دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

. . . 

- تو یه شرایط وحشتناک و غیر قابل تحمل و عذاب آوری گیر کردم..دلم میخواد چشمام رو ببندم و باز کنم و از این اوضاع در اومده باشم.. آه...

- این وسط فقط مهمونی بار برون و آورون و عروسی یکی از آدمهایی که اصلا نمیشه پیچوندشون و به مقدار قابل توجهی هم رودربایستی با هم داریم مونده بود دعوت بشم که امروز صب شدم ونمیدونم چه خاکی باید بریزم تو سرم!خدایاااااااااا

-دیشب برنامه ی خیلی کاملی داشتم !به محض اینکه ساعت 8ونیم رسیدم خونه رفتم تو اتاق تاریک و رو تختم دراز کشیدم و اون بغض خفه کننده ی وحشتناک رو شکوندم و مدتهای زیادی برای خودم بی صدا اشک ریختم و از تنهایی به خودم لرزیدم و خب بعدش هم حالم کمی بهتر شده بود...

 

 

-شنیدن آهنگ های محسن یگانه از توانم خارجه این روزها... نمیتونم جلو  بغض خفه کننده ام رو بگیرم و اصلا هم فرقی نداره که سر کار و پشت سیستم باشم و دورم هم چندین موجود زنده در رفت و آمد باشن...

-چه احساس بدی دارم.. از این احساس بی زارم...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)