دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

بازم یه آخر هفته ی دیگه...

 

به امید یه آخر هفته ی خوب ، به امید یه حال _ خیلی خوب....

به امید اینکه پاییز عزیزمون زودی از راه بیاد وبا هوای فوق العاده اش و راز آلودگی

همیشگی اش، سرمست و شیفته و عاشقمون کنه.....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز اولین روزیه که بعد از اون جمعه ی کذایی! اومدم سر کار!!! 

با اجازتون استراحت مطلق بودم بخاطر بی فکری و بی کله بازی جمعه! فکر کن 10 نفر آدم گنده! پاشدیم رفتیم 180 کیلومتر اونور تر!! دنبال دیدن یکی از 4 جاذبه دنیا! یه تپه نوردی نیم ساعته ساعت 2 ظهر از یه مسیر پرشیب و سنگلاخی! هیچکس هم فکر نمی کرد من آخ بگم-که اونموقع هم نگفتم!!!- از ساعت 7 صبح بیرون بودیم و با حساب اون همه راه رفت و برگشت که در حد 400 کیلومتر شده بود(بغیر از تپه نوردی!) ساعت حدود 11 شب خونه بودیم... تا صبحش از کوفتگی و خستگی بی تاب بودم و نتونستم بخوابم ، صبحش که پارتنر هم خواب موند و دیر رفت سر کار و من بعد اون بلند شدم به آماده شدن و رفتم دستشویی و ..... خب اون چیزی که نباید می شد شد! خ.و.ن.ر.ی.ز.ی داشتم! شوکه شده بودم و باورم نمی شد برای من داره این اتفاق می افته، از ترس نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم و می خواستم به روی خودم نیارم... اولش هم نیاوردم! خیلی شیک و مجلسی آماده شدم که برم آفیس... از تو خیابون فرعی مون که پیچیدم تو جاده اصلی دیدم یا خداااااا قیامت شده انگار! اون میدونی که باید دور می زدم و 600-700متر  بعدش می رسه به آفیس رو بستن و همه خیل ماشین ها رو دارن راهنمایی می کنن به سمت یه خیابونی که از اونور برن و در حالت عادی مثلا این مسیر 7-8 دقیقه فاصله داره با آفیس من چون باید دور شمسی بزنم تا برسم ولی در اون شرایط ترافیک و بسته شدن راه ها توسط نیروی محترم رانندگی( که البته بخاطر آوردن شهید های غواص بود) من این راه رو تو 45 دقیقه تازه از مسیر های فرعی و راه هایی که بلد بودم و خیلی از اون ماشین ها که مسافر بودن بلد نبودن، طی کردم!!!! یعنی داشتم می مردم از کلاج ترمز و اونجا دقیقا یاد اون وقتایی افتادم که آشتی می گفت پاشو دیگه حس نمی کرد از درد بس که کلاچ ترمز می گرفته تو ترافیک. خب ما اینجا اصلا عادت به همچین راه بندون ها و ترافیک هایی نداریم یعنی تو ایام تعطیلات هم که شلوغه و خیابونا کیپه بازم گره نداره و ترافیک روونه ولی اون روز، روز من نبود با اون حال و روز نه راه پس داشتم نه راه پیش! یعنی می خواستم برگردم خونه هم نمی تونستم.می خواستم ماشینو یه جا بزارم پیاده برم هم نمی تونستم چون حال خوشی نداشتم و نباید پیاده می رفتم... خلاصه که رسیدم آفیس و تازه فهمیدم یه کارهایی باید بکنم! اول زنگ زدم پارتنر و داستان و گفتم و اونم خیلی ترسید و نگران شد و گفت که داره میاد بریم دکتر، گفتم صبر کن اول بپرسم باید چیکار کنم بعد تو بیا. خلاصه زنگ زدم به همسر همکار پارتنر که ماما هست و گفت که سریع باید با دکترت تماس بگیری و احتمالا سونوگرافی انجام بدی که ببینی چیه و کلی هم دعوام کرد که تو این شرایط آدم می ره پیاده روی طولانی(روم نشد بگم رفتم تپه نوردی و اونطور هم!!!!!) بعد زنگ زدم مطب که دکترم نبود و خوشبختانه شماره همراهش رو کارتش بود و خوشبختانه تر هم اینکه بعد از 3 بار تماس-برخلاف اکثر متخصص ها!!- گوشیشو جواب داد و گفت سریع برو یه سونو اورژانسی بده برای من بیا و چون خودش نبود مطب بردم پیش دکتر عمومیم و برام سونو نوشت واز ساعت 12 تا ساعت 2 عصر با پارتنر 3-4 تا مرکز سونوگرافی رفتیم که هیچکدوم اون موقع سونو انجام نمی دادن و آخرش هم ساعت 5 عصر رفتیم شهر دوست و همساده و اونجا یه معرف فرستاده بود مارو که قبولمون کرد و بعد نیم ساعت سونو انجام شد و صدای قلب 3میلی متری رو که حالا شده بود 30 میلیمتر رو شنیدم و هیچوقت اینقدر از اینکه دارمش خوشحال نشده بودم! و بعد هم گفت فعلا زندست!!!! می خواستم خانوم دکترو خفه کنم واسه این حرفش! بعد هم گفت جفت خیلی اومده پایین و ببر پیش دکترت ببین چی میگه. بعد هم که بردم دکتر و گفت خدارو شکر بخیر گذشت و باید استراحت کنی و یکسری کارها-اوهوووم-!!!!! رو اصلا نباید انجام بدی!!!!!!! و مواظب باشی و اگه دوباره تکرار شد یه سری دارو نوشت که استفاده کنم و خیالم تا حدودی راحت شد! 

حالا وسط اون همه استرس خودم روزی 10 بار زنگ زدن خواهر بزرگه پارتنر رو که ییهووووو خیلی به سلامت من ! دقت کنید شخص من!! علاقمند شده بود رو فاکتور می گیرم که دیگه با تماس های زیادی و اصرار های خیلی خیلی زیادترش مبتنی بر استراحت کردن و کار نکردن و مخصوصاااااااااااااا سر کار نرفتن!!! دیوونم می کرد!! یعنی دیگه می خواستم سرش جیغ بکشم! شده بود اندازه 10 تا مادر شوهر! با یه لحنی امری و تهدیدی هم حرف می زد که من توش اصلا دلسوزی احساس نمی کردم چند بار گفت پاشو بیا اینجا خونه ما گفتم نه دستت درد نکنه! هر روز هم چند بار زنگ می زد و اگه جواب نمی دادم اس ام اس می داد و اگه اونم جواب نمی دادم و با نمی دیدم تو تلگرام پیام می فرستاد و آمار کارمو می گرفت و تو هر چند بار صحبتم هم من فقط می گفتم چشم باشه چشممممم که تمومش کنه و دست از سرم برداره!!!!! خدارو شکر الان بهترم و به من زنگ نمی زنه و از پارتنر حالمو می پرسه!

دیگه اینکه تا بحال این تجربه رو نداشتم که از استراحت کردن بدم بیاد! مخصوصا اینکه واقعا نتونم کاری انجام بدم و فقط دراز کش باشم و یا نهایتا نشسته! تمام بدنم از شدت بی تحرکی درد می کرد و حالم خیلی بد بود و وضع خورد و خوراکم هم که افتضاح!! خواهر های پارتنر که تماس می گرفتن تعارف می کردن که می خواهی غذا درست کنیم بفرستیم و یا بیاید اینجا ناهار ولی بی معرفت ها من که می دونستم همش الکیه وگرنه یدونشون محض نمونه یه نیمرو درست نکرد بفرسته برامون! هعه! البته اگه من یه درصد توقعی داشته باشم! بیشتر دلم میخواست پارتنر متوجه این تظاهر ها و محبت های تعارفی بشه که خب کسی که نخواد ببینه نمی بینه! تازه خنده دار تر می دونید چیه؟ همشون می دونن من نمی تونم غذا درست بخورم یعنی مثلا هوس یه چیزی هم داشته باشم اگه خودم درستش کنم اصلا یه قاشق هم نمی تونم بخورم چون یکی دوبار امتحان کردم و دیگه از بس میوه و ابمیوه خورده بودم داشتم می مردم! جمعه که بیرون بودیم وناهار کباب بود شاید به زووووور دوتا تیکه فرو کردم تو حلقم و میگفتم میل ندارم واقعا وقتی داشتم با خواهر ها و خالش صحبت می کردم و گفتم اصلا دلم الان بیشتر پلو خورشت می خواست تا کباب ، پرسیدن مثلا چه غذایی گفتم خورشت آلووووو به به.... هووووم.... تازه چند بار هم وصفش رو کردم و کلی هم حال کردم از تصورش!!!(فکر کن چه بلایی  سر من شیکمو اومده که به همین جاها رضایت هم میدم!!!) بعد دیروز که تعطیل بود ومنم این مدت تو خونه بودم و برنامه ای هم نداشتیم و نمی تونستیم هم داشته باشیم پارتنر گفت بریم خونه بچه ها! شب قبلش زنگ زد و قرعه به نام خالش افتاد! چون تنها هم هست سعی می کنیم بیشتر بریم سر بزنیم و من هم از قبل به پارتنر گفته بودم من غذا میخوام!!!! مردم از گشنگی آخ جون میریم پلو خورشت می خوریم(غذای بیرونو اصلا نمی اتونم بخورم نه مزشو دوست دارم نه چربیشو) خلاصه کلی شیکمم رو صابون زدم! هیچی دیگه رفتیم سه شنبه خونشون دیدیم بوی غذا پیچیده ولی اصلا آشنا نیست وبرای من هم اصلا اشتها برانگیز نیست! بعد فکر کن که خاله خانومشون نه گذاشته نه برداشته رفته غذای مورد علاقه خودش و پارتنر رو که من اصلا دوست ندارم و چون هیچوقتم درست نمی کنم پارتنر هر وقت میخواد بره خونه خالش بهش می گه درست کنه که اونجا بخوره رو درست کرده!!!!!!!!!!!!! وای نمی دونم تا بحال همچین شکست عشقی ای رو خوردین یا نه! ولی اصلا دوست ندارم بگم که جاتون خالی بود حال اون لحظه من رو میدیدین!!! میخواستم یه کلاشینمف بردارم خاله و پارتنر رو با هم از رو کره زمین نیست کنم و برای اینکه داشتم از حرص و گشنگی هم می مردم بدون هیچ حس غذاب وجدانی رو کردم به پارتنر گفتم کوفتت بشه الهیییییییییییییییییییی!!!!!! البته که چقدرم براش مهم بود! اونقدر لنبوند که می گفت دارم می ترکم دارم می ترکم و تا شب هیچی نتونست بخوره! منم دلمو به اون ته دیگ نونی خوش کردم که البته نتونستم همونقدر که کشیده بودم رو هم بخورم و یذره قیمه مونده ی بدون گوشت که لپه هاش له شده بود هم ته یخچال بود (که من عمرا قیمه اینشکلی رو اصلا نگهش دارم  و یکراست تو سطل آشغاله جاش!!) که چون من اون غذای مورد علاقشونو دوست نداشتم و لب نمی زدم برام گرم کردن گذاشتن جلوم(الزه اون موقع خاله خانوم فرمودن عههههه من نمی دونستم دوست نداری این غذا رو!!!جل الخالق آخه چطور این همه سال من و پارتنر گفته بودیم من دوست ندارم و درست نمی کنم نمی دونست!!!!) منم به زور شاید یه قاشق از اون خورشت بد قیافه و وامونده رو ریختم رو یه تیکه پلو و خوردم!!! تازه اصرار اصرار که شامم بمونید غذا هست!!! من واقعا دیگه حرفی برای گفتن نداشتم فقط جمع کردم رفتی یکی دوجا کار داشتیم و بعد هم یه لیوان ابمیوه برام خرید پارتنر(البته من مجبورش کردم!!!) و اومدیم خونه! خب بسه دیگه دلم وا شد حرفامو زدم پشت سرشون! مردم بس که بهم توجه می شه این روزا دیگه این تجربه هم لازم بود که خیلی خوش خوشانم نشه!!!!!

این بود انشای من فعلا!

 

*حالا که زحمت می کشید و این همه نوشته های منو می خونید و چشمای قشنگتون رو می زارید منم میخوام چند تا عکس که مال سری های قبل و عکس  چشمه ای هم که رفتیمو براتون آپلود کنم امیدوارم باز بشه برای همه.

از اون مدل سالاد هایی که اسم نداره چون خودم هرچی دوست دارم می ریزم توش و فوق العاده هست!

 

 اینم من در سالن کنسرت گروه سون که پارتنر رو تشویق کردم بره برام از این دستبند شبرنگی ها بخره و رفت این همه برای بقول خودش بچش خرید تا حال کنم :)

 

اینم دوتا عکس از چشمه زیبایی که بعد از تحمل کلی مشقت رسیدیم بهش و حیف که از اون همه زیبایی فقط یه تیکه کوچیک باقی مونده بود و بقیه قسمت ها مثل بیشتر جاها خشک شده بود

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٢ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام عزیزانم

صبح بخیررررررررررر(آشتی جون ببخشیدا ولی تا ساعت 12 هنوز برای من صبه عینک!)

خوبید همگی؟ من که امروز خوبم شکر خدا. البته اگه دل درد امروز صبو که یه ساعت معطلش بودم تا خوب شه و بتونم بیام سر کار و نادیده بگیرم ! الان خوبم خیلی خوب! تازه فکر کن در حدی که تو راه آفیس داشت یکی از آهنگ های قشنگ ولی غمگین ابی پخش میشد من ییهوویی فولدر رو عوض کردم و یه آهنگ شاد از شها.ب جون_ تیام گذاشتم و خیلی شادتر شدم از خود راضی کاری که معمولا نمی کنم و آهنگ های ملو و آروم و عاشقونه رو بیشتر می پسندم ابی هم باشه که خیلی بیشتر!

خب اون یه پاراگراف بالا رو صبح نوشتم و پیشنویس کردم و الان ساعت از9 شب گذشته و همچنان شکر خدا حالم خوبه. این وسط هر بار اومدم یه کار مهم انجام بدم با سیستم، کل برقامون و کامپیوتر بعلت ضعف ولتاژ برق منطقه خاموش می شد و همه کارام از صب نصفه نیمه مونده...

آخرین خبر اینکه پارتنر برای فردا عصر بلیط کنسرت خریده گروه سون که بریم و البته ما می خواستیم سانس آخرش باشه که تموم شده بود و مجبوری سانس اولش رو گرفتیم! البته پنجشنبه که من سایت رو چک کرده بودم هنوز چند نفری جا داشت برای سانس آخر ولی اون موقع با پارتنر حرف نمی زدم و برای همین هم اصلا نمی تونستم بلیط بخرم چون ممکن بود تا فردا هم با هم قهر بمونیم!!!! ولی شبش که اومد دنبالم و رفتیم خونه ، تو زمانی که پایین بود(آخه داشتن در آپارتمانمون رو ریموتی می کردن و تا 11 شب پایین بودن آقایون بالا سر اوستا کاره) رفتم تو آشپزخونه و دیدم سینک آشپزخونه که هفته ای چند بار از دست این جرم و گچ آب ، کدر و پر لکه!، داره برق می زنه!!! آخه کارهای تمیز کاری رو ما معمولا جمعه ها یا روزهای تعطیل از صب تا ظهر انجام میدیم ولی پارتنر سینک رو شسته بود و برق انداخته بود و بعد که یکم به دور و برم دقیق شدم و چراغ ها رو روشن کردم دیدم خونه هم تمیزه و همه خونه رو جارو برقی کشیده و کلی ذوووق کردم!!!!! یعنی از سر کار یکی دوساعت زودتر اومده بود و کارهای خونه رو بیشترش رو انجام داده بود و تازه کلی هم گوشت خریده بود برای خونه و ساعت 11 و خرده ای که اومد بالا میخواست کباب درست کنه که من گفتم نمیخواد آخه اگه اون وقت شب میخوردم که تا صب نمی تونستم بخوابم و هضم نمی شد و برای همین هم گفتم باشه برای بعد و بچه نشست تموم گوشت های خورشتی و کبابی رو خرد کرد و من بسته بندی کردم و  بعدم رفت خوابید!  - همینجا اعتراف می کنم که با اینکه از ذوق این کارهاش دلم میخواستم بپرم بغلش کنم و ماچش کنم ، ولی چون شب قبلش خیلی خیلی ناراحتم کرده بود و اشکمو در آورده بود و با لجبازی های دیوونه کننده اش سوهان روحم شده بود هر طوری بود جلو خودمو گرفتم و اصلا بروی خودمم نیاوردم که این کارها رو انجام داده!!! چیزی که می دونم دوست داره بروش بیارم و کلی هم ازش قدردانی بکنم ولی این یه بار و حق داشتم اون کارو نکنم و پشیمون هم نیستم!_ بعدش همون شب پارتنر رفت خوابید ولی من تا ساعت 3 صب نتونستم بخوابم و گشنم هم بود آخرش یه لقمه نون پنیر خوردم و به زور خودمو خواب کردم!!!!!

.... ادامه داره... شاید فردا بقیشو نوشتم الان دیره مشتری دارم و بعدم باید برم!

خب بقیش اینکه: بخاطر دیر خوابیدن پنجشنبه شب، جمعه هم ساعت 10ونیم از جام بلند شدم! البته از ساعت 8 و خرده ای چند باری از سر و صدای آب و شستن دستشویی و حموم پارتنر بیدار شدم ، یه بارم متوجه شدم داره تی می کشه ولی نه حالشو داشتم نه اصلا موقعیت مناسبی بود که بخوام بیدار بشم!!! گفتن بذارم خوب کارهاش تموم شد بعد منم بیدار شم!فرشته دیگه همون ساعت 10 ونیم هم دیدم داره یه کوه لباس هاشو اتو می کنه و منم سرم درد میکرد ولی چون برای ناهار خونه خواهر وسطی پارتنر دعوت بودیم( به مناسبت هفتین سالگرد فوت مامان پارتنر) دیگه بدود رفتم دوش گرفتم و یه چیزی خوردم و حاضر شدم و تا برسیم ساعت 12 شده بود و همه جمع بودن از جمله خاله و دایی ها و پسر دایی و خانومش(که تقریبا هم سن و سالیم و اوندفعه رفتیم فوتبال!!!) بعد اینجا تا رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم خواهر کوچیکه پارتنر دویید اومد پیشم تو اتاق ( آخه به این خواهر کوچیکش سه شنبه شب که ییهوویی شد رفتیم خونشون شام ، گفتم قضیه عمه شدن رو!!! و لی قبلش گفتم این موضوعی که الان میخوام بهت بگم رو تا جمعه پیش خودت نگه دار و اونم قبول کرد و اون موقع که بهش گفتم خیلی ذوق کرد و خوشحال شد و داشت بال در می آورد) بهم گفت الان میگی؟ الان بگوووو بگووو به بقیه!!! یعنب ابن قضیه که دیگه نمی تونه نگه داره این مطلبو پیش خودش از تو چشماش داشت میزد بیرون!!!! ولی من گفتم آخه الان که همه هستن و من معذبم پیش شوهرهاشون و پیش دایی ها و پسردایی و اینها گفت که اشکال نداره و خجالت نداره و بعد هم دلیل اصلی مو گفتم که چون همسر پسردایی پارتنر پارسال باردار شد و بعد از یک ماه و اذیت هایی که شد متوجه شدن که خارج از ر.حم هست و با جراحی س.ق.ط کرد بچه رو و یه تخم.دان.ش رو هم از دست داد و فکر کردم اگه جلو اینها این خبرو بدیم و همه خوشحالی کنن و تبریک بگن این دختر شاید دلش بشکنه یا ناراحت بشخ ژیش خودش و از شرایط خودش و بخاطر همین دوست نداشتم برم وسط جمعیت این قضیه رو جار بزنم و برای همین هم دونه دونه خواهر های پارتنر رو کشوندم تو اتاق و قضیه رو بهشون گفتم و اونهام خدایی اش خیلی خوشحال شدن و کلی تبریک گفتن و از همه بیشتر هم از ابراز احساسات و اشک شوقی که خواهر بزرگه پارتنر ( که یه زمانی میخواست سر به تن من  نباشه!!!!) متعجب شدم و چشاش اشکی بود و میگفت اشک شوقه و جای مامان خالی که الان اینجا باشه(مامان خودشون که به رحمت خدا رفته رو می گفت ) و خوشحال بودن از این خبر خوب و من هم از روی برنامه گذاشته بودم امروز بهشون بگم که چون سالگرده این قضیه باعث بشه یکم حال و روحیه شون بهتر شه و زیاد ناراحتی نکنن.... البته اون ملاحظات من چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد و یهو خواهر وسطی پارتنر که خونشون بودیم پرید وسط جمعیت و گفت هورااااااااااا من دارم عمه می شم!!!!!(آخه تو بگو عمه شدن هم این همه خوشحالی داره آخه؟؟؟!) شیطانو خلاصه کل ملت رو در جریان قرار داد و منم چند کیلو عرف شرم ریختم و کلی خجالت کشیدم!

دیگه نمی تونم بقیشو بگم باشه برای بعد ، دیره فعلا بای!!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٥/۱٠ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

شاید وقتشه بیدار شم،

یکم بزرگ شم...

دیگه اون دختر دیوونه ای که فکر می کنه 17 سالشه نباشم!

یکم جدی باشم،

صبور تر باشم...

دست از خیال پردازی و بلند پروازی و ایده آلیست بودن بردارم...

بیشتر مواظب در و دیوار های خونه و خیابون و کوچه باشم که باهام برخورد نکنن...

.

.

.

شایدم باید فقط خودم باشم،

درست همینی که هستم...

 باید واقع بین باشم،

باید هضم کنم که من _ خودخواه_ احساساتی دیگه فقط خودم نیستم... 

که یکی میاد که برای همیشه منو از تو حال _ خودم در میاره...

که منو از تنهایی در میاره...

باورش خیلی بزرگتر از حد_ تصورمه و هنوز دارم سعی می کنم....

همین الانشم فکر کنم تاثیر خودشو گذاشته چون آرومم.... 

فقط آخه دیگه چطور میشه با این همه سر به هوا بودنم... بتونم مواظب یکی دیگه هم باشم...

.

.

.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:دوستای مهربونم از اینکه صفحه وبلاگمو باز کردم و این همه توجه و محبت بی دریغ شما رو دیدم، حسابی غافلگیر و خجالت زده شدم، امیدوارم لحظه لحظه های زندگیتون پر از خوشی و حس آرامش و خوشبختی باشه... راستش دیروز که این پست رو کامل می کردم-بعد از 10 بار تلاش نوشتن و قطع شدن برق و پشیمون شدن خودم و...- بنظرم اومد که برای آخرین بار پست موقت ثبتش کردم.. مثل یکی دوتا نوشته ی آخرم و اون پست رمز دار، آخه میخواستم تا کاملا مطمئن نشدم و سونوگرافی و آزمایشهای مرتبط رو انجام ندادم تو دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی، به هیچکس چیزی نگیم(حتی خانواده هامون-حتی مامانم! نمی دونن هنوز) ولی نمی دونم چی شد که پست پابلیش شد و خب حتما قسمت این بوده ... فقط باید تا آخر هفته ی دیگه صبر کنم تا بعد از اون با خیال راحت تری بتونم این موضوع رو با دوستان و خانواده و عزیزانم در میون بزارم . دوستتون دارم♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

ساعت یک و بیست و پنج دقیقه ی ظهر یه روز گرم تابستونی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

تو ده روز گذشته خیلی استرس و فشار روم بوده، اول از همه بابت امتحان ها و پروژه ها و بعد هم کارهای آفیس و دنبال جای جدید گشتن و خرابی کولر که اون خودش داستانی بود!!!! فکر کنم 5-6 باری اومدن و رفتن و هی قطعه عوض کردن تا متوجه شدن اشکال از کجای کولره و تونستن برطرفش کنن! تو گرمای شرجی اینجا واقعا مکافاتی بود اصلا سر کار اومدنم شده بود عذاب الیم! از بدو بدو های تحویل کارهام و واقعا فشارهای بیخوابی و استرس هم چیزی نمیخوام بگم جز اینکه تموم شدن دیروز و آخرین امتحان _ این ترم شده بود مثل یک رویای دست نیافتنی! بعد تحویل کارهامون من و دوستم نمی تونستیم باور کنیم که بالاخره تموم شد!!! البته تا پانزدهم هنوز یه جورایی درگیر هستیم چون باید مقاله مرتبط با یکی از درسهامون رو تحویل بدیم و 5 نمره داره!!! مقاله ای که از ترم اول موندم توش و اونم خودش به نوبه خودش کابوسیه!!!

اما چیزهای خوب این هفته!

وسط این همه بدو بدو برای اولین بار مربا آلبالو درست کردم و خیلی بهتر از اونی شد که فکر می کردم!! پارتنر کلی کمک کرد و هسته های آلبالو ها رو در آورد ولی چون آلبالوهامون زیاد نبود خیلی در نیومد ازش و حالا که امتحانام تموم شده اگه بشه بیشتر بخره و من درست کنم خوبه! اگه بگم همین 4سال قبل تو خوابم نمی دیدم که یه روز با علاقه این کارها رو انجام بدم و این همه هنر داشته باشم، باورتون میشه؟ من بشدت با این ایده که پارتنر میخواد منو از یه دختر مستقل و بیرون خونه ای و تحصیل کرده به یه زن خونه داری که تمام دغدغه اش ناهار و شام و خونه داری و ترشی مربا درست کردنه تبدیل کنه، مقاومت می کردم و هر باری که پارتنر اظهار علاقه می کرد که اینکارهای خونه داری رو خودمون انجام بدیم فکر می کردم بیشترین توهین ها رو بهم کرده و با قصد و غرض اینا رو میگه ولی الان خود خودم با کمال میل این کارا رو می کنم و ازشون لذت می برم البته اینها برای تفنن و تجربه هستن و خیلی راحت می تونم هر وقت خواستم نکنم این کارا رو! ولی بیشتر از همه خودم حس خوبی می گیرم و پارتنر هم خوشحال میشه و ذوق می کنه و پزش رو می ده!!

چند روز پیش ها یه هولاهوپ خریدیم!!! البته قبل از این خرید کلی با پارتنر سرو کله زدم که راضی اش کنم ، برم بخرم!! میگفت نه! اون الپتیکال که شده جالباسی رو هم وقتی میخواستی بخری کلی ذوقش رو داشتی و حالا یکسال بیشتره افتاده گوشه خونه! خلاصه که راضی اش کردم و الان خیلی راضی هستم وسط این همه گرفتاری های هفته گذشته هر فرصتی که گیر می آوردم می رفتم یکم با حلقه ام قر می دادم و بماند که وقتایی که پارتنر بود خونه ،چقدر به من می خندید و منم به اون!! آخه خیلی پوزیشن خنده داریه مخصوصا اوایلش که ناشی هستی!!! امروز صبح تونستنم حدود 200 تا حلقه رو بدون اینکه بندازمش بزنم و حس خوبی دارم و کبودی های بد و زیادی هم که اوایل حقله زدن تو پهلوهام بوجود اومده داره از بین میره! یکی دو روز اول که اصلا نمی شد بخوابم تمام اعماء و احشاعم!(بقول دکتر عشقی!) درد می کرد!

چند تا فیلم هم دیدم تو یک ماه گذشته یکیش آ.ر.ا.یش غل.ی.ظ که واقعا اسمش خیلی مسخره بود!!!! مستا.نه رو دیدم که اونم یکم مسخره بود ولی کم هم جالب بود! یکی دیگه هم که فیلم ستا.ر.ه که خیلی رو اعصاب بود و غیر واقعی!!! فقط حمید ر.ضا پگ.ه ش جذابیت داشت! حالا کلی فیلم ایرانی و فر.نگی هم دارم که اونها رو هم تو نوبت اکران خصوصی هستن!!!!نیشخند

مچ دستم وسط شوخی های شدید من و پارتنر کشیده شده و اذیتم میکنه منتها اصلا فرصتی نشد که برم دکتر و عکس بگیرم و این هر روز بیشتر اذیتم میکنه و فکر می کنم شاید در رفته باشه فعلا به استفغاده از مچ بند طبی قناعت کردم تا وقت بشه برم دکتر امیدوارم چیزی نباشه و داستان نشه!

اونقدر این مدت نرسیدم به سر و وضعم ،که امروز مانیکور برقی مو آوردم آفیس و اول صبحی نشستم ناخن هامو مرتب کردم.. باید بگم بعد از سال های سال این اولین باریه که تونستم بالاخره ناخن هامو یکم بلند کنم و نشکستن! فکر می کنم بخاطر قرص های کلسیم-دی و اسید فولیک و مولتی ویتامین هایی هست که دارم روتین میخورم! وگرنه که سالها داشتن ناخن های یکم مرتب و یکدستی که تا چند میلی متر جونه می زنن، نشکنن، آرزوم شده بود! ولی عوضش حریف ریزش موهام نشدم و موهام تو دو ماه گذشته بازم به طرز عجیب و وحشتناکی می ریزن و واقعا اعصابمو خرد کردن، فقط خدا رحم کنه بهم و کچل نشم... نمی دونم دیگه از چی می تونه باشه همین سه ماه قبل چکاپ کامل کردم و دکتر مولتی ویتامین ها و قرص هامو داد و واقعا چی باعث این مشکل هست و نمی دونم...

 

-مثل کبوتر رها شده از قفس دلم میخواد یه مدت همش برم اینور و اونور و مهمونی و شب گردی و با دوستا بودن و یکم با خودم بهتر و مهربونتر باشم و معاشرت کنم... خیلی دلم برای دوستای دبستانیم و بیرون رفتنامون تنگ شده، دلم برای پسرک عزیز_ دوستم و عشق خاله تنگ شده، دلم برای رستوران گردی و خندیدن و خوشحالی کردن تنگ شده... دلم مسافرت خوب_ تابستونی می خواد... خدارو شکر که میشه به همشون رسید و اینها خوشی های کوچیک ولی ارزشمند زندگی من هستند...

 

فعلا همین ها.. روز تابستونی خوبی داشته باشید!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٠ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز یه روز گرمه ، یه روز خیلی گرم ، یه روز خیلی خیلی خیلی گرمممممممممم یعنی هنوز که هنوزه بعد از یک ساعت و ربع نشستن زیر کولر آفیس، من هنوز گرممه و دارم خفه میشم!!! یعنی اداره برق نا محترم! مصبتونو شکر!! هم خدا تومن پول برق بدی تابستون و زمستونم نداشته باشه ولی تا کولر رو می زنی سیستمت 10 بار خاموش کنه از نوسان و فشار ضعیف برق و 10 بار کارات نصفه نیمه بمونه و سیستمت نیمه جون بشه و...کولرت بهش فشار بیاد و.... آخه آدم چی بگه؟؟؟؟

سه شنبه بعد از امتحان آخری(ساعت 5 عصر!) موقع برگشتن با همکلاسی رفتیم یه کته کبابی معروف درست بعد از جنگل نور و ناهار کباب زدیم! ولی اصلا در حد و اندازه های تعاریفی که شنیده بودم ازش نبود!!! هم خیلی خیلی گرون بود!!! خلاصه بعدش در حالی که کم مونده بود بزنم کنار بخوابم!!! تا مقصد روندم و یعد هم در یک عملیات ژانگولر آفیس رو پیچونده و همراه با پارتنر به سمت شهر دوست و همساده تاختم و رفتم پیش پسر گوگولی و کلی از دیدنش و بوییدنش و اون ریخت بامزش لذت بردم!!! حالا جالبیش هم اینه که هی این رفیق شفیق_ تازه مامان شده ی ناباب مون میگه زودتر نی نی دار شو هیجان دارم ببینم بچت چه شکلی میشه!!! نه جان_ من ! اینم شد دلیل و منطق برای بچه دار شدن واقعن؟؟؟ خو یعنی چی؟؟؟ چه توقعاتی دارن ها! حالا اگه اومدیم و خام شدیم و بچه دار هم شدیم و بچمون شکلش در حد و اندازه های توقعات دوستان و وابستگان نبود چه باید بکنیم؟؟؟؟ بزاریمش دم در؟؟؟نه! جدا" خلاصه که تا ساعت 8ونیم اینا بودم پیششون و بعد کاسه کوزمونو جمع کردیم اومدیم خونه و از اون روز هم دلم با اون عکسی که از پسرک گرفتم و خیلی بامزه افتاده توش، خوشه...

چهارشنبه شب پارتنر شام دعوت بود تالار برای سمینار و دور همی که همکارای کارشناس هر چند وقت درمیون دارن و ماشین رو هم ازش نگرفته بودم و بعد از مدت ها پیاده و قدم زنان برگشتم سمت خونه و سر راه هم دوتا لاک از آرایشی بهداشتی جدیدی که باز شده خریدم... تازه میخواستم یه شب دنج و خلوت و خودمونی برای خودم درست کنم و یکم کارهای خونه رو انجام داده بودم که سر و کله پارتنر خیلی زودتر از اونی که توقع داشتم پیدا شد و اینگونه بود که یه شب آرامش و خلوت با خودم بر بار فنا رفت.. متاسفانه از سال قبل که موقعیت شغلی پارتنر تو آفیس تغییر کرد ، دیگه ماموریت نمی ره و الان می فهمم که چقدر به اون چند روزی که در سال تنها و با خودم خلوت می کردم احتیاج داشتم و دارم...

پنجشنبه هم که برخلاف اون چیزی که فکرش رو می کردم اصلا روز من نبود. فکر می کردم که حالا بعد این همه سال که همیشه یه دلیل برای ناراحتی ها و دلخوری هامون داشتیم امسال خیلی خوب داریم پیش میریم و میتونیم یه سالگرد خیلی خوب داشته باشیم.. بهش پیشنهاد دادم که عصر پنجشنبه هیچکدوم نریم سر کار و باهم وقت بگذرونیم ... ولی متاسفانه... خیلی قابل پیش بینی بود رفتارش که آخرش نمیتونه خیلی خوب برخورد کنه و به بیراهه می ره.. مثل همه سالگرد ها و تولد هام و روزهای زن  و روز فلان و بیسار و .... خیلی خیلی عجبیه و دیگه برام عقده شده... اینکه چی میشه که یهو تو اون روز خاص یا از قبل ترش با هم دعوامون میشه و همیشه و همیشه و همیشه هم از جانب پارتنر شروع میشه و سر چیزهای مسخره و اعصاب خرد کنه... یه وقتی باید بالاخره بفهمم این مرض از کجا میاد و درمونش چیه... خلاصه که پنجشنبه نه از شام و خنده و خوشحالی خبری بود نه از هیچی دیگه و تا جمعه عصر قهر بودیم و آخرش هم باز من بودم که اوضاع رو درستش کردم... پیرم کرد این آدم! :| خدایا مددی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳۱ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

مامان برگشت..

هنوز لای یکی از جزوه هامم باز نکردم!

دنبال جا می گردم و خبری نشده هنوز و این نگرانم می کنه...

میخوام بزنم به فاز بی خیالی.... خب چی میشه اصلن....البته اگه بتونم....

دیشب قلو میگفت دوست و همکلاسی دوره کاردانی ام، جدا شده... خب خیلی ناراحت کننده هست... البته خودش 100% مطمئن نبود و از یکی از دوست های همسرش شنیده بود... رفتم تو اینستاگرامش و دیدم چقدر پست ها و عکس هاش غمگینن.. چقدر از خیانت نوشته....دیدم عکس های تکی و دو تایی همسرش رو پاک کرده و ... گرچه دوست نداشتم باور کنم به این زودی به آخر راهشون رسیدن ولی انگار واقعیته... حیف که از اون همه روزهای خوش و صمیمیت بینمون این همه فاصله گرفتیم... وگرنه به خاطر همون روزها هم که شده می رفتم پیشش و می گفتم اون روزها خیلی با هم خندیدیم.. الان تو آغوشم گریه کن....ولی حتی نمی تونم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم.... دیگه الان من تنها دوست صمیمی و عزیز و مورد اطمینان دور و برش نیستم و اونهایی که دورم کردن، پیششن... کاش اگه مرهم من نبودن، مرهم اون باشن....

امروز عصر هم ختم پدر دوست دوره دبستانم می ریم... بعد از 5ماه که ندیدم همدیگه رو ... حالا اینجا باز 4 تایی دور هم جمعیم...

×یوونتوس هم باخت دویاره تا بازم مثل همیشه اسطوره ی دست نیافتی و غمگین من بمونه....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

... منو درکم کن یکم، از پیشم نرو، هر چی تو بخوای،همون میشم(زرشک!) ، نرو! .... قر قر قررررررررررررررر بیا وسط!

سلام ، بله بله، بیت بالا سخی بود چند از یکی از TRACK های آلبوم جدید "محسن یگانه" جان که دیشب ابتیاع فرموده بودیم(اورجینال!) و تا الان که یه 10 باری از صب البومشو گوش دادم فقط از همین یه ترک_ شش و هشتی رو پسندیدیم !! اونم با قر فراوان که امروز صب با این آهنگ در منزل دادیم!خنده اونم من!!!! بقیه 12تا آهنگ های این آلبوم اصلا بدلم ننشست! البته من عادتمه! یه 20-30 باری باید بشنوم تا خوشم بیاد ! فکر کن همیشه از آهنگ های جدید شادمهر رو که گوش می کنم بنظرم خیلی مسخره و چیپ میاد و صداشم همیشه خفه و تو دماغی بنظرم می رسه ولی بعد مثلا 10 بار شنیدنشون میشم یه طرفدار دو آتیشه! البته فقط در مورد آهنگ های محسن و شادمهر اینطوری ام!

امروز حالم خوبه شکر خدا، دیشب تا 3 بیدار بودم و گفتم صب اگه تونستم بیدار بشم ، صبح رو می رم سر کار که ساعت 9 بیدار شدم و تا آماده بشم شد 10 و ربع و در حالی که تقریبا آماده بودم تصمیم گرفتم نیام آفیس و بدین ترتیب موندم خونه و به خودم مرخصی استحقاقی دادم!! هوا معتدل و ابری بود و نشستم یه عالمه Subway surf بازی کردم و فیس و اینستا چک کردم و شارژ گوشیم که تموم شد آلبوم محسن رو که دیشب خریده بودیم گذاشتم تا برا اولی بار گوش کنم، بماند که 10 بار از اول تا آخرش رو گوش کردم و بعد یکی از کا.ند.ید. های ا.نتخا.با.ت اتحا.دیه مون(که یه ما.فیا حساب میشه تو صنف و شهرمون! و خیلی سعی میکنه روابط کاری داشته باشم باهاشون ولی من بدلایلی که دارم و تجربه ی همکاری کوتاه مدت قبلی جوابم همیشه و به هر روشی که متوسل میشه ، منفیه!!! )تماس گرفت باهام و اول نمی خواستم جوابشو بدم. تو هفته ی گذشته به هر مناسبتی برام پیام فرستاده بود (تبریک و تسلیت و ...) ولی دیدم بهتره برم تو شیکمش تا دست از سرم برداره! میدونستم برای گرفتن رای زنگ زده و خلاصه حرف زدیم و با ذکر چند نکته تخصصی و چند تا سوال فنی! یه جورایی ناک اوت ش کردم! و خیلی رک گفتم تا برنامه کاندیدا ها برام معلوم نباشه من رای نمی دم! بعد هم کلی با آهنگ شماره 5 آلبوم جدیدم رقصیدم!!!! بعد هم ناهار و کار خونه و ظهر هم که پارتنر اومد و ناهار زدیم و میخواستم زود بیام آفیس که باز یکم دیر تر از اونی شد که میخواستم بیام و الان من هستم و یه عالمه کار عقب افتاده آفیس و همینطور دانشگاه! ولی حالم خوبه و میخوام همینطوری بمونم.

می بوسمتون و میخوام برم یکم کار کنم و پول حلال در بیارم! فعلا بای!عینک

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام 

یه مدتی هم بود که سعی می کردم حتما آخر هفته ها یه نوشته بزارم تو وبلاگم، چون مخصوصا پنجشنبه ها حس خوب و مثبتی دارم.. ولی این چند وقته اینقده سرم شلوغ پلوووغ بوده که فرصتی حتی برای فکر کردن به این hobby هم نداشتم! حالا امروز یه آخر هفته ی دیگه و یه پنجشنبه ی صورتی ارغوانی دوست داشتنی_ دیگست... راستش اولش اصلا زبونم نمی چرخید که همین 4 تا کلمه ای که در وصف زیبا و دوست داشتنی بودن این روز از هفته رو ، بیان کنم! چون کلا آدم حرف های لطیف و مهربونانه و عشقولانه زدن نیستم! ولی می بینم می تونم همینطوری حتی به یه چیز بی جان و یه روز معمولی، یه حس خوب و مثبتی ببخشم که خوبی و مثبت بودنش میتونه به سمت خودمم برگرده...(وای ببین  واسه تعریف کردن_ یه روز چقدر سفسطه!!! کردم).

خب دیروز روز خوبی بود... صبح که تقریبا زود اومدم سر کار! البته بعد از اینکه فهمیدم انتخابات اتحادیه دیروز نبوده و بیخودی ساعت6ونیم صب دوییده بودم رفته بودم دوش گرفتم  و آماده شدم و بعد هم که متوجه شدم بیخودی اینهمه استرس کشیدم خواستم لااقل زودتر بیام سر کار که اومدم تا در آفیس و ماشین و پارک کردم و اومدم کلید رو از تو کیفم در بیارم که دیدم ای وااااای کلید آفیس رو تو کوله پشتی دانشگاه که دیروز برده بودم جا گذاشتم!!!! خب مجبور شدم برگردم خونه و کلید و عینک طبی مو که اونم جا گذاشته بودم بردارم ودوباره بیام سر کار!!!!! برا همین خیلی زود هم نیومدم! بعد تا ظهر کلی بدو بدو بدو داشتیم برای اینکه یه سری طراحی های تم تولد داشتیم که باید زودی انجام می دادم و می فرستادم چاپخونه تا دوستم بره بگیره و اماده کنه برای مشتری! بعد هم کارهای خودم که خیلی عقب افتاده و بعد هم میخواستم عصر نیام سر کار و برم شهر دوست و همسایه با اون یکی دوستم برای خرید مانتو که درست ظهر معلوم شد دوستم که خودش پیشنهاد رفتن بیرون رو دیشب داده بوده، نمی تونه بیاد ولی من با اینحال با مامی رفتم بیرون و یه سری گل خریدم برای اون باکس چوبی پایه دار که قراره دکور جدیدمون باشه خریدم و یه سری خرت و پرت برای خونه و یه مانتو هم از اولین فروشگاهی که رفتم مانتوشو دیدم !!! چون دیر شده بود و کلا من همینطوری خرید میکنم! اولین چیزی که دوست داشته باشم و پولمم بهش برسه که البته نمی دونم به کی رفتم چون تقریبا هیچکدوم از اعضای خانواده ام و دوستام این مدلی نیستن!و رسمن من و فروشنده رو دق میدن و البته شایدم چون وقت زیاد دارنخیال باطل این مدلی هستن!فقط من و پارتنر این مدلی هستیم ! تازه با این حال پارتنر با من خرید نمیاد! چون ممکنه بخوام از مغازه اولی خرید نکنم و برم مغازه دومی! کلا حوصله دور زدن و گشتن و خرید کردن رو نداره و اصلا هنر لذت بردن از بودن تو همچین محیط هایی رو هم نداره حتی اگه وقت داشته باشه/باشیم!!!  

ولی بهترین قسمت دیروز قسمت خرید و پول خرج کردن هام نبودوقت تمام بلکه رفتن پارک بعد از شام(که البته ما هیچکدوم شام نخوردیم!!) و بازی بدمینتون بود! من که رسما حریف می طلبم! چون مثل اینکه خرده استعدادی دارم، شاید هم استعداد نباشه و علاقه باشه که باعث میشه تو این بازی بدون هیچ زمینه و تمرین و آمادگی جسمانی ای خوب باشم از خود راضی فکر کنم حدود 45 دقیقه یه ضرب با دونفر که با هم جابجا می شدن بازی کردم! یعنی من بودم ولی حرف هام خسته می شدن جاشونو عوض می کردننیشخند اگه خیلی دیروقت نبود دوست داشتم بیشتر هم بازی کنم ولی خب بفکر امروز هم بودم که کی می خواد بیاد سر کار!!!! و کوتاه اومدم شبتم حدود یک بود که دوش گرفتم و خوابیدم.

امشب هم دوره خونوادگی پارتنر هستیم.دورشون امشب کنسل شده بود چون خواهر کوچیکه پارتنر آنفولانزا شده و بچه هاش هم ابله مرغون گرفتن و من که نگرتم اصلا نباید از سمت های خونشون رد بشم!!! ولی دایی اش باید برای عمل بره تهران چون متاسفانه تازه تشخیص بیماری بدی!!! رو دادن میخواد قبل جراحی همه خانواده رو ببینه خواهر کوچیکه اش نمیاد ولی همه هستن تا دور هم باشیم. امیدوارم خدا خودش همه رو سلامتی ببخشه مخصوصا خانواده و عزیزان و دوستانمون رو...

آخر هفته خوبی داشته باشید ♥

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه روزهایی هم میشه مثل این چند باری که تا بحال پیش اومده، شرایط یه جوری رقم میخوره که بجا اینکه مثل همیشه از خودم و هفت جدم! طلبکار باشم، دیگران تو موقعیت هایی قرارم میدن که به خودم افتخار می کنم! خدارو شکر این روز رو هم به چشمم دیدم! از خودم تشکر می کنم، همین!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٢۸ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

اینجا ایران است!

هوا خوب و خنک و ابری است

ما خوبیم

خدارو شکر

:)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

همین یکی دو ساعت قبل یه مشتری جدید اومد اینجا، تا دیدمش هی میگفتم چقدر آشناست، کجا دیدمش قبلا؟ بعد که رفت و داشتم عمیق تر موشکافی می کردم...یادم افتاد، شبیه یکی از همکلاسی های دوره کارشناسی ام بود... نه یه همکلاسی معمولی...یه همکلاسی_ دوست... شبیه ده سال بعدش بود... چهره ی جا افتاده ی همون همکلاسی بود انگار... خوشتیپ بود... از اون چهره ها که تو دهه 40-50 زندگی شون به اوج جذابیت می رسن... فکر کن شکل همون آدمی باشه که چند وقت قبل بعد از 7 سال پرده از راز دلش هم پیشم برداشته باشه... رازی که بهش گفتم حالا تو این زمان گفتنش اصلا چه دلیلی می تونه داشته باشه؟... ولی خب گفت که زندگی اش پر از حسرت همون لحظه هاست که حرفش رو نزده... 

خب همه اینها به کنار، این آدم امروز اونقدر جذاب بود و شبیه س.و.پ.ر ا.ستا.ر ها بود  که میتونست یه هنرپیشه خیلی معروف و محبوب باشه... اگه اینجا زندگی نمیکرد و مثلا تو یینگه دنیا بدنیا اومده بود، حتما مامانش کمکش می کرد تو بچگی تو چند تا تبلیغ تلویزیونی بازی کنه و یا شاید اصلا اگه دانشگاه می رفت همونجا براش اولین جرقه های موفقیت زده می شد، شاید واقعا استعدادش رو هم داشت، شاید یه ستاره موسیقی می شد، شاید حتی بخاطر جذابیت و یکم ه.ی.ز.ی اش می رفت پ...ر.ن ا.س.ت.ا.ر میشد حتی!!!! ولی خب یه راننده معمولی  ماشین خطی بود... داشتم فکر می کردم چند درصد از ما آدم ها قربانی تصادفی این جبر جغرافیایی هستیم؟هان؟!! خیال پردازی دیگعه بسه، باید نون بخرم برم به پارتنری که از کمر درد خونه نشین شده برسم! اینه جبر جغرافیایی خودم!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

سلام :)

فکر نمی کردم واقعا امروزو بتونم بیام و بنویسم ولی الان همین حالا تو آفیس نشستم در حالی که اصلا قرار نبوده امروزو بیام سر کار! حکایت الان_ من حکایت حسنی به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه آخرین روز سال و می رفت شده!!! والا!!!! 

امروز رو دوست داشتم چون صب به خودم اجازه دادم تا هر وقت که میخوام بخوابم و یعنی تا ساعت  11 تو رختخواب بودم! البته همشو خواب نبودما!!! پارتنر خان اغفالم کرد و یه ساعتی با هم داشتیم معاشرت صمیمانه می کردیم بعد N سال دقیقا!!! بعد هم که یه صبحانه مبسوط زدیم بر بدن و ساعت یک با پارتنر خان و داداشه از خونه رفتیم بیرون! اونقدر شلوغ بود خیابون بازار که بیخیال خرید میوه شدیم و پارتنر رو تو میدون اصلی پیاده کردیم و من و داداشه زدیم به جاده! تا بریم سمت اون فروشگاه های بزرگ خارج از شهر(البته شاید یک کیلومتر فاصله داشته باشه نه اونقدر ها دوووور دووووور!!) داداشه دیروز رفته بوده همونجاها و یه چیزهایی پسندیده بوده ولی قرار شد امروز بره بخره که منم بهش پیشنهاد دادم اگه دوست داره منم باهاش برم کمک! که اونم شدیدا استقبال کرد!!! خلاصه تا نزدیکای ساعت 3 عصر همونجاها مشغول خرید بودیم و منم یه کمربند چرم رنگی خیلی خوشگل و یه ست مانیکور برقی!!! خریدم برای خودم و یه چیز کوچولوی خصوصی!!هم برای پارتنر خان خریدم!!! و اومدیم خونه و ناهار خوردیم و من خمیر شیرینی برنجی رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا فردا استراحت کنه و فردا بقیه روند شیرینی پزیمو ادامه بدم!!! نگفتم؟؟!؟!؟مژه دیروز کلیییییییییییی شیرینی پزوندم! البته هنوز چند تا از اون مدلهایی که تو نظرم بود رو نرسیدم درستشون کنم اونم بخاطر اینکه هر کدوم از اون رسپی هایی که داشتم رو با 3 برابر مواد درست کردم و رسما از کت و کول افتادم!!!  حالا اگه شد بقیه اش رو امشب یا فردا ردیف می کنم.

راستی دم عیدی تونستم بعد از ماه ها حدود 2 کیلو وزن کم کنم! البته نه با قدرت اراده ام! بلکه با مریضی و بی اشتهایی که این چند روزه پدرمو در آورده و منو انداخته! ولی این رو هم به فال نیک می گیرم و ازش ممنونم که باعث شد یکم وزن کم کنم دم عیدی و دوز دپرشن حاصله از تپلو بودنم بیاد پایین و تقریبا صفر بشه و همینطور باعث شد که توجه پارتنر خان بهم بیشتر شه!بغل

امیدوارم بهترین روزها در انتظار هممون باشه و شروع این سال جدید همزمان با شروع بهترین فصل زندگی ماها باشه، آمین.

دوستتون دارم. می بوسمتون ماچ

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام فکر کن از هفته قبل چهارشنبه میخوام بیام چهار کلوم بنویسم ولی جور نمیشه. الانم که یه کوچولو این وسط مسط ها وقت خفت کردم گفتم بیام بنویسم ولس چون هم فرصتم کمه هم حال خیلی خوشی ندارم شماره میزنم و تیتر وار ، بدون در نظر گرفتن ترتیب و اولویت بندی می نویسم و رد میشم.

1-الان همین لحظاتی که نشستم پشت سیستم و دارم بگاز می تایپم! خیلی مریض و حال ندارم دم عیدی!!!! فکر کن 6 ماه تمام ، از هیچ تلاشی مضایقه نکردم تا از خودم مواظبت کنم که یه سال زمستون و پاییزش رو صحیح  و سالم و بدون سرما خوردگی بگذرونم ولی متاسفانه این گلو درد های دوهفته پیش بالاخره خفتم رو گرفت و منو انداخت! اونهمه قرص جوشان_ خارجی!!! خوردن و اون همه لیتر لیتر عسل آبلیمو و آب نمک قرقره کردن باد هوا شذ رفت پی کارش!!!! از دوهفته قبل هی این گلودرد لعنتی اظهار وجود می کرد و من بهش رو نمی دادم ولی بالاخره از دوشب پیش که اونقدر حالم بد بود و تا صب 100 بار با هر پهلو به پهلو شدن بیدار شدم و یه بارم همین وسط مسط ها سرمو نمیدونم چطوری بعد 4 سال که رو این تخت می خوابم، کوبوندم به تاج تخت!!!! و بیدار شدم و دوباره با تب و حال نزار خوابیدم و این بین پارتنر خان یه بار هم نگفت که خرت به چند من؟!! فردا شبش که داشتم برای مامان میگفتم حالم اصلا خوش نبود و پارتنر میگه آره همش داشتی تو خواب هذیون می گفتی!!!!! میخواستم خفش کنم دقیقا!!! گفتم حال آدمو که نمی پرسی مواظبت هم که نمی کنی حالا لااقل بیدارم میکردی اونقدر حالم بد بود و جون کندم تا صبح!!! گفت بیدارت میکردم که چی بشه!!! دیگه امروز رفتم دکتر و فشارم که طبق معمول پایین بود حسابی و بهش گفتم برای من و پارتنر  آزمایش کلی هم بنویسه و آخرش که کلی خندید به حرفهام که پرسید چتونه و  میگفتم من و پارتنر کلا خسته ایم! و گفت برای تو که  یه کتاب آزمایش نوشتمنیشخند رفتی آزمایشگاه موقع پول دادن فحشم ندی!خنده

2-دیروز هم تو یه دقیقه تصمیم گرفتیم با قلوی سابق که بریم استخر و با همون حال نسبتا نزار رفتیم و من اومدم بعد عمری که رفتم استخر،برای ارضای حس هیجان طلبی ام از بالای دایو دو متر و خرده ای یه شیرجه ای بزنم و یکم به ریش قلو که جرات نمیکنه بپره تو آب بخندم که شیرجه زدن همانا و تاب برداشتن کمرم هم همانا!!!! یعنی زاویه ام زیادی عمودی شد چون معمولا زیر آبی می رم و کمرم یه صدایی داد و با شدت افتادم تو آب ، اون لحظه اونقدر ترسیده بودم و فقط از خدا می خواستم که قطع نخاع نشده باشم!!! با ترس و لرز انگشتای پامو تکون دادم و تا یکساعت بعد هم خیالم جمع نشده بود از این بابت و جرات نمیکردم از تو آب بیام بیرون! خلاصه که بخیر گذشت وخدا رحم کرد ولی این کمر هم چند مدت بود که سیاتیک و دیسکش زده بود بیرون و درد میکرد و تا رسیدم خونه یه دیکلوفناک خوردم و کمر بند طبی بستم و تا الان هم بازش نکردم!

3-یه حس خوبی گرفتم از اون خانوم مسن_ ترک و خوش زبون که امسال کلی براش کار ترمیمی انجام دادم و اونقدر ذوق زده می شد و قدر دانم بود که بعد این همه سال اولین عیدی ام رو از مشتری اون بهم داد و کلی هم تشکر کرد ، جالب اینکه یکم یعد اون ماجرا از یه نفر دیگه هم عیدی گرفتم و با اینکه مبلغش واقعا ناچیز بود ولی کلی حس های خوب بهم داد و خوشحالم کرد...

4- خوشحالم بخاطر اون چندباری که پیش اومد تا به چند تا آدم کمک کنم... من بجای خود ، پارتنر خان هم کمک کرده چند بار و میدونم که یه جایی که ما هم فکرش رو نمی کنیم خدا بدادمون می رسه... کاش بتونیم آدمهای بهتری باشیم...

5-اون یه باری هم که پشت تلفن با دوستم "پینک" اونقدر به خرابکاری خودمون خندیدیم که کبود شدیم!! بعد واقعا نمی دونم چند وقت بود که اینطور تونستم بخندم و دل درد گرفته بودم....

6-اینکه می رم خونه و ناهار و شام آمادست و خونه تمیزه، با اینکه عذاب وجدان می گیرم ولی خیلی هم حال می کنم... خدارو شکر...

7-امشب اگه قسمت بشه می خوام موهامو رنگ کنم و یکم شبیه آدم بشم! موهای سفیدم در اومده حسابی و کهولت سنم رو به روم میارهساکت!!!! اون هفته که رفته بودم آرایشگاه و دیدم اون دختره که موهاشو براش نسکافه ای مش کرده چقدر قشنگ شده تصمیم گرفتم برای تابستون حتما یه تغییر اساسی بدم و برم موهامو همونطوری مش کنم ولی بنظرم برای فصل هایی که هوا خنکه همون  رنگهای تن_ گرم مثل قرمز وشرابی قشنگ تر در میاد...

7+1 فردا هم اگه طبق همین روال برناممون پیش بره میخوام ظهرش رو برم استخر با قلو و اون یکی دوست و اگر هم اونها نیان قراره بریم خونه همون دوست ثالث عصر نشینی! اینم از آخرین برنامه سال 93! البته اگه همه چی رو به راه باشه میخوام برای پنجشنبه صبح هم یکم شیرینی خونگی بالاخره بپزونم!

~+7 از همه چیز بیشتر و بیشتر میخوام که روزهای جدید پر از سلامتی و سلامتی و برکت باشه برای خودم و همه آدمهای اطرافم.... خوب باشیم♥...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

همین الان تو آخرین دقایق ساعت کاری امروز چهارشنبه از معدود لحظاتیه که دارم سر کار آهنگ های مورد علاقمو گوش میدم و آهنگ احساسی و  مسحور کننده The Power of Love که سلین دیون هم خوندش رو با صدای خواننده اصلی اش "جنیفر راش"  گوش میدم برای بار چندم....  دلم نمیاد نصفه ولش کنم و برم خونه... اونقدر حالم یه جوری میشه و قلبم مثل دختر کوچولوی عاشقی می تپه که دووم نمیارم و با یه بغضی که نمیدونم اصلا چرا هر وقت به شدت احساسی می شم گلومو میگیره و چشمامو تر میکنه ، برای پارتنر یه پیام مهربونانه میدم و اونم به سرعت نور جوابمو میده و قربون صدقم می ره... یه وقتایی مثل حالا یهو به شدت یاد 10 سال قبل می افتم و انگار که دارم خاطرات یکی دیگه رو مرور میکنم ...اونقدر مه گرفته و دور به نظرم میاد... یاد اون همه شور و هیجان و خواهش و رویا... که ختم به خیر شد ولی اصلا داستانم اونطور که تصور می کردم عاشقانه و پر. ح.را.رت پیش نرفت... زمان زیادیش رو  که تا به اینجا برسه یخ زدم و منجمد شدم و حتی مردم...

ولی حالا بالاخره همینجا هستم... جایی که دلم گرمه...شاید خیلی وقتا آتشین نباشه حالم ولی حداقل بیشتر وقتا گرمه... که یه وقتایی که به خودم نگاه می کنم و از خودم متعجب و وحشت زده هستم... می فهمم کسی هست که چقدر دوستم داره که باهام راه میاد و دیوونگی هامو هم دوست داره و حتی شده بخاطر این علاقه تحمل میکنه... یه چیزهایی که مطمئنم خیلی ها که از گوشت و پوست خودمم هم نمی تونن اینطوری و از این زاویه ببینن و بازم اینقدر دوستم داشته باشن... این روزها که مثل همیشه این همه قهر و آشتی و کل کل و حتی بحث وجود داره ولی عمرشون کوتاه تر از دقایقه... که یکی هست که بخاطر دوست داشتن ناراحتی هاشو با یه جمله ی "دوست باشیم" من، به دست فراموشی می سپاره ....و اندازه ی این علاقه زمانی به من_ بدبین _ آدم گریز و منزوی ثابت شد که ماه ها و سالهایی رو بخاطر لج و لج بازی و کینه جویی همین آدم روبه رو ام به تلخی و تنهایی و گمگشنگی و بی پناهی و بعض و هزاران ترس و تردید گذروندم... من اون روی تلخ- مثل زهر مار- عاشقی رو هم دیده بودم ....ولی حالا چیزهایی که من و ما رو نکشت، پایه های روابطمون رو محکم تر کرد... که حالا با اون همه ترس و تردید و خاطرات بد_ گذشته ی زندگی ام ... وقتی پارتنر این اواخر تو وایبر یکی دوباری با شیطنت عکس بچه ی تپل و دوست داشتنی و یا اون عکس سه نفره  رو برام فرستاد، یه لحظه برای اینکه اون بچه ی خودمون باشه دلم پر زد... حسی که اونقدر منقلب کننده و اونقدر ترسناک و بزرگه برام که حتی هنوز جرات نکردم به خودشم بگم این حس رو....شاید هنوز فکر می کنه من از باهم موندمون مطمئن نیستم...ولی یه حسی این من_ اقسار گسیخته ی سرکش رو بدجوری داره پیوند می زنه به این روزها و این باهم بودن...

 

"Cause I am your lady 
And you are my man 
Whenever you reach for me 
I'll do all that I can 

Lost is how I'm feeling 
Lying in your arms 
When the world outside's too much to take 
"That all ends when I'm with you ....

.

.

 داره بارون می باره و من از همیشه دیوونه ترم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام تو آخرین ماه _ سال...

امیدوارم همه آخر هفته ی خوبی رو گذرونده باشن. مال من هم خوب بود شکر خدا و با برکت چون مشتری داشتم و کلی کار کردم!!! امروزم اومدم که به تلافی اون چند باری که اومدم بنویسم و نشد یه عالمه حرف بزنم ولی هر چی گشتم عینکم رو پیدا نکردم و الان همه چیز برام در هاله ای از ابهام قرار داره!هیپنوتیزم چون برخلاف اینکه بیرون اصلا عیمک نمی زنم، عادت دارم بدون عینک سفید خوشگلم! به هیچ عنوان پای کارام پشت سیستم نشینم چون هم کلی تار می بینم هم اشعه های مانیتور برای چشمام خوب نیست و هم اینکه یکم میگذره سرم گیج میره و از چشمام اشک میاد!

خب یعنی الان که هزار تا کار دارم و تا ظهر کلی برنامه چیدم باید چیکار کنم؟؟؟؟ همینطور الکی وقت بگذرونم؟!!!

دلم یه مسافرت خوب میخواد یه آرامش و تجربه به حس تازه... البته با دل خوش و ذهن آروم...

سپردم  به خود خدا که اونقدر به همه برکت بده که بیان و حساباشون رو پرداخت کنن و این شب عیدی دل دختری رو شاد کننخیال باطل

مثل دخدر کوچولو ها که دوست دارن چیزهای مورد علاقشونو هدیه بگیرن تو این روزا خیلی دلم خواد یه تبلت حرفه ای برای کارم، یه هارد اکسترنال دیگه ی 2 ترا بایتی،یه دوربین جدید حرفه ای و یه ساعت اسپرایت ییهوو بدستم برسه بغل چه دختر قانعی ای هستم من آخه...خجالت خدایا جیب های همایونی پارتنر خان رو پر برکت کن که ما هم به خواسته های دلمون برسیم و البته از همه بیشتر دلم سلامتی میخواد برای خودمون و عزیزانمون خدارو شکر....

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

سلام

دلم میخواد یه عالمه بیام و بنویسم ولی روزها و ساعت ها و لحظه ها در حال پرواز کردن هستن  و من هم در حال دویدن . کلا همش کمبود وقت دارم. خیلی زود خسته می شم و کلی هم باید به خودم فشار بیارم که دست از این تنبلی هایی که اسیرم می کنه بردارم.

مامان دوشنبه عصری اومد به شهر و دیار ما! و منم در حالی که همون روز در شهر دوست و همساده بودم و نوبت دکتر داشتم به طور کاملا اتفاقی و شانسی موفق شدم نیم ساعت قبل اینکه برسه خودمو برسونم ومنتظر بمونم تا بیاد و بعد هم یکم کار داشتم بیرون و شب هم اومدیم خونه و کلا حس گرما و امنتیت بیشتری دارم نسبت به قبل. فقط یکم از خودم دلخورم چون این حساسیت های بیجامو نتونستم اونقدری که باید کنترل کنم و  یه جاهایی حسابی از خودم بدم میاد چون نمیتونم تعادل رو برقرار کنم بین خودم و کارم  و خونه و روابط با پارتنر که همیشه این جور موقع ها بی نهایت حساس و بد قلق میشه.... کلا دوست داره فقط من و اون باشیم و من توجه به هیچ چیز و هیچ کس نداشته باشم و همش حواسم به اون باشه. کلا یه بچه 4 ساله رو در نظر بگیرید این وقتا نه یه مرد تحصیل کرده ی تقریبا 40 ساله!قهر

امروزم که سر کارم و ظهر هم که زودی می رم خونه چون باید ناهار و خودم آماده کنم! یه مقدار از کارهاشو انجام دادم دیشب و یکم دیگه مونده. مامان اصرار کرد که بگو من انجام می دم من گفتم نه خودم میام. شب هم خونه خواهر کوچیکه ی پارتنر خان دعوتیم شام.فردا هم که تعطیه ولی من مشتری دارم و میام سر کار.

راستی سه شنبه یه پست گنده نوشته بودم ولی وقتی دکمه ی ثبت رو زدم پر.شین بلا.گ  لاگ اوت شد! میخواستم خودمو بکشم! این چند دهمین باریه که این بلا رو سرم آورده و کلا پدر کشتگی داره با من !

خب آخر هفته ی خیلی خوبی داشته باشید. من برم بوس بای

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

باخت دردناک به این میگن دیگه ، نه؟!

*هنوز بازی تموم نشده بود کمپین های مختلفی برای رسیدن به حساب دارو استرالیایی بنجامین ویلیامز بوجود اومده بود!

*بچه های باغیرت .... هنوز کف دستم می سوزه اونجایی که گل های تساوی رو زدیم و من دستامو از شادی می کوبوندم به هم....

* پیرهن ماتیکی پور علی گنجی_  هم ولایتی بعد گل تساوی دوم!!!!

*چهره ی مهربون عمو کیروش که برافروخته و بهت زده و شاکی  و غمگین بود و مصاحبه ی آخر بازی که گفت چیزی نمی گم چون مادام العمر محروم میشم از مربیگری....میخوام بدونم داور امشب می تونه بخوابه؟

*اشکان، سردار و جواد و آندو و علیرضا و ....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱۱/۳ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

مثل یه خواب زود تموم شدی....

 

یلدا مبارک :)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۳٠ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

الان چند روزی عاشق این آهنگ محسن عزیز شدم و واقعا سوز این آهنگو با اینکه معنیشو نمی دونستم تا چند دقیقه قبل حس می کردم....

Geri döndüren gördün mü geçmişi 

گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی 

Boşa soldurdun o nazlı gençliği 

آن جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی 

Bir avuç toprak için yor kendini 

برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Yalan başkası yalan 

دروغ همه چیز دروغ 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Zaman kendine benzetmez herkes 

زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند 

Hesapsız açar baharlar pembeyi 

بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد 

Açmadığın dalda sözün geçer mi 

آیا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Sitem etme haberi yok dağların 

شکوه نکن که کوهها خبر ندارند 

Gözlerini ellerinle bağladın 

چشمانت را با دستهایت بسته ای 

Faydası yok geç kalınmış fidanın 

فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده با شد 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

 

واقعا هم در این دنیا انگاری همه  چیز بجز مرگ، دروغه.بارون میاد و من اینو با خودم زمزمه می کنم....

+موفق باشی هم نسلی عزیز توی برگزاری تور کنسرت های یینگه دنیات... امیدوارم به زودی بتونم بیام کنسرتت و از صدای بی نظیر و استعداد عجیبت لذت ببرم و یاد مرتضی رو تو دلم زنده نگه دارم....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

میخوام بنویسم ولی نمی دونم چرا زبونم تو ذهنم! نمی چرخه!!!

این چند روز تجربیات جدیدی کسب کردم. از چند روز قبل دوستم قرار گذاشته بود پنجشنبه من و یکی دیگه از دوستان که خیلی ساله ندیدمش بریم خونشون که هم ببینیم همو و هم دور هم باشیم.بعد هی این ساعتاش عقب جلو شد ، هی گفت امروز نه، برای جمعه باشه، بعد من هی گفتم من جمعه نمی تونم! باشه همون پنجشنبه! بعد اول قرار بود ساعت 4 به بعد باشه یهو شد 7 به بعد!!! اصلا یه وضعی هی من به دوستم میگفتم بابا چه کاریه بزاریم برا یه روز دیگه که سرت خلوت باشه، کاری نداشته باشی و اون میگفت نه من برام خوبه باز هفته های دیگه معلوم نیست بشه یا نشه! همون پنجشنبه صب هم خواهر پارتنر زنگ زد بهم که همه امشب خونه ما هستن شما هم بیایید! (طبق معمول که همون روز دعوت میکنن بدون توجه به مشغله و برنامه ریزی های دیگران!!!) منم یه لحظه تو رودربایستی مونده بودم نزدیک بود بگم باشه!!! یه لحظه تامل کردم و گفتم من خونه دوستم دعوتم اگه تونستم اونجا رو کنسل کنم!!!! میام! حالا جرات هم نمی کردم به اون دوستم بگم که این هفته رو کنسل کن و خلاصه بی خیال خونه خواهر پارتنر شدم! عصرش خیلی خسته بودم چون صب رفته بودم شهر دوست و همسایه و دیر رسیده بودم خونه دلم میخواست یه دوش بگیرم چون موهام یکم از حالت همیشگی در اومده بود ولی هر چی ساعتو نگاه می کردم می دیدم  وقت ندارم برم دوش بگیرم و دویاره آماده شم برم سر کار و دیرم میشه! یه لحظه نزدیک بود با همون ظاهر داغون برم خونه دوستم ولی گفتم لا اقل موهامو میشورم و سشوار میکشم و سریع همینکارو کردم (و چه کار عاقلانه ای بود!). پارتنر تو اتاق خوابیده بود و ساعت هم نزدیکای 5 عصر بود و من دیگه 5 باید سر کارم می بودم و دیرم شده بود. اونم میخواست بره سر کار رفتم تو اتاق و دیدم پشتش به میزتوالته ، هالوژن بالای میزتوالتو روشن کردم و نمیدونم چطور با اینکه پشتش به چراغ بود! از نورش بیدار شد و شروع کرد بدقلقی و رو ترش کردن!!! خلاصه که سر همین و از لج با اینکه می دونست من عجله دارم ، کلی معطل کرد تا اماده شد  و منو رسوند سر کار و چند تا حرکت ناراحت کننده هم کرد و فقط خدا می دونه چقدر از دستش ناراحت و دلخور شدم و فقط خودمو کنترل می کردم که چیزی نگم که اوضاع رو بدتر کنه و ساکت بودم.بعد هم اون یکی دوساعت تا زمانی که بخوام برم خونه دوستمو همش تو خودم بودم و زیاد سرحال نبودم و دلمم حسابی گرفته بود. بعد دوستم پیام داد که من آماده ام و بیا منتظرتم.خونش تا اینجا 500 متر فاصله داره. منم با کند ترین سرعتی که داشتم وسایلمو ، خودمو جمع و جور کردم و همون دم رفتن هم دو- سه نفری اومدن کارم داشتن!

خلاصه یه چند دقیقه بعد رسیدم و  زنگ درو زدم و با تاخیر درو برام باز کرد تو راه پله همه چراغ ها خاموش بود و من چیزی نمی دیدم. در واحد باز بود و اونجام تاریک بود و دوستم اومد دم در، یکم همه چیز مشکوک بودو بوی دود می اومد. بوتم رو در آوردم و رفتم تو و دیدم یه کیک با شمع ها و فشفشه های روشن دست خواهرشه و اون سه تا دوست دوره دبستانم که هر ماه قرار می زاریم میریم بیرونم اونجا کنار کیک وایستادن و برام تولد مبارک میخونن! وای شکه شدم اصلا نمی دونستم اون دوستای دبستانیم خونه این دوستم چیکار میکنن! آخه نمی شناسن اصلا همو و همین برام خیلی خیلی عجیب بود. کلی ذوق کردم و البته بعد که فیلم اون لحظه رو دیدم ، زیاد قیافم متعجب نبود! بیشتر هول بودم! کیفمو دم در جا گذاشته بودم و رفتم آوردمش و خلاصه که بعد فهمیدم دوستم با کمک ف.ی.س ب.و.ک رفته اونها رو پیدا کرده و یه گروه تو و.ا.یبر تشکیل دادن و کلی برنامه ریزی کردن و با اینکه همشون سر کار می رن و برنامه هاشون همیشه پره بخاطر من بدو بدو از شهر دیگه اومدن بخاطر خوشحال کردن من و من واقعا خیلی احساساتی شده بودم منتها در عین حال مثل مجسمه نمی تونستم اون احساساتم رو نشون بدم. یه کلی دیگه از دوستامم پیام داده بود و یا با کمک پارتنر خان شمارشونو پیدا کرده بود ولی چند تاشون تهران و اطراف بودن و افشان هم رفته بود ولایت و سمت ما نبود.برام بادکنک و تزیینات بنفش هم تهیه کرده بودن!!! کادو خریده بودن و رو کیک هم تولد مبارک برام نوشته بودن و کلی هم برای شام زحمت کشیده بود دوستم. همین کارش برام دنیا ارزش داشت مخصوصا که اصلا حال خوبی نداشتم و دپرس بودم. خلاصه یه ساعت بعد هم کلی با آهنگ ها رقصیدیم و ادا در آوردیم و فیلم و عکس گرفتیم و خوش گذروندیم و بعد هم چون بچه ها از سر کار اومده بودن و خسته بودن قبل ساعت 11 خدا حافظی کردیم و اومدیم خونه هامون...

خیلی حس خوبی بهم دادن با این کارشون مخصوصا که همین چند ماه قبل اون رفتار زشت و ناراحت کننده رو از یکی که به اصطلاح دوست خودم می دنستم دیده بودم و به این فکر کردم که نباید اینقدر نا امید می بودم از همه دوست هام و اینطور قید روابط عاطفی و صمیمت دوستانه رو می زدم پیش خودم. واقعا امیدوارم بتونم منم براشون دوست خوبی باشم. جالبه که دوتا از این دوستای دبستانیم همون زمان دبستان هم تو همه تولد های من بودن و پنجشنبه شب موقع دیدنشون همش یاد اون دوران دبستان و تولد بازی هام می افتادم...

دیگه از پنجشنبه هم به لطف فیس بود که نمیدونم چرا تاریخ تولدا رو خودش جابجا می کنه کلی پیام تبریک و تولد مبارکی گرفتم از دوستان و آشنایان و تو وایبر هم همینطور و یه سری دیگه هم خیلی لطف کردن و تماس گرفتن و بهم تبریک گفتن و پارتنر خان هم حول و حوش ساعت 10ونیم یه "تولدت مبارک" خشک و خالی برام اس ام اس کرد، البته که بینمون بد جوری شکراب ه و من با شناختی که ازش دارم توقع بیشتر از اینم نداشتم!

خلاصه که امروز اولین روز از آخرین ماه _ فصل دوست داشتنی ام هست. مثل برق و باد گذشت و باید بگم که خیلی هم خوب تگذشت... امیدوارم که خدا لطف و محبت بی دریغش رو چه تو این روزهای آخر پاییزی و چه همیشه به هممون روا بداره و دل خوش و تن سلامت بده به بنده هاش. یه متن قشنگی هم در مورد همین شروغ آذر ماه تو وایبر دست به دست می شد دیشب که چند جمله اولش میگه:

سلام آذر

... لطفا کمی مهربانتر از آبان باش،

پر از خبرهای خوب،

اتفاق های دوست داشتنی،

دست های گرم،

چشم های مهربان ...

......

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٩/۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

باور کن همین دیروز بود که با کلی ذوق و خوشحالی اومدم و از اولین روزهای دوست داشتنی ترین فصل مورد علاقه ام نوشتم و حالا آخرین روزه اولین ماه فصل مورد علاقمو بدرقه می کنم....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

یه شنبه ی بارونی

امیدوارم هفته ی پاییزی فوق العاده ای باشه برای هممون

پر از شادی و برکت و خوشی♥

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

دیروز صب ساعت پنج و نیم بیدار شدم و بعد از دقیقا یکساعت رانندگی تو جاده ی نسبتا خلوت، ساعت 8 دم دانشگاه بودم. از کارگاه 4 ساعته ی صبح فقط یک ساعت تشکیل شد و از کلاس دو ساعته عصر بجز دیدن استاد، تقریبا هیچی! فقط از 8 تا 3 عصر من دانشگاه بودم! دوباره بعد از یه ساعت رانندگی برگشتم خونه و یه ساعت هم فقط ناهار خوردم و یکم استراحت کردم و بعد رفتم سر کار تا 8 شب! تقریبا مرده بودم! تازه شام درست کردم و ظرفارو شستم و جابجا کردم و فکر کنم تا خوابم ببره 12 بود.خیلی خیلی انرژی ام رفت ولی حس خوبی داشتم! خدا رو شکر بخاطر همه چیز.

اینکه عصری که برگشتم تو حالت داغون و فقط چند دقیقه ای که تونستم دراز بکشم و با گوشیم نظرات رو باز کردم و دیدم اینهمه پیام های خوب و محبت آمیز و با انرژی برام تو همین چند ساعتی که مشغول بدو بدو بودم فرستادید کلی، کلی ذوقیده شدم.

راستش تا حالا این وبلاگ و این نوشته ها فقط برای خودم بود. اصلا برام مهم نبود که خوانندهام کمن یا کامنتی برام نمی نویسن ولی بعد از آشنا شدن و دیدن این همه دوستایی که حتی بدون اینکه خودشون وبلاگ داشته باشن و توقعی بابت اینکه منم برم وبلاگشونو بخونم یا لینک کنم، برام پیام های مهربونی میزارن ،خیلی حالمو عوض کرد و حس دیگه ای نسبت به نوشته هام و مخاطبام پیدا کردم.فقط می تونم بگم که داره بارون میاد الان و من...

...خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

فکر میکردم پاییز که بیاد چند تا کاره که همش مشغول انجام اونام!

پیاده روی روزانه ، اونطور که 6 ماه به خودم وعده اش رو می دادم تو خنکای پاییز و هوای ابری و نم نم بارون...

خواب عصر تو اتاق نیمه تاریک خنک و لذت خزیدن زیر لحاف وقتی پنجره های بالا سرت باز بازن...

تنبلی های ویژه ی پاییز و درست کردن کلی شیرینی و کیک خونگی و خوردن کلی نوشیدنی های گرم و دلچسب که من فقط تو پاییز و زمستون می خورمشون!

.

.

.

.

فعلا که نه تنها هیییییییییییچ کدومشون حتی برای یکبار ! عملی نشدن! بلکم کلاسام از امروز شروع شد و بنده به علت مشغله خیلی زیاد و نرسیدن به برنامه ریزیهام و خستگی مفرط! نتونستم برم و غایب بودم! حالا صب باید آفیس رو تعطیل کنم پاشم برم 100 کیلومتر اونور تر برسم به درس و مقشم! برام آرزوهای خوب بکنید که امسال بتونم به برنامه هام  و خودم برسم و زیاد بهم فشار نیاد.

مرسی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

اولین روز پاییز ...

اولین روز از فصل دوست داشتنی و جادویی و اعجاب بر انگیز من

اولین روز از چهارمین سال همخونه شدنمون...

اولین روز از بچه مدرسه ای شدنم دوباره بعد از چهار سال،

اولین روز از ماهی که یه عدد به عمرم اضافه میشه.

اولین روز از پاییزی که همیشه برام حسی ابهام بر انگیز و تلفیقی از اندوه و شوق و هیجان و نوستالژی باهم داره همیشه... تا همیشه...

 

اومدنت مبارک♥

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

 یه دنیا حس تنهایی و دلتنگی و ترس و اضطراب...

حالا که خوب فکر می کنم می بینم چقدر خوشحالم که اون روزها گذشته و دیگه بر نمیگرده...

تازه به کمی آرامش رسیدم بعد از این همه سال تجربه و تلاطم و ....

نمی دونم چرا امشبم یه حس بی قراری دارم. به دنبال آرامش گمشده ام می گردم..

کاش اون لحظه ی مکدر شدنم امروز اتفاق نمی افتاد... اونوقت قطعا الان حال بهتری داشتم. شاید باز بتونم درستش کنم!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

چند روز قبل تو مدت زمان یک روز هم کلید یدکی آفیس بنده رو که تازه بعد رفتن شاگردم عوضش هم کرده بودم گم کرده بودن!! هم پارتنر خان کیف پول خودشو گم کرد!!! جدای از اون مبلغی که توش پول بود، خود کیف پول چرم دست دوز گرون قیمت و هدیه تولد مامانم برای تولد پارسال پارتنر خان بودش! یعنی آه از نهادم در اومده بودا! کلی کارت اعتباری و اینها هم توش بود، مقدار متنابهی هم غر زدم به جونش و گفتم شما می خواهید منو دق بدید! 

امروز صبح به فاصله نیم ساعت کمتر! هم کلیدم پیدا شد و هم پارتنر خان فرمودن که مدیر مدرسه سرکوچمون زنگ زده بهش که آقا شنبه بیا کیف پولتو از من بگیر! خدارو شکر،خیلی خوشحال شدم. گفتم که فقط میخوان من دق بکنم!

×طبق معمول پنجشنبه ها دلم گرفته! کلی کار دارم آفیس که بیشترشونو تو این ساعت ها با بی حوصلگی کامل دارم انجام میدم! امروز پارتنر گفت که شب منو می بره شهر موشها ببینم ! نیم ساعت قبل که زنگ زدم گفت اونقدر کار داره که هر وقت کارش تموم شد میاد دنبالم! البته که خودمم زیاد حوصله سینما رفتن نداشتم امشو بجاش کلی فیلم عشقولانه دانلود کردم که دوس دارم ببینمشون.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

دوست دارم 100 تا خط بنویسم ولی خیلی گیج و ملنگم و بشدت دلم میخواد همینجا بخوابم!(چه عجب بعد از چند هفته بی خوابی و بد بختی!!)

الانم اومدم بنویسم برای دلم برای اینکه کنسرت دیشب  رو خیلی دوست داشتم  و میخوام عینک قضاوت و نیمه خالی لیوان بینم رو در بیارم و فقط از خوبی هاش بگم که حس این پسر لاغر اندام و نحیف عالی بود، اون صدایی که داشت و هر 4 تامون متعجب از اینکه این صدا ، با این قدرت و انرژی و کیفیت، چطوری از همچین بدنی میاد بیرون.

◘ از بغض کردنم موقعی که گفت عاشقتونم و اصلا دلیل اینکه الان زنده ام شمایید... این که واقعا هنوزم چشمام اشکی میشه از این همه حس خوب و انرژی و لطف خدا. تنها چیزی که همش تو مخم چرخ میخوره از دیروز تا حالا و همیشه ، آرزوی سلامتی برای این پسر  و همه هست.... 

♥تمام کنسرت رو به عشق فریاد زدن این آهنگ که حسن ختام مراسم بود ،ذوق زده منتظر بودم ....

یه جاهایی از شدت هیجان و تعجب پارتنر خان که با چشم های گرد شده به همخونی و فوران احساسات من نگاه میکرد، معذب شدم ولی از اون برق نگاه مهربونش حس خوبی گرفتم. از اینکه میدید من اینقدر دارم حا.ل میکنم خوشحال بود.

تو 4 نفرمون فقط من بودم که تا حدودی با آهنگ هاش آشنا بودم و یه سری شونو بلد بودم، پارتنر خان و همسر دوستم که کلا نمیشناختن این بنده خدارو! البته در حین اجرا یه سری آهنگ ها پارتنر خان چند تا آهنگ رو یادش اومد بس که من تو ماشین گوش می دادمشون 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

8888888888888888888888888888888

 

همین که دیروز از دلگرفتگی ام اینجا نوشتم

همین که دیشب بعد از افطار با اون حال نزار برای دل پارتنر خان ، برای خداحافظی با خواهر زادش که امروز راهی سر.بازی بود ، پاشدم رفتم شهر دوست و همسایه

همین که همونجا خواهر هاشو برای افطار و شام جمعه شب دعوتشون کردم.

همین که وقت خداحافظی خواهر زاده ی دوسال و چند ماهه پارتنر مثل همیشه خودشو چسبوند به من و میگفت تو نرووووو، آخرشم اومد تو ماشین ما و نیم ساعتی توخیابونا دور زدیم و براش بستنی خریدیم و آخرش هم مثل همیشه بدون رضایت و با گریه از من جدا شد و نمیخواست بره خونشون. حس خوبی گرفتم که هیچوقت فکر نمیکردم من که با بچه ها خیلی نزدیک نیستم یه وقتی یه بچه ای که این همه تو خانواده بهش توجه میشه و همه نازش رو حسابی میخرن، جذب من بشه که هیچوقت بچه ها رو لوس نمی کنم و بهشون باج نمیدم و خیلی معمولی باهاشون رفتار می کنم.

همین که امروز با همه ناراحتی ای که از اون یکی خواهرش داشتم و اون حرص هایی که پارتنر خان بهم داد بابت خرید های مهمونی و دیر اومدنش و بیخیالیش. ولی یه لحظه دلم رو از همه اون عصبانیت ها و دلخوری ها خالی کردم و زنگ زدم هم به پارتنر بابت خرید ازش تشکر کردم و هم زنگ زدم خواهر بزرگش و دعوتش کردم برای فردا شب.

یه حس خوبی دارم

که فردا تولد پارتنره و درسته من هنوز نرسیدم براش کادوشو بخرم و این ماه مبلغ خرجام حداقل 5 برابر درامدم بوده تا بحال ، ولی می دونم که خدا بزرگه و از اینکه فردا پارتنر خوشحال خواهد بود، خوشحالم .مژه

خدارو شکر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز تو اوج بی حالی صبحگاهی. داشتم فیلمی که یه مشتری-دوست برام آورده بود تا ببینم اگه میتونم ادیتش کنم رو نگاه می کردم. وای اگه بگم که کلا حالمو عوض کرد الکی نگفتممممممممم یه فیلم عروسی دهه هفتادی. انگار من یکی از بچه های توی اون عروسی بودم اینقدر که برام خاطره انگیز شد یهو.... دلم میخواد بیشتر طول و تفصیلش کنم اینجا.. از استین پفی عروس و دامن های چین دار دختر بچه ها بنویسم یا از کت های سفید با اپل های بزرگ  دختر خانوم های جوان توی مهمونی یا پیرهن های طرح دار با رنگ های شاد و پارچه های سرسری  لیز آقایون با اون کمرهای تنگ شلوار های روشن نخی و پیلهای درشت و گشادی لنگه هاشون... وای خدا خیلی برام جالب بود... خیلی وقت بود یادم رفته بود چقدر مدل موهای اوشینی اون موقع مد بود با پاپیون های کنده روی لباس یا روی سر! 

حیف که پارتنر دم سینما منتظرمه... میام اگه شد بعد بیشتر مینویسم از این سیری در نوستالژی امروزم....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٩ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

به نقل از  سایت یاهو    

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/ شانس دوباره زندگی کردن و بودن بین خانواده .و فرصتی که خدا منو از آغوش مرگ کشید بیرون و تو اون تصادف وحشتناک لایق اون دونستم که بهم یه شانس دوباره بده و من اینو هیچوقت فراموش نخواهم کرد.

2/کار خودم که  توی 20 سالگی راهش انداختم و مدیریتش رو  تمام و کمال بعده گرفتم و شد نقطه عطف همه زندگی ام.

3/دیدن مامانم بعد از 3 سال دوری و دلتنگی و ناراحتی.

4/قبولی دانشگاه اونم وقتی اولین نفر تو همه دوستام و اطرافیانم بودم و با کلی مشغله و کار تونستم بازم بدستش بیارم و همینطور قبولی  ارشدم تو دانشگاه هنر تهران با رتبه 2 با اینکه نرفتم بخونم ولی یکی از بهترین اتفاق های زندگی ام بود!

5/کاهش اون همه اضافه وزن که مثل یه وزنه ی سنگین هر روز بیشتر غرق و نابودم میکرد.

*به ترتیب اهمیت ننوشتم. یه جورایی به ترتیب اتفاق نوشتم .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

خدارو شکر ما هستیم 

اومدن مامان اتفاق خیلی خوبی بود و بعدش هم روز پنجشنبه یه اتفاق خوب دیگه افتاد دم عیدی و تو حال پکری که داشتم حالمو بهتر کرد...

فعلا هم مامان خونه برادر جان سکنی گزیدن و من سهم کمتری از مامان می برم بنا به تاهلم!!! شانس نداریم دیگه! :/

امیدوارم برای تعطیلات عید همه چیز خوب پیش بره.

*یه جورایی تصمیم گرفتم  عید امسال کمتر کار کنم و بیشتر حال کنم . خصوصا که به مناسبت بودن مامان، بیشتر خانواده از تهران میان پیشمون و شاید هم دوستم و خانوادش از تهران بیان و بخوایم یه زمانی رو دور هم باشیم و اینبار بر خلاف 8 سال گذشته تمام تعطیلاتم رو توی آتلیه نگذرونم! اینم از امسال! پول کمتر تفریح بیشتر!

×به قول "لیتیوم" تیک تاک! تا آخر سال...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

داشتم فکر میکردم امسال تقریبا تموم شد و الان خیلی وقته که بارون نیومده و من آرزو به دلش می مونم اما... صب تو تاریکی و خیلی زود از یه خواب ناراحت کننده که این روزها زیاد پیش میاد ببینمش بیدار شدم... سایه پارتنر رو تو اتاق روبرویی دیدم که داره پیرهنش رو اتو می کنه و بلند شدم رفتم اونور و  دستشو گرفتم تا بیاد و پیشم دراز بکشه .متوجه شد که ناراحتم و ب.غ.ل.م کرد و بهم گفت بیرون داره بارون میاد و من کلی حالم بهتر شد و با اینکه داشت دیرش میشد اونقدر باهام موند تا حالمو خوب کنه و بهم ثابت کنه خوابه چرت بوده و اون چقدر منو دوست داره وشارژ شدیم و  بعد رفت...

 

 

منم سریعتر آماده شدم و پیاده تو این هوای عالی و قشنگ پاییزی قدم زدم با کلی انرژی اومدم سر کار.

 

در آخر هم شعار من اینه خجالت

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

به قول آشتی امروز یه روز جدیده یه صبح جدید ه خدا رو شکر که هستیم و فرصت زندگی داریم. بعد از طوفان و مه دو سه روز قبل و حتی خبر های ناامید کننده دیشب و روزهای قبل  که از تو اف بی  پیگیرشون بودم امروز هوای دلم خیلی خوبه قلب

چون امروز صب که تو رخت.خواب فیس ام رو چک کردم یه خبر خوب توش برام بود و کلی خوشحال و ذوقیده شدم♥ خدارو شکر می کنم برای محبتش.

چند دقیقه قبل پستچی مهربون برام یه بسته که فکر نمی کردم تا هفته دیگه بهم برسه رو آورد و بازم خوشحالم کرد چون قراره از توش پول در بیاد که الان بد جوری احتیاج دارم بهش. تازه دور بسته بندی از این ضربه گیر های پلاستیکی حبابی بود!!!! نیشخنداز اینها که میترکوندیمشونزبان! منم بی اراده شروع کردم دونه دونه مثل معتا.د ها ترکوندن این حباب های هوا و هیپنوتیزم شده بودم باهاشونهیپنوتیزم. حتی وقتی مشتری هم اومد داخل و داشت باهام حرف میزدم من هم باهاش حرف میزدم و هم حباب هامو میترکوندم ابلهتا یهو هر دوتایی زدیم زیر خنده و من پلاستیک حباب دار رو گذاشتم کنار!!!خندهقهقههخجالت

قراره امسال بعد سالها بازم عید برام بوی خوش و آشنای قدیمی رو داشته باشه.... خدایا شکرت شکرت شکرت....

 اگه یکم حوصله دارید تشریف بیارید ادامه مطلب!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1/سرماخوردگیم خوب نشده همچنان دماغ آویزون هستم.

2/از وقتی برگشتیم من و پارتنر هر کدوم چند بار خواب فرودگاه و هواپیما رو دیدیم!! یعنی اون خواب فرودگاه رو میدید من خواب سقو.ط هو.ا.پیما !!! اینقدر که بهمون آرامش دادن این مدت!

3/از وقتی برگشتم شدم مثل این موجوات هستن، اسمشون تنبله!! نا ندارن از جاشون تکون بخورن، همشم میخوان بخوابن و چرت بزنن! دقیقا خودمم!!! نمیدونم چرا همش چسبیدم به کاناپه و تخت و اصلا با بدبختی از جام در میام!

4/رفتن و برگشتنم با یک کیلو اضافه وزن همراه بود!! از امروز قول شرف دادم بخودم که ورزشم رو شروع کنم! خدارو شکر دو سه روز قبل ها هوس کیک شکلاتی کرده بودم و از خواب عصرم گذشتم و ساعت ها مواد رو بالا پایین کردم ولی آخرش یه چیز افتضاحی در اومد که همشو ریختم تو سطل زباله!!! اصلا نمیدونم چرا از رو اون سایت آشپزیه تاحالا هر چی درست کردم افتضاح شد! عوضش یه سایت دیگه هست هر چی از رو دستورش درست می کنم عالی در میاد! خلاصه با کلی خسارت وارده!! همه رفت تو سطل زباله! یه جورایی بهتر هم شد! چون باز می خوردم و عذاب وجدان می گرفتم!

5/دیشب فیلم آخرین وگاس*Last Vegas رو با پارتنر دیدیم، بامزه بود و یه جورایی هم دلم برای را.بر.ت د.نیر.و سوخت اون وسطاش ولی خیلی باحال بود کلی خندیدیم خنده شونصد تا فیبم دیگه هم همون دیروز خریدیم که باید دونه دونه ببینیمشون!

6/ اساسا تو کار برنامه ریزی یکی از معتبر ترین و اصلی ترین دانشگا.ه های دو.لتی! اینجا موندم! یه طوری برنامه ریزی کردن که انگار تو خواب اصحاب کهف بودن در حین برنامه چیدن! امروز با همین صدای تو دماغی و افتضاحم بعد کلی تلاش شمارشون رو گرفتم و گفتم واقعا چطور فکر کردید با این برنامه ریزی میتونه کسی به قرار مصاحبه ای که گذاشتید برسه؟؟ خیلی شیک گفتن زمان مصاحبه تا 3 ساعت بعد اون تایم که گذاشتیم هم قابل انجامه خب من تا 10 ساعت بعدش هم نمیتونم برسم برم تهرا.ن! پس ملغی میشه مصاحبه ام! اونم وقتی رتبه دو رو تو گروه خودمون آورده بودم! به همین راحتی!

7/این روزا من و پارتنر سر نگهداری و رسیدگی به بچه.هامون!!!!! حسابی تورنومنت داریم!!! خیلی خنده داریم هر دو! تربیت هیچکدوم دیگه رو هم قبول نداریم قهقهه من به بچه ی اون میگم لوس و ننرابله چون همش الکی بهش توجه میکنه!! هر چی هم که لج کنه نازشو میخره (خدا بده شانس ، نصفشم به من توجه کنه دیگه چیزی از خدا نمیخواستم!!)، اونم به بچه من میگه بی ادب!(چون هر وقت گشنشه ونگ می زنه

!) تعجب  *Pou

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

آخر هفته ی آینده و هفته ی بعدش دوتا امتحان سرنوشت ساز دارم که اصلا به هیچ جام نگرفتمشون و دارم الان وبلاگ آپدیت میکنم!! ولی امیدم مثل همیشه به خداست که مطمئنم منو تنها نمی زاره♥

دیشب دوساعتی بیشتر موندم سر کار و جناب پارتنر اومد و با هم قدم زدیم که بریم خونه و تو مسیر یهو راهمونو کج کردیم و رفتیم خرید برای خونه نتیجه اینکه خیلی دیر و با کلی وسایل و کیسه های خرید رسیدیم خونه. من نمیدونم چرا؟ ولی اینطوری دونفره پیاده و بارکشون رفتن خرید رو خیلی دوست دارم!! برای ما که پیاده رفتن خرید زیاد اتفاق نیافتاده چون معمولا با ماشین ماهی یکی دوبار میریم یه مرکز خرید بزرگ و هر چی که برای یه ماه نیاز داریم رو خرید میکنیم و بار میکنیم ومیاریم خونه. ولی این مدل خرید تیکه تیکه کردن و با هم آوردن خونه هم حس جالبی داره!

دیروز عصر یه چرت کوچولو زده بودم یعنی به نسبت روزهای دیگه که گاهی بعد ناهار نا 2 ساعت هم میخوابم!!! فقط نیم ساعت شاید خوابیده بودم ولی نشون به اون نشون که تا ساعت 5ونیم صب من پلک نزدم! یه ساعتی تو تخت غلت زدم و بعد که دیدیم چاره ساز نیست پاشدم اومدم تو هال نشستم و کتاب درسیمو بعد یه هفته گرفتم دستم و دو صفحه نخونده بودم که دیدم بعله بازم این داروی خواب آور منحصر به فرد "کتاب درسی" کارساز بود و بعد کشون کشون اومدم افتادم تو تخت!

بنابراین صب هم با بدبختی بیدار شدم! این آلارم گوشیم کی هست که اعتصاب کنه بس که از ساعت هفت تا 8!! هر 10 مین یه آلارم داد و من هی چپش کردم تا بره رو snooz! و بعد اگه یه کار واجبی نداشتم اصلا نمیتونستم خودمو بکشم بیرون ولی سریع آماده شدم و یه نوشیدنی با یه اسلایس نون تست جو و پنیر خوردم و اومدم بیرون کارمو رسیدم و بعد هم برا اینکه بیدار بیدار بشم پیاده تو این هوای ابری و خنک!! اومدم تا سر کارم. جالب اینکه دقیقا به موقع رسیدم و اصلا دیر هم نکردم!

میگم احتمالا همه دهه شصتی ها باید "کا.ر.گا.ه. گجت" دوست داشتنی رو یادشون باشه! من خیلی دوستش داشتم مخصوصا اونجاهای که میگفت دستان پرتوان برسید به داد این ناتوان و پاهای پرتوان برسید به داد این ناتوان! من حتی از این شعارهاش هنوز هم استفاده میکنم!!! برای خودم زبان به بعضی ها هم میگم کار..گا.ه گجت!!!

حالا میخواستم بگم که امروز وقتی داشتم کیف پولم رو مرتب میکردم و اومدم اون کاور کارت های اعتباری و کارت اقساط رو مرتب کنم و رسید های پرداختی اقساط وام رو که با خودپرداز می پردازم هر ماه رو اومدم ردیف کنم که دیدم تمام اون برگه های پرینتی پرداخت اقساط که دستگاه عابر بانک بعوان رسید پرداخت بهمون میده فقط برگه های سفید هستن و هیچ اثری از جوهر پرینت و نوشته های روشون نیست! یعنی تو چند ماه گذشته که من اینها رو تا کرده بودم و گذاشته بودم تو کاور کارتم رنگ جوهرشون همه پریده!! دقیقا همون لحظه یاد کا.رگا.ه گجت افتادم وقتی اون رییسش بهش برگه ابلاغیه! ماموریتش رو میداد و بعد میگفت که این برگه بعد از 5 ثانیه خود به خود منهدم میشه و البته همیشه هم تو سر و صورت خودش میترکید! 

من عاشق ساعت اون دختره بودم که باهاش کارهای خارق العاده میکرد! از همون موقع فکر کنم عشق ساعت شدم! اسمش چی بود؟ وندی؟!

الان چند وقته جناب پارتنر به اطرافیانی که میبینیم حالا یا دوست و آشنا یا تو فیلم و تی وی یا خیابون و اضا.فه و.زن دارن میگه خ.پ.ل! البته به شوخی به اصطلاح ولی من هر بار ناراحت میشم چون یاد زمان نه چندان دور خودم میافتم و بهش هر بار میگم که دوست ندارم راجع به اونهایی که این مشکل رو دارن اینطوری صحبت میکنه! واقعا ناراحت میشم و غصه میخورم چون میدونم چه عذابی برای طرف داره این شرایط! و از نظر من اضا.فه و.ز.ن و چا.قی یه بیماریه که خیلی هم ناراحت کننده و عذاب دهنده هست! بهش گفتم یعنی اون موقع که من هم اون مشکل رو داشتم تو همینطوری فکر میکردی؟! اون میگه نه تو هیچوقت این.قدر چا.ق نبودی! ولی من فکر میکنم که بودم و خب دوست ندارم اینطوری فکر کنه یا قضاوت کنه! البته  مثل اینکه من دارم  چربی هامو منتقل میکنم به اون! چون الان وزنم از اون کمتره و اون هر ماه داره وزنش بالاتر میره!!! حالا قول داده هر روز صب زود پاشه با دستگاه ورزش کنه! من که تا بحال یه روزش رو هم ندیدم! خودم هم سه چهار روزی میشه نتونستم ورزش کنم و از برنامه ام عقب افتادم ولی در کل میدونم که  انجامش میدم و مواظب خودم خواهم بود. 

در همین راستا دیشب دوتا از مشتر.ی هام که یه مدت طولانی بود منو ندیده بودن اومده بودن و هر دو تا میگفتن وااااای چقدر لاغر شدی چه خوب شدی و کلی تعریف و تمجید! یکی شون که اشک شوق حلقه زده بود تو چشمش اومد لپم رو هم کشید!!!!قهقهه یا خدا! خنده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

* گمونم سرمائه رو خوردم!! صب از ترسم سریع ابلیمو طبیعی و عسل و اب ولرم و قاطی کردم و یه نصف لیوان خوردم. احساس میکنم بهترم الان! دوست ندارم قرص بخورم اصلا!قهر دلم برا معدم می سوزه خب!

دیشب کلی انرژی داشتم که بنویسم ولی منتظر بودم که پارتنر بیاد دنبالم و برا همین نمیخواستم نوشته ام نصفه نیمه بمونه و ننوشتم گفتم امروز صب مینویسم و الان هم زیاد حسش رو ندارم! کلا وقتی این صفحه رو باز می کنم و سفیدی اش رو میبینم نطقم کور میشه! تگه یه رنگ تیره یا کلا یه صفحه ی رنگی بود دلم بیشتر میخواست  روش رو خط خطی کنم!

×فلر داغون شدما الان با این آهنگه!

/ خب یه سری چیزهای کوچیک کوچیک الان یاعث شدن که حس دپ خفیف نوستالژیک داشته باشم.

+ اینکه  دیشبم داشتم از تو گوشی اف بی رو بالا پایین میکردم و رسیدم به یه عکس که ب.ن.ی.امین رو نشون می داد یه جا ایستاده و داره به یه نقطه خیره نگاه میکنه و پایینش هم نوشته بود که این عکس رو تو اینستاگرامش شر کرده و نوشته به یاد یه همچین روزی 22 دی سالیان قبل که برای اولین بار تو همین روز و همین نقطه با همسر.ش روبرو شده و خب با اینکه خیلی فن آهنگ هاش نبودم ولی خب با یه سری شون تو سالهای 83-84 خیلی خاطره دارم و اصلا تو همچین موقعیتی و با همچین ناراحتی ای لازم نیست حتما فن طرف باشی تا دلت ریش ریش بشه و بغض کنی، فقط یکم آدم باشی بسه برای همدردی و ناراحتی و غصه ...  ناراحت

 

دیشبم بعد اینکه پارتنر با یک ساعت و اندی تاخیر ، له و داغون و خسته و گشنه! اومد دنبالم رفتیم برای یه کاری و بعد اون گفتم کاهو بخرم برای سالاد و رفتیم بازار روز اینجا . خب باید اعتراف کنم اولین بارم بود میرفتم بازار روز اینجا!! چند باری قبلا فقط از جلوش رد شده بودم و هیچوقت تو بریا خرید نرفته بودم و اول اینکه خیلی باحال بود! بعد اینکه قیمت ها واقعا با میوه فروشی تفاوت فاحش داشت!! پارنتر هم از فرصت استفاده کرد و یه کوه سبزی خوردن خرید برای خودش!( من چون تو شستن سبزی و سبزی جات کلا بقول پارتنر وسواس دارم نهایت سعی ام رو می کنم که نخریم و استفاده نکنیم! چون پوستم کنده میشه تا بشورم و  بشورم ، خلاصه حسابی له میشم !) بنده خدا خودشم با خستگی نشست همشو پاک کرد و من فقط دو ساعت شستم و ضدعفونی کردم و جم کردمشون!

 در ضمن ، ما دیکه تو خونمون شیرینی و کیک و ماست و زیتون پرورده و اینهای اماده نمیاد! همشونو خودم درست می کنم! 

*دیروز صب هم باید میرفتیم همایش از طرف اصناف و پ.لی.س و ا.م.ن.ی.ن!!! اونوقت من چون صب خونه بودم تا وقتی که باید می رفتم همایش کلی سر فرصت موهامو سشوار کشیدم و لباسامو ست کردم و یه آرایش خوشگل طور  هم کردم و بعد که رسیدیم دم سا.لن ا.ر.ش.ا.د   ا.س.ل.ا.می ! متوجه شدم زیادی خوشگل کردم و تیپ زدم برای مدعوین محترم و نیمه محترم!!! تازه ناخن همم یه لاک نارنجی ملیحی داشت که نمی تونستم از جیبم درشون بیارم و برا همین اونجا که اسم واح.د ص.ن.ف.ی مو.ن رو باید مینوشتیم با اسم و رسم خودمون و امضاش می کردیم من با دستکش های زمستونی خوشگل بنفشم به دست این مهم رو انجام دادم!! کلا 100 تا اقا بودن از همون نهاد های نامبرده شده و نهایاتا 10 تا خانوم هم نبودیم! یه دوساعت و نیمی مارو اونجا تو اون سالن  آمفی تاتر سرد یخچالیشون نشوندن و در کل 5-10 دقیق در مورد موضوعات مرتبط با من صحبت کردن و بقیه اش راجع به ارزش ش.ه.د.ا . و باقی مسایل مرتبط با همون ها  داد سخن دادن!!! یعنی میخواستم خودمو بکشم ها! تاحالا نشده بود دوساعت تو نیم سر همچین سخنرانی کسل کننده ای بشینم ولی خب در کل باید می رفتم چون دعوتنامه کتبی فرستاده بودن! کلا اونجا من مثل فلشر  شده بودم با اون تیپ رنگی و زیبایی و رشادت و   باقی قضایا ! عینک اون موقعی که بالاخره اجازه مرخصی دادن و از در اونجا پامو گذاشتم بیرون یه نفس راحت کشیدم! فکر میکردم منو با خودشون ببرن ارش.ادم کنن  خنثی

 

همکارم چند ماه بود ندیده بودم و تا منو دید گفت واااای چقد لاغر شدی چقد خوب شدی!! و کلی ذوق از خودم در وکردم بصورت زیر پوستی!

 

یه چیز عجیب هم راجع به پروسه ورزش کردن و تناسب اندامم هم اینکه اون یه هفته ای که روتین ورزش کردم و خودمم به هزار زحمت گول زدم و راضی کردم که تو اون یه هفته وزن نکنم و بعدش که سر یه هفته اومدم بالا ترازو دیدم یه کیلو و نیم چاقتر از قبل شدم و من داشتم سکته میکردم! گریهبا اون همه جون کندن و کالری سوزوندن چای سبز خودن و شام نخوردن و کالری شمردن همینم مونده بوده که یک کیلو و نیم  هم بعد یه ماه استپ بودن برم بالا!ناراحت واقعا دپرس و دلزده شده بودم ولی پارتنر می گفن که طبیعیه چون عضله هات حجیم میشن با ورزش و خب اولش وزن میگیرن و من فکر میکردم الکی برا دل خوش کنک من میگه ولی دقیقا دو روز بعد که اصلا ورزش نکرده بودم و رعایت انچنانی هم نکرده بودم خودمو کشیدم و دیدیم اون یک کیلو و نیم کم شده هیچ یه 700 گرم دیگه هم کم شده! کلی خوشحال شدم و دیدیم اوکی هست اینطوری و خیالم یکم راحت شد!آخ

فعلا همینا یادم بود که ثبتشون کنم!

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

مژه

هزار خط نوشته بودم از دلایل این بیداری و بدخوابی ولی همش پاک شد فقط شکلک اخرش موند !!! دست پرشین بلاگ درد نکنه که فقط تو کار ضرر رسوندن ه!

حالا صب اگه شد یه چیزایی مینویسم

ّّّّّ××××××××××××××

 

الان دیگه کاملا صبه!

در حالی که چشمام از شدت کم خوابی میسوزه و گمونم قرمز هم باشه از سر کار دارم این پست رو هوا میکنم!

دیشب یا شایدم باید بگم امروز صب! از 5 گذشته بود که بالاخره یه چرت زدم و ساعت شش و نیم که پارتنر داشت می رفت سر کار بیدار شدم دوباره با صدای سرفه اش! نمیدونم با دوتا آدلت کلد و یه کلداستاپ ی که دیروز خورده بودم چطور خوابم نمی برد! شب قبلش هم که چون پارتنر تا صب تب و لرز داشت و حالش بد بون نتونسته بودیم بخوابیم و صبش هم دوساعت تو درمونگاه بودیم تا پذیرش بشیم و اونم سرمش رو تموم کنه و بیاییم خونه. تمام دیروز رو هم در حل خدمت به خانواده بودم! مخصوصا که این روزا که خانواده مریض شدن و ویروسی هستن خدمت رسوندن بهشون یکم زیادی سخت میشه و صبرو تحمل زیادی میطلبه که معمولا از توان من _بی اعصاب خارجه ولی دیروز سنگ تموم گذاشتم و به هر سازی که بود رقصیدم(ایکن و.یو.لا در حال انجام همه مدل حرکات موزون!!! خنده)

بنده خدا پارتنر هم هر وقت من بهش احتیاج دارم و در شرایط نا مناسب جسمی هستم برام همه کار میکنه و حسابی ازم care میکنه و من تازه داره بعد این همهم مدت یکم ازش یاد میگیرم. تازه اون بنده خدا دیروز تا امروز حداقل 10 بار ازم بابت نگهداری و توجه تشکر و قدر دانی و حتی عذرخواهی کرد! خب خدارو شکر تونستم اونقدر که دوست داره بهش توجه کنم بغل

*تازه دیشب برا اولین بار از رو هوس (چیکار کنم چاره ای نیست نمیشه ترک عادت کرد چون موجبات مرض ه!!! به خوبی خودتون ببخشید) چیز کیک نیویورکی درست کردم اونم از رو رسپی تلویزیونی تا در ارصه  ی (شایدم ارثه ی ) شکمی جات به پیشرفت و استقلال مکفی برسم و خودکفا بشممممممم. باید بگم با اینکه با اعتماد بنفس اون رسپی نصفه نیمه ی تلویزیونی رو هم دست کاری کردم ولی نتیجه ی کار عالی شد عالی!!! الان من جدی جدی به خودم افتخار میکنم! خب من تا بحال فقط یه بار چیز کیک مدل غیر یخچالی خورده بودم ! اونم کافه ویونا 2 سال قبل بقیه هر چی خریده یا خورده بودم مدل یخچالی بود که با اینکه اونم خیلی دوست دارم ولی چون توش تخم مرغ خام دارم من اصلا ترجیحش نمیدم و حالا خودم میتونم مدل توی فرش رو خیلی هم خوب درست کنم!!!! جالب اینکه این مدل خیلی ساعت طول میکشه تا آماده بشه یعنی زمان پختش یک ساعت و چهل و پنج دقیقه و زمان تو یخچال موندنش قبل سرو حداقل 6 ساعته! اونوقت من همون موقع که بیخوابی زده بود به سرم بعد از N ساعت انتظار یواش رفتم سروقتش و تستش کردم و بالاخره خیالم راحت شد که نتیجه رضایت بخشه ! الانم چون پارتنر کیک پنیری دوست نداره!!! ( مثل همه چیزهایی که دوست نداره!!) تصمیم کبری گرفتم حداقل نصفش رو اهدا کنم تا دوباره اون نیم کیلو که با بدبختی کم کردم بعد از اینکه اضافش کرده بودم بر نگرده!

 

راستش تا وقتی این کیک رو درست نکرده بودم هیچ تصور درستی از میزان کالری سرسام آوری که میتونه داشته باشه نداشتم!!! تا با دستای خودم  اون 3تا و نصفی بسته پنیر خامه ای و اون یه بسته خامه صبحانه رو به اصافه 3/4 لیوان شکر و پودر قند  و یه بسته بیسکوییت پنی بور(بعنوان کراست ش) و اون 100 گرم کره ذوب شده و پودر نشاسته ذرت رو بعنوان اینگردینسش مخلوط کردم با هم! برا همین الان میدونم که نباید در مصرفش زیاده روی کنم و این یه نکته ی آموزشی برای من بوده آشتی جونزبان

حالا ببینم این برنده ی خوشبختی که قرعه ی نوش جان کردن نصف چیزکیک دستپخت سر آشپز بهش میافته کی هست!از خود راضی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/وای شادمهر  همین الان چه حسی داره..... اما دوست دارم... اما دوست دارم..

2/ آشتی جون فکر کنم بد جور اعتیاد پیدا کردم به هر صب خوندت.سلامت باشی همیشه و به من انرژی مثبت بدی هر صب...

3/دیرزو صب پارتنر دوباره مجبور شد بره ماموریت! ای خدا من نمیدونم به اون اداره چی بگم که گیر داده به کانون خانواده ما! اینبار دیگه خودم پا میشم میرم خفتشون میکنم اگه بخوان بفرستنش ماموریت! خدارو شکر یه روزه بود ولی من از صب زود تا شب که بره و برگرده خیلی حس نا امنی داشتم و خیلی دلم تنگ شده بود براش.خدارو شکر که خودش نگهدار ما و عزیزامون هست♥

4/دیروز اومدم شیرینی درست کنم که پارتنر میاد بخوردش بدم با چایی (اون بیچاره اصلا شیرینی خور نیس خیلی کم میخوره) که تایمش رو بیشتر از اونی که باید باشه گذاشتم و سرم به بازی با موبایل گرم بود که اون شیرینی های بیچاره یکمی زیاد برشته شدن!!! در نتیجه با چشمانی اشکبار!! راهی سطل زبالشون کردم! کلی هم کره حروم شد این وسط :/ عوضش براش شام گرم و خوب درست کردم که مراتب توجه و توجه خودمو بهش نشون بدم. عصرش هم سر کار نرفتم بسیار شیک و مجلسی الان چند هفته ای میشه که هفته ای چند بار عصرا نمیرم سر کار!!! خیلی بد عادت شدما!

5/چرا اولین نقطه بدن که یخ میزنه بینی هست؟؟؟ باید یه چیزی مثل دستکش برای دست بینیکش برای بینی هم ابداع کنه یکی!

6/ ده روزه از برادر خبری ندارم اونم خبری نمیگیره!شاید تنها چیزی که این روزها مکدرم میکنه همینه.

7/چند تا برنامه در نظر گرفتیم برای زندگیمون ولی هنوز از بینشون معلوم نیست قرعه اخر به کدوم می افته. هر کدوم که صلاحمونه به امید خدا...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خب بالاخره این شتر 28 سالگی هم اومد در خونم خوابید!

 

از شب قبلش دختر خاله و پسر خالم بهم تبریک گفته بودن و من هم از همون پنجشنبه مشغول تهیه تدارک مهمونهای فردام بودم که بصورت کاملا توفیق اجباری ای  بعد یه سال و نیم این مهمونی دقیقا افتاد تو روز تولدم! برای همین من تقریبا اصلا نفهمیدم چطوری جمعه گذشت از بس داشتم می دوییدم. خوراکی ها و منویی هم که این همه فکر کرده بودم و زحمت کشیده بودم براش خیلی خیلی خوب و عالی شد و البته اول خودم شک داشتم ولی از بس ازم تقدیر و تشکر کردن فهمیدم نه مثل اینکه خوب بوده واقعا از خود راضی

خواهر های پارتنر که دستور میگو پفکی رو ازم گرفتن و نوشتن و بغل دستم ایستادن وقتی داشتم سرخشون میکردم! کلی هم ذوق زده بودن بابت همچین منو ی جدیدی! در کل خوب بود.

یه نکته هم اینکه با اینکه وسط مهمونی کلی از دوستام زنگ زدن و تولدمو تبریک گفتن و حتی چند تا از فامیل های جناب پارتنر مثل دختر دایی و زن پسر دایی و خود پسر دایی اش ولی هیچکدوم از اعضای خانوادش یادشون به تولد من نبود یا شایدم به روی خودشون نمی آوردن!! تا اینکه آخر شب بعد از آخرین چایی که خوردن خواهر کوچیکش گفت وای امروز تولدت بود؟ ما یادمون نبود!!! منم  خنثی

راستش برای من زیاد مهم نبود که اینها بهم تبریک بگن یا نه ، با اینکه همین آخرین باری که خونه خواهر وسطی اش بودیم حدودا سه ، چهار هفته قبل، تولد شوهر خواهرش بود و منم اونجا گفته بودم عه ، چه جالب شما اول آبان ه تولدتون و منم اول آذر هستم و همه هم شنیده بودم و اظهار نظر کرده بودن!با اینجال  در کل اینطوری شد.چشم

این وسط هم کلی تبریک توی فیس بوک و اینستاگرام و وایبر و با اس ام اس و تماس تلفنی داشتم و کلی ذوقیده شدم. همون  روز جمعه قبل از  ظهر هم یه کیک کوچیک خرید پارتنر +هدیه نقدی و اینطوری یکم تولد بازی کردیم.

دوتا موضوع بود که یکم ناراحتم کرد البته یکی اش بیشتر تر ناراحتم کرد اونم اینکه تنها برادرم اصلا کلا یادش نبود تولدمه! حتی یه روز قبل یا بعدش هم یادش نبود!!!! و از این بابت خیلی دلم گرفت. اخه فقط ما دوتا موندیم. اینکه من اینقدر پیگیر حال و احوال اونم شاید اصلا خوب نباشه ولی لا لقل بخاطر دل خودم و اینکه تو قلبم همش نگرانشم که کجاست چی کار میکنه ، خوبه یا نه. ولی اون اصلا نمیدونم تو کدوم باغ داره سیر میکنه!  یکی هم اینکه دوتا از دوستای قدیمی ام که همیشه یادشون بود تولدمو و با اینکه در ارثه ی فیس بوک حضور پر رنگی دارن ، بهم تبریک نگفتن!چمی دونم! آخه من خودم هیچوقت تو این 10 سالی تولدشونو یادم نرفته! 

 

* یه خوشبحالی هم داشتم دیشب اونم اینکه چون روز تولدم مهمون داشتم دوستام نتونستن بیان پیشم ولی دیشب اون دوستم که همینجا زندگی میکنه و خیلی با هم اینور اونور می رفتیم تو تابستون اومد اینجا و یه بسته ی با کادوی بنفش هم دستش بود و بعد که بازش کردم دیدم بعلههههههههههههههههههههههه این همون استند جواهرات  که من 10 بار رفتم تی تی دیدمش ولی زورم اومد 40-50 تومن پولش رو بدم و بخرمش  هست، واااای خیلی خوشحال شدم واقعا کادوشو دوست داشتم و کلی ازش تشکر کردم و از همه مهم تر اینکه مثل اینکه یه بار از اون 10 باری که رفته بودم اینو  دید زدم این دوستم هموام بوده و یادش مونده و رفته اینو برام خریده واقعا این نکته برام بیشتر اهمیت داشت! شب هم که اومدم خونه زودی دوییدم بازش کردم و سر همش کردم و چند جفت گوشواره ازش آویزون کردم و با ذوق بته پارتنر نشونش دادم و اونم گفت اگه میدونستم با این اینقدر ذوق می کنی خودم برات می خریدمش!!! 

 *عکس تزئینی است!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

چند شب پیشا آخر شب که بیخواب شده بودم ،علی سنتوری رو اتفاقی از یکی از این کانالا پیدا کردم که داشت میداد. البته از وسط های فیلم بود.. یع چند دقیقه ای میخش شدم.. مخصوصا اونجایی بود که بهرام کنسرت گذاشته بود و یاد دورانی بود که با همسرش اشنا شده بود...بعد هم برای جلو گیری از دپریشن مزمن تی وی رو خاموش کردم و رفتم خوابیدم... فیلم قشنگی بود.. یاد اون موقع که سی دی ش پخش شده بود افتادم..

 

ایشون  فوبی جدید این روزهای بنده می باشن!!!استرس از اونجایی که هر چی فکر کردم و پرس و جو کردم از سالها قبل کاشف به عمل اومد که من نگرفتمش تا بحال و الان چند ماهی میشه که استرسش رو دارم و این روزها هم بیشتر شده، دوستم که دیشب بعد دو-سه  ماه دیده بودمش داشت تعریف میکرد تو این مدت چه اتفاقاتی براش افتاده من جمله اینکه یه آبله مرغونی گرفته بوده که اون سرش نا پیدا !!! هنوز که هنوزه آثار و علائم باقی مونده رو سر و صورت و بقیه جاهای بدنشو خیلی بد بود.. مخصوصاااااااااااا اون سه تا جای آبله ی گنده رو پیشونی و بینی اش. 3 تا خواهر هم تقریبا با هم گرفتن یکیشون ماه 8 بارداری!!! یکیشون 3 هفته قبل جشن عروسیش و این یکی گویا از همه اوضاعش بهتر بوده فقط 2 هفته تموم میگه تو خونه بودیم!! :/

 

این سریال کوزی گونی که چند خط در میون میدیمش و این دو قسمت آخری داغووونم کرد... یعنی اشک میریختماااااا اصلا بی اختیار ،انگار اون من بودم.. اون بد بختی ها و نو میدی ها و از دست دادن هاش رو یطوری همذات پنداری میکنم که اصلا ........ چقدر دلم برای این پسره میسوزه که اینقدر بد میاره و اینطور زندگیش نابود شده.... 

 بعد هم امروز که تو اف بی اون خبر رو خوندم که دو روز قبل اون فوتبالیست 23 ساله وسز بازی دچار ایست قلبی شد و از دنیا رفت دیگه حال و روزم دیدنی بود... اه این جور موقع ها میخوام برم یقه ی یکی رو بگیرم و جیغ بزنم که چرا؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟؟؟! :((((

خودم هم که نمیدونم خوبم یا بد فقط خیلی متناقضم... دو-3 هفته هست که دارم کچل میشم.. موهام مشت مشت و دسته دسته میریزه . واقعن وحشتناک.. هر چی هم که مولتی ویتامین و سبزی جات و امپول و شربت خوردم هیچی نشده ! خیلی سعی کردم ایگنورش کنم و به روی خودم نیارم تا ببینم چی میشه ولی دیگه جمعه نتونستم... پشت تلفن برای مامان تعریف کردم و اشکامم می ریختن.. طفلی اونم گناه داشت خیلی ناراحت شده بود...هی میگفت چیزی نمیشه خوب میشی نگران نباش.. بخاطر همین موضوع نتونستم خیلی رژیمم رو اونطور که قبلا بود نگه دارم... مجبور شدم پلو رو بذارم تو برنامه ام و نون هم مرتب بخورم.. حداقل روزی یه تیکه نون جو ی تست البته این چند روزی بیشتر از یه تیکه هم خوردم!!

___________________________________

خب اون بالایی ها مال دیشب بودن که نشد همهه چی رو بنویسم و پابلیش کنم الان اینها بقیه اش هستن!

بارووووون میاد جر جر.. پشت شیشه ی آتلیه .. به به... دیشب از شدت صدای بارون چند بار سرمو از تخت بلند کردم تا ازپشت پنجره با چشمای خودم ببینم تا باور کنم این شدت صدا مال باروونه!!! ولی دوست میدارم این هوای پاییزی رو! به مناسبت همین بارون هم من دیرم شد صب تا بیان آتلیه و جالب اینکه تو مسیر دیدم همه دیرشون شده امروز تمام فروشگاه ها و همسایه هام هم خواب مونده بودن گویا! :))

دیشب رسیدم خونه جناب پارتنر تا 15 دقیقه بعد رسیدن من همچنان مشغول تلفنی صحبت کردن بود. بعد که تموم شد و سلام علیک کردیم، بهم گفت که عذاب وجدان داره! من فکر کردم در مورد موضوعات کاریه و پرسیدم چرا؟؟ بعد رفت تو اتاق و با یه چیزی که پشتش قایم کرده بود اومد جلو رومو من یه لحظه فکر کردم یعنی آیا رفته برای من بی مناسبت چیزی خریده؟؟؟ داشتم ذوق مرگ میشدم که یهو دستشو آورد جلو و دیدم یه جعبه تو دستش ه و در بازبینی بعدی متوجه شدم بععععله!!!! رفت بالاخره اینو خریدش! البته نه برای من ! برای خودش!!! با ذوق و شوقی کودکانه گفت قشنگه نه؟؟؟ بعد هم گفت که خیلی احساس بی سوادی میکنه و ازم کمک خواست یه چیزایی شو بهش یاد بدم. ولی اونجایی که هی از سر و شکلش ازم میپرسید که قشنگه ، زیباست خیلی خوبه نتونستم زیاد دروغ بگم و گفتم گوشی خودم بسیار خوشگلتره!!! تازه این قابلیت رو هم داره !! ضد ضربه هم هست!!! گفتم نه آقا جون مال خودم خیلی خوشگل تر و ناناز تره مخصوصا که بنفشه ! و تازه اگه مدلش بالاتر از مال تو نباشه پایین ترم نیس! عینک ولی خب ور رفتن و بازی کردن با یه گوشی ه خیلی خیلی نو حس خوبی داره که من مستفیض شدم ازش! طفلی بچم هم همش میگفت فردا با خودت ببرش یکم تنظیماتشو برام درست کن و هر چقدرم که میخواهی باهاش بازی کن ماچ ، بعد یطوری هم خاطر نشان میکرد که من گوشی مو دوس دارم ولی ترو بیشتر تر دوس دارم! داشت می گفت حواست باشه من مثل تو 24 ساعته با گوشیم ور نمیرم که بخوام یا باهاش بازی کنم یا اینترنت بازی کنم باهاش منم به روی خودم نیاوردم خجالت

ثبت نام لا^تا^ر^ی روزهای آخرشه من که همین امصب برا خودمو  اوشون ثبت نام کردم جالب اینه که یه ماهی میشه میان پیشم عکسش رو می گیرن و هر کی می پرسید خودت ثبت نام کردی میگفتم نه! آخه عکس ندارم براش! تا بالاخره دیروز عکسشو گرفتم و امروز  رجیستر کردم!

 آخر هفته ی دیگه عروسی فامیل پارتنره و من هنوز خیاطم از 10 شهریور که بهش پارچه دادم لباسمو حتی برای پرو آماده نکرده!! دیروزم که زنگ زدم میگه مسافرتم ولی اصلا نگران نباش بهت می رسونمش!!! خدا خودت بخیر بگذرون وگرنه مجبورم با لباس عروسی خودم که تازه به زور اندازم شده برم عروسیشون شیطان

وزنم هم که با این تیرامیسو هایی که خودمو باشون خفه کردم خیلی خانومی کرده که بالا نرفته، پایین اومدنش پیش کشم. دیگه مجبور شدم به خودم قول بدم اصلا و ابدا درستش نکنم دیگه! من باید 2 تا دیگه کم کنم تا 9 آبان که عروسیه! میفهمی؟؟؟؟با خودم قرار گذاشته بودممممم خیال باطل

 این روزا به شدت به یه جفت کفش پاییزی زمستونی و یه بارونی و سوشرت نیازمندم! اینجاها که هیچی پیدا نکردم! تهران اومدنم هم که طلسم شده! خدایا خودت منو به مکانی مناسب با قیمتی بسیار بسیار مناسب رهنمون بفرمااااااا  . آمین

 

 ×× این چندتا عکس هم از بارووون که بعد هوا کردن این پست گرفتم هم می ذارم ♥

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

1- من کنسرت محسن یگانه میخوام!

2-دارم با این هوا بد جوری حال میکنم با اینکه یخ می زنم شبا ولی تا میتونم پیاده در ترددم! حتی شبا ساعت 8ونیم! مثل دختر شجاع با این دماغ سرما خورده و بدن گاهی تب دار ولی لذت پیاده قدم زدن توی این هوای پاییزی که اینقدر منتظرش بودمو با هیچی عوض نمیکنم... کاش یکی هم بود که همین حس و حال منو داشت تو این هوا و با هم شریکش میشدیم...

3-خیلی چیزا که تا یکسال پیش برام رویا بود ، اومد تو دنیای واقعیم... خیلی ها شیرین و دوست داشتنی بود و خیلی هام وقتی رنگ حقیقت گرفتن خیلی متفاوت تر و پوچ تر از اون چیزی بودن که تو تصوراتم داشتمشون... 

4-دوباره اومد ماه مهر و ماه درس و مشق و مدرسه ی من... طبق عادت این سالهای سال دوباره دارم از مهر می رم کلاس و اونم کلاس زبان! یکی بیاد منو شطرنجی کنه! همه همه این سالها ممتد و نان استاپ زبانو ادامه داده بودم الان دکتراشو گرفته بودم نه اینکه هی تو پاییز و زمستون برم سر کلاس و بعد که بهار میشه من همه رو ول کنم و باز دوباره هر سال برگردم خونه اولم! چون یادم میره همه رو!

5-چند باری تو همین حین که سرما خورده بودم رفتم استخر و بعد باز تو این هوای سرد با موهای خیس اومدم بیرون و یه راست هم که میومدم سر کار و برای همین این سرماخوردگی ساده هنوز خوب نشده! بنابر این الان دو جلسه هست که نمیریم استخر! من نمیدونم چرا اونجا اونقدر محیطش سرده!

6-این روزها یکی دیگه از درون من شکوفا شده و اونم من_ سر آشپزه! یعنی  تو  این یه ماه اخیر زدم تو گوش آشپزخونه و فر_ش بس که حس پخت و پز انواع شیرینی جات و دسر ها در من شکوفا شده! یعنی تیرامیسو درست کردم در حد لا لیگا! اونم نه مثل دفعه ی اول با پودر تیرامیسوی آماده ها!!! خودم خامه توشو درست کردم اصلا بیا و ببین! بعدش هم دقیقت تو 24 ساعت یه ظرف گنده که درست کرده بودمو خودم تهش رو در آوردم ینی این پارتنر یه قاشقم ازش نخورد!!!! همش میگفت الان نه بعدا میخورمش که دیگه من مهلتی ندادم که بعدنی بیاد تو کار!!! یعد از عذاب وجدان دارم می میرم! احساس میکنم الان یهویی همه اون 17 تایی که کم کردم با این حرکت ناشایست بر میگردن و بدجور حس چاقالو بودن بهم دست داده ! دیگه قول دادم بی مناسبت از این چیزای پر کالری درست نمی کنم! میخواد جلو فامیل پارتنر اگه بعد یک سال و نیم دعوتشون کردم بالاخره!!!! درستش کنم تا کرک و پرشون بریزه!!!  تازه این که چیزی نیس، من دیروز ظهر ساعت یک و نمی رسیدم خونه و تا ساعت دو و نیم گراتن بادمجون درست کردم برای اولین بار ولی مثل مااااااااااه شده بود اونقدر خوشگل که عکسشو گذاشتم تو  اینستاگرام! بعد چون پنیر پیتزا داره مثل لازانیا یه برش که خوردم ازش داشتم خفه میشدم! پارتنر هم که اصلا بادمجون دوس نداره بر عکس من که خودمو میتونم باهاش دار بزنم، بنابر این من مونده بودم و یه پیرکس گنده گراتن بادمجون و بعد  طی یه اقدام ظربتی سه تا تیکه ازش بریدم و با خودم غروبش آوردم آتلیه و به خورد برادره دادم یه برششو که اومده بود بهم  سر بزنه و بقه اش هم به شاگردم که اونم کلی تعریف کرد و دوست داشت و کلی تشکر کردم و منم اینجوری:)))))))))) بودم! حالا شایدم بقیشم امروز آوردم دادم بهش بخوره بس که دوس داشت بجه!

7==> من کنسرت محسن یگانه میخوامممممممممممممممممممممممم  :|

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

*همین اول پاییزی و بدون اینکه هوا حتی پاییزی شده باشه بنده سرما خوردم بدددددددددددددددددددددددد

/ هوا هم اینطوریه که روزا صاف و آفتاب شدید و گرم هستش ولی یکمی هم نسیم داره و شب از 12 به بعد هوا خنک میشه طوری که صبا شیش دور لحافو پیچوندیم دور خودمون و من حتی گاهی پنجره بالای سرم رو میبندم! البته اگه بارون بیاد که اوضاع فرق میکنه و من اصلا امکان نداره پنجره رو ببندم حتی اگه خیس بشم ! ♥

 

// فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم رو دیدم که بسی چرند بود بنظرم! اینکه زنه اینقدر خنگول و ساده باشه و مرده هم اینقدر را به راه بیاد اینو بکوبه و هی ایراد بگیره! اصلا مزخرف بود !

/// برادر جان تو وایبر یه عکسی رو شر میکنه و میگه ایشون عضو جدید خونم هستن، خانوم سوفی! بعد که عکسه لود میشه میبینم یه هاپوی پشمالوئه! 

 

 

 

*** جناب نستراداموس باید میومدن از رو خواب های من آینده و گذشته رو  تفسیر و پیش بینی میکردن! اینقدر که این خوابهای عجیب و پیچیده و مفهومی هستن :/

+تازه بعدش هم دوباره خواب دیدم اونم علمی تخیلی ! در مورد فضایی ها و اشغال زمین و اینکه منم hero بودم اون وسط! با چند نفر دیگه! :))

__________________________________________________

خب همه ی این نطق های بالا مربوط به پنجشنبه بود که دیگه نمیدونم چی شد که آپ نکردم و نصفه موند افاضاتم!

این چند روزی از بس حجم اینترنتم بلا استفاده مونده بود ولی تایمش داشت تموم میشد نشستم تا جایی که سرعت اینترنت و وقت آزادم یاری میکرد یه سری آهنگ های خاطره انگیز ابی رو دانلود کردم و با اینکه همه اونها رو تو یه آرشیو درست و کامل داشتم منتها دلم میخواست یه سری گلچینشونو دانلود کنم بریزم رو فلش که همینطوری دلی دلی گوش کنم یه روزایی سر کارم و خب بسیار خرسندم از این بابت ! گرچه بازم از تموم ترافیک باقی مونده ام استفاده نکردم و بازم یکی دو گیگش سوخت!

چهارشنبه شب ناهار فرداشو به اوامر جناب پارتنر *فوریت همه ی مردهای تیپیکال ایرانی پخته بودم,  برای همین هم طی یه اقدام ضربتی پنجشنبه صب به برادر ه گفتم  اونم پاشه بیاد ناهار خواهر پز بخوره! ایشون هم با عضو جدید خانوادشون که به ضرب تهدید و ارعاب اینجانت قبلش رفته بود حموم و چیتان فیتان شده بود تشریف آوردن منزل ما! و خوش گذشت ، البته ناگفته نماند که بیشتر سر من با مهمون تازه وارد و عضو جدید خانواده گرم بود! بعد هم که سر کار تا آخر وقت...

+ _ + جمعه ی بنده این هفته بصورت کاملا افتخاری از ساعت 7ونیم صب موقعی که پارتنر آماده شده بود میرفت بیرون نون بخره شروع شد ! بعد هم که صبانه خوردیم و پارتنر رفت سر کار چون شیفت داشت! و بنده به امور کوزتینگ پرداختم تا ظهر شد و من کارم هنوز تموم نشده بود! کلا تمام دیروز کار داشتم! با اینکه روز قبلش پارتنر زحمت کشیده بود و یه سری کارهای اساسی رو انجام داده بودم ولی این خرده ریزه کاری ها ولم نکردن تا شب شد! آخرش هم از خونه بیرون نیومدم و کل جمعه تو خونه قرنطینه بودم! الان که بهش فکر میکنم حالم بد میشه! چطور تونستم تمام روزو تو خونه بچپم!!! البته جون سرم یکم گرم کارهام بود زیاد دیوونه نشدم ولی در کل شبش خیلی کلافه بودم! ببین خانه داری در چه حدی بود دیروز که قبل ناهار یه کیک کاکائویی تلخ هم پزونده بودم! گرچه نتیجه دقیقا اونی نشد که میخواستم چون زیاد پودر کاکائو ریختم سهوا و همینطور اومدم مثلا سالم درستش کنم بجا شکر توش عسل ریختم و بنا بر این خیلی کم شیرین شد یعنی در واقع اصلا شیرین نشد تلخ هم نشد! یکم پودر قند ریختم تا کلک رشتی بزنم و با این روش قابل تحمل شد!

الانم که شنبه باشه و من دارم جم میکنم برم خونه بعد هم ظهر استخر با دوست محترم و بعدش مستقیم آتلیه و کار و کار و کار :) صبم که خواب موندم یه ساعت! و بعد هم با کمال پر رویی پیاده اومدم  چون دیدم هوا عالی و بارون هم اومده بوده و زمین خیسه♥

** میخواستم با چند تا عکس اینجا رو مزین کنم که خب هر کاری کردم فعلا نشد! 

ایشالاه اگه بشه بعدا اضافه میکنم ^

×× اینم عکسای از رو بیکاری روز جمعه ای + عکس خانوم سوفی که بالاست!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

1/ الان چند باره قرار میذاریم که بیام پایتخت و هر بار به یه دلیلی کنسل میشه! کلی هم کار دارم و کلی هم دلم میخواد همه اونهایی که باید رو ببینم!

2/ خدارو شکر این مدت سرم تو کار شلوغ بوده ولی از این به  بعد کم میشه و من دارم افسردگی میگیرم!!! :/

3/ دلم کنسرت محسن یگانه میخواد!!! این پارتنر محترم هم که اصلا و ابدا اهل این چیزا نیست و ذوقی در نمیکنه برای این چیزهایی که من دوس دارم! چیکار کنم حالا؟؟؟ آخرای مهر ه تقریبا! من محسن یگانه میخوام اون آهنگ نمیشه و نرو رو میخوام با تمام وجودم باش همخوانی کنمممممممممممممممم   :/

4/ عروسی فامیل همسر که قرار بود امروز باشه به دلیل فوت یکی از نزدیکان عروس افتاد برای ماه دیگه بعد از مراسم چهلم و خب با اینکه براشون ناراحت شدم که این همه ذوق و شوق عروسی شون خراب شد و میدونم چه حالگیری عظیمیه ولی از طرفی هم باری اینکه فرصت بیشتری برای لاغر شدن دارم خوشحالم! شاید بتونم 5 کیلو دیگه کم کنم و این عالیه! لباسمم به خیاط گفتم فعلا دست نگه داره تا اخرای مهر برم برای پرو :)

5/ دیروز و روز قبلش خیلی حالم بد بود! اصلا روبه راه نبودم. به زووور از خونه میومدم بیرون با اینکه پیش خودم فکر میکردم پاییز که برسه حال منم خوووب میشه و دیگه همه روزهام طلاییه ولی اصلا اینطوری نبود شاید چون غیر از زود تاریک شدن هوا هیچ علائم دیگه ای از پاییز ظهور نکرده هنوز! هوا هم گرمتر شده که خنک تر نشده!!! دیروز عصر که دو ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود! من خیلی حالم بد شد چون زیاد که میخوابم اینطوری میشم! تازه مست خوابم بودم هم بدم میومد از اینکه اینهمه خوابیدم هم نمیتونستم از جام بلند شم، آخرش هم خیلی دیر و با زووووووور خودمو کشوندم بیرون از خونه! اصلا نمیدونستم چمه× شبش هم بسیار آویزون طور برگشتم خونه! پارتنر هم منو دید لب و لوچش آویزون شد!

6/ اون مراسم سالگرد ازدواجمون هم بسیار بد و ناراحت کننده برام پیشرفت ! تقریبا 4-5 بار تو دو ساعت باهاش بحث کردم و کلی هم اشک فشاندم و قسم خوردم دیگه اصلا به این مناسبات دل نمیبندم! چون کسی نیست که قدر بدونه!لبته مثلا آخرش اینطوری نموند ! :|  آخرشم اینطوری شد که اونشب نه از کیک خبری بود نه از شمع و نه از عکس و نه هیچ چیز خوب دیگه ای ولی از فرداش تا دو روز بعد همه کیک رو از رو عصبانیت و بطورت عصبی طور واری خودم بلعیدم و همش هم غصه میخوردم و نمیتونستم جلو خوردن خودمو هم بگیرم ، بیشتر از این ناراحت بودم که این همه زحمت هامو تو دو روز دارم نابود میکنم و بیشتر از خودم بدم میومد! قسم خوردم که دیگه برای هیچ مناسبتی کیک نمیخرم که آخرش اینطوری بشه  و باید جلو خودمو بگیرم! یعنی کمتر از دوماه دیگه هم که تولد خودمه خبری از کیک نیست! :/ با اینکه من عاشق کیک تولدم! بعدش هم با ترس و لرز میرفتم رو ترازو و خودمو میکشیدم و مثلا 300-400 گرم رفته بود رو وزنم  و بازم خدارو شکر کردم که بیشتر نرفت روش. امروز صبم وزنم کم شده بود و خوشحال شدم!

7/ از وقتی من سیر کم کردن وزنمو شروع کردم دختر خالم هم (همونی که با هم خیلی صمیمی هستیم و با هم رفته بودیم مسافرت  تولد قبلی ام)از راه دور رفت تو فاز رژیم و اونم چند کیلویی کم کرده، دیگه کار ما اینه که شب به شبت میشینیم وایبر میدیم به هم و آخرین اخبار و تازه های کاهش وزنمون رو رد و بدل میکنیم. تازه ایندفعه داشتیم میگفتیم که برای عید 2 تا مانکن خوشگل داریم تو خانواده و کلی ذوق می کردیم! البته اون اضافه وزنش نسبت به من خیلی کمتره چون ریزه تر و کوتاه تره ولی خب اونم تپل حساب میشده دیگه! تازه من دو هفته هست نمیرم استخر و عذاب وجدان شدید گرفتم امیدوارم بتونم این هفته که داره میاد رو برم و بیشتر تحرک داشته باشم :)

7+1/ قراره برای اولین بار بعد 4 سال با خانواده پارتنر بریم جایی و شب هم بمونیم ! امشب میریم و فردا به امید خدا بر میگردیم. امیدوارم همه چی خوب و آروم پیش بره!

 

*عکس رو خودم گرفتم مال پاییز 3 سال قبله که رفته بودیم یه جای جالب و عجیب!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

***فقط 4 روز دیگه مونده تا بیایی ....ساکت

 

+هنوز فرصت نکردم برم عکس رادیولوژی کمرم رو بگیر! یکم تنبلی و یکم هم شلوغ پلوغی کارم

-دیشب رفتم اون کفشه که سفارش داده بودم برام بدوزن رو تحویل بگیرم، وای خیلی بهتر از اون چیزی شده بود که فکرشو میکردم، پوشیدمش، اولین کفش پاشنه دار من تو زندگیم!!! یعنی من برای رسمی ترین مراسم زندگی ام  هم 3 سانتی پوشیده بودم ! الان این 9 سانته!!! البته مه خیلی جدی میخواستم 10 سانتی سفارش بدم ولی پارتنر خیلی حسود طور وار! گفت نههههههه اونوقت اگه بری آرایشگاه و موهاتو درست کنی قدت از من بلند تر میشه! دوست ندارم!!! هر چی گفتم نه من موهامو خیلی پف نمیدم بذار گفت نه دوس ندارم!!! (حسود حسود حسودشیطان! خوبه 12 سانت از من بلند تره وگرنه از حسودی قدم منو کشته بود تا حالا×) خلاصه همون دیشب پوشیدمش و کنارش روبرو آینه قدر وایستادم و تا دید هنوز چند سانتی جا داره تا بزنم بالا تر ازش گفت عه چه خوبه!!! خب 10 سانتی سفارش میدادی!! وقت تمامخلاصه اوکی بود کفشه و بنظرم 100 تومن هم برای کفش دست دوزی که خودت مدل و طرحش رو انتخاب میکنی و صرفا برای تو دوخته میشه خیلی هم خوبه! همون دیشب همسر پول یه جفتشو بهم داد که میخوام برم دوباره سفارش بدم یه طرح دیگه برام بدوزه به مناسبت تولدم! شایدم رفتم یه پارچه دامنی مخمل خریدم بعد از همون پارچه برای کفشمم گرفتم که ست کنمممممممممم الان خیلی این موضوع برام جذابیت پیدا کرده نمیدونم چرا؟ درست شدم مثل اون دختر کوچولوهایی که برا اولین بار کفش تق تقی مامانشونو می پوشن و  از ذوق نمیدونن چی کار کنن!!  خجالت

+چرا بعضی فروشنده ها وقتی خودشون تنهان تو مغازه و میری خرید میکنی(مشتری شونی ) اونقدر بهت تخفیف میدن و اونقدر حال و احوال میکنن و اونقدر توجه و ارادت دارن!! اونوقت یه بار دیگه مثلا فرداش می ری، میبینی زنش یا دوست دخترش اونجاست اونوقت حتی سلام هم میخوان بکنن سرشون به یه سمت دیگست!!! خیلی منزجر کنندن کلا اینجور آدما! 

-امروز هم عروس دارم، داریم میریم یه باغ جدید که خیلی دوستش دارم. امیدوارم اون ساعت که میریم خیلی شلوغ نباشه و من بتونم با آرامش کارمو انجام بدم یول

+ هفته قبل که با دوستم که عروسیش بود رفته بودم باغ و کلی هم دیر کرده بودن و کلی هم با استرس تاریکی هوا عکس گرفتم و ... شبش زودتر اومدم خونه سریع آماده بشم برم عروسیش که سه تا شهر اونورتر از ما بود و حدود یه ساعت و خرده ای فاصله داشت. تا رسیدم خونه دیدیم برق نداریمممممممممممممممممممممم وای یعنی قیافه و حالم دیدنی بود! خیلی اعصابم خرد شد. خودمم که له و داغون و نم کشیده رسیده بودم خونه، تازه فقط لباسم رو از تو کمد از قبل در آورده بودم و میخواستم همون موقع دنبال کفش و کیف و شال و جوراب شلواریم تو کمد ووپی بگردم و دوش هم بگیرم و بعد بریم عروسی!!! نشون به اون نشون تا 10 شب طول کشید که برق بیاد وخب منم 11 گرفتم خوابیدم!کلی هم خجالت کشیدم از دوستم و شوهرش!

-دیشب نشستم یه سری لاک هایی که داشتمو یا تموم شده بودن یا بخاطر رنگشون اصلا استفاده نشده بودنو با هم ترکیب کردم و 5تا رنگ جدید ابداع شدن!!! یکیشونم همون دیشب تست کردم رو ناخونامو راضی هستم از این حسن سلیقه و رنگشناسی ام در تلفیق  رنگ ها

-اون روزی که بادوستم رفتم استخر همینجا خیلی خوب بووود با اینکه من بخاطر کمرم نتونستم مثل قبل شنا کنم و یکم مثل مامان بزرگ ها فقط تو آب راه رفتم و یکم هم نتونستم خودمو کنترل کنم و شنا کردم، بصورتی که دستهام قورباغه میزد و پاهام کرال و وسطش قاطی میکردم چی به چیه خنده ولی خوبیش این بود که اولن استخر اینجا از جای قبلی بزرگتره ثانین فقط من و دوستم و یه نفر دیگه تو قسمت عمیق بودیم. بعدش عمق این استخر بیشتره یعنی تا 4 متر داره، و از همه مهم تر اینکه هیشکی بهت نمیگه بالا چشمت ابروئه! خانوم شیرجه نزن، مایوت بندی نباشه، زیر آبی نرو، نپر تو آب و از این دست زر زر ها!!! تازه تایمش هم نیم ساعت بیشتره و مبلغش هم کمتر!!(البته من جای قبلی بلیط داشتم مجانی میرفتم ولی اینجا باید پول اخ  کنم که با توجه به آرامش روانی که داره با کمال میل اخ می کنم پولش رو!!) تازه کلی هم مثل این ندید بدید ها هی رفتم بالا سکو و پریدم تو استخر!!! دوستم که میترسید بپره و من اونجا خیلی احساس شجاع بودن بهم دست داد!!! تازشم کلی زیر آبی رفتم کم استخر و به دوستمم داشتم آموزش می دادم ... خلاصه حال داد خوب بود بعدش هم یه سره اومدم سر کار و تا 9 بودم و له له رسیدم خونه و شبش بی هووووووووووش شدم خیلی فاز داد. حالا قرار گذاشتیم تا جایی که میتونیم رو این روال بمونیم و بریم استخر، امروزم  اگه قرار عکس نداشتم حتما میرفتم ولی نمیشه و احتمالا اگه تا شنبه "اوف" نشم شنبه میریم نیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

امروز به صوزت شناسنامه ای 28 ساله شدم!

یعنی دو ماه و نیم زودتر از تاریخ واقعی تولدم.

از صب کله سحر که اس ام اس های تبریک همراه اول برا هر دو تا خطام اومده دارم به این قضیه فکر میکنم... 28 سال؟؟؟؟؟؟ اصلا باورم نمیشه! انگار اصلا این من نیستم که 28 ساله شدم و می شم.... انگار من همون دختر 17 سالم که داره از بیرون به بزرگ و پیر شدن یکی دیگه نگاه میکنه.... هووووووووووووووووم.... 28.... همین چند روز قبل که رفته بودم استخر با دوستم یهو همین قضیه سن حرفش اومد.... اون دوستم دو سه ماهه عروسی کرده برگشت گفت من تو برنامه ریزی که داشتم تو زندگیم ، تو 28 سالگی دوتا بچه هم داشتم!! همم خندم گرفته بود هم ناراحت شدم برا خودمون که 28 سال گذشت و ما هنوز داریم دنبال خواسته هامون می دوییم.. پوووووووووووووووووووف 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

ْْ

×چهار سال قبل همین موقع.. من و تو بعد 5 سال پر فراز و نشیب "ما" شدیم..

همون موقعی که همه تو جنب و جوش و تکاپو و تنش بودن... ما رو ابرا بودیم....

چهار سال.. چهار سال پر فراز و نشیب....و ما هنوز با همیم...

5+4=9 سالگی مون مبارک...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

نشستم یه عالمه آ.هنگ هایی که نتونسته بودم تو این چند هفته گوش کنم رو از اینتر.نت بدون فیل.تر دانلو.د کردم و می کنم. اینقدر سر.عت نفتیه که با این وجود هم خیلی کنده همه چیز !

چند هفته ای بود که باید می گشتم و وسایل طراحی و رنگ و شابلون ها و مقوا ها و کلا همه چیز های مرتبط با رشته ام رو از جایی که نمی دونستم کجاست پیدا میکردم و میاوردم دم دست چون نیاز مبرم داشتم بهشون.

از اونجایی که قیمت همه چیز و همینطور هم این رنگ و وسایل دیزاین و طراحی و گرافیک بطرز وحشتناک و گریه داری بالا رفته و همون چند قلم وسیله ی پیش پا افتاده ای که مجبور شدم با وجود اینکه داشتمشون(ولی پیداشون نکرده بودم) دوباره هزینه کنم و حداقل هاشو بخرم و یه هزینه ی گزاف غیر قابل باوری براشون بپردازم، از پارتنر کمک خواستم و از اونجایی که حدس میزدم بالای کمد گذاشتمشون وسایل و  همه جعبه های سنگین کتاب و دفتر و ... از بالا کشوندیم پایین و من نشستم تا بگردم و جعبه ها رو باز کنم... درست حدس زده بودم و خوشبختانه سریع پیداشون کردم.حتی در عین نا باوری اولین مداد رنگی 24تایی راهنمایی و  گواش و رنگ روغن های هنرستانم رو!!!!


فکرشم مو به تنم سیخ میکنه که چه چیز های دیگه ای هم توی این جعبه ها بود و من فراموششون کرده بود... چیزهای خاطره انگیز و دوست داشتنی و عجیبی که بعضی هاشونم یاد آور خاطرات خیلی تلخی بودن و همین چیزهای کوچیک منو ساعت ها تو اتاق و وسط اون همه خرت و پرت نشوند و غرقم کرد...


از پاکن ها و تراش های فانتزی ای که از وقتی یادم میاد جمعشون می کردم و البته خیلی هاشونو بخشیدم و یا آخر استفاده کردم ولی همون چند تا تیکه ی کوچیک هم کافی بود تا دوباره و چند باره عشقم رو به انواع لوازم تحریر شعله ور کنه باز، تا کارت پستال ها ی تبریک عید 15 سال قبل و بعد ترش.عکس هایی که نمیدونم اصلا چرا لای اون وسایل بود...نامه های دوستم از یه شهری که سال دوم راهنمایی یه ثلثش رو تو شهر اونها درس خونده بودم یعنی حدود 3 ماه و اینقدر این بچه ها و مخصوصا این دختر عزیز روستایی با محبت بود که برام هر چند روز نامه مینوشت و  غمناک شدنم از اینکه چطور یکهو این رابطه از هم پاشید و هیچ رد و نشونی هم ازمون نموند برای هم. حالا هم بعد 15 سال من امکان نداره بتونم به راحتی پیداش کنم . حتی اگه به روز باشه و از شبکه های اجتماعی استفاده کنه چون اصلا و ابدا چهره اش تو خاطرم نیست حتی اسمش هم یادم نبود تا قبل دوباره دیدن و خوندن این نامه ها...                 نامه. .  نامه .  . نامه های دختر خالم که 12 ساله ندیدمش.. اصلا نمیدونم الان کجاست... زنده هست یا زبونم لال اتفاقی براش افتاده...دغدغه هایی که اونقدر مشغولم کرده بود... دغدغه هایی که اون هم داشت...نامه . . نامه های خواهر همکلاسی ام به من.. توش نوشته بود که از اولین باری که چند روز قبلش منو تو مدرسمون و تو کلاس دیده بود من جذبش کردم.. گفت که خیلی تنهاست و از حسی که معصومیت پشت نگاهم بهش داده ، جرات اینو پیدا کرده که برام از حس مثبتش نسبت به من بنویسه و ازم بخوا که با هم دوست باشیم...گفت که من مثل هیچکدوم دیگه از بچه ها نبودمف دوم دبیرستان بودم  و اون یه سال بزرگتر بود... نمیدونم چند تا نامه بهم داد و من چند تاشو جواب دادم... فقط میدونم که تو پیله ی خودم بودم .. همیشه از وقتی یادمه تا الان..              نامه  . . نامه های من به پارتنر وقتی دور بودیم....               نامه . . .  نامه ی مامانم  برای من 12 ساله... همونی که دیگه وقتی خوندمش بالاخره بغضم رو ترکوند و دوباره بعد از نمیدونم چند وقت منو یاد روزهای سخت و سیاه و دردناک زندگی گذشته ام انداخت...   سر رسید ها و دفتر چه خاطراتی که توش کودکانه و صادقانه از اولین احساساتم نوشتم...           از اون روزجدایی از اولین شور نوجونی ام... از اون روزی نوشتم که از فشار روانی ای که یه نفر بهم تحمیل کرد و منو تو بزرگترین دو راهی زندگی ام تا اون زمان قرار داد و من برای اولین بار و آخرین بار تو زندگی ام  قصد جونم رو کردم...    

 

  از روزی که رابطه ی جدیدی با خدا برقرار کردم تو یه دنیای جدید و خوشرنگ و جذاب.. از روزی که د.دی . نون. رو هم با خودم کشوندم بردم تا نظرش رو راجع به خدا و دین و ایمان عوض کنم و چقدر حس خوب و قشنگی داشتم اون روزها... از خیلی چیزها... به خیلی جاها رفتم.. خیلی جاها چیزهای فراموش شده یادم اومدن. خیلی جاها به خودم خندیدم و کارهامو حماقت پنداشتم.. .خیلی جاها دلم برای اون من_ کوچولوی صاف و ساده و بی آلایش سوخت... از بلاهایی که اطرافیان سرش آوردن، از اعتماد هایی که تیکه تیکه ازش گرفتن تا حالا کسی باشه که به همه چیز به دید شک و تردید نگاه می کنه و سخت و سرده...آه خدا.. دیشب من تو همه زمانهای زندگی ام از 18 سال قبل سفر کردم و هی تعجب کردم که خدایا این زندگی من ه .. این روزهای عمر منه... این فراز و نشیب ها رو من پشت سر گذاشتم و موفق شدم...تازه اون زمان بود که یادم افتاد چه آرامشی دارم الان... چه سختی ها یی با اومدن پارتنر به زندگی ام به من آسون شد... چقدر خدا بهم برکت داد از روزی که کار خودم رو تو 20 سالگی شروع کردم  و چقدر نمی دیدم چون یادم رفته بود از کجا به کجا اومدم... چقدر اون لحظه حس متاقضی بهم دست داد... حس خوشبختی و حق نشناسی ام همزمان به من مستولی شد... چقدر دل تنگ شدم...دلم خواست برم تو بغل پارتنر و بگم که چقدر بهش مدیونم... چقدر بهش بد کردم و گذاشتم که اونم بد بشه... ازش بخوام بیاد دوباره عاشق هم باشیم... 


 

جدا از حال و روز این روزهام که شعله های کوچیک هیجان و امید تو دلم گاهی سو سو می زنه یه دلشوره ی بزرگ هم دارم... اینکه فردا دومین  سالگرد تلخ مرگ برادرمه و اگه ما.مان چند روز دیگه بیاد و بره سر خا.ک من چطور باید رفتار کنم. جطور این بغض چند ساله رو ازش بگیرم و آرومش کنم... خدایا خودت میدونی که اصلا طاقت دیدن بی تابی و اشک ها شو ندارم... حتی از فکرش چشمام نمناک میشه... خودت کمکمون کن و بهمون آرامش بده...

 

 

.ر.ا.ی ندادم آخر! همون بار قبل به خودم قول داده بودم که دیگه تو آی کارتم رو خط خطی نمیکنم!!!

 

+ دلم  حسابی باروون  می خواد. . .  

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

امروز شروع کردم چند تا لینک اضافه کردن تو بلاگم و همینطور هم خوندن وبلاگ هایی که دوست دارم.

وبلاگ عسل یکی از اون بلاگ هایی هست که سالهای ساله دارم همه پست هاشو میخونم امروز هم یه پست جدید خوندم ازش . موقع خوندن نوشته هاش حس های متفاوتی دارم . عسل برای من سمبل یه آدم شاد و موفقه نه فقط الان از هموم موقع که خارج از کشور زندگی میکرد. اینکه 90 درصد نوشته هاش با اینکه چیزی بجز روزانه های عادی نیستن ولی حس زندگی و حرکت و گرما دارن. خیلی وقتا بهش حسودی کردم اینکه چقدر خوبتر از من یا اونهایی که میشناسم زندگی و رابطه اش رو کنترل میکنه و تو دستش داره وگاهی وقتا حس کردم چقدر لوس و مرفهه و دردی نداره.

دارم فکر میکنم چرا من نتونم اینطور شاد زندگی کنم. چرا نتونم از رابطه ام خوشحال و راضی باشم . من توانایی اش رو دارم فاکتوهاشو دارم ولی نتونستم مدیریت کنم نتونستم شکوفا کنم نتونستم خوشحال بشم و خوشحال کنم.

دلم برای اون روزهایی که خیلی حس های بهتری داشتم تنگ شده . خودمم نمیدونم این درد نارضایتی چیه آخه؟ ما هر دو تحصیل کرده و سالمیم . هر دو شغل های خوبی داریم و موقعیت اجتماعی خوبی داریم. خیلی بیشترش بر میگرده به اینکه من خیلی بیشتر میخوام ولی برای این بیشتر خواستنه قدم های موثری بر نمیدارم همش یه جا نشستم و رو روال قبلی ام هستم و رویا پردازی میکنم. وقتشه که یکم  تکون بدم خودمو همه چیزو.

امیدوارم اون روز که من بیام و با کلی انرژی از همه چیزهای خوب تعریف کنم زودی برسه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 جمعه تو برنامه ی شع#ر یادت نره یه آهنگ از سیا*وش ش$مس به اسم دختر چوپون اومد که منو پرت کرد به اون اتاق کوچک تنهایی ام که فقط من بودم و یه تخت خواب و یه ضبط صوت و کاست هایی که اشک ها و غم ها و تنهایی هامو باهاشون قسمت میکردم... یاد اون کاست دوست داشتنی و محبوب سیاوشم افتادم.. یاد اون صدای آرامش بخش و  تن غمناکی که تو صداش بود... چه رویاهایی که با اون آهنگ ها نبافته و چه اشک هایی که نریخته بودم... تا قبل از تحول اخیر دنیای موسیقی و اینهمه فراگیر شدنش... این سیاوش و ابی بودن که محبوب ترین های من بودن...  حتی اون موقع سیاوش بیشتر چون احساس میکردم بیشتر بهم نزدیکه و شعر هاش خوراک روحم بود... ممنون آقای من و تو که منو پرت کردی به اون دوران.. اون دورانی که درسته خیلی برام دردناک و غمناک بود همه چیز ولی به طرز عجیب غریبی دوست داشتنی و شیرین بود.. شایدم شرایط حالا هست که این حس رو به من القاء میکنه....

امروز کاری نکردم جز اینکه بشینم و دونه دونه اون آهنگ های  دوست داشتنی قدیمی رو دانلود کردن.. میخوام بشینم همشونو دونه دونه هر کدومو هزار بار گوش کنم و شاید دوباره تو رویاهاجای زیبای کودکانه ام غرق بشم...

 

 * این آهنگ خودش زندگی ه... 

** تموم دیروز، حتی پریروز، همه ی پس اندازم و با پول کار هر روز،  رفتم مغازه یه جین خریدم، واسه ی قرارمون هزار نقشه کشیدم... اما نقشه های دیروز همشون نقش بر آب شد... بخدا قسم که دنیام  تو غروب سرم خراب شد.... 

***این روزها وقتی از تی وی می بینمش که اینقدر شکسته شده و به وضوح گرد پیری نشسته روش، یه جورایی خیلی غمگین میشم... یاد اون پسر ترکه ای چشم روشن کلی*پهای عید طن*ین چقدر دور به نظر میرسه...

**** اولین CD که تو زندگی ام خریدم  مال سیا**وش ش*مس  بود همون موقع که تازه سی دی باب شده بود. از یه مغازه خنزر پنزر فروشی نزدیک خونه خالم تو نارمک... یه شوق غیر قابل باور داشتم بعد از خریدنش ... هوووووووم......

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

طبق معمول این روزها صب خواب موندم و ساعت 10 و خرده ای بیدار شدم دیدم میس کال افتاده از اونهایی که میخواستیم با هم بریم بیرون! و جا موندیم البته ناراحت هم نشدم ، تمایلی نداشتم که با اونها بریم چون بغیر از یک نفرشون دلم نمی خواست با بقیه وقتمو بگذرونم ! همون موقع دیدم پارتنر داره با دل خوری آماده میشه بره بیرون! گفت حوصله تو خونه موندن رو نداره و من هم در طی یه اقدام انتحاری!! تا چشمامو باز کردم و دیدم داره میره گفتم صبر کن منم میام! یه ساعتی هم طول کشید تا آماده شدم و سبزه مون رو زدم زیر بغلم و رفتیم بیرون. سبزه ه رو از روی پل انداختیم تو رودخونه و تا یه مسیری با چشم دنبالش کردم چون هم مسیر بودیم و هر دو داشتیم به سمت دریا میرفتیم منتها چون اون سرعتش پایین بود از ما عقب موند و دیگه بیخیالش شدیم.تو مسیر پیاده تا اسکله یه جایی بعد از پل اومدیم چن دقیقه بشینیم تا خستگی در کنیم و بعد ادامه بدیم  تو همون موقع دیدم که اتوبوس دریاییه که شونصد ساله دلم میخواست سوارش بشم داره با یه عالمه مسافر از دریا بر می گرده و همون موقع پیشنهاد دادم بریم سوارش بشیم و از اونجایی که ما اونور رودخونه بودیم و باید میرفتیم از رو پل رد می شدیم و یه عالمه آدم هم تو ایستگاهش منتظر بودن که سوار بشن ما بعد از این تصمیم بدو بدو دوییدم تا خودمونو برسونیم بهش و جا نمونیم. 

خیلی جالب بود مخصوصا اینکه بعد از چند صد متری که از ساحل دور میشدیم رنگ آب سبز سبز میشد و یه جورایی منو یاد دریای جنوب می انداخت ! یه سری عکس و فیلم هم گرفتیم که دوستشون دارم و هم اینکه تمام مدت قبل وموقع سواری من دلم بدجوری میخواست که برم رو سقف این اتوبوسه تازه نردبونی هم که میره رو سقف یا همون تراسش رو هم پیدا کرده بودم ولی چه کنم که هیچکس نیست که استعداد های نهفته ی منو کشف کنه و تازه کورشون هم میکنه!!! خلاصه نشد که برم اون بالا حس تایتانیک سواری ام شکوفا بشه. تازه وسط دریا تو عمق 30 متری که برای چند دقیقه توقف کرده بود همچین حس شیرجه زدنم اومده بود که اگه یکی دوتا پایه داشتم حتما این کارو میکردم. البته هوا یکمی سرد بود ولی خیلی زیبا بود حتی شهر کوچیک ساحلی مون از وسط دریا شبیه نیویورک سیتی شده بود! کلا همه چی از اون فاصله خیلی بهتر و زیبا تر به نظر می رسید....

دلم میخواست یه چن تایی عکس بذارم ولی الان یه هفته هست که می خوام عکس هفت سینمو آپلود کنم و نمیتونم! حالا بعدا اگه حس و حال و موقعیتش بود اینکارو میکنم .

این بود یه سیزده به در متفاوت و خوب. نه خبری از ترافیک های چند صد متری پارسال بود نه بقیه چیزها.... مرسی خدا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/۱۳ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خوشحالم،

حس خوبی دارم،

نسبت به اومدن بهار قبلن ها هیچ حس خاصی نداشتم حتی دیشب تو چت داشتم به مامان میگفتم که عید رو دوست ندارم و اون با تعجب میگفت مگه کسی هست که عید و بهار رو دوست نداشته باشه!.....

ولی این روزها با این اتفاق هایی که میذارمشون تو دسته ی اتفاق های خوب.. خوشحالم.... این که مامانم یه نفس راحت داره میکشه بعد این همه سختی و من خودم همین امروز یه بار گنده ی مادی که 5 سال پیش که خیلی جوون و کله خراب بودم بلندش کرده بودم... تموم شده و همون جا یه نفس راحت کشیدم و وقتی اومدم بیرون انگار همه چیز قشنگ تر بود...

هوای مه گرفته ی امروز و این روز های آخر اسفند برای من زیباترین هوای و حال و روز دنیاست...

پیش به سوی جلووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ...........با انرژی...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

من و باروون و همشهری ...   آهنگ مجید رو خیلی دوست داشتم.. البته خب صدای خود بابک جهانبخش یه لطافت دیگه ای داره ولی این بچه همشهریمون هم خیلی با احساس خوند و من از او صدای تو دماغی بامزه اش که نمیدونم چرا منو یاد خودم میاندازه!! خوشم میاد بد جور... اینکه اینم یه مهر تایید بیشتر و بهتر به عقیده ی قوی من نسبت به مهربون و دوست داشتنی بودن همشهری های جنوبی مون و تو دل برو بودنشون و گرم بودنشون.. این بچه رو خیلی دوس دارم!


امیر بچه خیلی گند زد طوری که دهنم باز مونده بود! خودش هم خیلی مرد بود که نزد زیر گریه خدایی اش! احتمالا این + یا هلن یا آدرین  حذف بشن! گرچه خیلی دلم میخواد اون دلسا که اصلا صداش در نمیاد و اصلا لهجه اش جالب نیست حذف شه ولی از اونجایی که عزیز کرده ی خانوم شاه ماهی شده چشمم آب نمیخوره!

ندا خوب بود خیلی خوب نسبت به بقیه بچه ها ولی با اینکه من از خودش خیلی خوشم میاد ولی صداشو و طرز آهنگ خوندناش رو دوس ندارم! برام گرم و دلچسب نیست! ولی عاشق اعتماد بنفسش هستم خدایی کاش من همچین اعتماد به نفسی داشتم!

امیر حسین قشنگ گند زد به آهنگ مورد علاقه ی من از ناصر عزیز که حالم خیلی گرفته شد آخه این آهنگ چیزی نیست که آدم یادش بره شعرش رو! حال بابک هم گرفته شد بد جوری...

آدرین هم تن محسن یگانه ی عزیزم رو حسابی لرزوند با اون خوندنش! اصلا از چشمم افتاد این بچه!

-------------------------------------------------------------

حالا که از این پست آبدو خیاری ها نوشتم بذار اینم بگم که دیشب اونجایی که تو سریال لاله دوری! داشت به یشیم میگفت که اون خودخواهی و تکبر و غرور و لجبازی ات ترو تنها کرده و همه اطرافیان و عزیزانت رو ازت رونده و دور کرده منو به شدت یاد خودم و اون عصبی بودن ها و بقول اون طرف پنجول کشیدن هام به اطرافیان و عزیزانم انداخت! گرچه تقریبا سالهای زیادی از اون روزهای عصیانگری ام گذشته ولی هر از چندی همین خوی پرخاشگر و چنگول بیانداز میاد بالا و خب بد کارهایی دستم میده! همین که فکر میکردم همه فکر میکنن خودشون نرمالن و من آنرمال هستم! اینکه هیچکی حال منو نمی فهمه و هیچکی طرف من نیست و من یه نفرم در مقابل همه! قشنگ انگار این حرف ها رو به من بود... برا اولین بار با این "یشیم"ه همذات پنداری کردم بد جوور!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)