دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

نشستم تو دفتر کارم... یه چند ساعتی میشه... از ساعت 2 و چند دقیقه اینجام... مشتری داشتم... تو فکرم...

بعد یه ساعتی که مشغول عکس گرفتن بودم و کارم تموم شد ، نشستم پشت سیستم و همچنان دارم فکر میکنم...  

دارم فکر میکنم چرا من مثل این مشتری ها الان بجای اینکه دغدغه ی گرفتن عکس و رسیدن به تالار و پذیرایی از مهمون هام و تولد بچه ام باشم اینطور داغون و آشفته ام..  چرا من مثل این زنها نیستم که بیشترین دغدغه های رندگی شون رضایت شوهر ه و برگزاری مهمونی بچه ی 4 ساله تو تالار و مدل مو و لباس و مهمونی نیست ؟!  اونها خوشحال بودن.. شاد بودن... داشتن از زندگیشون لذت میبردن... همین که دیدم با چه شوق و ذوق و وسواسی آماده شدن رفتن آرایشگاه لباس های بوردایی آنچنانی دوختن و پوشیدن و با چه علاقه ای باهم ژست عکساشون رو میگیرن... راستش حسودی ام شد... اینها بغیر از اینکه بگه اونها زندگی شونو همدیگه رو دوست دارن چی رو میتونه نشون بده...شاید خیلی حالم بهتر بود اگه منم مثل اونها با همین چیزا راضی میشدم... 

چرا اینقدر ناتوان شدم؟ میدونم موقتیه ولی من اونقدر ها هم که بنظر میاد قوی نیستم... راستش دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... 

فقط باید گذشت.. باید رد شد... باید قوی بود و طاقت آورد...

راستش اصلا حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم... دختر خاله ام چند ساعت قبل زنگ زد و گفت که دوباره تماس میگیره تا در مورد حال و روزم با هم حرف بزنیم! دوستم ظهر اس ام اس ساده ی حال و احوال پرسی داده بود واقعا حتی زورم میومد 2 تا کلمه تایپ کنم تو جوابش یعنی یه سوال تو اس ام اس دوم پرسید که من اصلا جوابشو ندادم... یه دوست دیگه ام هم چند وقته میگه میخواد بیاد پیشم و من هم برای تولدش که چند روز قبل بود هدیه خریدم و باید بهش بدم ولی اصلا دلم نمیخواد الان کسی رو ببینم ..

بخاطر اینکه من بلد نیستم نقش بازی کنم... نمیتونم لبختد بزنم و بگم خیلی همه چی اوکی هست ! از یه طرف هم دلم نمیخواد برای یکی دیگه راز دلم رو فاش کنم.. من خوام تنها باشم فقط همین... تنها و رها...



نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)