دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 

 

یه حس خاص وقت دیدن بازی ابر و نور و فرم درست روبروی چشمام....

 

 

شمام شریکید....♥

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

X این عکس ها نوشته های بالایی مال پنجشنبه غروب همون موقعی که این عکس ها رو انداخته بودمه ولی اون ساعت هر کاری کردم نتونستم عکس ها رو آپلود کنم که داغ و تازه بذارم تو وب تا الان.

XX جمعه تمام روز تو خونه بودم و با اینکه خیلی از کارهای تمیزکاری خونه رو روز قبلش انجام داده بودم با اینحال تا خود ظهر کارهام طول کشید و بقیه روز هم به خودم مشغول بودم واصلا از خونه بیرون نرفتم. جناب پارتنر هم که موقع امتحاناش هست و حسابی داشت درس میخوند و تو اتاق بود. دیگه واقعا کلافه شدم از تموم روز تو خونه موندن برای همین هم دوستم که زنگ زد و گفت شب بریم دوچرخه سواری با کله قبول کردم و ساعت 10 قرار گذاشتیم خودمون و همسرانمون بریم که ما دوتا دوچرخه سواری کنیم .

نشون به اون نشون که تا سوار دوچرخه شدم و یکی دو دور زدم حس کردم کمرم رگش گرفت ولی  به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم . یکی دوباری هم این وسط متذکر شدم به پارتنر که گفت وا نیستا تا امشب هر کدومتون 5 کیلو کم نکنید بر نمیگردیم خونه!!! ما هم حدود یک ساعت و رب هی تو اون بوستانه دور خورمون چرخیدیم و از لای آدمهایی که اومده بودن شام بخورن لایی کشیدیم و کلی سورژه شدیم تا برگشتیم خونه.

من دیگه می دونستم بی برو برگرد کمرم هنگ کرده ولی یه جورایی چون بدنم گرم بود متوجه عمق تراژدی نشده بودم . بعد هم که  رسیدیم خونه پریدم زود یه دوش آبگرم گرفتم و بعد با کمری دردناک خوابیدم! که البته تا صب خوابم نبرد از درد کمر و صب زود هم که پارتنر داشت میرفت بیرون یه چشمم رو باز کردم به زور و گفتم کمرم درد میکنه و احتمالا عکس العمل خاصی ندیدم از طرف مقابل چون خوابم برد بعدش و خبری هم از طرف نبود!! خلاصه همین شد که من چهار چنگولی موندم تو تخت و با هزار بدبختی خودمو کشیدم پایین وچند تا قرص خوردم و کیسه آبگرم گذاشتم و ژل مالیدم به کمرم و چون به مشتری قول داده بودم واقعا به سختی خودمو رسوندم سر کار.

میدونستم یه بلایی سرم اومده که خیلی جدیه تو عمرم کمر درد به این وحشتناکی ندیده بودم. دیگه زنگ زدم به پارتنر که آی کجایی و چرا به من توجه نکردی که من گفتم کمرم درد میکنه و یکم کولی بازی در آوردم و یکم حالگیری هم کردم و زنگ زدم به شاگردم که بدو بیا من باید برم دکتر و از اونطرف هم پارتنر تماس گرفت که داره میاد منو ببره دکتر .

خلاصه نیم ساعت بعد رفتم درمونگاه و چند تا آمپول دردناک که دردشون از خود کمر درده بیشتر بود زدم و راهی خونه شدم و بصورت افقی تمام دیروز رو با کمردرد شدیدی که انگار نه قرص و آمپول و کیسه آبگرم حریفش نبودن تا کردم! این وسط هم به مامانم زنگ زدم و تعریف کردم که چه بلای خانمان برا اندازی سر گل دخترش اومده و مقدار متنابهی هم بغض و اینها کردم که دل اون بنده خدا کباب شد که نیست که مواظبم باشه و اینها... :(  ولی خدایی پارتنر خیلی بهم توجه کرد و خواسش بهم بود بنده خدا با اینکه امتحان داشت تا قبل اینکه بره برای امتحان کلی به من سرویس داد و برای همین هم از اینکه صبش توجه نکرده بود و رفته بود سر کار از سر تقصیراتش گذشتم!!

امروز صب شکر خدا بهتر بودم و از ترس اینکه نکنه مجبور شم یه روز دیگه هم تو خونه بمونم و بپوسم و مثل خرس قطبی فقط بخورم تا معده درد بگیرم ساعت 7 صب از خونه زدم بیرون و برای اولین بار بعد از نمیدونم چند مدت اینجا ساعت 7ونیم  صب باز بود امروز!!

این بود انشای من!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ | توسط ویولا | نظرات () |


قالب وبلاگ : sadafi:)