دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 
نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۳٠

 

سلام دوستان،

من خوبم !

ببخشید بابت پست قبلی و ممنون از دلداری هاتون :) فکر کنم تو این روزها خیلیخیلی بیشتر از قبل دل نازک شدم و درجه ی لوسی ام رفته بالای 1000!

 تعطیلات خیلی خوبی بود.... با اینکه برنامه ی خاصی نداشتیم ولی داشتن این هوا و داشتن بارون برای من یه دنیا خوشی و سرخوشی داشت... هر بار می گفتم نمیشه این هوا همینطوری بمونه... نمیشه دوباره گرما نیاد و پاییز رو داشته باشیم و پارتنر می گفت که بجا این حرف ها سعی کن از هوا لذت ببری.. روز یکشنبه روز شلوغ و پر تحرکی بود برامون. ناهار از قبل دعوت شده بودیم رستوران برای مراسم یکی از آشنایان دور ولی شب قبلش پارتنر با پسر دایی و دایی و خواهر زاده اش و یکسری از دوستای اون قرار گذاشته بودیم صبحش بریم لب دریا برای شنا و بازی و این داستان ها. هوا که ابری بود و دریا نا آروم و شنا نمی شد کرد ولی توپ آورده بودن برای فوتبال ساحلی و من و همسر پسردایی پارتنر نشسته بودیم و تماشاچی بودیم که پسردایی اش و پارتنر و بقیه اومدن به زور مارو بردن تو بازی و من هی میخواستم نرم! ولی چون هیچکدوم در جریان شرایط من نبودن، اگه به مخالفت کردن ادامه میدادم فکر می کردن از رو تنبلیه و از اونجایی که من با پسردایی پارتنر خیلی کل! دارم کم نیاوردم و رفتم و حالا هر چی هم چشم و ابرو برا پارتنر میام دوزاری اش نمی افته! بعد یه ساعت بازی یهو میاد منو از پشت بغل می کنه و در گوشم میگه راستییییییییییییییییییییییییییییی تو نباید زیاد به خودت فشار بیاری و منم گفتم خب خسته نباشی ! گفت الان یادم اومد!!! نگران هیچی دیگه من که خط حمله بودم اومدم دفاع و چند بار هم روم تکل شد و با آرنج رفتن تو شیکمم و توپ خورد تو صورتم و ... خلاصه کم کم کشیدم عقب اومدم تو دروازه و بعدش دیگه چون خیلی داشت دیرمون می شد جمع کردیم اومدیم خونه که آماده بشیم بریم مراسم و ناهار! شانس آوردم! با این مواظبت کردنمون!ابله

من و پارتنر هم هستیم و همچنان نهضت قبلی مون رو ادامه می دیم و روزی 10 باز با هم قهر و آشتی و بحث و منت کشی داریم! اونم که اگه بیشتر از من لوس و نازک نارنجی نباشه، کمتر هم نیست و منم باید هی بهش توجه کنم و خلاصه بیخود دل خودمو صابون می زنم که می تونم یکم از موقعیت فعلی ام سوء استفاده بکنم!! هی هی زهی خیال باطل! خنده ولی در کل خدارو شکر که داریم بیشتر سعی می کنیم که با هم مهربون باشیم و هوای همو داشته باشیم، تقریبا هر چیزی که بخوام و هوس کنم رو پارتنر سعی می کنه برام فراهم کنه و  البته نا گفته نماند که من هم دختر خوبی هستم و تابحال چیزهای عجیب غریبی ازش نخواستم!!!( وای کی میشه من یکم هوس چیزهای عجیب و دست نیافتنی بکنم و بتونم پارتنر رو سر کار بزارم یکم شیطان) خب امروز وارد هفته 7 شدم! باید بگم هنوز هیچ حسی ندارم و نداریم! و در مرحله انکار بسر می بریم! قبول و باورش برای هر دوی ما سخته که بعد از این همه سال دوتایی بودن و این همه مدت تنهایی و بی خیالی و یه جورایی فراق بال! قراره یه اتفاقات اساسی بیافته بینمون و زندگیمون برای همیشه عوض بشه.... دیشب بعد از دکتر و سونوگرافی داشتیم تو خیابون قدم میزدیم و از جلو یه فروشگاه لباس بچه رد شدیم و من برگشتم سمت فروشگاه و به پارتنر گفتم که بیاد و از پشت ویترین لباسها رو ببینه و پرسیدم حسی درت ایجاد میشه؟؟؟ گفت نه!!!!!! گفتم خب چرا نه!!!! گفت بیا بریم الان فقط 3 میلی متره(تو سونوگرافی دکتر اندازشو بهمون گفته بود )!!!!!!! یعنی عاشقشم! از خودم بی خیال تر و بی حس تره!!! گفتم آخه ما چرا اینطوری هستیم! چرا فقط متعجبیم و باورمون نمیشه.... گفت نمی دونم....

هنوز به هیچکس نگفتیم.. من به مامانم هم نگقتم ولی دیگه همین امروز و فردا باید بهش بگم.. و نمی دونم چرا برام اینقدر سخته.. مامانم هیچوقت تو زندگیم از اونهایی نبود که بهم بگه باید دیگه ازدواج کنی ، دیگه باید بچه دار بشی.. هیچوقت هیچ کامنت مثبتی در این زمینه ها ازش نگرفتم و البته الان مثبت یا منفی بودن نظرش برام مهم نیست.. فقط بیان کردنش برام سخته.. هم با اون هم با بقیه... راستش خجالت می کشم... هنوز تو حال و هوای خودمم و باورش برای خودمم سخته که دارم از اون آدم مستقل و اون حس دخترونه و اون روزها فاصله میگیرم و..... من هنوزم فکر میکنم دارم با پارتنرم، دوست پسرم زندگی می کنم و این کارم رو سخت تر می کنه.. حالا هم باید روبرو بشم با این سختی ها.... ولی من قوی هستم و اینها هم چیز خاصی نیست....

موقع سونو که صدای قلبشو  شنیدم داشت با اون شدت و سرعت می زد یه احظه احساس کردم قلب خودمه که داره از جاش درمیاد... اصلا باورم نمیشه که یه موجود 3 میلی متری درون من هست که قلب داره و داره برای اومدن به این دنیا تلاش میکنه... دکتر بهم گفت چرا قلبت اینقدر تند می زنه دختر! همه چی خوبه .... 3 میلی متر... از دیروز عصر این جمله تو مغزم بارها و بارها تکرار می شه و هر لحظه فقط یاد اون 3 میلی متر و اون صدای عجیب و قوی ضربان قلب می افتم... خدایا چی داره برام پیش میاد.. داری عجیب ترین و پیچیده ترین معجزه ات رو بهم نشون میدی... و من از اون روز که فهمیدم تا الان فقط مبهوتم....ممنونم....




 
نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩٤/٤/٢٦

 

 

دلم گرفته

از دست پارتنر خیلی ناراحتم

:(




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢۳

 

داره نم نم بارووون میاد...

بعد از ماه ها این اولین باره که بازم شاهد بارش زیباترین رحمت خدا و دوست داشتنی ترین حال و هوا هستم...

یه حال_ خوب_ غمناکی دارم...

یاد پاییز دوست داشتنی ام افتادم...

یاد پاییز در راه افتادم...

پاییزی که شاید  متفاوت تر از همیشه باشه برام... یاد عاشقی کردنام با بارووون افتادم...

نسیم خنک و جاده ی خیس....




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٢۱

 

شاید وقتشه بیدار شم،

یکم بزرگ شم...

دیگه اون دختر دیوونه ای که فکر می کنه 17 سالشه نباشم!

یکم جدی باشم،

صبور تر باشم...

دست از خیال پردازی و بلند پروازی و ایده آلیست بودن بردارم...

بیشتر مواظب در و دیوار های خونه و خیابون و کوچه باشم که باهام برخورد نکنن...

.

.

.

شایدم باید فقط خودم باشم،

درست همینی که هستم...

 باید واقع بین باشم،

باید هضم کنم که من _ خودخواه_ احساساتی دیگه فقط خودم نیستم... 

که یکی میاد که برای همیشه منو از تو حال _ خودم در میاره...

که منو از تنهایی در میاره...

باورش خیلی بزرگتر از حد_ تصورمه و هنوز دارم سعی می کنم....

همین الانشم فکر کنم تاثیر خودشو گذاشته چون آرومم.... 

فقط آخه دیگه چطور میشه با این همه سر به هوا بودنم... بتونم مواظب یکی دیگه هم باشم...

.

.

.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:دوستای مهربونم از اینکه صفحه وبلاگمو باز کردم و این همه توجه و محبت بی دریغ شما رو دیدم، حسابی غافلگیر و خجالت زده شدم، امیدوارم لحظه لحظه های زندگیتون پر از خوشی و حس آرامش و خوشبختی باشه... راستش دیروز که این پست رو کامل می کردم-بعد از 10 بار تلاش نوشتن و قطع شدن برق و پشیمون شدن خودم و...- بنظرم اومد که برای آخرین بار پست موقت ثبتش کردم.. مثل یکی دوتا نوشته ی آخرم و اون پست رمز دار، آخه میخواستم تا کاملا مطمئن نشدم و سونوگرافی و آزمایشهای مرتبط رو انجام ندادم تو دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی، به هیچکس چیزی نگیم(حتی خانواده هامون-حتی مامانم! نمی دونن هنوز) ولی نمی دونم چی شد که پست پابلیش شد و خب حتما قسمت این بوده ... فقط باید تا آخر هفته ی دیگه صبر کنم تا بعد از اون با خیال راحت تری بتونم این موضوع رو با دوستان و خانواده و عزیزانم در میون بزارم . دوستتون دارم♥




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩٤/٤/۱٩

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦

 

ساعت یک و بیست و پنج دقیقه ی ظهر یه روز گرم تابستونی!




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٠

 

تو ده روز گذشته خیلی استرس و فشار روم بوده، اول از همه بابت امتحان ها و پروژه ها و بعد هم کارهای آفیس و دنبال جای جدید گشتن و خرابی کولر که اون خودش داستانی بود!!!! فکر کنم 5-6 باری اومدن و رفتن و هی قطعه عوض کردن تا متوجه شدن اشکال از کجای کولره و تونستن برطرفش کنن! تو گرمای شرجی اینجا واقعا مکافاتی بود اصلا سر کار اومدنم شده بود عذاب الیم! از بدو بدو های تحویل کارهام و واقعا فشارهای بیخوابی و استرس هم چیزی نمیخوام بگم جز اینکه تموم شدن دیروز و آخرین امتحان _ این ترم شده بود مثل یک رویای دست نیافتنی! بعد تحویل کارهامون من و دوستم نمی تونستیم باور کنیم که بالاخره تموم شد!!! البته تا پانزدهم هنوز یه جورایی درگیر هستیم چون باید مقاله مرتبط با یکی از درسهامون رو تحویل بدیم و 5 نمره داره!!! مقاله ای که از ترم اول موندم توش و اونم خودش به نوبه خودش کابوسیه!!!

اما چیزهای خوب این هفته!

وسط این همه بدو بدو برای اولین بار مربا آلبالو درست کردم و خیلی بهتر از اونی شد که فکر می کردم!! پارتنر کلی کمک کرد و هسته های آلبالو ها رو در آورد ولی چون آلبالوهامون زیاد نبود خیلی در نیومد ازش و حالا که امتحانام تموم شده اگه بشه بیشتر بخره و من درست کنم خوبه! اگه بگم همین 4سال قبل تو خوابم نمی دیدم که یه روز با علاقه این کارها رو انجام بدم و این همه هنر داشته باشم، باورتون میشه؟ من بشدت با این ایده که پارتنر میخواد منو از یه دختر مستقل و بیرون خونه ای و تحصیل کرده به یه زن خونه داری که تمام دغدغه اش ناهار و شام و خونه داری و ترشی مربا درست کردنه تبدیل کنه، مقاومت می کردم و هر باری که پارتنر اظهار علاقه می کرد که اینکارهای خونه داری رو خودمون انجام بدیم فکر می کردم بیشترین توهین ها رو بهم کرده و با قصد و غرض اینا رو میگه ولی الان خود خودم با کمال میل این کارا رو می کنم و ازشون لذت می برم البته اینها برای تفنن و تجربه هستن و خیلی راحت می تونم هر وقت خواستم نکنم این کارا رو! ولی بیشتر از همه خودم حس خوبی می گیرم و پارتنر هم خوشحال میشه و ذوق می کنه و پزش رو می ده!!

چند روز پیش ها یه هولاهوپ خریدیم!!! البته قبل از این خرید کلی با پارتنر سرو کله زدم که راضی اش کنم ، برم بخرم!! میگفت نه! اون الپتیکال که شده جالباسی رو هم وقتی میخواستی بخری کلی ذوقش رو داشتی و حالا یکسال بیشتره افتاده گوشه خونه! خلاصه که راضی اش کردم و الان خیلی راضی هستم وسط این همه گرفتاری های هفته گذشته هر فرصتی که گیر می آوردم می رفتم یکم با حلقه ام قر می دادم و بماند که وقتایی که پارتنر بود خونه ،چقدر به من می خندید و منم به اون!! آخه خیلی پوزیشن خنده داریه مخصوصا اوایلش که ناشی هستی!!! امروز صبح تونستنم حدود 200 تا حلقه رو بدون اینکه بندازمش بزنم و حس خوبی دارم و کبودی های بد و زیادی هم که اوایل حقله زدن تو پهلوهام بوجود اومده داره از بین میره! یکی دو روز اول که اصلا نمی شد بخوابم تمام اعماء و احشاعم!(بقول دکتر عشقی!) درد می کرد!

چند تا فیلم هم دیدم تو یک ماه گذشته یکیش آ.ر.ا.یش غل.ی.ظ که واقعا اسمش خیلی مسخره بود!!!! مستا.نه رو دیدم که اونم یکم مسخره بود ولی کم هم جالب بود! یکی دیگه هم که فیلم ستا.ر.ه که خیلی رو اعصاب بود و غیر واقعی!!! فقط حمید ر.ضا پگ.ه ش جذابیت داشت! حالا کلی فیلم ایرانی و فر.نگی هم دارم که اونها رو هم تو نوبت اکران خصوصی هستن!!!!نیشخند

مچ دستم وسط شوخی های شدید من و پارتنر کشیده شده و اذیتم میکنه منتها اصلا فرصتی نشد که برم دکتر و عکس بگیرم و این هر روز بیشتر اذیتم میکنه و فکر می کنم شاید در رفته باشه فعلا به استفغاده از مچ بند طبی قناعت کردم تا وقت بشه برم دکتر امیدوارم چیزی نباشه و داستان نشه!

اونقدر این مدت نرسیدم به سر و وضعم ،که امروز مانیکور برقی مو آوردم آفیس و اول صبحی نشستم ناخن هامو مرتب کردم.. باید بگم بعد از سال های سال این اولین باریه که تونستم بالاخره ناخن هامو یکم بلند کنم و نشکستن! فکر می کنم بخاطر قرص های کلسیم-دی و اسید فولیک و مولتی ویتامین هایی هست که دارم روتین میخورم! وگرنه که سالها داشتن ناخن های یکم مرتب و یکدستی که تا چند میلی متر جونه می زنن، نشکنن، آرزوم شده بود! ولی عوضش حریف ریزش موهام نشدم و موهام تو دو ماه گذشته بازم به طرز عجیب و وحشتناکی می ریزن و واقعا اعصابمو خرد کردن، فقط خدا رحم کنه بهم و کچل نشم... نمی دونم دیگه از چی می تونه باشه همین سه ماه قبل چکاپ کامل کردم و دکتر مولتی ویتامین ها و قرص هامو داد و واقعا چی باعث این مشکل هست و نمی دونم...

 

-مثل کبوتر رها شده از قفس دلم میخواد یه مدت همش برم اینور و اونور و مهمونی و شب گردی و با دوستا بودن و یکم با خودم بهتر و مهربونتر باشم و معاشرت کنم... خیلی دلم برای دوستای دبستانیم و بیرون رفتنامون تنگ شده، دلم برای پسرک عزیز_ دوستم و عشق خاله تنگ شده، دلم برای رستوران گردی و خندیدن و خوشحالی کردن تنگ شده... دلم مسافرت خوب_ تابستونی می خواد... خدارو شکر که میشه به همشون رسید و اینها خوشی های کوچیک ولی ارزشمند زندگی من هستند...

 

فعلا همین ها.. روز تابستونی خوبی داشته باشید!




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩٤/٤/٥

 

هم پنجشنبه هست،

هم تاریخش رونده!

هم حوصلم سر رفته،

هم کارای امتحان یکشنبه ام مونده و این نرم افزار نا محترم InDesign بازی در میاره!!!!

هم کولر آفیس رو امروز اومدن یه ساعت تعمیر و سرویسش کردن و بعد که رفتن تو کمتر از یکساعت بعدش پکید! یعنی برگشت درست همونجایی که بود از اول! الانم خاموشه ومن در حال عرق ریزانم!

گفتم یه غری زده باشم، باشد که رستگار شوم!

تا درودی دیگر، بدرود!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱

 

* تشکر می کنم از ضد آفتاب_ رنگدار_ برنزه! که این دو روزی که دوباره بعد یکسال ازش استفاده کردم باعث شده پوستم یه نفسی بکشه و از دست کرم پودرهای برنزه ی جور واجوری که میزدم به پوستم راحتش کرده!  دکتر ژیلا مچکریم!

*تشکر می کنم از دکتر ب که 7 سال پیش مستاجرش بودم و از همون موقع هم مشتریمه البته از پارسال بیشتر میاد پیشم و کلی با هم راحتیم و دفعه قبل کلی ازم تشکر کرد بابت آخرین یادگاری های پدرش قبل از فوت که من زحمتشون رو کشیده بودم و برای همیشه یادگاری مونده براشون و امروز هم که اومده بود عکس مدرسه دخترش رو ببره کلی با هم حرف زدیم چون پارسال من راهنمایی شون کرده بودم برای ثبت نام لاتاری و  حرف که اونجا چطوریه و اینجا چطوریه و از همه مهم تر هم بابت یه ربع مشاوره رایگان زیبایی پوست مو ازش ممنونم که با کمال میل داشت برام توضیح می داد هر سوالی رو که می پرسیدم!

*امروز یه روز_ خوبه... اینو پارتنر صب که زنگ زده بود بهم گفت و برام آرزو کرد.. گفت اولین خبر خوبو من بهت میدم و امیدوارم تا آخر امروز کلی خبر خوب بگیری و این حرفش هم برام کلی تازگی و ذوق زدگی داشت هم کلی حس های خوب! گفت به حسابت فلان مبلغ واریز کردم! البته پول خودم بود که بهم برش گردوندنیشخند ولی بازم خوب بود...

*تشکر می کنم از اون مشتری بار اولی که صبح اومد و به سری سفارشات داد و کلی تاکید داشت که تا امروز آخر وقت من کارهاشو انجام و تحویلش بدم خب معمولا روال کاریم اینطوری نیست و برای چیزی که درخواست داشت حداقل 24 ساعت روند کاری شه ولی خب گفتم باشه و بهش گفتم تمام سعی ام رو میکنم گفت نه حتما میخوام گفتم تا 95 درصد حتما حاضر میشه و 5 درصد هم جای خطلا همیشه هست و خلاصه رفت... عصری خیلی خیلی زودتر از زمانی که قرارمون بود تماس گرفتم و گفتم بیاد ببره . اومد و کلی خوشحال شد و تحویل گرفت و تعریف کرد و از در رفت بیرون و در رو بست و یه لحظه مکث کرد و برگشت و در رو باز کرد و گفت ممنون از خوش قولی ات و رفت... وای بهترین حال دنیا بود.. اینکه من تو کارم خوش قولم شکی نیست درش ولی اینکه یکی اینطوری درک کنه و قدردانی کنه یه دنیاس برای من.... ممنون خدا که با همین چیزهای کوچیک میشه محبوب شد و با همین قدر دانی های کوچیک میشه خوشحال شد....

*تشکر می کنم از اولین مشتری امروز عصرم که هنوز در آفیس رو کامل باز نکرده بودم که سر رسید و سلام و حال و احوال کردیم(مشتری  قدیمی) و اومد تو و بعد که داشتم کارش رو انجام میدادم از حال مادر بزرگ و پدر بزرگش پرسیدم چون فکر کنم 7-8 ماهی بود که نیومده بود پیشم و پدر-مادر بزگش هم مشتری ام هستن و گفت تازه از امریکا برگشتن و هنوز جابجا نشدن و میان پیشت و یکاره از اریکا م پرسید... وای یادش بود که آخرین باری که اومده بود گلم داشته خراب میشده و بهم راهنمایی داده و گفته اصلا جای گله خوب نیست و بخاطر همین خراب شده و حالا که چند ماهه اریکا م رو فرستادم بیمارستان_ گلها!! دیده نیست و سراغش رو گرفته از من.. وای خیلی حس خوبی بود اینکه اینها دیگه یه آدم معمولی و یه مشتری ساده نیستن برای من و خیلی بیشتر از اینهاییم .. یه جورایی برای هم مهمیم و دوستی و احترام داریم و پیگیر کار همیم... یادم اومد که زمستون خودش و همسرش رو تو عروسی برادر دوست پارتنر دیده بودم و خب چون من خیلی صمیمی نبودم یه گوشه نشسته بودم و به اون و همسرش که ظاهرا خیلی نزدیک عروس و داماد بودن و دائم وسط بودن نگاه می کردم و متعجب از اینکه وای باز هم اینجا هم یه آشنا می بینم... تو شهری که سه تا شهر فاصله داره با محل زندگیمون و ... برام همیشه جالب هست و خواهد بود این اتفاق ها که کم هم نیستن و بهش گفتم و گفت اره فامیل همسرم بودن و چرا من شما رو ندیدم!! چند بار هم گفت دیگه نزدیک بود بگم ببخشید اینبار میام خودمو نشون می دم که ناراحت نشی... نیشخند خلاصه که همیشه نمیشه نالید و شاکی بود.. یه وقت هایی هم باید شکر گذار و خوشحال بود از داشتن همچین مخاطبانی!

 

- فکر کنم همه این حس های خوب از دیشب اومد.. همون موقع که پارتنر اومد دنبالم و اومد تو آفیس و گفت چطوری؟ دلم برای همسر خوشگلم تنگ شده!عینک فکر کنم فهمیده بود که خیلی ازش شاکی هستم و قصد هایی دارم مبتنی بر متنبه کردنش و اینطوری داشت ...م می کرد!!!نیشخند معلومه.. موفق شد کاملا!





قالب وبلاگ : sadafi:)