دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

قراره امروز مامان آش رشته معروفشو درست کنه که ما چند ساله تو کفش هستیم و هر جایی هر آشی خوردیم بازم یک صدم مزه اش مامان پز رو نداشت. بعدش نیست که خیلی ما دلمون کوچیکه قرار شد همه کله گونجشکی حساب شه روز هامون و ظهر افطار کنیم با آشه نیشخند

فردا هم قراره همه خانوادگی بریم ویلا ولی من و پارتنر چهارشنبه می ریم مامی و اشی فردا میرن با بقیه. البته من با اینکه اونجا و ساحل اختصاصی اش رو خیلی دوست دارم ولی بیشتر از 24 ساعت تو اون محیط آروم باشم کلافه میشم! دلم برا خونه و کارم تنگ میشه ولی میدونم با بقیه حسابی خوش میگذره مخصوصا که مامی هم هست به به بغل

این هفته ای که گذشت من کلا از کار خونم استعفا دادم و کلا مثل مهمون رفتم از کار خونه و خوردمو خوابیدم و تو آشپزخونه نرفتم! موندم مامان که بر گرده کی دوباره می خواد بره تو آشپزخونه آشپزی کنه و مسئولیت بپذیره! خنثی

نمیدونم چرا این همه این روزها تنبل و خوابالود شدم. برعکس اینکه هر جای دیگه ای بغیر از خونه خودم نمیتونم اصلا بخوابم اینجا مثل خرس قطبی همش در حال خمیازه کشیدن و خوابیدن هستم! اینم حتما از اثرات بی خیالی و بی مسئولیتی هستشعینک

 

* پست قبلی که رمز دار بود درد دل های خودم با خودم و خدا بود بعد از اینکه رفتیم سر خاک برادرم با مامان و فقط خدا میدونه چقدر عذاب آور و ناراحت کننده بود دیدن بی تابی های مامانم و منم کاری از دستم بر نمی اومد تا آرومش کنم. خدا به هممون آرامش و توان بده. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)