دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

داره نم نم بارووون میاد...

بعد از ماه ها این اولین باره که بازم شاهد بارش زیباترین رحمت خدا و دوست داشتنی ترین حال و هوا هستم...

یه حال_ خوب_ غمناکی دارم...

یاد پاییز دوست داشتنی ام افتادم...

یاد پاییز در راه افتادم...

پاییزی که شاید  متفاوت تر از همیشه باشه برام... یاد عاشقی کردنام با بارووون افتادم...

نسیم خنک و جاده ی خیس....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢۳ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/همین الان جواب لا.تا.ر.ی رو چک کردم و خدارو شکر! هیچکدوم از ما 3 نفر سلکت نشده بودیم!

2/دیروز کله سحر پاشدم رفتم دانشگاه ولی بعد از کارگاه 3 ساعت اولی مون احساس کردم اصلا حالم خوب نیست و بعد مطمئن شدم که درست حدس زده بودم!!! از این به بعد باید دقت بیشتری به تاریخ و تقویمم داشته باشم! برا همین ظهر برگشتم خونه، ناهار خونه خوردم و دو ساعت هم خوابیدم و عصر هم برا اینکه به خودم بیشتر توجه کنم نرفتم سر کار و شب هم از نبود پارتنر خان نهایت استفاده رو کردم و تو تنهایی خودم با دیدن یکی دوتا فیلم و سریال مورد علاقم خودمو لوس کردم تا پارتنر برگرده!

3/دیشب ساعت 11 اینا بود که میخواستم برم بخوابم که صبح بدون بهانه و خستگی بتونم همون ساعتی که میخوام بیام بیرون و به کارک برسم که همون لحظه پارتنر رسید و گقت بزن شبکه 3 فوتبال یوونتوس و رئال مادریده! فکر کنید!!! تیم من و تیم پارتنر! تیم من و تیم مامان!!! باهم یه همچین مسابقه حساسی رو داشتن  و من میخواستم به خواب غفلت برم! هیچی دیگه تا ساعت 1 که تیم همیشه قهرمان من  و بوفون عزیزم!!! بردن بیدار بودم! خیلی خنده دار بود حال_ پارتنر! من اهل کری خوندن نیستم ولی اون خیلی کل می انداخت و خب منم یکم جواب میدادم و یکم هم ناراحت می شدم  و یکم هم نگران بودم که نکنه طبق معمول این تیم خوب ولی ناکام! ضایعم کنه جلو پارتنر و کری هایی که میخونه!!! ولی وقتی پنالتی رو گل کرد و بعد هم رفت تو دفاع اتوبوسی!!! و بعد تر هم که بازی رو برد! خیلی بنده خدا پارتنر حالش گرفته شد و البته که من حال کردم! داشتم حساب میکردم الان شده چهارده سال که من فوتبال ایتالیا رو دوست دارم و این دوست داشتن دقیقا از 14 سال قبل و با دیدن بازی های همین یوونتوس و طرفداری از همین تیم شروع شد... هی هی هی... کی این همه سال گذشت و دختر نوجون و آشفته ی اون روزها شد یکی مثل امروز من؟!!! یادش بخیر تا دیر وقت با اون تلویزیون  سیاه رنگ 14 اینچی مون می شستیم فوتبال می دیدیم!من هنوزم نمی خوام بزرگ شم!

4/اون پسره تو بفرمایید شام دیشب! تمام مدت من رو یاد یه نفر می انداخت...کسی که یه تقریبا دوساله که اصلا ندیدمش... تمام این چهار شب.. از ریخت و قیافه و مغرور بودنش تا صداش و مدل حرف زدنش! میشه دونفر اینقدر شبیه هم باشن؟؟؟ چرا این مدت اینقدر آدمهایی میان سر راهم که منو یاد آدمهای گذشته ی زندگی ام می اندازن؟ اون از اون مشتریه، این از این پسره، اون از استاد دانشگاهمون که هر بار می بینمش یاد ....اون می افتم... خودمم موندم، تخیله یا واقعیت؟!!

5/فردا می شه دوهفته از روزی که خاله شدم! دوست عزیزم که روز ثبت نام ارشد من متوجه شدیم بارداره بالاخره نی نی مون رو دنیا آورد... اون روز رفتم دیدنش و یکبار دیگه هم رفتم ولی نی نی مون رو از روزی که بدنیا اومد نشد که ببینم، دلم تنگ شد برای دیدن اون پسر دوست داشتنی_ لپ گلی! اگه بشه امروز برم ببینمش...

6/تو اون حالی که از اول امسال داشتم نشد این دو مورد رو هم ثبت کنم در خاطراتم، یکی اش کنسرت 10 فروردین محسن یگانه بود که مدت ها بود دوست داشتم برم و این فرصت خیلی یهویی و خیلی هیجان انگیزانه! جور شد برام و خیلی خوب بود، یکی هم سفر بعد از تعطیلات عید به جنوب و جزیره دوست داشتنی ام بود و تجربه ی جدید پاراسیل سواری! خب من از ارتفاع وحشت دارم ولی این هم جزو همون تجربیاتی بود که باید توی زندگی ام می داشتم و جالبه بگم که اصلا هم نترسیدم، چون ترس نداشت و بیشتر آرامش بخش بود!

7/یه سری فیلم های جدید و قدیم رو دانلود کردم و می کنم و دیدیم. این وسط جالب بود من با ذهنیت اینکه یه فیلم خیلی ملو و احساسی رو میخوام به خورد پارتنر بدم، Gone Girl رو دانلود کردم ولی نتیجه کلا یه چیز دیگه بود! فیلم جالبی بود ولی درام عشقی مورد علاقه من نبود عوضش برای پارتنر خان( و هر مرد/همسر یا پارتنر ی) می تونست پر باشه از درس عبرت و تجربه!!! :)) میتونم بگم من احتمالا جزو اولین پارسی زبانانی هستم در داخل وطن! که فیلم پنجاه.سایه.خاکستری. رو دانلود کردم و دیدم همون زمان_اکران در اروپا !!! البته الان تو سایت ها برای دانلود موجوده! اگه دنبال یکم هیجان هستید ببینیدش، البته نه در کانون گرم خانواده! به تنهایی یا با م.ع.ش.و.ق.ت.و.ن عینک

8/هوا ابری و خنکه... فکر می کنم حالم خوب تره....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام تو آخرین ماه _ سال...

امیدوارم همه آخر هفته ی خوبی رو گذرونده باشن. مال من هم خوب بود شکر خدا و با برکت چون مشتری داشتم و کلی کار کردم!!! امروزم اومدم که به تلافی اون چند باری که اومدم بنویسم و نشد یه عالمه حرف بزنم ولی هر چی گشتم عینکم رو پیدا نکردم و الان همه چیز برام در هاله ای از ابهام قرار داره!هیپنوتیزم چون برخلاف اینکه بیرون اصلا عیمک نمی زنم، عادت دارم بدون عینک سفید خوشگلم! به هیچ عنوان پای کارام پشت سیستم نشینم چون هم کلی تار می بینم هم اشعه های مانیتور برای چشمام خوب نیست و هم اینکه یکم میگذره سرم گیج میره و از چشمام اشک میاد!

خب یعنی الان که هزار تا کار دارم و تا ظهر کلی برنامه چیدم باید چیکار کنم؟؟؟؟ همینطور الکی وقت بگذرونم؟!!!

دلم یه مسافرت خوب میخواد یه آرامش و تجربه به حس تازه... البته با دل خوش و ذهن آروم...

سپردم  به خود خدا که اونقدر به همه برکت بده که بیان و حساباشون رو پرداخت کنن و این شب عیدی دل دختری رو شاد کننخیال باطل

مثل دخدر کوچولو ها که دوست دارن چیزهای مورد علاقشونو هدیه بگیرن تو این روزا خیلی دلم خواد یه تبلت حرفه ای برای کارم، یه هارد اکسترنال دیگه ی 2 ترا بایتی،یه دوربین جدید حرفه ای و یه ساعت اسپرایت ییهوو بدستم برسه بغل چه دختر قانعی ای هستم من آخه...خجالت خدایا جیب های همایونی پارتنر خان رو پر برکت کن که ما هم به خواسته های دلمون برسیم و البته از همه بیشتر دلم سلامتی میخواد برای خودمون و عزیزانمون خدارو شکر....

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

باخت دردناک به این میگن دیگه ، نه؟!

*هنوز بازی تموم نشده بود کمپین های مختلفی برای رسیدن به حساب دارو استرالیایی بنجامین ویلیامز بوجود اومده بود!

*بچه های باغیرت .... هنوز کف دستم می سوزه اونجایی که گل های تساوی رو زدیم و من دستامو از شادی می کوبوندم به هم....

* پیرهن ماتیکی پور علی گنجی_  هم ولایتی بعد گل تساوی دوم!!!!

*چهره ی مهربون عمو کیروش که برافروخته و بهت زده و شاکی  و غمگین بود و مصاحبه ی آخر بازی که گفت چیزی نمی گم چون مادام العمر محروم میشم از مربیگری....میخوام بدونم داور امشب می تونه بخوابه؟

*اشکان، سردار و جواد و آندو و علیرضا و ....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱۱/۳ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

یه عالمه حس و حال بارونی مثل همینی که الان دارم می باره...

به همین زیبایی و به همین ناپایداری...

یه عالمه دل تنگ و حس های بی قراری...

خوب و آزار دهنده...

بدون هیچ عذر و بهونه و دلیل منطقی...

.

.

.

شایدم از فشار و استرس امتحانا باشه ، خونه جزوه ، سر کار جزوه، تو ماشین جزوه یه جورایی تو این همه کتاب و جزوه و فایل غرق شدم... فقط دلم به این خوشه که 2 بهمن یه نفس راحت می کشم  و امیدوارم همه چیز خوب و قابل قبول و با سر بلندی پیش بره...

درست مثل فلسفه های افلاطون غیر قابل درک!شایدم دارم سفسطه می کنم به قول استاد! به کل غرق شدم تو ایدئولوژی های عجیب و گاهی هم جالب فیلسوف های قبل از میلاد مسیح تا صدر مسیحیت! آخرشم امیدوارم تا یکشنبه تالس و فیثاغورس رو بجا زنون رواقی تحویل استاد ندم!

*شبایی که پارتنر زودتر از من می خوابه( حالا یا از خستگی یا از سر دلخوری و لجبازی!!) رو کاناپه محبوبم دراز می کشم ،صدای تلویزیون رو قطع میکنم و کلی فکر و خیال میاد تو سرم کلی حرف و چیز برای ثبت کردن و بحث کردن و بازگو کردن... ولی خب حس خستگی و ولو بودن بیشتر از اونیه که پاشم گوشیرو بردارم و بنویسمشون....

آخر هفته ی خوبی باشه برای همه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۸ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

نم نم بارون روی شیشه شبیه کریستال های جواهر...

اونقدری که دلم نمیاد برف پاک کن رو بزنم و تا اونجایی که میتونم مبارزه میکنم...

حس پاییز، حس تنهایی، یه حس عجیب شاید مثل خودم...

چه خوب که می تونم هنوز تجربه کنم زندگی رو...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٥ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلامممم

پست قبلی رو نصفه نیمه و بدون اینکه حتی بتونم یه نیم نگاهی بهش بندازم نوشتم و فرستادم هوا.همین الان دیدم تو جمله اولش غلط غلوط داره  و ویرایشش کردم.

امروز صب از اون صبح های پاییزی عجیب و غریب الان میشه گفت خوب بوده خدا رو شکر.

هنوز انگشتام بی حس هستن. هوا بس جوانمردانه سرد و ابری و خفن و طبق گزارشات هواشناسی منتظر یه بارووووون درست درمونم هستیم! 

دیشب مهمون داشتم! جاری خواهر پارتنر با همسر و فرزندارن و خود خواهرپارتنر_ مربوطه! البته بهترش میشه بگم که پارتنر خان با برادر شوهر خواهرش دوست و رفیق شفیق چندین و چند ساله بودن که بعد از اینکه ما مزدوج شدیم نمی دونم چرا واقعا! ارتباطشون خیلی کم میشه و این بنده خدا ها هم برای اولین بار بود می اومدن خونمون و منم برای شام دعوتشون کرده بودم. خدارو هزاران مرتبه شکر که خیلی خیلی خیلی از دستپختم و خونم و خودمو و خونه داریم و خلاصه همه چیز خوششون اومده بود و کلی هم تعریف کردن و من الان خیلی دوستشون دارم!!! سختی های دیروز (که صب تا عصر 10 بار اب قطع شد چون عهد همین دیروز پمپمون مشکل پیدا کرده بود و غیر از ما و یه واحد دیگه هیچکدوم از همسایه ها نبودن و ایضا مدیر ساختمونمون تا بداد من بیچاره برسن! و من کارایی که برنامه ریزی کرده بودم تا نهایت ساعت 2 و 3 عصر تمومشون می کنم و بعد یه استراحت خوب میکنم و بعد مهمونام میان! تا 2 دقیقه قبل اینکه مهمونام بیان یعنی ساعت 7ونیم سر پا بودم و شانسی تونستم بپرم قبلش یه دوش بگیرم و از گردن درد و پا درد و کمر درد دارم می میرم تا همین الان!) رو هم به دست فراموشی می سپارم و واقعا با روحیه مثبتی که داشتن از وجودشون خوشحال بودم و دوست دارم بیشتر باهاشون در ارتباط باشیم از خود راضی 

صبم که خواب موندم چون دیشب بیدار مونده بودم تا کار ماشین ظرفشویی تموم بشه و یعد امروز دیدم که همه ظرفام کدرن و لک دارن و نمیدونم چرا!!!! یه کابوس بدی هم می دیدم و با ویبره گوشیم که نمیدونم چطور رو ویبره بود(چون همیشه سایلنته!) و خدا دوستم داشت که همکارم زنگ زد ساعت 9ونیم!! بیدار شدم. داشتم تو خواب دست و پا می زدم و واقعا خیلی بد بود خوابش! ترکیبی از استرس های دانشگاه و فیلم ترستناک و زامبی و استادای دانشگاه و ساختمون خرابه و این چرندیات! الان که دوباره با همکارم حرف زدم ازش تشکرم کردم که بیدارم کرد و من تا چند لحظه دستام سر بود و نمی تونستم گوشی رو لمس کنم و تماس رو برقرار کنم! بعد اومدم سر کار و یهم چند تا مشتری پشت هم.  خدارو شکر همه انرژی مثبت! یکی برام آرزوی یه روز خیلی خوبو کرد و اون یکی هم که پسر همسایمونه اومده بود کارشو تحویل بگیره، در راستای حرف چند روز پیشمون که گفته بود همکار احتیاج نداری و من استقبال کرده بودم یکی رو معرفی کرده که قراره به امید خدا برای امروز عصر بیاد پیشم و امیدوارم خوب باشه و بتونه بمونه که من به زندگی ام برسم!!! قلب

راستی نی نی دوستم پسره! گفتم زنگ بزنم بگم اگه که چون دختر دوست داشته الان پسر شده راضی نیست بدتش من وقتی بدنیا اومد من بزرگش کنم!مژه

امروز عصر قراره برای یکی از کارام با پارتنر خان بریم لب دریا ع.کا.س.ی کنم!

دیگه اینکه فردا به امید خدا با کلی انرژی مثبت می رم دانشگاه و اصلا هم تن و بدن و دلم بابت این ستگینی و خفنی کارامون نمی لرزه!!!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روز دیگم پاییزم تموم میشه

فعلا دارم نهایت سعی ام رو می کنم که از روزهای پاییزی ام استفاده کنم و همین الانم که  اینجا نشستم باروووونی بس مبسوط داره میاد و منم انگشتای دست و پام یخ زدن!!!

یه عالمه فشار کارها و تحقیق ها  و مقاله و پروژه های دانشگاه رومه و خیلی این چند روز بهم استرس وارد شده طوری که واقعا کنترل تنش و اضطرابم از دستم داشت در میرفت ولی دیروز و امروز خیلی سعی کردم که به خودم مسلط بشم یه جورایی و الان زدم تو فاز بی خیالی!!!

دختر خاله جان از سفر دور اروپا برگشت هفته ی قبل و من هنوز نتونستم باهاش درست و حسابی حرف بزنم و خبری بگیرم فقط یه تماس کوچولو داشتیم اونم چون من خیلی عجله داشتم و فقط پرسید که کی میایی سوغاتیاتو بگیری!(البته نتونست اون چیزایی که مامان خریده بود برامو بیاره یه تعداد کوچیک و بیشتر لوازم آرایشی هامو آورده) احتمالا برای آخر ماه برنامه ریزی می کنم که بریم پایتخت و هم دیدار ها تازه بشه و هم ما دستمون به ضریح سوغاتی هامون برسه!!!!

به خبر خیلی خوب هم اینکه به امید خدا برای قبل عید مامی میاد پیشمون و هست تا یه مدت و این بهترین چیزیه که منتظرشم. هر روز هم بیرون و مارکت و فروشگاه و در حال عکس رد و بدل کردن و سفارش گرفتن و حسابی دارم اذیتش میکنم با خرده فرمایشام ولی خودش میگه دوست داره و سرگرم میشه اینطوری!

همین یه ساعت پیش هم دوست سوییسی مون که پارسال تو ماموریت پارتنر خان به مشهد باهاش آشنا و رفیق شفیق شده بودیم برام پیام گذاشت که این جمعه داره میاد ایران برای بیزنس و تا 5-6 روز هم می مونه و دوست داره که ببیندمون.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

الان چند روزی عاشق این آهنگ محسن عزیز شدم و واقعا سوز این آهنگو با اینکه معنیشو نمی دونستم تا چند دقیقه قبل حس می کردم....

Geri döndüren gördün mü geçmişi 

گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی 

Boşa soldurdun o nazlı gençliği 

آن جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی 

Bir avuç toprak için yor kendini 

برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Yalan başkası yalan 

دروغ همه چیز دروغ 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Zaman kendine benzetmez herkes 

زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند 

Hesapsız açar baharlar pembeyi 

بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد 

Açmadığın dalda sözün geçer mi 

آیا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Sitem etme haberi yok dağların 

شکوه نکن که کوهها خبر ندارند 

Gözlerini ellerinle bağladın 

چشمانت را با دستهایت بسته ای 

Faydası yok geç kalınmış fidanın 

فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده با شد 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

 

واقعا هم در این دنیا انگاری همه  چیز بجز مرگ، دروغه.بارون میاد و من اینو با خودم زمزمه می کنم....

+موفق باشی هم نسلی عزیز توی برگزاری تور کنسرت های یینگه دنیات... امیدوارم به زودی بتونم بیام کنسرتت و از صدای بی نظیر و استعداد عجیبت لذت ببرم و یاد مرتضی رو تو دلم زنده نگه دارم....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه شنبه ی بارونی

امیدوارم هفته ی پاییزی فوق العاده ای باشه برای هممون

پر از شادی و برکت و خوشی♥

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز صب ابری و بارونی من از ساعت هفت و نیم صبح و با نو.ا.ز.ش های پارتنر شروع شد... با اینکه شبش خیلی دیر خوابیده بودم ولی با یه حس خیلی خوب بیدار شدم.

تمام روز خونه بودم. از ظهر یکم کسالت داشتم ولی بازم از اینکه دیروز و خونه بودم راضی ام. کلی به خودم رسیدم به کارهای خونه رسیدم .بازی های رقابت های آسیایی اینچئون رو دنبال کردم وبا شادی بچه های والیبال مثل یه بچه نوجوون همپاشون ذوق کردم و خندیدم و افتخار کردم بهشون. غروبش بعد از مدتها موفق شدم فیلم  Amélieآملی رو که پریشب  دانلود کردم رو ببینم و خوبیش این بود که با پارتنر باهم دیدیم هم اینو همThe Great Gatsby گتسبی بزرگ رو که پنجشنبه شب دیده بودیم. هر دوتاشو دوست داشتم. مخصوصا لئوناردو رو که همیشه جذابه عینک حالا چند تا فیلم دیگم هست که میخوام پارتنر رو گول بزنم بشینه باهام ببینه! یکم از فیلم های روز دنیا عقبم ولی بازم خوشحالم که هر وقت بخوام میتونم فیلمایی که دوست دارمو ببینم! خیلی هاشونم مال ده سال گذشته هستن.

دیشب قبل خواب دوساعت داشتم سه تا( +یکی دیگه که پارتنر صبش مرتب کرده بود!)کشوی میز توالتم که توش لوازم آرایشی و بهداشتی مو چپونده بودم بعد ماه ها مرتب می کردم. اینا از اون کارایی ه که هرچقدرم براش برنامه ریزی کنم، فقط موقعی انجامش میدم که حالشو داشته باشم .دیشبم با اون معده درد وحشتناک یهو ویرش اومد! اونقدرم خوب شد که حد نداره. الان وقتی کشوهامو باز میکنم اونقدر مرتب و خلوت و تمیزن که کیفففففففففففف میکنم. همه چیزا رو دسته بندی و جابجا کردم و دم دست ترین کشومم توش لوازم مورد استفاده هر روزمو چیدم و امروز صب موقع آرایش کلی ذوق کردممژه تازه یک قسمت کمدم رو هم مرتب کردم. احتمالا هفته دیگه(شایدم فردا!) کلا چمدونامو در میارم که از توشون بوت هامو بیارم بیرون وبا کفش ها و صندل هام جابجاشون کنم.

فردا که تعطیله کلاس ندارم ولی دوشنبه رو می رم دانشگاه. الان که آفتاب شده ولی امیدوارم هوا بارونی باشه قلب

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٢ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

صب داشتم دنبال موضوعی تخصصی تو نت می گشتم که با این عکسهای زیبا مواجه شدم.

گفتم برای شما که اینقدر مهربونید هم بزارم تا با هم از این احساس زیبا ، بهرمند بشیم♥

 

  

:)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

صب که بیدار شدم هوا ابری و خنک و زمین خیس بود ، من بودم و اتاق نیمه تاریک و باد ملایم و حس پاییزی

دیشب خیلی دیر خوابیدم.چند تا از اعضای فامیل پارتنر که تو یه سن و سالیم رو دعوت کرده بودم شام و دور همی خوش گذشت خواهر زادش هم که همسن منه همون روز رفته بود ثبت نام ارشد و برامون شیرینی خریده بود آورد و منم که شام قبولی دادمنیشخند. هنوز نمیدونم چرا خستگی مهمونداری 15-20 نفره رسمی برام با مهمونداری خودمونی 6 نفره یه اندازس!!! یه جاش مشکل داره!

دوشب قبل یه مشتری اومده بود(با دخترش و نوش) و داشت نوبت میگرفت برای مهمونی که داشتن و بین این حرف زدن ها اونقدر ازم تعریف کرد و بهم اظهار محبت کرد و گفت دوستم داره(خانووومه بابا!!) که هم کلی حال کردم (هر بار میاد ازم تعریف میکنه!) بعدش یه لحظه فکر کردم شاید داره خرم میکنه! که تخفیف بگیره!!! نمیدونم چرا هر کی ازم خیلی تعریف می کنه بعد از یه لحظه فکر میکنم نکنه ریگی به کفشش باشه! خیلی حس بدیه این شک و تردید و من فکر میکنم حتی اگه یه نفرم ازته قلبش این احساسات رو داشته باشه و به زبون بیاره اونقدری که ما چند رنگی دیدیم تو جامعه ، بازم باورش نمی کنیم ته ته دلمون از ترس اینکه بهمون آسیب بزنه این احساس!

*از صب به خودم گفتم خوش اخلاق باش، لا اقل خوش اخلاق تر از روزهای گذشته. به هر کسی که وارد محیط کارت میشه توجه ویژه بکن، چون اون اومده که روزی و برکت ترو زیاد کنه. همین چند دقیقه پیش یه مامان و یه پسر بچه کوچیک اومدن. بچه هه خیلی بهانه گیر و ترسو بود! میگفت از دور.بین نمی ترسم از نو.ر می ترسم!!! خلاصه که بچه بد قلق بود ولی اونقدر باهاش حرف زدم و شوخی کردم  که یخش باز شد و کارمون راه افتاد. موقع رفتن مامانه گفت پارسالم آورده بودمش پیش شما و به پسرش گفت:دیدی چه خانوم مهربونیه، من که گفته بودم میریم پیش این خاله خوش اخلاقه! حس خوبی داشتم مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

قبض دوتا خط تلفن آفىس رو میز کارمه و به لطف گوشی های اندرویدی و اینترنت وای فای و  و.ا.ی.ب.ر عزیز جمعادوتایی زیر 20هزار تومن شده پولش و تازه هفته قبل هم که اس ام اس قبض موبایل همراه اولم اومد چشام شیش تا شد!!! چون برا اولین بار در تاریخخخخخخخخخخخخخخخ پول موبایلم 7600 تومن اومده بود! از خوشحالی شوکه شده بودم! به پارتنر خان گفتم جایزه چی برام میخری!!! البته ایشونم خاطر نشان کردن بنده یه خط اعتباری هم دارم که مسئولیت دائم الشارژی اون خط با اونه! بیچاره!! چه کار خوبی کردم برا مامی گوشی خریدم هزینه هنگفت تلفن خارجه از رو جیبامون برداشته شد واقعا! تو این سه سالی گمونم بالای 2-3 میلیون پول تلفن خارجه داده باشم! 

پستچی مهربون یه بسته پستی که چارشنبه سفارش داده بودمو برام آورد! روز شنبه ای حالمون کمی بهتر شد! البته اون چیزی که از توش دریافتم یکم کمتر از سطح توقعم بود! داستانش هم اینه که برا خودم بعنوان هدیه! یه فلاسک به شکل لنز دوربین خریدم! گرون هم هست البته! گفتم نه اینکه هنرمندم و دانشجو امخجالت و عاشق این چیزام، یکم خودمو تحویل بگیرمعینک! بامزس اگه حال داشتم عکس هم میزارم بعدا!

 

×بعدا نوشت:

اینم یه مدل دیگشه که ماگ ه 

دیروز که جمعه بود کله سحر شیش صب!!! دقیقا بیدار شدم و شب هم خیلی دیر خوابیدیم! دعوت شده بودیم و.ر.سک ، پارسال هم رفته بودیم و خیلی خوب بود ولی بیشتر از 4 ساعت بود رفت و آمدمون و اونجا هم کلی حرکات موزون و پیاده روی و تپه نوردی کرده بودیم و خییلییییییییییییی خسته بودیم شب! برگشتنی 4 تا ماشین بودیم و همسر خواهر پاتنر لیدرمون بود! که مثلا همه با هم هماهنگ برگردیم و ساپورت هم باشیم اونم نامردی نمیکرد بیشتر از 70-80 تا بره! یعنی یه جاهایی که 100 تا میرفت من از خوشحالی اشک شوق می ریختم! چند بارم هی به پارتنر گفتم ترو خدا بیا ما خودمون سریعتر بریم اینطوری تا صب نمی رسیم خونه! ولی خب نمیشد دیگه همه با هم بودیم و پشت هم! منکه عمرا تو ماشین نمی خوابم یک ساعت آخر راه یه چشم باز بود یکی بسته و همش چرت زدم واقعا از ترس اینکه نکنه تو اون جاده کوهستانی و بد پارتنر خوابش بگیره با اشک و آه خودمو بیدار نگه داشته بودم! اومدم خونه هم بی هوووووووووووش شدم الانم با بدن درد در خدمت دوستان و مشتری ها و شما هستم!

دیشبم وقتی ما بیهوش بودیم یه بارون باحالی اومده بوده صب هوا ابری و تاریک و نسبتا خنک بود. البته که الان آفتاب شده!! :|

×وبلاگ ها دونه دونه بدون خدافظی  تعطیل میشن... حس خیلی بدیه. هی بری تو یه وبلاگی به امید یه نوشته ی تازه، هی بخوری تو  خط اول پست قبلی، تا حدی که حالت بهم بخوره از دیدن اون جمله تکراری! درک نمی کنم این مدل رفتن ها رو...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

از جذاب ترین چیز های دنیا برای من بعد از " بارون " ، "‌آسمون" ه...

خیلی خیلی دوستش دارم مخصوصا آسمون ابری رو .. آسمون صاف رو هم دوست دارم ولی عاشقانه بازی نور و شعاع های خورشید و بافت های ابر رو ستایش می کنم...

خیلی پیش اومده توش غرق بشم.. چه صبح زود چه غروب و چه شب بین ستاره ها... بنظرم آسمون تو شب یه طور ترسناکی باشکوه و با عظمت و بی انتهاست... من خیلی راجع به آسمون  خواب می بینم... خواب دیدم رفتم فضا خواب دیدم از آسمون شهاب سنگ می باره خواب دیدم سیارات دیگه مثل فیلم های علمی تخیلی از اینجایی که ما هستیم واضح و مشخص و رنگی رنگی قابل رویت هستن... خواب دیدم پرواز می کنم . خواب دیدم سقوط میکنم... کلا می دونم ضمیر ناخوداگاهم خیلی درگیر آسمونه و از همه عجیب تر اینکه من به شدت از ارتفاع میترسم ولی با اینحال هم سوار هواپیما میشم هم حتی حاظرم بانجی جامپینگ کنم ! همیشه ایده ام این بوده که هر چیزی که دوست داریم و بهمون ضرر نمیرسونه رو می ارزه یه بار امتحانش کنیم! مثل تموم اون اسباب بازی هایی که تو شهر بازی سوار میشم و می شدم و خیلی میترسیدم ولی روح جاه طلب و ماجراجوم نمیذاره بی تفاوت از کنارش رد شم.. گمونم اینطوری خیلی بد هم نباشه. نهایتش اینه که به. .. خوردن می افته آدم ولی میدونی یه بار شجاعت امتحان کردنش رو داشتی و میتونی به خودت یه جورایی افتخار کنی !

این منو یاد ابرها وقتی از پنجره هواپیما بهشون نگاه می کنی انداخت... دوست داشتنی...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام سلام

من الان خیلی حس خوبی دارم

از دیشب این بارون خوشگلم داره یه بند میباره

یه وقتایی نم نم مثل دیشب و یه وقتایی هم شر شر مثل این چند ساعت اخیر

جای همه اونهایی که عاشق این هوای سرد و بارونی پاییزی هستن خالی ♥

 الانم هوا  5 درجه هست! یعنی نه کمتر میشه نه بیشتر همون 5 درجه می مونه.

منم الان یه هفته هست که تصمیم کبرا گرفتم آش رشته بپزونم برای اولین بار و حبوباتش رو هم دو روزی خیس دادم الان گذاشتم تو یخچال. سبزی اش هم صبی تو بارون که داشتم می اومدم به خانوم سبزی فروشه سفارش دادم که پاکشون کنه و من ببرم خونه ظهر بشورمشون و بعد اگه خدا بخواد بزنم تو کارش ببینم میتونم از پس  این چلنج بزرگ هم بر بیام یا نه! این هفته دو روز هم کلاس شیرینی پزی رفتم و چند مدل شیرینی که خیلی دوست دارم و پارسال برای عید سفارش داده بودمو یاد گرفتم. البته یکی از دوستامم با خودم بردم کلاس و بقول دوستم دقت کردی ما این روزا همش داریم در مورد آشپزی و آشپزخونه حرف میزنیم شدیم مثل این مامان ها! آخه قبلا همش داشتیم از پارتنر هامون می نالیدیم و در مورد اونها تفحص و تبادل نظر میکردیم!

بقول من و دوستم این نشون می ده یه قدم بیشتر به خانوم شدن!!! نزدیک شدیم! البته که من دوست ندارم اینطوری فکر کنم ولی الان یه حسی دارم که نمیدونم مودی ه یا موندگاریه و اونم اینه یه سری چیزهای جدید رو امتحان کنم و البته بابت امتحان کردنشون خودمو تو فشار نذارم و بذارم حسم هر کار دلش میخواد بکنه! 

دیروز ناهار هم خونه همین دوستم مهمون بودم به صرف هویج پلوی محبوبمون!و من که خیلی کم پلو میخورم اونجا یه دوتا کفگیر کشیدم و ترکیدم بعد هم که رفتیم شیرینی پزی و  قبلش هم یه پارچه کتون بنفش خریده بودم که ندادم خیاط و نگهش داشتم تا این دوستم که میره کلاس خیاطی به مرحله ی مانتو دوختن برسه!! بعد بردم دادم بهش اونم خیلی لطف کرد و گفت با ضمانت خودت اگه پارچتو خراب کردم برات میدوزم و منم خیلی خوشحال!!  شدم که پارچه ی متری بیست و خرده ای رو دادم با اطمینان دستش خنده

من نمیدونم چطور از دوسال قبل که مامانم دو جفت چکمه ساق بلند حسابی برام از اونور فرستاده بود تا همین الان که 23 کیلو کم کردم همچمنان زیپ چکمه ها رو قسمت ساق پام بالا نمیره!!! یعنی چی آخه؟؟ اون موقع هم همینطور بود الانم همینطوره تعجب البته من چون قبلن ورزشکار بودم پاهام عضلانیه مخصوصا ساق پام ولی خب طبیعتا با این مقدار اضافه وزنی که من داشتم این باید شامل چربی هم میشد که گویا نشده!! خب امروز می رم یه ساپورت می خرم بلاخره!! ببینم با جوراب زیپش بالا میره یا نه!

جناب پارتنر جمعه میاد فقط از رو بی طاقتی هر دوتامو بلیط جمعه ساعت 11 شب رو کرد ساعت 7 صب جمعه که لااقل تا عصرش برسه خونه. امیدوارم آش رشته ی محبوبمون خوب در بیاد و براش قورمه می پزونم که خیلی دوست داره تا خوشحال شه! راستش تو این مدت 11 روز که تنهام البته 3 روزش که تهران بودم و میشه 8 روز تنهام ولی منی که عاشق خلوت و تنهایی و لاک خودمم میبینم که الان زیاد دیگه فازم اونطوری نیست. این مدت خیلی زمان با دوستام گذورندم والبته به نسبت قبل منظورمه و خب یه زمانهایی هم برا خودم داشتم اما حس میکنم خیلی زیاد بود این تنهایی الان اگه بخوتم انتخاب کنم ماهی دو روز کفایت میکنه برام، نه اینطور طولانی. مخصوصا شبهایی مثل دیشب که هوا طوفانی بود و شب تموم نمیشد و منم با سر و صدای طوفان ساعت سه و خرده ای تا چهار و خرده ای کاملا بیدار شده بودم و راستش با اینکه دختر شجاعی در این زمینه ها هستم!! ولی واقعا ترجیح میدادم تو همچین موقعیتهایی تنها نباشم و حداقل یه آغو.ش ی چیزی باشه بهش پناهنده شم این وقتا!

اینم احتمالا منم چون دقیقا چترم همین شکلی و رنگیه!

 

 

*یه موضوعی هم که مینویسم تا یادم نره ولی نمیخوامم خودمو بخاطرش ناراحت کنم اینه که تو همه این شبهایی که تنها بودم از خانواده ی پارتنر حتی یکیشون محض رضای خدا بهم زنگ نزد بگه خب زنده ای مرده ای برادرمون نیست حالت خوبه چیزی احتیاج نداری؟ حتی برای تعارف چون میدونن من اصلا من به وجودشون نیاز ندارم ولی خب اینطوری خودشونو ضایع کردن. نمیخواستم پارتنز رو از راه دور بخاطر حماقت اینها ناراحت کنم و بهشم گفتم که نمیخوام ناراحتت کنم.ولی وقتی ازم پرسید عیادت خواهرم رفتی؟(عمل کرده) در صورتی که سه روز قبلش رفته بودم عیادتش و اون باز توقع داشت من هر روز پاشم برم اونجا(در صورتی که حال خواهرش خیلی خوب بود و با اینکه عمل کرده بود ماشالاه از من روپا تر بود و فکش هم مثل همیشه نان استاپ کار میکرد!!!) و من بهش گفتم مگه چند بار باید برم عیادتش در حالی که از بین سه تا خواهرت یکیشون تو این مدت حتی حال منو نپرسید و تعارف نکرد که اگه کاری داشتی ما هستیم!  اونم ناراحت شد و چیزی نگفت دیگه!

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 

× مخصوصا همین الان که با حوله تن پوش بنفشم تازه از حموم در اومدم و زیر نور چراغ مطالعه در حالی که پنجره نیمه بازه و صدای شر شر بارووون میاد دارم این پست رو هوا می کنم . . . 

** پارتنر محترم هم در حین اینکه من داشتم دوش می گرفتم رفته تخت گرفته خوابیده!

+++ الان بد جوری حس HOT بودن دارم!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٩/۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 

نمیدونم چرا با این که این همه عاشقشم و هر سال 9 ماه تو انتظار رسیدنش لحظه شماری میکنم هر سال هر سال با من بی وفایی میکنه... 

دلم یه جاده ی اینطوری میخواد... برم و برم و برم...

 

معشوق بی وفا ودوست داشتنی من.. چه کنم که عاشقتم هر چقدرم بدی کنی....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

چند شب پیشا آخر شب که بیخواب شده بودم ،علی سنتوری رو اتفاقی از یکی از این کانالا پیدا کردم که داشت میداد. البته از وسط های فیلم بود.. یع چند دقیقه ای میخش شدم.. مخصوصا اونجایی بود که بهرام کنسرت گذاشته بود و یاد دورانی بود که با همسرش اشنا شده بود...بعد هم برای جلو گیری از دپریشن مزمن تی وی رو خاموش کردم و رفتم خوابیدم... فیلم قشنگی بود.. یاد اون موقع که سی دی ش پخش شده بود افتادم..

 

ایشون  فوبی جدید این روزهای بنده می باشن!!!استرس از اونجایی که هر چی فکر کردم و پرس و جو کردم از سالها قبل کاشف به عمل اومد که من نگرفتمش تا بحال و الان چند ماهی میشه که استرسش رو دارم و این روزها هم بیشتر شده، دوستم که دیشب بعد دو-سه  ماه دیده بودمش داشت تعریف میکرد تو این مدت چه اتفاقاتی براش افتاده من جمله اینکه یه آبله مرغونی گرفته بوده که اون سرش نا پیدا !!! هنوز که هنوزه آثار و علائم باقی مونده رو سر و صورت و بقیه جاهای بدنشو خیلی بد بود.. مخصوصاااااااااااا اون سه تا جای آبله ی گنده رو پیشونی و بینی اش. 3 تا خواهر هم تقریبا با هم گرفتن یکیشون ماه 8 بارداری!!! یکیشون 3 هفته قبل جشن عروسیش و این یکی گویا از همه اوضاعش بهتر بوده فقط 2 هفته تموم میگه تو خونه بودیم!! :/

 

این سریال کوزی گونی که چند خط در میون میدیمش و این دو قسمت آخری داغووونم کرد... یعنی اشک میریختماااااا اصلا بی اختیار ،انگار اون من بودم.. اون بد بختی ها و نو میدی ها و از دست دادن هاش رو یطوری همذات پنداری میکنم که اصلا ........ چقدر دلم برای این پسره میسوزه که اینقدر بد میاره و اینطور زندگیش نابود شده.... 

 بعد هم امروز که تو اف بی اون خبر رو خوندم که دو روز قبل اون فوتبالیست 23 ساله وسز بازی دچار ایست قلبی شد و از دنیا رفت دیگه حال و روزم دیدنی بود... اه این جور موقع ها میخوام برم یقه ی یکی رو بگیرم و جیغ بزنم که چرا؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟؟؟! :((((

خودم هم که نمیدونم خوبم یا بد فقط خیلی متناقضم... دو-3 هفته هست که دارم کچل میشم.. موهام مشت مشت و دسته دسته میریزه . واقعن وحشتناک.. هر چی هم که مولتی ویتامین و سبزی جات و امپول و شربت خوردم هیچی نشده ! خیلی سعی کردم ایگنورش کنم و به روی خودم نیارم تا ببینم چی میشه ولی دیگه جمعه نتونستم... پشت تلفن برای مامان تعریف کردم و اشکامم می ریختن.. طفلی اونم گناه داشت خیلی ناراحت شده بود...هی میگفت چیزی نمیشه خوب میشی نگران نباش.. بخاطر همین موضوع نتونستم خیلی رژیمم رو اونطور که قبلا بود نگه دارم... مجبور شدم پلو رو بذارم تو برنامه ام و نون هم مرتب بخورم.. حداقل روزی یه تیکه نون جو ی تست البته این چند روزی بیشتر از یه تیکه هم خوردم!!

___________________________________

خب اون بالایی ها مال دیشب بودن که نشد همهه چی رو بنویسم و پابلیش کنم الان اینها بقیه اش هستن!

بارووووون میاد جر جر.. پشت شیشه ی آتلیه .. به به... دیشب از شدت صدای بارون چند بار سرمو از تخت بلند کردم تا ازپشت پنجره با چشمای خودم ببینم تا باور کنم این شدت صدا مال باروونه!!! ولی دوست میدارم این هوای پاییزی رو! به مناسبت همین بارون هم من دیرم شد صب تا بیان آتلیه و جالب اینکه تو مسیر دیدم همه دیرشون شده امروز تمام فروشگاه ها و همسایه هام هم خواب مونده بودن گویا! :))

دیشب رسیدم خونه جناب پارتنر تا 15 دقیقه بعد رسیدن من همچنان مشغول تلفنی صحبت کردن بود. بعد که تموم شد و سلام علیک کردیم، بهم گفت که عذاب وجدان داره! من فکر کردم در مورد موضوعات کاریه و پرسیدم چرا؟؟ بعد رفت تو اتاق و با یه چیزی که پشتش قایم کرده بود اومد جلو رومو من یه لحظه فکر کردم یعنی آیا رفته برای من بی مناسبت چیزی خریده؟؟؟ داشتم ذوق مرگ میشدم که یهو دستشو آورد جلو و دیدم یه جعبه تو دستش ه و در بازبینی بعدی متوجه شدم بععععله!!!! رفت بالاخره اینو خریدش! البته نه برای من ! برای خودش!!! با ذوق و شوقی کودکانه گفت قشنگه نه؟؟؟ بعد هم گفت که خیلی احساس بی سوادی میکنه و ازم کمک خواست یه چیزایی شو بهش یاد بدم. ولی اونجایی که هی از سر و شکلش ازم میپرسید که قشنگه ، زیباست خیلی خوبه نتونستم زیاد دروغ بگم و گفتم گوشی خودم بسیار خوشگلتره!!! تازه این قابلیت رو هم داره !! ضد ضربه هم هست!!! گفتم نه آقا جون مال خودم خیلی خوشگل تر و ناناز تره مخصوصا که بنفشه ! و تازه اگه مدلش بالاتر از مال تو نباشه پایین ترم نیس! عینک ولی خب ور رفتن و بازی کردن با یه گوشی ه خیلی خیلی نو حس خوبی داره که من مستفیض شدم ازش! طفلی بچم هم همش میگفت فردا با خودت ببرش یکم تنظیماتشو برام درست کن و هر چقدرم که میخواهی باهاش بازی کن ماچ ، بعد یطوری هم خاطر نشان میکرد که من گوشی مو دوس دارم ولی ترو بیشتر تر دوس دارم! داشت می گفت حواست باشه من مثل تو 24 ساعته با گوشیم ور نمیرم که بخوام یا باهاش بازی کنم یا اینترنت بازی کنم باهاش منم به روی خودم نیاوردم خجالت

ثبت نام لا^تا^ر^ی روزهای آخرشه من که همین امصب برا خودمو  اوشون ثبت نام کردم جالب اینه که یه ماهی میشه میان پیشم عکسش رو می گیرن و هر کی می پرسید خودت ثبت نام کردی میگفتم نه! آخه عکس ندارم براش! تا بالاخره دیروز عکسشو گرفتم و امروز  رجیستر کردم!

 آخر هفته ی دیگه عروسی فامیل پارتنره و من هنوز خیاطم از 10 شهریور که بهش پارچه دادم لباسمو حتی برای پرو آماده نکرده!! دیروزم که زنگ زدم میگه مسافرتم ولی اصلا نگران نباش بهت می رسونمش!!! خدا خودت بخیر بگذرون وگرنه مجبورم با لباس عروسی خودم که تازه به زور اندازم شده برم عروسیشون شیطان

وزنم هم که با این تیرامیسو هایی که خودمو باشون خفه کردم خیلی خانومی کرده که بالا نرفته، پایین اومدنش پیش کشم. دیگه مجبور شدم به خودم قول بدم اصلا و ابدا درستش نکنم دیگه! من باید 2 تا دیگه کم کنم تا 9 آبان که عروسیه! میفهمی؟؟؟؟با خودم قرار گذاشته بودممممم خیال باطل

 این روزا به شدت به یه جفت کفش پاییزی زمستونی و یه بارونی و سوشرت نیازمندم! اینجاها که هیچی پیدا نکردم! تهران اومدنم هم که طلسم شده! خدایا خودت منو به مکانی مناسب با قیمتی بسیار بسیار مناسب رهنمون بفرمااااااا  . آمین

 

 ×× این چندتا عکس هم از بارووون که بعد هوا کردن این پست گرفتم هم می ذارم ♥

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

+++ وااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من اومددددددددددددددددددددددش.........

 

 

امروز سومین سالگرد من و پارتنر هست، باورم نمیشه 3 ساااااال گذشته ...

همیشه یاد آوری این روز یه جوری هم ناراحتم میکنه هم بهت زده ام... دیشب داشتم فکر میکردم چقدر تنها و بی نوا بودم یه شب قبل از عروسی... ولی دیگه همه چیز گذشته.. به خودم چند ماهی هست که قول دادم زیاد تو گذشته نمونم و دارم نهایت سعی ام رو می کنم....

+ دیشب خدا جونم به همین مناسبت یه بارووون حسابی برام فرستاد طوری که من تو سر و صدای تی وی و آشپزخونه صداشو شنیدم و دوییدم سمت پنجره ی تراس  تو همین حین با ناباوری به پارتنر که درست تو یه قدمی پنجره نشسته بود رو مبل گفتم باروونه؟ بارووووووووونه؟؟؟ اونم گفت نه بابا باروون چیه من گفتم باروووووووووووونه چطوری صداشو نمیشنوی؟ من از 10 متر اونور تر شنیدمو دیدم که درست هم شنیده بودمممممممممممممممم ♥


 

  

+ صبح تا پامو از خونه گذاشتم بیرون اس ام اس پارتنر اومد که برام هم اومدن پاییز و هم سالگرد مون رو تبریک گفته بود... خوشحالم کرد ، پشت سرش هم بهم زنگ زد...

راستش درست از بعد از عروسی مون تو فکر این بودم که یه جفت رینگ ساده برای خودمون بخرم چون حلقه هامون با اینکه تقریبا ساده هست ولی هم سنگینه و هم زوود خش میافته ، خلاصه نشد که نشد تا اینکه الان یه سالی هست حلقه جناب پارتنر براشون اونقدر تنگ شده که بیشتر از نیم ساعت نمیتونه تو انگشتش نگه داره و بعد انگشتش ورم میکنه! دیگه تصمیم قطعی گرفتم و رفتم یه رینگ ساده ی شیک براش خریدم تا امشب به طور سوپرایز طور بهش هدیه بدم :) حالا ببینم یکی هم هست برای من ستش رو بخره یا نه!   P:

 

 

+دلم برای مدرسه رفتن تنگه...


نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه همچین جاهایی رو بسیار می پسندم....

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

این روزهای تعطیلی مثل قبل دوباره نوجون شدم و نشستم ادامه سریال The Vampire Diaries رو که از دوستم گرفته بودم رو دیدم! یعنی اون دو روز اونقدر پای لب تاپ بودم و فیلم دیده بودم که چشمام سیاهی میرفت و بازم از رو نمیرفتم

مخصوصا که هوا فوق العاده باب میل من بود ، تیره، ابرهای سیاه خنک با یه عالمه باروووووووووووووووووون میچپیدم تو اتاق تاریکم با همه  پنجره های باز، رو تخت و خودمو ملافه پیچ میکردم که پاهام یخ نزنه و سریالمو میدیم و دوباره بچه میشدم!

یه چیزی که باید باعث خجالت باشه ولی برا من مایه مباهات شده اینه که در مورد این سریال نوشتن برای سن 14-19 سال!!!!! اونوقت من با این هواااااااااااااا سن میبینم و کیف هم میکنممممممممممممممممممممممممممممممم

خب این میتونه هنوز به این معنی باشه که من درونم هنوز زیر 20 ساله! پس جای نگرانی نیست نباید به اعداد و ارغام توجه کرد و این قراریه که من از تولد پارسالم که 27 شدم با خودم گذاشتم و میخوام بهش عمل کنم

همونطوری که رفته بودیم مشهد و من با دختر 8 ساله همراهمون تاب بازی و چرخ و فلک بازی و .. میکردم و اون برگشت گفت خالهههههههههههههههههه شما انگار هنوز کوچیک موندید هاااااااااااااااااااااااا و من کلی تو دلم خندیدم و حال کردممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

چند روز قبل هم یه مشتری که اقای مسنی بود و عکس گرفته بود اومد دنبال کارش و اونقدر افسرده وار به موهای سفید و بالا رفتن سن و سرعت گذشت زمان اشاره کرد و منو انداخت تو اون مود که یادم رفت پول قابشو ازش بگیرم و شبش یادم اومددددددددددددددددددددد  خنده

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من بشدت و حدت منتظر پاییز هستممممممممممم این که بتونم تا هرچقدر که میخوام پیاده روی کنم تو هوای فوق العاده و جادویی اش و یه عالمه خیال پردازی های بچگونه!

امروز یهو وقتی تو خیابون بودم بارووووون شدید شدید گرفت از اونهایی که یهوویی میان و خیس میکنن همه چیزو بعد یهووی ناپدید میشن و من خیس خیس رسیدم خونه وقتی هم باروون یهوویی اومد و همه رو غافلگیر کرد من داشتم از خیابون ردمیشدم و نمیدونم چرا نمیتونستم جلو لبخند گل و گشاد خودمو بگیرم بعد از دیدن باروووون همچین خرررر کیف شده بودم که حد نداشتتتتتتتتتتتتتتتتتتت شکرت خدا.

اصلن از وقتی فلر بهم گفتی همش چهل و اندی روز مونده کلی کله قند تو دلم آب شدههههههههههههههههههههههههههههههه پارسال که پاییز تموم شده بود من این روزشمار وبلاگتو میدیدم و هی غصه میخوردم اما چه زود و دیر گذشت بالاخره...

همسر بهم قول داده امسال پاییز یه دونه از اون بارونی های چرم رنگی رنگی برام بخره من هم ذوق دارم نمیدونم چه رنگی میخرم صورتی جیغ سرخابی یا عشقم بنفششششششششششششش نمیدونم کوتاه بخرم یا بلند! اصلا شایدم قرمز خریدم برای اولین بارررررررررررررررررررررر خل شدم حسابی مثل بچه های نوجوون دلم با این چیزا حسابی خوش شده از ظهر تا حالا! خدایا همین خوشی های کوچولوی زیر پوستی رو از ما نگیر ....

 

این روزا خیلی ساعت های کاریمو کم کردمف اولش مجبور بودم ولی الان حس میکنم خیلی تنبل شدم نسبت به کار!

× اینم یه جای خوب از اونهایی که من و فلرم می میریم براشششششششششششششششششششششش

فلز برای تو گذاشتممممممممممم مهم نیست هیشکی اونقدر که ما میخواهیم عشقولانه نیس اصلا خودمون دوتا میریم راجع به ایده ال ها و فانتزی هامون توش میحرفیم! 

اینم مال من شایدم رفتم موهامو شرابی کردم یا قرمزززززززززززز

 

اوه چقدر بجای*پ* ، *ژ* نوشته بودم :)) 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٤ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آخ خدایا مرسی.. خدایا عاشقتممممممممممممممممممم

چه بارونی چه بارووووونی... حال بد امروزم رو خوب کردی.....

 

 

هووووووووووووووووم.......................................

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

پنجشنبه کلاس زبان این ترمم جلسه آخرش بود.

دیگه از کلاس زبان رفتن واقعا خسته شدم

الانم که هوا دارم گرم و گرم تر میشه و من خوشحال بودم که این ترم ترم آخره و بعدش دیگه من خیلی حرفه ای میشم و میدوم میرم آیلتس میدم ولی تو رایتینگ نوشتن خیلی عقبم و راستش تقصیر خودمه چون دوست ندارم و از رایتینگ نوشتن بدم میاد در صورتی که اسپیکینگ رو توی تستای ایلتسی که ازمون می گرفتن بین شش ونیم تا 7 شدم. لیسنینگ هم از 7ونیم تا 8ونیم میشدم. ریدینگ هم بالای 6ونیم میگرفتم ولی برای رایتینگ اصلا حالم بهم میخورد و ازش فراری بودم و کل ترم 4تا رایتینگ هم ننوشتم در صورتی که بچه های دیگه حداقل 20 اتا رایتینگ داشتن! حالا معلمه اصرار میکنه به بچه ها که کلاس های CAE و CPE رو هم بگذرونیم تا هم آمادگی برای آیلتس مون بره بالاتر و هم زبان یامون نره! 

 

چهارشنبه خیلی حالم بد بود

جمعه حتی حالم بدتر شد با اون حرفهایی که گفتن و نگفتنشون فقط عذاب منو زیاد و زیادتر میکنه. دیشب تا 3 نتونستم بخوابم بعدش هم اینقدر نا آروم بودم تا صب هی کابوس دیدم و غلت زدم. تنها چیزی که تونست یکم حالمو بهتر کنه شنیدن صدای بارون و بعد هم دیدنش بود که کاملا غافلگیرم کرد . گرچه خیلی کوتاه بود ولی خوشحال شدم.

خدایا خودت بهتر از حال و روز من خبر داری...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

^ صبح کلی تو بارووون دوست داشتنی ام رفتم بیرون و کلی هم خیس شدم ولی حال کردمقلب اونم با دوست عزیزم

^|^رفتم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم و بعد 10 سال مدرکم رو گرفتم و خب به همون خانوم های مهربون معاون که داشتن کارهامو می رسیدن و من هم  از قبل نمیشناختمشون گفتم که باورم نمیشه بیشتر از 10 سال از روزی که دیپلم گرفتم میگذره اونهام میگفتن زمان برای اونها هم خیلی خیلی تند میگذره نه فقط برای من...

^×^صبح تا ظهر 3 ساعتی که بیرون بودم 700 هزار تومن از جیبم رفت!خنثی

+ البته 500 تومنش رفت برا یه انگشتر خیلی ظریفی که یه نگین آمیتیس (بنفش)♥ داشت

# دارم فکر میکنم برای در آوردن این مقدار پول چقدر با مردم سر و کله میزنم  و خرج کردنشون چقدر راحته!

کلا من تو خرید کردن اصلا به خودم سخت نمیگیرم و خب این دوستم که برای چندمین باره با هم میریم خرید کلا تو کف خرید کردن من بود! خب قبلن شاید اینطوری نبودم! البته زیاد یادم نمیاد فکر میکنم همین طوری بودم از اول، چیزی که ببینم و خوشم بیاد و قیمتش هم با جیبم جور در بیاد رو میخرمش فرقی نداره تو مغازه ی اول دیده باشم یا آخر ! یعنی کلا اصلا وقت و حوصله و انرژی اینو ندارم مثلا برای یه جفت کفش یکی دو روز وقت بذارم  تو بیشتر از 50% موارد از همون فروشگاه اول که از وسایلش خوشم اومده بوده خریدم رو انجام میدم و کم پیش میاد برم کلی جاها رو متر کنم !تصمیم میگیرم یه روز رو تو این هفته برم خرید و یه نصفه روز براش وقت خالی میکنم و لیستم رو مینویسم و میرم خرید! مثلا امروز 2 جفت کفش خریدم یکی کتونی یکی طبی یه مانتو یه انگشتر طلا یه سری وسیله برای آشپزخونه و مدرسه ام هم رفتم برای مدرکم  و یه جای دیگه هم یه طلایی رو دادم برام سفید کنه! خب من وقت اینو ندارم هر کدوم از این کارها رو بذارم برای یه روز و کلی هم دلی دلی کنم !

% خیلی هم پیش اومده که یه چیزی رو خردیم و بعدا فهمیدم میتونستم بهتر یا ارزونترش رو از جای دیگه ای پیدا کنم و بخاطر اینکه نگشتم دنبالش ضرر کردم ولی همیشه به این نتیجه میرسم که اختلاف قیمت و یا کیفیتشون به اندازه ی وقتی که از من میگیرن تفاوت نداشته و خیالم راحت میشه ! اینم از من!

ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دوست دوران دبستانم که تو کلاس زبان ترم قبل همدیگه رو دوباره تو دنیای واقعی پیدا کردیم(تو اف بی هم بودیم) چند دقیقه قبل زنگ زد و برای دورهمی بچه های کلاس زبان دعوتم کرد! البته گفت بیشتر بخاطر من که چون تو شهر دوست و همسایه به سر میرم و نمیتونه ببینتم و دلش برام تنگ شده :))

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

همون هوایی که میتونه همیشه دگرگونم کنه...

همون هوایی که تو هر حال و روزی باشم نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم..

همون هوایی که من و هوایی می کنه..

 

 

 

دوتایی زیر باروون میخوام چی...


نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)