دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

این روزها پرم...

پرم از حس ها متناقض... ولی یه حسی هست که این روزها خیلی داره خودشو نشون میده..

یه حسی هست که این روزها.. با هر خبر و با هر عکس و با هر آهنگ و با هر داستان.. دل و چونه ام رو می لرزونه... دلم میشکنه هر بار... اشکام سر میخورن... 

این روزها پره از این حس ها... 

از دیدن عکس پسر نوجون کشتی گیری که با یه فن اشتباه قطع نخاع شد و با دیدن مظلومیت خود و خانواده و آینده ای که......

از خوندن خبر مرگ جوون هم سنی که تو خونه اش کشتنش و جسمش روزها بعد تو حموم تو اون حال و روز پیدا شد.. جوان دانشجوی برومند هنرمند سر زمین من.. چرا...

از شنیدن آهنگ های شعر های غمگین و آهنگ هایی که هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بشنومشون.. به معناشون دقت کنم.. حس خودمو توشون پیدا کنم و این طوری قلبم بیاد تو دهنم وقتی از شدت غم و ناراحتی فشرده میشم...

از دیدن یه فیلم... از شنیدن یه درد دلی که آرزو شد برای صاحبش... برای دل های شکسته.. ظلم های روا شده...

از یاد آوری روزهایی که به مردمم به سر زمینم  روا شد.. از روز اول.. از ظلم  اول... از اینکه چقدر می شد این سر زمین اینطوری نباشه.. چقدر میتونست همه چی خوب باشه همه خوشحال باشن...

دلیل حال این روزهام چیه.. من زیادی دل نازک شدم.. ریادی حساس شدم.. یا زیادی دلم شکسته...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۸ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)