دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

سلام به همه دوستای گلمممممم

مرسی که حالمو پرسیدید و بهم سر زدید

یکم کم پیدا بودم و خواهم بود چون بشدت مشغول جبران کارهای عقب افتاده ام هستم و هنوز هم هر روز یه سری کارهایی پیش میاد که نمی رسم تموم کنم سفارش های قبلی رو کلی از برنامه ام عقبم. امروز که برنامه هام یه طوری شد که از صب سر کارم و فقط یه ساعت مثل جت رفتم خونه و یه دوش گرفتم و ناهار پارتنر رو یه چیزی درست کردم که بنده خدا گشنه و تشنه از کار میاد یه خوراک داشته باشه برای خوردن و خودمم یه نوک زدم و دوییدم اومدم آفیس و منتظر مشتری و بعد چند تا مشتری پشت ها شکر خدا، لا اقل شهریه این ترم دانشگاهمو در بیارم چون این هفته باید برم برای ثبت نام و جیبم درد گرفته از همین الان!!!!

دیروز خیلی خوب بودم تا غروب که نمره هامو از سایت دانشگاه چک کردم و دیدم اون درس آخری چهار واحدی رو استاد یه نمره خیلی بد داده بهم و دیگه از همون لحظه تا وقتی که بخوابم هم یه عالمه اتفاق های ناراحت کننده برام پیش اومد و هم کلی معده درد و سر درد و گریه زاری داشتم!!!! نمی خوام ریزشو تعریف کنم چون امروز به خودم قول دادم که به حرف پارتنر گوش کنم و اصلا به این نمره و باند بازی های تو دانشگاه فکر نکنم و نزارم که مکدرم کنن این چیز ها چون من اصلا بخاطر نمره و مدرک نمی رم دانشگاه و فقط نوشتم تا ثبت بشه که یادم بمونه من چقدر آدم ساده و رو راستی هستم که هنوزم با اینکه نمی خوام اینطوری باشم، به آدمها مثبت نگاه می کنم و زود گولشون رو می خورم. چی فکر می کردم راجع به این استاد و چی شد... خنگ ساد دل! هر چوبی هم که خوردم تا بحال از رو همین خنگی و صداقتم بوده اینکه اونقدر روراستم که بلد نیستم کسی رو خر کنم یا گولش بزنم و با نقشه پیش برم و به مقصودم برسم و همینطوری اگه یه چیزی باب میلم نباشه با کله می رم تو شیکمش! و بعد هم بدجوری چوبشو میخورم!!!!

آخر هفته ی خوبی داشته باشید عزیزانم♥

بوس

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٩ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

هی می خوام بیام بنویسم هی تو روز کلی تو ذهنمه اون چیزای دوست داشتنی و بعضی وقتام دوست نداشتی ولی انگار با اومدن زمستون، علاوه بر سر انگشتای دست و پام، حس و حال نوشتنم هم یخ زده! تو این روزا ده بارم بیشتر هی این صفحه یادداشت جدید رو باز کردم و هی بستم.

راستش استرس و نگرانی حجم کارهایی که باید انجام بشن خیلی بیشتر حجم واقعی خود اون کارهاست و اما مقاله... ای وای از این مقاله....هعی واییییییییییییی نگم یا بگم؟ من کلا تو کارهای تحقیقی خیلی خیلی خیلی... نمیدونم چی بگم؟؟ اینطوری بگم که دوستش ندارم و انگار که توانایی اش رو هم ندارم و علاقه ای هم ندارم ولی خب چه فایده؟؟ من باید اینکارو انجام بدم باید!!!!!! و انجامش هم میدم. چون من می تونمعینک خب الان فکر  کنم متوجه شدید که چقدر دچار پارادکس هستم این روزها!!!!! کلا کشمکش درونی داره منو چند شقه می کنه و یه خوشحالی هم از اینکه روزهایی که میاد و می ره و بعدش می تونم خوشحال و رها باشم  و لذت ببرم! البته امیدوارمخیال باطل

از دیروز که معلوم شد پارتنر خان با اون ماموریت یه روزه ای که یکشنبه رفته تقریبا تمام زحمات و تلاش های منو برای سرما نخوردن در طی این پاییز و زمستون بر باد داده، حس می کنم منم دارم مریض میشم. حال روحی که پر نوسان و کلی هم که فشار روانی رومه و حال جسمی هم با توجه به نزدیک شدن پارتی هورمون ها رو به زواله!!!! کلا امیدوارم اگرم هر چی هست باشه برای بعد امتحانات! همین حالا که سالم و سلامتم مغزم تو مواجهه با تاریخ فلسفه هنر از ارسطو و افلاطون و سوفسطائیان و دوستانشون در حال بندری زدنه چه برسه وقتی بیحال و خواب آلود و فین فین و باشی! خدایا مثل همیشه مرحمتی.....

راستی اون قضیه خوراک لوبیا با تدبیر بنده و عملیات ضربتی با موفقیت و سربلندی ختم به خیر شد و گروهانی رو از قحطی و گشنگی در امان نگه داشت. این سفر یک روزه خوب بود چند تا نکته برام داشت یکی اینکه فهمیدم من چقدر فهمیده و با مسئولیت و عاقل شدم نسبت به سالها پیش که هیییییییییییچ مسئولیت و فکر نداشتم و اون موقع ها هر وقت قرار بود بیرون بریم یا مسافرت من فقط تنها وظیفه ام همراهی جمع بود و هیچ دغدغه فکری ای نداشتم و به قول معروف فقط حالشو می بردم ولی الان مخصوصا این بار از مسئولیت شام گروه و حتی بردن انواع لباس و ملاحفه و گرم کن و چای و نبات وبشقاب و کاسه و لیوان و ..... حتی عرق نعنا و دستمال کاغذی و کرم دست و خیلی خیلی چیزها که لازم بود ولی بقیه حتی فکرشم نمی کردن و اونم نه تنها برای خودم که برای همه با این همه مشغله و بدو بدو جمع و جور کردم و به قول پارتنر تا دندان مسلح بودم!!! اونم در حالی که پسردایی پارتنر و خانومش که مثلا کوهنورده و ورزشکاره(ما که ندیدیم!!!) فقط خودشونو آورده بودن با یه کیسه خواب(برای یکی شون) و مسواک و یه لیوان!!! فکر کن!!! هیچی من نمی دونم رو چه حسابی با اینکه قبلا هم اونها چند بار رفته بودن اونور اینطوری اومده بودن! جالبه که منو برای نگرانی و اون حس تمیزی که دوست داشتم داشته باشه و خب خیلی چیزا رو رعایت می کردم دست می انداختن! راستش خیلی چیزای دیگه هم شد که منو به این نتیجه رسوند که دیگه دور این دوتا رو خط بکشم البته خیلی چیزا رو می دونستم ولی خب این جور موقع ها آدم به یه نتیجه جامع و کامل  می رسه. کلا بعضی ها فکر می کنن خیلی زرنگن  و بقیه احمق یا ساده و نفهمن ولی یه جمله خیلی جالب بود که تو شبکه های اجتماعی دست به دست می شد و اونم این بود که من می فهمم ولی به روت نمیارم دلیل نمیشه که احمق باشم! کلا متاسفانه و متاسفانه تو این مدت نظر من و خود پارتنر نسبت به چند نفر از اعضای خانواده اش حسابی برگشت و خیلی ناراحتمون کرده این قضیه ولی مهم نیست چون جلوی ضرر رو هر جا بگیری اون منفعته و خب ما از همه این رفتار ها داریم یه تجربیاتی به دست میاریم.بازم خدارو شکر.

اینم میخواستم بگم که چند روز قبل برای انجام دادن یه کاری از مسیر هر روزمون نرفتم و محبور شدم صبح موقع اومدن سر کار از مسیر اصلی و داخل شهر تردد کنم. پشت یه کامیون تو ترافیک زیاد و صف طولانی ماشین ها درست نرسیده به میدون اصلی شهر داشتم با سرعت 15 کیلومتر در ساعت میرفتم که یه لحظه با افسر راهنمایی که همونجا ایستاده بود چشم تو چشم شدم و طرف بهم اشاره زد بزن کنار!!!! مونده بودم که چی میخواد آخه من که دست از پا خطا نکردم تو این ترافیک و کمربند بسته و همه چیز عادی! دیگه مجبور شدم وایستم درست بدترین جای ممکنه چون جای دیگه ای نبود! اومد و من شیشه رو دادم پایین ، گفت مدارک!!!! گفتم یا خدا این چه ابله ای هست آخه الان چی فکر کرده راجع به من! احتمالا فکر کرده زیر سن قانونی هستم میخواد گواهینامه ام رو چک کنه!!!! دیگه تو اون لحظه مثبت تر از این نمی تونستم فکر کنم حالا دیرمم شده و کلافه و مگسی بودم کارت و گواهی نامه و بیمه رو کوبوندم کف دستش فکر کنید این ابله 5 دقیقه داره اینها رو نگاه می کنه! فکر کنم داشت مشخصات رو حفظ میکرد وگرنه در حالت عادی 30 ثانیه هم طول نمی کشه این روال!!! حالا تو همین گیر و دار یه پیرمرد روستایی با دوچرخه ش هم در حال رد شدن و غر زدن به من که این چه جای ایستادنه ادم امنیت نداره! جناب سروان می بینی اینا رو فلان فلان شده هاتعجب و... وای می خواستم پیاده بشم بزنمش ها گاگول فکر کرده بوده من سر خوش اونجا پارک کردم افسر هم اومده مچم رو گرفته که جریمه ام بکنه نمی دونست این مامور قانون هست که من رو مجبور به خلاف کرده! حالا پیر مرده ولم هم نمی کرداااا عصبانیدیگه افسره گفت حاج اقا ببخشید شما برید بله بله درست می گید و منم از عصبانیت کبود شده بودم .بعدم مدارک و داد  و گفت به سلامت و منم رومو اونور کردم بدون یه کلمه حرف شیشه رو دادم بالا و گازشو گرفتم! همه عقده ای شدن بخدا!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

تا حالا شده با برنامه قبلی بری موسسه ای جایی  برای گرفتن یه نوع خدمات خاص، دو ساعت از امکانات اونجا همه جوره استفاده کنی بعد موقع گرفتن فیش و پرداخت مبلغ بگی عه! من  کیف پول همرام نیست الان!! میشه بعدا بیام حساب کنم!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/۱۱ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

/ پاییز بجای اینکه تمام حس های خوب دنیا رو برای من بیاره داره دوباره یه دنیا غم برام میاره... داره اون همه زحمت هایی که کشیده بودم و نابود میکنه... همین الان یه عالمه بغض دارم و دلم میخواد زار زار گریه کنم... از دست آدمی که انگار هیچوقت نمی تونیم  همو درک کنیم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)