دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

یعنی قشششششششنگ پرشین بلاگ پوکیده بود!!!

من نمی فهمم قدیمی ترین سرویس دهنده وبلاگ فارسی باید حال و روزش اینطوری باشه؟؟؟؟؟؟؟ واقعا و عمیقا متاسفم که بعد اون باری که زد و کاملا ناجوانمردانه وبلاگ 9 ساله ی منو نابود کرد و آرشیوش رو پاک کرد و وبم رو مسدود کرد، بازم مثل احمق ها(واقعا خنثی) دوباره اومدم رو همین سرور خائن و یه آدرس جدید درست کردم و الانم که خب 3-4 سال شده!!!! شیطونه میگه کاسه کوزتو جمع کن برو رو یه سرور درست و درمون بساط ت رو پهن کن

عهد همین دو روزی که هی اومدم یه چیز مثبت بنویسم و دنیا رو از نیمه پر لیوان ببینم و بلکه حال خودم و حال اونهایی که میان اینجا بهتر تر بشه ایشون مریض حال بودن و هیچکی رو راه نمی دادن.

حالا بگذریم، خوبید؟ چه خبر؟ منم بهترم و بهتره بگم خوبم شکر خدا. اینقدر اولش شکار بودم الان یادم نیست دقیقا قبلش میخواستم چی بنویسم. حالا اگه یادم اومد پی نویسش میکنم :)

فعلا فقط اینکه خوبیم خدارو شکر و جز تنبلی مزمنی که خیلی وقته خفتم کرده ملال دیگه ای نیست :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

سلام سلام سلالم

اومدم که تندی بنویسم و برم دنبال کارهای تموم نشدنی ام!

از پنجشنبه بگم فقط که یکم اوضاع با اون چیزی که منتظرش بودم فرق داشت و همین بس که اصلا شب خوبی نبود و تا جمعه یه جورایی همینطوری گذشت! بدون هیچ اتفاق خاصی. فقط خدارو شکر جمعه من به یه بهونه ای تونستم یکی دوساعت رو بیرون از خونه باشم و یکم حال و هوام عوض شد و بعدش دیگه تا شنبه اوضاع تحت کنترل در اومد. شنبه ای به پارتنر گفتم ماشین خیلی خیلی افتضاح شده از کثیفی ببرش کارواش چون من نمی تونم با این ماشین کثیف برم دانشگاه!! اونم برد.با اینکه میدونستیم  از یکشنبه قراره هوا ابری همراه با باران سبک باشه!! نشون به اون نشون که از یکشنبه شب طوفان شد اینجا! بقیه شنبه هم به کار و زندگی گذشت تکالیف دانشگاه رو هم کم و بیش انجام دادم و کوله بار دانشگاهمو بستم و شب هم مثلا میخواستم زود بخوابم که از 12 گذشته بود .

یکشنبه صب ساعت یه ربع به 6 بیدار شدم از هول دانشگاه. کلاس اولی ساعت 8 با مدیر گروهمونه که نمیدونم چرا گیره! یکم دیر میریم به بچه ها میگه غیبت زدم براتون. منم که اصلا توانایی تحمل این برخوردا رو ندارم برا همین کله سحر وقتی هوا تاریکه بیدارم! یکم آب جوش تو فلاسک لنزی ام ریختم و قبل 7 بود که از خونه زدم بیرون. فکر میکردم قراره هوا خنک بشه ولی آفتاب آفتاب بود. تازه با خودم ژاکت هم برداشته بودم!ساعت هشت و ربع بود که رسیدم و دریغ از جای پارک! دقیقا همون موقع که دنبال جای پارک می گشتم دیدم یکی از همکلاسی های پسر مون هم رسیده و درست جلوی ماشین اون جای پارکه. همونجا گذاشتم ماشینو د بدو سر کلاس. خدارو شکر زودتر از استاد رسیده بودم و چتد تا از بچه ها که باهاشون هفته قبل دوست شده بودیم هم اومدن و یکی هم که نیومده بود براش پیام فرستادم و گفت که خواب مونده و تو راهه!یکضرب سر کلاسش بودیم. تجزیه و تحلیل آثار هنری! برای تمرین درسش هم مزخرف ترین عکسی که تو آرشیوش داشت رو برامون گذاشت و گفت که نقدش رو تو 5 دقیقه بنویسید بدون هیچ پش زمینه و اصلاعاتی از خالق اثر و سبکش  ! ((خب یه چیزی بگم اونم اینکه من تو تمام مدت دانشجویی ام تا بحال! مخصوصا دوره کارشناسی کلا فقط به صرف رفتن و مدرک گرفتن تمام روزهاشو و کلاسهاشو سپری کرده بودم. یعنی با وجود استعدادی که میدونم تو یاد گرفتن و تلاش و اینها دارم!!! (وقتی رتبمو با بقیه همکلاسی ها مقایسه کردم فهمیدم! خیلی خوبم من!)هیچوقت ازشون در حد توانم تو درس و حوزه های مرتبتش استفاده نکردم!  این بار با خودم گفتم لا اقل یکم بیشتر تلاش کنم. حالا که با انتخاب خودم و بدون هیچ فشار و یا حتی نیازی به درس خوندن این راهو اومدم. لااقل یکم خوب باشم. همیشه تو این دوره های تحصیلی برای اینکه سرم یه کارمم گرم بوده خیلی بهم فشار میومده. تازه تا قبل از این پارتنری وجود نداشت که هر لحظه مسولیت اونم رو دوشم باشه ولی اینبار اونم مثل شیر حضور داره تو زندگیم!! پس خیلی بیشتر بهم فشار میاد.اینجورم که معلومه استادا عزم کردن پوست مارو هم بکننو هر کدوم برای هر درسی حداقل 5-6 تا کتاب سنگین و قطور از نویسنده های خارجی بهمون معرفی کردن بعنوان منبع ! و هیچ جزوه و سرفصل مشخصی هم در کار نیست! و یه چیز دیگه هم اینکه هیچوقت از دوران دانشجویی ام لذت نبردم! دوره قبل که فقط تمام نگرانی و استرسم مال کارم بود اصلا یه چیزایی الان از یکی از همکلاسی های دوره قبلم در مورد بچه ها و داستانهاشون و اتفاق ها یی که اون موقع در جریان بود میشنوم که شااااااخ در میارم! البته زیادم تعجبی نداره من اصلا با بچه ها نمی پریدم فقط بدو بدو می اومدم سر کلاس و کارگاه ها و بدو بدو بر میگشتم سر کار!!! ولی اینبار گفتم که این دو روز رو من فقط به دانشگاه و بچه ها و لحظه هایی که دیگه هیچوقت تکرار نمی شن فکر کنم و خوب و خوش و بدون دلهره باشم!)) در همین راستای کوشا بودن اون نقدی رو که تو کلاس نوشتم داوطلب شدم که بخونمش! با اینکه میدونستم ایرادات زیادی داشت ولی میخواستم خودمو اعتماد بنفسم رو محک بزنم و پرورش بدم که راضی ام از این بابت. بعد اون کلاس یه 15 دقیقه فرصت به خودمون دادیم برای یه چایی خوردن و دستشویی رفتن!که همین باعث شد چند دقیقه سر کلاس روش تحقیق در گرافیک! دیر برسیم و استاد غیبت بزنه! البته بعدش که توضیح دادیم کوتاه اومد! خب من کلاسش رو دوست دارم و میخوام یه چیزی یاد بگیرم چون واقعا تو این اصل احساس کمبود بسیار زیادی میکنم! وخصوصا وقتی یاد پایان نامه کارشناسی ام می افتم!!! که اگه لطف پارتنر و استاد محترمم نبود هیچوقت اون بیست کذایی که هنوزم وقتی یادش میافتم انگار داره بهم دهن کجی می کنه رو نمی گرفتم!!! اینبار دوست دارم واقعا نمره ام رو بدون عذاب وجدان داشته باشم! اونم یه نمره خوب!!!! گرچه احساس میکنم من تو وجودم استعداد ،برای تحقیقات ندارم! 

بین دوتا کلاس که معمولا بین یک تا یک و نیم ساعت مهلت ناهار خوردن هست رو با هم میریم بیرون و تقریبا هر بار سعی می کنیم یه جای جدیدو امتحان کنیم و خوش باشیم. فعلا که اکیپمون 5 نفره هست و من و همکلاسی سابق و سه تا دوست جدید.خلاصه که یکشنبه هم با بچه ها رفتیم ناهار و حرف زدیم و خندیدیم و بعد هم کلاس بعدی که استادش فوق العاده پر انرژی هست و خیلی حس راحتی داریم سر کلاس اونم تا 5 بود و بعد تعطیل شدیم! دلهره داشتم که به تاریکی بخورم ولی خدارو شکر به موقع رسیدم خونه.

یکم کاسه کوزه های فرداشو جمع کردم و ساعت 9 و خرده ای بود هوا هم طوفانی که بیهوش شدم تا صب چند بار از استرس طوفان و بارون واینکه من چطوری 100 کیلومتر رو تو این هوا رانندگی کنم بیدار شدم! آخرش همه چیزو سپردم دست خدا و پنج و نیم صبح بلند شدم به حاضر شدنو بخاطر شرایط جوی باید حداقل نیم ساعت زودتر راه می افتادم. واقعا دیروز یکی از آرزو هام این بود که یکی که رانندگی اش مطمئنه بیاد منو ببره و من فقط از دیدن این هوای ابری و باروون که هم نم نم ش رو دیدم هم دوقدم بعد سیل بود که می بارید ، فقط لذت ببرم و ذوق زده بشم! ولی خب فقط یه آرزو بود!!! با کلی سلام و صلوات راهی شدم. خدارو هزاران بار که بغیر از یه لحظه هایی که واقعا خطرناک بود! بقیه اش خوب بود! فکر کن یجا داری با 90 تا میری یهو یه قسمت آسفالت شده استخر و تو روش سر میخوری!!!! فقط دو دستی فرمون رومیچسبیدم که منحرف نشم! خاک تو سرشون که برای این منطقه که همیشه بارونیه یه جاده و آسفالت استاندارد نمیتونن ایجاد کنن! همیشه آب گرفته است شهر های شمالی و مخصوصا اونجا که حسابی بارون میاد! نمیدونم این دیگه چه دردیه که ما هر سال تو شش ماه دوم باید داشته باشیم. خلاصه که ساعت یه ربع به 8 رسیدم دم دانشگاه! جای پارک نبود!!! شانس آوردم دم ساختمون دومون جای پارک پیدا کردم. نشستم تا همکلاسی ها برسن! یکی که هنوز خواب بود اون یکی تازه از شهرش راه افتاده بود! خلاصه که من اولی بودم! بارون هم میومد ها! رفتم تو دیدم کلاسهامون  رو آب گرفته!!! دم ورودی هم سکیوریتی صدام زد گفت شما استادین؟؟؟ گفتم نظر لطفتونه ولی من دانشجو ام! مثل اینکه خیلی به استادا میام!!! حال کردم! مخصوصا اینکه روز قبلش دم ورودی دانشگاه یکی دیگه از همکلاسی های کارشناسیمون رو دیدیم که  تو دانشگاه ما به رده های پایین درس میده!!!! خب من که خیلی بیشتر از اون به استادا میام!مژه بعد هم که دیگه استادا و بچه ها اومدن و چهار ساعت کارگاه چاپ فلز داشتیم! خوب بود ولی خداییش با این تعداد بچه ها واقعا نمیشد از اون یذره امکانات استفاده کرد هر چی هم استاد گفت خودتون با هم کنار بیایید دو گروه بشید یه سری بعد ساعت کلاسای امروزتون بمونید و کار کنید هیچکس حاضر نشد بمونه شیفت دوم و همه میخوان بعد کلاسا بدون برن خونه هاشون! بین کلاسا هم یه ساعت وقت داشتیم و نمیدونم چرا!!!  تصمیم گرفتیم تو اون سیل بارون! بریم یه جای جدید و رفتیم یه کافه رستوران که درست روبروی جنگل بود! تا ناهار بخوریم که هزار ساعت طول داد تا درستش کنه!!! یک ساعت هم از زمان کلاس گذشته بود که  برگشتیم دانشگاه! غیبت هم خوردیم! البته من آخر کلاس رفتم درستش کردم غیبت هامونو! 6 نفرم بودیم! استاد میگفت همه با هم آیا!!!هیپنوتیزم دیگه درست کردم به یه تاخیر ساده رضایت داد! همون مدیر گروهه بودااااا! بعد هم که تو سیل و بارون برگشتم . تازه با اون همه تکاپو و خستگی و رانندگی بلیط کنسرت احسان خواجه امیری هم خریده بودم شنبه که بریم کنسرتش! حالا دیگه اینطوری بگم که من دیروز500-400 کیلومتر رو  رفتم و اومدم! شب دیگه شبیه صندلی شده بودم اونقدر نشسته بودم! کنسرت هم با دوستم و همسرش رفتیم اصلا در حد اونچه که تصورش رو میکردیم نبود ولی خب تجربه بدی نبود ،مرتضی پاشایی  با اینکه سالنش افتضاح بود و امکاناتشم اصلا در این حد نبود،بهتر بود.خلاصه که بعدشم شام رفتیم رستوران ایتالیایی و شام در حد ترکیدن و بعد هم فقط به خونه و رختخواب خوبم فکر میکردم خوشمزه

الانم که من و یه دنیا کار باهم تنها شدیم. 

فعلا بای

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

 

الان که نشستم تو آفیس و دارم می نویسم آسمون جلوی چشمام دقیقا همینطوریه و من حال عجیبی دارم. .. همیشه تو این هوا و این اتمسفر انگار از قالب همیشگی خودم ناخوداگاه در میام و می رم تو یه فضای دیگه... یه فضای گنگ، دوست داشتنی و دلتنگ کننده و نوستالژیک! دلم میخواد ساعتها خودم باشم و خودم و این هوا و جاده ... 

مثل همین دو ساعت قبل که مثل مسخ شده ها نفهمیدم این 20 کیلومتر رو چطوری روندم تا سرکار و فقط من بودم و آسمون و آهنگ های دوست داشتنی ام و نسیم پاییزی و تخته گاز!

 

 

امروز بالاخره طلسم دندون پزشکی رفتنم شکست و با اینکه خواب مونده بودم صبح با یک ربع تاخیر رسیدم و از صبح تا همین الان بنده یه ویولایی بودم که نصف سمت راست صورتش بی حس و متورم و کمی تا قسمتی دردناک بود! الان بهترم خدارو شکر. نمیتونم مراتب انزجار خودمو از محیط و ابزار آلات دندون پزشکی بیان کنم!فقط خدارو شکر که فعلا تا یه مدتی فرصت دارم که جراتم(و پولام!) رو جمع کنم برای راند بعدی!(لامصب برای یه پرکردن معمولی و بدون عصب کشی 250 تومن گرفت! خنثیحالا من برا این مقدار چقدر باید با مردم سر و کله بزنم خدا میدونه!!زبان)

***************************

 

دیروز متوجه شدم که 6-7 گیگ ترافیک مونده رو دستم و امروز هم آخریم مهلت استفاده ازشونه و در یک اقدام ضربتی و فوری!! بالاخره موفق شدم برای اولین بار یه فیلم رو کامل و با کیفیت قابل قبول د.ا.نلو.د کنم! اونم چی؟ درست حدس زدید! Blue Valentine! .

دیشب با کلی ذوق و شوق رفتم خونه و به پارتنر خان گفتم که برات فیلم آوردم که با هم ببینیم! دیگه اینبار باید با هم بتونیم یه فیلم ببینیم!(عمق فاجعه!)خبری هم از اینکه 10 دقیقه بعد از شروعش بری بخوابی و یا خلاصه یه بهانه بیاری که در بری نیستا!! اونم گفت باشه صبر کن اینا رو ببینیم بعد اون!(مجموعه هفت سنگ رو داشت می داد و بعدش هم مر.دا.ک شروع شد که اونم قول داد ببینه بعد می بینیم فیلم منو!)نشون به اون نشون که کوفتمون کرد!!! اونقدر غر زد که اه این چیه! واقعا محتواش چیه؟ چرا صحنه های س*.ک.*س رو واضح نشون میده!(که البته من اینطور فکر نمیکردم! خیلی هم خوب بود. باید دل می داد که ببینه که نمیداد!) بعد هم با یه قیافه ای شبیه محکومین به حبس ابد دراز کشیده بود با زااااااار نیگا میکرد(فقط واسه اینکه قول گرفته بودم ازش!) که خودم بلند شدم بهش گفتم بابا نخواستیم با ما فیلم ببینی اینقدر فاز منو خراب نکن ، پاشو بیا برو بخواب! که اونم از خدا خواسته رفت!!!! اگه ظهرش کلی سوپرایزم نکرده بود و خودشم مثل بچه ها ذوق زده نشده بود، نمی بخشیدمش!!!

آخر فیلم بازم من بودم و یه بغض گنده و هزار تا سوال و ابهام که حتی تا لحظه ای که بخوابم تو سرم چرخ می خوردن... چرا ... ما آدمها دیگه غیر از عشق و توجه و محبت چی از شریک و پارتنرمون می خواهیم؟ این داستان زندگی خیلی از ماها بود. چرا بعد نوشتن اون برگه مسخره تعهد ، همه چی کن فیکون میشه؟ چرا دیگه هر چی باشه اون عشق دیگه نیست؟ اون شور و هیجان و دیوونه بازی ها و ساده نگری ها؟ چرا درست بعدش همه چیز پیچیده میشه؟ اون چیه که باعث میشه اینطور دست رد به سینه همدیگه بزنیم و تا این حد  اون یکی رو از خودمون برونیم؟ وای اشک های اون، اشک های منم در آورد... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

بازم دریا طوفانیه!

تو روحش!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

خب هر چی فکر می کنم می بینم اصلا حالشو ندارم بیام سفر نامه بنویسم!

کلا من همچین فکر منسجمی هم ندارم مثل "آشتی جونم" بدونم دیروز یا روزهای قبل سر ساعت فلان دقیقا داشتم چیکار می کردم. حتی همین دوساعت که بیدار شدم نمیدونم ساعت چند صبانه خوردم یا کی از خونه زدم بیرون! کلا آدم بی توجهی هستم نیشخند پس نکته وار و بنویسم بهتره اونطوری مهم هم نیست اولی چی شد بعد چه اتفاقی افتاد!

-نمیدونم چرا اینبار که پارتنر رفت ماموریت من اینقد دل نازک شدم که تصمیم گرفتم دو  سه روز آخر ماموریتش ، سوپرایزش!! کنم و پاشم برم اونجا تا با هم بعدش برگردیم خونه! مثل سریال قه.وه ت.لخ که میگفت همه چیز با نوشیدن یه قه.وه شروع شد! این اسیری و دربدری ما هم با این تصمیم نابجای من شرو شد!!! البته من در هر صورت اون پنجشنبه ای که جمعه اش پرواز کردم به شهر محل ماموریتش باید تهران می بودم! پیش خودم فکر کرده بودم حالا که این چند ساعت راه رو به جون میخری و میری تا پایتخت از اونور هم بلیط بگیر بپر سمت پارتنر که با یه تیر دو نشون بزنی!

-خب اون شب که رسیدم دوستم اومد دنبال و باهم رفتیم خونشون و فردا صبش هم رفتیم بیرون و ظهرش هم من رفتم امتحانم رو دادم و عصرش برگشتم خونشون و شب باز یه دور رفتیم بیرون و من صبح فرداش رفتم فرودگاه و قبل ظهر رسیدم پیش پارتنر. البته تا برم و برسم یه چندین بار پارتنر بخاطر بی خیالی ها و بی توجهی هاش مورد خشم و غضب من قرار گرفت و یه جورایی هم بهش گفتم کاش اصلا نمیومدم بخاطر تو!! فکر کن من کله سحر پاشدم آماده شدم رفتم فرودگاه اونوقت روز جمعه ای آقا نکرده از خوابش بزنه. تا دم پرواز که ساعت 9 بود اصلا یه زنگ هم بهم نزد که چیکار کردی رفتی ، اومدی یا ... منم زنگ زدم با کلی عصبانیت و تازه میگه از خواب بیدارم کردی که اینطوری باهام صحبت کنی؟؟؟فرودگاهم نمیخواست بیاد دنبالم گفت یه آژانس بگیر بیا فلان هتل! قشنگ میخواستم خفش کنم!تازه بلیط رو هم خودم خریدم چون گفت پول نداره! یعنی اینقده خوشحال بودم اون موقع!!! که حد نداشت!فقط شانس آورد خودش از ترس جونش پاشده بود اومده بود فرودگاه دنبالم وگرنه که واقعا بدا به حالش بود! حتی با اینکه خودم گفته بودم لازم نیست بیایی خودم میام ولی خب اون لابد دونسته بود عاقبت خوشی نداره آخرش و اومده بود!

-تو اون 4 روزی که اونجا بودم واقعا حوصله سر بر ترین روزهای زندگی مو گذروندم. از صب تا ظهر که پارتنر تو کلاس بود ظهر یکساعت ناهار میخوردیم و بازم میرفت کلاس تا  غروب! بعدش اونقدر خسته و داغون بود که باید حداقل یه ساعتی استراحت میکردو دیگه شب شاید دوساعت میشد که بریم بیرون. روز اول گفتم که خب من که نمیتونم این همه ساعت و روز تنها تو اتاق بمونم پاشم برم دور و اطراف ولی چون همون روزی که رسیدم برف اومده بود اون یه ساعتی که تنها صب شنبه رفتم بیرون تمام مدت فقط خدا خدا میکردم که صحیح و سالم برگردم هتل چون زمین کلی برفی و لغزنده بود و خب اونهاییکه منو میشناسن میدونن من همچین سابقه ی خوبی تو سالم نگه داشتن دست  و پام ندارم ! مضاف اینکه هوا بشدت سرد بود و باد میخورد تو صورتم و بعد برگشتن تا 24 ساعت من یه سردرد وحشتناکی داشتم که کاملا میدونستم بخاطر بادهایی هست که به سینوس هام خورده!

-از شانس خوبمون تا من رسیدم دمای هوای اون شهر رسید تا منفی 16 درجه و حتی تو روزهای بعد تا منفی 22 درجه هم پایین رفت. من تا قبل این تجربه هیچ درکی از هوایی که اینقدر هم میتونه سرد باشه نداشتم. یعنی اصلا تو مخیله ام نمیگنجید این شدت سرما! جالب اینکه خود بومی های اونجا میگفتن این اولین برف اونجاست(گرچه همش شاید 10 سانت هم نشد ) وای اونقدر سرد بود که همه چیز قندیل بسته بود و خب با این اوصاف اصلا بیرون رفتن منطقی بنظر نمیرسید. یه شب هم رفتیم بیرون و با اینکه هر چی داشتیم پوشیده بودیم اونقدر سرما تو جونمون رفته بود که من پاهامو حس نمیکردم!دیگه بعد این داستان ترجیح دادیم تو همون هتل حوصله سر بر بمونیم. بدیش هم این بود که اینترنت هتل هر 30ثانیه قط میشد و وصل میشد و اصلا نمیشد تو اتاق ها از وای فای استفاده کرد! یکم تو لابی اوضاع بهتر بود. 

 

-بهترین اتفاق این توفیق اجباری هم آشنا شدن با دو تا خارجی بود. یکی ژاپنی که همسن من بود و یکی رییس ژاپنیه که سوییسی بود و هر دو برای یه میتینگ یه روزه در مورد دوره مرتبط با دوره ی پارتنر ، روز آخری اومده بودن هتل و خب یه بار قبل آشنایی تو لابی دیده بودیمشون و اونها با هم نشستن و حرف زدن و ما هم با خودمون سرگرم بودیم ولی فرداش که تو دوره با هم آشنا شده بودن پارتنر و این آقایون .بعد ناهار که تو لابی نشسته بودیم اونها هم اومدن که بشینن و تا مارو دیدن اومدن سمت ما و پرسیدن انگلیسی میتونید حرف بزنید؟ ما هم گفتیم بله تا حدودی!! یعنی همینقدر بگم که این تا حدودی!! در حدی بود که از اون لحظه آشنایی تا لحظه ی آخر تو فرودگاه که میشد پس فرداش ،مابالای 15-20 ساعت با هم حرف زدیم!!! از هر چی که فکرش رو بکنی! از یلدا و نوروز و روابط زن. و مر.د  در جامعه ی خودمون و حق داشتن تعدد زو.جین برای آقایون در د.ی.ن مبین اس.لا.م !!!! و دیز.ی و آبگوشت و شی.شلیک!!!! بعد من بسیار وظیفه ی ملی! خودم میدونستم که اونها رو از تصورات اشتباهی که از ما و ممل.کتمون در ذهن داشتن کامل در بیارم! در حدی من به اینها تو این دو سه روزی چیز یاد دادم عمرا تو همه سالهای تحصیلشون هیشکی اینقدر بهشون اطلاعات نداده بود!!!! در مورد اون قضیه تعدد!! هم گوشی رو کامل دادم دستشون ،که میخندیدن و آخرش می گفتن thats so dangerous! استرسنگران

- یه چیز بامزه هم این بود که همون اولین روز که نشستیم به آشنایی و دوستی و همصحبتی بهمون گفتن که فکر کردن پارتنر آلما.نیه!چون قد و قواره اش شبیه بقیه نیست! کچل هم نیست و تازه از همه مهم تر جین و اسپرت پوشیده و مثل بقیه همکار هاش لباس نپوشیده! یکی دوبار هم از همکارش پرسید که این خانوم ایرانیه؟؟ چون خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنه!! (بنده خدا حق داشت وقای تو کل اون محیط فقط خانوم های متصدی رسپشن بلد بودن انگلیسی صحبت کنن و بقیه بوق! اونهام پکیده بودن از بی همزبونی!البته برای میتینگشون مترجم کرایه کرده بودن!!! ازشون برای دو ساعت 200 دلار گرفته بود!گفتیم اینبار منو بعنوان مترجم ببرن عینک)بعد باز به پارتنر گفت وقتی دیدمتون فکر کردم شما یه آقای آلما.نی هستید که یه همسر زیبای ایرا.نی گرفتید! مژهبعد  دستیارش رو فرستاد تو اتاقشون و اونم با یه بسته شکلات سوییسی بعنوان سوغاتی و هدیه برگشت.به پارتنر هم یه سری روان نویس و خودکار داد.حتی شب بعدش شام هم دعوتمون کرد ! من خیلی حال کردم و خوشحال شدم.کلا برخلاف تصورمون از اروپایی ها خیلی آدم گرم و باحالی بود!تازه رفتن نقشه ایران رو هم آوردن تا محل و اسم جایی که زندگی میکنیم رو نشونشون بدیم و براشون بنویسیم.سالها تو آفریقای جنوبی کار و زندگی کرده بود و چند سالی هم تو رو.سیه  بوده و وقتی میگفتیم کاسپین سی! میگفت از اونورش میشه راشا رو دید! گفتیم ای آقا میگن دریاچه ولی شما فکر نکن اینقدره ! بزرگترین دریاچه دنیاست و همون دریای  خودمونه! البته اون دستیار ژاپنی هم خیلی خیلی بامزه بود. یعنی قیافه اصل تیپیکال ژاپنی!با اون عینک های مستعطیلی کائوچویی و اون میمیک های صورتشون وقتی سوپرایز میشن یا تعجب میکنن! خیلی نایس بود. 

-موقع برگشت ساعت 4 صب بلیط داشتیم یه سره برای اینجا و ساعت 2 پاشدیم و ساعت 3 صب فرودگاه بودیم. رفتیم بارامون رو دادیم و نشستیم و پرواز رو اعلام کردن و رفتیم و سوار شدیم. از هواپیماش نگم که با بهترین شرکت هواپیمایی داخلی مثلا گرفته بودیم و یه چیز وحشتناکی بود هواپیماش که من دیدمش نزدیک بود قالب تهی کنم!در حد مینی بوس های 20 سال قبل که فقط دوتا بال داشت!همون لحظه واقعا پشیمون شده بودم و حاضر بودم  از خیر پول بلیطم بگذرم و با اون برنگردم!ولی دیگه چاره ای نبود!20 دقیقه ای توش بودیم و بعد که موتور رو روشن کرد چند دقیقه ای نگذشته بود که متوجه شدیم چند ردیف جلوتر انگار ولوله شده هی اون سه نفر کنار هم صحبت میکردن و هی بیرون رو نگاه میکردن و آخر هم مهماندار رو صدا کردن و یه چیزایی نشونش دادن ولی خب با هوای تاریک و یخ زده ی منفی 16-17 درجه اصلا ما که چیزی نمی دیدیم!آخرش کاشف به عمل اومد که وقتی موتور هواپیما روشن شده از تو یکی از موتورهاش آتیش زده بیرون! اول گفتن نه چیزی نیست ولی ساعت ها بعد که پرواز رو کنسل کردن متوجه شده بودیم مخزن سوختش نشتی داشته و بنزین میریخته بیرون و اسه همین آتیش گرفتهوقت تمام. واقعا نمیدونم اگه رحم خدا نبود پس چی بود که ما با اون هواپیمای داغون به معنی واقعی کلمه پرواز نکردیم.البته بهاش هم 13 ساعت تو اون فرودگاه بی در و پیکر و یخ زده بدون امکانات مناسب گرمایشی آواره بودن بود که خب پرداختیم!فکر کن همه پرواز ها با ساعت ها تاخیر انجام میشد یا بعد از ساعت ها تاخیر کنسل میشد. کل کشور داشت برف میومد +استان خودمون که اصلا برف نمیاد ولی اینبار چنان برفی اومده بود که اصلا از همه جا سنگین تر هم بوده! نه برای تهران نه برای هیچ جای نزدیک دیگه ای پرواز نبود. یا همه کنسل بودن یا اونهایی که انجام میشدن پر بودن! آخرش مجبور شدیم برای کیش بلیط بگیریم! اونم دیشبش دوستم زنگ زده بود که هوا بده شما بیایید چند روزپیش ما و ما گفته بودیم بلبیط برگشت داریم و نه ولی خب با این اتفاق های عجیب و غریب و ساعت ها آوارگی و بلا تکلیفی آخرش قرعه به نام جنوب افتاد.

-بعد از بیبشتر از 36 ساعت بی خوابی وقتی هم رسیدیم جنوب دیدیم یکی از چمدون هامون گم شده(چمدون پارتنر! اگه مال من بود که اصلا دق میکردم بعد اون همه ماجرا!). یک ساعتی هم درگیر گشتن دنبال اون بودیم بعد گفتن برید فردا زنگ میزنیم! شبش زنگ زدن که اشتباهی رفته تهران!!! بازم خدارو شکر که صبحش برامون زنگ زدن که رسیده  و بیایید تحویل بگیرید!  حتی برای برگشت از کیش هم سختی کشیدیم بلیط نیود و ما بعد کمتر از 2 روز که رفته بودیم مجبور شدیم با یه بلیط فوری برگردیم. پروازمون هم دو ساعت تاخیر داشت در نتیجه نرسیدیم که از تهران یه سره برگردیم شهرمون. ساعت یک و خرده ای صب رفتیم خونه دختر خالم شب خوابیدیم و فردا ظهرش هم باز با یه تاخیر یک ساعته راهی شهرمون شدیم! اصلا اون موقع ها که آدم تو همچین موقعیت هایی قرار میگیره انگار خونه و آرامشش خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میاد. وقتی رسیدیم خونه اصلا میخواستم همه جای خونمون رو بوسه باران کنم اینقدر که تو این مدت ازش دور افتاده بودیم!

درکل سفر پرماجرایی بود! دلم میخواست شرایط با ثبات تر و با آرامش بیشتر پیش میرفت. خب ما اصلا قرار نبود اینطوری بریم جنوب. همه پولهامون برای بلیط های هواپیما رفت  و نه پولی و نه فرصتی داشتیم بریم برای خرید و گشت و گذار.تازه چمدون هامونم تا خرخره پر بود و تازه اگه پول و وقتش هم بود جایی نبود که بار با خودمون بیاریم.

-من می خواستم برم پاراسیلینگ ولی از شانسمون اوتقدر هوا باد داشت و دریا مواج بود که اصلا نمی شد و نمی بردن و فقط یه روز یکم دوچرخه سواری کردیم که خیلی خوب بود.من و پارتنر هر کدوم قبلن چند بار رفته بودیم کیش ولی این اولین باری بود که با هم می رفتیم. در کل بازم خدارو شکر میکنم یکم حال و هوامون عوض شد.

+یسری از عکس هایی که گرفتم رو هم برای خالی نبودن عریضه میذارم گاوچران

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

سلام

بعد از 10 روز برگشتم

خدارو شکر که رفتیم و سالم برگشتیم

یه عالمه دلم برای کارم و بیشتر خونه ام تنگ شده بود.

یه عالمه سختی هم داشت این سفر که سر فرصت میام تعریف میکنم.

فعلا من موندم و کلی کار و یه سرماخوردگی بد! 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

از جذاب ترین چیز های دنیا برای من بعد از " بارون " ، "‌آسمون" ه...

خیلی خیلی دوستش دارم مخصوصا آسمون ابری رو .. آسمون صاف رو هم دوست دارم ولی عاشقانه بازی نور و شعاع های خورشید و بافت های ابر رو ستایش می کنم...

خیلی پیش اومده توش غرق بشم.. چه صبح زود چه غروب و چه شب بین ستاره ها... بنظرم آسمون تو شب یه طور ترسناکی باشکوه و با عظمت و بی انتهاست... من خیلی راجع به آسمون  خواب می بینم... خواب دیدم رفتم فضا خواب دیدم از آسمون شهاب سنگ می باره خواب دیدم سیارات دیگه مثل فیلم های علمی تخیلی از اینجایی که ما هستیم واضح و مشخص و رنگی رنگی قابل رویت هستن... خواب دیدم پرواز می کنم . خواب دیدم سقوط میکنم... کلا می دونم ضمیر ناخوداگاهم خیلی درگیر آسمونه و از همه عجیب تر اینکه من به شدت از ارتفاع میترسم ولی با اینحال هم سوار هواپیما میشم هم حتی حاظرم بانجی جامپینگ کنم ! همیشه ایده ام این بوده که هر چیزی که دوست داریم و بهمون ضرر نمیرسونه رو می ارزه یه بار امتحانش کنیم! مثل تموم اون اسباب بازی هایی که تو شهر بازی سوار میشم و می شدم و خیلی میترسیدم ولی روح جاه طلب و ماجراجوم نمیذاره بی تفاوت از کنارش رد شم.. گمونم اینطوری خیلی بد هم نباشه. نهایتش اینه که به. .. خوردن می افته آدم ولی میدونی یه بار شجاعت امتحان کردنش رو داشتی و میتونی به خودت یه جورایی افتخار کنی !

این منو یاد ابرها وقتی از پنجره هواپیما بهشون نگاه می کنی انداخت... دوست داشتنی...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

امروز آخرین روز مهر_ ه...

باور نمی کنم یه ماه به همین زودی گذشت :/

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۳٠ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |

 

 

این دقیقا منم از وقتی هوا گرمه تا وقتی که هوا گرمه!

 

اینجور موقع ها اگه پرنده بودیم خوب بود. کوچ میکردم سیبری اون سمت ها!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)