دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

این آمار گیر کنار بلاگ میگه میانگین بازدید روزانه 45 تاست فعلا!

اونوقت میانگین کامنت های دریافتی هر 10 روز 3 تاست!! 

حالا درسته غیر از تغیرات روحی ام و بالا پایینش اینجا بار علمی فرهنگی هنری دیگه ای نداره! ولی همینکه هر کی میاد یه دالی هم بکنه اینجا و یه تیک بزنه تو کامنت ها آدم حالش خوب میشه! مخصوصا این روزها که کلی دچار بحران "هیشکی منو دوس نداره"{#emotions_dlg.e10} هستم! و به قول پارتنر همش"لبت پیچ خوردست!"

روزانه نوشت!

1: امروز بعد از اینکه کلی فکر کردم باز ناهار چی بپزم! تصمیم گرفتم در یک عملیات مهیج میرزا قاسمی که بدون تخم مرغ باشه درست کنم برای اولین بار!( من کلا شونصد ساله  تخم مرغ نمیخورم اصلا!) آخه هم بادمجون داریم هم گوجه و سیر! نمیدونم چی از آب دربیاد مخصوصا که باید تو فر بادمجونا رو کباب کنم! 

 

2: سر صبی بهمون شوک وارد کردن! سوار تاکسی شدم دیدم 100 تومن دیگه کرایه تاکسی بیشتر شده اونم واسه 400 - 300متر مسیر دارم 400 تومن میدم! پدرسوخته بازیشون هم اینه که فرقی نداره 400 متر هم  نباشه راهت تا آخر مسیر که شاید 2-3 کیلومتر باشه همینقدره کرایه! این دیگه چه کلکیه نمیدونم. حالا بذار اون راننده تاکسیه که دوستمه {#emotions_dlg.e29} رو ببینم تو خط ازش میپرسم!

 

3: کلی حال میکنم با این مشتری های عجیت و غریب و منحصر به فردم!{#emotions_dlg.e6} کلا ریدن به هر چی ذوق هنری که داشتم ! این مدت فقط باید لبخند بزنم و دندونامو رو هم فشار بدم از دستشون{#emotions_dlg.e27}

4: دیروز به این تنیجه رسیدم در راستای بحران های جسمی دارم به اجبار روزی 8تاااااااا قرص میخورم اونم منی که قرص خوردن سخت ترین کار دنیا براشه یعنی هر 10 تا آمپولی که بزنم برام سختی اش در حد یه قرص قورت دادنه! برا همین 4 تاشو بصورت خود مختار طور از سبد خانوار حذف کردم کلی هم شیک! الان فقط همون قرص های هورمونی رو میخورم  تا ببینم این هورمون های بلا گرفته ام متعادل میشن یا نه! امروز صبم معده درد داشتم .

5: میخوام برم دومینو بخرم بزنم به بازی دومینو ! آخه اصلا بازی و سرگرمی ای نداریم و روزهایی که مجبور میشم تو خونه بمونم دقیقا میپوسم و دیوونه میشم! تازه برنامه دارم دور هم اگه بودیم لیگ دومینو هم برگزار کنیم!{#emotions_dlg.e28}

 6: همسر برادر  یکی از دوستای پارتنر که اتفاقا تازه هم ازدواج کردن -البته سنشون بالاست حدود 40- خودش رو برای ش^ورا^ی ش^ه^ر  کاندیدا کردن.

چند روز قبل یه اس تبلیغاتی از یه شماره ناشناس ایرانسل اومد برام که توش اسم این خانوم بود(که اون موقع فامیلیش رو نمیدونستم) به پارتنر گفتم که این خانومه(اسمش) رو میشناسی ؟گفت نه! بعد از چند ساعت از همون خط برای خودش هم اون اس تبلیغاتیه رفت و تازه اون موقع گفت واااااای این فلانیه چون شماره ای که ازش اس تبلیغاتی رسیده بود براش رو به اسم برادر همون دوست ذخیره داشته و منم اسم اون خانومو می دونستم ولی فامیلیشو نه! برای همین به این تنیجه رسیدیم که بعله! همون عروس خانوم چند ماه قبله که خودشو کاندید کرده برای شورا ! کف نمودیم بسی زیاد بسان همون کفی که روی آب×جو تشکیل میشه از اعتماد به نفس این خانوم.

البته ظاهرا من بیشتر کف کرده بودم! پارتنر هم که با دوستش حرف میزد گفت که کاندید شده چون دوست داشته و دلش میخواسته! حقیقتش همون موقع یاد اون یه بار کاندیداتوری خودم افتادم برای اتحادیه که وقتی انتخاب نشدم حس کنفی شدیدی بهم دست داده بود.

البته من ساده لوحانه فکر می کردم همین که چشم و ابروم قشنگهمژه !!کافیه برا انتخابم و دیگه لازم نیست با اینکه همشون میدونن، برم براشون جار بزنم که بنده تحصیلات مرتبط دارم و البته کلی سابقه کاری حرفه ای! ولی بعدش فهمیدم که من خیلی بچه بودم که همچین تصوراتی داشتم چون "انتخاب" از هر نوعش مستلزم کلی خالی بندی و وعده وعید و خود بزرگ بینی و قربون خود رفتنه که بنده کلی در تار و پودم همچین چیزی تنیده نشده! در حدی که آدم هایی هم که میان از کار و سلیقه و تخصص من تعریف می کنن من آب میشم از خجالت و کلی سرخ میشم ! 

 

7: خلاصه میخواستم بگم خیلی به اعتماد به نفس این آدم ها حسودیم میشه! 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)