دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

# از پنجشنبه که داشتم برای دوستم عکسهای عروسی شو تو استو.دیو میگرفتم احساس کردم کمرم داره درد میگیره مثل سه ماه قبل ولی چاره ای نبود و مجبورا ادامه دادم مخصوصا که اخر هفته ها حسابی سرمون شلوغ میشه و این شاگردمم فرصت نمیکرد بیاد تو جابجایی دکور کمکم کنه، خلاصه به هر طریقی که بود کارشونو راه انداختم و مثل بقیه موقعیت های مشابه که مشتری ها دوستان یا خانواده ام هستن حتی براشون بیشتر از مورد نیاز و توانم مایه گذاشتم، 

اومدم نشستم پشت سیستمم و تازه همون لحظه با تیری که از پهلوی سمت راستم تا توی رونم کشید فهمیدم که بعلهههههههه کارم دراومد باز، میخواستم سریع کارو تموم کنم و برم استراحت کنم که یکی از مشتری های قدیمی و ثابتم با همسر و بچه هاش بسیار چیتان پیتان کرده اومدن و گفتن ما نوبت نداریم ولی گفتیم شما حتما یه وقتی به ما میدید برای عکس، عجله هم داریم بسیار زیاد !!!! خب نتونستم بگم نه ! اگه غریبه بودن شاید قبول نمیکردم ولی خب نشد و همین عکس گرفتن از اینها و کلی اینور اونور کردن دکور های 10. 20 کیلویی پدرمو رسما در اورد، طوری که بعدش زنگ زدم همسر و در حالی که همش انگار یه سیخ تو کمر و پهلوم بود و داشتم درد میکشیدم داستانو تعریف کردم، طبیعتا شب پنجشنبه هیچ دکی ای موجود نبود و فقط تونستیم از دوست همسر که متخصص ارتوپدیه تلفنی اسم یه امپولو بگیریم و برم بزنمش که اونم زدنش کاملا بی فایده بود، حتی کیسه ابگرم و پماد پیروکسیکامم دردی ازم دوا نکرد، دیگه کار به شی،اف دیکلو فناک کشید و با همه این اوصاف من تا صب کلی از درد گریه کردم ، تا همین امروز روزی دوتا امپول زدم، از شانس خوبمم دکتر ارتوپد خودم مسافرت بود و امروز برگشته و باید برم پیشش و ساعت ها بشینم تا نوبتم بشه ولی چاره ای نیست !! تمام عضله های امپول خورده ام !!!!! سیاه و کبوده ، فکر کن 12 تا امپول داغون شدم ، یعنی رسما ابکشششششش خدا برا هیچکس نیاره ،،،

** بقیه نوشت:

الان تو مطب نشستیم منتظر دکی که هنوز نیومده، همسر داره روزنامه میخونه و منم سرم تو گوشیمه دارم اینجا مینویسم!

امروز ساعت دو از سرکار رسیدم خونه و برای ساعت سه ونیم با دوست در شهر دوست و همسایه ، مثل دو هفته ی گذشته قرار استخر داشتم و بعد از نوشتن پاراگراف بالا دوییدم و رفتم که برسم سر قرار، اما یه سری اتفاق ها افتاد تو استخر که نرفتیم برای شنا و اومدیم بیرون و دیگه هم نمیریم اینجا، تعریف کردنش هم فقط اعصاب خرد کردن خودمو گرفتن وقت عزیزم برای اثبات بی شعوری طیف گسترده ای از انسان های تازه به دوران رسیده و بیسواده !

 ** دوستم برای ثبتنام ارشد اومده بود تهران تعریف میکرد که دانشگاه فرح سابق !! الزهرای امروز برای یدونه امضا بهش گفتن 25 ابان بیاد و ترمشون هم همه از بهمن شروع میشه !!!! چرا؟؟ چون ترم های اخری پایان نامشونو تحویل ندادن بقیه باید از بهمن بیان! جل الخالق !!!! داستانیه هااا 

*** امروز یه مسافر بیچاره به حالت استیصال اومد تو و گفت خانوم ماشینمون جوش اورده میتونیم اب برداریم از شیر روشویی؟؟ منم اجازه دادم طبیعتا، نکته جالب اینه که همسایه های من ارایشگاه و خشکشویی هستن و به این بیچاره اب نداده بودن در حد یه بطری ام !!

**** اینا باشع بقیه شو فردا اگه حال داشتمممم مینویسم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)