دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

خیلی تقلا کردم که بتونم بخوابم، تقریبا داشتم موفق میشدم که پارتنر خان با بی ملاحظگی تمام مثل دیشب، وقتی اومد بخوابه، بیدارم کرد.قبلش از بدن درد همش مچاله و دراز کش بودم.از وقتی از دانشگاه برگشتم مفصل های زانوهام و مخصوصا زانوی چپم و مفصل ران پای چپم وحشتناک درد داشت و حتی احساس کردم متورم هم هست.تا بحال تو این دوترمی که رفتم دانشگاه و برگشتم هیچوقت بعدش تا این حد اذیت و داغون نشده بودم.بیشتر از دو ساعت رانندگی و 9ساعت نشستن_تقریبا بی وقفه سر کلاسهای بدون تهویه و صندلی مناسب، تو هوای گرم و حمل و نقل یه کوله پشتی سنگین، واقعا امروز رو خاطره انگیز تر کرد برام!!! مخصوصا اینکه تقریبا نیم ساعت مونده بود که برسم خونه که موبایل کاریم با به شماره ناشناس زنگ خورد و نمیدونم چرا برخلاف همیشه، موقع رانندگی تصمیم گرفتم جواب بدم که متوجه شدم صاحب_ ملک_ افیسم هستن پشت خط و بعداز سلام و علیک یکاره فرمودن که پای معامله ملکی که الان بنده مستاجرشم هست و من بفرمایم که چه مدت زمان احتیاج دارم تا اونجا رو تخلیه و تحویل بدم!!! خب در حین و بعد از این مکالمه خیلی سعی کردم که مثبت و منطقی به این قضیه نگاه کنم و بگم هر تغییری می تونه یه تحول مثبت باشه ،همینطور که من الان بیشتر از 3 ساله که هر سال میخوام یه تغییر تحول اساسی تو کل کارم بدم و از اینجایی که هستم جابجا بشم ولی هربار نشده و ته دلم بازم دوست داشتم بمونم و موندم، ولی اینبار که قضیه خیلی جدی می زنه،دلم یجوری ریخته و واقعا بعد از 7 سال اینجا بودن، حس میکنم باید از یکی از عزیزترین هام جدا بشم و... اصلا فکر اینکه الان سر یکی از مهمترین دو(چند)راهی های زندگی ام هستم برای یه تغییر کلی و اساسی توی مسیر زندگی و کاری ام، نگران و گیج و هیجان زده ام کرده! چند تا تصمیم و انتخاب اساسی و سرتاسر متفاوت که از غروب که این خبر رو گرفتم تا الان، دارم بینشون دو-دو می زنم ، احتیاج شدیدی به حس و جسارت_ ریسک پذیری_20 سالگی ام دارم ولی حالا در آستانه 30 سالگی، هرچی تو خودم کند و کاوش میکنم، کمتر پیدا ش میشه....

و مثل همیشه ارزو می کنم که عقل هستی منو تو درست ترین و بهترین مسیری که می تونم دنبالش برم، قرار بده. آمین.... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

سلام

راستش امروز یه فرصت خوب داشتم که همه خستگی های دیروزمو به دست باد بسپرم و تمام همتم رو جمع کنم و دوباره از نو ، بعد مدتها رخوت و تنبلی و کسالت، مسیر دوست داشتنی(که تو این فصل و این هوا دوست داشتنی تر هم شده) خونه تا محل کارمو پیاده طی طریق کنم... و واقعا خوشحالم که این محبت رو امروز دریافت کردم... از کائنات، از خدا، از خودم که خواستم بیشتر با خودم خلوت کنم و یکم با خودم وقت بگذرونم... مسیر کوتاه 15-16 دقیقه ای هست ولی من عاشق پاییز و زمستون و هوای ابری و رودخونه و حالا تمام غنچه ها و شکوفه های بهار نارنج توی همین مسیر کوتاهمم... امروز رو می تونم بگم چند دقیقه اش رو زندگی کردم و لذت بردم... شکر ♥

یه مطلبی هم هست که فکر کنم خیلی وقته میخوام بیام و بنویسمش...ولی تو راه که قدم می زدم به ذهنم رسید من اینجا دوستای خوبی دارم، دوستایی که خیلی هاشونم نا محسوسن ولی میدونم که حضور دارن.. دوستایی که خیلی هاشونم وبلاگ و سایت و راه ارتباطی باهاشون ندارم ولی محبتشونو بهم نشون میدن و تو موقع هایی که نیازه پررنگ و پیدا می شن... پس فکر کردم مطرح کردن این موضوع رو بزارم برای وقتی که اول این سوالم رو از دوستای مجازی ولی دوست داشتنی اینجا پرسیده باشم ، بعد. دوست دارم با فکر و صادقانه و بدون هیچ خود سانسوری نظراتونو بدونم.

شما از دوستاتون ( معمولا اونها که نزدیک تر هستن بهتون و اونهایی که فکر می کنید صمیمی هستید باهاشون) چه توقعی دارید تو دوستی. بیشتر منظورم اینه که مهم ترین توقعتون چیه. یا تا چه حده؟ یا اصلا نظرتون در مورد روابط دوستانه دو طرفه چیه! یا اصلا بگید اگه دوست صمیمی دارید، اون فاکتوری که شماها رو بهم نزدیک نگه داشته و مهم تر از همه اعتمادتونو جلب کرده چیه؟

نمیدونم دیگه چطور باید منظورمو برسونم. اگه بد گفتم ببخشید ولی واقعا احتیاج دارم که بدونم. چون الان تو موقعیتی هستم که یه الک بزرگ دستمه و میخوام غربالگری کنم چون احساس می کنم خیلی گم شدم این وسط. کسانی هستند که تابحال فکر می کردم دوستمن ولی الان که دوباره فکر می کنم ، مرددم! مخصوصا بعد اون اتفاقی که پارسال افتاد و خب فکر میکنم اصل این داستان الک و غربالگری و این دودلی ها از همونجا شروع شده و من رو تکونده!

 

×ممنون همه اون دوستای مهربونی هستم که زحمت کشیدن و نظرشون رو نوشتن. بازم میخوام خواهش کنم بقیه هم بیان و بگن توقعاتشون چیه از دوستی، الان تو شرایطی هستم که خیلی لازمه نظرات بیشتری رو بدونم و روش فکر کنم. می بوسمتون♥

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٢ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه دوستای خوبم،

 دیگه تبریک گفتن سال جدید به بقیه بعد از یه هفته کار مسخره ای بنظرم می رسه! انگار که دیگه سال خیلی نو نیست  و یه جورایی کهنه شده ولی با همه اینها برای همه دوستان و عزیرانم لحظه هایی شاد رو آرزو مندم و واقعا برای همه آرامش و عشق  و دل خوش می خوام و از همه مهم تر هم سلامتی که بدون اون هیچوقت خوشبختی تکمیل نمی شه ...

راستش من امسال رو با کلی حس های مثبت شروع کرده بودم و جزو معدود وقتهایی بود که تونسته بودم این من_ همیشه معترض و ناراضی رو خوشحال و دلگرم نگه دارم، حق هم داشتم دیگه چی می خواستم؟ سلامتی رو که برای خودم و عزیزانم داشتم ، بعد یه مدت طولانی مامانمو تو خونمون داشتم. داداشمم به بهانه مامی اومده بود و در کنار پارتنر خان جمعمون جمع بود. با اینکه از نظر جسمی کلی مریض شده بودم و انرژی زیادی نداشتم برای اولین بار تمام شیرینی های عیدمون رو خودم پختم و با کلی ذوق و شوغ منتظر نظر اطرافیانم بودم. لباس و کفش و عطر و شلوار نو هم داشتم و از همیشه بیشتر خیالم از این بابت ها راحت بود.... 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلامی چو بوی خوش آشنایییییییییییییییییییییییییی

سلام علیکم!

حالتون چطوره؟

من خوبم

یعنی الان خیلی خوبممممممممممممممممممم امتحان هام امروز تمونم شدن و واقعا احساس می کنم از قفس آزاد شدم خیلی حس خوبی دارم . مخصوصا که امروز همین امتحان کارگاهی مونو نمرشون رد کرد تو سایت و بدین وسیله اولین بیست رو بنده شکار کردم بالاخره! البته باید بگم که آخرینش هم هست!!!

بعد هم در یک اقدام انتحاری!!! رفتم تا به نمره دوتا از درسا که سخت ترین هاشونم بود اعتراض کنم! اونم به کی؟؟؟؟ به مدیر گروه_ بسیار زیبامون! که همینطوری تو طول ترم میخواست مارو (گروه دوستان ما چند نفر رو!) بکشه!!! یه آدم بسیار غیر قابل پیش بینی و بسیار دمدمی و بسیار حساس و بی ملاحضه و قاطی!!!! تا اونجا که من دیدم تمام اطرافیان و دوستانم از نمره هاشون شاکی بودن چون به هر کدوممون دو نمره کمتر از اونی که مطمئن بودیم می شدیم، داده بوده! من حتی امیدوار بودم امتحان اولو بشم 20 ولی وقتی نمره رو دیدم مثل بستنی وا رفتم!! خلاصه تقریبا هیچکدوم از همین بچه هایی که میگفتن حقشون پایمال شده حاضر نشدن تو سایت اعتراض بزنن -چون مطمئن بودن استاد باهاشون لج می کنه اساسی - چه برسه به اینکه پاشن بیان تو ذفترش فیس تو فیس اظهار نارضایتی بکنن! بماند اینکه 4 نفر پاشدیم رفتیم تا در پشت دفترش و یه ربع وایستاده بودیم موقعیت جغرافیایی و اقلیم حال و روز و مود استاد رو ارزسابی کنیم! بدیش این بود که 4 تا جوجه دانشجوی کارشناسی هم تو دفترش بست نشسته بودن و هر چی منتظر شدیم برن پی کارشون تکون نمی خوردن!!! آخه این استاده یکم جو گیره میدونستم تو جمع اصلاااااااااا نباید باهاش صحبت کرد چون یهو جو گیر میشه جلو همه ممکنه رنگی ات کنه!! به بچه ها هم گفته بودم حتی اگه خواستیند شما هم حرف بزنید و اعتراض کنید، بزارید من تنها اول حرف بزنم چون مطمئن بودم اینطوری بیشتر جواب می ده! خلاصه بعد از کلی ایستادن و سرک کشیدن و سبک سنگین کردن دلو زدیم به دریا و رفتیم تو اتاقش و دیدیم به به یه جواب سلام سنگیییییییییییین بهمون داد که آدم سکته میزد‍!! ولی یکم سرمونو چرخوندیم تازه دیدیم به استاد روش تحقیقمون هم اونجا نشسته و اتاق هر دوتاشون اونجاست!و اونم تا مارو دید شروع کرد از درس گفتن و از امتحانمون گله کردن!!! البته با شوخی و خنده و روی گشاده و مهربونی!!! خاصیت جنوبی هاست دیگه ! این استادمون هم جنوبیه!!!! بعد لیستش رو باز کرد و نمره ها رو رو کرد و دیدم به به چه گندی زدمخجالت ولی خدارو شکر استاد اونقدر خوب و باحال بود بعد از اینکه 10 بار مارو سکته داد ! راضی شد که بخاطر کارهای کلاسی مون که براش هیچ نمره ای در نظر نگرفته بود! بهمون نمره های بهتری بده! بعد وسط همین حال و احوال ها و بگو بخند ها و خاطره سازی ها!!! دیگه ما دیدیم اون استاد و بستن اصلا نمیشه بهش نزدیک شد! در شرف خداحافظی بودیم که استاد اصلی گفت کجا؟؟ آفرین جه نمره های خوبی گرفتید!!!! مارو میگی دهنمون رو زمین پهن بود و چشما گرد همگی! بعد یکی از این همراهانمونو که سریع فلنگو از اتاق بسته بود و رفته بود تو راهرو رو صدا کرد و گفت فلانی!! بیا!این دوستمون که همشهری منم هست رو استاد یه بار در مقابل چشمان بهت زده هممون از کلاس بیرونش کرد سر هیچی!!!! و خلاصه اوضاع روابطشون خیلی خرابه! اونم لروزن اومد تو و گفت امتحان دومت خیلی خوب بود افرین! خب همینو گفت و اون دوستمون تشکر کرد و رفت تو افق محو شد ولی همین یه جمله استاد باعث شد که سر صحبت نمره های ما باز بشه و من بتونم یواش یواش بحث رو بکشونم به اینکه نمره من خیلی بیشتر از اینی میشد که الان داده بهم و خدا می دونه که این موقعیت رو اول مدیون اون استاد دومیه هستم که اونقدر با ما گرم و صمیمی و خوب برخورد کرد و گفت و خندید و گپ زد که انگار همین استاد اولیه حسابی شرمنده شد که بچه ها هیچکدوم بجز یه سلام علیک ساده هیچ حرف و صمیمیتی نسبت به اون نشون ندادن و زود رفتن بیرون و اینطوری خواست خودشو محبوب نشون بده جلو همکارش و بقیه دانشجوهای تو دفترش. بعد هم مدیون خودمم که تونستم با این زبون تند و تیز و روح حساس و فوق العاده احساساتی ام حرفمو آروم  و بدون ناراحتی و یا پرخاش بزنم به استاد جوری که خیلی تحت تاثیر قرار بگیره. گفت میخوای برگتو بیارم ببینی؟ اول گفتم اشکال نداره؟ بعد یه لحظه به ذهنم رسید که به خودش و وجدانش بسپارم و بهش اعتماد کنم و گفتم من نمی خوام ببینم ،چون می دونم خوب امتحانمو دادم ولی ممکنه شما یه بازبینی بکنید برگه ام رو؟ گفت باشه می بینم. گفتم هر دوتا امتحانو! گفت باشه و یه سری حرف های دیگه هم زدیم که خیلی تاثیر داشت تو رسوندن منظور و گرفتن حقمون و حالا کمتر از چند ساعت دیدیم رو سایت که هر درسو یه نمره بیشتر داده و برای همه اون بچه هایی که با هم بودیم و اونهایی که گفتم از تو سایت اعتراض بزنن این تغیراتو اعمال کرده! درسته بازم نمره ام اونی نشد که میدونستم حقمه ولی اینکه برخلاف ترس و لرز دوستان دیگه ام راضی نشدم به همون نمره ها و کاری که میدونستم درسته رو انجام دادم ، خیلی خوشحالمممممممممممممممممممم. اون استاد دومیه هم نمره ها رو رد کرد و اونم یه نمره خوب داد بهمون و میدونم اون لحظه که پشت در اتاق مدیر گروه داشتم تو دلم با خودم شرط میکردم که دختر هر چی شنیدی بعض نمی کنی ، تو چشماتم اشک جمع نمیشه و چونتم نمی لرزه  مثل همه اون وقتایی که زور بهت تحمیل میشه و تو جلو روی دشمنت می شکنی!!!!و اینبار خیلی خوب و با اعتماد بنفس حرفاتو میزنی، خدا صدامو شنید و این قدرتو تو وجودم قرار داد تا حق خودمو همه اون دوستامو که حقشون بخاطر وجون چند تا نخاله تو کلاس داشت ضایع می شد رو بگیرم و حالا همشون از من متشکر باشن! مرسی خدا بغل

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امروز تو این گروه های فعال وا.یبر.ی یه پیام عاشقانه به این مذمون اومده بود که قبض ها و صورتحساب های خودتونو بجای اینکه با نفرت و حسرت بپردازید، بیایید با عشق و حس مثبت و اینطورا بپردازید چون اینطوری احتمالا کائنات گول میخوره یا شایدم گول، کائنات ور میخوره و چند برابر برکت و ثروت میاد تو زندگیتون. من هم چون خیلی تحت تاثیر این پیام و جو معنوی قرار گرفته بودم، در یک اقدام انتحاری اومدم اون قبض برق صد و چند هزار تومنی آفیس و که چند هفته هست مثل لولو خرخره فیس تو فیس من بغل مانیتور داشته خاک میخورده رو با کلی حس مثبت و خوشحالی! و مناعت طبع بصورت اینترنتی پرداخت نمودم! باشد که رستگار و ثروتمند گردیممژه. آمین!



نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه حسی از صب میخواد هی بیاد بنویسه هی حرف بزنه هی بگه بگه بگه .اون لحظاتی که پر از حس گفتن بودم و اومدم که دیگه یه چیزی بنویسم دیدم اینترنت آفیس قطعه! تا ظهر فکر کردم مال شرکت سرویس دهنده هست ولی وقتی وصل نشد ، تماس گرفتم و فهمیدم تنظیمات سیستمم بهم ریخته خلاصه که نشد که بشه تا الان.

سه شنبه شب با بچه های دبستانی قرار گذاشتیم که شام برین بیرون. هر بار که میخواهیم هماهنگ کنیم کلی ط.ول میکشه چون من و دوتا دیگه از بچه ها کار می کنیم . خب کار من که مال خودمه درسته بخاطر دانشگاه علنا سه روز رو تعطیلم و فقط 4 روز کار می کنم و کارم دست خودمه اختیارش، ولی دوست ندارم روال ساعات کاریمو خیلی بهم بزنم. ولی با اینحال چون بودن با بچه ها اون خنده ها و جمعمون رو خیلی دوست دارم بازم حاضرم بخاطرش یکم بخودم سخت بگیرم. ولی اون دوتا دیگه تو موسسه معلم هستن و زیاد آزادی عمل نداره ساعت هاشون و از طرفی هم دوتا از بچه ها خانواده هاشون رو شب خیلی دیر اومدن(ما هر بار رفتیم بیرون تا 12 شب طول کشیده!) حساسن! خلاصه که اینطوری میشه که هر دفه میخواییم قرار بعدی فاصله اش از یکماه کمتر باشه ولی همین حدود یا بیشتر طول میکشه، اینبار دیگه همدیگه رو قسم دادیم که زودتر باشه قرارمون. فکرمون هم این بود که یه روز جمعه برای صبانه بریم یه کافه که میشناسیم و البته 20 دقیقه از من و 35 دقیقه از اونا فاصله داره و صبحانه رو با هم بزنیم و دیگه اینطوری نگران دیروقت شدن هم نیستیم و همه موافق بودیم.خلاصه که سه شنبه شب رفتیم یه رستوران بسیار شیک! به اسم ملل که طبقه بالای یه مجتمع تجاری معروف بود و نور و محیطش خیلی خوب بود البته غذاهاش بد نبود! ولی فوق العاده گرون. البته که چون ما شاممون رو شر می کنیم و صورتحسابم شر می کنیم خیلی مهم نیست و اونقدر بهمون خوش می گذره که واقعا ارزششو داره.بعد شام (وای یه عالمه خورده بودم!!!!) رفتیم کافه ای که این چند بار اخیر همش رفتیم اونجا. محیطش کوچیکه ولی خوبه. کافی.من ش هم وارده و دکوریشن های آیتم هاشم خیلی خوبه. خلاصه رفتن اونجا همانا و فهمیدن اینکه امروز که پنجشنبه هست آخرین روز فعالیت این کافه است همانا! پسره گفت که یکسال و نیمه اینجاست و چون از تهران اومده واین مدت هم تنها بوده و بهش سخت گذشته و تو چرخوندن اونجا هم دست تنهاست تصمیم گرفته برگرده تهران و برا همین اخرین روز فعالیتش پنچشنبه است . وای حالمون گرفته شد آخه ما همیشه تو کافش اونقد میخندیدیم و الکی برای همه چیز هر هر و کر کر راه می انداختیم و بهمون خوش می گذشت که حد نداشت. خلاصه که من به بچه ها گفتم بابا شما که اینهمه ار درد تنهایی می نالید و این بنده خدا هم که تنهاست ، بیایید با هم یه مراوداتی داشته باشید دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای بابااااااااااا و دیگه همین شد سورژه شبمون. آخر کاری هم صاحب کافه آدرس اینستا.گ.ر.ا.م کافش رو نوشت رو کارت و داد بهم که وقتی رفت تهران هم بریم اونجا و مشتری اش باشیم.

شبم چون برای اولین بار پارتنر خان رو هم فرستاده بودم خونه دوستش تا اونم با دو سه تا از دوستاش باهم باشن و تنها نباشه،با بچه ها برگشتم شهر دوست و همساده! رفتم دنبال پارتنر خان و باهم برگشتیم خونه.اونقدر بهمون خوش گذشته بود که من اصلا نفهمیدم بین حرفامون اینقدر خوردم تا وقتی اومدم خونه دیدم معده درد دارم !!و تا با بچه ها تو وایبر عکسامونو رد و بدل کنیم منم عر.ق نعنا خوردم تا بهتر بشم و بعدش بخوابم .شب خوبی بود روزش زیاد سرحال نبودم ولی شبش با حال خوبی خوابیدم.

*****************************

امروز صب اصلا حال و اعصاب خوبی نداشتم. پروژه های دانشگاه رو تا همین الان نتونستم به هیچ جایی برسونم و از این بابت خیلی استرس دارم.صبانه درست و درمونی نخورده بودم و اومدم آفیس دیدم دریغ از یه نون خشک که مونده باشه تو یخچال و تو کشو ها! هیچی دیگه تا ظهر که بدو بدو رفتم خونه. به پارتنر خان صبح پشت تلفن گفته بودم که اعصاب ندارم و گشنمه و گفتم که ناهار منو ببر بیرون و اونم چاره ای نداشت جز اینکه قبول کنه، اما وقتی رسیدم خونه گفتم چه کاریه! ما قرارمون از سالهای عزیز دوستی، ناهارهای روزهای بارونیه...

امروزم که اصلا حس روزهای بارونی و حتی ابری و گرفته ی پاییز و نداره. برا همین سریع یه چیزی آماده کردم که ناهار باشه و برای خودم قرار و موکول کردم به امشب! تازه فکر کردم اول میریم شام میخوریم همین شهر دوست داشتنی خودمون و بعد از اونم اگه حسش رو داشتیم مثل دوشنبه میریم خونه یکی از آدم های(اعضای خانواده البته!) مورد علاقه پارتنر شب نشینی. تو همین حین هم اون فرنی ای که قرار بود دو هفته قبل که اول پارتنر سرما خورده بود و پشت بندشم که من کله پا شده بودم،درست کنم رو  پزوندم!خیلی خوب شده بود مخصوصا با زعفرون و گلاب و هل! ولی از دستم در رفت و از اون کم شیرینی ای که خودم میپسندم، بیشتر شیرین شد.

پارتنر ظهر اومد و سر و وضع ل.خ .ت و پتی تو خونه ای  منو که دید و اینکه سر گاز وایستادم، با تعجب گفت مگه قرار نبود بریم بیرون ناهار؟؟؟؟؟؟ گفتم نه! حال ندارم یه چیزی میخوریم تو خونه! تا اومد خوشحال شه!! اضافه کردم که شب منو شام ببر بیرون! دیگه اونم یه لبخند معنی دار تحویلم داد !

این اواخر هر روز موقع ناهار  که میشه پارتنر میگه میخوام کم بخورم بلکه یکم وزن کم کنم!!! آخه از شما چه پنهون یکم (یکمی بیشتر از یکم البته!) شیکم در آورده که باعث میشه کمر درد داشته باشه. حالا اونقدر شیکموعم هم هست که هی می گه ولی هر چی براش بکشم میخوره تا ته و تازه اگه به خواست خودش کم هم بکشم ، تا تموم میشه با یه نگاه حسرت باری به خوراکی های موجود تو سفره نگاه می کنه که معلومه دلش خیلی میخواد بازم بخوره و خب منم تشویقش می کنم که بخوره!  حالا کاری که همیشه و دم لقمه آخر میکنه اینه که میگه واااااای چقد دادی بخورم ، دارم میترکم! هی من میخوام کم بخورم تو هی برام میریزی و منم مجبور میشم بخورم آخه حیفه!!!!! واقعا نمیدونم چی بگم این وقتا!!!! خندم میگیره و گاهی هم حرص می خورم!حالا امروزم همینکارو کرد طبق انتظار، تازه عصر که بیدار شدیم و میخواستیم چایی بخوریم رفتم یه کاسه فرنی در آوردم دوتا قاشق خوردم خوردم ازش و بقیه اش رو دادم دستش و اونم گفت خب دوس دارم بخورم ولی دارم میترکم همچنان نمیخوام بخورم! یه قاشق خورد با چایی و بقیه شو داد دست خودم که منم نخوردمش ، چاییم که تموم شده بود و داشتم لیوانمو میبردم تو آشپرخونه اون ظرف فرنی رو هم گرفتم دستم گفتم بیا بخور، اول گرفت و بعد یهو به خودش اومد گفت چرا داری گولم میزنی و شیطنت می کنی که بخورمش، مگه آزار داری آخه نیشخند منم پسش گرفتم و بردم گذاشتم تو یخچال! پارتنر خان شیکمو ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم ولی حجم وعده های خوراکی اش خیلی کمه! ولی مثلا هر دو ساعت -3 ساعت میگه دارم ضعف میره از گشنگی !! همین الانش هم 12 کیلو از من چاقتره! هعیییییی ، چقدر خوشحالم اون روزهایی که من وزنم ازش بیشتر بود تموم شده و کلی میتونم حس خوب و گاها بدجنس طوری داشته باشم نسبت به این قضیه! از خود راضی 

یکم کار دارم انجام بدم و برم جمع و جور کنم برای رفتن

آخر هفته ی پاییزی  دلچسبی داشته باشید دوستا

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

صب که بیدار شدم هوا ابری و خنک و زمین خیس بود ، من بودم و اتاق نیمه تاریک و باد ملایم و حس پاییزی

دیشب خیلی دیر خوابیدم.چند تا از اعضای فامیل پارتنر که تو یه سن و سالیم رو دعوت کرده بودم شام و دور همی خوش گذشت خواهر زادش هم که همسن منه همون روز رفته بود ثبت نام ارشد و برامون شیرینی خریده بود آورد و منم که شام قبولی دادمنیشخند. هنوز نمیدونم چرا خستگی مهمونداری 15-20 نفره رسمی برام با مهمونداری خودمونی 6 نفره یه اندازس!!! یه جاش مشکل داره!

دوشب قبل یه مشتری اومده بود(با دخترش و نوش) و داشت نوبت میگرفت برای مهمونی که داشتن و بین این حرف زدن ها اونقدر ازم تعریف کرد و بهم اظهار محبت کرد و گفت دوستم داره(خانووومه بابا!!) که هم کلی حال کردم (هر بار میاد ازم تعریف میکنه!) بعدش یه لحظه فکر کردم شاید داره خرم میکنه! که تخفیف بگیره!!! نمیدونم چرا هر کی ازم خیلی تعریف می کنه بعد از یه لحظه فکر میکنم نکنه ریگی به کفشش باشه! خیلی حس بدیه این شک و تردید و من فکر میکنم حتی اگه یه نفرم ازته قلبش این احساسات رو داشته باشه و به زبون بیاره اونقدری که ما چند رنگی دیدیم تو جامعه ، بازم باورش نمی کنیم ته ته دلمون از ترس اینکه بهمون آسیب بزنه این احساس!

*از صب به خودم گفتم خوش اخلاق باش، لا اقل خوش اخلاق تر از روزهای گذشته. به هر کسی که وارد محیط کارت میشه توجه ویژه بکن، چون اون اومده که روزی و برکت ترو زیاد کنه. همین چند دقیقه پیش یه مامان و یه پسر بچه کوچیک اومدن. بچه هه خیلی بهانه گیر و ترسو بود! میگفت از دور.بین نمی ترسم از نو.ر می ترسم!!! خلاصه که بچه بد قلق بود ولی اونقدر باهاش حرف زدم و شوخی کردم  که یخش باز شد و کارمون راه افتاد. موقع رفتن مامانه گفت پارسالم آورده بودمش پیش شما و به پسرش گفت:دیدی چه خانوم مهربونیه، من که گفته بودم میریم پیش این خاله خوش اخلاقه! حس خوبی داشتم مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

از صبح که اومدم آفیس مثل یه دختر کاردان و خوب نشستم به کار کردن و انجام پروژه های مشتری ها. حالا فکر نکنید خواب نما شدمااااا الان اوضاع اقتصادی_ جیب مبارکم اینطوری می طلبه!!!!  نیست که با پرداخت شهریه دانشگاه نیمه دولتی شوک الکتریکی به خودش  و موجودی حسابا  و کارتهای بانکیم وارد شده، در صدد جبران _ نیشخند فکر کن که در این حد که طرف پنجشنبه 10 تا سفارش داده الان آماده تو نوبت چاپ _ کارش!!! می دونم، خودمم باورم نمیشه به این سرعت عمل! عینک

باید یکی رو بیارم برای کارهای اینجا، حتی فرصت دکتر رفتن و خرید رفتنم ندارم این روزا! دقیقا یک ماهه! خدایا خودت یه آدم درست و سالم و حرف گوش کن رو به راه آفیس من راهنمایی بفرما،آمین!فرشته (خداییش اصلا حال و حوصله سر و کله زدن با شاگرد جماعت رو ندارم!)بیشتر نگرانی ام هم اینه که از مهر کلاسهامم هم دقیقا آخر هفته هاست که من پیک کاریمه! حالا یعنی یکی هم بیاد بنده خسته و کوفته بعد از دو سه ساعت رانندگی بعد کلاس هام باید بیام اینجا مشتری راه بندازم اونم با کار یدی!!! آخ خدایا خودت توان و انرژی و اعصابش رو بده.

پنجشنبه می خواستم بیام بنویسم ولی نشد، هم یکم کسل بودم هم بعدش یهو سرم خیلی شلوغ شد و تا ویروقت اینجا مشغول کار بودم و خلاصه نشد، از اینکه اون پست قبلی مونده بود رو جدید ترین یادداشتم خودم هم حس منفی می گرفتم.

ظهر تو راه برگشت از کار رفتم یه مقنعه بنفشخجالت خریدم برا خودم! رنگش رو دوست دارمو با کوله ام هم سته! ولی وقتی اومدم خونه و سرم کردمش دیدم قدش از اونی که می خواستم کوتاه تره و من مقنعه کوتاه نمی پوشم! حالا اگه بشه دو سه تا رنگ مختلف پارچه بخرم بدم برام بدوزن بهتر و بصرفه تره!

دوستم که فهمیده داره مامان میشه پنجشنبه تو وایبر برام عکس یه لباس سر همی گوگولی رو که رفته بود خریده بود فرستاد ، وای اصلا یه حس خوبی داشت که نگوووووو، اینکه تصور کنم چند ماه دیگه یه جفت پای گوگولی تپلو قراره از اون سرهمی آویزون بشه وااااااای خیلی حس خوبی داشت خیلی!

پنجشنبه بعد از کار زیاد و با حال بدی که داشتم چون پارتنر گفته بود بریم بعد شام خونه فامیلش شب نشینی و منم نمیخواستم نه بیارم تو کارش یه شامی خوردیم و حاضر شدیم رفتیم شهر دوست و همسایه ، یکی دوساعتی خونه خواهرش بودیم و بازم موقع برگشتن خواهر زاده دوسال و نیمه اش چسبید به من که تو نرو. گفتم نمیشه من باید برم خونه خودمون.گفت پس من میام باهات. میدونستم پروسه چیه! باید با خودمون می بردیمش مثل همیشه یه دور می زدیم و برش می گردوندیم خونش.با اینجال اون طوری که به من چسبیده بود هر چی مامان و بابا و خواهرش و خالش و بقیه میگفتن نرو دلمون تنگ میشه مامان گریه می کنه نمیتونه بدون تو بمونه که مثلا این بچه یکم دلش بلرزه و با من نخواد بیاد ، هیچ فایده ای نداشت چنان بهم چسبیده بود که حاضر نبود یه لحظه از من جدا بشه بره بغل پارتنر/داییش حتی!!!موقعی هم که میخواستم کفش بپوشم همش می گفت صبر کن ، نرو من میام! یکم که نق میزد می گفتم من بچه نق نقو دوس ندارما! یه لبخند گشاد بهم میزد که فقط بخواد دل منو بدست بیاره. کلا هر چی میگفتم (حتی یکم با بدجنسی که بیخیال اومدن بشه!) فایده نداشت و حرفمو گوش می کرد. آخرش هم اومد و بازم بعد نیم ساعت تو خیابون گشتن و دور زدن با اشک و آه ازمون جدا شد !

دوتا نکته هم هست تو این جریان یکی ناراحتم می کنه و یکیش خوشحالم! اول اینکه  از اینکه این بچه هر بار با ناراحتی از من جدا میشه ناراحت میشم واقعا، آخه خیلی کوچولوعه و واقعا نمیشه رو حساب حرف الانش برش دارم بیارم خونه اونوقت بهانه بگیره و گریه زاری کنه چون میدونم تو این سن اصلا بچه نمی مونه پیش کسی تنهایی وگرنه حتما می آوردمش. دوم خوشحالم از اینکه این بچه با توجه به جدیت من و الکی آوانس ندادنم به بچه ها و اینطور دوستم داره اونم تو خانواده ای که بچه ها اجازه ببخشید ر.ی.د.ن رو سر بزرگتر ها رو هم دارن از طرفشون! یعنی اینقدر محبت خاله خرسی میشه به بچه ها تو اون خانواده که آدم حالش بهم میخوره. نمونه اش هم خواهر بزرگه این بچه هست که ادم حالش بهم میخوره از لوسی و بی ادبی اش! منم واقعا تحمل این مدل محبت کردن و این بی ادبی ها رو ندارم چون با اینکه خودم تک دختر بودم یادم نمیاد که مامانم یه بار لوسم کرده باشه یا از اشتباه و بی تربیتی ام چشم پوشی کرده باشه!! بعد هم اینکه این بچه در حالی بهم وابسته و علاقه مند هست که با هیچکدوم از اونهای دیگه چه خاله و عروس و هیچ کس دیگه تو خانواده اینطور نیست  و  این بازم در حالیه که من اصلا و ابدا محبت و توجه ای از اعضای خانواده پارتنر دریافت نمی کنم! هر چی هست از سر ادب و اجبار هست و نه هیچ حس نزدیکی! نمیخوام اینجا سر ناراحتی و درد دل باز کنم ولی دیدن این وابستگی که مثل یه خار تو چشم اونهایی که واقعا چشم دیدن منو ندارنه، خیلی حس خوب و پیروز مندانه ایه! همین منو بس عینک

دیروز هم که جمعه بود یکم کسل شدیم رفتیم بیرون دیدیم اونقدر وحشتناک شلوغه که بعد نیم ساعت توبه کنان ،فقط از سوپر خرید کردیم و فیلم خریدیم و پریدیم تو خونه !! آخر شب هم با مامی حرف زدم ،اونم دلگرفته بود و متاسفانه بجر چند دقیقه حرف زدن باهاش کاری از دست من بر نمی اومد. بعد هم ساعت 12 بی هوش شدم.خدارو شکر این مشکل نخوابیدن داره کم کم رفع میشه و دو سه روزه وضعم بهتر از قبله!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/۱٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

+: شنبه به قول دوستم روز خاصی بود در تاریخ زندگی هر دومون! من رفتم برای ثبت نام ارشد و اونم بصورت خیلی یهویی فهمید که داره مامان می شه! یه حس خاصی بود. از اولش. از همون موقع که من اولین نفر بعد از خودش بودم که این خبرو می شنید و تو حس و حال طرف مقابل شریک میشد. حال عجیبی بود! دوستم خیلی هول شده بود ، هیجان زده بود و بغض کرده بود. منم واقعا نمی دونستم چی بگم! اخه تازه تصمیم گرفته بود که 6 ماه بعد اقدام کنه، حالا لطف خدا خیلی زودتر شامل حالش شده بود.براش خوشحال شدم مهم این بود که تصمیمش رو گرفته بود حالا تو زمان بندی اش یکم برنامه ریزی هاش بهم ریخته که کاریش نمیشه کرد.

0: دیروز دختر خالم عکس ویزای شینگنش رو برام وایبر کرده بود! یکی دوساعت بعدش تو پوچی بودم. اعصابم بهم ریخته بود که چقدر همه چیز می تونه برای یه نفر رو روال و غلتک و بقول معروف هلو تو گلو باشه! اونوقت همون چیزا رو،یکی دیگه هر چی براش دست و پا می زنه ازشون بیشتر دور میشه و رسیدنش سخت تر میشه. با همون حال گرفته و آویزون رفتم سر کار عصری!شب که برگشتم حالم خیلی خوب بود! تو همون چند ساعتی که سر کار بودم و فکرم دور و بر همین چیزا چرخ می زد دیدم نه! باز کور شدم از خودم و نمی بینم که همین داشته های من چقدر برای یکی دیگه می تونه آرزو باشه، در واقع تنها چیزی که الان توش احساس کاستی می کنم ، مادیاته! وگرنه از همه چیزهایی که دارم راضی ام و پول و مال هم تنها چیزیه که همیشه می شه بدستش آورد. همینا رو اومدم به پارتنر خان گفتم و فکر کنم طفلی!خیلی خیالش راحت شد و نفس راحتی کشید که من به این نتیجه رسیدم !!!

-: این شبا بی خوابی ها و بد خوابی ها داره دیوونم میکنه. دیشب نمیدونم حدود سه بود که خوابیدم در صورتی که از ساعت 11 و خرده ای رفته بودم که بخوابم! واقعا حالم بد و منقلب میشه. دوتا موضوع هست که فکر میکنم تاثیر گذاشته رو این بد خوابی هام. یکی اینکه امسال از اول تابستون این کمپرسور کولر (که نمیدونم چراااااااااااااااااا موقع نصبش پشت پنجره اتاق خواب!!!!پارتنر خان فکر نکرد جاش مناسب نیست اصلا)، خیلی صدای بدی میده .یعنی از قبل خیلی بیشتره صداش! یکی هم اینکه به سمفونی ناهماهنگ شبانه ی پارتنر خان حساس شدم. واقعا هم نمیدونم چیکار کنم. هم دلم نمیاد وقتی میگه میرم تو اون اتاق می خوابم بزارم بره هم اینکه نمیتونم هر شب 10 بار صداش کنم که سرش رو جابجا کنه. این صدای سمفونی پارتنر هم از سالهای قبل خیلی ناهماهنگ تر و خراشیده تر شده! درست مثل صدای کمپرسور کولر! یه بار بین حرفا انداختم که بره دکتر گوش و حلق و بینی منتها مثل اینکه نگرفته!!! چیکار کنم خیلی حال بدی دارم شبها! حالا امروز تو راه اومدن آفیس رفتم در مغازه یکی از مشتری هام که سرویسکار کولر و این چیزاس گفتم تروخدا امروز بیا چک کن کولرمونو! قول داده بیاد. امیدوارم بد قولی نکنه!چند بار پارتنر خان به خود نصاب کولر زنگ زده تو این چند وقته ولی هی پیچونده نیومده گفته وقت ندارم! حالا امیدوارم این یکی منو رو سفید کنه بیاد شاید امشب یکم آرامش رو تجربه کنم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٠ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امسال پاییز با یه عطر و بوی جدید میاد به زندگی ام.. یکم هیجان و تکاپو ی بیشتر....

امسال پاییز دوباره بعد از سالها بچه مدرسه ای دانشگاهی میشم!

اون کوله ی بنفشی که چند هفته قبل از خیابون منوچهری خریدم رو می اندازم رو کولم و می رم دنبال ماجراجویی . تو مسیری که میشه آسمون ابری و زیبای خدا رو با نرکیبی از کوه و جنگل و نم بارون و  دریا و سلکشن مورد علاقه آهنگ هات تخت گاز بری....


خدایا شکرت ♥

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یعنی 11 روزه که ننوشتم اینجا! جالبه که 10  11 بار میخواستم بیام و بنویسم ولی خب نشده و نیومدم و تمام اون داستانهایی هم که قصد طول و تفسیرشونو داشتنم یادم رفته تا الان! نیشخند

خدارو شکر خوبم و چند روزی  یکم سرم شلوغ پلوغ بوده و بعد هم چند روزی تنبلی کردم و الانم میگذرونم

تو هفته ی گذشته چهارشنبه تا جمعه رو برای یه *ورک شاپ بین المللی تهران بودم و واقعا از نظر جسمی خیلی بهم فشار اومد هم ساعات طولانی تو راه بودن و هم ساعت های طولانی ورک شاپ فشرده و هم گرمای طاقت فرسای مرکز ایران!!!!

مخصوصا که همیشه هر جایی غیر از ر.ختخو.ا.ب خودم خوابم مختل میشه و تو دو شب حدود 6 ساعتم نخوابیدم!

ولی تجربه ی خوبی بود. چون قبلن دوره ها با استاد های خارجی و مخصوصا ایتالیایی نبود  و همه داخلی بودن در کل راضی ام! از خود راضی

یعنی وقتی برگشتم حس اون سرباز آموزشی رو داشتم که دوماه پدرشو در آورده بودن و تیکه پاره رسیده خونه تا جونی دوباره بگیره! بدیش هم اینه که از اون روز تا بحال یه سردرد مزمن بدی دارم. طوری که تو 24 ساعت فقط چند ساعتش رو سردرد ندارم و بقیه ساعات مخصوصا شب موقع خواب دارم میمیرم از این سر درد لعنتی! کلا متاسفانه مدل سر درد های من همینه یا چند ماه سر درد نمیشم یا اگه بشم کمتر از یه هفته باشه افت داره!آخ

الانم برای هفته آینده میخوام یه دوره برای مربیگری فنی و حرفه ای شرکت کنم و کارت مربیگری بگیرم. احتمال میدم به کارم بیاد.

***تا شهریور قراره اتفاق های مثبت زیادی برام رخ بده البته اگه خدا بخواد و حسم اینو میگه شدید! به امید پیشرفت و موفقیت و البته همه اینها همراه با سلامتی برای همه

♠ یه چیز بامزه هم اینکه دیروز خونه قلوی سابق بودم از صب به صرف صبانه تا عصر به صرف عصرانه اونجا بودم! عصری که میخواست کاپوچینو درست کنه صدام کرد دم کابینتی که فنجون های مخصوص کاپوچینو توشون بر عکس چیده شده بود و گفت بیا اینجا ببینم ! یکی از اینها رو انتخاب کن تا ببینم رنگت چیه؟!( داخل هر فنجون یه رنگ خاص بود که البته چون برعکس چیده شده بودن قابل دیدن نبود!) منم یه لحظه نگاه کردم به ردیف فنجون ها و گفتم سومی! وقتی برش گردوند و رنگش رو دیدیم دهن اون باز موند و نیش منم باز شدددددددددددددددد خندهخب معلومه دختر همیشه بنفش!!! این حس قلبیه برا همین هیچوقت اشتباه نمی کنه! خیلی ذوقیده شدم! عینکمژه مثل همیشه باید به حس هام اعتماد کنم 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

×طبق معمول این تعطیلات هم جایی نرفتم! البته تو این تعطیلات جایی رفتن هم کفاره داره! همینطور که دختر خالم میگفت از شمال اومدن فقط ...خوردنش براش موند! بعد از اینکه یه مسیر 3 ساعته رو 16 ساعت تو راه موند!

×چند وقتی بود که هر بار نوبتی و به ترتیب لینک های بلاگم  رو که باز میکردم با صورت می رفتم تو در بسته یا قفل شدش!!! امروز دیگه لینکدونی تکونی کردم و از اینکه حدود 10 تا یا یک هفتم پیوند هامو به یکی از دو دلیل ذکر شده مجبور شدم حذف کنم یکم دل چرکینم! کلا بنظرم اونی که نمی نویسه دیگه، هیچ. ولی اونی که تا بحال می نوشته و یهو تصمیم میگیره خودشو گ..ه کنه و رمزی بنویسه و شرطش هم این میزاره هر کی وبلاگ داشته باشه یا درخواست کنه بهش رمز میدم!!! خیلی کمبود داره و از اینکه یه عده یهو بیان و هی م.وس  م.و.س ش کنن که ازش رمز بگیرن، ا.ر.ضا میشه! 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٩ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

...

دلم لاله ی عاشق..

آهای بنفشه ی تر...

نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو، تو پر پر...

من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم...

...

بگو با من_ عاشق، چرا برات زیادم...

...

اگه دست توی دستام نزاری... خدانگهدار...

 

---------------------------------------------------------------------

 

یه حال عجیب منگ طوری داری الان. نمیدونم حسش شبیه خلسه هست اونم بخاطر شب خوب نخوابیدن دیشب و  صب زود پاشدن امروز هست و رانندگی با حالت خواب آلودگی و منگی..

چهارشنبه بعد از افطار با 4 تا از همکلاسی های دوران دبستانم قرار داشتم... بعد از اون همه سال... حس خیلی خوبی بود.. همه استقبال کردن و دوست داشتن و میخواستن بیشتر  از این دیدار ها داشته باشیم... دوت اشونو حدود  20 سال بود که ندیده بودم و دوتای دیگه یکی رو چند سال قبل اتفاقی تو خیابود دیده بودم و یکی هم دوسال قبل اتفاقی تو کلاس زبان همکلاس شده بودیم. همه دختر های موجه و موقر و تحصیل کرده ای هستن و آدم واقعا از معاشرت باهاشون مفتخر می شه. یکی کارشناس ارشد شیمی. یکی کارشناس ارشد زبان. ف.ر.ا.ن.سه یکی کارشناس ارشد معماری و یکی هم مهندس پز.شکی هست. همشون هم جرو خانواده های خوب و تقریبا سرشناس هستن و باهم خوب جور بودیم. جالبه که اونایی که منو ندیده بودن میگفتن اصلا تغییر نکردم از اون زمان. فقط یکیشون بود که میگفت اگه تو خیابون میدیدمت ، نمیشناختمت! ولی اینا در حالیه که من عکس بچگی مو به هر کسی که  تو بزرگسالی باهاش آشنا شده بودم نشون میدادم، امکان نداشت باور کنه اون منم!! ولی شنیدن اینکه تفاوت چندانی نکردم، برام خیلی خوشایند بود.

حالا بعد از اون قرار چهارشنبه ای، دیروز صب که تو گروه وایبرمون پیام دادم باز جمعه شد! دیدم به همه پکیدن بدتر از من و خیلی اتفاقی و سریع یه قرار گذاشتیم برای دیشب بعد از افطار توی پارک. منم وسایل بازی بردم و اول من و یکی از دوستام بودیم و بعد دونفر دیگه هم بهمون ملحق شدن و بعد حدود ساعت 11ونیم هم باهم رفتیم آبمیوه خوردیم و 12 گذشته بود که برگشتیم خونه. 

من یکی از این دوستام همونی که د.و.ر.گه هست و استاد ز.با.ن.فر.ان.سه رو خیلی دوست داشتم همیشه ولی نمیدونم چطور شد که رابطمون رو نتونستیم بعد از مدرسه ادامه بدیم. دیشب کلی از عکسهای  تولدم تو دوران مدرسه و ... حرف زدیم و یاد ایام کردیم... خیلی برام جالب بود که اینبار اون دوستم هم خیلی مشتاق رابطه بیشتره و خلاصه که قراره کلی باهم دخترونه بترکونیم :)

میخوام اینبار برای دور همی از عکسهای اون موقع براشون چاپ کنم و ببرم و حسابی  حس نوستالژی داشته باشیم...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ دیشب بعد کار رفتم دنبال پارتنر خان و اونم دفترچه بدست اومد و رفتیم بیمارستان.دکتر برام نوار قلب نوشت و دادم و گفت که بنظر اوکی میاد و ممکنه برای گرفتگی عضله قفسه س.ی.ن.ه باشه و پراپرانول و یه قرص دیگم نوشت برام که من نخریدمشون چون کلا قرص خور نیستم! گفتم باهاش مدارا میکنم و خوب میشم.

2/چند روز قبل نوشته بودم که رفتیم سینما و فیلمش هم 5ستاره بود! همون اول قبل اینکه فیلم شروع بشه به پارتنر گفتم هتله؟! بعد معلوم شد که درست حدس زده بودم و جریانات تو هتل 5ستاره ی هما یا همون Hight سابق اتفاق می افته. اسم کارگردانش که یه خانوم بود رو هم قبلا نشنیده بودم ولی بازیگرای خوبی بازی میکردن توش از همه بهتر شها.ب حسی.نی و شیرین بینا بودن و سحر ذکریا و چند تا دیگه. بازم شها.ب واقعا بازیش جالب بود.خیلی قبولش دارم از همون سریال 15 سال قبل که توش بازی میکرد به اسم پ.ل.ی .س  ج.وا.ن و بعد هم اون فیلم رخسا.ره که بازم توش با میت.را حجا.ر هم بازی بود. 

3/ جدا از داستان این فیلمه همونجا تو سینما یهو پرت شدم تو 10 سال قبل و یاد یه دوست خاص افتادم که خونش دقیقا روبر.و همین هتله بود و من خاطرات خوبی دارم ازش.... هی هی...

4/الان نشستم سر حساب کتاب های کاری و متوجه شدم که حساب های سال قبلمو هنوز نبستم! یعنی ار دی ماه پارسال ننشسته بودم حساب کتاب کنم ببینم چند چندم با خودم!!!! الانم که دارم کم کم انجامشون میدم دیدم توماه  گذشته  زدم ترکوندم خودمو حسابمو! تقریبا دو ملیون فقط خودم هزینه های شخصی خودم بوده تنهایی!!! اسفند ماه هم این مبلغ تا 3 ملیون پیش رفته!!!!!! اصلا داشتم شاخ در میاوردم. مگه من چیکار کردم که اینهمه هزینه شده؟؟؟؟؟؟ تازه من ریزتزین هزینه ها رو هم یادداشت میکنم و خرج خونه هم یه مقداریش یعنی خرده خرج های ماهیانه رو دوشمه فقط که اصلن هم به چشم نمیاد هیچوقت!  جالبه که هر بار هم که حساب کتابام تموم میشه با خودم قرار می زارم ماه بعد جلو یه سری هزینه های بیخودی و اضافه رو بگیرم  و در طول ماه هم اصلا فکر نمیکنم که دارم جایی بیخودی خرج میکنم و اصلن هم اهل هر لحظه لباس و کیف و کفش خریدن نیستم ! متفکر

5/پنجشنبه که تولد خواهر زاده پارتنر دعوت بودیم به صرف شام و کیک و ایتها. من بازم غصه ام گرفته بود که چی بپوشم آخه؟؟؟؟؟؟ تمام لباس هام یا برام گشاد شدن یا اونهایی هم که اندازم هستن زمستونی و گرمن!! واقعا معضلی شده برام. روز قبلش هم که بیرون بودم برای خرید هدیه برای خودمم گشتم یه تونیک مجلسی یه یکم ساده برای روی شلوار پیدا کنم که یا اونقدر مامان بزرگی بودن یا اونقدر گرون که پشیمون شدم! 

6/یه هفته بیشتر بود که اصلا رو ترازو نرفته بودم . از بس که ورزش میکردم و خودمو میکشیدم و باز رو همون وزن قبلی قفل بودم و از حرصم میرفتم عصبی خوری می کردم و باز عذاب وجدان میگرفتم و باز روز از نو روزی از نو میشد این تصمیم رو گرفته  بودم تو این مدت هم اصلا نمی دونستم چه گندی ممکنه زده باشم و از ترسم بیشتر مصر میشدم که نرم رو ترازو. یه جورایی این هفته خیلی نوسان داشت تغذیه و خورد و خوراکم یه وقتایی صب تا شب کنترل شده بود خوردنم و شب بجاش یهو هوس پفک و شکلات میکردم و باز فرداش ورزش میکردم تا اونو جبران کنم و یه وقتایی هم بعد ورزش در طی روز کلی گرسنه میشدم و میخوردم وکلا تعادل نداشت اصلا!! اما امروز صب بعد صبحانه و ورزش و دوش گرفتن گفتم هر چه بادا باد برم ببینم چی شده! رفتم دیدم نیم کیلو کم کردم! و نیم کیلو دیگه باز باید کم کنم تا برسم زیر اون وزنی که از قبل عید روش قفل شدم!!!!! حالا امروز اگه خدا بخواد و کمکم کنه یکم این شکم صاب.... رو کنترل کنم تا ببینم تا آخر هفته میتونم این نیم کیلو رو کم کنم یا نه!!! صبم بعد ورزش حسابی و دوش ، ناهارمم اماده کردم واومد سر کار! الانم منتظر یه مشتری هستم که تا بحال نیم ساعت تاخیر داشته!

7/صب جلو آینه به خودم گفتم امسال باید کلی سفرهای خوب و هیجان انگیز و دوست داشتنی بریم! اصلا راه نداره باید بشه! آمین♥

×× دیروز صب که توفیق اجباری شده بود و تو خونه مونده بودم! در یک عملیات محیرالعقول زدم یه گروپ تو وایبر درست کردم و 5 تا از دوستای دبستانم رو که از تو فیس پیداشون کرده بودم رو ادد کردم که هماهنگ کنیم بعد از سالیان سال ببینیم همو. یعنی سه تاشون رو که من بیست ساله ندیدم! یکیشونو 10سالی میشه و اون یکی رو ولی پارسال اتفاقی تو کلاس زبان دیدمش! بچه ها برای هفته آینده یکم مشکل داشتن  و از قرار معلوم میافته برای داخل ماه رمضون! خیلی هیجان دارم براش!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٦ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دیشب از سر کار رفتم خونه با کلی انرژی مثبت و مهربونی و حس های خوب.بعد یه ساعت بعدِِش که لباس ورزش پوشیده داشتم پای وایبر با دوستم صحبت میکردم و پارتنر از اون اتاق مطالعه اش که داشت توش روی تز پایان نامش کار میکرد اومد بیرون که منو تشویق کنه زودتر ورزشم رو شروع کنم و خب منم داشتم با دوستم حرف میزدم و داشتم نهایت سعی ام رو میکردم که زود تموم کنم این مکالمه رو و بعد پارتنر هم بالا سرم وایستاده بود که گوشی ام (هووش رو !) از دستم بگیره!(مثلا داشت بهم لطف میکرد که زودتر راهی ام کنه برم رو دستگاه کار کنم!!) و همزمان چشمش هم رو صفحه موبایل من و نوشته های در حال رد و بدل شدن بود و هی غر میزد که زودباش بگو بای و قط کن!! منم موقع خداحافظی به رسم صحبت های همه دوستها و دختر ها کلی بوص! و بقل ! و قلب و عشقو@لا@نگی برای دوستم در کردم و جالب اینه که پارتنر باهام قهر کرد سر همین قضیه!!!! که چرا اینقدر قر@بون صد@قه دوستات می ری ولی اینقدر به من توجه نمیکنی؟!!! در صورتی که دقیقا دیروز کلی کلی بهش توجه کرده بودم! بی جنبه رو!!! من اول فکر کردم داره شوخی میکنه ولی وقتی رفتارش 180 درجه برگشت و برام قیافه گرفت و دیگه مهربون نبود فهمیدم جدی جدی بهانه گرفته سر این موضوع و داره حال گیری میکنه! اصلا مونده بودم تو این تعادل رفتاری!!! بهش گفتم شما از این به بعد عصرا اصلا خونه نمون چون قاطی میکنی دست خودت نیست!

خلاصه که همین موضوع حال منو گرفت! منم ورزشم رو کردم و رفتم دوش حسابی گرفتم و بعد هم موقع فوتبال اروگوئه و کاستاریکا که من فقط بخاطر اینکه اون نشسته بود فوتبال ببینه پیشش نشسته بودم و داشتم با موبایلم ور میرفتم و بازم شرو کرد به عیب و ایراد گرفتن که تو همش دستت به موبایله واصلا کار و زندگیت شده همین  همش تو وایبر و اینجاها هستی و داری با دوستات می حرفی و معتاد شدی و ...! این در حالیه که خودش تمام  مدت تا هر وقت که بخواد داره با گوشیش بازی میکنه!!! خب اگه گوشی دست گرفتن بده! تو چرا دستت میگیری؟ بازی کردن تو با حرف زدن من با دوستام چه فرقی داره؟؟؟ بهش گفتم شما از خودت کوری از بقیه بینا! تا وقتی خودتم با گوشیت ور میری و بازی میکنی همینه که هست!

بعدم قهر کردم رفتم تو اتاق بخوابم ولی تا یکساعت بعدش داشتم همش این پهلو به اون پهلو میشدم بعدم دیدیم چرا من خودمو عذاب بدم! پاشدم رفتم تو هال و یکم بهش غر زدم و دوباره اومدم تو اتاق ! بازم خوابم نمی برد اونم فوتبالش تموم شد اومد بخوابه بعد از چند مین من پاشدم رفتم اونقدر خوابم پریده بود که قشنگ نشستم با دل سیر فوتبال تیم محبوبم  *ایتالیا رو دیدم و با اون بردی هم که داشتیم کلی حال کردم و تا بخوام بخوابم 5 صب بود ! خوابمم نمیومدا یعنی قشنگ میتونستم بشینم بازی ژاپن و ساعل عاج رو هم ببینم ولی گفتم بیخیال ! تا ساعت 8 خوابیده بودم و بعد با سرو صدای پارتنر بیدار شدم . میخواست بره اداره داشت یه چیزایی می گفت که من متوجه نشدم و بعد هم که اون رفت من پاشدم ولی خیلی گیج بودم از خواب! و یه درد بدی هم تو قسمت سمت چپ س#ی#نه ام داشتم انگار یه رگی می کشید و اصلا دستم رو نمیتونستم تکون بدم. یه یکی دوساعتی بیتوجهی کردم ولی هر چی میگذشت بد تر میشد! منم تو اون فاصله رفته بودم یه سر بیرون برای سالاد مواد خریده بودم و ماشینو که دم در گذاشته بود پارتنر اورده بودم تو پارکینگ و بعد هم چون بی حال بودم دراز کشیده بودم رو تخت. ناهارم هیچی درست نکرده بودم اونم گفته بود دیر میاد ولی از درد نمیتونستم بخوابم! دیگه یه جاهایی ترس برم داشته بود گفتم نکنه تو این سن و سال دارم سکته می کنم؟؟؟؟  سریع با بدبختی برای پارتنر اس ام اس دادم و اونم یک دقیقه بعد زنگ زد که چی شد  چته و ... منم گفتم حالم اینطوریه اونم گفت سعی میکنم تا یه ساعت دیگه خودمو برسونم! منم گفتم دیگه من مرده بودم بدون داستان این بوده! یه نیم ساعت بعد یکم بهتر بودم یا شایدم داشتم سعی میکردم که بهتر باشم! پاشدم یواش یواش حاضر شم برم سر کارم و همون موقع پارتنر هم رسید و گفت بریم دکتر! منم اشتباه کردم گفتم نه نمیخواد الان که دکتر قلب نیست تازه من باید نوار قلب بدم! و اونم بی خیال شد!

***ولی همین الان زنگ زدم که بعد کارم منو ببر دکتر برام نوار قلب بنویسه من فردا برم بدم!!!

والا بخدا چرا گفتم مهم نیست و نرفتم اولش نمی دونم! احتمالا همون حس قهرمان پنداری همیشگی یا ارزش ندادن به خود! حالا بزنه بیافتم بمیرم که چی؟! خودمو قوی نشون بدم تو زندگیم؟؟؟ همین حالا یاد نوشته های وبلاگ دوستم افتادم که هر روز میخونمش ! خودم هم قبلا به این نتیجه رسیده بودم که خیلی جاها برخلاف ظاهر زنانه ام خیلی زیادی دارم نقش مردونه بازی میکنم. همه جا خودم تنها میرم همه کار خودم تنها میکنم. همه هزینه هامم که دارم خودم از کار و درامدی که دارم می پردازم! پس این پارتنر دقیقا چیکارست؟ قفط همین ؟ (تازه همیشه هم از من شاکیه که اونقدر که شاید و باید کمکش نمیکنم تو پرداخت هزینه ها! مثلا من همه خرج خونه رو بدم که بتونیم یه وام دیگه بگیریم که اون بجاش قسطاشو بده! ) فقط یکی باشه که تنها نباشیم و هر وقت خودش صلاح بدونه بهمون محبت کنه؟! خب یه جاهایی ما باید مجبورشون کنیم بهمون بیشتر توجه و محبت کنن و اصلا بخاطر ما تو زحمت بیافتن! چی میشه مگه؟؟؟ آخه خود پارتنر دقیقا همین طوریه ! یعنی خدا نکنه سرش درد بکنه یا مثلا انگشت پاش کوبیده شده باشه لب مبل، حتما حتما هر چند دقیقه یاد آوری میکنه درد ش رو و خب طبیعتا منتظر توجه و سرویس دادنم هست! منم با جون و دل براش انجام میدم چون دوستش دارم ولی خب....حالا من_ خنگول دوشنبه شب تا سه شنبه شب داشتم از درد بال بال میزدم، یه درد عجیب و غریب که خب تو دوران ماهیانه اومده بود با این قاطی شده بود و اصلا کمرم داشت دوتا میشد و از درد زی/ر ش/ک/م داشتم می مردم و جون میدادم! تمام این ساعت ها هم پارتنر خان منزل تشریف داشتن ولی هیچی دقیقا هیچکاری نکرد برام من اون شب تا صب سه بار پاشدم کیسه آب داغ برا خودم درست کردم و از درد به خودم پیچیدم و صب که بیدار شده بودم و گفتم شب نتونستم پلک رو هم بزارم فقط گفت عه! خب به من می گفتی! خب تو که دیده بودی من حالم بده یه چایی دستم ندادی تازه من کلی به خونه رسیده بودم و تمام وظایفم رو انجام داده بودم! منم گفتم باشه اینبار دارم برات! نه که ادم بدی باشه یا بی توجه باشه! این طبیعت زشت آقایونه که باید هر چیزی رو تو چشماشون فرو کرد!!! یعنی باید هی میگفتم فلانی اینکارو برام بکن فلانی اینو بیار اونو ببر. کیسه ابگرم درست کن. چایی نبات بده.  ش/ک/مم  رو ب/م/ا/ل و ...!

 

امسالم سال استفاده از تجریات ارزشمند دوستان و اطرافیان در زمره ی زندگی ز/نا/شو/یی و خانوادگی نامگذاری کردم از همین الان! خیلی چیزا ارزش امتحان کردنو نداره وقتی دیدی آخرش چی از آب در میاد! 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٥ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو این آرتیکل اسمش رو نوشتن : این چیزیه که بهش می گن  جاذبه گاسلینگ!

یه جا هم بجای OMG معروف نوشتن "OMGOSLING!" خیلی باحاله من نمیدونم چرا تا من یه چیزی رو میپسندم، کلا جهانی میشه جذابیتش! یه مدت هم که جویی تریبیانی بود!

کلا می خوام بگم سلیقم خوبه ! امتحان شده هست این قضیه!از خود راضی

----------------------------------------------------------------------------

سوتی دادم خفنگ!!!  اینطوری که یه روز تو هفته ی قبل دم ظهر درست یه ساعت قبل اینکه پارتنر بیاد من داشتم یکم خونه رو مرتب میکردم و چند روزی بود که این جاکفشی بی نظم بیرون خونه و اون جاکفشی بزرگه ی توی خونه که کفشا بزور توشن جا شده بودن و نصفشونم بیرون بودن رو اعصابم بود و میخواستم کفشای زمستونی و تابستونی رو جدا کنم و خلاصه یکم سر و سامون بدم بهشون. تو همین راستا مشغول شدم و یکم مرتب میکردم و یکم تمیز دیگه آخراش گفتم ببینم تو جاکفشی بیرون که کفش های دم دستی هست چیزی اضافه اگه هست برش دارم بزارم تو کمد یا داخل که دیدم اره یه جفت کفش خودمو باید بردارم همین که یه لنگه اش رو برداشتم.... هیپنوتیزم

<<


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام من اومدم  مژه

امروز صبح ساعت هفت و رب بیدار شدم و از ساعت هفت و نیم تا 10 یه سره ایستاده بودم به قطا.ب درست کردن برای مامان . چون بهش قول داده بودم ولی اصلا فرصت درست و حسابی نداشتم و فردا هم آخرین روزه و نمیدونستم که اصلا بتونم یا نه دیگه دیروز تصمیم گرفته بودم هر طور هست امروز قطاب ها رو بدرستم! نمیدونم چرا به خوبی بارهای قبل نشد بنظرم! البته من به خواست مامان یکم شیرینی مواد فیلینگش رو بیشتر کردم از اونی که تو رسپی اش بود. ولی خب بازم خوب و ابرومندانه شده ! با این ذیق وقت و بااین ریخت و پاشی که داشت و اون قسمت پیچوندنش که از همه وقت گیر تره خوب پیش رفت حدود 60 تا شد. یه مدل دیگه هم هفته ی قبل درست کرده بودم براش و اگه فردا فرصتش باشه یه مدل دیگه هم براش درست می کنم که لا اقل ببره با خودش.

دیروز روز جالبی بود. به دعوت قبلی یکی ار همکلاسی های اول دبیرستانم به دوره ای که با بچه های مدرسه چند ساله دارن دعوت شده بودم و یه بارم چند ماه قبل دعوتم کرده بود که نتونسته بودم برم ولی اینبار هم خودم دلم میخواست برم ببینمش( آخریت بار قبل عروسی ام رفته بودیم خرید کفش و کیف . اونم با همسرش و مامانش اومده بود همون فروشگاه معروف برای خرید ) دیده بودمش و می دونستم که دوقلوهای  دختر و پسر خوشگل یک سال ویک ماهه داره. اونم خیلی بهم گفته بود که بیام و اصرار اونم برام دلگرمی بود که این اشتیاق دیدن دو طرفه هست. و خب بالاخره بعد از خرید سه تا کادوی کوچولو برای خودش و بچه ها و یه شاخه گل دیروز عصری از کارم مرخصی گرفتم و  رفتم  خونشون. خب  راستش درست قبل از اینکه بخوام برم پشیمون شده بودم!!! چون من کلا آدم گروهی نیستم و مخصوصا تو جمعی که غریب باشم اصلا حاضر نیستم یه لحظه هم بمونم بس که معذب میشم! ولی یکی زدم تو سر این احساس و حس ضعف و با یه هیجان خاصی راه افتادم رفتم! اونجا 15 نفر بودیم و بغیر از صاحب خونه که خب منو میشناخت و یادش بود! من فقط یه نفر رو یادم بود که اون منو اصلا یادش نمی اومد!!!!! و دو نفر دیگه هم بودن که منو یادشون بود ولی من یادم نمی اومدشون!!! چون اینا با هم 4 سال یه مدرسه بودن ولی من فقط سال اول و پایه دبیرستان اون مدرسه بودم و بعد بنا به رشته ام که هنر بود رفتم هنرستان .تازه بیشتراشون دوره راهنمایی هم باهم بودن و دوستیشون قدیمی تر بود و سالها هم بود که دوره ماهیانه داشتن با هم. یک ساعت اول خیلی سخت گذشت بهم چون دوستم هم میزبان بود و هم  قل دخترش پیشش بود برا همین فرصت زیادی برای صحبت کردن با من نداشت و منم که دیدم اینطوری نمیشه شروع کردم کم کم با یکی شون حرف زدن  و یکم بعد تر هم که با دوتای دیگشون بیشتر صحبت کردم. همه متاهل بودن و نصف بیشترشونم بچه داشتن. جالبه که از این دوره پولی ها بود و صندوق داشتن و قرعه کشی میکردن و همه هم ماشالا حسابی به سر و تیپشون رسیده بودن و سانتی مانتال بودن و ساده ترینشون و من و صاحب خونه بودیم. 

با اینکه دیروز خوب بود ولی مطمئن نیستم که بخوام تو دوره باشم. راستش من واقعا آدم این خاله بازی ها نیستم مخصوصا که از سه-چهار نفر  تو گروه حس خوبی نگرفتم و لی عوضش از دوتاشون خیلی خیلی حس خوبی گرفتم و هم من مشتاق بودم بیشتر باهاشون اشنا بشم و هم اونا اظهار تمایل میکردن. راستش ترجیح می دم با همین دوستم و این دو یه نفر که آشنا شدم و خوشم اومده بیشتر رفت و آمد داشته باشم تا بقیه رو به زور بخوام تحمل کنم. حالا دیشب موقع خداحافظی دوستم و اون دختر که خوشم اومده ازش ازم پرسیدم از این به بعد هستی تو دوره هامون، منم واقعا نمیدونستم چی جواب بدم فقط گفتم باید ببینم برنامه هام چطوری میشه الان کارم رو سپردم دست شاگردم و اومدم اینجا تا یه فرصتی برای فکر کردن و سبک سنگین کردن داشته باشم. تا ببینم چی میشه...

دیشب بعد مهمونی دوره افتتاحیه جشنوا.ره بها.ر نا.رنج بود تو بوستان بزرگترین پارک شهر و پارتنر که بواسطه شغلش یکی از مهره های کلیدی برگزاری این جشنواره بود و خب منم چون پارسال بدلایلی نرفته بودم جشنواره امسال میخواستم حتما لا اقل افتتاحیه رو برم و پارتنر رو هم خوشحال کنم. خلاصه من با همون سر و وضع مهمونی ای پاشدم هلک و هلک رفتم جشنواره نیشخندو تو اون سیل جمعیت که لا اقل یک سوم جمعیت کل شهر بودن رفتم تو قسمت وی آی پی نشستم زباناونم در حالی که شونصد نفر ایستاده بودن پشت سر و اطراف حالا فکر کن پارتنر تو یه ا.ر.گ.ا.ن د.و.لتی کار میکنه من جلو ترین قسمت ،اولین ردیف با مانتوی حریر جلو باز و آستین های تا آرنج و شلوار بنفش و شال رنگی رنگی هلک و هلک رفتم اونجا نشستم!!! از خود راضینمی دونستم چطوری خودمو و استینمو موهامو جمع کنم!!!  پیش خودم میگفتم دستت درد نکنه برای اینکه چشم بعضی ها رو در بیاری یه کاری میکنی فردا این پسره رو اخراج میکنه حراست و شو.ر.ا.ی اسل.ا.می شهر!!! خندهتازه فکر کن تا پارسال حرف این بود که منم برم تو اداره همکارشون بشم گمونم اینا سکته کردن منو دیدن!!!

تاره تو مص.احبه .ها و کلیپ های پخش شده پارتنر خان هم حضور داشت و از همه خوش تیپ تر بود!نیشخند دیگه کلا ترکوندیم دونفری اونجا رو ! عینک تا بیایم خونه ساعت 12بود و منم که له لههه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من خوبم ولی الان یکم ناراحتم. البته خدارو شکر میکنم که ناراحتی ام سر موضوع کوچیکی مثل شکستن و لایه لایه شدن همیشگی ناخن هام از زمان کاهش وزنمه. این موضوع ماه هاست اذیتم میکنه! من قبلن هم ناخن های خیلی مستحکمی نداشتم ولی در این حد هم که وقتی تو کوتاه ترین حالت ممکن هم هستن بازم لایه لایه پوست بشن و از ریخت بیافتن نبودن! کلا سه چیز رو از دست دادم تو این راه. یکی موهام بود!! یکی هم ناخن هام آخری هم به قول دوستان ریخت و قیافه ام رو!!!! البته که من ترجیح میدم یکم بی ریخت متناسب باشم تا چاقالوی خوشگل!!!ولی اینکه هم کچل شی هم ناخن نداشته باشی هم زشت باشی هم چند تا تا متناسب شدن فاصله داشته باشی دیگه خیلی زیادیه!!!    چند سالی بود که قصد کاشت ناخن داشتم ولی همیشه از نگرانی عفونت و قارچی شدن و هزار تا از این مسایل خیلی جدی بهش فکر نمیکردم ولی الان دیگه واجب شده. پس لطفا خانوم ها  و آقایونی!!!! که در این زمینه اطلاعاتی دارید. لطفا به کامنت دونی مراجعه فرموده و این دخترک رو از نگرانی و ناراحتی برهانید :)

البته من زیادم پر توقع نیستم! در این حد ها هم باشه با همین دیزاین ها می پسندم و خوشحال هم خواهم بود!!

 

من کلا تو همین فرم و اندازه ها می پسندم دوست ندارم اصلا معلوم باشه که ناخن طبیعی نیست یا تو سایز بیلچه مکانیکی باشه!! شاید نهایت در حد چند میلی متر بلند تر از این هایی که طرح هاشو گذاشتم...عینک

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام به همه

باز من با یه عالمه انرژی اومدم که یه چیزایی رو تعریف کنم! بعد با دیدن این صفحه سفید یخچالی!! مدیریت ذوقم کور شد! احساس می کنم یه سطل آب یخ می ریزن رو ذوقم! یخ می زنه ، تازه اون چیزایی هم که تو ذهنم نگه داشته بودم تا یادم نرفته اینجا یاد داشت کنم هم یادم میره خنده

اول اینکه این ماشین حساب محل کارم خراب شده گویا! اینم من دیروز متوجه شدم وقتی مشتری که همسایه اینجا هم هست اومده بود ع.ک.س ش رو تحویل بگیره و حساب کنه و بعد اون عکس ها رو با دوتا قا.ب  براش حساب کردم و قیمتش کمتر از پول عکساش شد و من IQ وقتی پول و داد و از در داشت خارج میشد دوزاریم افتاد که دیگه نمیشد کاری کرد!!! مخصوصا که همسایه هم بود و من خودم هم همیشه ازش خرید می کنم و تازه کلی هم گرونفروش ن! اونوقت من موندم و یه جاهایی که داش می سوخت و هم حرص میخوردم و هم میخواستم به خودم دلداری بدم که اشکال نداره فدای سرت!کلافه تنت سلامت خیال باطل تازه خنده ام هم گرفته بود!

 البته که واقعا بعدش به همین نتیجه رسیدم که فدای سرم خب اشکال نداره فکر میکنم برای خودم یه کاری کردم! و مبلغش هم طوری نبود که حالا خیلی بهم فشار بیاره ولی بیشتر نگرانی ام از این بود که تا بحال چقدر از این اشتباه ها کرده و من متوجه نشدم؟ رو حساب اینکه ماشین حساب گرونم که پارتنر برام دو سه سال قبل خریده خیلی قابل اعتماده همینطوری حسابارو فقط یه بار باهاش زدم نگو ایشون به ضرر صاحبش کار میکرده و بنده مار در آستین پرورش دادم!!! دیگه چاره ای هم نیست از این به بعد باید حواسم رو جم کنم!

 

من از این دستبند های sagittarius کیا.گالری می خوااااام  . اونی که گرده و توش کمون هست رو میخوام! 

الانم هر کاری کردم یه سری عکس رو از گوشیم منتقل کنم اینجا نشد که نشد!

ولی خب من نا امید نمیشم یه سری عکس تو سیستم هست که اونها رو آپلود میکنم!

 

این یکی از اون عکس هایی که خودم چند سال قبل گرفتم و واقعا عاشقشم! اینکه چقدر آسمون زیباست و یه روز تابستونی بود که همراه مامان و پارتنر رفته بودیم دریا و من رو ماسه ها نشسته بودم و این صحنه رو شکار کردم ♥

این عکسم رو هم خیلی خیلی دوس دارم ♥

 

×چند روز پیش صب که اومده بودم سر کار و میخواستم بخاری گازی رو روشن کنم دیدم تو جعبه کبر.یت  فقط دوتا چوب کبریت مونده. اونم دوتا لاغر و نحیف  که معلومه ازشون آبی گرم نمیشه! کلا من چند روز بود هی میگفتم یادم باشه از خونه کبریت بیارم چون فندک این بخاریه خراب شده و شب که خاموشش میکنیم صب باید با کبریت روشنش کنیم! این نزدیک هم قبلا 3 تا سوپر مارکت بود که به لطف خدا یکی یکی بستن و تا 50 متر بالاتر خبری نیست و منم خیلی زورم میومد دوباره شال و کلا کنم و در اینجا رو ببندم و برم بخرم و بیام و دعا کردم با همون دوتا بتونم روشن کنم بخاری رو! نشون به اون نشون که هر دو تا چوب کبریت موقع ساییدن به گوگرد از وسط نصف شدن! و با اون نصفه اش هم نمیشد بردشون داخل بخاری و سرش رو به شمعک گاز نزدیک کرد تا روشن بشه! من مونده بودم تو سرما و محیط بزرگ یخ زده اینجا و با اینکه اصلا دوس ندارم  این حرکت رو رفتن از همسایه بغلی ببینم داره کبریت قرض بگیرم اونم هی بالا رو گشت هی پایین رو گشت تا یدونه چون بکبریت بدون جعبه پیدا کرد و داد بهم!!!!! یعنی صحنه تاریخی بود اون لحظه که می خواستم بخحاری رو با تنها چوب کبریت موجود روشن کنم قبلش یه سری دعا کردم  وکلی هم با "کوزت" همذات پنداری کردم که من تو قرن 21 دقیقا حال و روز اون بیچاره رو درک کردم ولی موندم اون یدونه چوب کبریته مگه چقدر گرما داشته! خلاصه که تمام انرژی و دقتم رو جمع کردم و بالاخره موفق شدم با تنها چون کبریت موجود در اون ایالت بخاریه رو روشن کنم! یعد هم رفتم به پسر همساده گفتم من موفق شدم و بنده خدا رو از نگرانی رهانیدم!

 

 معلم کلاس زبانمون که خودش رییس موسسه هم هست !!!خیلی دو دره بازه! یعنی کل کلاس  که داره خمیازه میکشه نیم ساعت بعد کلاس هم همه چی رو میسپره دست خودمون و با جملاتی نظیر اینکه من امروز مریضم. من حال ندارم ،من خوابم میاد! من حوصله ندارم من خستم !! کلا خودشو میکشه کنار. بین نیم تا یکساعت هم زودتر مارو میاندازه بیرون از کلاس و تعطیلمون می کنه و اونوقت  از 4 هفته مونده به امتحان کلاس دو روز در هفته مونکه 4 ساعته رو کرده یه روز در هفته یه ساعت! خیلی ممنون واقعا! فقط دویست تومن شهریه ازمون گرفته! البته خدارو شکر چون من از وسط ترم رفتم نصف مبلغو پرداخت کردم وگرنه که میکشتمش با این درس دادنش!

دیشب اومدم 4 صفه درس بخونم که 3 صفحه بیشتر نتونستم لامصب اصلا این 3 صفحه برابر با 30 صفحه هست از بس فقط اسم و تاریخ و سبک هنری و نقل قول ه! من نمیدونم واقعا راجع به مخ ما چی فکر میکنن که یه درس فقط همین ها رو برامون تهیه و تدارک دیدن همش اسمو اینکه فلانی چی میگه ، فلانی چی گفته از 100 سال پیش تا همین الان هم ایران و هم جهان! ای خدا!

*خواهر کوچیکه پارتنر همین الان زنگ زده به من _ کارمند! میگه برنامه شبتون چیه! گفتم چطور گفت آخه بچه ها رو دعوت کرده بودم برای شام امشب،گفتم اگه دوست دارید شما هم بیایید!  تو این 3 سال آخر نتونستم بهشون یاد بدم که اینطوری مهمون دعوت نمیکنن!  البته که اگه بخوان اصلا دعوت کنن!  اونم منی که حداقل یه هفته قبل همه رو دعوت میکنم خونم تا یوقت خدای نکرده برنامه های دقیقشون بهم نخوره نیست که خیلی سر کار میرن و بیزی هستن!!نمیدونم چی بگم واقعا :| البته که اینها خیلی دوست دارن من بگم نه من که کار دارم و مشتری دارم ولی پارتنر رو میفرستم بیاد اونجا دور هم خواهر ها با برادرتون خوش باشید ولی خب باید تو خواب ببینن!خنده منم مثل همیشه احتمالا بخاطر پارتنر موافقت می کنم امیدوارم متوجه رفتار غلط خانوادش بشه یه روزی! چند روز پیشا بعد از خوندن یه مطلبی واقعا دلم خواست که مامان پارتنر تو قید حیات بود و من میتونستم باهاش رابطه خوبی داشته باشم و دیگه اصلا مجبور نبودم  رفتار های خواهر هاشو تحمل کنم. اونم زمانی که من سالهاست از مامانم دورم و این دوری خیلی خلاء توم ایجاد کرده. ولی حالا من یه زمانی وارد خانوادش شدم که مامانش چند ماه قبل فوت شده بود بعد کلی مریضی و من فقط یه بار قبل فوتش از نزدیک دیده بودمش شاید برای 5 دقیقه اونم وقتی که تو بستر بیماری بود و یه هفته بعدش هم فوت شد... از همه شنیده بودم که خیلی خانوم آروم وبی حاشیه ای بوده. من در عجبم که چرا دختراش اینطوری از آب در اومدن و هیچی به مادرشون نرفتن! به قول آشتی که من برای همه آرامش میخوام و اونهایی هم که بهم بدی کردن رو هم سعی میکنم ببخشم. امیدوارم خدا بهم اونقدر شجاعت بده که بتونم دلمو از غم و کینه ای اونها توش ریختن خالی کنم و اینطوری سبکبال تر باشم.البته من سالها پیش اینو تو کتاب اسکاول شین خونده بودم که باید همیشه خودتونو از تنفر و همه حس های بد خالی کنید تا زندگی و کائنات هم انرژی های بد رو ازتون دور کنه و برکت بهتون بده. خب خوندنش خیلی راحت تر از عمل کردنشه ولی همین که این فکر تو ذهن من هست فکر کنم شروع خوبی باشه .البته آدم های خیلی بد تر و خبیث! تر شیطاناز خو.ا.ه.ر ش.و.ه.ر ها هم تو زندگی من بودن که خب بهم آسیب های بدی رسوندن و نمیدونم اصلا هیچوقت تو زندگی ام به مرحله ای برسم که حتی بتونم بخشش و آمرزش اونها رو از خدا به زبون بیارم یا نه! خنثی

 

♥♥♥ گاهی وقتا هم یه اتفاق هایی هم میافته که باعث میشه یکم از خودت خجالت بکشی بخاطر این عینک بد بینی که به چشمات زدی... باید آدم ها رو دونه دونه شناخت... نمیدونم چرا تصمیم گرفته بودم بعد از یه سری اتفاق های اخیر همه رو از خودم با یه چوب برونم... اینکه فکر کنم همه همیشه به فکر مناقع خودشونن و ترو تا وقتی میخوان که سودی براشون داشته باشی.. ولی خب بازم خدا مثل همیشه گوشمو میکشه و میگه نه، مشکل از چشمای توئه که همه رو مثل هم میبینه... 

اینکه تصمیم گرفته بودم دیگه برای همه هر چقدر که توان دارم مایه نذارم.. چون از خیلی هاشون که یه زمانی حتی عزیزترین هام بودن خیلی چیزهای دلسرد کننده دیده بودم و دلمو شکونده بودن و حس حماقت رو بهم القا کرده بودن ولی الان میدونم هنوز "همه" اینطوری نیستن، خیلی ها هنوز براشون تره هم خرد نکردی چه برسه که سودی براشون داشته باشی ولی هر کاری از دستشون بر اومده رو برات انجام دادن با حسن نیت. پس درس امروزم اینه که آدمها و خصوصیاتشون رو تک تک بشناسم و درک کنم و اگه کسی نا امیدم کرده برای تنبیه اون همه رو با یه چوب نزنم بلکه با خود اون درست و منتطقی و عقلانی بر خورد کنم و منم نذارم احساساتم بیشتر خدشه دار شه.. البته که این کاریه که همیشه سعی می کنم انجام بدم. برای اونها هم که بهم  بها دادن بیشتر از قبل ارزش قایل شم و دوستی و مصاحبتشون رو  خوب نگه دارم.♥

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

های اوری بادی!

یه عدد موجود دریایی ورزشکار عضلانی هستم الان در خدمتتون!

بالاخره بعد از ماه ها چشم انتظاری!!! پنجشنبه بعد از اینکه از خونه ی دوست جان و مهمونی دخترونه برگشتیم!! دست پارتنر مریض خانه نشینی که اصلا انگار قصد خوب شدن نداشت رو گرفتیم و بردیمش تا برامون الپتیکال بخره!! رفتیم همونی که قبلا دیده و پسندیده بودیم و قیمتش هم به جیبمون میومد! رو ابتیاع فرمودیم. جمعه ظهر هم برامون فرستادنش و من از جمعه تا امروز روزی نیم ساعت و یکم بیشتر، باهاش کار کردم! اول فکر میکردم که خیلی سبک و راحته ورزش کردن باهاش و میتونم حداقل!!! روزی یک ساعت روش کار کنم ولی برای اولین بار وقتی رفتم بالاش و هنوز 30 ثانیه نشده بود متوجه شدم که سخت در اشتباهم!!!! واقعا ورزشی که باهاش میکنی خیلی استقامت و انرژی می خواد و من الان همون موجود دریایی هستم که عضلات پشت ساق پاهاش (مخصوصا پای راستش!) بد فرم گرفته در حدی که به سختی میتونه 10 قدم راه بره ولی خیلی دوست دارم این حالم رو! یه چیز جالب و عذاب وجدان دهنده هم راجع به این دستگاه اینه که روش تمام مشخصاتت رو ثبت میکنه اینکه ضربان قلبت چنده و چند کیلومتر طی کردی و چند دقیقه هست داری تمرین میکنی و با چه درجه مقاوتی داری تمرین میکنی و از همه جالب تر و دردناک تر اینکه: بهت میگه اون یدونه شیرینی که خوردی و 100 کالری داشت رو باید تو چند دقیقه تلاش که  پدر جدتو میاره جلو چشمات بسوزونی!!! الان از پریروز تا بحال من جرات نمیکنم هیچ کدوم از چیزهای مورد علاقمو ببلعم! حتی آب پرتقالی که خودم گرفتم یا میوه اگه میخوام بخورم یاد اون عدد میافتم که چقدر تلاش و کوشش میکردم تا یدونه از اون کالری ها رو بسوزونم و خب احتیاط میکنم!

پارتنر هم حسابی تشویق میکنه و هر بار که ورزش میکنم میگه خیلی لاغر شدی زبان

بعدش هم از دیروز که خودمو وزن کردم و دیدم همون عددی رو نشون میده که تو سه هفته گذشته نشون می داده! تصمیم گرفتم ترازو رو بذارم تو کمد و هفته دیگه خودمو وزن کنم چون اینطوری اگه هر روز قبل و بعد ورزش برم رو ترازو ممکنه یا دلزده بشم یا خیلی امیدوار بشم. هفته ای یه بار خیلی خوبه و من میتونم تحمل کنم که نرم یه هفته رو ترازو! اینطور که خودم تو ذهنم برنامه ریزی کردم امیدوارم بتونم هفته ای حداقل یک کیلو بسوزونم ، اونوقت تا عید میشه دقیقا همون وزنی که میخواستم باشم. البته بعد عید تا چند ماه بعدترش میتونم یکم دیگه هم بخودم سخت بگیرم و رکورد وزن خودمو بشکونم! یعنی میتونم؟؟؟ اگه تا عید بیشتر هم کم کردم که فبها!! این از این!

جناب پارتنر دیگه حسابی شورش رو در آورده و هر چی تشویقش میکنم که خوب شه زودتر فایده نداره انگاری!! الان دقیقا یه هفته هست که افتاده و من سعی کردم نهایت تلاشم رو بکنم و بهش برسم همه جوره تا زودتر خوب شه ولی با اینکه خیلی خیلی به خودم فشار آوردم و اونم خیلی استراحت کرده ، هنوز خوب نشده و این دیگه واقعا هر دومون رو کلافه کرده. کلا من آدم صبوری نیستم و وای به روزی که صبرم تموم شه. حالا در نظر داشته باش یه هفته ی تموم بیخوابی و کم خوابی و اینکه تو یه محیط مریض باشی و همش هم سرویس بدی و خودت هم با تمام وجود سعی کنی نیافتی و مریض نشی! من الان روزهاست که سر درد بدی دارم و احساس میکنم خودم هم مریض شدم حتی تب هم کردم ولی ضعیف شدن و دل نازک شدن و بهانه گیری های پارتنر این موقعیت رو به من نمیده که اصلا فرصتی برای مریض شدن داشته باشم و احساس میکنم خیلی به بدنم فشار اومده تو این مدت. یجورایی هم خودم مریضم و هم نیستم!!! نمیدونم امیدوارم زود همه چی مثل قبل بشه و هر دو سالم و سرحال بشیم و به روال سابق برگردیم آخ

کلاس زبانم رو دیروز نتونستم برم چون خیلی سرم درد میکرد و گفتم که باید استراحت کنم و اگه تونستم بعد یه چرت کوچولو بلند بشم میرم که خب وقتی بلند شده بودم که یک سوم از کلاس گذشته بود زمانش و من هم به بقیه خوابم ادامه دادم! و بعدش به سختی پاشدم اومدم سر کار دوساعت. پارتنر هم که دیروز صب بعد یه هفته رفت سر کار، اما چند ساعت نشده بود که دیدیم از خونه بهم زنگ زده که حالم خوب نبود و برگشتم!

این چند وقت هم زدم تو کار طبخ خوراک های سالم! از ماهی و آش رشته و مرغ آبپز زعفرونی و آب پرتقال طبیعی  و اینها! امیدوارم بیشتر بتونیم رو روال سالم خوری بیافتیم.

*یه چیز جالبی که دلم میخواد اینجا ثبتش کنم اینه که من تو دوهفته ی گذشته یه تعداد زیادی از همکلاسی های دوران های مختلف زندگی مو تو کتاب صورت!!! پیدا کردم. از دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و با بیشترشون شماره رد و بدل کردیم و کلی از خاطرات اون دوران برامون زنده شد و اظهار دلتنگی کردیم برای اون زمان ها... باید بگم خیلی خوشحالم از این بابت قلب حتی یه جورایی دلم خواست یه قرار بذاریم همو بعد این همه سال ببینیم. مچکرم آقای مارک زاکربرگ ♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/وای شادمهر  همین الان چه حسی داره..... اما دوست دارم... اما دوست دارم..

2/ آشتی جون فکر کنم بد جور اعتیاد پیدا کردم به هر صب خوندت.سلامت باشی همیشه و به من انرژی مثبت بدی هر صب...

3/دیرزو صب پارتنر دوباره مجبور شد بره ماموریت! ای خدا من نمیدونم به اون اداره چی بگم که گیر داده به کانون خانواده ما! اینبار دیگه خودم پا میشم میرم خفتشون میکنم اگه بخوان بفرستنش ماموریت! خدارو شکر یه روزه بود ولی من از صب زود تا شب که بره و برگرده خیلی حس نا امنی داشتم و خیلی دلم تنگ شده بود براش.خدارو شکر که خودش نگهدار ما و عزیزامون هست♥

4/دیروز اومدم شیرینی درست کنم که پارتنر میاد بخوردش بدم با چایی (اون بیچاره اصلا شیرینی خور نیس خیلی کم میخوره) که تایمش رو بیشتر از اونی که باید باشه گذاشتم و سرم به بازی با موبایل گرم بود که اون شیرینی های بیچاره یکمی زیاد برشته شدن!!! در نتیجه با چشمانی اشکبار!! راهی سطل زبالشون کردم! کلی هم کره حروم شد این وسط :/ عوضش براش شام گرم و خوب درست کردم که مراتب توجه و توجه خودمو بهش نشون بدم. عصرش هم سر کار نرفتم بسیار شیک و مجلسی الان چند هفته ای میشه که هفته ای چند بار عصرا نمیرم سر کار!!! خیلی بد عادت شدما!

5/چرا اولین نقطه بدن که یخ میزنه بینی هست؟؟؟ باید یه چیزی مثل دستکش برای دست بینیکش برای بینی هم ابداع کنه یکی!

6/ ده روزه از برادر خبری ندارم اونم خبری نمیگیره!شاید تنها چیزی که این روزها مکدرم میکنه همینه.

7/چند تا برنامه در نظر گرفتیم برای زندگیمون ولی هنوز از بینشون معلوم نیست قرعه اخر به کدوم می افته. هر کدوم که صلاحمونه به امید خدا...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام من برگشتم

زنده و خوبم فعلا

بازم به دعاهاتون محتاجم

مامی هم داره فردا می ره و من یه عالمه غم دارم ولی سعی میکنم مثل سه سال قبل به روی خودم نیارم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دارم  می رم یه جایی یه کاری بکنم!!

برای زندگی بهتر 

ایشالاه به خیر و سلامتی انجام میشه!

برگشتم خبر میدم

دعا کنید به خیر بگذره و خدا همرام باشه خیال باطل

ببخشید که خیلی گنگه!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز شروع کردم چند تا لینک اضافه کردن تو بلاگم و همینطور هم خوندن وبلاگ هایی که دوست دارم.

وبلاگ عسل یکی از اون بلاگ هایی هست که سالهای ساله دارم همه پست هاشو میخونم امروز هم یه پست جدید خوندم ازش . موقع خوندن نوشته هاش حس های متفاوتی دارم . عسل برای من سمبل یه آدم شاد و موفقه نه فقط الان از هموم موقع که خارج از کشور زندگی میکرد. اینکه 90 درصد نوشته هاش با اینکه چیزی بجز روزانه های عادی نیستن ولی حس زندگی و حرکت و گرما دارن. خیلی وقتا بهش حسودی کردم اینکه چقدر خوبتر از من یا اونهایی که میشناسم زندگی و رابطه اش رو کنترل میکنه و تو دستش داره وگاهی وقتا حس کردم چقدر لوس و مرفهه و دردی نداره.

دارم فکر میکنم چرا من نتونم اینطور شاد زندگی کنم. چرا نتونم از رابطه ام خوشحال و راضی باشم . من توانایی اش رو دارم فاکتوهاشو دارم ولی نتونستم مدیریت کنم نتونستم شکوفا کنم نتونستم خوشحال بشم و خوشحال کنم.

دلم برای اون روزهایی که خیلی حس های بهتری داشتم تنگ شده . خودمم نمیدونم این درد نارضایتی چیه آخه؟ ما هر دو تحصیل کرده و سالمیم . هر دو شغل های خوبی داریم و موقعیت اجتماعی خوبی داریم. خیلی بیشترش بر میگرده به اینکه من خیلی بیشتر میخوام ولی برای این بیشتر خواستنه قدم های موثری بر نمیدارم همش یه جا نشستم و رو روال قبلی ام هستم و رویا پردازی میکنم. وقتشه که یکم  تکون بدم خودمو همه چیزو.

امیدوارم اون روز که من بیام و با کلی انرژی از همه چیزهای خوب تعریف کنم زودی برسه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خوشحالم،

حس خوبی دارم،

نسبت به اومدن بهار قبلن ها هیچ حس خاصی نداشتم حتی دیشب تو چت داشتم به مامان میگفتم که عید رو دوست ندارم و اون با تعجب میگفت مگه کسی هست که عید و بهار رو دوست نداشته باشه!.....

ولی این روزها با این اتفاق هایی که میذارمشون تو دسته ی اتفاق های خوب.. خوشحالم.... این که مامانم یه نفس راحت داره میکشه بعد این همه سختی و من خودم همین امروز یه بار گنده ی مادی که 5 سال پیش که خیلی جوون و کله خراب بودم بلندش کرده بودم... تموم شده و همون جا یه نفس راحت کشیدم و وقتی اومدم بیرون انگار همه چیز قشنگ تر بود...

هوای مه گرفته ی امروز و این روز های آخر اسفند برای من زیباترین هوای و حال و روز دنیاست...

پیش به سوی جلووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ...........با انرژی...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

^ صبح کلی تو بارووون دوست داشتنی ام رفتم بیرون و کلی هم خیس شدم ولی حال کردمقلب اونم با دوست عزیزم

^|^رفتم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم و بعد 10 سال مدرکم رو گرفتم و خب به همون خانوم های مهربون معاون که داشتن کارهامو می رسیدن و من هم  از قبل نمیشناختمشون گفتم که باورم نمیشه بیشتر از 10 سال از روزی که دیپلم گرفتم میگذره اونهام میگفتن زمان برای اونها هم خیلی خیلی تند میگذره نه فقط برای من...

^×^صبح تا ظهر 3 ساعتی که بیرون بودم 700 هزار تومن از جیبم رفت!خنثی

+ البته 500 تومنش رفت برا یه انگشتر خیلی ظریفی که یه نگین آمیتیس (بنفش)♥ داشت

# دارم فکر میکنم برای در آوردن این مقدار پول چقدر با مردم سر و کله میزنم  و خرج کردنشون چقدر راحته!

کلا من تو خرید کردن اصلا به خودم سخت نمیگیرم و خب این دوستم که برای چندمین باره با هم میریم خرید کلا تو کف خرید کردن من بود! خب قبلن شاید اینطوری نبودم! البته زیاد یادم نمیاد فکر میکنم همین طوری بودم از اول، چیزی که ببینم و خوشم بیاد و قیمتش هم با جیبم جور در بیاد رو میخرمش فرقی نداره تو مغازه ی اول دیده باشم یا آخر ! یعنی کلا اصلا وقت و حوصله و انرژی اینو ندارم مثلا برای یه جفت کفش یکی دو روز وقت بذارم  تو بیشتر از 50% موارد از همون فروشگاه اول که از وسایلش خوشم اومده بوده خریدم رو انجام میدم و کم پیش میاد برم کلی جاها رو متر کنم !تصمیم میگیرم یه روز رو تو این هفته برم خرید و یه نصفه روز براش وقت خالی میکنم و لیستم رو مینویسم و میرم خرید! مثلا امروز 2 جفت کفش خریدم یکی کتونی یکی طبی یه مانتو یه انگشتر طلا یه سری وسیله برای آشپزخونه و مدرسه ام هم رفتم برای مدرکم  و یه جای دیگه هم یه طلایی رو دادم برام سفید کنه! خب من وقت اینو ندارم هر کدوم از این کارها رو بذارم برای یه روز و کلی هم دلی دلی کنم !

% خیلی هم پیش اومده که یه چیزی رو خردیم و بعدا فهمیدم میتونستم بهتر یا ارزونترش رو از جای دیگه ای پیدا کنم و بخاطر اینکه نگشتم دنبالش ضرر کردم ولی همیشه به این نتیجه میرسم که اختلاف قیمت و یا کیفیتشون به اندازه ی وقتی که از من میگیرن تفاوت نداشته و خیالم راحت میشه ! اینم از من!

ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دوست دوران دبستانم که تو کلاس زبان ترم قبل همدیگه رو دوباره تو دنیای واقعی پیدا کردیم(تو اف بی هم بودیم) چند دقیقه قبل زنگ زد و برای دورهمی بچه های کلاس زبان دعوتم کرد! البته گفت بیشتر بخاطر من که چون تو شهر دوست و همسایه به سر میرم و نمیتونه ببینتم و دلش برام تنگ شده :))

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

× دلم نمیخواد بهار بیاد!

_ یه راننده تاکسی فضول دیروز یه کاری کرد که شوکه شدم!

+آسمون زندگیمون حسابی غیر قابل پیش بینیه! دوست ندارم این وضعو اصلا

/ اگه جایی که ایستادی رو دوست نداری،تغییرش بده تو درخت نیستی!

# یه دل میگه برم برم... یه دل می گه نرم نرم... 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

بعد از اینکه کلاس موسیقی ای که 10 سال به تحقق پیوستنش طول کشید رو ول کردم و همچنین  نرفتم و فاینال زبانم رو بدم! دوباره الان مشغول کلاس زبان رفتنم اونم خودش جور شد و من تو فکرش نبودم اینطوری که اون معلمی که قبلتر ها بااش کلاس داشتم برام پیغام گذاشت که چرا نیومدی فاینال ندادی با اون نمره های خوب کلاسی ات و منم تقصیر رو انداختم سر اون معلم خیلی بدی که این ترم باهاش کلاس داشتم که کلا یه موجود عقده ای از خود متشکره و خیلی عوضیه! و اونم گفت چیکار اون داری حالا این ترم من معلمتونم و تو نیستی! بعد هم گفت میره با مدیر موسسه حرف میزنه که من بیام ترم جدید بشینم سر کلاس! و خب اینطوری دوباره هفته ای 8-9 ساعت زبان می خونم!

حالا اینها هیچی ! یه موضوعی هست که من تو کلاس کشف کردم ! لازم به ذکره 5 نفریم کلا و 2 تا دختر و 3 تا پسر! بعد یکی از این آقایون پسر که اولین ترمه با هم همکلاس شدیم ولی به دلایلی هممون از قبل در حد اسم و سلام و علیک میشناختیمشون یه تیکه کلامی دارن تو کلاس که من هر دفعه میشنومش اول قرمز میشم و بعد نمیتونم جلو خندمو بگیرم و کلا خیلی وضع معذب کننده ای بوجود میاد ! اونم اینه که بعد از هر پرسش و پاسخی و بعد از هر توضیحی که دریافت میکنه به علامت تایید میگن O~h ya! و خب من نمیدونم اون "اوه" هه واسه چی همش اول اون " یاه"هه میاد! همش یاد فیلم های ناجور و عشوه های خانوم های متشخص توش میافتم! هر چی هم فکر می کنم این آقا باید بدونه که نباید اول_ "Ya-یا" شون "اوه" بیاره فایده ای نداره که نداره!!!

خلاصه که اصلا یه وضعی! بعد با یه جدیتی و هم معصومانه میگه که خیلی دلم میخواد خود معلممون هم که شده بصورت دوستانه و برادرانه(همه هم سنیم تقریبا) بکشدش کنار و بگه برادر من نکن این کارو اینجا خانواده رد میشه! ولی خب نشده که فعلا!!

منم تو این هاگیر واگیر و بی برنامگی ه زندگی ام دلم خوشه میرم کلاس زبان!! هی خدا این امید به زندگی رو از ما نگیر، تازه نمیدونم چرا! رفتم ارشد آزاد هم ثبت نام کردم اونم رشته ی زبان انگلیسیعینک!! کلا اعتماد به نفس در حد ستاره های هالیوود! مژه

کلا خوشم و منتظرم ببینم سرنوشت منو تو کدوم یکی از موقعیت های موجود "پرتاب" میکنه! چون تو هر حالی که باشم و تو هر شرایطی که باشم این زندگی در جریان و در حال گذره... دیگه تو 27 سالگی این نکته رو نباید نادیده بگیرم!

 

---------------------------------------------------------------------------------------

برای فلر

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نشستم تو دفتر کارم... یه چند ساعتی میشه... از ساعت 2 و چند دقیقه اینجام... مشتری داشتم... تو فکرم...

بعد یه ساعتی که مشغول عکس گرفتن بودم و کارم تموم شد ، نشستم پشت سیستم و همچنان دارم فکر میکنم...  

دارم فکر میکنم چرا من مثل این مشتری ها الان بجای اینکه دغدغه ی گرفتن عکس و رسیدن به تالار و پذیرایی از مهمون هام و تولد بچه ام باشم اینطور داغون و آشفته ام..  چرا من مثل این زنها نیستم که بیشترین دغدغه های رندگی شون رضایت شوهر ه و برگزاری مهمونی بچه ی 4 ساله تو تالار و مدل مو و لباس و مهمونی نیست ؟!  اونها خوشحال بودن.. شاد بودن... داشتن از زندگیشون لذت میبردن... همین که دیدم با چه شوق و ذوق و وسواسی آماده شدن رفتن آرایشگاه لباس های بوردایی آنچنانی دوختن و پوشیدن و با چه علاقه ای باهم ژست عکساشون رو میگیرن... راستش حسودی ام شد... اینها بغیر از اینکه بگه اونها زندگی شونو همدیگه رو دوست دارن چی رو میتونه نشون بده...شاید خیلی حالم بهتر بود اگه منم مثل اونها با همین چیزا راضی میشدم... 

چرا اینقدر ناتوان شدم؟ میدونم موقتیه ولی من اونقدر ها هم که بنظر میاد قوی نیستم... راستش دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... 

فقط باید گذشت.. باید رد شد... باید قوی بود و طاقت آورد...

راستش اصلا حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم... دختر خاله ام چند ساعت قبل زنگ زد و گفت که دوباره تماس میگیره تا در مورد حال و روزم با هم حرف بزنیم! دوستم ظهر اس ام اس ساده ی حال و احوال پرسی داده بود واقعا حتی زورم میومد 2 تا کلمه تایپ کنم تو جوابش یعنی یه سوال تو اس ام اس دوم پرسید که من اصلا جوابشو ندادم... یه دوست دیگه ام هم چند وقته میگه میخواد بیاد پیشم و من هم برای تولدش که چند روز قبل بود هدیه خریدم و باید بهش بدم ولی اصلا دلم نمیخواد الان کسی رو ببینم ..

بخاطر اینکه من بلد نیستم نقش بازی کنم... نمیتونم لبختد بزنم و بگم خیلی همه چی اوکی هست ! از یه طرف هم دلم نمیخواد برای یکی دیگه راز دلم رو فاش کنم.. من خوام تنها باشم فقط همین... تنها و رها...



نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند وقتی بود میخواستم این کارو بکنم

نمیدونم چرا دقیقا"  ولی دو دل بودم اما بالاخره دیروز اینکارو کردم... الان هم حس سبکی خاصی دارم...

از اینکه خیلی ها رو مجبور بودم تو صفحه ام داشته باشم.. خیلی وقتا میخواستم از حال و روز نا خوشم بنویسم اما کسایی بودن که لزومی نداشت از حال و روزم باخبر باشن.. هر چقدر هم که تنظیمات رو دست کاری کنم و سکیور کنم یا نکنم بازم وقتی چیزی رو از اعماق احساسم مینوشتم حس میکردم چندین چشم نامحرم دارن میخونن و قضاوت میکنن...

..همیشه کنج خلوت تنهایی معمن امن من بوده...امروز و این روزها هم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

.

.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده ‏ی عادات خود شوی
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

.

.

.

آنکه با زندگی می سازد، زندگی را می بازد...! با زندگی نساز، زندگی را بساز...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

.

.

.

.

.

.

تو رویام تو رو میبینم

یه رویای پر از غصه . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ دیشب  تو کلاس زبان یه بحثی رو معلم راه انداخت که از بچه ها حرف بکشه !

موضصوع هم بزرگترین "ریگرت" زندگی ات بود! چی بزرگترین پشیمونی و تاسف زندگی ات هست..  من رو این موضوع برای چند ثانیه عمیقن فکر کردم...  نمیخواستم فقط یه جمله ی خالی با استفاده از گرامر ی که یاد گرفته بودیم و باید تو  جمله به کار میبردیم تحویل بدم! یه لحظه واقعن از خودم پرسیدم دختر چی بزرگترین حسرت وپشیمونی زندگی ته؟! 

از همه" غیر قابل باور تر" این بود که هیچ جواب درستی پیدا نکردم! همیشه یه حسی داشتم که انگار خیلی کارها و انتخاب هایی که کردم دقیقا همونی نبوده که دنبالش بودم ولی هر چی زور زدم و مرور کردم دیدم نه! اینطوری هام انگاری نیس! برخلاف بقیه بچه ها که یا از رشته ی تحصیلی شون می نالیدن یا از شغلی که داشتن من مرور کردم که رشته تحصیلیمو دوست دارم / شغلمو دوست دارم/ موقعیت اجتماعی ام رو دوست دارم/ قیافه و حتی بدنم رو دوست دارم/ جدی که فکر میکنم میبینم حتی سبک زندگی فعلی ام رو هم دوست دارم! یکی هست که با همه دیوونه بازی هام دوستم داره/ شاید فقط یکم از اینکه الان دارم تو ایران زندگی می کنم  ناراضی باشم چون دوست داشتم جای بهتری می بودم! و اون جمله ای که به معلم تحویل دادم این بود که "کاش وقتی 17 سالم بود برای کنکور بسکتبال رو ول نمیکردم"!! بعله  این بزرگترین ریگرت زندگی منه! 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۸ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)