر کلا خسته ایم! و گفت برای تو که  یه کتاب آزمایش نوشتمنیشخند رفتی آزمایشگاه موقع پول دادن فحشم ندی!خنده

2-دیروز هم تو یه دقیقه تصمیم گرفتیم با قلوی سابق که بریم استخر و با همون حال نسبتا نزار رفتیم و من اومدم بعد عمری که رفتم استخر،برای ارضای حس هیجان طلبی ام از بالای دایو دو متر و خرده ای یه شیرجه ای بزنم و یکم به ریش قلو که جرات نمیکنه بپره تو آب بخندم که شیرجه زدن همانا و تاب برداشتن کمرم هم همانا!!!! یعنی زاویه ام زیادی عمودی شد چون معمولا زیر آبی می رم و کمرم یه صدایی داد و با شدت افتادم تو آب ، اون لحظه اونقدر ترسیده بودم و فقط از خدا می خواستم که قطع نخاع نشده باشم!!! با ترس و لرز انگشتای پامو تکون دادم و تا یکساعت بعد هم خیالم جمع نشده بود از این بابت و جرات نمیکردم از تو آب بیام بیرون! خلاصه که بخیر گذشت وخدا رحم کرد ولی این کمر هم چند مدت بود که سیاتیک و دیسکش زده بود بیرون و درد میکرد و تا رسیدم خونه یه دیکلوفناک خوردم و کمر بند طبی بستم و تا الان هم بازش نکردم!

3-یه حس خوبی گرفتم از اون خانوم مسن_ ترک و خوش زبون که امسال کلی براش کار ترمیمی انجام دادم و اونقدر ذوق زده می شد و قدر دانم بود که بعد این همه سال اولین عیدی ام رو از مشتری اون بهم داد و کلی هم تشکر کرد ، جالب اینکه یکم یعد اون ماجرا از یه نفر دیگه هم عیدی گرفتم و با اینکه مبلغش واقعا ناچیز بود ولی کلی حس های خوب بهم داد و خوشحالم کرد...

4- خوشحالم بخاطر اون چندباری که پیش اومد تا به چند تا آدم کمک کنم... من بجای خود ، پارتنر خان هم کمک کرده چند بار و میدونم که یه جایی که ما هم فکرش رو نمی کنیم خدا بدادمون می رسه... کاش بتونیم آدمهای بهتری باشیم...

5-اون یه باری هم که پشت تلفن با دوستم "پینک" اونقدر به خرابکاری خودمون خندیدیم که کبود شدیم!! بعد واقعا نمی دونم چند وقت بود که اینطور تونستم بخندم و دل درد گرفته بودم....

6-اینکه می رم خونه و ناهار و شام آمادست و خونه تمیزه، با اینکه عذاب وجدان می گیرم ولی خیلی هم حال می کنم... خدارو شکر...

7-امشب اگه قسمت بشه می خوام موهامو رنگ کنم و یکم شبیه آدم بشم! موهای سفیدم در اومده حسابی و کهولت سنم رو به روم میارهساکت!!!! اون هفته که رفته بودم آرایشگاه و دیدم اون دختره که موهاشو براش نسکافه ای مش کرده چقدر قشنگ شده تصمیم گرفتم برای تابستون حتما یه تغییر اساسی بدم و برم موهامو همونطوری مش کنم ولی بنظرم برای فصل هایی که هوا خنکه همون  رنگهای تن_ گرم مثل قرمز وشرابی قشنگ تر در میاد...

7+1 فردا هم اگه طبق همین روال برناممون پیش بره میخوام ظهرش رو برم استخر با قلو و اون یکی دوست و اگر هم اونها نیان قراره بریم خونه همون دوست ثالث عصر نشینی! اینم از آخرین برنامه سال 93! البته اگه همه چی رو به راه باشه میخوام برای پنجشنبه صبح هم یکم شیرینی خونگی بالاخره بپزونم!

~+7 از همه چیز بیشتر و بیشتر میخوام که روزهای جدید پر از سلامتی و سلامتی و برکت باشه برای خودم و همه آدمهای اطرافم.... خوب باشیم♥...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٥ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روز دیگم پاییزم تموم میشه

فعلا دارم نهایت سعی ام رو می کنم که از روزهای پاییزی ام استفاده کنم و همین الانم که  اینجا نشستم باروووونی بس مبسوط داره میاد و منم انگشتای دست و پام یخ زدن!!!

یه عالمه فشار کارها و تحقیق ها  و مقاله و پروژه های دانشگاه رومه و خیلی این چند روز بهم استرس وارد شده طوری که واقعا کنترل تنش و اضطرابم از دستم داشت در میرفت ولی دیروز و امروز خیلی سعی کردم که به خودم مسلط بشم یه جورایی و الان زدم تو فاز بی خیالی!!!

دختر خاله جان از سفر دور اروپا برگشت هفته ی قبل و من هنوز نتونستم باهاش درست و حسابی حرف بزنم و خبری بگیرم فقط یه تماس کوچولو داشتیم اونم چون من خیلی عجله داشتم و فقط پرسید که کی میایی سوغاتیاتو بگیری!(البته نتونست اون چیزایی که مامان خریده بود برامو بیاره یه تعداد کوچیک و بیشتر لوازم آرایشی هامو آورده) احتمالا برای آخر ماه برنامه ریزی می کنم که بریم پایتخت و هم دیدار ها تازه بشه و هم ما دستمون به ضریح سوغاتی هامون برسه!!!!

به خبر خیلی خوب هم اینکه به امید خدا برای قبل عید مامی میاد پیشمون و هست تا یه مدت و این بهترین چیزیه که منتظرشم. هر روز هم بیرون و مارکت و فروشگاه و در حال عکس رد و بدل کردن و سفارش گرفتن و حسابی دارم اذیتش میکنم با خرده فرمایشام ولی خودش میگه دوست داره و سرگرم میشه اینطوری!

همین یه ساعت پیش هم دوست سوییسی مون که پارسال تو ماموریت پارتنر خان به مشهد باهاش آشنا و رفیق شفیق شده بودیم برام پیام گذاشت که این جمعه داره میاد ایران برای بیزنس و تا 5-6 روز هم می مونه و دوست داره که ببیندمون.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

صب داشتم دنبال موضوعی تخصصی تو نت می گشتم که با این عکسهای زیبا مواجه شدم.

گفتم برای شما که اینقدر مهربونید هم بزارم تا با هم از این احساس زیبا ، بهرمند بشیم♥

 

  

:)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز صب ساعت پنج و نیم بیدار شدم و بعد از دقیقا یکساعت رانندگی تو جاده ی نسبتا خلوت، ساعت 8 دم دانشگاه بودم. از کارگاه 4 ساعته ی صبح فقط یک ساعت تشکیل شد و از کلاس دو ساعته عصر بجز دیدن استاد، تقریبا هیچی! فقط از 8 تا 3 عصر من دانشگاه بودم! دوباره بعد از یه ساعت رانندگی برگشتم خونه و یه ساعت هم فقط ناهار خوردم و یکم استراحت کردم و بعد رفتم سر کار تا 8 شب! تقریبا مرده بودم! تازه شام درست کردم و ظرفارو شستم و جابجا کردم و فکر کنم تا خوابم ببره 12 بود.خیلی خیلی انرژی ام رفت ولی حس خوبی داشتم! خدا رو شکر بخاطر همه چیز.

اینکه عصری که برگشتم تو حالت داغون و فقط چند دقیقه ای که تونستم دراز بکشم و با گوشیم نظرات رو باز کردم و دیدم اینهمه پیام های خوب و محبت آمیز و با انرژی برام تو همین چند ساعتی که مشغول بدو بدو بودم فرستادید کلی، کلی ذوقیده شدم.

راستش تا حالا این وبلاگ و این نوشته ها فقط برای خودم بود. اصلا برام مهم نبود که خوانندهام کمن یا کامنتی برام نمی نویسن ولی بعد از آشنا شدن و دیدن این همه دوستایی که حتی بدون اینکه خودشون وبلاگ داشته باشن و توقعی بابت اینکه منم برم وبلاگشونو بخونم یا لینک کنم، برام پیام های مهربونی میزارن ،خیلی حالمو عوض کرد و حس دیگه ای نسبت به نوشته هام و مخاطبام پیدا کردم.فقط می تونم بگم که داره بارون میاد الان و من...

...خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیشب رفتیم شهر موشها 2. در اوج بی حال و حوصلگی ام. درست وقتی هم که وارد سینما شدیم یه جر و بحث مزخرف _ بیخودی داشتیم با هم! فکر کن بعدش سرم رو بلند کردم دیدم رو صندلی ها ی روبرویی سالن انتظار سینما آقای رییس اداره فنی. و .حر.فه.ای شهر با همسر و دوتا بچه هاش نشستن!! (همشون سالهاست مشتری من هستن! و یه نسبت خیلی دور هم با پسرخاله ام داره!) میخواستم از خجالت بمیرم! فقط شانس آوردم باهاشون چشم تو چشم نشدم و دیگه تا لحظه آخر سرم رو گوشیم بود! البته به محض اینکه رفتیم برای دیدن فیلم و فیلم شروع شد پارتنر خان دست منو گرفت! منم که بی اعصاب تر از اون بودم که بخوام بحث و ناراحتی رو کش بدم در یک اقدام ضربتی گفتم برو برام پفک و هوبی بخر!! بعدش هم یه دستم چی .تو.ز.طلا.یی بود و اون یکی هم هوبی! داشتم فیلم میدیدم و میخوردم! راستش من کلاه قرمزی رو بیشتر پسندیدم! کلا کلاه قرمزی با شخصیت تر و داستانهاش هم اجتماعی تره و خب همه سنین ازش بیشتر لذت می برن ولی این شهر.موشها واقعا برای بچه های خیلی کوچیک خوبه! حوصلم سر رفته بود وسطای دیدنش!

یه عالمه کار دارم ، مخم  نمی کشه انگاری! اصلا نمیتونم کارهامو انجام بدم! خیلی خستم، خسسسسسسسسسسسسسسته! 

 

جمعه شام دعوت بودیم خونه خاله پارتنر، ساعت 12 اینا که برگشتیم من نشستم تازه به فیلم دیدن! از اون فیلم ها که دانلود کردم! The Lake House فیلم قشنگی بود، از بعد از Gravity طرفدار ساند.را بو.لا.ک شدم، کیو.نو ری.وز رو هم که از بعد از ما.تر.یکس! تا بخوابم ساعت 4 شده بود! صبحش هم که 8 بیدار شدم با چه حالی، خدا داند!!! میخواستم نیام آفیس که مشتری زنگ زد پشت در بود دنبال کارش! مجبور شدم بدو بدو بیام آفیس!البته خوب شد که اومدم خیلی شلوغ بود دیروز صب تا ظهر. پنجشنبه شب هم About Time رو دیده بودم  اونم همشونو تنهایی! تازه چند تا فیلم دیگم دانلود کردم که هر وقت دیدم تعریف میکنم!اگه فیلمهای درام و فانتزی دوست دارید اینا فیلم های خوبی هستن!       

   × صب نون پنیر گردو خوردم، هنوز لثه هام داره می سوزه! اینقدر آدم حساسی هستم من!

 

 

   

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

قبض دوتا خط تلفن آفىس رو میز کارمه و به لطف گوشی های اندرویدی و اینترنت وای فای و  و.ا.ی.ب.ر عزیز جمعادوتایی زیر 20هزار تومن شده پولش و تازه هفته قبل هم که اس ام اس قبض موبایل همراه اولم اومد چشام شیش تا شد!!! چون برا اولین بار در تاریخخخخخخخخخخخخخخخ پول موبایلم 7600 تومن اومده بود! از خوشحالی شوکه شده بودم! به پارتنر خان گفتم جایزه چی برام میخری!!! البته ایشونم خاطر نشان کردن بنده یه خط اعتباری هم دارم که مسئولیت دائم الشارژی اون خط با اونه! بیچاره!! چه کار خوبی کردم برا مامی گوشی خریدم هزینه هنگفت تلفن خارجه از رو جیبامون برداشته شد واقعا! تو این سه سالی گمونم بالای 2-3 میلیون پول تلفن خارجه داده باشم! 

پستچی مهربون یه بسته پستی که چارشنبه سفارش داده بودمو برام آورد! روز شنبه ای حالمون کمی بهتر شد! البته اون چیزی که از توش دریافتم یکم کمتر از سطح توقعم بود! داستانش هم اینه که برا خودم بعنوان هدیه! یه فلاسک به شکل لنز دوربین خریدم! گرون هم هست البته! گفتم نه اینکه هنرمندم و دانشجو امخجالت و عاشق این چیزام، یکم خودمو تحویل بگیرمعینک! بامزس اگه حال داشتم عکس هم میزارم بعدا!

 

×بعدا نوشت:

اینم یه مدل دیگشه که ماگ ه 

دیروز که جمعه بود کله سحر شیش صب!!! دقیقا بیدار شدم و شب هم خیلی دیر خوابیدیم! دعوت شده بودیم و.ر.سک ، پارسال هم رفته بودیم و خیلی خوب بود ولی بیشتر از 4 ساعت بود رفت و آمدمون و اونجا هم کلی حرکات موزون و پیاده روی و تپه نوردی کرده بودیم و خییلییییییییییییی خسته بودیم شب! برگشتنی 4 تا ماشین بودیم و همسر خواهر پاتنر لیدرمون بود! که مثلا همه با هم هماهنگ برگردیم و ساپورت هم باشیم اونم نامردی نمیکرد بیشتر از 70-80 تا بره! یعنی یه جاهایی که 100 تا میرفت من از خوشحالی اشک شوق می ریختم! چند بارم هی به پارتنر گفتم ترو خدا بیا ما خودمون سریعتر بریم اینطوری تا صب نمی رسیم خونه! ولی خب نمیشد دیگه همه با هم بودیم و پشت هم! منکه عمرا تو ماشین نمی خوابم یک ساعت آخر راه یه چشم باز بود یکی بسته و همش چرت زدم واقعا از ترس اینکه نکنه تو اون جاده کوهستانی و بد پارتنر خوابش بگیره با اشک و آه خودمو بیدار نگه داشته بودم! اومدم خونه هم بی هوووووووووووش شدم الانم با بدن درد در خدمت دوستان و مشتری ها و شما هستم!

دیشبم وقتی ما بیهوش بودیم یه بارون باحالی اومده بوده صب هوا ابری و تاریک و نسبتا خنک بود. البته که الان آفتاب شده!! :|

×وبلاگ ها دونه دونه بدون خدافظی  تعطیل میشن... حس خیلی بدیه. هی بری تو یه وبلاگی به امید یه نوشته ی تازه، هی بخوری تو  خط اول پست قبلی، تا حدی که حالت بهم بخوره از دیدن اون جمله تکراری! درک نمی کنم این مدل رفتن ها رو...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دوست دارم 100 تا خط بنویسم ولی خیلی گیج و ملنگم و بشدت دلم میخواد همینجا بخوابم!(چه عجب بعد از چند هفته بی خوابی و بد بختی!!)

الانم اومدم بنویسم برای دلم برای اینکه کنسرت دیشب  رو خیلی دوست داشتم  و میخوام عینک قضاوت و نیمه خالی لیوان بینم رو در بیارم و فقط از خوبی هاش بگم که حس این پسر لاغر اندام و نحیف عالی بود، اون صدایی که داشت و هر 4 تامون متعجب از اینکه این صدا ، با این قدرت و انرژی و کیفیت، چطوری از همچین بدنی میاد بیرون.

◘ از بغض کردنم موقعی که گفت عاشقتونم و اصلا دلیل اینکه الان زنده ام شمایید... این که واقعا هنوزم چشمام اشکی میشه از این همه حس خوب و انرژی و لطف خدا. تنها چیزی که همش تو مخم چرخ میخوره از دیروز تا حالا و همیشه ، آرزوی سلامتی برای این پسر  و همه هست.... 

♥تمام کنسرت رو به عشق فریاد زدن این آهنگ که حسن ختام مراسم بود ،ذوق زده منتظر بودم ....

یه جاهایی از شدت هیجان و تعجب پارتنر خان که با چشم های گرد شده به همخونی و فوران احساسات من نگاه میکرد، معذب شدم ولی از اون برق نگاه مهربونش حس خوبی گرفتم. از اینکه میدید من اینقدر دارم حا.ل میکنم خوشحال بود.

تو 4 نفرمون فقط من بودم که تا حدودی با آهنگ هاش آشنا بودم و یه سری شونو بلد بودم، پارتنر خان و همسر دوستم که کلا نمیشناختن این بنده خدارو! البته در حین اجرا یه سری آهنگ ها پارتنر خان چند تا آهنگ رو یادش اومد بس که من تو ماشین گوش می دادمشون 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

Hi buddies!

چقد این چند روزه حرف برا زدن دارم! خسته نباشم، گمونم آشتی که حجم و زمان نویسندگی اش رو کم کرده، من اومدم جاشو پر کردم! البته که خب اونهایی که آشتی مینویسه درس زندگیه و مال من فقط لحظه هایی از زندگی خودمه .

دیروز که اون پست رو نوشتم ، تازه اول داستانم بود! ظهرش ساعت 12 پارتنر خان اومد آفیس پیشم و یکم نشست و بعد هم برای کار دانشگاهش باید تماس میگرفت دانشگاه که هر چی به 3 تا شماره ای که از دانشگاه تو سایتشون پیدا کرده بودم براش زنگ زدیم جواب ندادن که ندادن! بدون اغراق نیم ساعت داشتیم تماس میگرفتیم ولی یک آدم زنده وجود نداشت تا گوشی رو برداره! دانشگاه هم از اینجا یکمی کمتر از 2 ساعت راهه. خلاصه نشون به اون نشون که پارتنر مجبور شد برای یه کار یه دقیقه ای این همه راه رو بره تا اونجا، به من گفت میایی با هم بریم؟ منم از اونجایی که بسسسسسسسسسیار دلرحم و مهربون و پایه هستم و اصلنم خسته و گیج ومنگ و داغون نبودم! قبول کردم!!!ساعت 12 و نیم راه افتادیم رفتیم و کار یه دقیقه ای رو انجام دادیم و ناهار هم یکم دور تر از شهر مزبور رفتیم کته کبابی با اعمال شاقه! اینطوری که یه کته کبابی نسبتا معروف!(به گفته پارتنر خان!) بعد کلا 4 تا میز 6 نفره بود تو یه وجب جا با 50 تا آدم گشنه ی منتظر که تو گرمای 40 درجه منتظر بودن جا خالی بشه برن بشینن! البته ما 10 مین منتظر موندیم چون درست پشت سر ما کلی آدم اومد تازه! بعد هم که ما نشستیم و یه زوج دیگه هم اومدن سر میز ما، روبرومون نشستن. بعد اونقدر گرم بود که من شر شر عرق می ریختم و با جعبه دیتمال کاغذی خودمو باد میزدم همش، به محض قورت دادن آخرین لقمه هم پریدیم که عذاب وجدان کمتری داشته باشیم از چهره های پشت شیشه مغازه که زار زار مارو نیگا میکردن که کی میخوایم پاشیم اونا بیان بشینن ناهار بخورن! بعد فکر کن یه کفگیر پلو ی شفته و یه دوغ و 4تا سیخ کباب چنجه و دوتا زیتون شد 50 هزار تومن!!! کلا یه ربع نشستیم و خوردیم و فرار کردیم! خیلی مسخره بود بنظرم و اصلا نسبت به کیفیت محیطش نمی ارزید! 

بعد هم تو راه برگشت چند جا نگه داشتیم و فروشگاه ها رو از نظر گذروندیم(البته که پارتنر اصلا علاقه ای نداره و در واقع من تنها از نظر گذروندم ) یه فروشگاه بزرگ خانه و آشپزخانه  هم بود که رفتیم از اونجایی که سطل زباله میخواستم برای آشپزخونه و یه طبقه فقط این چیزا ب/د . دوییدم رفتم بالا دیدیم به به چه سطل زباله های خوشگل استیل و رنگی رنگی ای. بعد دیدم قیمتش از 250 هزار تا اونی که من پسندیده بودم 750 هزار تومنیه!! خیلی باحال بود . به پارتنر می گفتم بیا بخریمش!!! گفتم بالاخره پولداری باید از یه جا شر.ع بشه دیگه!! بیا اینم از جاش خلاصه که به حرف من گوش نداد! گفت با این قیمت باید ربات باشه یا حداقل سطل هوشمند!!! خنده

خلاصه که برگشتیم و من رسما داشتم تلف می شدم از گرمای وحشتناک و خستگی . از همونور یه راست اومدم آفیس! چون اگه میرفتم خونه و لباسمو در میا وردم دیگه نمیتونستم بیام بعد پشت هم چند نفر اومدن که کارهاشونو انجام دادم و با دوستم حرف میزدم که یهو حالم بد شد. یه دل درد خیلی بد و وحشتناک و عرق سردی که نشسته بود رو تنم و واقعا یه حال مزخرف. از اونور هم پارتنر خان قبلش زنگ زده بود که من موقع رفتنمون در خونه رو یه قفل کرده بودم و حالا که اومدم خونه در و باز کنم میبینم دوتا قفل شده! یعنی چی؟؟؟؟ هر چی میگفتم مطمئنی، اشتباه نمیکنی میگفت نه که نه! گفتم خب چیزی شده؟ خونه بهم ربخته؟ رفتی ببینی طلاهام سر جاشونه یا نه، گفت نه دیدم خونه بهم نریخته منم دیگه چیزی رو چک نکردم و اومدم سر کار!!!! فکررررررررررر کن!!! دیگه با همه این داستانا حالم خیلی بد شده بود هم جسمی و هم دلشوره گرفته بودم از بیخیالی پارتنر و نگرانی خونه. با اینکه گفته بود زود میاد دنبالم که بریم خونه دیدم اصلا جایز نیست موندنم! واسه همین دیگه ساعت 7 زنگ زدم آژانس و دوییدم رفتم خونه ، بعد از اینکه همه جا رو چک کردم و خدارو شکر امن و امان بود. رفتم یه د.و.ش گرفتم و کتری روشن کردم و افتادم رو مبل تا همون ساعتی که پارتنر خان بیاد! البته این وسط ها ظرفهای شسته مهمونی دیروز رو جابجا کردم و ظرفهای مونده رو شستم و ماشسن لباسشویی هم روشن کردم و بعد همش اینترنت بازی بود و باد خنک کولر و حال من که کم کم بهتر میشد. شبم مثلا میخواستم زود بخوابم که باز تا ساعت 12ونیم 1 طول کشید و صب هم اومدم آفیس و عصر هم که باز استراحت نکردم و الانم دوباره آفیس تشریف دارم!!!

* امروز صب از تو .ر.خ.ت.خ.ا.ب که اینترنتم رو چک میکردم دیدم اون کنسرتی که هفته قبل مرتضی پاشایی تو اینستا.گرامش زده بود برای مرکز استان ما و آدرس ایران کنسرت رو زده بود برای تهیه بلیط و من رفتم تو سایت ایران کنسرت دیدم خبری نیست از این کنسرته و زنگ زدم و گفتن که کنسل شده!!! در واقع کنسل نشده بود و تازه بلیطش رو گذاشتن رو سایت برای فروش و من کلی دوباره خوشحال شدم! همون هفته قبل که شنیده بودم و کلی ذوق کرده بودم به پارتنر گفتم که بریم؟؟ اونم گفت بریم. بعد که زنگ زدم و گفتن کنسل شده بهش گفتم و حالمم خیلی گرفته بود و امروز کلی ذوقیده زنگ زدم که نههههههههههه بر قراره کنسرت و بلیط بخرم؟ گفت ازه مگه میشه تو دوست داشته باشی و بخوای و من بگم نه! و بخر! منم گفتم تنها بریم یا به کس دیگه ای هم بگم که بیشتر باشیم که گفت هر طور که دوست داری خودت به قلوی سابق زنگ زدم اول که گفت از شوهرش می پرسه و میگه که بعد نیم ساعت معطلی!!(عجله داشتم چون رفتم دیدیم ردیف های جلو همه فروخته شده و فقط دو تا نصفه ردیف از وسط سالن مونده و بقیه همه ردیف های خیلی تهه!) گفت که ما نمیاییم و شما برید خوش بگذره! و منم به اون دوستم که جمعه ژیشمون بودن زنگ زدم و اونم گفت میاییم و 4 تا بلیط خریدم با یه عالمه ذوقیده گی برای اولین کنسرت زندگی ام!!! خجالت

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

حالا عهد همین یکی دو روزی که وقت درست و درمونی برای نوشتن بلاگ برام نیستف هی دلم میخواد بنویسم و بنویسم! 

حتی شده همین چند تا خط عجولانه و تند تند رو

امشب با بچه ها ی دبستان قراره بریم شام بیرون! خیلی حس خوبی دارم♥

الان سه روزه که صبا یکم به تنبلی ام فائق میام و یه کوچولو ورزش می کنم و کلی حس خوب بهم دست میده.

دیروز عصری رفتم شهر دوست و همسایه و در یک اقدام ضربتی قبلش با دندون پزشکی ای که چند سال قبل می رفتم و کارهاش خیلی خوب بود و البته گرون! تماس گرفتم و نوبت ویزیت گرفتم . تا نوبتم شد و رفتم تو دکتر که زیر دستش یه مریض دیگه در حال مراحل پایانی کارش بود یه نظر بهم انداخت و  روشو  سمت مریض زیر دستش کرد و سلام و احوالپرسی گرم و  حالو احوال  "مهندس" رو ازم پرسید و منم جواب دادم (من دو سه سال مرتب برای دندونام پیشش میرفتم و نمی دونم چرا هی دوس داشت با من کل کل کنه همیشه و گیر میداد بهم و آخرین بارم 4 سال قبل رفته بودم با پارتنر که اونو ویزیت کنه و دیگه تا دیروز نرفته بودم!)و بعد گفت شما لنز گذاشتید یه نظر نشناختمتون! بعد من  گفتم من که لنز نذاشتم!!!تعجب نیشخندبعد دوباره نگام کرد گفت وااااای ببخشید من شما رو با یه مراجه دیگه اشتباه گرفتم و شروع کرد که خانوم فلانی شما چقدر عوض شدید اصلا نشناختمتون(تازه یادش افتاده بود منو!) بعد اصلا فکر نکرد که یه پسر خوشتیپ هم زیر دستش داره پر پر میزنه !!! و یکاره گفت از آخرین باری که دیدمتون بدون اغراق نصف شدید!!! خنثی گفتم در این حد؟؟؟؟گفت آره دقیقا! زبانحسم موقع شنیدن اینطور تعریف ها!!! کاملا متناقضه! نمیدونم باید خوشحال شم و تشکر کنم یا از خجالت اون اضافه وزن چشمگیر آب شم برم تو زمین!!!هیپنوتیزم  اینطورم که بوش میاد برای پر کردن چند تا پوسیدگی باید حداقل 1 تومن بسلفم! البته این کارایی بود که اگه من همون 4 سال قبل انجام داده بودم اینقدر هزینه و تعداش زیاد نمیشد. حالا خدارو شکر من از اون آدمهایی هستم که دندون های مرتب و سفیدی دارن وگرنه با این اوضاع بی کیفیتی جنس دندونام باید زندگیمو میفروختم هزینه های ارتودنسی و درمان ریشه و فک هم انجام میدادم! همیشه اینجور موقع ها برام سواله اون بیچاره هایی که اینقدر نمیتونن هزینه درمان دندون هاشونو بدن باید چیکار کنن آخه؟ این بیمه هم که کلا بدرد لای جرز میخوره!زبان

دیروز  که وبلاگ چی نپوشیم رو می خوندم و همینطوری از تو لینک هایی که به مطالب گذشته اش داده بود رسیدم به مطلبی در مورد مراقبت از پوست و نحوه استفاده از اسکراب ها و مرطوب کننده ها و ... یهو دلم خواست اینبار از روی اصول از این مواد و امکاناتی که دارم برای خودم استفاده کنم و در کل یه تایم کوچولو رو هم شده برای مراقبت از ظاهر خودم اختصاص بدم در هفته. برای همین دیشب که با کلی خستگی و تازه دیر وقت رسیدم خونه بعد از کارهای روتین تو اون فرصتی که جلو تی وی نشسته بودم لاکامو پاک کردم و رفتم ژل لایه بردار اورئال که مامان پارسال برام اورده بود رو آوردم و یه ده دقیقه ای پوستمو باهاش درگیر! کردم و بعد که شستم صورتمو و کرم مرطوب کننده زدم خیلی خس خوبی داشتم پوستمم خیلی صاف و نرم شده بود و کلا از خودم خوشم میومد! مژه

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

من برگشتم :)

چارشنبه تا جمعه شب رفته بودیم ویلا خوش گذورنی. حسابی هم آفتاب گرفتم و الان یک عدد ویولای نیم سوز در خدمتتون هست! نیم سوز از اون جهت که روم سوخته پشتم سفید موندهخنده حالا قراره این نهضت دریا رفتن و آفتاب گرفتن ادامه داشته باشه تا سیاه برزنگی بشم خلاص! در واقعا بعد از دوره نوجوانی! این اولین باره که اینقدر برای برنزه کردن اشتیاق دارم! اونم احتمالا برای اینه که از نظر وزنی تقریبا دوباره برگشتم به همون دوران و این خیلی خوشحالم میکنه!

تو این مدت نشد که برم و بازم دوستای دوره دبستانمو ببینم. یه چند شبی بخاطر اینکه پارتنر افطاری دعوت میشد تنها موندم خونه و اون دیروقت برگشت و منم هیچکاری نکردم فقط دراز کشیدم و تی وی دیدم! یعنی خب جور نشد که با بچه ها برم بیرون!

جمعه قبل هم خانواده پارتنر اومدن به مناسبت تولدش و با اینکه نمیخواستم زیاد مثل دفعات قبل خودمو خسته کنم و تو معذوریت بذارم ولی این روحیه پرفکشنیست من نزاشت و بازم کلی خسته و داغون شدم و خدا خدا میکردم که زودتر برن! که البته از 12 و نیم شب گذشته بود که رفتن و من موندم و یه خونه بمب خورده که تا دیروز نشده بود که تمیزش کنم!!

دیگه اینکه بعد از مهمونی تولد دیگه درست و حسابی آشپزی نکردم و حسابی پشتم باد خورده و اصلنم یادم نمیاد که اخرین بار کی قیمه و فسنجون درست کردم!!

بعد هم اینکه از همون روزا که ویلا بودیم و بعد از آفتاب گرفتن و خوردن یه عالمه ناهار و شام های تند و تیزززززززززز بنده یه عدد موجودی هستم که تمام وجودش کهیر زده  و ملتهبه!! البته که من از وقتی یادم میاد تو گرمای تابستون تمام بدنم میریخت بیرون ولی تا بحال نشده بود به این شدت و وسعت حساسیت بزنم ! خیلی بده خیلی بد! دیگه پاشدم دیروز رفتم داروخانه شبانه روزی و دکترش منو دید و گفت خانوم! شما طبعتون خیلی گرمه! فقط خوراکی هایی با طبع سرد بخور و زیادم تو افتاب نباش که بدترت میکنه! خب من که عاشق خوراکی هایی با طبع گرم هستم و تصمیم هم دارم برم زیر آفتاب و حسابی برنزه کنم! بهم یه پماد موضعی و یه قرص داد که گفت شبی یه دونه بخور! حالا اگه بتونم خودمو راضی کنم که این یه قرصه رو شب به شب ببلعم!!!

امشبم قرار گذاشتیم با پارتنر بریم بدمینتون! البته اگه یکی از ما دونفر زیرش نزنه مثل دفعات قبل!!! چند هفته قبل رفتم دوتا راکت فوق حرفه ای خریدم به این بهانه که بیشتر تکون بدم به خودم! الپتیکال که چند هفته هست به عنوان یه وسیله دکوری مونده تو خونه و من اینقدر از خودم و این حس تنبلی ام بی زار و شرمنده ام که اصلا نمیتونم تو روش نیگا کنم و برم باهاش کار کنم! :/

دیگه اینکه فردا شبم خونه خواهر پارتنر دعوتیم آش پشت پای خواهر زادشو بخوریم که رفته سربازی و اینکه یه بهانه بشه یه سری به شهر دوست و همسایه بزنم و یکسری خرید دارم انجام بدم! 

روز آخر که میخواستیم از ویلا برگردیم ولایت خودمون من عصرش یکم لباس رنگی پوشیدم و یه آرایش کوچولو کردم و با کیتی! (پاپی کوچولوی 4 ماهه) رفتیم تو حیاط و از پارتنر خواستم که ازم چند تایی عکس بگیره که بعد از گرفتن کلی عکسف از توشون حدود 10 تایی که از همه بهتر بود رو کادر بندی و رنگشون رو ادیت کردم با همون گوشی و حالا اون عکسا شدن بهترین عکسای امسالم تا بحال! واقعا رنگی و خوشگل تو محوطه خیلی قشنگ اونجا که وقتی گذاشتم رو فیس  همه دوستام و خانوادم خوششون اومده بود مثل خودم! مژه

 

پی نوشت!: الان نگاه کردم تا الان 45 تا بازدید داشته وبلاگم ولی فقط یدونه کامنت آشتی داده! عجبا!!! شیطونه میگه رمزی بنویسم! نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٩ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام !

من اومدم مژه

چند روزی بود هی میخواستم بیام و هی جور نمیشد!

اون زمانی که حس نوشتن داشتم موقعیتش جور نبود و اون زمان که موقعیتش جور بود حسشو نداشتم!

الانم تا همین چند دقیقه قبل دلم قیلی ویلی میرفت که آخ جوووون الان میام و سریع کلی وراجی میکنم ولی اومدم آفیس و تا چند تا کارو هندل کنم! حسم نصفش پرید!!!

الانم مشتری اومد وسط تایپ کردنام!

خب اون دو شبی که پارتنر خان نبود، شب اولش یکی از دوستام از عصرش اومد پیشم و شب فوتبال ایران-بوسنی رو هم با هم دیدیم(البته فقط نیمه اولش رو و به محض خوردن گل دوم در اول نیمه دوم تی وی رو قط کردیم و فیلم گذاشتیم که ببینیم و حالمون بیشتر از این گرفته نشه!!!) و بعد هم شب ساعت 3 اینا بود که خوابیدیم!!!

منم صب برا اولین بار ساعت 10 ونیم از خواب پریدم! دیدیم 17 تا میس کال دارم رو دوتا گوشی هام و همون موقع هم که چشمامو باز کرده بودم دیدم گوشیم داره همچنان زنگ میخوره و هول کردم! دستمم خواب رفته بود زیر تنم و نمیتونستم مانیتور گوشی رو برای برقراری تماس لمس کنمابله! اصلا یه وضعی خلاصه جواب دادم و دیدم پارتنر خان هست که کجایی؟؟؟؟ چرا ج نمیدی؟؟؟ نگرانت شدیم× (ببینیم چقدر تا این ساعت خوابیدن من عجیب و منحصر به فرد بوده که اینها از نگرانی داشتن سکته می کردن)! بعد گفت که دایی اش تو راهه که بیاد به من سر بزنه ببینه من زندم یا مرده که ج تلفنشون رو نمیدم!تعجب!!! بیچاره رو زا به راه کرده و اونارم نگران کرده بودهنگران! که من سریع زنگ زدم که خوبم و خواب مونده بودم و گوشی هامم سایلنت بودن و شما نیا!! بیچاره وسط راه بود خیلی هم نگران بود و دور زد و برگشت شهر خودشون!! چند بار هم خاطر نشان کرد حالا که تنها موندی خونه و کسی نیست بی زحمت شبها تلفن هاتو سایلنت نکن!!! خلاصه کاری کردن که فقط خواجه حافظ شیرازی نهمید که من خواب موندم اون روز! چند بارم هر کدومشون زنگ زده بودن آفیس و سراغ منو گرفته بودن که شاگردمم گفته بود از صب نیومده و خبری ندارم!

بعد که بالاخره بیدار شدیم و صبحانه (ساعت 11)!! خوردیم دوستم گفت که موهاشو براش کوتاه کنم! البته شب قبلش هم گفته بود و من فکر نمیکردم که تصمیمش قطعی باشه! ولی بعد که دیدم خودش دوست داره و تصمیمش رو گرفته منم از خدام بود!!! فکر کنید من دویار آخر موهای پارتنر خان رو که دیگه میشد دم اسبیشون کرد بس که بلند شده بودن رو خودم تو خونه کوتاه کردم! بمیرم براش که اینقدر دل شیر داشت برا اولین بار کله و موهای نازنینش رو که اینقدرم براش مهم بده دست من! تازه کلی هم خوب انجام داده بودم! شما فکر کنید کوتاه کردن موی یه آقا چقدر سخته! اونم  موهای پر و  تقریبا صاف! بعد که دوبار براش کوتاه کردم این ماه که میخواست هر چی گفت برام کوتاه کن من نمی دونم چرا بهش گفتم نه! برو آرایشگاه خودت! اونم حرصش گرفته بود گفت آره دیگه رو سر من استاد کار شدی حالا من بهت میگم کوتاه کن کلاس میزاری برام!! خنده بیچاره راست میگه!

 حالا این دوستمو بهش گفته بودم جریان پارتنر رو و اونم خب دیده بود کله اونو! احتمالا متوجه شده بود که یه نیمچه اعتمادی میشه بهم کرد!!! چند ماه قبلش هر چی بهش می گفتم هر وقت خواستتی موهاتو کوتاه کنی بده من میگفت عه!!!!! باوووشه حتما!!!! (منظورش این بود که پشت گوشتو دیدی این ماجرا رو هم دیدی یا اینکه شتر در خواب بیند./...!!) بعد که اینبار خودش بهم پیشنها داد من استقبال کردم و یه ساعتی شایدم بیشتر طول کشید تو ح.م.و.م! و با یه قیچی فقط!! موهای این دوستم عالی و فوق العاده هستو خیلی پر و لخت و بلند! کور هم که از خدا چی میخواد؟؟؟ دو چشم بینا!!!  یکم نگران این بودم که دوستم بعدش پشیمون بشه چون کلا تو چیزهای ساده هم بسیار سخت میگیره و برعکس منه! حالا این که موهای کلش بود و خب برا منم که این همه مو ندارم هم ، مهمه!!!! ولی خوشبختانه دوستم همه چیز رو سپرد دست من و هر چی هم نظر میخواستم میگفت هر چی که خودت انجام دادی اوکی هست و بعدش هم خیلی خیلی از نتیجه راضی بود و گفت که مشتریم شده!!! عینک منم کلی خوشحال شدم که خوب از پسش برا اولین بار در اومدم! بعد هم که دیگه ظهر شده بود و ما ناهار نداشتیم! اولش دوستم تصمیم گرفته بود که بره به همسرش بپردازه! ولی بعد که رفتیم ناهار "کی.اف.سی" و اومدیم تصمیم گرفتیم که بمونه و با هم بریم برای عک.ا.س.ی توی  با.غ چون عر.و.س داشتم و  اونم دوست داشت بیاد. با هم رفتیم و خوب بود و بعد که کار تو با.غ تموم شد اون برگشت شهر دوست و همسایه و من هم اومدم بقیه کارای زوج خوشبخت رو تو آفیس! انجام بدم! شب داشتم از خستگی می مردم چون تو این شبها بشدت خواب و استراحتم کم  شده بود. خوبیش این بود فرداش جمعه بود.پارتنر خان هم جمعه شب که من یه سر مجبور شده بودم بیام دوباره برای پروژه مشتری آفیس اومده بود خونه و من رفتم و دیدم اون خونست و یه حس خوب گرفتم که دیگه خالی نیست خونه و میتونم کلی غر بزنم سرش خندهکلی هم شیرینی و کلوچه و کوکی و قرابیه و باقلوا آورده بود که من هم از دیدنشون هیجان زده شدم هم  سکته زده که حالا چقدر باید جلو خودمو بگیرم تا اینها رو نبلعم!!!  

یکمم بابت این همه شیرینی و اینکه بعضی هاشونم اونی نبود که من گفته بودم بهش غر زدم!( خدا منو ببخشه که آدم نمیشم!!!) بعد هم مهربونی و ...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

الان سر کارم،

بابت پست قبل هنوز تصمیمی اتخاذ نکردم و اون بنده خدا هم مدام در حال پرس و جو و پیگیری از من هست!

دیروز قرار گذاشته بودیم با دوست جان فعلی و "قلو" ی سابق! که امروز صب بریم استخر و صب رفتم اول بنزین زدم و بعد دنبالش رفتم و اونم با تاخیر 5 دقیقه ای اومد و گازیدیم سمت استخر متل که رفتیم و پارک کردیم و تا پیاده شدیم یکی از خانوم هایی که جلوتر از ما رفته بود سمت باجه که ورودی اش رو بده و بره تو استخر گفت که نیایید! تعطیله به علت تعمیرات! حالمون گرفته شداااااا الان دوهفته بود که هی میگفتم بریم استخر و نمیشد و امروز هم که کلی آماده شده بودیم گفتن تعطیله! جالبه که از قبل اعلام نمیکنن ملت اسکل نشن! ما هم اول داشتیم دپ میزدیم که من گفتم راه نداره امروز باید بریم استخر! راه افتادیم هلک و هلک اومدیم شهر دوست  و همساده استخر و بهای بلیط یک برابر و نیم پرداختیم برای یه استخر کوچیک تر و بدون سو*نا و جکو*ز*ی و ...! جالبه که بهای بلیط شامل همه اینها می شد ولی خدمه میگفتن صبحها سو#نا براه نیست!!! تو روحشون! خلاصه یکم شنا کردیم و من کلی موقع زیر آبی رفتن و ملق زدن! آب رفت تو بینی و سینوس هام سبز چون دماغگیرم تو ساک بود و حال نداشتم برم دوباره برش دارم! آخدر کل بد نبود. دوست جان هم از همونور رفت سر کارش که تو همون شهر دوست و همساده هست و منم بگاز برگشتم ولایت! یه سر هول هولکی به کارم زدم و بعد دیدم میتونم فلنگ رو ببندم و رفتم خونه ناهار و قاقا لی لی جات و لالا! پارتنر خان هم گفته بود احیانا نمیاد ناهار که نیومد!

دیروز کلا از در خونه بیرون نیومدم! کلی کار خونه داشتم که بازم همه شو اونطور که دوست داشتم نرسیدم! حدود 4 کیلو هم توت فرنگی همکار پارتنر فرستاده بود برامون. یه کیلو هم قبلا فرستاده بود و مشغول شستن و سر گرفتن و تفکیک اونها بودم یه سری رو برای مربا و مارمالاد جدا کردم و یه سری درشت تر هاشون برای خوردن خودمون و یه سری هم برای فریزر کردن! یه ناهار ساده و سریع و خوشمزه هم درست کردم  و کلی خوردم در حد ترکیدن!!!!!! با کلی عذاب وجدان دوساعت خوابیدم و بعد بیدار شدیم و چند بار پارتنر گفت بریم بیرون و من با قیافه ژولی پولی اصلا حسش رو نداشتم و بعد چند دقیقه هم که خودمو جم و جور کردم که خب حالا بریم بیرون اون دبه کرد و دیدم پانشد منم سریع لباس رزم!نه ببهشید لباس ورزش تنم کردم و پربدم رو الپتیکال و حالا جون نکن! کی جون بکن! یه 350 تایی کالری سوزوندم بلکه از عذاب وجدان اون ته دیگ چرب خوشمزه ی ظهر و اون کرانچی فلفلی عصر کم کنم و بعد هم یه ربعی دمبل زدم و دوش گرفتم و لاک زدم و تی وی دیدم تا وقت خواب

! البته این وسط ها پارتنر خان لطف فرمودن یه مقاله ی پرینت شده ی حدودا 20 صفحه ای به زبان اصلی! دادن دستم که مرتبط با پروپوزالشه و من براش ترجمه کنم! گرچه اصلا در خودم نمیبینم با کلی لغت های تخصصی رشته اونها کلا من نمی فهمم این چی میگه! ولی یه پاراگرافشو برای دل اون ترجمه کردم! الانم با خودم آوردم آفیس! مثل آینه ی دق جلومه ببینم میتونم یه صفحشو ترجمه کنم خوشحال شه پارتنر یا نه!هیپنوتیزم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام من اومدم  مژه

امروز صبح ساعت هفت و رب بیدار شدم و از ساعت هفت و نیم تا 10 یه سره ایستاده بودم به قطا.ب درست کردن برای مامان . چون بهش قول داده بودم ولی اصلا فرصت درست و حسابی نداشتم و فردا هم آخرین روزه و نمیدونستم که اصلا بتونم یا نه دیگه دیروز تصمیم گرفته بودم هر طور هست امروز قطاب ها رو بدرستم! نمیدونم چرا به خوبی بارهای قبل نشد بنظرم! البته من به خواست مامان یکم شیرینی مواد فیلینگش رو بیشتر کردم از اونی که تو رسپی اش بود. ولی خب بازم خوب و ابرومندانه شده ! با این ذیق وقت و بااین ریخت و پاشی که داشت و اون قسمت پیچوندنش که از همه وقت گیر تره خوب پیش رفت حدود 60 تا شد. یه مدل دیگه هم هفته ی قبل درست کرده بودم براش و اگه فردا فرصتش باشه یه مدل دیگه هم براش درست می کنم که لا اقل ببره با خودش.

دیروز روز جالبی بود. به دعوت قبلی یکی ار همکلاسی های اول دبیرستانم به دوره ای که با بچه های مدرسه چند ساله دارن دعوت شده بودم و یه بارم چند ماه قبل دعوتم کرده بود که نتونسته بودم برم ولی اینبار هم خودم دلم میخواست برم ببینمش( آخریت بار قبل عروسی ام رفته بودیم خرید کفش و کیف . اونم با همسرش و مامانش اومده بود همون فروشگاه معروف برای خرید ) دیده بودمش و می دونستم که دوقلوهای  دختر و پسر خوشگل یک سال ویک ماهه داره. اونم خیلی بهم گفته بود که بیام و اصرار اونم برام دلگرمی بود که این اشتیاق دیدن دو طرفه هست. و خب بالاخره بعد از خرید سه تا کادوی کوچولو برای خودش و بچه ها و یه شاخه گل دیروز عصری از کارم مرخصی گرفتم و  رفتم  خونشون. خب  راستش درست قبل از اینکه بخوام برم پشیمون شده بودم!!! چون من کلا آدم گروهی نیستم و مخصوصا تو جمعی که غریب باشم اصلا حاضر نیستم یه لحظه هم بمونم بس که معذب میشم! ولی یکی زدم تو سر این احساس و حس ضعف و با یه هیجان خاصی راه افتادم رفتم! اونجا 15 نفر بودیم و بغیر از صاحب خونه که خب منو میشناخت و یادش بود! من فقط یه نفر رو یادم بود که اون منو اصلا یادش نمی اومد!!!!! و دو نفر دیگه هم بودن که منو یادشون بود ولی من یادم نمی اومدشون!!! چون اینا با هم 4 سال یه مدرسه بودن ولی من فقط سال اول و پایه دبیرستان اون مدرسه بودم و بعد بنا به رشته ام که هنر بود رفتم هنرستان .تازه بیشتراشون دوره راهنمایی هم باهم بودن و دوستیشون قدیمی تر بود و سالها هم بود که دوره ماهیانه داشتن با هم. یک ساعت اول خیلی سخت گذشت بهم چون دوستم هم میزبان بود و هم  قل دخترش پیشش بود برا همین فرصت زیادی برای صحبت کردن با من نداشت و منم که دیدم اینطوری نمیشه شروع کردم کم کم با یکی شون حرف زدن  و یکم بعد تر هم که با دوتای دیگشون بیشتر صحبت کردم. همه متاهل بودن و نصف بیشترشونم بچه داشتن. جالبه که از این دوره پولی ها بود و صندوق داشتن و قرعه کشی میکردن و همه هم ماشالا حسابی به سر و تیپشون رسیده بودن و سانتی مانتال بودن و ساده ترینشون و من و صاحب خونه بودیم. 

با اینکه دیروز خوب بود ولی مطمئن نیستم که بخوام تو دوره باشم. راستش من واقعا آدم این خاله بازی ها نیستم مخصوصا که از سه-چهار نفر  تو گروه حس خوبی نگرفتم و لی عوضش از دوتاشون خیلی خیلی حس خوبی گرفتم و هم من مشتاق بودم بیشتر باهاشون اشنا بشم و هم اونا اظهار تمایل میکردن. راستش ترجیح می دم با همین دوستم و این دو یه نفر که آشنا شدم و خوشم اومده بیشتر رفت و آمد داشته باشم تا بقیه رو به زور بخوام تحمل کنم. حالا دیشب موقع خداحافظی دوستم و اون دختر که خوشم اومده ازش ازم پرسیدم از این به بعد هستی تو دوره هامون، منم واقعا نمیدونستم چی جواب بدم فقط گفتم باید ببینم برنامه هام چطوری میشه الان کارم رو سپردم دست شاگردم و اومدم اینجا تا یه فرصتی برای فکر کردن و سبک سنگین کردن داشته باشم. تا ببینم چی میشه...

دیشب بعد مهمونی دوره افتتاحیه جشنوا.ره بها.ر نا.رنج بود تو بوستان بزرگترین پارک شهر و پارتنر که بواسطه شغلش یکی از مهره های کلیدی برگزاری این جشنواره بود و خب منم چون پارسال بدلایلی نرفته بودم جشنواره امسال میخواستم حتما لا اقل افتتاحیه رو برم و پارتنر رو هم خوشحال کنم. خلاصه من با همون سر و وضع مهمونی ای پاشدم هلک و هلک رفتم جشنواره نیشخندو تو اون سیل جمعیت که لا اقل یک سوم جمعیت کل شهر بودن رفتم تو قسمت وی آی پی نشستم زباناونم در حالی که شونصد نفر ایستاده بودن پشت سر و اطراف حالا فکر کن پارتنر تو یه ا.ر.گ.ا.ن د.و.لتی کار میکنه من جلو ترین قسمت ،اولین ردیف با مانتوی حریر جلو باز و آستین های تا آرنج و شلوار بنفش و شال رنگی رنگی هلک و هلک رفتم اونجا نشستم!!! از خود راضینمی دونستم چطوری خودمو و استینمو موهامو جمع کنم!!!  پیش خودم میگفتم دستت درد نکنه برای اینکه چشم بعضی ها رو در بیاری یه کاری میکنی فردا این پسره رو اخراج میکنه حراست و شو.ر.ا.ی اسل.ا.می شهر!!! خندهتازه فکر کن تا پارسال حرف این بود که منم برم تو اداره همکارشون بشم گمونم اینا سکته کردن منو دیدن!!!

تاره تو مص.احبه .ها و کلیپ های پخش شده پارتنر خان هم حضور داشت و از همه خوش تیپ تر بود!نیشخند دیگه کلا ترکوندیم دونفری اونجا رو ! عینک تا بیایم خونه ساعت 12بود و منم که له لههه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

× یادم رفت تشکر کنم از اون خانوم میانسال که چند روز قبل تو بی آر تی ، وقتی همه پیاده شده بودن و ما سوار شدیم و اون تازه یادش اومده بود باید پیاده بشه و داشت تو اون ازدحام جمعیت همه رو میزد کنار و فشار میداد تا بتونه پیاده بشه ، به من که رسید گفت بیا برو کنار با اون "قد درازت" !! منم نه راه پس داشتم نه راه پیش!!  همین طور با دهن باز داشتم نگاش میکردم و تازه دوباره تکرار کرد "با اون قد درازش" راه و بسته!! تعجبالبته دو سه تا خانوم جوون اونجا بودن که بهش خاطر نشان کردن خانوم چرا بی احترامی میکنی یا اینکه یکی برگشت بهش گفت حالا خدا به تو قد نداده چرا حسودی میکنی! خندهمنم که نمیدونستم بخندم یا ناراحت باشم! ابلهولی تهش خیلی خندم گرفته بود!! تازه خوبیشم این بود که بقیه فکر میکنن من قد بلندم! ولی خودم اگه همقد ماریا شاراپوا بودم به خودم میگفتم قد بلند! لا مصب 13 سانت از من بلند تره!!!!

قسمت خجالت آور داستان هم این بود که چند ساعت بعد که با پارتنر داشتیم بر می گشتیم یه این ماجرا یادم اومد و براش گفتم که اینطوری شد و اون خانومه اینو گفت که یهو گفت عه!! به تو گفته بود؟ گفتم مگه تو شنیده بودی ؟؟؟؟؟ گفت آره بعد برگشتم دیدم تو داری می خندی فکر کردم با تو نبوده!! قیافه من دیدنی بود وقتی متوجه شدم صداش اونقد بلند بوده که همه آقایون بی آر تی سوار هم مستفیض شدن و برگشتن منو نگاه کردن!!ابرو

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خب هر چی فکر می کنم می بینم اصلا حالشو ندارم بیام سفر نامه بنویسم!

کلا من همچین فکر منسجمی هم ندارم مثل "آشتی جونم" بدونم دیروز یا روزهای قبل سر ساعت فلان دقیقا داشتم چیکار می کردم. حتی همین دوساعت که بیدار شدم نمیدونم ساعت چند صبانه خوردم یا کی از خونه زدم بیرون! کلا آدم بی توجهی هستم نیشخند پس نکته وار و بنویسم بهتره اونطوری مهم هم نیست اولی چی شد بعد چه اتفاقی افتاد!

-نمیدونم چرا اینبار که پارتنر رفت ماموریت من اینقد دل نازک شدم که تصمیم گرفتم دو  سه روز آخر ماموریتش ، سوپرایزش!! کنم و پاشم برم اونجا تا با هم بعدش برگردیم خونه! مثل سریال قه.وه ت.لخ که میگفت همه چیز با نوشیدن یه قه.وه شروع شد! این اسیری و دربدری ما هم با این تصمیم نابجای من شرو شد!!! البته من در هر صورت اون پنجشنبه ای که جمعه اش پرواز کردم به شهر محل ماموریتش باید تهران می بودم! پیش خودم فکر کرده بودم حالا که این چند ساعت راه رو به جون میخری و میری تا پایتخت از اونور هم بلیط بگیر بپر سمت پارتنر که با یه تیر دو نشون بزنی!

-خب اون شب که رسیدم دوستم اومد دنبال و باهم رفتیم خونشون و فردا صبش هم رفتیم بیرون و ظهرش هم من رفتم امتحانم رو دادم و عصرش برگشتم خونشون و شب باز یه دور رفتیم بیرون و من صبح فرداش رفتم فرودگاه و قبل ظهر رسیدم پیش پارتنر. البته تا برم و برسم یه چندین بار پارتنر بخاطر بی خیالی ها و بی توجهی هاش مورد خشم و غضب من قرار گرفت و یه جورایی هم بهش گفتم کاش اصلا نمیومدم بخاطر تو!! فکر کن من کله سحر پاشدم آماده شدم رفتم فرودگاه اونوقت روز جمعه ای آقا نکرده از خوابش بزنه. تا دم پرواز که ساعت 9 بود اصلا یه زنگ هم بهم نزد که چیکار کردی رفتی ، اومدی یا ... منم زنگ زدم با کلی عصبانیت و تازه میگه از خواب بیدارم کردی که اینطوری باهام صحبت کنی؟؟؟فرودگاهم نمیخواست بیاد دنبالم گفت یه آژانس بگیر بیا فلان هتل! قشنگ میخواستم خفش کنم!تازه بلیط رو هم خودم خریدم چون گفت پول نداره! یعنی اینقده خوشحال بودم اون موقع!!! که حد نداشت!فقط شانس آورد خودش از ترس جونش پاشده بود اومده بود فرودگاه دنبالم وگرنه که واقعا بدا به حالش بود! حتی با اینکه خودم گفته بودم لازم نیست بیایی خودم میام ولی خب اون لابد دونسته بود عاقبت خوشی نداره آخرش و اومده بود!

-تو اون 4 روزی که اونجا بودم واقعا حوصله سر بر ترین روزهای زندگی مو گذروندم. از صب تا ظهر که پارتنر تو کلاس بود ظهر یکساعت ناهار میخوردیم و بازم میرفت کلاس تا  غروب! بعدش اونقدر خسته و داغون بود که باید حداقل یه ساعتی استراحت میکردو دیگه شب شاید دوساعت میشد که بریم بیرون. روز اول گفتم که خب من که نمیتونم این همه ساعت و روز تنها تو اتاق بمونم پاشم برم دور و اطراف ولی چون همون روزی که رسیدم برف اومده بود اون یه ساعتی که تنها صب شنبه رفتم بیرون تمام مدت فقط خدا خدا میکردم که صحیح و سالم برگردم هتل چون زمین کلی برفی و لغزنده بود و خب اونهاییکه منو میشناسن میدونن من همچین سابقه ی خوبی تو سالم نگه داشتن دست  و پام ندارم ! مضاف اینکه هوا بشدت سرد بود و باد میخورد تو صورتم و بعد برگشتن تا 24 ساعت من یه سردرد وحشتناکی داشتم که کاملا میدونستم بخاطر بادهایی هست که به سینوس هام خورده!

-از شانس خوبمون تا من رسیدم دمای هوای اون شهر رسید تا منفی 16 درجه و حتی تو روزهای بعد تا منفی 22 درجه هم پایین رفت. من تا قبل این تجربه هیچ درکی از هوایی که اینقدر هم میتونه سرد باشه نداشتم. یعنی اصلا تو مخیله ام نمیگنجید این شدت سرما! جالب اینکه خود بومی های اونجا میگفتن این اولین برف اونجاست(گرچه همش شاید 10 سانت هم نشد ) وای اونقدر سرد بود که همه چیز قندیل بسته بود و خب با این اوصاف اصلا بیرون رفتن منطقی بنظر نمیرسید. یه شب هم رفتیم بیرون و با اینکه هر چی داشتیم پوشیده بودیم اونقدر سرما تو جونمون رفته بود که من پاهامو حس نمیکردم!دیگه بعد این داستان ترجیح دادیم تو همون هتل حوصله سر بر بمونیم. بدیش هم این بود که اینترنت هتل هر 30ثانیه قط میشد و وصل میشد و اصلا نمیشد تو اتاق ها از وای فای استفاده کرد! یکم تو لابی اوضاع بهتر بود. 

 

-بهترین اتفاق این توفیق اجباری هم آشنا شدن با دو تا خارجی بود. یکی ژاپنی که همسن من بود و یکی رییس ژاپنیه که سوییسی بود و هر دو برای یه میتینگ یه روزه در مورد دوره مرتبط با دوره ی پارتنر ، روز آخری اومده بودن هتل و خب یه بار قبل آشنایی تو لابی دیده بودیمشون و اونها با هم نشستن و حرف زدن و ما هم با خودمون سرگرم بودیم ولی فرداش که تو دوره با هم آشنا شده بودن پارتنر و این آقایون .بعد ناهار که تو لابی نشسته بودیم اونها هم اومدن که بشینن و تا مارو دیدن اومدن سمت ما و پرسیدن انگلیسی میتونید حرف بزنید؟ ما هم گفتیم بله تا حدودی!! یعنی همینقدر بگم که این تا حدودی!! در حدی بود که از اون لحظه آشنایی تا لحظه ی آخر تو فرودگاه که میشد پس فرداش ،مابالای 15-20 ساعت با هم حرف زدیم!!! از هر چی که فکرش رو بکنی! از یلدا و نوروز و روابط زن. و مر.د  در جامعه ی خودمون و حق داشتن تعدد زو.جین برای آقایون در د.ی.ن مبین اس.لا.م !!!! و دیز.ی و آبگوشت و شی.شلیک!!!! بعد من بسیار وظیفه ی ملی! خودم میدونستم که اونها رو از تصورات اشتباهی که از ما و ممل.کتمون در ذهن داشتن کامل در بیارم! در حدی من به اینها تو این دو سه روزی چیز یاد دادم عمرا تو همه سالهای تحصیلشون هیشکی اینقدر بهشون اطلاعات نداده بود!!!! در مورد اون قضیه تعدد!! هم گوشی رو کامل دادم دستشون ،که میخندیدن و آخرش می گفتن thats so dangerous! استرسنگران

- یه چیز بامزه هم این بود که همون اولین روز که نشستیم به آشنایی و دوستی و همصحبتی بهمون گفتن که فکر کردن پارتنر آلما.نیه!چون قد و قواره اش شبیه بقیه نیست! کچل هم نیست و تازه از همه مهم تر جین و اسپرت پوشیده و مثل بقیه همکار هاش لباس نپوشیده! یکی دوبار هم از همکارش پرسید که این خانوم ایرانیه؟؟ چون خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنه!! (بنده خدا حق داشت وقای تو کل اون محیط فقط خانوم های متصدی رسپشن بلد بودن انگلیسی صحبت کنن و بقیه بوق! اونهام پکیده بودن از بی همزبونی!البته برای میتینگشون مترجم کرایه کرده بودن!!! ازشون برای دو ساعت 200 دلار گرفته بود!گفتیم اینبار منو بعنوان مترجم ببرن عینک)بعد باز به پارتنر گفت وقتی دیدمتون فکر کردم شما یه آقای آلما.نی هستید که یه همسر زیبای ایرا.نی گرفتید! مژهبعد  دستیارش رو فرستاد تو اتاقشون و اونم با یه بسته شکلات سوییسی بعنوان سوغاتی و هدیه برگشت.به پارتنر هم یه سری روان نویس و خودکار داد.حتی شب بعدش شام هم دعوتمون کرد ! من خیلی حال کردم و خوشحال شدم.کلا برخلاف تصورمون از اروپایی ها خیلی آدم گرم و باحالی بود!تازه رفتن نقشه ایران رو هم آوردن تا محل و اسم جایی که زندگی میکنیم رو نشونشون بدیم و براشون بنویسیم.سالها تو آفریقای جنوبی کار و زندگی کرده بود و چند سالی هم تو رو.سیه  بوده و وقتی میگفتیم کاسپین سی! میگفت از اونورش میشه راشا رو دید! گفتیم ای آقا میگن دریاچه ولی شما فکر نکن اینقدره ! بزرگترین دریاچه دنیاست و همون دریای  خودمونه! البته اون دستیار ژاپنی هم خیلی خیلی بامزه بود. یعنی قیافه اصل تیپیکال ژاپنی!با اون عینک های مستعطیلی کائوچویی و اون میمیک های صورتشون وقتی سوپرایز میشن یا تعجب میکنن! خیلی نایس بود. 

-موقع برگشت ساعت 4 صب بلیط داشتیم یه سره برای اینجا و ساعت 2 پاشدیم و ساعت 3 صب فرودگاه بودیم. رفتیم بارامون رو دادیم و نشستیم و پرواز رو اعلام کردن و رفتیم و سوار شدیم. از هواپیماش نگم که با بهترین شرکت هواپیمایی داخلی مثلا گرفته بودیم و یه چیز وحشتناکی بود هواپیماش که من دیدمش نزدیک بود قالب تهی کنم!در حد مینی بوس های 20 سال قبل که فقط دوتا بال داشت!همون لحظه واقعا پشیمون شده بودم و حاضر بودم  از خیر پول بلیطم بگذرم و با اون برنگردم!ولی دیگه چاره ای نبود!20 دقیقه ای توش بودیم و بعد که موتور رو روشن کرد چند دقیقه ای نگذشته بود که متوجه شدیم چند ردیف جلوتر انگار ولوله شده هی اون سه نفر کنار هم صحبت میکردن و هی بیرون رو نگاه میکردن و آخر هم مهماندار رو صدا کردن و یه چیزایی نشونش دادن ولی خب با هوای تاریک و یخ زده ی منفی 16-17 درجه اصلا ما که چیزی نمی دیدیم!آخرش کاشف به عمل اومد که وقتی موتور هواپیما روشن شده از تو یکی از موتورهاش آتیش زده بیرون! اول گفتن نه چیزی نیست ولی ساعت ها بعد که پرواز رو کنسل کردن متوجه شده بودیم مخزن سوختش نشتی داشته و بنزین میریخته بیرون و اسه همین آتیش گرفتهوقت تمام. واقعا نمیدونم اگه رحم خدا نبود پس چی بود که ما با اون هواپیمای داغون به معنی واقعی کلمه پرواز نکردیم.البته بهاش هم 13 ساعت تو اون فرودگاه بی در و پیکر و یخ زده بدون امکانات مناسب گرمایشی آواره بودن بود که خب پرداختیم!فکر کن همه پرواز ها با ساعت ها تاخیر انجام میشد یا بعد از ساعت ها تاخیر کنسل میشد. کل کشور داشت برف میومد +استان خودمون که اصلا برف نمیاد ولی اینبار چنان برفی اومده بود که اصلا از همه جا سنگین تر هم بوده! نه برای تهران نه برای هیچ جای نزدیک دیگه ای پرواز نبود. یا همه کنسل بودن یا اونهایی که انجام میشدن پر بودن! آخرش مجبور شدیم برای کیش بلیط بگیریم! اونم دیشبش دوستم زنگ زده بود که هوا بده شما بیایید چند روزپیش ما و ما گفته بودیم بلبیط برگشت داریم و نه ولی خب با این اتفاق های عجیب و غریب و ساعت ها آوارگی و بلا تکلیفی آخرش قرعه به نام جنوب افتاد.

-بعد از بیبشتر از 36 ساعت بی خوابی وقتی هم رسیدیم جنوب دیدیم یکی از چمدون هامون گم شده(چمدون پارتنر! اگه مال من بود که اصلا دق میکردم بعد اون همه ماجرا!). یک ساعتی هم درگیر گشتن دنبال اون بودیم بعد گفتن برید فردا زنگ میزنیم! شبش زنگ زدن که اشتباهی رفته تهران!!! بازم خدارو شکر که صبحش برامون زنگ زدن که رسیده  و بیایید تحویل بگیرید!  حتی برای برگشت از کیش هم سختی کشیدیم بلیط نیود و ما بعد کمتر از 2 روز که رفته بودیم مجبور شدیم با یه بلیط فوری برگردیم. پروازمون هم دو ساعت تاخیر داشت در نتیجه نرسیدیم که از تهران یه سره برگردیم شهرمون. ساعت یک و خرده ای صب رفتیم خونه دختر خالم شب خوابیدیم و فردا ظهرش هم باز با یه تاخیر یک ساعته راهی شهرمون شدیم! اصلا اون موقع ها که آدم تو همچین موقعیت هایی قرار میگیره انگار خونه و آرامشش خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میاد. وقتی رسیدیم خونه اصلا میخواستم همه جای خونمون رو بوسه باران کنم اینقدر که تو این مدت ازش دور افتاده بودیم!

درکل سفر پرماجرایی بود! دلم میخواست شرایط با ثبات تر و با آرامش بیشتر پیش میرفت. خب ما اصلا قرار نبود اینطوری بریم جنوب. همه پولهامون برای بلیط های هواپیما رفت  و نه پولی و نه فرصتی داشتیم بریم برای خرید و گشت و گذار.تازه چمدون هامونم تا خرخره پر بود و تازه اگه پول و وقتش هم بود جایی نبود که بار با خودمون بیاریم.

-من می خواستم برم پاراسیلینگ ولی از شانسمون اوتقدر هوا باد داشت و دریا مواج بود که اصلا نمی شد و نمی بردن و فقط یه روز یکم دوچرخه سواری کردیم که خیلی خوب بود.من و پارتنر هر کدوم قبلن چند بار رفته بودیم کیش ولی این اولین باری بود که با هم می رفتیم. در کل بازم خدارو شکر میکنم یکم حال و هوامون عوض شد.

+یسری از عکس هایی که گرفتم رو هم برای خالی نبودن عریضه میذارم گاوچران

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

بعد از 10 روز برگشتم

خدارو شکر که رفتیم و سالم برگشتیم

یه عالمه دلم برای کارم و بیشتر خونه ام تنگ شده بود.

یه عالمه سختی هم داشت این سفر که سر فرصت میام تعریف میکنم.

فعلا من موندم و کلی کار و یه سرماخوردگی بد! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

×اونقدر خوبه بشینی تو  محیط سرد و بخاری رو روشن کنی و  چای سبز و یاس ت رو با شیرینی خونگی عالی و خوشمزه ای که دوستت  دیروز برات آورده بنوشی.

هووووووم ... خیلی خوبه .... ♥

 

 

شنبه شب سوپرایز پا.ر.تی دعوت شده بودیم از طرف همسر دوست جا.ن! که جمعه شب زنگ زد گفت فردا شب تشریف بیارید تولد بازی! من هم که کلا میخوان داغونم کنن باید یهوویی برنامه مهونی برام بذارن!!  داشتم حرص میخوردم که چرا به ما زودتر نگفت!! حالا من کی آماده بشم کی برم کادو بخرم کی برسم مهمونی ولی خب بالاخره این کارها رو انجام دادم و ساعت 8 اولین مهمون های مهمونی من و پارتنر بودیم!! تا ساعت 9ونیم داشت مهمون میومد و یعد ما 12و نیم اومدیم که بیاییم شهر خودمون! خوب بود و خوش گذشت و بقول دوستم اون قر.هایی که مونده بود رو از قفس رهانیدیم! فقط بنده خدا سوپرایزش رو یه از همه جا بی خبری خراب کرده بود همون روز! اونم صب زنگ زده به دوستم  ازش پرسیده برنامه تولد امشب قطعی هست؟؟؟!!! اونم دوزاریش افتاده که براش تولد گرفتن و برنامه های همسر و خواهرش بدین ترتیب نقش بر آب شد! این وسط فقط ما مهمونها از این مهمونی یهویی سوپرایز شدیم  خنده

یه چیز جالب هم اینکه این دوستم عاشق رنگ آبی فیروزه ای هست و 95 درصد کادوهاش همین رنگی بودن!!!! خب دوستم هم باید مثل خودم باشه دیگه! هر دو علاقه مندی به یه رنگ بخصوص رو به حد اعلاء رسوندیم زبان

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

های اوری بادی!

یه عدد موجود دریایی ورزشکار عضلانی هستم الان در خدمتتون!

بالاخره بعد از ماه ها چشم انتظاری!!! پنجشنبه بعد از اینکه از خونه ی دوست جان و مهمونی دخترونه برگشتیم!! دست پارتنر مریض خانه نشینی که اصلا انگار قصد خوب شدن نداشت رو گرفتیم و بردیمش تا برامون الپتیکال بخره!! رفتیم همونی که قبلا دیده و پسندیده بودیم و قیمتش هم به جیبمون میومد! رو ابتیاع فرمودیم. جمعه ظهر هم برامون فرستادنش و من از جمعه تا امروز روزی نیم ساعت و یکم بیشتر، باهاش کار کردم! اول فکر میکردم که خیلی سبک و راحته ورزش کردن باهاش و میتونم حداقل!!! روزی یک ساعت روش کار کنم ولی برای اولین بار وقتی رفتم بالاش و هنوز 30 ثانیه نشده بود متوجه شدم که سخت در اشتباهم!!!! واقعا ورزشی که باهاش میکنی خیلی استقامت و انرژی می خواد و من الان همون موجود دریایی هستم که عضلات پشت ساق پاهاش (مخصوصا پای راستش!) بد فرم گرفته در حدی که به سختی میتونه 10 قدم راه بره ولی خیلی دوست دارم این حالم رو! یه چیز جالب و عذاب وجدان دهنده هم راجع به این دستگاه اینه که روش تمام مشخصاتت رو ثبت میکنه اینکه ضربان قلبت چنده و چند کیلومتر طی کردی و چند دقیقه هست داری تمرین میکنی و با چه درجه مقاوتی داری تمرین میکنی و از همه جالب تر و دردناک تر اینکه: بهت میگه اون یدونه شیرینی که خوردی و 100 کالری داشت رو باید تو چند دقیقه تلاش که  پدر جدتو میاره جلو چشمات بسوزونی!!! الان از پریروز تا بحال من جرات نمیکنم هیچ کدوم از چیزهای مورد علاقمو ببلعم! حتی آب پرتقالی که خودم گرفتم یا میوه اگه میخوام بخورم یاد اون عدد میافتم که چقدر تلاش و کوشش میکردم تا یدونه از اون کالری ها رو بسوزونم و خب احتیاط میکنم!

پارتنر هم حسابی تشویق میکنه و هر بار که ورزش میکنم میگه خیلی لاغر شدی زبان

بعدش هم از دیروز که خودمو وزن کردم و دیدم همون عددی رو نشون میده که تو سه هفته گذشته نشون می داده! تصمیم گرفتم ترازو رو بذارم تو کمد و هفته دیگه خودمو وزن کنم چون اینطوری اگه هر روز قبل و بعد ورزش برم رو ترازو ممکنه یا دلزده بشم یا خیلی امیدوار بشم. هفته ای یه بار خیلی خوبه و من میتونم تحمل کنم که نرم یه هفته رو ترازو! اینطور که خودم تو ذهنم برنامه ریزی کردم امیدوارم بتونم هفته ای حداقل یک کیلو بسوزونم ، اونوقت تا عید میشه دقیقا همون وزنی که میخواستم باشم. البته بعد عید تا چند ماه بعدترش میتونم یکم دیگه هم بخودم سخت بگیرم و رکورد وزن خودمو بشکونم! یعنی میتونم؟؟؟ اگه تا عید بیشتر هم کم کردم که فبها!! این از این!

جناب پارتنر دیگه حسابی شورش رو در آورده و هر چی تشویقش میکنم که خوب شه زودتر فایده نداره انگاری!! الان دقیقا یه هفته هست که افتاده و من سعی کردم نهایت تلاشم رو بکنم و بهش برسم همه جوره تا زودتر خوب شه ولی با اینکه خیلی خیلی به خودم فشار آوردم و اونم خیلی استراحت کرده ، هنوز خوب نشده و این دیگه واقعا هر دومون رو کلافه کرده. کلا من آدم صبوری نیستم و وای به روزی که صبرم تموم شه. حالا در نظر داشته باش یه هفته ی تموم بیخوابی و کم خوابی و اینکه تو یه محیط مریض باشی و همش هم سرویس بدی و خودت هم با تمام وجود سعی کنی نیافتی و مریض نشی! من الان روزهاست که سر درد بدی دارم و احساس میکنم خودم هم مریض شدم حتی تب هم کردم ولی ضعیف شدن و دل نازک شدن و بهانه گیری های پارتنر این موقعیت رو به من نمیده که اصلا فرصتی برای مریض شدن داشته باشم و احساس میکنم خیلی به بدنم فشار اومده تو این مدت. یجورایی هم خودم مریضم و هم نیستم!!! نمیدونم امیدوارم زود همه چی مثل قبل بشه و هر دو سالم و سرحال بشیم و به روال سابق برگردیم آخ

کلاس زبانم رو دیروز نتونستم برم چون خیلی سرم درد میکرد و گفتم که باید استراحت کنم و اگه تونستم بعد یه چرت کوچولو بلند بشم میرم که خب وقتی بلند شده بودم که یک سوم از کلاس گذشته بود زمانش و من هم به بقیه خوابم ادامه دادم! و بعدش به سختی پاشدم اومدم سر کار دوساعت. پارتنر هم که دیروز صب بعد یه هفته رفت سر کار، اما چند ساعت نشده بود که دیدیم از خونه بهم زنگ زده که حالم خوب نبود و برگشتم!

این چند وقت هم زدم تو کار طبخ خوراک های سالم! از ماهی و آش رشته و مرغ آبپز زعفرونی و آب پرتقال طبیعی  و اینها! امیدوارم بیشتر بتونیم رو روال سالم خوری بیافتیم.

*یه چیز جالبی که دلم میخواد اینجا ثبتش کنم اینه که من تو دوهفته ی گذشته یه تعداد زیادی از همکلاسی های دوران های مختلف زندگی مو تو کتاب صورت!!! پیدا کردم. از دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و با بیشترشون شماره رد و بدل کردیم و کلی از خاطرات اون دوران برامون زنده شد و اظهار دلتنگی کردیم برای اون زمان ها... باید بگم خیلی خوشحالم از این بابت قلب حتی یه جورایی دلم خواست یه قرار بذاریم همو بعد این همه سال ببینیم. مچکرم آقای مارک زاکربرگ ♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دیشب حال جسمی ام یکمی افول پیدا کرد یعنی هم مشکل ثابت داشتم هم مشکل متغییر!!  خدا رو شکر از خودم سعی کردم خوب نگهداری کنم تا وقتی تنهام پس نیافتم و بدارم ناز و اینهارو برا وقتی که پارتنر برمیگرده که فردا باشه!! 

در حالی که زیاد خوب نبودم ولی قرار امروز ناهارمونو با دوستام بهم نزدم ، قرار بود به صرف آش رشته بیان خونمون که اومدن و خیلی خوب بود.

 

برای حسن ختام هم کلی عکس گرفتیم سه تایی و کلی هم خندیدیم در حین عکس گرفتن و حالا یه سری که بهترن رو میذارم تو اف بی عینک

الانم که اومدمیه سر به محل کار! بزنم و کارهای شنبه رو ردیف کنم و بعد برم خونه برای فردا خونه و خودمو اماده کنم که یار میاد زبان

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

بنظرتون برای شامی که قرار ه جمعه خانواده ی پارتنر رو بعد یه سال بهش مهمون کنم این منو آبرو دار هست؟؟؟

حلیم بادمجان

میگو پفکی

و سیب زمینی سرخ شده

سالاد ماکارونی

کیک مرغ

سالاد انار و کلم

سالاد ژامبون و اسفناج

تیرامیسو!

پونزده نفریم و منم دست تنها!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٩ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

این پاییز و این محرم هر چی نداشت برای توفیق اجباری زیاد داشت !

یکی اش که شب تاسوعا اتفاق افتاد و بصورت کاملا یهویی برای اولین بار شرایط طوری رقم خورد که رفتم پلوی نذری گرفتم! البته که قیافه ام دیدنی بود! انگار داشتم مرتکب جنایت میشدم! و جناب پارتنر هم کم نذاشت برام همه جا تا ی هفته بعد می گفت که اهههههههههههههههههه و.یو.لا رفت پلو نذری گرفت برای اولین بار تو زندگیشتعجبشیطان بعد من واقعا نمیدونستم چی بگم! خنثی

یکی دیگه هم از این توفیق های اجباری هم پریشب بود که مجبور شدم اون برنجی که پارتنر خان اشتباهی خیس داده بود رو بالاخره بعد از دو روز بکنمش شله زرد! اونقدر اون سه تا پیمونه زیاد شد که نمیدونستم با اون قابلمه گنده شله زرد چیکار کنم! تازه خودم اصلا برنج نمیخورم و اون موقع هم که میخوردم اصلا شله زرد دوست نداشتم! تازه یه خروار زعفرون و  گلاب وبادوم ریخته بودم توش و کلی هم خوشمزه شده بودنیشخند ! در نتیجه شد 6 تا کاسه گنده و همه اش هم بغیر از یکی اش که رسید به پارتنر همون داغ داغ بین همساده ها پخش شد!!!  از  همه هم کلی حاجت روایی دریافتیدیم!!! یعمی قیافه ومن و پارتنر دیدنی بوداااااااااااااااااا گفتم کاش لا اقل یه نیتی کرده بودما!  ...خخخخخخخخخخخخخخخخ   خنده 

سال دیگه چی بشه نمی دونم! احتمالا سال دیگه خودم دست به کار شم برم نذری بپزم تو هیات!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

+ زدم تو کار دانلود کردن موسیقی متن فیلم ها و سریال هایی که می بینم.. نمیدونم واقعا این توانایی خود اون تیکه شعر و آهنگه یا در ترکیب با صحته های رمانتیک و تاچی فیلمه هست که همچین رنگ و بویی میگیره و حس قوی ای بهم منتقل میکنه... حالا هر چی که هست از پیدا کردن و لذت شنیدن اهنگ ها و خواننده هایی که اصلا تابحال اسمشونو هم نشنیدم لذتی وصف ناشدنی میبرم و همچین حس خوبی هم میده:) دستوالعملش  هم اینه که در حین دیدن اون تیکه فیلمه تا جایی که سواد شنیداری و املاء انگلیسیم بهم پر و بال میده لیریکش رو یه جا یادداشت میکنم و بعد با همون یه خط دوخط سرچش میکنم و می یابمش.... خدایی اگه اینطوری دنبال پول و طلا و گنج بودم الان یه چیزی شده بودمم :))

++جمعه رفتیم پل چوبی، البته میدونم دیگه قدیمی شده فیلمش ولی چیکار کنیم که اینجا تازه چند روز بود اکران شده بودش... یکم حرص در ار بود یه جاهاییش ولی در کل فیلم دوست داشتنی ای بود و مخصوصا که من فن _ بهرام هستم گاها دو آتشه و خداییش که خدا جون چی آفریدی.. اصلا تو آبی چشماش غرق میشم از همون پشت پرده ی نقره ای فیلم هاش... 

موقع دیدین این فیلمه هم یه جاهایی اصلا ناخود آگاه هی میرفتم تو کار چش و چال و بقیه قسمت های جذابش و بعد فهمیدم که این پارتنر ما چه جنتلمنی ای از خودشون نشون دادن نزدن ناکارم نکردن اینقدر که توجه و محبت نسبت به بهرام نشون دادم از خودم.

+++این پسرخاله جانمون که اومده بودن یه روزی اینورا و در خدمتشون بودم یه خیری کردن که ایشالاه ثوابشو بگیره و اونم اینه که یه سایت دانلود سریال و فیلم بهم معرفی کرد که در کمال تعجب فیلتر هم نیس!!! البته اگه بود هم من مشکلی نداشتم فقط خواستم مراحل تعجب خودمو از این بابت نشون بدم! و بهم گفت که چطوری می تونم با گیگ گیگ اعتبار رو دست مونده ی اینترنتم سریال دانلود کنم و تازه دانلود منیجر هم همون لحظه دانلود کردم !! که دیگه همه چی جور بشه و از اون موقع تموم اون 10 گیگ اعتباری که تا 10 ماه آبان داشتمو بغیر از فکر کنم یه گیگ شو تموم کردم!!! اونم سریال ومپایر دایریز و دانلو کردم سیرن آخرشو بعد رفتم خونه دیدم 90% رو داشتم و بیخود اینهمه انرژی مصرف کردم! ولی خب  مشکلی نیست این ترافیک بیچاره هر ماه یه مقدار زیادیش میسوخت و من ازش استفاده نمیکردم اصلا!

++++ تازه فیلم Anna karenina  رو هم دانلود کردم و دیشب که پارتنر گیر داده بود یه فیلم بذار ببینیم و من بعد یکساعت گذاشتمش و یه رب نشده بود که گفت این سبک رو دوست نداره و می ره بخوابه!! و من موندم و حوضم! نصف فیلمو تقریبا دیدم و خدارو شکر کردم که ایشون رفتن خوابیدن! بقیش رو هم امروز یا فردا میبینم ببینم این چه کاریه که این زن نا حسابی میکنه!

 

+++++ وای خدا رو شکر که من تازه اواخر 27 سالگی زدم تو کار پخت و پز تیرامیسو. یعنی روم میشد هر روز درست میکردمشاااااا ولی مثلا نجابت می کنم گذر هر کی که از در خونمون رد میشه به بهانه داشتن مهمون می درستمش و همشو هم خودم میخورم! اونوقت بسیار شاکی طور  از اینکه چرا کاهش وزنم اینقدر لاکپشتی شده! :/ ولی شدم 18 تا... میشه زودتر زوود بشه 20 تا آیا؟؟ بعد هم بیشتر؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ الان چند باره قرار میذاریم که بیام پایتخت و هر بار به یه دلیلی کنسل میشه! کلی هم کار دارم و کلی هم دلم میخواد همه اونهایی که باید رو ببینم!

2/ خدارو شکر این مدت سرم تو کار شلوغ بوده ولی از این به  بعد کم میشه و من دارم افسردگی میگیرم!!! :/

3/ دلم کنسرت محسن یگانه میخواد!!! این پارتنر محترم هم که اصلا و ابدا اهل این چیزا نیست و ذوقی در نمیکنه برای این چیزهایی که من دوس دارم! چیکار کنم حالا؟؟؟ آخرای مهر ه تقریبا! من محسن یگانه میخوام اون آهنگ نمیشه و نرو رو میخوام با تمام وجودم باش همخوانی کنمممممممممممممممم   :/

4/ عروسی فامیل همسر که قرار بود امروز باشه به دلیل فوت یکی از نزدیکان عروس افتاد برای ماه دیگه بعد از مراسم چهلم و خب با اینکه براشون ناراحت شدم که این همه ذوق و شوق عروسی شون خراب شد و میدونم چه حالگیری عظیمیه ولی از طرفی هم باری اینکه فرصت بیشتری برای لاغر شدن دارم خوشحالم! شاید بتونم 5 کیلو دیگه کم کنم و این عالیه! لباسمم به خیاط گفتم فعلا دست نگه داره تا اخرای مهر برم برای پرو :)

5/ دیروز و روز قبلش خیلی حالم بد بود! اصلا روبه راه نبودم. به زووور از خونه میومدم بیرون با اینکه پیش خودم فکر میکردم پاییز که برسه حال منم خوووب میشه و دیگه همه روزهام طلاییه ولی اصلا اینطوری نبود شاید چون غیر از زود تاریک شدن هوا هیچ علائم دیگه ای از پاییز ظهور نکرده هنوز! هوا هم گرمتر شده که خنک تر نشده!!! دیروز عصر که دو ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود! من خیلی حالم بد شد چون زیاد که میخوابم اینطوری میشم! تازه مست خوابم بودم هم بدم میومد از اینکه اینهمه خوابیدم هم نمیتونستم از جام بلند شم، آخرش هم خیلی دیر و با زووووووور خودمو کشوندم بیرون از خونه! اصلا نمیدونستم چمه× شبش هم بسیار آویزون طور برگشتم خونه! پارتنر هم منو دید لب و لوچش آویزون شد!

6/ اون مراسم سالگرد ازدواجمون هم بسیار بد و ناراحت کننده برام پیشرفت ! تقریبا 4-5 بار تو دو ساعت باهاش بحث کردم و کلی هم اشک فشاندم و قسم خوردم دیگه اصلا به این مناسبات دل نمیبندم! چون کسی نیست که قدر بدونه!لبته مثلا آخرش اینطوری نموند ! :|  آخرشم اینطوری شد که اونشب نه از کیک خبری بود نه از شمع و نه از عکس و نه هیچ چیز خوب دیگه ای ولی از فرداش تا دو روز بعد همه کیک رو از رو عصبانیت و بطورت عصبی طور واری خودم بلعیدم و همش هم غصه میخوردم و نمیتونستم جلو خوردن خودمو هم بگیرم ، بیشتر از این ناراحت بودم که این همه زحمت هامو تو دو روز دارم نابود میکنم و بیشتر از خودم بدم میومد! قسم خوردم که دیگه برای هیچ مناسبتی کیک نمیخرم که آخرش اینطوری بشه  و باید جلو خودمو بگیرم! یعنی کمتر از دوماه دیگه هم که تولد خودمه خبری از کیک نیست! :/ با اینکه من عاشق کیک تولدم! بعدش هم با ترس و لرز میرفتم رو ترازو و خودمو میکشیدم و مثلا 300-400 گرم رفته بود رو وزنم  و بازم خدارو شکر کردم که بیشتر نرفت روش. امروز صبم وزنم کم شده بود و خوشحال شدم!

7/ از وقتی من سیر کم کردن وزنمو شروع کردم دختر خالم هم (همونی که با هم خیلی صمیمی هستیم و با هم رفته بودیم مسافرت  تولد قبلی ام)از راه دور رفت تو فاز رژیم و اونم چند کیلویی کم کرده، دیگه کار ما اینه که شب به شبت میشینیم وایبر میدیم به هم و آخرین اخبار و تازه های کاهش وزنمون رو رد و بدل میکنیم. تازه ایندفعه داشتیم میگفتیم که برای عید 2 تا مانکن خوشگل داریم تو خانواده و کلی ذوق می کردیم! البته اون اضافه وزنش نسبت به من خیلی کمتره چون ریزه تر و کوتاه تره ولی خب اونم تپل حساب میشده دیگه! تازه من دو هفته هست نمیرم استخر و عذاب وجدان شدید گرفتم امیدوارم بتونم این هفته که داره میاد رو برم و بیشتر تحرک داشته باشم :)

7+1/ قراره برای اولین بار بعد 4 سال با خانواده پارتنر بریم جایی و شب هم بمونیم ! امشب میریم و فردا به امید خدا بر میگردیم. امیدوارم همه چی خوب و آروم پیش بره!

 

*عکس رو خودم گرفتم مال پاییز 3 سال قبله که رفته بودیم یه جای جالب و عجیب!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

کفش معروفم! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۳٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من بشدت و حدت منتظر پاییز هستممممممممممم این که بتونم تا هرچقدر که میخوام پیاده روی کنم تو هوای فوق العاده و جادویی اش و یه عالمه خیال پردازی های بچگونه!

امروز یهو وقتی تو خیابون بودم بارووووون شدید شدید گرفت از اونهایی که یهوویی میان و خیس میکنن همه چیزو بعد یهووی ناپدید میشن و من خیس خیس رسیدم خونه وقتی هم باروون یهوویی اومد و همه رو غافلگیر کرد من داشتم از خیابون ردمیشدم و نمیدونم چرا نمیتونستم جلو لبخند گل و گشاد خودمو بگیرم بعد از دیدن باروووون همچین خرررر کیف شده بودم که حد نداشتتتتتتتتتتتتتتتتتتت شکرت خدا.

اصلن از وقتی فلر بهم گفتی همش چهل و اندی روز مونده کلی کله قند تو دلم آب شدههههههههههههههههههههههههههههههه پارسال که پاییز تموم شده بود من این روزشمار وبلاگتو میدیدم و هی غصه میخوردم اما چه زود و دیر گذشت بالاخره...

همسر بهم قول داده امسال پاییز یه دونه از اون بارونی های چرم رنگی رنگی برام بخره من هم ذوق دارم نمیدونم چه رنگی میخرم صورتی جیغ سرخابی یا عشقم بنفششششششششششششش نمیدونم کوتاه بخرم یا بلند! اصلا شایدم قرمز خریدم برای اولین بارررررررررررررررررررررر خل شدم حسابی مثل بچه های نوجوون دلم با این چیزا حسابی خوش شده از ظهر تا حالا! خدایا همین خوشی های کوچولوی زیر پوستی رو از ما نگیر ....

 

این روزا خیلی ساعت های کاریمو کم کردمف اولش مجبور بودم ولی الان حس میکنم خیلی تنبل شدم نسبت به کار!

× اینم یه جای خوب از اونهایی که من و فلرم می میریم براشششششششششششششششششششششش

فلز برای تو گذاشتممممممممممم مهم نیست هیشکی اونقدر که ما میخواهیم عشقولانه نیس اصلا خودمون دوتا میریم راجع به ایده ال ها و فانتزی هامون توش میحرفیم! 

اینم مال من شایدم رفتم موهامو شرابی کردم یا قرمزززززززززززز

 

اوه چقدر بجای*پ* ، *ژ* نوشته بودم :)) 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٤ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

این آمار گیر کنار بلاگ میگه میانگین بازدید روزانه 45 تاست فعلا!

اونوقت میانگین کامنت های دریافتی هر 10 روز 3 تاست!! 

حالا درسته غیر از تغیرات روحی ام و بالا پایینش اینجا بار علمی فرهنگی هنری دیگه ای نداره! ولی همینکه هر کی میاد یه دالی هم بکنه اینجا و یه تیک بزنه تو کامنت ها آدم حالش خوب میشه! مخصوصا این روزها که کلی دچار بحران "هیشکی منو دوس نداره"{#emotions_dlg.e10} هستم! و به قول پارتنر همش"لبت پیچ خوردست!"

روزانه نوشت!

1: امروز بعد از اینکه کلی فکر کردم باز ناهار چی بپزم! تصمیم گرفتم در یک عملیات مهیج میرزا قاسمی که بدون تخم مرغ باشه درست کنم برای اولین بار!( من کلا شونصد ساله  تخم مرغ نمیخورم اصلا!) آخه هم بادمجون داریم هم گوجه و سیر! نمیدونم چی از آب دربیاد مخصوصا که باید تو فر بادمجونا رو کباب کنم! 

 

2: سر صبی بهمون شوک وارد کردن! سوار تاکسی شدم دیدم 100 تومن دیگه کرایه تاکسی بیشتر شده اونم واسه 400 - 300متر مسیر دارم 400 تومن میدم! پدرسوخته بازیشون هم اینه که فرقی نداره 400 متر هم  نباشه راهت تا آخر مسیر که شاید 2-3 کیلومتر باشه همینقدره کرایه! این دیگه چه کلکیه نمیدونم. حالا بذار اون راننده تاکسیه که دوستمه {#emotions_dlg.e29} رو ببینم تو خط ازش میپرسم!

 

3: کلی حال میکنم با این مشتری های عجیت و غریب و منحصر به فردم!{#emotions_dlg.e6} کلا ریدن به هر چی ذوق هنری که داشتم ! این مدت فقط باید لبخند بزنم و دندونامو رو هم فشار بدم از دستشون{#emotions_dlg.e27}

4: دیروز به این تنیجه رسیدم در راستای بحران های جسمی دارم به اجبار روزی 8تاااااااا قرص میخورم اونم منی که قرص خوردن سخت ترین کار دنیا براشه یعنی هر 10 تا آمپولی که بزنم برام سختی اش در حد یه قرص قورت دادنه! برا همین 4 تاشو بصورت خود مختار طور از سبد خانوار حذف کردم کلی هم شیک! الان فقط همون قرص های هورمونی رو میخورم  تا ببینم این هورمون های بلا گرفته ام متعادل میشن یا نه! امروز صبم معده درد داشتم .

5: میخوام برم دومینو بخرم بزنم به بازی دومینو ! آخه اصلا بازی و سرگرمی ای نداریم و روزهایی که مجبور میشم تو خونه بمونم دقیقا میپوسم و دیوونه میشم! تازه برنامه دارم دور هم اگه بودیم لیگ دومینو هم برگزار کنیم!{#emotions_dlg.e28}

 6: همسر برادر  یکی از دوستای پارتنر که اتفاقا تازه هم ازدواج کردن -البته سنشون بالاست حدود 40- خودش رو برای ش^ورا^ی ش^ه^ر  کاندیدا کردن.

چند روز قبل یه اس تبلیغاتی از یه شماره ناشناس ایرانسل اومد برام که توش اسم این خانوم بود(که اون موقع فامیلیش رو نمیدونستم) به پارتنر گفتم که این خانومه(اسمش) رو میشناسی ؟گفت نه! بعد از چند ساعت از همون خط برای خودش هم اون اس تبلیغاتیه رفت و تازه اون موقع گفت واااااای این فلانیه چون شماره ای که ازش اس تبلیغاتی رسیده بود براش رو به اسم برادر همون دوست ذخیره داشته و منم اسم اون خانومو می دونستم ولی فامیلیشو نه! برای همین به این تنیجه رسیدیم که بعله! همون عروس خانوم چند ماه قبله که خودشو کاندید کرده برای شورا ! کف نمودیم بسی زیاد بسان همون کفی که روی آب×جو تشکیل میشه از اعتماد به نفس این خانوم.

البته ظاهرا من بیشتر کف کرده بودم! پارتنر هم که با دوستش حرف میزد گفت که کاندید شده چون دوست داشته و دلش میخواسته! حقیقتش همون موقع یاد اون یه بار کاندیداتوری خودم افتادم برای اتحادیه که وقتی انتخاب نشدم حس کنفی شدیدی بهم دست داده بود.

البته من ساده لوحانه فکر می کردم همین که چشم و ابروم قشنگهمژه !!کافیه برا انتخابم و دیگه لازم نیست با اینکه همشون میدونن، برم براشون جار بزنم که بنده تحصیلات مرتبط دارم و البته کلی سابقه کاری حرفه ای! ولی بعدش فهمیدم که من خیلی بچه بودم که همچین تصوراتی داشتم چون "انتخاب" از هر نوعش مستلزم کلی خالی بندی و وعده وعید و خود بزرگ بینی و قربون خود رفتنه که بنده کلی در تار و پودم همچین چیزی تنیده نشده! در حدی که آدم هایی هم که میان از کار و سلیقه و تخصص من تعریف می کنن من آب میشم از خجالت و کلی سرخ میشم ! 

 

7: خلاصه میخواستم بگم خیلی به اعتماد به نفس این آدم ها حسودیم میشه! 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آقای کمال الملک که بنظرم خیلی خوشتیپ بوده

 

آقای خیام که خیلی اهل حال بوده :) 

 

آقای عطار که چیز زیادی ازش نمیدونستم

 

فردوسی عزیزم که بدجوری دوستش دارم و آرزو می کنم بازم یکی مثل اون پیدا بشه

 

و در آخر بلندترین فانفار ایران که کلی با خودم حساب کتاب کردم و بعد سوارش شدم! به من میگن بچه پر رو!

 

_____________________________________________________

حرف برای گفتن از این سفر ریاده ولی نمیدونم چرا نمیتونم باز ،بیانشون کنم!

پس بهتره فقط بنویسم که تو این سفر که قرار بود 2تا همسفر داشته باشیم بصورت کاملا بدون هماهنگ با ما 2 نفر دیگه هم بهمون اضافه شده و در کل شدیم 6 نفر.

توی مسیر رفت خیلی اذیت شدم چون هم جامون تنگ بود و هم اینکه برای اولین بار با اون چند نفر آشنا میشدم و هم مسیر برای من که بیشتر از 10-15 دقیقه نمیتونه تو ماشین و جاده بمونه خیلی طولانی بود تقریبا 12 ساعت!!!!!!

توی این سفر از یه نفر که ازش خیلی ذهنیت بدی داشتم ،خاطره های خنده دار خوبی برام موند و از یه نفر که ازش متنفر بودم، بیشتر متنفر شدم و شخصیت مرموز و آب زیرکاهش بیشتر برام رو شد!

عاشق جنگل گلستان شدم! با اون درختهایی که شبیه طاق شده بودن و جاده رو زیباتر از هر جای دیگه ای کرده بودن و اون مه خوشگلی که موقع برگشت تو ارتفاع پایین بوجود اومده بود و بوی خوب جنگل شمال خودمون و نمناکیه دلچسب و خنکای دوست داشتنی اش حالمو خیلی خوب کرد...

توی این سفر بطور میانگین روزی 6 بار با پارتنر قهر و جر و بحث داشتیم ولی در کل با هم کنار اومدیم!

این اولین بارم بود که میرفتم خراسان! بدون هیچ منظوری باید بگم که اصلا فکر نمیکردم مشهد اینقدر بزرگ و آباد باشه! همش یه جای گرم و خشک و بی آب و علف رو در پس ذهنم داشتم! نمیدونم شاید هم بخاطر این باشه که از مشهدی ها خاطره های بدی دارم! شایدم اونهایی که گیر من افتادن آدم های بدبخت و پایینی بودن! در کل شهر خوبی بود.فقط من  فوبی شهر های بزرگ رو دارم و ترجیح میدم تو یه شهر کوچیک زندگی کنم نه تو یه جایی که میتونه نیم ساعت تو بزرگراه هاش از اینور به اونور رفتنم طول بکشه!حرم هم که منو یه بار با خودشون کشون کشون بردن و هر کاری کردم نتونستم در برم! البته باید اعتراف کنم که خیلی آینه کاری های توشو دوست داشتم و از اینکه رفتم و اونجا رو دیدم ناراحت نیستم. برای بارهای بعد هم دیگه کسی با من کاری نداشت چون گفتم که من همون یه بار برام کافی بود و نمیام اونجا دیگه!

تو همه ی این یه هفته فقط یه قضیه بود که منو تا سر حد جنون آزرد اونم کاملا بصورت اتفاقی پیش اومد و اینجا باید لعنت فرستاد به دهانی که بی موقع باز میشه! موقع برگشت یکی از همسفر های شیرین سخن که کلا" متکلم وحده بود از اولین روز برخورد تا آخرین روز دیدارمون و من طی جمع بندی ای که داشتم با یه حساب سر انگشتی دیدیم به اندازه ی سهم حرف زدن 2 سال من، ایشون تو 6-7 روزی که با هم بودیم حرف زدن! یه موضوعی رو مطرح کرد که مال سال 83 بود یعنی تقریبا 9 سال قبل و من سر این اتفاق نا خوشایند خیلی اذیت و آزرده خاطر شده بودم و تا حرفی از اون دوران زده شد من چنان با تمام جزئیات اون روزها و اون آدم برام روشن شد که خودم هم از همراهی فوق العاد ه ی حافظه ام هنگ کرده بودم! البته غیر از من و پارتنر و احتمالا اون انسان مرموزی که من ازشون بیشتر بدم اومد هیچکدوم دیگه متوجه من و حال بدم نشدن حتی گوینده! سر یاداوری همین کابوس چند دقیقه بعد که رسیدیم خونمون من چنان داغی کرده بودم که با اینکه باخودم کلی طی کردم که اصلا عصبانی نمیشی و بروی خودت نمیاری نتونستم خودمو جمع و جور کنم و شرو کردم از زمین و زمان ایراد گرفتن و گیر های 6پیچ دادن و آخرش هم اعتراف کردم که واسه اون قضیه حالم بده! پارتنر هم گفت میدونه و بعد از مقدار متنابهی غرولند و تهدید های من گفت که حق دارم از یادآوریش ناراحت و دل آزرده باشم! امیدوارم این حس های بدی که در من بوجود اومده خصوصا این بد بینی بزودی دود شه بره هوا و دیگه هم برنگرده پیشم!

______________________

من به نظر و عقاید همه احترام میذارم و دوست دارم بقیه هم به نظر من احترام بذارن و کسی بد برداشت نکنه. این چیزهایی هم که نوشتم همه صرفا برای ثبت در خاطراتم بود و هیچ ارزش دیگه ای ندارن!عکس ها رو هم با موبایل گرفتم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

داریم برای اولین بار بعد از عرو×سی مون میریم مسافرت!

 

دوست داشتم همچین جاده ی سبز و خلوتی میبود ولی احتمال زیاد آسفالت و بیابونیه!

البته دقیقا مسافرت_مسافرت نیست, ماموریت پارتنره که کلی اصرار کرد منم باهاش برم و 5 روز هم هست! من در حالت عادی بیشتر از یک یا نهایت دو روز نمیتونم جایی رو تحمل کنم. به طرز وحشتناکی حوصله ام سر میره و دلم برای کارم و خونه ام تنگ میشه ولی امیدوارم این سفر طوری باشه که ازش لذت ببرم و گذشت زمان رو حس نکنم.

ناگفته نماند که با ماشین شخصی میریم و همچنین 2تا همسفر هم داریم!!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نوشتنم نمیاد و بد جوری خوابم میاد و بی حسمخمیازه

در صورتی که پارسال اصلا اینطوری نبودم و برنامه ی روزانه ام این بود که کله سحر میومدم بیرون از خونه و سر کار بودم و بعد ناهار نخورده میدوییدم میرفتم شهر دوست و همساده با دوستم باشگاه و بعد هم پشتش کلاس زبان و بعد هم دوباره میومدم سر کار تا ساعت حدود 10 شب! ولی الان این من کجا و اون من کجا! یعنی بخاطر بالارفتن سن هست؟؟؟ اونقدر گرد شدم که کلی از خودم بدم میاد و دلم میخواد بخوابم و پاشم و 30 کیلو کم کرده باشم !

اصلا دست و دلم به درس خوندن هم نمیره و مثل یه موجود بی خاصیت پاشدم رفتم سر کلاس زبان بدون اینکه تو یک ماه گذشته اصلا لای کتابام رو باز کرده باشم و یا حتی اون تکالیفی که بهمون داده رو انجام داده باشم!

شنبه تا دوشنبه هم تهران بودم و با برادر جان رفتیم ولی جدای اونی که خیلی خوش گذشت موقع رفتن و اونجا هم کلی دوستای عزیزم رو دیدم برگشتن خیلی بد بود مخصوصا با اون ناراحتی هایی که بین من و اشی پیش اومد و جلوی پسرخاله ام کلی زدیم به تیپ و تاپ همدیگه و نصف مسیر رو با هم قهر بودیم!!!! کلا تصمیم گرفتم دیگه باهاش نرم مسافرت یا جایی که مجبور باشیم بیشتر از چند ساعت با هم وقت بگذرونیم چون بطرز عجیب غریبی رابطه ی خوبمون در عرض چند ثانیه به گه کشیده میشه!

×دیدن دوستا خیلی خوب بود چه اون دوست عزیزی که برا اولین بار همو میدیدیم و چه اون دوستای قدیمی و اون نی نی ناز کوچولو که تازه تونستم ببینمش و خاله اش باشم... حالا که فکر میکنم می بینم تو یک سال  و اندی گذشته من چقدر خاله شدم :))

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

طبق معمول این روزها صب خواب موندم و ساعت 10 و خرده ای بیدار شدم دیدم میس کال افتاده از اونهایی که میخواستیم با هم بریم بیرون! و جا موندیم البته ناراحت هم نشدم ، تمایلی نداشتم که با اونها بریم چون بغیر از یک نفرشون دلم نمی خواست با بقیه وقتمو بگذرونم ! همون موقع دیدم پارتنر داره با دل خوری آماده میشه بره بیرون! گفت حوصله تو خونه موندن رو نداره و من هم در طی یه اقدام انتحاری!! تا چشمامو باز کردم و دیدم داره میره گفتم صبر کن منم میام! یه ساعتی هم طول کشید تا آماده شدم و سبزه مون رو زدم زیر بغلم و رفتیم بیرون. سبزه ه رو از روی پل انداختیم تو رودخونه و تا یه مسیری با چشم دنبالش کردم چون هم مسیر بودیم و هر دو داشتیم به سمت دریا میرفتیم منتها چون اون سرعتش پایین بود از ما عقب موند و دیگه بیخیالش شدیم.تو مسیر پیاده تا اسکله یه جایی بعد از پل اومدیم چن دقیقه بشینیم تا خستگی در کنیم و بعد ادامه بدیم  تو همون موقع دیدم که اتوبوس دریاییه که شونصد ساله دلم میخواست سوارش بشم داره با یه عالمه مسافر از دریا بر می گرده و همون موقع پیشنهاد دادم بریم سوارش بشیم و از اونجایی که ما اونور رودخونه بودیم و باید میرفتیم از رو پل رد می شدیم و یه عالمه آدم هم تو ایستگاهش منتظر بودن که سوار بشن ما بعد از این تصمیم بدو بدو دوییدم تا خودمونو برسونیم بهش و جا نمونیم. 

خیلی جالب بود مخصوصا اینکه بعد از چند صد متری که از ساحل دور میشدیم رنگ آب سبز سبز میشد و یه جورایی منو یاد دریای جنوب می انداخت ! یه سری عکس و فیلم هم گرفتیم که دوستشون دارم و هم اینکه تمام مدت قبل وموقع سواری من دلم بدجوری میخواست که برم رو سقف این اتوبوسه تازه نردبونی هم که میره رو سقف یا همون تراسش رو هم پیدا کرده بودم ولی چه کنم که هیچکس نیست که استعداد های نهفته ی منو کشف کنه و تازه کورشون هم میکنه!!! خلاصه نشد که برم اون بالا حس تایتانیک سواری ام شکوفا بشه. تازه وسط دریا تو عمق 30 متری که برای چند دقیقه توقف کرده بود همچین حس شیرجه زدنم اومده بود که اگه یکی دوتا پایه داشتم حتما این کارو میکردم. البته هوا یکمی سرد بود ولی خیلی زیبا بود حتی شهر کوچیک ساحلی مون از وسط دریا شبیه نیویورک سیتی شده بود! کلا همه چی از اون فاصله خیلی بهتر و زیبا تر به نظر می رسید....

دلم میخواست یه چن تایی عکس بذارم ولی الان یه هفته هست که می خوام عکس هفت سینمو آپلود کنم و نمیتونم! حالا بعدا اگه حس و حال و موقعیتش بود اینکارو میکنم .

این بود یه سیزده به در متفاوت و خوب. نه خبری از ترافیک های چند صد متری پارسال بود نه بقیه چیزها.... مرسی خدا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/۱۳ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همش خسته ام و خوابم میاد!

ای بابا این منم که همیشه میگفتم من اصلا بر عکس همه توی بهار خوابم کم میشه و تو زمستون و پاییز میشم خرس قطبی و میخوام همش بخوابم ! چی شد پس؟

الانم که منتظرم دختر خاله و پسرش و پسرخاله و برادری ام بیان خونمون احتمالا تا برسن از اقصی نقات استان میشه عصــــــــــــر . منم فرصت دارم زودی یه ناهار بخورم و یکم بخوابم تا عصر روبه راه باشم. صب هم بیدار شدم و کلی تمیز کاری و مرتب کردن خونه داشتم واسه خودم! الانم کمرم گرفته یکمی و احساس یه وری بودن دارم!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱/٥ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز:....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من و باروون و همشهری ...   آهنگ مجید رو خیلی دوست داشتم.. البته خب صدای خود بابک جهانبخش یه لطافت دیگه ای داره ولی این بچه همشهریمون هم خیلی با احساس خوند و من از او صدای تو دماغی بامزه اش که نمیدونم چرا منو یاد خودم میاندازه!! خوشم میاد بد جور... اینکه اینم یه مهر تایید بیشتر و بهتر به عقیده ی قوی من نسبت به مهربون و دوست داشتنی بودن همشهری های جنوبی مون و تو دل برو بودنشون و گرم بودنشون.. این بچه رو خیلی دوس دارم!


امیر بچه خیلی گند زد طوری که دهنم باز مونده بود! خودش هم خیلی مرد بود که نزد زیر گریه خدایی اش! احتمالا این + یا هلن یا آدرین  حذف بشن! گرچه خیلی دلم میخواد اون دلسا که اصلا صداش در نمیاد و اصلا لهجه اش جالب نیست حذف شه ولی از اونجایی که عزیز کرده ی خانوم شاه ماهی شده چشمم آب نمیخوره!

ندا خوب بود خیلی خوب نسبت به بقیه بچه ها ولی با اینکه من از خودش خیلی خوشم میاد ولی صداشو و طرز آهنگ خوندناش رو دوس ندارم! برام گرم و دلچسب نیست! ولی عاشق اعتماد بنفسش هستم خدایی کاش من همچین اعتماد به نفسی داشتم!

امیر حسین قشنگ گند زد به آهنگ مورد علاقه ی من از ناصر عزیز که حالم خیلی گرفته شد آخه این آهنگ چیزی نیست که آدم یادش بره شعرش رو! حال بابک هم گرفته شد بد جوری...

آدرین هم تن محسن یگانه ی عزیزم رو حسابی لرزوند با اون خوندنش! اصلا از چشمم افتاد این بچه!

-------------------------------------------------------------

حالا که از این پست آبدو خیاری ها نوشتم بذار اینم بگم که دیشب اونجایی که تو سریال لاله دوری! داشت به یشیم میگفت که اون خودخواهی و تکبر و غرور و لجبازی ات ترو تنها کرده و همه اطرافیان و عزیزانت رو ازت رونده و دور کرده منو به شدت یاد خودم و اون عصبی بودن ها و بقول اون طرف پنجول کشیدن هام به اطرافیان و عزیزانم انداخت! گرچه تقریبا سالهای زیادی از اون روزهای عصیانگری ام گذشته ولی هر از چندی همین خوی پرخاشگر و چنگول بیانداز میاد بالا و خب بد کارهایی دستم میده! همین که فکر میکردم همه فکر میکنن خودشون نرمالن و من آنرمال هستم! اینکه هیچکی حال منو نمی فهمه و هیچکی طرف من نیست و من یه نفرم در مقابل همه! قشنگ انگار این حرف ها رو به من بود... برا اولین بار با این "یشیم"ه همذات پنداری کردم بد جوور!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

.

.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده ‏ی عادات خود شوی
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


اگه یه روز در هفته بودم : پنجشنبه
اگه یه عدد بودم : 9

اگه یه همراه بودم : ساعت
اگه یه نوشیدنی بودم : آب
اگه یه گناه بودم : نگاه

اگه یه درخت بودم : سرو
اگه یه گُل بودم : یاس
اگه آب و هوا بودم : بارونی،ابری،باروونی

اگه یه رنگ بودم : بنفش

اگه یه پرنده بودم : پرستو  
اگه یه صدا بودم : صدای باروون روی ناودون


اگه یه فعل بودم : رفتن
اگه یه خیابون بودم :  منتهی به رهایی
اگه یه پنجره بودم : یه پنجره بالای یه برج

اگه تاریخ بودم : 50 سال بعد
اگه یه فیلم بودم : درام عاشقونه
اگه پزشک بودم : زیبایی


اگه یه وسیله ی آشپزخونه بودم :یخچال!
اگه یه بازی بودم :تنیس
اگه یه ساز بودم : پیانو


اگه یه کتاب بودم : آن شرلی
اگه یه اسم بودم :اسم خودم♥
اگه طبیعت بودم : قله 


اگه یه حس بودم : تنهایی
اگه یه بیماری بودم : عاشقی
اگه یه حیوون بودم : گربه


اگه یه هنر بودم : موسیقی 
اگه یه جاده بودم : چالوس
اگه یه میوه بودم :انار

اگه حکم ِ دادگاه بودم : برابری زن و مرد
اگه یه قارچ بودم : صد.فی :)


اگه یکی از اعضای بدن بودم : چشم 
اگه یه بازیگر بودم : گلشیفته
اگه یه خواننده بودم : انریکه اگلیسیاس


اگه یه کشور بودم : ایتالیا
اگه یه سایت بودم : فیس بوک!


اگه چیزی که میخواستم بودم : در کمال ناباوریم بازم "خودم"

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نمیدونم چطوریه.. همه تو فصل تازه و بهار ،کرخت و بی حس و خواب آلو میشن.. من این علائم رو بصورت حاد در فصل محبوبم ×پاییز ×پیدا میکنم.... یعنی همش تو روز های بارونی و ابری و سیاه دلم میخواد پنجره ها رو باز کنم و یخ بزنم و تا گلو برم زیر لحاف.. بعد یکی هم باشه پاهای یخ زدمو بچسبونم  بهش!!

که خب دیروز به این خواستم به صورت کامل نرسیدم !در عوضش ظهر بعد از ناهار و سریال دیدن از ساعت 3 تا 5 خوابیدم که نه ، بی هوش شدم! کلاس زبانم رو پیچوندم خیلی شیک بعد هم عصرش که بیدار شدم حاضر شدم برم سر کار ولی بعد دیدم تو این بارون و هوای ابری و سرد ترجیح میدم بمونم خونه و برای همین به خودم مرخصی دادم... گر چه دیگه یکم بعدش حسابی حوصله ام سر رفته بود و پارتنر هم که زود اومد ه بود بعد از مقادیر متنابهی تعجب زدگی از بودن من این ساعت تو خونه و کلی خوشحالی زیر پوستی!! دید من اینطور کلا فه و بهانه گیرم گفت بیا برو اصلن سر کارت!! شب هم  از موسسه زبان تماس گرفتن ،فکر کردم الان این معلم بد اخلاق سخت گیر میخواد بگه چرا نیومدی کلاس!!!! بعد دیدیم میگن سه شنبه کلاس تشکیل نمیشه چون معلمه نیست بعد من اونقدر خوشحال شدم کلی تقدیر و تشکر هم کردم ازشون!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه سریال تاریخی - اساطی*ری هست،"  "من تازه فهمیدم که هر شب میده ، فکر کنم کانالش هم جدید باشه رو فر *کا*نس قبلی TV*Pe*rsia*  به اسم T*M که شبا حدود 11 _خودم هیچوقت از اولش نرسیدم آخه! " " به اسم S*parta*cus یا همون اس* پار* تا *کوس  خودمون.. بعد من خیلی دوستش میدارم! دیگه بخاطر این ساعت خوابم هم تغییر کرده و دوباره دیر خوابیدن رو شرو کردم بعد یه نکته ی خیلی طلایی اینه که این سریاله"" پلاس 18"" هست!! همچین هم به وفووور و کم هم نذاشتن! 

بعد نقش اولشون هم به غایت جذ*اب و خوش* اند*ام تشریف دارن طوری که آدم کلی گل از گلش میشکفه زیارتشون میکنه!خیلی هم تخس البته! خلاصه دیشب نصفه شبی بعد اینکه تموم شد پخشش مثل خرم ها رفتم لب تاپ و روشن کردم که پیجشون رو تو فیض بوق! لا*یک کنم و هم ببینم ایشون کی تشریف دارن اونوقت اینقدر جذ*اب و اینها!! بعد در کمال تاسف متوجه شدم که همون موقع که داشته این سریال و بازی میکرده متوجه میشه سرطال خون داره و برای همنین بعد از سری اولش بازی اش نیمه کاره میمونه و با وجود کلی تحت نظر بودن و مراقبت و درمان و اینها پارسال 11 سپتا**مبر تو سن 39 سالگی می میره! خیلی یه جوری شدم! آخه آدم به این جوونی به این خو*ش**تیپی به این ورز**یده گی!!  اونوقت مریض بوده تو این سریال بازی کرده اگه نمی بود چقدر دیگه جذا**بیت داشت! خلاصه که باز هم فهمیدم دنیا وفا نداره....

 

___________________________ 

از اینکه دیروز مقاله ی زبان رو ننوشتم و برا همین بی خیال کلاسه شدم خیلی احساس شاگرد تنبل بودن و عذاب وجدان بهم دست داد، بعد هم که موندم خونه احساس بی فایده بودن بهم دست داد!! بعد به خودم گفتم خیلی بی جا همچین حس های بدی بهت دست میده! تو باید یکم به خودت مرخصی بدی و یه روزهایی اصلا خودتو از همه مسئولیت ها و وظایف و توقعاتی که از خودت داری آف کنی! ا

خب بعدش دیگه عذاب وجدانه رفت گم شد! نگرانم نکنه  زیاد خوش بگذره کلا دیگه از مرخصی در نیام!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امسال اولین سالی بود که تو روز تولدم اینجا چیزی ننوشتم..

از حس و حال و  هوام نگفتم ولی خب چه میشه کرد...  ظلمی ه که به من ناخواسته روا شده... خدا از باعث و بانی اش نگذره...

تولد امسالم حتی از پارسال هم خلاصه تر بود! حتی کیک تولد هم نداشت!!! گرچه من اون روز که تولدم بود ، هم تو فرودگاه چای و کیک سفارش دادم و هم شب تو کافی شاپ هتل کاپوچینو و کیک سفارش دادم ولی  هیچکدومشون "کیک تولد" نبود!!

ولی سفرم خیلی دوست داشتنی بود.. 

هوای ملس و دوست داشتنی جنوب .. آدم های خوب و مهربون و خونگرم... ساحل و دریای زیبا و دوست داشتنی... و از همه مهم تر دور بودن از تنش های روزمره ام حداقل برای یه مدت کوتاه... 

اون من_ پر از رخوت و کم انرژی شده بود گلوله ی اترژی که حتی همراه پر انرژی و اکتیوم هم حسابی کم میاورد و داشت شاخ در میاورد که من کی این همه انرژی نهفته داشتم و رو نکرده بودم! البته خودم هم تعجب کرده بودک کلا در شبانه روز 3-4 ساعت میخوابیدم و بعد همش اینور و اونور بودم... 

این سفر دخترونه برام خیلی خوب بود ولی تمام مدت جای خالی دونفری بودن ور حس میکردم! یعنی باید حتما یه باری دونفره بریم اونجا مخصوصا هم که همه با بچه های کوچیکشون اومده بودن و کلا خیلی برام جالب بود این همه پدر و مادر و بچه های قد و نیم قد! مردم هم که ظاهرا" افتادن تو کار حذف کردن اون قضیه تنظیم خانواده اونم با جدیت و قاطعانه! والا به ما که اینطوری ثابت شد این چن  روزه!

 

ساحل مرجان که خیلی دوستش داشتم! مخصوصا برای دوچرخه سواری!

 

پانارامای هتلمون تو شب :)

 

حالا هم که برگشتم به دنیای واقعی ولی خدا رو شکر حالم خیلی خوبه و اون کلافگی مرگ بار ی که تو روحم بود ازم دست شسته... خدایا ممنونم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٧ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

هوا عالی

آدم ها مهربون

دنیا زیبا....

 

*آسمون زیبای من...

*آبهای زیبای و دوست داشتنی جنوب....

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)