دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

دیشب کلی اکتیو بودم... بعد از  5ساعت کار و 3 ساعت تمام تو کلاس زبان نشستن و بازم 2 ساعت کار بعدش رفتم خونه و یکی دو ساعتی هم موسیقی تمرین کردم که مثلا یکم تلافی این 2-3 هفته بشه و بعد هم یکم اینترنت بازی و تازه اگه موقعیتش بود حتی فعالیت های بیشتر و انرزی بر  ترزبان!! وصبح هم با انرژی مثبت بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و یه چایی و چیزی خوردم و کلی برنامه داشتم که پیاده روی صبحگاهی هم داشته باشم تا محل کار ولی هر چی گذشت تا آماده بشم و بیام بیرون از خونه به طرز شگقت انگیزی انرژی  و انگیزه ام تحلیل میرفت و اصلا یه حالی شده بودم که اگه روم میشد و از خودم خجالت نمیکشیدم اصلا بیخیال اومدن بیرون از خونه میشدم و یا حدا قل آژنس میگرفتم ولی گفتم نه! و به همون با تاکسی اومدن رضایت دادم! الانم از دست خودم خیلی عصبانی و ناراحتم! امیدوارم حداقل این کلاس موسیقی امروز یکم حالم رو بهتر کنه...

 

* به یه حقیقت دیگه ای هم که این روزها پی بردم و رو روح و روان و انگیزه ام حسابی اثر گذاشته اینه که من هر سال آذر ماه که میشه تو بحران اقتصادی قرار میگیرم و بعد هم کلا داغون و خالی میشم! مثلا همین الانش من برای اولین بار اون قسط قلنبه گنده ام عقب افتاده چون پولش رو در کمال خرسندی برداشتم با خودم بردم مسافرت و با جیب و کارت خالی برگشتم! بعد یه حساب دیگه با همکارم دارم که چون مشتری های بد! نیومدن با من تسویه کنن من هم به اون همکارم بدهکار شدم بابت همکاری ای که باهام داشته.. از اونور اون ویزیتور کارام هم که تا مبلغ حسابم باهاش به رقم خانمان برانداز نرسه اصلا بهم فاکتور نمیده !! و به اون هم یه چند صد تومنی بدهکار شدم و تازه این جدا بمونه از هزینه کلاس موسیقی ام که امروز برای ترم جدید باید پرداخت کنم و همین طور اون دوچرخه کذایی ام که تو فکرشم و همینطور هم پس اندازی که هر ماه باید جدا داشته باشم و بریزم به حسابم!! یعنی درست چند روز قبل از آذرماه ییهویی همه رفتن تو فاز عزاداری و کلا بازارمون تعطیل رسمی شد در حدی که من اونقدر احساس رخوت میکنم که حتی نمی تونم کارهای باقی مونده مشتری ها رو انجام بدم چون میدونم اینها رو انجام بدم بیکار میشم و لا اقل الان می دونم یه سری کار دارم که باید انجامشون بدم !!! (یعنی واقعا دچار بحران شدم ها!! ) بعد هم الان دیگه به این نتیجه رسیدم که باید به اون حساب پس انداز مبارکم دستبرد بزنم و حداقل یه میلیون ناقابل ازش برداشت کنم تا این اوضاعم از این وضع در بیاد!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/۱۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)