دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠

 

بازم یه آخر هفته ی دیگه...

 

به امید یه آخر هفته ی خوب ، به امید یه حال _ خیلی خوب....

به امید اینکه پاییز عزیزمون زودی از راه بیاد وبا هوای فوق العاده اش و راز آلودگی

همیشگی اش، سرمست و شیفته و عاشقمون کنه.....




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧

 

پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید بین-ستاره ای اگه هیچی هیچی برامون نداشته باشه لااقل 2-3 ساعت ماها رو تو بزرگی و شگرفی این جهان هستی غرق می کنه، جدای از اینکه یه فیلم کامله که جنبه های مختلف زندگی رو به نمایش می گذاره.. برای من که چیز جالبی بود، بعد از یکسال که از دیدن فیلم جاذبه می گذشت ، همچین چیز عجیبی رو می خواستم تا بازم بهم تلنگر بزنه... راستش همین الانم تو همین لحظه اگه موقعیتش برام جور می شد یکی از داوطلبینی می شدم که حاضر بود بره یه سفر دور و دراز بین ستاره ای و بین کهکشانی و اصلا چند ده سال بعد برگرده شاید تا اون موقع و توی اون شرایط اولویت ها و حساسیت ها و اصلا خود زندگی برام چیز دیگه ای تعریف شده باشه... کاش می شد...

-صبح ها بیشتر حرفم میاد ولی هم کار هست هم فرصت نیست که چیزی بنویسم و حالا هم که اومدم حس و حالش نیست... بعد از یه بحث بد با پارتنر همینم نوشتم که یکم ذهنمو منحرف کنم.... امروز هورمون هام یکی زیاده روی کردن و خب غیر منصفانه هست که نگم بد بهانه ای هم دستم اومده بود برای قشقرق درست کردن!!! خدایا صبر صبر صبررررررررررررر




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٢

 

 

امروز اولین روزیه که بعد از اون جمعه ی کذایی! اومدم سر کار!!! 

با اجازتون استراحت مطلق بودم بخاطر بی فکری و بی کله بازی جمعه! فکر کن 10 نفر آدم گنده! پاشدیم رفتیم 180 کیلومتر اونور تر!! دنبال دیدن یکی از 4 جاذبه دنیا! یه تپه نوردی نیم ساعته ساعت 2 ظهر از یه مسیر پرشیب و سنگلاخی! هیچکس هم فکر نمی کرد من آخ بگم-که اونموقع هم نگفتم!!!- از ساعت 7 صبح بیرون بودیم و با حساب اون همه راه رفت و برگشت که در حد 400 کیلومتر شده بود(بغیر از تپه نوردی!) ساعت حدود 11 شب خونه بودیم... تا صبحش از کوفتگی و خستگی بی تاب بودم و نتونستم بخوابم ، صبحش که پارتنر هم خواب موند و دیر رفت سر کار و من بعد اون بلند شدم به آماده شدن و رفتم دستشویی و ..... خب اون چیزی که نباید می شد شد! خ.و.ن.ر.ی.ز.ی داشتم! شوکه شده بودم و باورم نمی شد برای من داره این اتفاق می افته، از ترس نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم و می خواستم به روی خودم نیارم... اولش هم نیاوردم! خیلی شیک و مجلسی آماده شدم که برم آفیس... از تو خیابون فرعی مون که پیچیدم تو جاده اصلی دیدم یا خداااااا قیامت شده انگار! اون میدونی که باید دور می زدم و 600-700متر  بعدش می رسه به آفیس رو بستن و همه خیل ماشین ها رو دارن راهنمایی می کنن به سمت یه خیابونی که از اونور برن و در حالت عادی مثلا این مسیر 7-8 دقیقه فاصله داره با آفیس من چون باید دور شمسی بزنم تا برسم ولی در اون شرایط ترافیک و بسته شدن راه ها توسط نیروی محترم رانندگی( که البته بخاطر آوردن شهید های غواص بود) من این راه رو تو 45 دقیقه تازه از مسیر های فرعی و راه هایی که بلد بودم و خیلی از اون ماشین ها که مسافر بودن بلد نبودن، طی کردم!!!! یعنی داشتم می مردم از کلاج ترمز و اونجا دقیقا یاد اون وقتایی افتادم که آشتی می گفت پاشو دیگه حس نمی کرد از درد بس که کلاچ ترمز می گرفته تو ترافیک. خب ما اینجا اصلا عادت به همچین راه بندون ها و ترافیک هایی نداریم یعنی تو ایام تعطیلات هم که شلوغه و خیابونا کیپه بازم گره نداره و ترافیک روونه ولی اون روز، روز من نبود با اون حال و روز نه راه پس داشتم نه راه پیش! یعنی می خواستم برگردم خونه هم نمی تونستم.می خواستم ماشینو یه جا بزارم پیاده برم هم نمی تونستم چون حال خوشی نداشتم و نباید پیاده می رفتم... خلاصه که رسیدم آفیس و تازه فهمیدم یه کارهایی باید بکنم! اول زنگ زدم پارتنر و داستان و گفتم و اونم خیلی ترسید و نگران شد و گفت که داره میاد بریم دکتر، گفتم صبر کن اول بپرسم باید چیکار کنم بعد تو بیا. خلاصه زنگ زدم به همسر همکار پارتنر که ماما هست و گفت که سریع باید با دکترت تماس بگیری و احتمالا سونوگرافی انجام بدی که ببینی چیه و کلی هم دعوام کرد که تو این شرایط آدم می ره پیاده روی طولانی(روم نشد بگم رفتم تپه نوردی و اونطور هم!!!!!) بعد زنگ زدم مطب که دکترم نبود و خوشبختانه شماره همراهش رو کارتش بود و خوشبختانه تر هم اینکه بعد از 3 بار تماس-برخلاف اکثر متخصص ها!!- گوشیشو جواب داد و گفت سریع برو یه سونو اورژانسی بده برای من بیا و چون خودش نبود مطب بردم پیش دکتر عمومیم و برام سونو نوشت واز ساعت 12 تا ساعت 2 عصر با پارتنر 3-4 تا مرکز سونوگرافی رفتیم که هیچکدوم اون موقع سونو انجام نمی دادن و آخرش هم ساعت 5 عصر رفتیم شهر دوست و همساده و اونجا یه معرف فرستاده بود مارو که قبولمون کرد و بعد نیم ساعت سونو انجام شد و صدای قلب 3میلی متری رو که حالا شده بود 30 میلیمتر رو شنیدم و هیچوقت اینقدر از اینکه دارمش خوشحال نشده بودم! و بعد هم گفت فعلا زندست!!!! می خواستم خانوم دکترو خفه کنم واسه این حرفش! بعد هم گفت جفت خیلی اومده پایین و ببر پیش دکترت ببین چی میگه. بعد هم که بردم دکتر و گفت خدارو شکر بخیر گذشت و باید استراحت کنی و یکسری کارها-اوهوووم-!!!!! رو اصلا نباید انجام بدی!!!!!!! و مواظب باشی و اگه دوباره تکرار شد یه سری دارو نوشت که استفاده کنم و خیالم تا حدودی راحت شد! 

حالا وسط اون همه استرس خودم روزی 10 بار زنگ زدن خواهر بزرگه پارتنر رو که ییهووووو خیلی به سلامت من ! دقت کنید شخص من!! علاقمند شده بود رو فاکتور می گیرم که دیگه با تماس های زیادی و اصرار های خیلی خیلی زیادترش مبتنی بر استراحت کردن و کار نکردن و مخصوصاااااااااااااا سر کار نرفتن!!! دیوونم می کرد!! یعنی دیگه می خواستم سرش جیغ بکشم! شده بود اندازه 10 تا مادر شوهر! با یه لحنی امری و تهدیدی هم حرف می زد که من توش اصلا دلسوزی احساس نمی کردم چند بار گفت پاشو بیا اینجا خونه ما گفتم نه دستت درد نکنه! هر روز هم چند بار زنگ می زد و اگه جواب نمی دادم اس ام اس می داد و اگه اونم جواب نمی دادم و با نمی دیدم تو تلگرام پیام می فرستاد و آمار کارمو می گرفت و تو هر چند بار صحبتم هم من فقط می گفتم چشم باشه چشممممم که تمومش کنه و دست از سرم برداره!!!!! خدارو شکر الان بهترم و به من زنگ نمی زنه و از پارتنر حالمو می پرسه!

دیگه اینکه تا بحال این تجربه رو نداشتم که از استراحت کردن بدم بیاد! مخصوصا اینکه واقعا نتونم کاری انجام بدم و فقط دراز کش باشم و یا نهایتا نشسته! تمام بدنم از شدت بی تحرکی درد می کرد و حالم خیلی بد بود و وضع خورد و خوراکم هم که افتضاح!! خواهر های پارتنر که تماس می گرفتن تعارف می کردن که می خواهی غذا درست کنیم بفرستیم و یا بیاید اینجا ناهار ولی بی معرفت ها من که می دونستم همش الکیه وگرنه یدونشون محض نمونه یه نیمرو درست نکرد بفرسته برامون! هعه! البته اگه من یه درصد توقعی داشته باشم! بیشتر دلم میخواست پارتنر متوجه این تظاهر ها و محبت های تعارفی بشه که خب کسی که نخواد ببینه نمی بینه! تازه خنده دار تر می دونید چیه؟ همشون می دونن من نمی تونم غذا درست بخورم یعنی مثلا هوس یه چیزی هم داشته باشم اگه خودم درستش کنم اصلا یه قاشق هم نمی تونم بخورم چون یکی دوبار امتحان کردم و دیگه از بس میوه و ابمیوه خورده بودم داشتم می مردم! جمعه که بیرون بودیم وناهار کباب بود شاید به زووووور دوتا تیکه فرو کردم تو حلقم و میگفتم میل ندارم واقعا وقتی داشتم با خواهر ها و خالش صحبت می کردم و گفتم اصلا دلم الان بیشتر پلو خورشت می خواست تا کباب ، پرسیدن مثلا چه غذایی گفتم خورشت آلووووو به به.... هووووم.... تازه چند بار هم وصفش رو کردم و کلی هم حال کردم از تصورش!!!(فکر کن چه بلایی  سر من شیکمو اومده که به همین جاها رضایت هم میدم!!!) بعد دیروز که تعطیل بود ومنم این مدت تو خونه بودم و برنامه ای هم نداشتیم و نمی تونستیم هم داشته باشیم پارتنر گفت بریم خونه بچه ها! شب قبلش زنگ زد و قرعه به نام خالش افتاد! چون تنها هم هست سعی می کنیم بیشتر بریم سر بزنیم و من هم از قبل به پارتنر گفته بودم من غذا میخوام!!!! مردم از گشنگی آخ جون میریم پلو خورشت می خوریم(غذای بیرونو اصلا نمی اتونم بخورم نه مزشو دوست دارم نه چربیشو) خلاصه کلی شیکمم رو صابون زدم! هیچی دیگه رفتیم سه شنبه خونشون دیدیم بوی غذا پیچیده ولی اصلا آشنا نیست وبرای من هم اصلا اشتها برانگیز نیست! بعد فکر کن که خاله خانومشون نه گذاشته نه برداشته رفته غذای مورد علاقه خودش و پارتنر رو که من اصلا دوست ندارم و چون هیچوقتم درست نمی کنم پارتنر هر وقت میخواد بره خونه خالش بهش می گه درست کنه که اونجا بخوره رو درست کرده!!!!!!!!!!!!! وای نمی دونم تا بحال همچین شکست عشقی ای رو خوردین یا نه! ولی اصلا دوست ندارم بگم که جاتون خالی بود حال اون لحظه من رو میدیدین!!! میخواستم یه کلاشینمف بردارم خاله و پارتنر رو با هم از رو کره زمین نیست کنم و برای اینکه داشتم از حرص و گشنگی هم می مردم بدون هیچ حس غذاب وجدانی رو کردم به پارتنر گفتم کوفتت بشه الهیییییییییییییییییییی!!!!!! البته که چقدرم براش مهم بود! اونقدر لنبوند که می گفت دارم می ترکم دارم می ترکم و تا شب هیچی نتونست بخوره! منم دلمو به اون ته دیگ نونی خوش کردم که البته نتونستم همونقدر که کشیده بودم رو هم بخورم و یذره قیمه مونده ی بدون گوشت که لپه هاش له شده بود هم ته یخچال بود (که من عمرا قیمه اینشکلی رو اصلا نگهش دارم  و یکراست تو سطل آشغاله جاش!!) که چون من اون غذای مورد علاقشونو دوست نداشتم و لب نمی زدم برام گرم کردن گذاشتن جلوم(الزه اون موقع خاله خانوم فرمودن عههههه من نمی دونستم دوست نداری این غذا رو!!!جل الخالق آخه چطور این همه سال من و پارتنر گفته بودیم من دوست ندارم و درست نمی کنم نمی دونست!!!!) منم به زور شاید یه قاشق از اون خورشت بد قیافه و وامونده رو ریختم رو یه تیکه پلو و خوردم!!! تازه اصرار اصرار که شامم بمونید غذا هست!!! من واقعا دیگه حرفی برای گفتن نداشتم فقط جمع کردم رفتی یکی دوجا کار داشتیم و بعد هم یه لیوان ابمیوه برام خرید پارتنر(البته من مجبورش کردم!!!) و اومدیم خونه! خب بسه دیگه دلم وا شد حرفامو زدم پشت سرشون! مردم بس که بهم توجه می شه این روزا دیگه این تجربه هم لازم بود که خیلی خوش خوشانم نشه!!!!!

این بود انشای من فعلا!

 

*حالا که زحمت می کشید و این همه نوشته های منو می خونید و چشمای قشنگتون رو می زارید منم میخوام چند تا عکس که مال سری های قبل و عکس  چشمه ای هم که رفتیمو براتون آپلود کنم امیدوارم باز بشه برای همه.

از اون مدل سالاد هایی که اسم نداره چون خودم هرچی دوست دارم می ریزم توش و فوق العاده هست!

 

 اینم من در سالن کنسرت گروه سون که پارتنر رو تشویق کردم بره برام از این دستبند شبرنگی ها بخره و رفت این همه برای بقول خودش بچش خرید تا حال کنم :)

 

اینم دوتا عکس از چشمه زیبایی که بعد از تحمل کلی مشقت رسیدیم بهش و حیف که از اون همه زیبایی فقط یه تیکه کوچیک باقی مونده بود و بقیه قسمت ها مثل بیشتر جاها خشک شده بود




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٥

 
 
سلام به همه لبخند
امیدوارم خوب باشیدقلب. امروز که از خونه اومدم بیرون دیدم هوا ابر داره و آفتاب نیست(البته الان آفتاب شده) و نیمه ابری و سایه هست، کلی انرژی خوب گرفتم و حس خوشایند اینکه نزدیکه پاییز شده بهم دست داد. از خدا می خوام همه روزهاشونو با کلی حس های خوب و مثبت شروع کنن.
برای فردا قرار گذاشتیم چند نفری بریم بیرون. یه چشمه طبیعی و منحصر بفرد که از اون فقط 4تا تو کل دنیا وجود داره تو حدود 2 ساعتی اینجاست و من و پارتنر برای اولین بار قراره بریم و ببینیمش باداب سورت و این چیزیه که من خیلی وقته دلم میخواسته برم و نمی شده و حالا اینبار قسمت شد که بریم و ایشالا به خیر و خوشی می ریم و بر می گردیم .
*بچه ها فکر کنم پرشین باز دوباره داره عربی می رقصه!!!! هر کاری می کنم نمی تونم تنظیمات قلم رو به شکل اول بر گردونم! واسه همین هم بولده هم ایتالیک!گیر داده ول هم نمی کنه!
دیروز صبح مثل اکثر صبح ها خیلی خسته و بی حال بودم. از ساعت هفت و نیم صبح بیدار شده بودم ولی اصلا نمی تونستم از خونه بیام بیرون. ماشین هم نداشتم و متوجه شدم که این مدت که همش و همش با ماشین تردد می کردم چقدر تنبل و کرخت شدم ولی خداییش هوا هم خیلی گرم و شرجی بود و آفتاب تو مخ آدم بود و شر شر هم عرق می ریختی. تو همین گیر و دار رفتن و نرفتن بودم که دیدم یه آقایی درست رو برو در خونمون با پیکان وانتش بساط  ظروف رویی رو بپا کرده من هم  خیلی ظرف وقابلمه رویی دوست دارم یعنی همه اون سرویس های چدن و استیل و سرامیکی یه طرف! کته تو  قابلمه رویی یه طرف دیگه!!!! دیدم آبکش و ملاقه و لیوان و کاسه و کلی از این ظرف و ظروف ها داره و خدا شاهده فقط این تونست منو اون لحظه از تو خونه بکشونه بیرون! هیچی دیگه رفتم ازش دوتا لیوان رویی خریدم( از اینا که قبلنا توش یخ درست می کردن ولی من برای پیک نیکمون خریدم چون بدم میاد ظرف فلزی تو فریزر به پوست آدم می چسبه انگار می خواد قلفتی بکندش!) و دوتا هم کاسه! البته بعد پشیمون شدم چرا یه ظرف خاصی که داشت وبرای درست کردن آبگوشت استفاده می شد رو نخریدم! البته پارتنر هم گفت می خریدیش ، حالا ایشالا دفعه بعد. بعد هم خرید ها رو گذاشتم تو خونه و رفتم که بیام آفیس! تا ظهر هم زیاد حال و احوال خوبی نداشتم و ظهر هم تو گرما چون باید از سوپر خرید می کردم  با تاکسی برگشتم خونه ، گرما زده و کلافه.چند دقیقه نشده بود که کولرو زده بودم و هنوز خونه خنک نشده بود که برق رفت!!!!!
یاد حرف دیروز پارتنر افتادم که با رییس اداره برق اینجا آشناست و بهش گفته بوده فعلا برنامه روتین اینطوریه که یک روز در میون برق شهر دو ساعت قطع می شه یعنی یه روز سمت ما قعطه و یه روز دیگه اونور شهر قطع ه! خلاصه که دستشون درد نکنه با این برنامه ریزی دقیقشون!!!! درست تو ذل گرما! هیچی دیگه... همینطور تو گرما وایستادم تا یکم شیرینی درست کنم آخه چند وقته دلم خیلی شیرینی می خواد ولی در عین حال منی که اونطور شیرینی دوست بودم دلم اصلا شیرینی های توی قنادی ها رو نمی خواد و یه شیرینی کم شیرین و خاص می خواستم که خیالمم از بابتش راحت باشه، چند تا رسپی مختلف هم داشتم که خیلی وقت بود دوست داشتم امتحانشون کنم و بالاخره تصمیم گرفتم یه چیز سالم تر و کم شیرین تر درست کنم که می شد اون رسپی پای سیب_ آنا... حالا برق رفته،آب هم که پمپ خاموش بشه اصلا نمیاد بالا و منم عرق ریزان مجبور شدم سیب هار و دونه دونه  رنده کنم ، این وسط دوتا ناخن عزیز شست هام به ملکوت اعلی پیوستن با رنده محترم. بخ سیب های رنده شده آبلیمو زدم و اومدم خمیر رو درست کردم دیدم آرد سفید خالص ندارم و آرد شیرینی پزیم با سبوس قاطیه. مجبور شدم به زحمت اون قسمت های سبوس رو جدا کنم( که زیاد هم موفق نبودم ) و از اونجایی که آدم عجول و بی حوصله ای هم هستم و با اینکه می دونستم چیزی که من دارم الان تلاش می کنم درست کنم زیاد پایبند رسپی اورجینالش نیست ولی دل زدم به دریا و کارمو ادامه دادم و خلاصه با برقی که نبود و یخچالی که خاموش بود خمیر رو یه مدت گذاشتم تو فریزر و مارمالادم گذاشتم آماده بشه و خودم رفتم بقیه فیلم زنان کوچکم رو ببینم( از نوجوونی عاشق رمانش و کارتونش بودم) و آخراش که برق اومد و دوباره رفتم سراغ خمیر ولی وقتی که پهن می کردم هم با اینکه زیرشو آرد پاشی کرده بودم میچسبید به سطح زیریش و هم می چسبید به چوب خمیر باز کنم و بعد هم کنده نمی شد و پاره می شد و با یه مکافاتی یه چیزی که زیاد شبیه اون خمیری که باید می شد بدست آوردم و گذاشتم کف قالب و از مارمالادم که چشیدم دیدم هی وای من نه تنها شیرین نیست ، بلکه چون دوتا از اون 4 تا سیبه سیب ترش فرانسوی بودن، ترش هم هست! تازه من بخاطر همین یه قاشقم بیشتر شکر ریخته بودم ولی خب از اونور آبلیموشم دوبرابر ریخته بودم! دیگه سریع سرهمش کردم و دیدم خمیر زیاد اومده و به این پای سیب هم که امیدی نیست سریع یکم خمیر دیگه باز کردم و یه هلو رو اسلایسی کردم با پوست و گذاشتم وسطش و یه قاشق هم پودر قند ریختم روشون و یه خمیر دیگه هم گذاشتم سرش و با اون پای سیب کذایی گذاشتم تو فر، اینم بماند که زمان تو رسپی بود 20 دقیقه با حرارت 180 ولی پای های من 40 دقیقه هم بیستر با حرارت 200 بودن تو فر و آخ نگفته بودن! آخرش مجبور شدم گریل رو روشن کنم تا یکم برشته بشن ولی  وااااااااااااااای بو داشتن یه بوی رویایی و عالی که عاشقش بودم. این وسط ها هم دوستم پیام داد که کی می ری آفیس بیام پیشت و من هم گفتم پارتنر دیر میاد و من خونم پاشو الان بیا که اابته 3-4 ساعت بعدش اومد و  با پای سیب کذایی و پای هلوی خوشمزه که عالی شده بود ازش پذیرایی کردم. البته پای سیبشم خوب بود ولی پای سیب نبود! بعد هم جمع کردیم با نی نی خوشگلمون رفتیم آفیس و تا 9 که پارتنر بیاد دنبالم اونجا بودیم، خوب بود!
 
*شایان ذکره من یه هفتس نمی تونم ناهار شام درست بخورم و همه این چیزایی که تو روز می خورم شامل میوه و شیر موز  و مثلا این تارت ه ، شدن ناهار و شام من! منی که عاشق آشپزی بودم با اکراه در یخچال فریزر رو باز می کنم و یه چیزیبه زور برا پارتنر سرهم میکنم. اگرم یه وقتی یه خوراک درست و درمون هم بخورم باید ساعت ها بعدش جوابگوی دل درد و دلپیچه ای که میگیرم باشم! فقط تنها نکته ی مثبتش اینه برام که تو این دوماه وزن اضافه نکردم و واقعا ملتمسانه از خدا می خوام که بتونم بدون اینکه یه افسردگی عجیبی از اضافه وزن نجومی پیدا کنم، با همین شرایط نرمال این دوران رو بگذرونم.آمین!




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٤/٥/۱٠

 

سلام عزیزانم

صبح بخیررررررررررر(آشتی جون ببخشیدا ولی تا ساعت 12 هنوز برای من صبه عینک!)

خوبید همگی؟ من که امروز خوبم شکر خدا. البته اگه دل درد امروز صبو که یه ساعت معطلش بودم تا خوب شه و بتونم بیام سر کار و نادیده بگیرم ! الان خوبم خیلی خوب! تازه فکر کن در حدی که تو راه آفیس داشت یکی از آهنگ های قشنگ ولی غمگین ابی پخش میشد من ییهوویی فولدر رو عوض کردم و یه آهنگ شاد از شها.ب جون_ تیام گذاشتم و خیلی شادتر شدم از خود راضی کاری که معمولا نمی کنم و آهنگ های ملو و آروم و عاشقونه رو بیشتر می پسندم ابی هم باشه که خیلی بیشتر!

خب اون یه پاراگراف بالا رو صبح نوشتم و پیشنویس کردم و الان ساعت از9 شب گذشته و همچنان شکر خدا حالم خوبه. این وسط هر بار اومدم یه کار مهم انجام بدم با سیستم، کل برقامون و کامپیوتر بعلت ضعف ولتاژ برق منطقه خاموش می شد و همه کارام از صب نصفه نیمه مونده...

آخرین خبر اینکه پارتنر برای فردا عصر بلیط کنسرت خریده گروه سون که بریم و البته ما می خواستیم سانس آخرش باشه که تموم شده بود و مجبوری سانس اولش رو گرفتیم! البته پنجشنبه که من سایت رو چک کرده بودم هنوز چند نفری جا داشت برای سانس آخر ولی اون موقع با پارتنر حرف نمی زدم و برای همین هم اصلا نمی تونستم بلیط بخرم چون ممکن بود تا فردا هم با هم قهر بمونیم!!!! ولی شبش که اومد دنبالم و رفتیم خونه ، تو زمانی که پایین بود(آخه داشتن در آپارتمانمون رو ریموتی می کردن و تا 11 شب پایین بودن آقایون بالا سر اوستا کاره) رفتم تو آشپزخونه و دیدم سینک آشپزخونه که هفته ای چند بار از دست این جرم و گچ آب ، کدر و پر لکه!، داره برق می زنه!!! آخه کارهای تمیز کاری رو ما معمولا جمعه ها یا روزهای تعطیل از صب تا ظهر انجام میدیم ولی پارتنر سینک رو شسته بود و برق انداخته بود و بعد که یکم به دور و برم دقیق شدم و چراغ ها رو روشن کردم دیدم خونه هم تمیزه و همه خونه رو جارو برقی کشیده و کلی ذوووق کردم!!!!! یعنی از سر کار یکی دوساعت زودتر اومده بود و کارهای خونه رو بیشترش رو انجام داده بود و تازه کلی هم گوشت خریده بود برای خونه و ساعت 11 و خرده ای که اومد بالا میخواست کباب درست کنه که من گفتم نمیخواد آخه اگه اون وقت شب میخوردم که تا صب نمی تونستم بخوابم و هضم نمی شد و برای همین هم گفتم باشه برای بعد و بچه نشست تموم گوشت های خورشتی و کبابی رو خرد کرد و من بسته بندی کردم و  بعدم رفت خوابید!  - همینجا اعتراف می کنم که با اینکه از ذوق این کارهاش دلم میخواستم بپرم بغلش کنم و ماچش کنم ، ولی چون شب قبلش خیلی خیلی ناراحتم کرده بود و اشکمو در آورده بود و با لجبازی های دیوونه کننده اش سوهان روحم شده بود هر طوری بود جلو خودمو گرفتم و اصلا بروی خودمم نیاوردم که این کارها رو انجام داده!!! چیزی که می دونم دوست داره بروش بیارم و کلی هم ازش قدردانی بکنم ولی این یه بار و حق داشتم اون کارو نکنم و پشیمون هم نیستم!_ بعدش همون شب پارتنر رفت خوابید ولی من تا ساعت 3 صب نتونستم بخوابم و گشنم هم بود آخرش یه لقمه نون پنیر خوردم و به زور خودمو خواب کردم!!!!!

.... ادامه داره... شاید فردا بقیشو نوشتم الان دیره مشتری دارم و بعدم باید برم!

خب بقیش اینکه: بخاطر دیر خوابیدن پنجشنبه شب، جمعه هم ساعت 10ونیم از جام بلند شدم! البته از ساعت 8 و خرده ای چند باری از سر و صدای آب و شستن دستشویی و حموم پارتنر بیدار شدم ، یه بارم متوجه شدم داره تی می کشه ولی نه حالشو داشتم نه اصلا موقعیت مناسبی بود که بخوام بیدار بشم!!! گفتن بذارم خوب کارهاش تموم شد بعد منم بیدار شم!فرشته دیگه همون ساعت 10 ونیم هم دیدم داره یه کوه لباس هاشو اتو می کنه و منم سرم درد میکرد ولی چون برای ناهار خونه خواهر وسطی پارتنر دعوت بودیم( به مناسبت هفتین سالگرد فوت مامان پارتنر) دیگه بدود رفتم دوش گرفتم و یه چیزی خوردم و حاضر شدم و تا برسیم ساعت 12 شده بود و همه جمع بودن از جمله خاله و دایی ها و پسر دایی و خانومش(که تقریبا هم سن و سالیم و اوندفعه رفتیم فوتبال!!!) بعد اینجا تا رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم خواهر کوچیکه پارتنر دویید اومد پیشم تو اتاق ( آخه به این خواهر کوچیکش سه شنبه شب که ییهوویی شد رفتیم خونشون شام ، گفتم قضیه عمه شدن رو!!! و لی قبلش گفتم این موضوعی که الان میخوام بهت بگم رو تا جمعه پیش خودت نگه دار و اونم قبول کرد و اون موقع که بهش گفتم خیلی ذوق کرد و خوشحال شد و داشت بال در می آورد) بهم گفت الان میگی؟ الان بگوووو بگووو به بقیه!!! یعنب ابن قضیه که دیگه نمی تونه نگه داره این مطلبو پیش خودش از تو چشماش داشت میزد بیرون!!!! ولی من گفتم آخه الان که همه هستن و من معذبم پیش شوهرهاشون و پیش دایی ها و پسردایی و اینها گفت که اشکال نداره و خجالت نداره و بعد هم دلیل اصلی مو گفتم که چون همسر پسردایی پارتنر پارسال باردار شد و بعد از یک ماه و اذیت هایی که شد متوجه شدن که خارج از ر.حم هست و با جراحی س.ق.ط کرد بچه رو و یه تخم.دان.ش رو هم از دست داد و فکر کردم اگه جلو اینها این خبرو بدیم و همه خوشحالی کنن و تبریک بگن این دختر شاید دلش بشکنه یا ناراحت بشخ ژیش خودش و از شرایط خودش و بخاطر همین دوست نداشتم برم وسط جمعیت این قضیه رو جار بزنم و برای همین هم دونه دونه خواهر های پارتنر رو کشوندم تو اتاق و قضیه رو بهشون گفتم و اونهام خدایی اش خیلی خوشحال شدن و کلی تبریک گفتن و از همه بیشتر هم از ابراز احساسات و اشک شوقی که خواهر بزرگه پارتنر ( که یه زمانی میخواست سر به تن من  نباشه!!!!) متعجب شدم و چشاش اشکی بود و میگفت اشک شوقه و جای مامان خالی که الان اینجا باشه(مامان خودشون که به رحمت خدا رفته رو می گفت ) و خوشحال بودن از این خبر خوب و من هم از روی برنامه گذاشته بودم امروز بهشون بگم که چون سالگرده این قضیه باعث بشه یکم حال و روحیه شون بهتر شه و زیاد ناراحتی نکنن.... البته اون ملاحظات من چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد و یهو خواهر وسطی پارتنر که خونشون بودیم پرید وسط جمعیت و گفت هورااااااااااا من دارم عمه می شم!!!!!(آخه تو بگو عمه شدن هم این همه خوشحالی داره آخه؟؟؟!) شیطانو خلاصه کل ملت رو در جریان قرار داد و منم چند کیلو عرف شرم ریختم و کلی خجالت کشیدم!

دیگه نمی تونم بقیشو بگم باشه برای بعد ، دیره فعلا بای!!!!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥

 

سلام دوستا خوبید؟

چند روزه همش می خوام بیام و چارکلوم بنویسم، البته نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه همینطوری برای روزانه نویسی و حال و احوااال... ولی فرصت نمیشه. برعکس این روزها که همش دنبال آرامشم ولی بخاطر استرس پیدا کردن جای جدید همش بهم فشار میاد و کل این روزا نفهمیدم چطوری گذشت و من چیکار کردم و کارامو چطور انجام دادم و ... کلا کار تعطیل... تلویزیونمون هم یه هفته پیش ها یه روز عصر که اومدم روشنش کنم روشن نشد و بعد فهمیدیم بدبخت خواب به خواب رفته!!!!! فکر کن! نوی نو! هیچی دیگه این وسطا یه دو سه تومن هم خرج افتاد دستمون و البته هنوز نخریدیم تی وی جدید و فعلا از تی وی 21 اینچ آفیس استفاده میکنیم و من واقعا دیگه هیچی نمی تونم ببینم! چشمام اون سایز تصویر رو حلاجی نمی تونه بکنه! از حرص این تی وی هم شده باید پارتنر خان یه 50 اینچی برام بخره!قهر

فعلا خوشی امروزم هم خوندن این پاراگرافه.." شما در سه ماهه اول حاملگی قرار دارید که بسیاری از زنان در این مرحله، مشکلات معمول حاملگی را تحمل می کنند. بواسطه حالت تهوع صبحگاهی (که ممکن است ظهر و شب هم رخ بدهد)، ممکن است نگه داشتن غذا در معده غیر ممکن باشد! این حالتهای تهوع تا حدودی به علت وجود هورمونهای دوران حاملگی در بدن شما ایجاد می شوند. یک بسته بیسکویت را در کنار تخت خواب خود بگذارید و قبل از بیرون آمدن از بستر، چند تا از آنها را بخورید تا از بروز حالت تهوع جلوگیری کنید. البته همه خانمهای حامله دچار تهوع صبحگاهی نمی شوند؛ لذا در صورتی که شما به این مشکل دچار نشده اید، نگران نباشید؛ شما از معدود خانمهای خوش شانس هستید!"  امروز رفتم تو هفته ی 8 و من یک خانوم خوش شانس هستم ... بلـــــــــــــــــــــــــــــه مژه

خب از بانک زنگ زدن باهان کار داشتن! باید زود برم اونجا. فعلا روز خوش♥





قالب وبلاگ : sadafi:)