دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

×صب زود باید برم ترمینال که راهی تهران شم. بعد از کلی غلت ,خوابم  نبرده!

×تنها نیستم. عروس خانوم دوهفته قبل هم باهامه. هر دومون با هم جمعه امتحان داریم.خوبه که تنها نیستم.

×فردا شب همین موقع ها من تو امن ترین جای دنیام, آغوش مادرم...

×یه غم گنده ای امشب , همون وقتی که از زور بی خوابی داشتم اون سریال رو می دیدم اومد بیخ گلوم و چشمامو سوزند.. منو تو چند ثانیه با چند تا دیالوگ ساده و عکس العمل های بعدش انداخت تو اون شب وحشتناک که با زبون خودم اون خبر وحشتناک رو به یه مادر تنها و بی پناه, هزاران کیلومتر اونورتر دادم. چقدر از خود اون روزهام بدم میاد... خدا  میدونه..

×خدایا یعنی میشه یه روزی این درد ها این غصه ها اینقدر سنگین و عذاب دهنده نباشه؟....

////////////////////////////

من خیلی خوشحالم... غم دارم ولی خوشحالم. از تصور چشم های براق اشی وقتی فردا بهش خبر اومدن مامان رو می دم... فکر نکنم نگفتنم رو تا لحظه ی آخر بذار پای بد جنسی ام. همیشه دلم میخواست یکی منو با همچین خبر های خوب و فوق العاده ای سوپرایز کنه... فردا شب می اییم استقبالت...<3

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)