دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

خیلی تقلا کردم که بتونم بخوابم، تقریبا داشتم موفق میشدم که پارتنر خان با بی ملاحظگی تمام مثل دیشب، وقتی اومد بخوابه، بیدارم کرد.قبلش از بدن درد همش مچاله و دراز کش بودم.از وقتی از دانشگاه برگشتم مفصل های زانوهام و مخصوصا زانوی چپم و مفصل ران پای چپم وحشتناک درد داشت و حتی احساس کردم متورم هم هست.تا بحال تو این دوترمی که رفتم دانشگاه و برگشتم هیچوقت بعدش تا این حد اذیت و داغون نشده بودم.بیشتر از دو ساعت رانندگی و 9ساعت نشستن_تقریبا بی وقفه سر کلاسهای بدون تهویه و صندلی مناسب، تو هوای گرم و حمل و نقل یه کوله پشتی سنگین، واقعا امروز رو خاطره انگیز تر کرد برام!!! مخصوصا اینکه تقریبا نیم ساعت مونده بود که برسم خونه که موبایل کاریم با به شماره ناشناس زنگ خورد و نمیدونم چرا برخلاف همیشه، موقع رانندگی تصمیم گرفتم جواب بدم که متوجه شدم صاحب_ ملک_ افیسم هستن پشت خط و بعداز سلام و علیک یکاره فرمودن که پای معامله ملکی که الان بنده مستاجرشم هست و من بفرمایم که چه مدت زمان احتیاج دارم تا اونجا رو تخلیه و تحویل بدم!!! خب در حین و بعد از این مکالمه خیلی سعی کردم که مثبت و منطقی به این قضیه نگاه کنم و بگم هر تغییری می تونه یه تحول مثبت باشه ،همینطور که من الان بیشتر از 3 ساله که هر سال میخوام یه تغییر تحول اساسی تو کل کارم بدم و از اینجایی که هستم جابجا بشم ولی هربار نشده و ته دلم بازم دوست داشتم بمونم و موندم، ولی اینبار که قضیه خیلی جدی می زنه،دلم یجوری ریخته و واقعا بعد از 7 سال اینجا بودن، حس میکنم باید از یکی از عزیزترین هام جدا بشم و... اصلا فکر اینکه الان سر یکی از مهمترین دو(چند)راهی های زندگی ام هستم برای یه تغییر کلی و اساسی توی مسیر زندگی و کاری ام، نگران و گیج و هیجان زده ام کرده! چند تا تصمیم و انتخاب اساسی و سرتاسر متفاوت که از غروب که این خبر رو گرفتم تا الان، دارم بینشون دو-دو می زنم ، احتیاج شدیدی به حس و جسارت_ ریسک پذیری_20 سالگی ام دارم ولی حالا در آستانه 30 سالگی، هرچی تو خودم کند و کاوش میکنم، کمتر پیدا ش میشه....

و مثل همیشه ارزو می کنم که عقل هستی منو تو درست ترین و بهترین مسیری که می تونم دنبالش برم، قرار بده. آمین.... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

سلام

راستش امروز یه فرصت خوب داشتم که همه خستگی های دیروزمو به دست باد بسپرم و تمام همتم رو جمع کنم و دوباره از نو ، بعد مدتها رخوت و تنبلی و کسالت، مسیر دوست داشتنی(که تو این فصل و این هوا دوست داشتنی تر هم شده) خونه تا محل کارمو پیاده طی طریق کنم... و واقعا خوشحالم که این محبت رو امروز دریافت کردم... از کائنات، از خدا، از خودم که خواستم بیشتر با خودم خلوت کنم و یکم با خودم وقت بگذرونم... مسیر کوتاه 15-16 دقیقه ای هست ولی من عاشق پاییز و زمستون و هوای ابری و رودخونه و حالا تمام غنچه ها و شکوفه های بهار نارنج توی همین مسیر کوتاهمم... امروز رو می تونم بگم چند دقیقه اش رو زندگی کردم و لذت بردم... شکر ♥

یه مطلبی هم هست که فکر کنم خیلی وقته میخوام بیام و بنویسمش...ولی تو راه که قدم می زدم به ذهنم رسید من اینجا دوستای خوبی دارم، دوستایی که خیلی هاشونم نا محسوسن ولی میدونم که حضور دارن.. دوستایی که خیلی هاشونم وبلاگ و سایت و راه ارتباطی باهاشون ندارم ولی محبتشونو بهم نشون میدن و تو موقع هایی که نیازه پررنگ و پیدا می شن... پس فکر کردم مطرح کردن این موضوع رو بزارم برای وقتی که اول این سوالم رو از دوستای مجازی ولی دوست داشتنی اینجا پرسیده باشم ، بعد. دوست دارم با فکر و صادقانه و بدون هیچ خود سانسوری نظراتونو بدونم.

شما از دوستاتون ( معمولا اونها که نزدیک تر هستن بهتون و اونهایی که فکر می کنید صمیمی هستید باهاشون) چه توقعی دارید تو دوستی. بیشتر منظورم اینه که مهم ترین توقعتون چیه. یا تا چه حده؟ یا اصلا نظرتون در مورد روابط دوستانه دو طرفه چیه! یا اصلا بگید اگه دوست صمیمی دارید، اون فاکتوری که شماها رو بهم نزدیک نگه داشته و مهم تر از همه اعتمادتونو جلب کرده چیه؟

نمیدونم دیگه چطور باید منظورمو برسونم. اگه بد گفتم ببخشید ولی واقعا احتیاج دارم که بدونم. چون الان تو موقعیتی هستم که یه الک بزرگ دستمه و میخوام غربالگری کنم چون احساس می کنم خیلی گم شدم این وسط. کسانی هستند که تابحال فکر می کردم دوستمن ولی الان که دوباره فکر می کنم ، مرددم! مخصوصا بعد اون اتفاقی که پارسال افتاد و خب فکر میکنم اصل این داستان الک و غربالگری و این دودلی ها از همونجا شروع شده و من رو تکونده!

 

×ممنون همه اون دوستای مهربونی هستم که زحمت کشیدن و نظرشون رو نوشتن. بازم میخوام خواهش کنم بقیه هم بیان و بگن توقعاتشون چیه از دوستی، الان تو شرایطی هستم که خیلی لازمه نظرات بیشتری رو بدونم و روش فکر کنم. می بوسمتون♥

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٢ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)