دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

-دیشب برای اولین بار حسابی ترسیدم .وقتی حدود ساعت 8ونیم داشتم پیاده میرفتم سمت خونه از کار، از نیمه های راه متوجه شدم یکی داره پشت سرم میاد و هر کلکی مبنی بر ایستادن و معطل کردن و تلفن صحبت کردن هم سوار کردم نشد که از من جلو بزنه و پشت سرم راه نیاد!! حالا تا وقتی تو خیابون اصلی داشتم راه میرفتم اونقدر مهم نبود ولی همه دل نگرانی ام از کوچمون بود که یه 100 متری رو تنهایی تو تاریکی باید میرفتم و زیاد پیاده توش رفت و آمد نمیشه ! خلاصه کاتر به دست تو تاریکی با بیشترین سرعتی که داشتم رفتم  و خدا روشکر چند متر ابتدای کوچه 2 تا آقا داشتن میرفتن سمت خونه هاشون با اینکه اونها خیلی زودتر میرسیدن به مقصدشون لا اقل بهتر از اینی بود که هیچکی نباشه تو کوچه و من 10 متر آخر مونده به خونه رو تقریبا دویدم! و کلی تپش قلب هم داشتم واقعا نمی دونم از جون من بدبخت چی میخواست! اونم با این قیافه ی خسته و در هم و این وضعیت! عجب دوره زمونه ای هستا  اه!

- راجع به یه مهمونی ای شنیدم که امشب به راهه و جالب اینه که اون تعداد زوج هایی که با هم هستن همه به هم خیانت میکنن! اونوقت بعنوان زوج میرن تو یه جمعی که همه راجع به خیانت های همدیگه اطلاع دارن و حتی این پارتنر قبلا با پارتنر اون یکی زوجه در ارتباط هم بوده! بعد مناسبت این دور همی هم جشن سالگرد ازدواجه!!!! که خود این زوجی که مهمونی مال اونهاست هم از خرده جنایت های همدیگه کاملا با اطلاع هستن و کلا اینطوری حال میکنن و به قول خودشون همدیگه رو درک میکنن و پذیرفتن! کلا" اصلا" نمیفهمم یعنی چی این سیستم!! نمیخوام قضاوت کنم چون تجربه ی بدی از قضاوت کردن چیزی که برای من خوشایند نبوده دارم ولی واقعا نمیتونم هضم کنم!و خوش هم ندارم ! ترجیح میدم فقط شنونده باشم!

-بعضی ها هم با مسخره و مضحکه کردن خودشون کسب اسم و رسم میکنن با اعتماد به نفسی غیر قابل باور...

-چند وقتیه شدم شبیه این جارو برقی صنعتی ها که همه چیزی که دستشون بیاد و اصلا فرقی نمیکه چی باشه فقط قابل بلعیدن باشه رو فرو میبرن و میریزن تو معده! یعنی من بارها و بارها و بارها با علم به این حالتم خواستم کنترلش کنم که نه تنها کنترل نشد بلکه طوری شد که از خودم واقعا خجالت کشیدم آخه یعنی چی واقعا؟؟؟ یعنی اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم و حالم از خودم و این چربی ها بهم میخوره ینی چی که من از 5سال قبل تا امروز 35 کیلو اضافه وزن پیدا کردم ! فقط از 2 سال قبل تا امروز25 کیلو! خدایا ینی چی واقعا!! حتی جرات نمیکنم برم عکسهای قبلی مو نگاه کنم این من نیستم ! خیلی دردناک و وحشتناکه واقعا! حالم از همه  چی بهم میخوره....

+میشه حس های خوبم برگردن.. میشه من خوب شم.. حالم خوب شه.. زندگی ام آرامش پیدا کنه.. میشه من دیگه این خشم  درونی رو نداشته باشم.. میشه من بشم یه دختر آروم و خوشحال و راضی؟!! 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٥ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)