دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

تو این روز ها نمیتونم زمان با ارزشم رو زیاد برای چیزهای بی اهمیتی مثل اینترنت و .. هدر بدم.

7 ساعت قبل از اومدن مامان به اشی خبر دادم و بچم طفلک اول که فکر کرد شوخیه و بعد که دید نه ما جدی میگیم  فشارش افتاد و رنگش گچ شد و بهش آب قند دادیم. میگفت باورم نمیشه باورم نمیشههههههههه ناراحت طفلک از بزرگی این اتفاق تو انکار بود.

مامان بعد از 3 سال پنجشنبه ساعت 1.30 بامداد بالاخره رسید ... تمام اون سالها و ساعت های انتظار و بی تابی بالاخره سر اومد و ما دیدیمش و بوش کردیم و نفس کشیدیمش...

تمام زمان رسیدن مامان رو تا زمان برگشتن (حدود 24 ساعت) رو مشغول سوپرایز خانواده مادری بودیم و آخ که چقدر حال میداد دیدن قیافه های شک زده و دهن های بازشون و خنده و خوشحالی هممون....

ما جمعه بعد از 8 ساعت تو ترافیک موندن(و له شدن و داغون شدن از خستگی) 3 تایی برگشتیم شمال(من و مامی و اشی)

همه چی خیلی خوبه بغیر از سر و کله زدن های من و اشی که باز وقتی با هم افتادیم شدیم تام و جری و یکم همدیگه رو آزار میدیم! ولی خب اشکال نداره درست میشه فعلا سر اینکه کی بیشتر مامانو دوسات داره و کی بیشتر نزدیک مامان باشه با هم گیس و گیس کشی داریم زبان

خدایا شکرت که بالاخره  صدای قلبای دلتنگمون رو شنیدی و ما رو  به عزیزمون و عزیزمون رو به ما رسوندی. صحیح و سالم. دوستت داریم♥

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)