دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

# تصمیم گرفته بودم برای انجام پاره ای کارهای اداری و غیر اداری برم به شهر دوست و همساده! که با در نظر گرفتن تولد دوست "پینک" عزیزم و دلتنگی باری نی نی گوگولی اش قرار رو انداختم برای دیروز یعنی پنجشنبه ، خودمم فکرشو میکردم که روز پنجشنبه نتونم به کارهای اداری ام درست و حسابی برسم و خب کاملا درست حدس زده بودم صبح ساعت 7 رسیده بودم و اونجا و ساعت 7ونیم رفته بودم دم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم برای گرفتن اصل مدرک دیپلم و ریز نمره هام که پشت در موندم! بعد هم به نا چار تا ساعت 9 صبر کردم و برای یه سری کارهای مربوط به طلاجات میخواستم برم پیش همون جواهری که ازش بیشتر خریدهامون رو میکنیم و یه جورایی آشنا و دوست! هم شدیم که اونجا هم بسته بود و خلاصه من قشنگ به هیچکدوم از کارهام نرسیدم،

فقط رفتم یه گلدون گل پینک خریدم و به آقای گلفروش گفتم که با  پارچه کنفی بنفش خوشگلی که توش رگ های طلایی داشت تزینش کنه  که نماد جداناپذیری من"ویولت" و دوستم"پینک" قشنگ توش مشهود باشه! و رفتم پیش دوست عزیز نازم . اونجا هم کلی بهم خوش گذشت از شیرینی خونگی های عالی ای که درست میکنه و تازه برای عید هم کلی سفارش میگیره برای بیرون خوردم و به دوستم گفتم فکر کنه من یه مشتری هستم که اومدم تیست (taste) کنم شیرینی ها رو تا سفارش بدم و برای همین هم ار هر کدوم "چند تا" چند تا می خورم تا بتونم خوب تصمیم بگیرم خجالت و کلی شیکمو بازی در آوردم! بعد هم نی نی گوگولی که آخر همین ماه تولد یک سالگی اش هست از اینکه من و مامانش با هم کلی حرف داشتیم که بزنیم و با ایشون صحبت نمیکردیم بسی شاکی شده بودم و تا ما 2 تا کلمه حرف میزدی الارم میزدن قلب و خلاصه من سعی کردم  همون طور که دارم خطاب به مامانش داستان ! تعریف میکنم نگاهم به خانوم باشه که یه وقت حس نکنه خاله هه اومده باعث شده دیگه به ایشون توجه نشه! کلی هم خنده دار بودیم!

بعد هم ناهار رفتیم رستوران و بعد در حالی که از خواب چرت میزدم و 2 ساعت بعدش هم کلای زبان داشتم برگشتیم به دیار خودمون و یه چرت کوچولو زدم که به زووووووور بیدار شدم و با یه رب تاخیر اومدم سر کلاس و تمام مدت منگ بودم و اصلا نتونستم  تو کلاس بدرخشم!!!

* چهار شنبه یه دختر و پسر جون اومدن برای امروز(جمعه) نوبت عکس عقد بگیرن و بعد از صحبت کردن ها و نمونه دیدن ها و کاشف به عمل اومدن ها! که قبلا رفتن چند جا گشتن و با قیمت های پایین تر و سرویس های بیشتر(همون سواری دادن های خودمون!!)  با اینحال اومدن پیش من چون با اینکه خودشون قبلن نمونه کارهای منو ندیده بودن ولی خیلی تعریف منو شنیده بودن!! و با اینکه همه میدونن من قیمت هام مقطوعه و اصلا تخفیف تو کارم نیست بازم اینجا رو انتخاب کردن! قرار شده بود برای عقدشون یه عکس بزرگ آماده کنم که با خودشون ببرن توی سالن و  توافق کرده بودیم و منم قول داده بودم! بعدش که رفتن من تماس گرفتم با لابراتوارم تا هماهنگ کنم که متوجه شدم اون همکاری که مسئول اینکاره جمعه اون ساعت نیست و اصلا توی اون ساعتی که من قول داده بودم( که خیلی هم بد ساعتی بود دقیقا ظهر جمعه) اصلا امکان این قضیه وجود نداره و از اونجایی هم که من فقط با همین لابراتوار خودم کار میکنم  نمیشد کاریش کرد! برای همین که بد قول نشم پیش مشتری زنگ زدم همون شب به داماد و بهش گفتم اون قوله رو نمیتونم عملی کنم و اگه میخوان میتونن بیان و کنسل کنن قرار داد و بیعانشون رو پس بگیرن! اونم گفت یه فکر میکنه و میاد خلاصه که دیروز که من نبودم زنگ زد و گفت من قرار رو کنسل نمیکنم و میخواهیم بیاییم پیش شما! من هم که بال در آوردم آخه دیشبش که داشتم کنسل میکردم خیلی حالم گرفته شده بود! و بعد هم با خودم میگفتم خودشون اومدن و اگه خدا بخواد بازم میان پیش خودم که همین طور هم شد !:)

@ برنامه ی "دنسینگ آن آیس" رو خیلی خیلی دوست دارم و بی صبرانه هر هفته منتظر پخشش هستم همش فکر میکنم  چی میشه اگه تو زندگی من هم موقعیت همچین اتفاق های خوب و هیجان انگیزی پیش بیا د و چقدر حالم رو خوب میکنه و چقدر حس بهتری به خودم میتونم پیدا کنم... بیشتر از همه هم از جورجی و مت و اون روحیه و ظاهر ظریف و زیبای جورجی و اون مردونگی و جذابیت پارتنرش خوشم میاد .

 

اینم جورجی و مت 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)