دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳۱

 

امروز یه روز گرمه ، یه روز خیلی گرم ، یه روز خیلی خیلی خیلی گرمممممممممم یعنی هنوز که هنوزه بعد از یک ساعت و ربع نشستن زیر کولر آفیس، من هنوز گرممه و دارم خفه میشم!!! یعنی اداره برق نا محترم! مصبتونو شکر!! هم خدا تومن پول برق بدی تابستون و زمستونم نداشته باشه ولی تا کولر رو می زنی سیستمت 10 بار خاموش کنه از نوسان و فشار ضعیف برق و 10 بار کارات نصفه نیمه بمونه و سیستمت نیمه جون بشه و...کولرت بهش فشار بیاد و.... آخه آدم چی بگه؟؟؟؟

سه شنبه بعد از امتحان آخری(ساعت 5 عصر!) موقع برگشتن با همکلاسی رفتیم یه کته کبابی معروف درست بعد از جنگل نور و ناهار کباب زدیم! ولی اصلا در حد و اندازه های تعاریفی که شنیده بودم ازش نبود!!! هم خیلی خیلی گرون بود!!! خلاصه بعدش در حالی که کم مونده بود بزنم کنار بخوابم!!! تا مقصد روندم و یعد هم در یک عملیات ژانگولر آفیس رو پیچونده و همراه با پارتنر به سمت شهر دوست و همساده تاختم و رفتم پیش پسر گوگولی و کلی از دیدنش و بوییدنش و اون ریخت بامزش لذت بردم!!! حالا جالبیش هم اینه که هی این رفیق شفیق_ تازه مامان شده ی ناباب مون میگه زودتر نی نی دار شو هیجان دارم ببینم بچت چه شکلی میشه!!! نه جان_ من ! اینم شد دلیل و منطق برای بچه دار شدن واقعن؟؟؟ خو یعنی چی؟؟؟ چه توقعاتی دارن ها! حالا اگه اومدیم و خام شدیم و بچه دار هم شدیم و بچمون شکلش در حد و اندازه های توقعات دوستان و وابستگان نبود چه باید بکنیم؟؟؟؟ بزاریمش دم در؟؟؟نه! جدا" خلاصه که تا ساعت 8ونیم اینا بودم پیششون و بعد کاسه کوزمونو جمع کردیم اومدیم خونه و از اون روز هم دلم با اون عکسی که از پسرک گرفتم و خیلی بامزه افتاده توش، خوشه...

چهارشنبه شب پارتنر شام دعوت بود تالار برای سمینار و دور همی که همکارای کارشناس هر چند وقت درمیون دارن و ماشین رو هم ازش نگرفته بودم و بعد از مدت ها پیاده و قدم زنان برگشتم سمت خونه و سر راه هم دوتا لاک از آرایشی بهداشتی جدیدی که باز شده خریدم... تازه میخواستم یه شب دنج و خلوت و خودمونی برای خودم درست کنم و یکم کارهای خونه رو انجام داده بودم که سر و کله پارتنر خیلی زودتر از اونی که توقع داشتم پیدا شد و اینگونه بود که یه شب آرامش و خلوت با خودم بر بار فنا رفت.. متاسفانه از سال قبل که موقعیت شغلی پارتنر تو آفیس تغییر کرد ، دیگه ماموریت نمی ره و الان می فهمم که چقدر به اون چند روزی که در سال تنها و با خودم خلوت می کردم احتیاج داشتم و دارم...

پنجشنبه هم که برخلاف اون چیزی که فکرش رو می کردم اصلا روز من نبود. فکر می کردم که حالا بعد این همه سال که همیشه یه دلیل برای ناراحتی ها و دلخوری هامون داشتیم امسال خیلی خوب داریم پیش میریم و میتونیم یه سالگرد خیلی خوب داشته باشیم.. بهش پیشنهاد دادم که عصر پنجشنبه هیچکدوم نریم سر کار و باهم وقت بگذرونیم ... ولی متاسفانه... خیلی قابل پیش بینی بود رفتارش که آخرش نمیتونه خیلی خوب برخورد کنه و به بیراهه می ره.. مثل همه سالگرد ها و تولد هام و روزهای زن  و روز فلان و بیسار و .... خیلی خیلی عجبیه و دیگه برام عقده شده... اینکه چی میشه که یهو تو اون روز خاص یا از قبل ترش با هم دعوامون میشه و همیشه و همیشه و همیشه هم از جانب پارتنر شروع میشه و سر چیزهای مسخره و اعصاب خرد کنه... یه وقتی باید بالاخره بفهمم این مرض از کجا میاد و درمونش چیه... خلاصه که پنجشنبه نه از شام و خنده و خوشحالی خبری بود نه از هیچی دیگه و تا جمعه عصر قهر بودیم و آخرش هم باز من بودم که اوضاع رو درستش کردم... پیرم کرد این آدم! :| خدایا مددی!




 
نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٥

 

-دلم برای پسرک تنگ شده... با اون چشمهای طوسی و کنجکاو و با دقتش.تو هفته ی گذشته چند باری تصمیم داشتم برم و ببینمش ولی جور نشد...خاله بودن چه حس قشنگیه... حتی اگه خاله واقعی واقعی هم نباشی ولی همین حس نزدیکی با مادر پسرک برای من از هر حس خاله واقعی بودنی قوی تره...

-امروز یادم افتادم من هنوز هدیه روز مرد برای پارتنر نخریدم! با توجه به اینکه 28 همین ماه 6امین سالگردمونه و 20 تیر هم تولدشونه!!! کسی چیزی به ذهنش میرسه که اون هدیه همه این مناسبت ها رو کاور کنه؟!! خزانه هم تقریبا در وضعیت بحرانی بسر می بره... نمی دونم این همه کار می کنم چرا باز لنگم!!!؟

-فردا امتحانه، خیلی شیک و مجلسی دارم می رم سر جلسه امتحان! برخلاف ترم قبل که خودمو کشتم و از اونور بوم افتادم برای این درس، این ترم با فراغ بالی باور نشدنی و اعتماد بنفس در حد تیم ملی دارم تشریف می برم. آخه وقتی همه چیز به سلیقه و زرنگی و روابط مرتبطه! من چرا خودمو حرص بدم... بی خیال! حالا 19-20 نشم و 14-15 بشم! خوب چی میشه؟!!!!! تازه این امتحان فردا که خوبه! امتحان پس فردا رو که هنوز کتابشم باز نکردم! راحت!!!

-دیروز شنبه بود و برخلاف همه شنبه های قبلی که اصلا برام خوب و قشنگ نبود، آشتی باعث شد که حس خیلی خوبی بگیرم... با ایده ی خوبش و قلب مهربونش که ما رو هم تشویق کرد به کاری که شاید خیلی کوچیک بود ولی به اندازه یه دنیا خوب بود... اتفاقا شاید نیم ساعت قبل اینکه پست آشتی رو بخونم ، یه خانومی از همون ها که برای جمع آوری کمک های مردمی میان به واحد های صنفی سر می زنن اومد پیشم و این خانوم جدید بود و از یه موسسه جدید می اومد چون یه خانوم دیگه هست که چند سالیه هر ماه میاد و من همیشه بهش کمک می کنم (هرچقدر هم کم باشه و برای بچه های بیمار ه)و به این خانوم هم یه مبلغ کوچیک کمک کردم و بعد هم اون پست آشتی و یه کمک کوچولوی دیگه از طرف خودم و پارتنر که می دونم چقدر دوست داره کار خیر و کمک به نیازمند هارو ... بعدش حال_ دلم بهتر شد... یه جورایی انگار آرامشم بیشتر شد... این چند وقت با اینکه میخواستم به روی خودم نیارم ولی از درون خیلی آشفته بودم...همش نگران دانشگاه و جابجایی محل کارم و...چیزهای دیگه... ولی بازم خدارو شکر...خودش بزرگ و مهربونه و ازمحبتش منو بی بهره نمی گذاره...

-چهارشنبه صبح رو سر کار نرفتم، با بچه ها قرار داشتیم بریم مراسم هفتم پدر دوست مشترکمون، همون دوست دوران دبستان... تو همون آرامگاهی که عزیزمون دفنه مراسم بود.... زودتر از بقیه بچه ها رسیدم و شاید بعد از یک سال بود که می رفتم سر خاکش... اونجا رو دوست ندارم چون منو یاد بدترین روز زندگی ام می اندازه... چون یاد اون سیلی سخت و محکمی که حتی سیلی هم نبود و یه مشت محکمی بود که به صورتم کوبیده شد می اندازه... یاد اون روز_ بد.. روز پدر بود...چه روز پر مفهموی برای من و برای اون.... آه... رفتم سر خاک پاره ی تنم و دیدم که چقدر سنگ مزارش هم مثل خودش مظلوم و مهجور افتاده و دوباره از خواب بیدار شدم با دیدن واقعیت تلخ جلوی روم که عکس حکاکی شده ی اون بود که حتی لبخندش هم تلخ بود.... خدایا... چهار سال... دو روز دیگه دقیقا چهار سال میشه... ولی دردش حتی یذره هم کمتر از چهار سال قبل نیست... حالم خیلی بد شد.. تمام مدت مراسم رو واقعا داشتم برای خودم و عزیزم که اونقدر بهش بدهکارم و اونقدر از خودم شرمنده ام عزاداری می کردم...کاش منو بخاطر بدی هام ببخشه... کاش کاش از دستم ناراحت نباشه... کاش بود و بازم بهم میگفت قلنبه، گوشت و پیاز و دنبه !تا حرصم رو در بیاره.. کاش بود بهم می گفت آبجیییییی.. حیف... تموم شد... تو 34 سالگی...البته مطمئنم از خیلی قبل ترش تموم شده بود... خیلی خیلی قبل تر... از همون موقع که حس کرد کسی دوستش نداره...خدایا... دلگیرم ازت...

-پنجشنبه شب تولد پسر پسردایی پارتنر دعوت بودیم. البته اینم از اون مدل دعوتی هایی بود که کفر منو در میاره.. اینکه چهارشنبه ساعت 1ظهر دعوتمون کردن برای فردا شبش! منم با این وضعیت امتحان و .. کلا مهمونی رفتن رو وتو کرده بودم ولی چون سر رفتن خونه این پسردایی اش خیلی داستان شده بود برامون و کلا یه جورایی ارتباط رفت و آمدی مون قطع شده بود، دیگه نه نگفتم و گفتم بریم! همون عصرش رفتم براشون کادو (برای بچه)و گلدون (برای خونشون) خریدم و مهمونی هم بد نبود، من زیاد بهم خوش نگذشت چون برخلاف اینکه فکر می کردیم یه مهمونی خودمونی و تو خونه خودشونه، مهمونی رو تو واحد خالی طبقه بالای خونشون (که مال دایی پارتنره) گرفته بودن (گلدونه رو برا خونشون برده بودم ولی آخرش هم ندیدیم خونشونو!!!)و کلی آدم غریب و آشنا رو هم دعوت کرده بودن! و بدی اش هم اینکه فرداش فهمیدیم صندوق ماشین اون یکی پسردایی پارتنر و ماشین خواهر پارتنر رو دم در خونه این پسرداییه موقع تولد زدن! تو یکیشون مدارک پزشکی و مدارک شخصی دایی پارتنر که بیماره و تازه همون شب از تهران و بیمارستان برگشته ،بوده و همش رو بردن و اون یکی هم لنسر و وسایل ماهیگیریش رو بردن! :/

*اینجا دیگه باید این حرفو گفت که از این دایی و پسر دایی ش کلا به هیچکی هیچوقت خیر نمی رسه!!! با اینکه خیلی آدم های متمولی هستن ولی بد حساب و بی خیر و این دقیقا همون دایی اش و پسر دایی شه که من باهاشون شریکی یه قطعه زمین خریدم و بعد که خواستم بفروشم خیلی خیلی اذیتم کردن و در واقع با بد حسابی و سوء استفاده از احترامی که براشون قائل بودیم، از چنگمون درش اوردن و برداخت مبلغ رو یکسال و نیم طول دادن که عتو این مدل ارزش زمینم چند برابر شد و ارزش پولی که به دستم رسید یک دهم شد!!! و من آخرش هم به پارتنر گفتم که من اصلا از اولش راضی به این معامله نبودم چون می دونستم آخر عاقبتش چی میشه ولی منو تو این شرایط قرار دادید و در حین بدقولی های پرداخت مبلغ هم چندین و چند بار پیشنهاد دادم که معامله رو کنسل کنیم و من هر مبلغی که تا بحال بهم دادن رو با سودش بهشون بر می گردونم ولی بخاطر فامیلیت و این احترام یک طرفه ، حاضر نشد معامله رو کنسل کنه و من از الان تا هر وقت که یادم بیاد همیشه می گم که اصلا راضی نیستم به زمین دار شدن اینطوری اونها و این خسارتی که بهم وارد شد برای من غیر قابل گذشته چون اونها آدم های متمولی هستن ولی من با کار و از جونم مایه گذاشتن و بدون پول و ارث و میراث خانوادگی و با سختی اون سرمایه کم رو بدست آورده بودم ...یه آدمهایی هم مثل اینها با خوردن حق یکی مثل من و پارتنر به ثروت و مال و منالشون اضافه می کنن...

-اینا هیچی، یه جایی رو دیدم... کاش همینجا جای جدید من باشه.. کاش برام خوب و با خیر و برکت باشه... کاش اینجا بهترین من در کائنات باشه... یه حیاط قشنگ داره که می تونم قشنگ ترش هم بکنم... یه ساختمون قدیمی داره که خیلی کار داره... ولی عاشق حیاطش شدم.. مخصوصا وقتی فکر میکنم با یه حوض و فواره چقدر می تونه قشنگ تر هم باشه... ولی خیلی خیلی گرونتر از جای الانمه...تقریبا دوبرابره اجاره اش... با کلی هزینه که باید توش بشه.. نمی دونم یعنی بازم می تونم ریسک کنم و خودمو مسیرمو و روزیمو مثل همیشه بسپرم دست خود خودش؟ کاری که همیشه کردم...کاش خودش یه راهی جلو روم بزاره....همون راهی که بهترینه...




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧

 

 

مامان برگشت..

هنوز لای یکی از جزوه هامم باز نکردم!

دنبال جا می گردم و خبری نشده هنوز و این نگرانم می کنه...

میخوام بزنم به فاز بی خیالی.... خب چی میشه اصلن....البته اگه بتونم....

دیشب قلو میگفت دوست و همکلاسی دوره کاردانی ام، جدا شده... خب خیلی ناراحت کننده هست... البته خودش 100% مطمئن نبود و از یکی از دوست های همسرش شنیده بود... رفتم تو اینستاگرامش و دیدم چقدر پست ها و عکس هاش غمگینن.. چقدر از خیانت نوشته....دیدم عکس های تکی و دو تایی همسرش رو پاک کرده و ... گرچه دوست نداشتم باور کنم به این زودی به آخر راهشون رسیدن ولی انگار واقعیته... حیف که از اون همه روزهای خوش و صمیمیت بینمون این همه فاصله گرفتیم... وگرنه به خاطر همون روزها هم که شده می رفتم پیشش و می گفتم اون روزها خیلی با هم خندیدیم.. الان تو آغوشم گریه کن....ولی حتی نمی تونم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم.... دیگه الان من تنها دوست صمیمی و عزیز و مورد اطمینان دور و برش نیستم و اونهایی که دورم کردن، پیششن... کاش اگه مرهم من نبودن، مرهم اون باشن....

امروز عصر هم ختم پدر دوست دوره دبستانم می ریم... بعد از 5ماه که ندیدم همدیگه رو ... حالا اینجا باز 4 تایی دور هم جمعیم...

×یوونتوس هم باخت دویاره تا بازم مثل همیشه اسطوره ی دست نیافتی و غمگین من بمونه....




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦

 

خیلی تقلا کردم که بتونم بخوابم، تقریبا داشتم موفق میشدم که پارتنر خان با بی ملاحظگی تمام مثل دیشب، وقتی اومد بخوابه، بیدارم کرد.قبلش از بدن درد همش مچاله و دراز کش بودم.از وقتی از دانشگاه برگشتم مفصل های زانوهام و مخصوصا زانوی چپم و مفصل ران پای چپم وحشتناک درد داشت و حتی احساس کردم متورم هم هست.تا بحال تو این دوترمی که رفتم دانشگاه و برگشتم هیچوقت بعدش تا این حد اذیت و داغون نشده بودم.بیشتر از دو ساعت رانندگی و 9ساعت نشستن_تقریبا بی وقفه سر کلاسهای بدون تهویه و صندلی مناسب، تو هوای گرم و حمل و نقل یه کوله پشتی سنگین، واقعا امروز رو خاطره انگیز تر کرد برام!!! مخصوصا اینکه تقریبا نیم ساعت مونده بود که برسم خونه که موبایل کاریم با به شماره ناشناس زنگ خورد و نمیدونم چرا برخلاف همیشه، موقع رانندگی تصمیم گرفتم جواب بدم که متوجه شدم صاحب_ ملک_ افیسم هستن پشت خط و بعداز سلام و علیک یکاره فرمودن که پای معامله ملکی که الان بنده مستاجرشم هست و من بفرمایم که چه مدت زمان احتیاج دارم تا اونجا رو تخلیه و تحویل بدم!!! خب در حین و بعد از این مکالمه خیلی سعی کردم که مثبت و منطقی به این قضیه نگاه کنم و بگم هر تغییری می تونه یه تحول مثبت باشه ،همینطور که من الان بیشتر از 3 ساله که هر سال میخوام یه تغییر تحول اساسی تو کل کارم بدم و از اینجایی که هستم جابجا بشم ولی هربار نشده و ته دلم بازم دوست داشتم بمونم و موندم، ولی اینبار که قضیه خیلی جدی می زنه،دلم یجوری ریخته و واقعا بعد از 7 سال اینجا بودن، حس میکنم باید از یکی از عزیزترین هام جدا بشم و... اصلا فکر اینکه الان سر یکی از مهمترین دو(چند)راهی های زندگی ام هستم برای یه تغییر کلی و اساسی توی مسیر زندگی و کاری ام، نگران و گیج و هیجان زده ام کرده! چند تا تصمیم و انتخاب اساسی و سرتاسر متفاوت که از غروب که این خبر رو گرفتم تا الان، دارم بینشون دو-دو می زنم ، احتیاج شدیدی به حس و جسارت_ ریسک پذیری_20 سالگی ام دارم ولی حالا در آستانه 30 سالگی، هرچی تو خودم کند و کاوش میکنم، کمتر پیدا ش میشه....

و مثل همیشه ارزو می کنم که عقل هستی منو تو درست ترین و بهترین مسیری که می تونم دنبالش برم، قرار بده. آمین.... 




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤

 

... منو درکم کن یکم، از پیشم نرو، هر چی تو بخوای،همون میشم(زرشک!) ، نرو! .... قر قر قررررررررررررررر بیا وسط!

سلام ، بله بله، بیت بالا سخی بود چند از یکی از TRACK های آلبوم جدید "محسن یگانه" جان که دیشب ابتیاع فرموده بودیم(اورجینال!) و تا الان که یه 10 باری از صب البومشو گوش دادم فقط از همین یه ترک_ شش و هشتی رو پسندیدیم !! اونم با قر فراوان که امروز صب با این آهنگ در منزل دادیم!خنده اونم من!!!! بقیه 12تا آهنگ های این آلبوم اصلا بدلم ننشست! البته من عادتمه! یه 20-30 باری باید بشنوم تا خوشم بیاد ! فکر کن همیشه از آهنگ های جدید شادمهر رو که گوش می کنم بنظرم خیلی مسخره و چیپ میاد و صداشم همیشه خفه و تو دماغی بنظرم می رسه ولی بعد مثلا 10 بار شنیدنشون میشم یه طرفدار دو آتیشه! البته فقط در مورد آهنگ های محسن و شادمهر اینطوری ام!

امروز حالم خوبه شکر خدا، دیشب تا 3 بیدار بودم و گفتم صب اگه تونستم بیدار بشم ، صبح رو می رم سر کار که ساعت 9 بیدار شدم و تا آماده بشم شد 10 و ربع و در حالی که تقریبا آماده بودم تصمیم گرفتم نیام آفیس و بدین ترتیب موندم خونه و به خودم مرخصی استحقاقی دادم!! هوا معتدل و ابری بود و نشستم یه عالمه Subway surf بازی کردم و فیس و اینستا چک کردم و شارژ گوشیم که تموم شد آلبوم محسن رو که دیشب خریده بودیم گذاشتم تا برا اولی بار گوش کنم، بماند که 10 بار از اول تا آخرش رو گوش کردم و بعد یکی از کا.ند.ید. های ا.نتخا.با.ت اتحا.دیه مون(که یه ما.فیا حساب میشه تو صنف و شهرمون! و خیلی سعی میکنه روابط کاری داشته باشم باهاشون ولی من بدلایلی که دارم و تجربه ی همکاری کوتاه مدت قبلی جوابم همیشه و به هر روشی که متوسل میشه ، منفیه!!! )تماس گرفت باهام و اول نمی خواستم جوابشو بدم. تو هفته ی گذشته به هر مناسبتی برام پیام فرستاده بود (تبریک و تسلیت و ...) ولی دیدم بهتره برم تو شیکمش تا دست از سرم برداره! میدونستم برای گرفتن رای زنگ زده و خلاصه حرف زدیم و با ذکر چند نکته تخصصی و چند تا سوال فنی! یه جورایی ناک اوت ش کردم! و خیلی رک گفتم تا برنامه کاندیدا ها برام معلوم نباشه من رای نمی دم! بعد هم کلی با آهنگ شماره 5 آلبوم جدیدم رقصیدم!!!! بعد هم ناهار و کار خونه و ظهر هم که پارتنر اومد و ناهار زدیم و میخواستم زود بیام آفیس که باز یکم دیر تر از اونی شد که میخواستم بیام و الان من هستم و یه عالمه کار عقب افتاده آفیس و همینطور دانشگاه! ولی حالم خوبه و میخوام همینطوری بمونم.

می بوسمتون و میخوام برم یکم کار کنم و پول حلال در بیارم! فعلا بای!عینک





قالب وبلاگ : sadafi:)