دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

یه عالمه حس و حال بارونی مثل همینی که الان دارم می باره...

به همین زیبایی و به همین ناپایداری...

یه عالمه دل تنگ و حس های بی قراری...

خوب و آزار دهنده...

بدون هیچ عذر و بهونه و دلیل منطقی...

.

.

.

شایدم از فشار و استرس امتحانا باشه ، خونه جزوه ، سر کار جزوه، تو ماشین جزوه یه جورایی تو این همه کتاب و جزوه و فایل غرق شدم... فقط دلم به این خوشه که 2 بهمن یه نفس راحت می کشم  و امیدوارم همه چیز خوب و قابل قبول و با سر بلندی پیش بره...

درست مثل فلسفه های افلاطون غیر قابل درک!شایدم دارم سفسطه می کنم به قول استاد! به کل غرق شدم تو ایدئولوژی های عجیب و گاهی هم جالب فیلسوف های قبل از میلاد مسیح تا صدر مسیحیت! آخرشم امیدوارم تا یکشنبه تالس و فیثاغورس رو بجا زنون رواقی تحویل استاد ندم!

*شبایی که پارتنر زودتر از من می خوابه( حالا یا از خستگی یا از سر دلخوری و لجبازی!!) رو کاناپه محبوبم دراز می کشم ،صدای تلویزیون رو قطع میکنم و کلی فکر و خیال میاد تو سرم کلی حرف و چیز برای ثبت کردن و بحث کردن و بازگو کردن... ولی خب حس خستگی و ولو بودن بیشتر از اونیه که پاشم گوشیرو بردارم و بنویسمشون....

آخر هفته ی خوبی باشه برای همه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۸ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 یه دنیا حس تنهایی و دلتنگی و ترس و اضطراب...

حالا که خوب فکر می کنم می بینم چقدر خوشحالم که اون روزها گذشته و دیگه بر نمیگرده...

تازه به کمی آرامش رسیدم بعد از این همه سال تجربه و تلاطم و ....

نمی دونم چرا امشبم یه حس بی قراری دارم. به دنبال آرامش گمشده ام می گردم..

کاش اون لحظه ی مکدر شدنم امروز اتفاق نمی افتاد... اونوقت قطعا الان حال بهتری داشتم. شاید باز بتونم درستش کنم!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 اه،

الان... 

منتظر پارتنر خان و یهو سیاوش میخونه با آهنگ جشن بارون و من دوباره تنها میشم با یه بغض گنده خفه کننده.... مثل همونی که چند روز قبل موقع خوردن ناهار من و بازم یاد تو انداخت که چقدر این خوراک مورد علاقه ات بود و داشت خفم میکرد و الان هم که سیاوش منو پرت کرد به همون سالهایی که همه آهنگ های غم دار دنیا رو (از دید من ) گوش می دادی و حالا بیشتر از 3 ساله که دیگه ندارمت و عجیب این روزها به یاد تنهایی های تو می افتم و بدی ها ی خودم....

خدا...هنوز باورم نمیشه...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٢۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام !

من اومدم مژه

چند روزی بود هی میخواستم بیام و هی جور نمیشد!

اون زمانی که حس نوشتن داشتم موقعیتش جور نبود و اون زمان که موقعیتش جور بود حسشو نداشتم!

الانم تا همین چند دقیقه قبل دلم قیلی ویلی میرفت که آخ جوووون الان میام و سریع کلی وراجی میکنم ولی اومدم آفیس و تا چند تا کارو هندل کنم! حسم نصفش پرید!!!

الانم مشتری اومد وسط تایپ کردنام!

خب اون دو شبی که پارتنر خان نبود، شب اولش یکی از دوستام از عصرش اومد پیشم و شب فوتبال ایران-بوسنی رو هم با هم دیدیم(البته فقط نیمه اولش رو و به محض خوردن گل دوم در اول نیمه دوم تی وی رو قط کردیم و فیلم گذاشتیم که ببینیم و حالمون بیشتر از این گرفته نشه!!!) و بعد هم شب ساعت 3 اینا بود که خوابیدیم!!!

منم صب برا اولین بار ساعت 10 ونیم از خواب پریدم! دیدیم 17 تا میس کال دارم رو دوتا گوشی هام و همون موقع هم که چشمامو باز کرده بودم دیدم گوشیم داره همچنان زنگ میخوره و هول کردم! دستمم خواب رفته بود زیر تنم و نمیتونستم مانیتور گوشی رو برای برقراری تماس لمس کنمابله! اصلا یه وضعی خلاصه جواب دادم و دیدم پارتنر خان هست که کجایی؟؟؟؟ چرا ج نمیدی؟؟؟ نگرانت شدیم× (ببینیم چقدر تا این ساعت خوابیدن من عجیب و منحصر به فرد بوده که اینها از نگرانی داشتن سکته می کردن)! بعد گفت که دایی اش تو راهه که بیاد به من سر بزنه ببینه من زندم یا مرده که ج تلفنشون رو نمیدم!تعجب!!! بیچاره رو زا به راه کرده و اونارم نگران کرده بودهنگران! که من سریع زنگ زدم که خوبم و خواب مونده بودم و گوشی هامم سایلنت بودن و شما نیا!! بیچاره وسط راه بود خیلی هم نگران بود و دور زد و برگشت شهر خودشون!! چند بار هم خاطر نشان کرد حالا که تنها موندی خونه و کسی نیست بی زحمت شبها تلفن هاتو سایلنت نکن!!! خلاصه کاری کردن که فقط خواجه حافظ شیرازی نهمید که من خواب موندم اون روز! چند بارم هر کدومشون زنگ زده بودن آفیس و سراغ منو گرفته بودن که شاگردمم گفته بود از صب نیومده و خبری ندارم!

بعد که بالاخره بیدار شدیم و صبحانه (ساعت 11)!! خوردیم دوستم گفت که موهاشو براش کوتاه کنم! البته شب قبلش هم گفته بود و من فکر نمیکردم که تصمیمش قطعی باشه! ولی بعد که دیدم خودش دوست داره و تصمیمش رو گرفته منم از خدام بود!!! فکر کنید من دویار آخر موهای پارتنر خان رو که دیگه میشد دم اسبیشون کرد بس که بلند شده بودن رو خودم تو خونه کوتاه کردم! بمیرم براش که اینقدر دل شیر داشت برا اولین بار کله و موهای نازنینش رو که اینقدرم براش مهم بده دست من! تازه کلی هم خوب انجام داده بودم! شما فکر کنید کوتاه کردن موی یه آقا چقدر سخته! اونم  موهای پر و  تقریبا صاف! بعد که دوبار براش کوتاه کردم این ماه که میخواست هر چی گفت برام کوتاه کن من نمی دونم چرا بهش گفتم نه! برو آرایشگاه خودت! اونم حرصش گرفته بود گفت آره دیگه رو سر من استاد کار شدی حالا من بهت میگم کوتاه کن کلاس میزاری برام!! خنده بیچاره راست میگه!

 حالا این دوستمو بهش گفته بودم جریان پارتنر رو و اونم خب دیده بود کله اونو! احتمالا متوجه شده بود که یه نیمچه اعتمادی میشه بهم کرد!!! چند ماه قبلش هر چی بهش می گفتم هر وقت خواستتی موهاتو کوتاه کنی بده من میگفت عه!!!!! باوووشه حتما!!!! (منظورش این بود که پشت گوشتو دیدی این ماجرا رو هم دیدی یا اینکه شتر در خواب بیند./...!!) بعد که اینبار خودش بهم پیشنها داد من استقبال کردم و یه ساعتی شایدم بیشتر طول کشید تو ح.م.و.م! و با یه قیچی فقط!! موهای این دوستم عالی و فوق العاده هستو خیلی پر و لخت و بلند! کور هم که از خدا چی میخواد؟؟؟ دو چشم بینا!!!  یکم نگران این بودم که دوستم بعدش پشیمون بشه چون کلا تو چیزهای ساده هم بسیار سخت میگیره و برعکس منه! حالا این که موهای کلش بود و خب برا منم که این همه مو ندارم هم ، مهمه!!!! ولی خوشبختانه دوستم همه چیز رو سپرد دست من و هر چی هم نظر میخواستم میگفت هر چی که خودت انجام دادی اوکی هست و بعدش هم خیلی خیلی از نتیجه راضی بود و گفت که مشتریم شده!!! عینک منم کلی خوشحال شدم که خوب از پسش برا اولین بار در اومدم! بعد هم که دیگه ظهر شده بود و ما ناهار نداشتیم! اولش دوستم تصمیم گرفته بود که بره به همسرش بپردازه! ولی بعد که رفتیم ناهار "کی.اف.سی" و اومدیم تصمیم گرفتیم که بمونه و با هم بریم برای عک.ا.س.ی توی  با.غ چون عر.و.س داشتم و  اونم دوست داشت بیاد. با هم رفتیم و خوب بود و بعد که کار تو با.غ تموم شد اون برگشت شهر دوست و همسایه و من هم اومدم بقیه کارای زوج خوشبخت رو تو آفیس! انجام بدم! شب داشتم از خستگی می مردم چون تو این شبها بشدت خواب و استراحتم کم  شده بود. خوبیش این بود فرداش جمعه بود.پارتنر خان هم جمعه شب که من یه سر مجبور شده بودم بیام دوباره برای پروژه مشتری آفیس اومده بود خونه و من رفتم و دیدم اون خونست و یه حس خوب گرفتم که دیگه خالی نیست خونه و میتونم کلی غر بزنم سرش خندهکلی هم شیرینی و کلوچه و کوکی و قرابیه و باقلوا آورده بود که من هم از دیدنشون هیجان زده شدم هم  سکته زده که حالا چقدر باید جلو خودمو بگیرم تا اینها رو نبلعم!!!  

یکمم بابت این همه شیرینی و اینکه بعضی هاشونم اونی نبود که من گفته بودم بهش غر زدم!( خدا منو ببخشه که آدم نمیشم!!!) بعد هم مهربونی و ...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه

صدای یک عدد دختر بنفش مجرد رو میشنوید!

پارتنر خان صبح زود رفت ماموریت و احتمالا جمعه بر میگرده! منم نتونستم اینبار باهاش برم چون هم با 8 تا از همکارهای آقا داشت میرفت و هم اینکه زمینی بود و خب من نمیتونم 12 ساعت تو ماشین بشینم!وقت تمام

دیشب هم نمیدونم چرا اینقددددددددددد خسته بود و  بهم به میزان مکفی محبت مبذول نداشت! قهر منم اعصابم خراب شد و تا ساعت 3 اینها نتونستم بخوابم . تازه صب هم باید زرود میاومدم چون این همکارم امروز نمیتونست بیاد!

ایتالیا ی افسانه ای من هم حذف شد اونم درست به روش جام جهانی 2002 کره و ژاپن و حال من خیلی خیلی گرفته شد! اون مردک #سوارز هم که اصلا کارش فرای تصوره!! و از اینکه محروم شه از بازی ها خیلی خوشحال خواهم شد!اوه

پارتنر خان اصرار داشت که امشب تنها نمونم و برای دیدن بازی ایران بوسنی  هم شده برم پیش دوستی آشنایی چیزی!! فعلا که حال ندارم اصلا!

امیدوارم بچه ها بهترین هاشونو توی این بازی هم به نمایش بزارن عینک فعلا که امیدم بعد ایتالیا فقط به ایرانه و دیشب هم میگفتم به پارتنر که ایرانم اگه حذف بشه من دیگه دلیل برای دیدن جام جهانی ندارم و میشینم سریال هامو میبینم بجاش! والا! دیگی که واسه من نمی جوشه میخوام سر سگ توش بجوشهخنثی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

مامان برگشت . یه حس پیچیده ای دارم اینبار، از خودم راضی نیستم و خیلی هم شاکی ام! بقیه اش بمونه برای خودم...

روز مرد برای من یاد آور بدترین روز دنیاست... از سه سال قبل که بهم زنگ زدن و اون خبر وحشتناک و غیر قابل باور رو دادن و از 15 سال قبل ترش که دیگه من ، من نبودم

برای روز مرد برای پارتنر هیچی! نخریدم! مجبور شد اون تاپ زردی که براش خریده بودم همینطوری روز قبل روز مرد رو بعنوان هدیه اش حساب کنه!

 

برادره هم تصمیم داره بره...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢۳ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پارتنر شنبه ، یه ماموریت یه روزه رفت و برگشت. ینی صب زووود رفت و غروب برگشت

پارتنر دیروز که فردای شنبه بود هم رفت ماموریت، 10 روزه!

دیشب چون دیگه کسی نبود که به ذوقش زود برم خونه ، دیر تر رفتم. وقتی راننده آژانس پیچید تو خیابونمون دیدم همه جا تاریک و ظلمات ه و معلوم بود برق منطقه رفته. با یه دل گرفته و احساس تنهایی فقط همین رو کم داشتم که پامو تو یه ساختمون تاریک و دلگیر بزارم. یک ساعت همینطوری تو تاریکی بودم تا برق اومد. البته شمع روشن کرده بودم ولی انگار تو دلم تاریک بود! مخصوصا که یه ناراحتی ای هم در مورد کارم و شاگردم هم پیش اومده بود و به پارتنر هم نگفته بودم و فکر و ذهنم و اعصابم درگیرش بود.

برخلاف شب های قبل که خسته می رسیدم ولی با همه خستگی پا میشدم به کارهای خودمو و خونه رسیدگی میکردم همینطوری تا وقتی بخوابم رو مبل افتاده بودم! نه درسی نه ورزشی نه اصلا هیچی!

شب هم از ساعت سه تا 5-6 صب چندین بار از خواب پریدم و هی چشمم به جای خالی پارتنر افتاد و غصه خوردم! 

نمیدونم اصلا چرا اینطوری میکنم خوبه اولین بار نیست ولی دیروز ظهر که پارتنر اومده بود خونه رفتم ب.غ.ل.ش و از دلتنگی گر.یه کردم!! بنده خدا اونم باورش نمیشد حال منو! چند بار پرسید چی شده، چت شده؟ یه بار هم پرسید مطمئنی مشکلی غیر از رفتن من پیش نیومده برات؟! البته اون موقع از این حرفش خیلی حرصم گرفت و گفتم اصلا بخاطر تو گریه نمی کنم!

این هم از حال و روز بنده!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 

نمیدونم چرا با این که این همه عاشقشم و هر سال 9 ماه تو انتظار رسیدنش لحظه شماری میکنم هر سال هر سال با من بی وفایی میکنه... 

دلم یه جاده ی اینطوری میخواد... برم و برم و برم...

 

معشوق بی وفا ودوست داشتنی من.. چه کنم که عاشقتم هر چقدرم بدی کنی....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پنجشنبه کلاس زبان این ترمم جلسه آخرش بود.

دیگه از کلاس زبان رفتن واقعا خسته شدم

الانم که هوا دارم گرم و گرم تر میشه و من خوشحال بودم که این ترم ترم آخره و بعدش دیگه من خیلی حرفه ای میشم و میدوم میرم آیلتس میدم ولی تو رایتینگ نوشتن خیلی عقبم و راستش تقصیر خودمه چون دوست ندارم و از رایتینگ نوشتن بدم میاد در صورتی که اسپیکینگ رو توی تستای ایلتسی که ازمون می گرفتن بین شش ونیم تا 7 شدم. لیسنینگ هم از 7ونیم تا 8ونیم میشدم. ریدینگ هم بالای 6ونیم میگرفتم ولی برای رایتینگ اصلا حالم بهم میخورد و ازش فراری بودم و کل ترم 4تا رایتینگ هم ننوشتم در صورتی که بچه های دیگه حداقل 20 اتا رایتینگ داشتن! حالا معلمه اصرار میکنه به بچه ها که کلاس های CAE و CPE رو هم بگذرونیم تا هم آمادگی برای آیلتس مون بره بالاتر و هم زبان یامون نره! 

 

چهارشنبه خیلی حالم بد بود

جمعه حتی حالم بدتر شد با اون حرفهایی که گفتن و نگفتنشون فقط عذاب منو زیاد و زیادتر میکنه. دیشب تا 3 نتونستم بخوابم بعدش هم اینقدر نا آروم بودم تا صب هی کابوس دیدم و غلت زدم. تنها چیزی که تونست یکم حالمو بهتر کنه شنیدن صدای بارون و بعد هم دیدنش بود که کاملا غافلگیرم کرد . گرچه خیلی کوتاه بود ولی خوشحال شدم.

خدایا خودت بهتر از حال و روز من خبر داری...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

جمعه دستم به هر چی میخورد پودر میشد! خونه هم گند گرفته بود و حالم ازش بهم میخورد . از وقتی که صب جمعه چشمامو وا کردم تا حدود 2-3 یه ضرب داشتم خونه رو جمع و جور و تمیز میکردم نا سلامتی من کلفت این خونم دیگه! موقع شستن رو شویی با اسید ف شیشه عطر از بالای قاب پنجره نمیدونم چطوری پرت شد و زد یه تیکه گنده از سرامیک روشویی رو کند و خرد کرد,منم هنگ کرده بودم و حسابی حرصم گرفته بود و دلم میخواست جیغ بکشم! موقع تمیز کردن میز تی وی اومدم یه مجسمه سرامیکی روی میز رو بردارم که تمیز کنم اونم سر مجسمه از بدنه اش جدا

شد و من همینطور هاج  واج موندم! به همه اینها اضافه بشه سوختن هالوژن دیوار کوب, هرز شدن باروی کابینت بالای سینک و نصفه نیمه موندش و هی برخورد کله ی من با لبه کابینت.

ابنها هم دستاورد های قبلی == شونصد تا مجسمه دکوری که خرد و خاکشیر شدن و یه بیکار بیخیال هم نشسته همه اونها رو با چسب قطره ای به هم چسبونده و من هم همه رو انداختم دور بعدش,شکوندن اون دیوار کوب گچیه و دوباره چسب کاری کردن و زدنش به دیوار. شکوندن یکی از لاله های اون لوستر وسط هال! شکوندن  خاک انداز اون جارو خاک انداز دسته بلند آشپزخونه , شکوندن اون لیوان آب جو خوری من ...و... که الان یادم نیست!

از بس این مدت موهام ریخته دسته دسته و نمیدونم از کدوم درد ه که اینطوری با من قهر کردن این موهام چاه حموم گرفته! من شک ندارم که از بس این موهام ریخته و رفته تو چاه حموم اون گرفته آخه تاحالا ما از این مشکلات نداشتیم! واقعا یه وقتایی دلم میخواد نباشم!!!!

یعنی به اینها که فکر میکنم دلم میخواد سرمو بکوبونم به دیوار هاااا   کلافه

یعنی من خودم خیلی خوشحال و شادمان بودم بعد همش از این اتفاق ها میافته اونوقت یکی بیاد خونمون واقعا باید بشینه بحال زندگی من گریه کنه ! 

___________________________

چند روزه به شدت گلو درد دارم از دیشب هم بینی کیپ و الان هم کلی عطسه و صدای گرفته! دست باعث و بانی اش درد نکنه و همچنین لازم نیست اینقدر نکران من باشه من خودم مثل همیشه از پس همه چیز بر میام :/   :/   :/

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

احمقانه هست که در و دیوار و اسباب خونه ناراحتی و دلخوری منو حس میکنن اما اونی که مسببشه نه....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/۱۳ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)