دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

آقای کمال الملک که بنظرم خیلی خوشتیپ بوده

 

آقای خیام که خیلی اهل حال بوده :) 

 

آقای عطار که چیز زیادی ازش نمیدونستم

 

فردوسی عزیزم که بدجوری دوستش دارم و آرزو می کنم بازم یکی مثل اون پیدا بشه

 

و در آخر بلندترین فانفار ایران که کلی با خودم حساب کتاب کردم و بعد سوارش شدم! به من میگن بچه پر رو!

 

_____________________________________________________

حرف برای گفتن از این سفر ریاده ولی نمیدونم چرا نمیتونم باز ،بیانشون کنم!

پس بهتره فقط بنویسم که تو این سفر که قرار بود 2تا همسفر داشته باشیم بصورت کاملا بدون هماهنگ با ما 2 نفر دیگه هم بهمون اضافه شده و در کل شدیم 6 نفر.

توی مسیر رفت خیلی اذیت شدم چون هم جامون تنگ بود و هم اینکه برای اولین بار با اون چند نفر آشنا میشدم و هم مسیر برای من که بیشتر از 10-15 دقیقه نمیتونه تو ماشین و جاده بمونه خیلی طولانی بود تقریبا 12 ساعت!!!!!!

توی این سفر از یه نفر که ازش خیلی ذهنیت بدی داشتم ،خاطره های خنده دار خوبی برام موند و از یه نفر که ازش متنفر بودم، بیشتر متنفر شدم و شخصیت مرموز و آب زیرکاهش بیشتر برام رو شد!

عاشق جنگل گلستان شدم! با اون درختهایی که شبیه طاق شده بودن و جاده رو زیباتر از هر جای دیگه ای کرده بودن و اون مه خوشگلی که موقع برگشت تو ارتفاع پایین بوجود اومده بود و بوی خوب جنگل شمال خودمون و نمناکیه دلچسب و خنکای دوست داشتنی اش حالمو خیلی خوب کرد...

توی این سفر بطور میانگین روزی 6 بار با پارتنر قهر و جر و بحث داشتیم ولی در کل با هم کنار اومدیم!

این اولین بارم بود که میرفتم خراسان! بدون هیچ منظوری باید بگم که اصلا فکر نمیکردم مشهد اینقدر بزرگ و آباد باشه! همش یه جای گرم و خشک و بی آب و علف رو در پس ذهنم داشتم! نمیدونم شاید هم بخاطر این باشه که از مشهدی ها خاطره های بدی دارم! شایدم اونهایی که گیر من افتادن آدم های بدبخت و پایینی بودن! در کل شهر خوبی بود.فقط من  فوبی شهر های بزرگ رو دارم و ترجیح میدم تو یه شهر کوچیک زندگی کنم نه تو یه جایی که میتونه نیم ساعت تو بزرگراه هاش از اینور به اونور رفتنم طول بکشه!حرم هم که منو یه بار با خودشون کشون کشون بردن و هر کاری کردم نتونستم در برم! البته باید اعتراف کنم که خیلی آینه کاری های توشو دوست داشتم و از اینکه رفتم و اونجا رو دیدم ناراحت نیستم. برای بارهای بعد هم دیگه کسی با من کاری نداشت چون گفتم که من همون یه بار برام کافی بود و نمیام اونجا دیگه!

تو همه ی این یه هفته فقط یه قضیه بود که منو تا سر حد جنون آزرد اونم کاملا بصورت اتفاقی پیش اومد و اینجا باید لعنت فرستاد به دهانی که بی موقع باز میشه! موقع برگشت یکی از همسفر های شیرین سخن که کلا" متکلم وحده بود از اولین روز برخورد تا آخرین روز دیدارمون و من طی جمع بندی ای که داشتم با یه حساب سر انگشتی دیدیم به اندازه ی سهم حرف زدن 2 سال من، ایشون تو 6-7 روزی که با هم بودیم حرف زدن! یه موضوعی رو مطرح کرد که مال سال 83 بود یعنی تقریبا 9 سال قبل و من سر این اتفاق نا خوشایند خیلی اذیت و آزرده خاطر شده بودم و تا حرفی از اون دوران زده شد من چنان با تمام جزئیات اون روزها و اون آدم برام روشن شد که خودم هم از همراهی فوق العاد ه ی حافظه ام هنگ کرده بودم! البته غیر از من و پارتنر و احتمالا اون انسان مرموزی که من ازشون بیشتر بدم اومد هیچکدوم دیگه متوجه من و حال بدم نشدن حتی گوینده! سر یاداوری همین کابوس چند دقیقه بعد که رسیدیم خونمون من چنان داغی کرده بودم که با اینکه باخودم کلی طی کردم که اصلا عصبانی نمیشی و بروی خودت نمیاری نتونستم خودمو جمع و جور کنم و شرو کردم از زمین و زمان ایراد گرفتن و گیر های 6پیچ دادن و آخرش هم اعتراف کردم که واسه اون قضیه حالم بده! پارتنر هم گفت میدونه و بعد از مقدار متنابهی غرولند و تهدید های من گفت که حق دارم از یادآوریش ناراحت و دل آزرده باشم! امیدوارم این حس های بدی که در من بوجود اومده خصوصا این بد بینی بزودی دود شه بره هوا و دیگه هم برنگرده پیشم!

______________________

من به نظر و عقاید همه احترام میذارم و دوست دارم بقیه هم به نظر من احترام بذارن و کسی بد برداشت نکنه. این چیزهایی هم که نوشتم همه صرفا برای ثبت در خاطراتم بود و هیچ ارزش دیگه ای ندارن!عکس ها رو هم با موبایل گرفتم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)