دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

سلام 

امروز بعد از مدتها قورباغه ام رو قورت دادم و چیزی که تقریبا دوساله-شایدم بیشتر-میخوام انجام بدم رو رفتم که عملی بکنم! هنوز بطور کامل پروسه اش انجام نشده ولی به محض تموم شدن کار میام و خبر رو میدم! البته امیدوارم اون موقع به بی فکری و سرخوشی متهم نشم! همینطوری اش هم ندای عقلم! یه خط در میون داره بندری میزنه در مورد این تصمیم! در هر صورت چه تصمیم صد در صد درست یا احساسی، چیزیه که مدت خیلی طولانی تو دلم بوده و حالا که دارم انجامش می دم میدونم خوشحالم میکنه اگر هم یک درصد بعدش فکر کنم که الان موقع انجام این کار نبوده، بازم از میزان اینکه چقدر از تصمیمی که گرفتم درسته و راضی هستم کم نمیکنه!!! خب این از این!

دوم اینکه امروز ظهر که بیرون بودم با اینکه هوا نیمه ابری بود ولی یهوویی همچین داغ کرد و آفتاب شد که اون چند دقیقه ای که تو خیابون بودم شر شر عرق می ریختم و تازه اصلا فکر نمی کردم آفتاب بیاد برای همین عینک هم نداشتم و آفتاب رو مخم بود و تو ماشین هم تا خونه کولر رو زده بودیم.  ساعت 2ونیم هم بعد  ناهار وقتی جلو تی وی رو کاناپه ولو بودیم هر کدوممون ،یهو دیدیم آسمون تیره و تار شد انگار شبه و همه جا تاریک شد و یهو یه صداهای عجیبی اومد و تو چند دقیقه طوفانی شد عجیب که باورکردنی نبود، چنان بارون شلاقی ای می اومد که نصف گلدونهای رو تراس آپارتمان روبرویی مون پرت شد پایین و اصلا چیزی بود که من و پارتنر تابحال مثل اونو ندیده بودیم! از شدت هیجان نمی دونستیم چیکار کنیم هم ترسناک بود و هم جالب و زیبا! من فقط دعا دعا می کردم کسی تو این بارون و طوفان غافلگیر کننده تو خیابون گیر نیافتاده باشه چون واقعا تصورش هم ترسناک بود، اینکه بگم نیم ساعت یا بیشتر ما از پشت در تراس داشتیم این صحنه ها رو می دیدیم و نمیتونستیم بی خیالش بشیم باورکردنی نیست تو چند دقیقه کوچمون حدود نیم متر آب جمع شده بود طوری که اصلا ماشین نمی تونست از اون قسمت رد بشه و مسیرشون رو عوض می کردن بارون با شدت و بصورت عجیبی می خورد به سقف شیرونی خونه های روبرویی و تغییر مسیر میداد و مثل آبپاش پخش می شد اصلا یه چیز حیرت آوری بود. بعدش نیست که ما این چند وقته داریم سریال  under the Dome رو می بینیم واقعا یه لحظه حال اون بدبختا رو که زیر گنبد و زیر رگباری از بلایای طبیعی گیر کردن و راه فراری ندارن و قشنگ درک کردم و به پارتنر می گفتم نکنه واقعا آخر زمون شده!!!! نکنه گنبد افتاده رومون!!! بعد هم یه چند دقیقه آسمون استراحت داد به زمین و بند اومد طوفان و بعدش یکم بارون عادی طور_ تند زد!!!! و مابین این دوتا هم آب جمع شده تو کوچه از کانال فاضلاب رفت پایین و خدارو شکر ختم به خیر شد! فقط از یکی شنیده چند تا سقف خونه اومده پایین و امیدوارم که کسی صدمه ندیده باشه و خدا بهشون رحم کرده باشه، شانسی هم که من آوردم این بود که تو همین هفته قبل که کلی بارون شدید اومده بوده، برای اولین بار از سقف آفیسمون آب چکه می کرده و فکر کن تو اوج شلوغی و رفت و آمد مشتری ها ما وسط آفیس یه لگن گذاشته بودیم اینجا رو آب نبره!!! و چون سقفش کاذبه اصلا معلوم نبود اون بالا چه خبره! دیگه زنگ زدم به مالک و گفتم بیا تا سقف رو سرمون پایین نیومده یه کاری بکن و چون تو مدتی که بارون هست نمیشه کاری کرد موند تا یکشنبه که ایزوگام کار اومد اون قسمتی رو که حدس می زدیم نشتی از اونجا باشه رو ایزوگام زد و شکر خدا که امروز کلی نگران بودم و اومدم دیدم خبری از آبگرفتگی نیست و درست تعمیر کرده سقفو!

بقیشو فردا می نویسم فعلا بای

خب الان فرداعه!

از وقتی که سال جدید اجاره ام رو تمدید کردم(برای سال هشتم ولی با مالک جدید امسال!)تصمیم داشتم یه سری تغییرات رو تو ظاهر و باطن کارم اعمال کنم و یکم از این حالت یکنواختی در بیام ولی نمیدونم چرا و وافعا چرا همه این اتفاق ها داره به کند ترین شیوه ممکن و با سختی های فراوان انجام میشه و برای عملی شدن هر کدومشون باید اینقدر فکر و ذهنم درگیر باشه و انرژی مصرف کنم و محض نمونه تا الان یدونه اش هم عملی نشده!!!!! همه در حال طی کردن پروسه اجرا شدن هستن! خدایا بهم یه توان مضاعف و یه بودجه نامحدود بده! الهی آمین!

بعد هم اینکه این روزها برای بار چندم!!! یه کاراموز جدید دارم که امیدوارم زمانی که از حالت کاراموزی در اومد و به همکار تبدیل شد ،دم و زبونش همزمان در نیان!!! و بتونم برای یه مدت اینجا پیشم نگهش دارم و بابت کمک تو این روزها و شرایط جدیدم روش حساب کنم. به امید خدا... ظاهرا که دختر خوب و مودبیه ولی بشدت و حدت هر چه تمام تر صفر کیلومتره در حدی که بعد از دیپلم تاحالا که 25-6 سالشه تو خونه نشسته بوده و کلا اونقدر خجالتی و ناشی هست که نمیشه گفت!!! حالا حالا ها کار داره و یه چیز جالب هم اینکه در مواجه با همچین کیسی با اینکه خیلی خیلی ازم انرژی میگیره یاد دادن و برخورد داشتن باهاش ولی میبینم که خیلی دارم باهاش منعطف و مهربونانه برخورد می کنم-بیشتر برای اینکه اولین تجربه ای که داره براش خوب و آرامش بخش باشه-و این نوع برخورد حتی برای خودم هم عجیب و تازه هست! یعنی من_ استرسی _ سخت گیر _ پرفکشنیست!!! دارم با یه آدم تازه کار اینقدر قشنگ و خوب و نایس و مهربونانه و صبورانه تا می کنم! یعنی عاشق این زوایای مخفی درونی وجودی خودمم که برا خودمم سوپرایزه! خدارو شکر تا الانم خوب پیش رفتیم و چند باری خودش برگشت گفت اینجا وکار کردن رو دوست داره و بهش خوش می گذره! همچین رییس کول ی هستم من مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)