دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

نشستم یه عالمه آ.هنگ هایی که نتونسته بودم تو این چند هفته گوش کنم رو از اینتر.نت بدون فیل.تر دانلو.د کردم و می کنم. اینقدر سر.عت نفتیه که با این وجود هم خیلی کنده همه چیز !

چند هفته ای بود که باید می گشتم و وسایل طراحی و رنگ و شابلون ها و مقوا ها و کلا همه چیز های مرتبط با رشته ام رو از جایی که نمی دونستم کجاست پیدا میکردم و میاوردم دم دست چون نیاز مبرم داشتم بهشون.

از اونجایی که قیمت همه چیز و همینطور هم این رنگ و وسایل دیزاین و طراحی و گرافیک بطرز وحشتناک و گریه داری بالا رفته و همون چند قلم وسیله ی پیش پا افتاده ای که مجبور شدم با وجود اینکه داشتمشون(ولی پیداشون نکرده بودم) دوباره هزینه کنم و حداقل هاشو بخرم و یه هزینه ی گزاف غیر قابل باوری براشون بپردازم، از پارتنر کمک خواستم و از اونجایی که حدس میزدم بالای کمد گذاشتمشون وسایل و  همه جعبه های سنگین کتاب و دفتر و ... از بالا کشوندیم پایین و من نشستم تا بگردم و جعبه ها رو باز کنم... درست حدس زده بودم و خوشبختانه سریع پیداشون کردم.حتی در عین نا باوری اولین مداد رنگی 24تایی راهنمایی و  گواش و رنگ روغن های هنرستانم رو!!!!


فکرشم مو به تنم سیخ میکنه که چه چیز های دیگه ای هم توی این جعبه ها بود و من فراموششون کرده بود... چیزهای خاطره انگیز و دوست داشتنی و عجیبی که بعضی هاشونم یاد آور خاطرات خیلی تلخی بودن و همین چیزهای کوچیک منو ساعت ها تو اتاق و وسط اون همه خرت و پرت نشوند و غرقم کرد...


از پاکن ها و تراش های فانتزی ای که از وقتی یادم میاد جمعشون می کردم و البته خیلی هاشونو بخشیدم و یا آخر استفاده کردم ولی همون چند تا تیکه ی کوچیک هم کافی بود تا دوباره و چند باره عشقم رو به انواع لوازم تحریر شعله ور کنه باز، تا کارت پستال ها ی تبریک عید 15 سال قبل و بعد ترش.عکس هایی که نمیدونم اصلا چرا لای اون وسایل بود...نامه های دوستم از یه شهری که سال دوم راهنمایی یه ثلثش رو تو شهر اونها درس خونده بودم یعنی حدود 3 ماه و اینقدر این بچه ها و مخصوصا این دختر عزیز روستایی با محبت بود که برام هر چند روز نامه مینوشت و  غمناک شدنم از اینکه چطور یکهو این رابطه از هم پاشید و هیچ رد و نشونی هم ازمون نموند برای هم. حالا هم بعد 15 سال من امکان نداره بتونم به راحتی پیداش کنم . حتی اگه به روز باشه و از شبکه های اجتماعی استفاده کنه چون اصلا و ابدا چهره اش تو خاطرم نیست حتی اسمش هم یادم نبود تا قبل دوباره دیدن و خوندن این نامه ها...                 نامه. .  نامه .  . نامه های دختر خالم که 12 ساله ندیدمش.. اصلا نمیدونم الان کجاست... زنده هست یا زبونم لال اتفاقی براش افتاده...دغدغه هایی که اونقدر مشغولم کرده بود... دغدغه هایی که اون هم داشت...نامه . . نامه های خواهر همکلاسی ام به من.. توش نوشته بود که از اولین باری که چند روز قبلش منو تو مدرسمون و تو کلاس دیده بود من جذبش کردم.. گفت که خیلی تنهاست و از حسی که معصومیت پشت نگاهم بهش داده ، جرات اینو پیدا کرده که برام از حس مثبتش نسبت به من بنویسه و ازم بخوا که با هم دوست باشیم...گفت که من مثل هیچکدوم دیگه از بچه ها نبودمف دوم دبیرستان بودم  و اون یه سال بزرگتر بود... نمیدونم چند تا نامه بهم داد و من چند تاشو جواب دادم... فقط میدونم که تو پیله ی خودم بودم .. همیشه از وقتی یادمه تا الان..              نامه  . . نامه های من به پارتنر وقتی دور بودیم....               نامه . . .  نامه ی مامانم  برای من 12 ساله... همونی که دیگه وقتی خوندمش بالاخره بغضم رو ترکوند و دوباره بعد از نمیدونم چند وقت منو یاد روزهای سخت و سیاه و دردناک زندگی گذشته ام انداخت...   سر رسید ها و دفتر چه خاطراتی که توش کودکانه و صادقانه از اولین احساساتم نوشتم...           از اون روزجدایی از اولین شور نوجونی ام... از اون روزی نوشتم که از فشار روانی ای که یه نفر بهم تحمیل کرد و منو تو بزرگترین دو راهی زندگی ام تا اون زمان قرار داد و من برای اولین بار و آخرین بار تو زندگی ام  قصد جونم رو کردم...    

 

  از روزی که رابطه ی جدیدی با خدا برقرار کردم تو یه دنیای جدید و خوشرنگ و جذاب.. از روزی که د.دی . نون. رو هم با خودم کشوندم بردم تا نظرش رو راجع به خدا و دین و ایمان عوض کنم و چقدر حس خوب و قشنگی داشتم اون روزها... از خیلی چیزها... به خیلی جاها رفتم.. خیلی جاها چیزهای فراموش شده یادم اومدن. خیلی جاها به خودم خندیدم و کارهامو حماقت پنداشتم.. .خیلی جاها دلم برای اون من_ کوچولوی صاف و ساده و بی آلایش سوخت... از بلاهایی که اطرافیان سرش آوردن، از اعتماد هایی که تیکه تیکه ازش گرفتن تا حالا کسی باشه که به همه چیز به دید شک و تردید نگاه می کنه و سخت و سرده...آه خدا.. دیشب من تو همه زمانهای زندگی ام از 18 سال قبل سفر کردم و هی تعجب کردم که خدایا این زندگی من ه .. این روزهای عمر منه... این فراز و نشیب ها رو من پشت سر گذاشتم و موفق شدم...تازه اون زمان بود که یادم افتاد چه آرامشی دارم الان... چه سختی ها یی با اومدن پارتنر به زندگی ام به من آسون شد... چقدر خدا بهم برکت داد از روزی که کار خودم رو تو 20 سالگی شروع کردم  و چقدر نمی دیدم چون یادم رفته بود از کجا به کجا اومدم... چقدر اون لحظه حس متاقضی بهم دست داد... حس خوشبختی و حق نشناسی ام همزمان به من مستولی شد... چقدر دل تنگ شدم...دلم خواست برم تو بغل پارتنر و بگم که چقدر بهش مدیونم... چقدر بهش بد کردم و گذاشتم که اونم بد بشه... ازش بخوام بیاد دوباره عاشق هم باشیم... 


 

جدا از حال و روز این روزهام که شعله های کوچیک هیجان و امید تو دلم گاهی سو سو می زنه یه دلشوره ی بزرگ هم دارم... اینکه فردا دومین  سالگرد تلخ مرگ برادرمه و اگه ما.مان چند روز دیگه بیاد و بره سر خا.ک من چطور باید رفتار کنم. جطور این بغض چند ساله رو ازش بگیرم و آرومش کنم... خدایا خودت میدونی که اصلا طاقت دیدن بی تابی و اشک ها شو ندارم... حتی از فکرش چشمام نمناک میشه... خودت کمکمون کن و بهمون آرامش بده...

 

 

.ر.ا.ی ندادم آخر! همون بار قبل به خودم قول داده بودم که دیگه تو آی کارتم رو خط خطی نمیکنم!!!

 

+ دلم  حسابی باروون  می خواد. . .  

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)